لینی وارنر
از رو شونههای ارباب!
- تولد نقش
- 1388/03/30
- آخرین ورود
- جمعه 25 خرداد 1403 19:05
- عضویت
- 1388/03/30
- پستها
- 5457
ماندی در راه تسلیتی به یکی از محفلی ها گفت و بعد از ابراز ناراحتی بابت مرگ دامبلدور سریع تر حرکت کرد تا به اتاق دامبلدور برسد.
ایوان همچنان در حال مخالفت با آنتونین بود و گفت: به نظرم بهتره یه ذره با تمرکز بیشتری به کارمون ادامه بدیم.
آنتونین که سعی میکرد دستان خودش را از دستان ایوان جدا کند و وارد اتاق شود پرسید: منظورت چیه؟
- باو اگه زنگ خطر به صدا در بیاد در عرض سه سوت دخلمونو میارن پس بهتره ماها عقب وایسیم و یکی درو باز کنه. اگه اتفاقی نیفتاد بقیه هم میان.
آنتونین بالاخره دست از رها کردن خودش از دست ایوان برداشت و گفت: فکر خوبیه. پس دست به کار شو.
ایوان آنتونین را ول کرد و در حالی که همراه بقیه مرگخواران به عقب قدم بر میداشت به آنتونین گفت: کار خودته. اگه به اطرافت دست بزنی ما نیستیم!
آنتونین بی هوا شروع به تکان دادن دست هایش در اطرافش کرد تا بلکه یکی از مرگخواران را پیدا کند.
- رز؟ ایوان؟ لودو؟ بقیه؟ میدونم که اینجایین. همون طور که ایوان گفت ماها عقب نشینی میکنیم تا ایوان بره ببینه چه خبره.
ایوان پوزخندی زد و گفت: فقط خودتی و خودت! ما قائم شدیم.
آنتونین برای اطمینان دوباره دست هایش را در هوا تکان داد و اینبار از پشت به شخصی برخورد کرد که کسی نبود جز ماندگاس فلچر.
ماندی که ترسیده بود ، سریع چوبدستیش را بیرون آورد و گفت: کی اینجاس؟
آنتونین که از ترس لو رفتنش میخکوب شده بود هیچ عکس العملی نشان نداد. ماندی یکم قدم جلو برداشت و دوباره با آنتونین برخورد کرد.
- دامبلدور؟ نه این که نمیشه ... تو کی هستی؟
آنتونین که با شنیدن این حرف ماندی فکرش باز شده بود تغییر صدا داد و گفت: ماندانگاس خجالت نمیکشی همون روز مرگم میری دزدی؟
ماندی پت پت کنان گفت: چی؟ دزدی؟ من؟ ... چرا صدات این طوری شده؟
آنتونین لحظه ای ساکت ماند و سپس با خطور کردن چیزی در ذهنش گفت: مگه نشنیدی میگن آدم وقتی میمیره جوون میره اونور دنیا؟ این صدای جوونیمه ... اگه میخوای بابت دزدیات ببخشمت باید یه کاری واسم انجام بدی.
مرگخواران با تعجب از پشت ستونی به آنتونین خیره شده بودند و میترسیدند که مبادا آنتونین خرابکاری کند. افکار آنتونین:
- " میتونم ماندیو بفرستم تو اتاق و بعنوان دامبلدور ازش بخوام که دفترچه رو پیدا کنه و برام بیاره ، بعدشم اجازه میدم هر دزدی میخواد بکنه ... عالیه! فقط امیدوارم خرابکاری نکنه ... "
ایوان همچنان در حال مخالفت با آنتونین بود و گفت: به نظرم بهتره یه ذره با تمرکز بیشتری به کارمون ادامه بدیم.
آنتونین که سعی میکرد دستان خودش را از دستان ایوان جدا کند و وارد اتاق شود پرسید: منظورت چیه؟
- باو اگه زنگ خطر به صدا در بیاد در عرض سه سوت دخلمونو میارن پس بهتره ماها عقب وایسیم و یکی درو باز کنه. اگه اتفاقی نیفتاد بقیه هم میان.
آنتونین بالاخره دست از رها کردن خودش از دست ایوان برداشت و گفت: فکر خوبیه. پس دست به کار شو.
ایوان آنتونین را ول کرد و در حالی که همراه بقیه مرگخواران به عقب قدم بر میداشت به آنتونین گفت: کار خودته. اگه به اطرافت دست بزنی ما نیستیم!
آنتونین بی هوا شروع به تکان دادن دست هایش در اطرافش کرد تا بلکه یکی از مرگخواران را پیدا کند.
- رز؟ ایوان؟ لودو؟ بقیه؟ میدونم که اینجایین. همون طور که ایوان گفت ماها عقب نشینی میکنیم تا ایوان بره ببینه چه خبره.
ایوان پوزخندی زد و گفت: فقط خودتی و خودت! ما قائم شدیم.
آنتونین برای اطمینان دوباره دست هایش را در هوا تکان داد و اینبار از پشت به شخصی برخورد کرد که کسی نبود جز ماندگاس فلچر.
ماندی که ترسیده بود ، سریع چوبدستیش را بیرون آورد و گفت: کی اینجاس؟
آنتونین که از ترس لو رفتنش میخکوب شده بود هیچ عکس العملی نشان نداد. ماندی یکم قدم جلو برداشت و دوباره با آنتونین برخورد کرد.
- دامبلدور؟ نه این که نمیشه ... تو کی هستی؟
آنتونین که با شنیدن این حرف ماندی فکرش باز شده بود تغییر صدا داد و گفت: ماندانگاس خجالت نمیکشی همون روز مرگم میری دزدی؟
ماندی پت پت کنان گفت: چی؟ دزدی؟ من؟ ... چرا صدات این طوری شده؟
آنتونین لحظه ای ساکت ماند و سپس با خطور کردن چیزی در ذهنش گفت: مگه نشنیدی میگن آدم وقتی میمیره جوون میره اونور دنیا؟ این صدای جوونیمه ... اگه میخوای بابت دزدیات ببخشمت باید یه کاری واسم انجام بدی.
مرگخواران با تعجب از پشت ستونی به آنتونین خیره شده بودند و میترسیدند که مبادا آنتونین خرابکاری کند. افکار آنتونین:
- " میتونم ماندیو بفرستم تو اتاق و بعنوان دامبلدور ازش بخوام که دفترچه رو پیدا کنه و برام بیاره ، بعدشم اجازه میدم هر دزدی میخواد بکنه ... عالیه! فقط امیدوارم خرابکاری نکنه ... "
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



















