جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل من(رودولف لسترنج)vsجیمز سیریوس پاتر!
رابستن به وضوح نمیتوانست کلمات را ادا کند...اما تمام سعی خود را میکرد تا اتفاقی که افتاده بود را برای بردار و همسر برادرش تعریف کند...
_من خودم گیج شدم ولی همه وقتی رفتن خونه پاتر ها لرد نبوده...فقط جسد لیلی و جیمز اونجا بود...ولی پسرشون زنده مونده...همه میگن لرد رفته...حتی بعضی ها میگن که...لرد....کشته شده و...
_امکان نداره!
فریاد بلاتریکس صحبت های رابستن را قطع کرد....او که انگار کیلومترها را دویده بود،به شدت نفس نفس میزد و به وضوح میلرزید...
_اونا احمقن!ما میدونیم که لرد امکان نداره کشته بشه...نمیدونیم؟!
_اما بلاتریکس...
_اما چی رابستن؟! اما چی؟!شما همچین مضخرفاتی رو باور میکنید؟!
_فقط خواستم بگم که در هر صورت ارباب الان مثل اینکه واقعا ناپدید شده!
_خب که چی؟!شما دو تا برادر رو نمیدونم...ولی من تا آخرش رو میرم...ارباب من رو داره...من هیچ وقت نمیذارم کسی چنین اراجیفی درباره لرد بگه...من یه کاری بکنم!
_ما بلاتریکس...ما!
بلاتریکس و رابستن به رودولف خیره شدند...از ابتدای صحبت های رابستن،رودولف هیچ حرفی نزده و فقط و فقط به رابستن زل زده بود...
_همه میریم...و میریم پیش فرانک و آلیس...یادتون باشه که اونها هم هدف لرد بودن...اونا شاید یه سر نخی داشته باشن...بلاخره باید از یه جایی شروع کنیم!
چهره مصمم رابستین و البته دیوانه وار بلاتریکس نشان از آن بود که هر دوی آنها موافق بودند...رابستن اما لحظه ای سرش را انگار که صدایی از بیرون شنیده باشد چرخاند و سپس گفت:
_یه خورده صبر کنید پس...بارتی رو هم با خودمون ببریم...اون بهم خبر داد درواقع و گفت میخواد یه کاری بکنه..بذارین بهش بگم باهامون بیاد!
_نمیتونیم صبر کنیم تا اون بچه ننه ی عزیز کرده رو هم...
_نه بلاتریکس...داریم میرم خونه لانگ باتم ها...حتما یه سری نیروی دفاعی اونجا هست...تعداد بیشتر بریم بهتره...رابستن...تا پنج دقیقه دیگه بیا بارتی برگرد...من هم میرم پیش پدر!
رودولف بدون اینکه منتظر جواب رابستن یا اعتراض بلاتریکس شود،روی پاشنه پایش چرخید و به سمت پلکان عمارت لسترنج ها به قصد اتاق پدرش حرکت کرد...نمیدانست چرا...ولی به شدت احساس میکرد باید چیزی را به پدرش میگفت...هیچ وقت رابطه ی عمیقی با پدرش نداشت...سالهای ابتدایی زندگی را عملا بدون پدر گذرانده بود...هنگامی که پدرش را دوباره پیدا کرد خیلی زود نوبت به هاگوارتز رسید...و پس از هاگوارتز هم به ندرت به اتاق پدرش رفته بود...اما این بار داستان متفاوت بود...
تق تق
_بیا تو!
_پدر!
_بله رودولف!
_نمیدونم شنیدین یا نه ولی...
_کامل شنیدم رودولف...حالا میخوایین برین؟!
_فکر کنم بهترین کار همین باشه!
_رودولف...من رو ببین...کسی من رو یادش هست؟!من همدوره ای لرد بودم...از اولین دوستانش...هنوز هم افتخار میکنم به اون دوران...ولی الان من رو ببین...کسی من رو یادش هست؟!نه...پس قبل از اینکه هر کاری بکنی بهش فکر کن!
نام خانوادگی هر دو لسترنج بود...رودولف و پدرش...ولی رودولف شباهتی به پدرش نداشت...پدرش او را نمیشناخت...اگر میشناخت میدانست که رودولف کاری را بدون فکر انجام نمیداد...رودولف ار نظر خودش عاقل بود...از نظر خودش آنقدر عاقل بود که فقط از عقلش استفاده نکند!
رودولف حرفی نمیزد...سکوت کرده بود...سکوتی که نشانه از "حرف نداشتن" نبود...نشانه از "زیادی حرف داشتن" بود...به قدری که نمیدانست کدام را بگوید...پدرش دستش را خواند...
_رودولف...تصمیمت قطعیه...میدونم...نمیومدی نصایح من رو بشنوی...پس حرفت رو بزن!
رودولف کمی این پا و آن پا کرد...نمیخواست نشان دهد که ناراحت یا مضطرب است...حتی اگر اتفاق های فوقالعاده وحشتناکی افتاده بود...دستش رابه روی صورتش کشید...بلاخره با تردید و دو دلی بسیار دو قدم به پدرش نزدیک شد و گفت:
_شاید زنده برنگردم...دارم میرم که برم...نمیخوام بعدا حسرت این رو بخورم که چرا همون موقع کاری نکردم...
_ولی اگه...
_لطفا بذارین حرفم رو کامل بزنم...هیچوقت زندگی استثنایی نداشتم...هیچ وقت حس نکردم خوشبخت ترین جادوگرم...چون نبودم...ولی همیشه میدونستم که نهایتا این منم...کاری رو انجام میدم که از پسش برمیام...فقط میخواستم بگم...هه...من راضی نبودم به باخت...ولی راضی هستم از تلاشم!ممکنهشما یا هر کی ناراحت بشین....ولی زمان چیزیه که خیلی از موضاعت را حل میکنه!
سر و صدای و جنب و جوشی که از بیرون اتاق و طبقیه پایین می آمد،نشان از این داشت که وقت رفتن برای رودولف فرا رسیده بود...شاید رودولف و پدرش هم را نمیفهمیدند...اما پدر رودولف این جمله آخر رودولف به خوبی فهمید...
رودولف نگاهش را از پدرش برداشت و به سمت در خروجی رفت...اما همین که در را باز کرد پدرش اون روا صدا کرد...
_رودولف...تو ممکنه با این کارات کار اون کاراگاه ها رو راحت کنی...ممکنه بعدا بتونی کارای بهتر و مغیدتری انجام بدی...ممکنه زندگیت رو از دست بدی!
رودولف همانطور که در چهار چوب در ایستاده بود نگاهی به پدرش انداخت...
_ولی به جاش آرامشم رو بدست میارم...شاید ارمشی هم نباشه...ولی نسبت به اینکه بعدها حسرت بخورم ارامش بیشتری دارم!
رودولف این جمله را گفت و در را پشت سرش بست!
نیم ساعت بعد!
کروشیو!
این وردی بود که بیش از هر ورد یا هر جمله دیگری در این چند دقیقه فضای خانه لانگ باتم ها را پر کرده بود و به کار گرفته شده بود...
بلاتریکس مامور شکنجه آلیس و بارتی مامور شکنجه آلیس شده بودند...رابستن و برادرش اما در حال مقاومت در مقابل ده ها کاراگاهی بودند که خانه را محاصره کرده بودند.
دقایقی پیش نقشه بلاتریکس که تهدید آن دو کارگاه به وسیله آزار و اذیت پسر خردسالشان بود،با مشخص شدن اینکه آن پسر آن روز در خانه نبود،نقش بر اب شده بود و بلاتریکس با عصابنیت بیشتری در حال شکنجه فرانک لانگ باتم بود...
بارتی جونیور هم به صورت متوالی طسلم شکنجه را به سمت آلیس که دیگر حتی نای درد کشیدن و آه گفتن هم نداشت میفرستاد...
رودولف اما ناامیدانه از اینکه بتوانند در آخر به هدفشان که به خاطر آن لانگ باتم ها را شکنجه میکردند برسند،طلسمهای دفاعی گوناگونی به سمت کاراگاهان که هر لحظه به تعدادشان افزوده میشد،میفرستاد...رودولف دقایقی پیش فهمیده بود که بلاخره در این نبرد شکست خواهند خورد...فریاد هایی که از سمت مقام های بالا به کاراگاهان و مامور ها به آنها دستور میدادند که "اونا رو زنده دستگیر کنید!" و طلسم های بیهوشی که به سمت او و برادرش روانه میشد به رودولف میفهماند که خبری از مرگ نیست و این آزکابان است که منتظر اون خواهد بود.
برای رودولف ازکابان و مرگ فرق چندانی نداشت...او همانطور که بعد از مرگ دیگر کاری نمیتوانست بکند،در ازکابان هم همین وضعیت را انتظار میکشید...همانطور که پس از مرگ مشخص نیست که دوباره به زندگی بازمیگشت یا نه،بعد از آزکابان هم نمیتوانست بداند به زندگی برمیگردد یا خیر!
طلسم قرمز رنگی از بالای سر رودولف رد شد و و رشته افکار او را پاره کرد...مامورها و کاراگاهان حالا وارد خانه شده بودند...رودولف طلسم انفجاری را به سمت آنها فرستاد...ولی تعداد آنها بسیار بیشتر از این بود که با چنین طلمسی همه آنها از هم متلاشی شوند...رودولف پشت ساعت دیوارای که آنجا بود سنگر گرفت تا از برخورد طلسم های بیهوشی که به سمتش می آمد جلوگیری کند.
رابستن هم پشت مبلی جهید...ولی همین که سرش را بالا آورد طلسمی به قفسه سینه اش برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد...حدود ده نفر از مامورها از پله ها بالا رفتند و تا با بلاتریکس و بارتی درگیر شوند...با یک طلسم ساعت دیواری که رودولف پشت آن پناه گرفته بود منهدم شد...رودولف که حالا غیر چوب دستی اش وسیله ی دفاعی دیگری نداشت،بدون هدف فقط به اطرافش که پر بود از گارگاه طلسم میفرستاد...
ناگهان رودولف توانست طلسم بیهوش کننده ای را دید که مستقیم به سمت پیشانی او می آمد...فرصتی برای جا خالی دادن یا دفع آن طلسم نبود...چشمانش را بست...او کار خودش را انجام داده بود...لبخندی زد و یک صدم ثانیه بعد بدن بیهوشش روی زمین افتاد!
________
خدا نگهدار همگی...حلال کنید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/5/6 23:53:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

دوئل جیمز سیریوس پاتر و رودولف لسترنج
- جیمز!
پاتر کوچک بدون توجه به مادرش، از زیر بازوی تدی که دستش را به چهارچوب در تکیه داده بود رد شد و هیجانزده خودش را توی هال انداخت. صدای برادرخوانده اش را پشت سرش می شنید که به جینی ویزلی اطمینان می داد:
- خیالتون راحت. مراقبش هستم. این همه من میام اونجا، یه بارم جیمز.
و صدای همیشه نگران مادرش که می گفت:
- اگه می شد می بردیمش اما بیل موقتا یه بچه اژدها آورده ویلا. جیمز رو که میشناسی. اگه بیاد یا یه بلایی سر اژدها میاره یا سر ما!
لبخند کمرنگی روی لب های جیمز نقش بست. مادرش نگفته بود "یا سر ِ خودش!".
قدم زنان توی اتاق ها سرک می کشید تا مادربزرگ تدی را پیدا کند. اما به نظر می رسید تدی تنهاست. بعد از گشت و گذار کوتاهش به سمت در برگشت و منتظر شد تا تدی آخرین جمله اش را تمام کند:
- ... نه، مامان بزرگ رفته سفر. اصلا خونه نیست که جیمز بخواد اذیتش کنه. خیالتون تخت. سلام منو به ویکـ..امم..آقا و خانوم ویزلی و بچه ها هم برسونید.
در بسته شد و تدی که هنوز لبخند بر لب داشت، به سمت برادرخوانده ی هشت ساله اش برگشت.
جیمز جیغی کشید و پا به فرار گذاشت. صدای خنده های تدی را می شنید که پشت سرش می دوید و فریادهای "خب حالا!" ، "وایسا جیمز!"، "بذا از راه برسی بچه!" اش، به سرعت جیمز می افزود.
بالاخره وقتی جیمز خودش را به اتاق تدی رساند و روی میز تحریرش پرید، لوپین نوجوان جلو رفت تا برادرش را در آغوش بگیرد.
- بیا اینجا ببینم بوقی! چند وقته ندیدمت!
جیمز چانه اش را روی شانه ی تدی گذاشت و بو کشید.
تدی همیشه بوی هاگوارتز می داد. حتی وقتی هنوز دانش آموز هاگوارتز نشده بود. در واقع، جیمز، تدی را با همین بو به یاد می آورد.
چیزی بود مابین رایحه ی بهارنارنج و عطر شکلات قورباغه ای. یا شاید هم مخلوط عطر پوستر های نوی تیم کوییدیچ نهنگ های خشمگین بود با بوی سیب زمینی سرخ کرده و یا ترکیبی از بوی روغن مخصوص صیقل دسته جارو با عطر گل نارسیسس.
پس جیمز نام آن را گذاشته بود بوی هاگوارتز.
هاگوارتزی که از وقتی رویا بافتن را آموخت، تمام دوست داشتنی هایش را آن جا، کنار هم، تصور می کرد.
تدی شانه های جیمز را گرفت و او را کمی از خودش دور کرد. موذیانه نیشخند زد و سوالی را پرسید که خوب می دانست شنیدنش، چهره ی جیمز را در هم می کشد.
- اینم از تابستون. دلت برای مدرسه ی مشنگیت تنگ شده؟!
جیمز ترش کرد و یک قدم عقب رفت. یک ستاره ی دریایی را که حدس می زد یادگاری دریاچه ی عجیب و غریب هاگوارتز باشد، از روی میز تحریر برداشت و روی تخت تدی نشست و مشغول بررسی اش شد.
- خبالا قهر نکن! چیزی نمونده یازده ساله شی!
جیمز قهر نکرده بود. جیمز فقط منتظر یک فرصت مناسب برای انتقام بود:
- اینو ویکتوریا بت داده؟
رنگ از چهره ی تدی پرید. زیرلب "اهوم"ـی گفت و روی صندلی اش نشست.
روزهای اول، به نظر می رسید جیمز بچه تر از آن است که درک کند. اما طولی نکشیده بود که پاتر ارشد، مچ برادرخوانده اش را در یکی از مهمانی های خانوادگی گرفته بود که فقط کمی بیشتر از معمول، به دختردایی نیمه پریزادش توجه می کرد.
همین، برای جیمز کافی بود که سلاح جدیدش را برای دست انداختن تدی پیدا کند.
- تو و ویکی با هم ازدواج می کنین.
خون در رگ های تدی یخ زد. اضطرابش را پشت قهقهه ی بلندی پنهان کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد.
جیمز که به شکل غیرعادی ای جدی به نظر می آمد، ستاره را روی لبه ی تخت گذاشت و ادامه داد:
- بعدشم با همدیگه از اینجا میرین. دیگه هم نمیای دره گودریگ با من بازی کنی.
- اینا چیه میگی آخه توله بلاجر؟ نیم وجبی تریلانی شدی؟ باز خواب دیدی؟
جیمز شانه هایش را بالا انداخت و وقتی تدی به بهانه ی آوردن آب کدوحلوایی از اتاق بیرون رفت، پاتر کوچک زیرلب زمزمه کرد: من میدونم تو اینجا نمیمونی.
***
- تدی!
باد بالاخره صدای جیمز را به گوش تدی رساند. لوپین جوان جارویش را متوقف کرد. نوک بینی اش سرخ شده بود و انگشتان کرختش دور دسته جارو، تقریبا به سفیدی برفی بودند که روی موهای فیروزه ای اش نشسته بود.
دندان هایش از فرط سرما قفل شده بودند. سر سنگینش را خم کرد و جیمز را دید که با شنل زمستانی سرخ رنگش، میان زمین کوییدیچ پوشیده از برف، شبیه به یک کوافل پر سر و صدا بود که برایش دست تکان می داد.
نفس عمیقی کشید و آرام ارتفاعش را به سمت برادرش کم کرد. به محض فرود آمدنش، جیمز که حالا پولیوری آلبالویی (هدیه ی مادربزرگش!) را به تن داشت شنلش را روی شانه های تدی انداخت و غر زد:
- دیشب که تا دیروقت جلو شومینه تست کوییدیچ میزدی! حالا هم برا صبحونه اومدم بیرون و بانوی چاق گفت قبل از روشن شدن هوا زدی بیرون! تو این هوا چه فکری کردی آخه!؟
تدی شنل را دور خود پیچید. سرما را تازه احساس می کرد.
- باید... حرکت هارو ... تمرین ... می کردم...
جیمز جاروی سرد را از دست بی حس برادرش بیرون کشید و به سمت قلعه راه افتاد و غرولند کرد:
- که کوییدیچ برات تفریحه، نه حِرفه!
اولین سال تحصیلی جیمز در هاگوارتز، به ماه های پایانی اش نزدیک می شد.
برف و بوران دو ماه پیش، جای خود را به باران های سیل آسای کوتاه و نسیم بازیگوش بهاری داده بود که از بالای دریاچه می وزید، موهای دانش آموزان را دوستانه به هم می ریخت و گونه هایشان را نوازش می کرد. لبخند را روی لب هایشان می آورد و بعد در پیچ و تاب رداهای تابستانی شان گم می شد.
عصر یکی از همین روزهای بهاری، تئودور هاگرید، زیر درخت بید مجنون، روی پاهای یک جن خاکی بخت برگشته نشسته بود و جیمز را تماشا می کرد که با تمرکز، تغییرات مردمک چشم جن را روی کاغذ پوستی اش رسم می کرد.
- چقد دیگه باید بشینم؟
- پنج دیقه.
- نیم ساعت پیش هم همینو گفتی جیمز. خسته شدم.
جیمز برای حفظ تمرکزش، نوک زبانش را بیرون آورد و درحالیکه قلم پرش را روی کاغذ می کشید زیرلب گفت:
- اگه کسی خسته شده باشه اون جن بدبخته غول بچه... نذار تکون بخوره!
تئودور نشیمن گاهش را جا به جا کرد و آخرین تلاش های جن برای فرار بی نتیجه ماند. موجود بیچاره نفس عمیقی کشید و نومیدانه سرش را روی زمین گذاشت.
- چه خبر از تدی، جیمز؟ خیلی وقته نمی بینمش. اولا خیلی دور و برت می پلکید.
جیمز از چشم های خسته ی جن خاکی چشم برنداشت. جانور با نگاهی ملتمسانه به قلم پرش نگاه می کرد.
- درگیر درساشه.
تئودور گفت:
- نه بابا. همش تو زمین کوییدیچه. چندباری هم که توی کتابخونه دیدمش داشت تست تئوری پرواز میزد!
جیمز با حواس پرتی قلمش را در مرکب فرو کرد و چند قطره ی آن را روی ردایش ریخت:
- تو مگه کتابخونه هم میری؟
تئودور بی توجه به طعنه ی جیمز، ادامه داد:
- یه بار از ترم بالایی ها شنیدم که میخواد از دانشگاه پرواز فرانسه پذیرش بگیره! فکرشو بکن! فرانسه! با اون غذاهای معرکه ش! تو حتما باید اونجا رو ببینی جیمز. مامان دانشگاه پرواز رو نشونم داده، خیلی از بوباتون دور نیست. اساتیدش بهترین بازیکن های کوییدیچ دنیان! من حتی ویکتور کرام رو هم اونجا دیدم! البته از دور..خیلی شبیه کرام بود.. خودش بود دیگه احتمالا...
جیمز به جن خاکی خیره شده بود اما نمی دیدش. صدای نامه ی سخنگوی زن دایی فلور که دختردایی اش هفته ی پیش آن را روبروی شومینه باز کرده بود، توی سرش می پیچید که با فیس و افاده ای شایسته ی مدیریت مدرسه ی بوباتون، می گفت:
ویکی عزیزم، بی صبرانه منتظر دوباره دیدنت توی تابستون هستیم. اما نتونستم خبر خوب رو بهت ندم. شعبه ی فرانسه ی بانک گرینگوتز بالاخره درخواست انتقالی بیل رو برای سال آینده قبول کرد.. به محض اینکه تو از هاگوارتز فارغ التحصیل شی، همتون میاید فرانسه پیش من و از آپارات کردن های وقت و بی وقت هم خلاص میشیم!
آپارات های وقت و بی وقت!
جیمز هیچوقت نمی فهمید چرا بزرگترهای اطرافش اینقدر از آپارات می نالیدند. بی صبرانه منتظر روزی بود که به سن قانونی برسد و این مهارت شگفت انگیز را کسب کند. اما این روزها انگار تمامی نداشتند.
روزهایی که همه شبیه هم بودن و در آن ها جیمز، از پشت پنجره ی خوابگاهش، سایه ی تدی را وقت گرگ و میش صبح، بالای حلقه های زمین کوییدیچ می دید که سخت تمرین می کرد.
روزهایی که با تئودور تیله سنگی بازی می کرد و از گوشه ی چشم، تدی را می دید که با نگاهی خسته به تاکتیک های پیچیده حرفه ای کوییدیچ روی کتاب هایش خیره شده بود و گاهی روی همان ها خوابش می برد.
نه. این روزها تمامی نداشتند. روزهایی که جیمز رفتن برادرخوانده اش را می دید و باز به تخت خوابش برمیگشت. تیله اش را شوت می کرد. نقاشی جن خاکی را برای استاد مراقبت از موجودات جادویی اش می کشید و خودش را می زد به ندیدن. به این امید که دیگران هم همین کار را بکنند. که البته، محال بود.
- غلط نکنم داره واسه ویکتوریا میره!
تئودور ناله ی جن را نشنیده گرفت و کش و قوسی به بدنش داد و در همان حال گفت:
- وگرنه چی شد یهو عاشق کوییدیچ شد؟
- تدی همیشه عاشق کوییدیچ بوده و هست!
جیمز این را گفت و قلم پرش را روی زمین گذاشت. خیره به طراحی اش ادامه داد:
- اگه دلش میخواد بره فرانسه واسه اینه که اونجا اوضاش بهتره. پیشرفت میکنه. اونا از کارآگاه ها و بازیکن های انگلیسی خوششون میاد. مهم تر از همه اینکه اونجا انقدر به گرگینه ها سخت نمیگیرن. مثل غول های غارنشین به تدی نگاه نمی کنن اگه ماهی یه بار نره سر کلاس. اونجا آزادتره..بذار بره!
تئودور اول متوجه نشد.
اما بعد با اشاره ی جیمز، فهمید که باید از روی جن بلند شود.
بدن جانور آنقدر له شده بود که حتی متوجه نشد بار را از روی پاهایش برداشته اند.
- جیمز؟
با شنیدن اسمش، چشم هایش را که تازه گرم شده بودند باز کرد.
به سیاهی سقف خیره شد. خواب دیده بود؟
- جیمز؟
جیمز از جا پرید و روی تخت خوابش نشست. چشم هایش را مالید و با دقت به اطرافش نگاه کرد. تکه آینه ی شکسته ای روی میز کنار تخت، زیر نور مهتابی که اتاق را نیمه روشن کرده بود، می درخشید.
با یک حرکت آینه را قاپید و جواب داد:
- تدی؟
- سلام.
چشم کهربایی تد ریموس لوپین درون آینه، به نظر آرام می آمد.
جیمز که خیالش راحت شده بود، تنش را روی تخت بالا کشید و به بالشتش تکیه داد.
- چی شده؟
- وقت داری؟
-آره، چه خبره؟
چیزی در نگاه لوپین جوان، برای جیمز غریبه بود. شوق بود یا شرم.. نمی فهمید.
- تمرین های منو یادته توی هاگوارتز؟
معده اش در هم پیچید.
ته این قصه را می دانست. بارها عکس العملش را تمرین کرده بود. اما دهان خشک شده اش نشان می داد که همه شان بی فایده بوده اند. صدایی که از گلویش خارج شد، مال خودش نبود:
- آره.
- من برای امتحان ورودی مدرسه ی پرواز تمرین می کردم.
جیمز این را می دانست.
ای کاش تدی ادامه نمی داد.
شاید اگر به زبان نمی آوردش، اتفاق نمی افتاد.
- امروز نتایجش رو فرستادن برام.
مثل اینکه یک خاکسترگردان بزرگ دور قلبش چنبره زده باشد، دردی میان سینه اش پیچید.
- قبول شدم.
تابستان بود.
جیمز یخ زد.
موجی از سرما بدنش را در بر گرفت و دست های خیس عرقش را قفل کرد. تمام تنش می لرزید. خوشحال بود که تدی تصویر کاملی از او نداشت. چشم هایش می سوخت. اما از پلک زدن می ترسید. اگر پلک می زد، بگی نگی خودش را به این خطر انداخته بود که ..
- معرکه س بوقی!
جیمز با صدایی بلندتر از حالت عادی این را گفت. چشمش توی آینه ی تدی می خندید. خیلی زود گره ابروان لوپین جوان هم باز شد.
- دو ماه دیگه ترم جدیدشون شروع میشه!
جیمز لب های تدی را نمی دید. اما چشم هایش می گفتند که لبخند می زند. از آن لبخند هایی که به راحتی کمرنگ نمی شدند و جیمز، برای اولین بار در زندگی اش، اگر می توانست، صادقانه به خودخواهی اش اعتراف می کرد.
به این که از ویکتوریا ویزلی، از آکادمی پرواز، از انجمن دولتی حمایت از گرگینگان و از فرانسه بیزار است. به اینکه از یازده ساله بودنش متنفر است. سن قانونی آپارات به چشمش آن قدر دور بود که انگار هرگز از راه نمی رسید.
آینه میان دست هایش می لرزید. صدای تدی را از فاصله ای دور می شنید که برایش از مراحل قبولی می گفت، اما صدای قلبش بلندتر بود. تند می زد. تکه گوشت درون سینه اش انگار تازه داشت باور می کرد که "قبول شدم" یعنی چه.
لب های خشکیده اش را به زحمت باز کرد.
گفت اما خودش هم نشنید. گفت: "من دلم.."
- نگران مامان بزرگم. خیلی دلتنگی میکنه.
جیمز دهانش را بست. "اهوم"ـی گفت و وقتی سکوت را حاکم دید، دوباره با دهان بسته گفت: "دلم برات.."
- می دونی آخه واسه آپارات کردن هم انرژی نداره دیگه.
جیمز پلک زد. جمله ی ناگفته اش را ادامه داد: " تنگـ..."
- دلم براش تنگ میشه.
خاکسترگردان خودش را از گلوی جیمز بالا کشید و همانجا نشست.
لالش کرد.
جیمز روزهارا می شمرد.
روزها تا تولد شانزده سالگی اش، 1825 چوب بودند که دستی ظریف و یازده ساله، هر روز خطشان می زد. دستی که خیلی زود کشیده و استخوانی شد. موهای ریز نادیدنی روی سپیدی اش سایه انداخت و قلم پر میان انگشتانش کوچک شد. هدیه ی بلوغ.
اما تدی راه آپارات را می دانست. گاهی بی هوا سر و کله اش با یک مشت هدیه پیدا می شد. از تکنیک های جدید کوییدیچ می گفت. از آب و هوای فرانسه و از جاهایی که جیمز باید می دید.
اما چیزی درست نبود.
یک جای کار جیمز می لنگید.
یک جای کار که انگار، چوب هایش می شکستند.
با تبر مردی بیست ساله، که هیچوقت، شانزده ساله نشد.
- جیمز!
پاتر کوچک بدون توجه به مادرش، از زیر بازوی تدی که دستش را به چهارچوب در تکیه داده بود رد شد و هیجانزده خودش را توی هال انداخت. صدای برادرخوانده اش را پشت سرش می شنید که به جینی ویزلی اطمینان می داد:
- خیالتون راحت. مراقبش هستم. این همه من میام اونجا، یه بارم جیمز.
و صدای همیشه نگران مادرش که می گفت:
- اگه می شد می بردیمش اما بیل موقتا یه بچه اژدها آورده ویلا. جیمز رو که میشناسی. اگه بیاد یا یه بلایی سر اژدها میاره یا سر ما!
لبخند کمرنگی روی لب های جیمز نقش بست. مادرش نگفته بود "یا سر ِ خودش!".
قدم زنان توی اتاق ها سرک می کشید تا مادربزرگ تدی را پیدا کند. اما به نظر می رسید تدی تنهاست. بعد از گشت و گذار کوتاهش به سمت در برگشت و منتظر شد تا تدی آخرین جمله اش را تمام کند:
- ... نه، مامان بزرگ رفته سفر. اصلا خونه نیست که جیمز بخواد اذیتش کنه. خیالتون تخت. سلام منو به ویکـ..امم..آقا و خانوم ویزلی و بچه ها هم برسونید.
در بسته شد و تدی که هنوز لبخند بر لب داشت، به سمت برادرخوانده ی هشت ساله اش برگشت.
جیمز جیغی کشید و پا به فرار گذاشت. صدای خنده های تدی را می شنید که پشت سرش می دوید و فریادهای "خب حالا!" ، "وایسا جیمز!"، "بذا از راه برسی بچه!" اش، به سرعت جیمز می افزود.
بالاخره وقتی جیمز خودش را به اتاق تدی رساند و روی میز تحریرش پرید، لوپین نوجوان جلو رفت تا برادرش را در آغوش بگیرد.
- بیا اینجا ببینم بوقی! چند وقته ندیدمت!
جیمز چانه اش را روی شانه ی تدی گذاشت و بو کشید.
تدی همیشه بوی هاگوارتز می داد. حتی وقتی هنوز دانش آموز هاگوارتز نشده بود. در واقع، جیمز، تدی را با همین بو به یاد می آورد.
چیزی بود مابین رایحه ی بهارنارنج و عطر شکلات قورباغه ای. یا شاید هم مخلوط عطر پوستر های نوی تیم کوییدیچ نهنگ های خشمگین بود با بوی سیب زمینی سرخ کرده و یا ترکیبی از بوی روغن مخصوص صیقل دسته جارو با عطر گل نارسیسس.
پس جیمز نام آن را گذاشته بود بوی هاگوارتز.
هاگوارتزی که از وقتی رویا بافتن را آموخت، تمام دوست داشتنی هایش را آن جا، کنار هم، تصور می کرد.
تدی شانه های جیمز را گرفت و او را کمی از خودش دور کرد. موذیانه نیشخند زد و سوالی را پرسید که خوب می دانست شنیدنش، چهره ی جیمز را در هم می کشد.
- اینم از تابستون. دلت برای مدرسه ی مشنگیت تنگ شده؟!
جیمز ترش کرد و یک قدم عقب رفت. یک ستاره ی دریایی را که حدس می زد یادگاری دریاچه ی عجیب و غریب هاگوارتز باشد، از روی میز تحریر برداشت و روی تخت تدی نشست و مشغول بررسی اش شد.
- خبالا قهر نکن! چیزی نمونده یازده ساله شی!
جیمز قهر نکرده بود. جیمز فقط منتظر یک فرصت مناسب برای انتقام بود:
- اینو ویکتوریا بت داده؟
رنگ از چهره ی تدی پرید. زیرلب "اهوم"ـی گفت و روی صندلی اش نشست.
روزهای اول، به نظر می رسید جیمز بچه تر از آن است که درک کند. اما طولی نکشیده بود که پاتر ارشد، مچ برادرخوانده اش را در یکی از مهمانی های خانوادگی گرفته بود که فقط کمی بیشتر از معمول، به دختردایی نیمه پریزادش توجه می کرد.
همین، برای جیمز کافی بود که سلاح جدیدش را برای دست انداختن تدی پیدا کند.
- تو و ویکی با هم ازدواج می کنین.
خون در رگ های تدی یخ زد. اضطرابش را پشت قهقهه ی بلندی پنهان کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد.
جیمز که به شکل غیرعادی ای جدی به نظر می آمد، ستاره را روی لبه ی تخت گذاشت و ادامه داد:
- بعدشم با همدیگه از اینجا میرین. دیگه هم نمیای دره گودریگ با من بازی کنی.
- اینا چیه میگی آخه توله بلاجر؟ نیم وجبی تریلانی شدی؟ باز خواب دیدی؟
جیمز شانه هایش را بالا انداخت و وقتی تدی به بهانه ی آوردن آب کدوحلوایی از اتاق بیرون رفت، پاتر کوچک زیرلب زمزمه کرد: من میدونم تو اینجا نمیمونی.
***
- تدی!
باد بالاخره صدای جیمز را به گوش تدی رساند. لوپین جوان جارویش را متوقف کرد. نوک بینی اش سرخ شده بود و انگشتان کرختش دور دسته جارو، تقریبا به سفیدی برفی بودند که روی موهای فیروزه ای اش نشسته بود.
دندان هایش از فرط سرما قفل شده بودند. سر سنگینش را خم کرد و جیمز را دید که با شنل زمستانی سرخ رنگش، میان زمین کوییدیچ پوشیده از برف، شبیه به یک کوافل پر سر و صدا بود که برایش دست تکان می داد.
نفس عمیقی کشید و آرام ارتفاعش را به سمت برادرش کم کرد. به محض فرود آمدنش، جیمز که حالا پولیوری آلبالویی (هدیه ی مادربزرگش!) را به تن داشت شنلش را روی شانه های تدی انداخت و غر زد:
- دیشب که تا دیروقت جلو شومینه تست کوییدیچ میزدی! حالا هم برا صبحونه اومدم بیرون و بانوی چاق گفت قبل از روشن شدن هوا زدی بیرون! تو این هوا چه فکری کردی آخه!؟
تدی شنل را دور خود پیچید. سرما را تازه احساس می کرد.
- باید... حرکت هارو ... تمرین ... می کردم...
جیمز جاروی سرد را از دست بی حس برادرش بیرون کشید و به سمت قلعه راه افتاد و غرولند کرد:
- که کوییدیچ برات تفریحه، نه حِرفه!
***
اولین سال تحصیلی جیمز در هاگوارتز، به ماه های پایانی اش نزدیک می شد.
برف و بوران دو ماه پیش، جای خود را به باران های سیل آسای کوتاه و نسیم بازیگوش بهاری داده بود که از بالای دریاچه می وزید، موهای دانش آموزان را دوستانه به هم می ریخت و گونه هایشان را نوازش می کرد. لبخند را روی لب هایشان می آورد و بعد در پیچ و تاب رداهای تابستانی شان گم می شد.
عصر یکی از همین روزهای بهاری، تئودور هاگرید، زیر درخت بید مجنون، روی پاهای یک جن خاکی بخت برگشته نشسته بود و جیمز را تماشا می کرد که با تمرکز، تغییرات مردمک چشم جن را روی کاغذ پوستی اش رسم می کرد.
- چقد دیگه باید بشینم؟
- پنج دیقه.
- نیم ساعت پیش هم همینو گفتی جیمز. خسته شدم.
جیمز برای حفظ تمرکزش، نوک زبانش را بیرون آورد و درحالیکه قلم پرش را روی کاغذ می کشید زیرلب گفت:
- اگه کسی خسته شده باشه اون جن بدبخته غول بچه... نذار تکون بخوره!
تئودور نشیمن گاهش را جا به جا کرد و آخرین تلاش های جن برای فرار بی نتیجه ماند. موجود بیچاره نفس عمیقی کشید و نومیدانه سرش را روی زمین گذاشت.
- چه خبر از تدی، جیمز؟ خیلی وقته نمی بینمش. اولا خیلی دور و برت می پلکید.
جیمز از چشم های خسته ی جن خاکی چشم برنداشت. جانور با نگاهی ملتمسانه به قلم پرش نگاه می کرد.
- درگیر درساشه.
تئودور گفت:
- نه بابا. همش تو زمین کوییدیچه. چندباری هم که توی کتابخونه دیدمش داشت تست تئوری پرواز میزد!
جیمز با حواس پرتی قلمش را در مرکب فرو کرد و چند قطره ی آن را روی ردایش ریخت:
- تو مگه کتابخونه هم میری؟
تئودور بی توجه به طعنه ی جیمز، ادامه داد:
- یه بار از ترم بالایی ها شنیدم که میخواد از دانشگاه پرواز فرانسه پذیرش بگیره! فکرشو بکن! فرانسه! با اون غذاهای معرکه ش! تو حتما باید اونجا رو ببینی جیمز. مامان دانشگاه پرواز رو نشونم داده، خیلی از بوباتون دور نیست. اساتیدش بهترین بازیکن های کوییدیچ دنیان! من حتی ویکتور کرام رو هم اونجا دیدم! البته از دور..خیلی شبیه کرام بود.. خودش بود دیگه احتمالا...
جیمز به جن خاکی خیره شده بود اما نمی دیدش. صدای نامه ی سخنگوی زن دایی فلور که دختردایی اش هفته ی پیش آن را روبروی شومینه باز کرده بود، توی سرش می پیچید که با فیس و افاده ای شایسته ی مدیریت مدرسه ی بوباتون، می گفت:
ویکی عزیزم، بی صبرانه منتظر دوباره دیدنت توی تابستون هستیم. اما نتونستم خبر خوب رو بهت ندم. شعبه ی فرانسه ی بانک گرینگوتز بالاخره درخواست انتقالی بیل رو برای سال آینده قبول کرد.. به محض اینکه تو از هاگوارتز فارغ التحصیل شی، همتون میاید فرانسه پیش من و از آپارات کردن های وقت و بی وقت هم خلاص میشیم!
آپارات های وقت و بی وقت!
جیمز هیچوقت نمی فهمید چرا بزرگترهای اطرافش اینقدر از آپارات می نالیدند. بی صبرانه منتظر روزی بود که به سن قانونی برسد و این مهارت شگفت انگیز را کسب کند. اما این روزها انگار تمامی نداشتند.
روزهایی که همه شبیه هم بودن و در آن ها جیمز، از پشت پنجره ی خوابگاهش، سایه ی تدی را وقت گرگ و میش صبح، بالای حلقه های زمین کوییدیچ می دید که سخت تمرین می کرد.
روزهایی که با تئودور تیله سنگی بازی می کرد و از گوشه ی چشم، تدی را می دید که با نگاهی خسته به تاکتیک های پیچیده حرفه ای کوییدیچ روی کتاب هایش خیره شده بود و گاهی روی همان ها خوابش می برد.
نه. این روزها تمامی نداشتند. روزهایی که جیمز رفتن برادرخوانده اش را می دید و باز به تخت خوابش برمیگشت. تیله اش را شوت می کرد. نقاشی جن خاکی را برای استاد مراقبت از موجودات جادویی اش می کشید و خودش را می زد به ندیدن. به این امید که دیگران هم همین کار را بکنند. که البته، محال بود.
- غلط نکنم داره واسه ویکتوریا میره!
تئودور ناله ی جن را نشنیده گرفت و کش و قوسی به بدنش داد و در همان حال گفت:
- وگرنه چی شد یهو عاشق کوییدیچ شد؟
- تدی همیشه عاشق کوییدیچ بوده و هست!
جیمز این را گفت و قلم پرش را روی زمین گذاشت. خیره به طراحی اش ادامه داد:
- اگه دلش میخواد بره فرانسه واسه اینه که اونجا اوضاش بهتره. پیشرفت میکنه. اونا از کارآگاه ها و بازیکن های انگلیسی خوششون میاد. مهم تر از همه اینکه اونجا انقدر به گرگینه ها سخت نمیگیرن. مثل غول های غارنشین به تدی نگاه نمی کنن اگه ماهی یه بار نره سر کلاس. اونجا آزادتره..بذار بره!
تئودور اول متوجه نشد.
اما بعد با اشاره ی جیمز، فهمید که باید از روی جن بلند شود.
بدن جانور آنقدر له شده بود که حتی متوجه نشد بار را از روی پاهایش برداشته اند.
***
- جیمز؟
با شنیدن اسمش، چشم هایش را که تازه گرم شده بودند باز کرد.
به سیاهی سقف خیره شد. خواب دیده بود؟
- جیمز؟
جیمز از جا پرید و روی تخت خوابش نشست. چشم هایش را مالید و با دقت به اطرافش نگاه کرد. تکه آینه ی شکسته ای روی میز کنار تخت، زیر نور مهتابی که اتاق را نیمه روشن کرده بود، می درخشید.
با یک حرکت آینه را قاپید و جواب داد:
- تدی؟
- سلام.
چشم کهربایی تد ریموس لوپین درون آینه، به نظر آرام می آمد.
جیمز که خیالش راحت شده بود، تنش را روی تخت بالا کشید و به بالشتش تکیه داد.
- چی شده؟
- وقت داری؟
-آره، چه خبره؟
چیزی در نگاه لوپین جوان، برای جیمز غریبه بود. شوق بود یا شرم.. نمی فهمید.
- تمرین های منو یادته توی هاگوارتز؟
معده اش در هم پیچید.
ته این قصه را می دانست. بارها عکس العملش را تمرین کرده بود. اما دهان خشک شده اش نشان می داد که همه شان بی فایده بوده اند. صدایی که از گلویش خارج شد، مال خودش نبود:
- آره.
- من برای امتحان ورودی مدرسه ی پرواز تمرین می کردم.
جیمز این را می دانست.
ای کاش تدی ادامه نمی داد.
شاید اگر به زبان نمی آوردش، اتفاق نمی افتاد.
- امروز نتایجش رو فرستادن برام.
مثل اینکه یک خاکسترگردان بزرگ دور قلبش چنبره زده باشد، دردی میان سینه اش پیچید.
- قبول شدم.
تابستان بود.
جیمز یخ زد.
موجی از سرما بدنش را در بر گرفت و دست های خیس عرقش را قفل کرد. تمام تنش می لرزید. خوشحال بود که تدی تصویر کاملی از او نداشت. چشم هایش می سوخت. اما از پلک زدن می ترسید. اگر پلک می زد، بگی نگی خودش را به این خطر انداخته بود که ..
- معرکه س بوقی!
جیمز با صدایی بلندتر از حالت عادی این را گفت. چشمش توی آینه ی تدی می خندید. خیلی زود گره ابروان لوپین جوان هم باز شد.
- دو ماه دیگه ترم جدیدشون شروع میشه!
جیمز لب های تدی را نمی دید. اما چشم هایش می گفتند که لبخند می زند. از آن لبخند هایی که به راحتی کمرنگ نمی شدند و جیمز، برای اولین بار در زندگی اش، اگر می توانست، صادقانه به خودخواهی اش اعتراف می کرد.
به این که از ویکتوریا ویزلی، از آکادمی پرواز، از انجمن دولتی حمایت از گرگینگان و از فرانسه بیزار است. به اینکه از یازده ساله بودنش متنفر است. سن قانونی آپارات به چشمش آن قدر دور بود که انگار هرگز از راه نمی رسید.
آینه میان دست هایش می لرزید. صدای تدی را از فاصله ای دور می شنید که برایش از مراحل قبولی می گفت، اما صدای قلبش بلندتر بود. تند می زد. تکه گوشت درون سینه اش انگار تازه داشت باور می کرد که "قبول شدم" یعنی چه.
لب های خشکیده اش را به زحمت باز کرد.
گفت اما خودش هم نشنید. گفت: "من دلم.."
- نگران مامان بزرگم. خیلی دلتنگی میکنه.
جیمز دهانش را بست. "اهوم"ـی گفت و وقتی سکوت را حاکم دید، دوباره با دهان بسته گفت: "دلم برات.."
- می دونی آخه واسه آپارات کردن هم انرژی نداره دیگه.
جیمز پلک زد. جمله ی ناگفته اش را ادامه داد: " تنگـ..."
- دلم براش تنگ میشه.
خاکسترگردان خودش را از گلوی جیمز بالا کشید و همانجا نشست.
لالش کرد.
***
جیمز روزهارا می شمرد.
روزها تا تولد شانزده سالگی اش، 1825 چوب بودند که دستی ظریف و یازده ساله، هر روز خطشان می زد. دستی که خیلی زود کشیده و استخوانی شد. موهای ریز نادیدنی روی سپیدی اش سایه انداخت و قلم پر میان انگشتانش کوچک شد. هدیه ی بلوغ.
اما تدی راه آپارات را می دانست. گاهی بی هوا سر و کله اش با یک مشت هدیه پیدا می شد. از تکنیک های جدید کوییدیچ می گفت. از آب و هوای فرانسه و از جاهایی که جیمز باید می دید.
اما چیزی درست نبود.
یک جای کار جیمز می لنگید.
یک جای کار که انگار، چوب هایش می شکستند.
با تبر مردی بیست ساله، که هیچوقت، شانزده ساله نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1394/5/6 13:48:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/06
تولد نقش: 1399/02/31
آخرین ورود: یکشنبه 30 مرداد 1401 15:19
از: تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
پستها:
520

تراورز
صدای برخورد کمربند چرمی به پوست سرد پسرک در اتاقک میپیچید و دیوار های گلی را دچار لرزش های کوچکی میکرد. پسرک در حالی که اشک هایی که از چشمانش جاری شده بود را با پشت دستش پاک میکرد پرسید:
- بابا، میشه بدونم چرا من رو میزنی؟ چرا ازم بدت میاد؟!
مرد نفس نفس زنان به پرسک نزدیک شد و ضربه ای دیگر بر کمر پسرک وارد کرد و فریاد زد:
- میدونی چرا؟ چون تو انسان نیستی، تو یه موجود پستی همون طور که مادرت بود!
سپس لگدی به پسرک زد و او را به گوشه ی خاک گرفته اتاق پرتاب کرد. پسرک به تار های عنکبوتی که در آن اتاق کوچک تنها همبازیش بود نگاه کرد و از شدّت درد بیهوش شد.
مرد که عقده هایش ارضا شده بودند لبنخد زنان به سمت در چوبی رفت ولی لحظه ی آخر دوباره به پسرک نگاهی انداخت. موهایش مانند تاریکی شب سیاه بود، همانطور که موهای مادرش اینگونه بود.
سال ها پیش:
- جرارد بچمون داره به دنیا میاد. باید اسمش رو بذاریم تراورز، همون طور که اسم پدرت تراورز بود.
مرد که نامش جرارد بود با خوشحالی دست زنش را گرفته بود و در انتظار بچهاش به چشمان همسرش خیره شده بود. سال های بعد را چنین تصور میکرد که اگر فرزندش پسر باشد همراهش به ماهی گیری برود یا نجاری کنند و اگر دختر باشد شوهر خوبی برای او پیدا کند.
ناگهان چهره ی همسرش رو به سفیدی رفت، لبخند زن محو شد و شروع به فریاد زدن کرد. جریانی از جرقه های ابی رنگ احاطهاش کرده بودند. جان و روحش قطره قطره از بدنش به بیرون مکیده میشد.
- دکتر، چه اتّفاقی داره میفته؟!
جرارد به دکتر که از تعجّب به زمین افتاده بود نگاه کرد. به نظر میرسید او نیز دلیل این اتّفاق را نمیدانست. دکتر فریاد زد:
- اون بچّه یه جادوگره، یه موجود شیطانی! انرژیش غیر قابل کنترله، باید سقطش کنم!
جرارد پس از شنیدن این حرف چاقویی که در جعبه ابزار دکتر بود را بیرون آورد و فریاد زد:
- خفه شو، تو هیچ کاری نمیکنی!
سپس بدن بیجان دکتر در حالی که قطرات خون از گلویش جاری بودند با صدایی بلند به زمین افتاد. جرارد دست زنش را گرفت، سردِ سرد بود. سرش را بر سینه ی همسرش گذاشت، هیچ صدایی نمیامد.
به زمین افتاد و گریه کرد، گویا اشک هایش تمامی نداشتند. صدای خندهای را شنید. گمان برد که شاید همسرش دوباره زنده شده است و میخندند امّا چیزی که میشنید صدای خندیدن یک نوزاد بود.
زمان حال:
- میدونی دلیل اصلی اینکه ازت بدم میاد چیه تراورز؟ اینکه تو همسرم رو کشتی، آیندم رو خراب کردی، من رو مجبور به قتل کردی. تو نتونستی اون پسری بشی که من آرزوش رو داشتم، تو از زندگی شکست خوردی.
جرارد با عصبانیّت از اتاق بیرون رفت و پسرک را در اتاق تاریک و نمورش تنها گذاشت.
vs
مورگانا
صدای برخورد کمربند چرمی به پوست سرد پسرک در اتاقک میپیچید و دیوار های گلی را دچار لرزش های کوچکی میکرد. پسرک در حالی که اشک هایی که از چشمانش جاری شده بود را با پشت دستش پاک میکرد پرسید:
- بابا، میشه بدونم چرا من رو میزنی؟ چرا ازم بدت میاد؟!
مرد نفس نفس زنان به پرسک نزدیک شد و ضربه ای دیگر بر کمر پسرک وارد کرد و فریاد زد:
- میدونی چرا؟ چون تو انسان نیستی، تو یه موجود پستی همون طور که مادرت بود!
سپس لگدی به پسرک زد و او را به گوشه ی خاک گرفته اتاق پرتاب کرد. پسرک به تار های عنکبوتی که در آن اتاق کوچک تنها همبازیش بود نگاه کرد و از شدّت درد بیهوش شد.
مرد که عقده هایش ارضا شده بودند لبنخد زنان به سمت در چوبی رفت ولی لحظه ی آخر دوباره به پسرک نگاهی انداخت. موهایش مانند تاریکی شب سیاه بود، همانطور که موهای مادرش اینگونه بود.
سال ها پیش:
- جرارد بچمون داره به دنیا میاد. باید اسمش رو بذاریم تراورز، همون طور که اسم پدرت تراورز بود.
مرد که نامش جرارد بود با خوشحالی دست زنش را گرفته بود و در انتظار بچهاش به چشمان همسرش خیره شده بود. سال های بعد را چنین تصور میکرد که اگر فرزندش پسر باشد همراهش به ماهی گیری برود یا نجاری کنند و اگر دختر باشد شوهر خوبی برای او پیدا کند.
ناگهان چهره ی همسرش رو به سفیدی رفت، لبخند زن محو شد و شروع به فریاد زدن کرد. جریانی از جرقه های ابی رنگ احاطهاش کرده بودند. جان و روحش قطره قطره از بدنش به بیرون مکیده میشد.
- دکتر، چه اتّفاقی داره میفته؟!
جرارد به دکتر که از تعجّب به زمین افتاده بود نگاه کرد. به نظر میرسید او نیز دلیل این اتّفاق را نمیدانست. دکتر فریاد زد:
- اون بچّه یه جادوگره، یه موجود شیطانی! انرژیش غیر قابل کنترله، باید سقطش کنم!
جرارد پس از شنیدن این حرف چاقویی که در جعبه ابزار دکتر بود را بیرون آورد و فریاد زد:
- خفه شو، تو هیچ کاری نمیکنی!
سپس بدن بیجان دکتر در حالی که قطرات خون از گلویش جاری بودند با صدایی بلند به زمین افتاد. جرارد دست زنش را گرفت، سردِ سرد بود. سرش را بر سینه ی همسرش گذاشت، هیچ صدایی نمیامد.
به زمین افتاد و گریه کرد، گویا اشک هایش تمامی نداشتند. صدای خندهای را شنید. گمان برد که شاید همسرش دوباره زنده شده است و میخندند امّا چیزی که میشنید صدای خندیدن یک نوزاد بود.
زمان حال:
- میدونی دلیل اصلی اینکه ازت بدم میاد چیه تراورز؟ اینکه تو همسرم رو کشتی، آیندم رو خراب کردی، من رو مجبور به قتل کردی. تو نتونستی اون پسری بشی که من آرزوش رو داشتم، تو از زندگی شکست خوردی.
جرارد با عصبانیّت از اتاق بیرون رفت و پسرک را در اتاق تاریک و نمورش تنها گذاشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/4/31 12:42:59
جزئیات کاربر

مورگانا لی فای
vs
تراوزر
سوژه : اولین شکست زندگی
مورگانا از هوای بارانی خوشش می آمد. آنقدر که وقتی باران گرفت، چرک نویس ها و متون تاریخی اش را رها کند و قدم زنان، خودش را بسپرد به هوای خنک دهکده هاگزمید! کلاه شنلش را انداخت روی سرش! خب حوصله نداشت با هر کسی که می بیند سلام و احوال پرسی داشته باشد. هوای بارانی مال این نیست که هر سه قدم یکبار، بایستی و به کاراگاه ها سلام بدهی، یا احترام نظامی اعضای ساواج را جواب بدهی یا با ارتشی ها صحبت کنی. هوای بارانی برای لذت بردن است.
شاید به خاطر همین بود که مورگانا مسیرش را تغییر داد، بی آنکه متوجه باشد به طرف قبرستان دهکده می رود. در واقع این را وقتی فهمید که متوجه شد ده دقیقه تمام است به قبر سدریک دیگوری خیره مانده. با تعجب دور خودش چرخید.
- من اینجا چکار میکنم؟
بوی مریم گلی و خاک خیس خورده، مشام مورگانا را پر کرده بود.لحظاتی به فکر فرو رفت. گردش میان مردگانی که در سکوت، عالم بالا را گز می کردند، دورنمای بدی به نظر نمی رسید.
یکی از قبرها باعث شد مورگانا گشت و گزارش را نیمه کاره بگذارد و بالای آن قبر بایستد.
زنوفیلیوس لاوگود! بزرگترین شکست مورگانا!
فلش بک
سوزش نشان شوم سبب لغزش قلم شد و کاغذ پوستی را خط خطی کرد. بی اختیار قلم را انداخت. سریع ترین راه برای رسیدن به موقع، به تالار مرکزی این بود که با کمک شاخه ها تاب بخورد. پوزخندی به خودش زد و از شاخه ها آویزان شد.
- تارزان هم شدم ساتین! از نوع دخترانه اش. آهوووووووی!
وقتی فرود آمد ریز ریز می خندید. اما خوب می دانست که باید تا پیش از ورود به تالار، خود را مرتب کرده باشد. هنوز در را کاملا باز نکرده بود که فرمان اربابش صادر شد. لرد ولدمورت حتی به او نگاه هم نکرده بود.
- لاوگود رو برام پیدا کن! زنوفیلیوس! مهم نیست چطوری اینکارو میکنی. اما بیارش. قبل از اونا!
لازم نبود مورگانا بپرسد " اونا" چه کسانی هستند. بنابراین بدون هیچ اتلاف وقتی غیب شد. درست از میان در.طبعا اولین جایی که می شد به سراغ این مرد رفت، خانه قلعه ای اش بود. البته وقتی ظاهر شد مجبور شد برای چند دقیقه ای تنفس نکند! هرگز نفهمیده بود منشاء این بو از کجاست!
دل مورگانا گاهی برای گیاهان عجیب و غریبی که هرگز نمیدانست زنوفیلیوس از پیوند کدام بدبخت با کدام بیچاره، به دست آورده می سوخت. به نظر می رسید خودشان هم ترجیح میدهند مرده باشند.
انگشترش را چرخاند و آهسته در زد. البته نه...در واقع سعی کرد که در بزند ولی نیازی به این کار نبود. چون با کمترین تلنگر دست مورگانا، درقیژ قیژی کرد و افتاد. مورگانا، عکس العمل سریعش را مدیون تمرین های کوییدیچ بود. وگرنه قطعاً سرش را از دست می داد.
با احتیاط جلو رفت. او هرگز چیدمان عجیب دکوراسیون خانه لاوگودها را حفظ نکرده بود. اما خوب می دانست گلدان نارنجی رنگی که نیاز به نور صد درصدی دارد، روی سقف نمی گذارند. و می دانست که فرش ها و پادری ها را از پنجره طبقه دوم آویزان نمی کنند. و این را هم می دانست که کفش ها، هرچقدر هم که خوشمزه باشند، قطعاً جایشان روی اجاق گاز وسط یک پاتیل برنجی نیست.
چیزی که برای مورگانا واضح بود این بود که لاوگود را با پای خودش از این خانه بیرون نبرده اند. مورگانا نمی دانست یک لاوگود را زندانی را به چه جور جایی ممکن است ببرند.هر جایی ممکن بود مقصدشان باشد. البته هر جایی به جز مقر محفل!
وقتش را صرف اندیشیدن نکرد.بلکه یکراست به گودریک هالو غیب شد.
اصولاً آپارات کردن کار دلپذیری نیست. مورگانا تا حد امکان از این روش استفاده نمی کرد.شاید به همین دلیل هم معایبش را از یاد برده بود.
چیزهایی شبیه آپارات کردن در زمان یا مکان اشتباه!
پاااق
می دانست جلوی دروازه گودریک هالو ظاهر میشود. اما حتی تصورش را هم نمیکرد که درست کنار گروهی از اوباش مخالف وزارت سبز شود. هرمیون گرنجر اولین کسی بود که او را دید
- لی فای؟ ما رو بو می کشی؟
در وهله اول به نفعش بود که خونسرد باقی بماند.
- جگوارها بو نمی کشن گرنجر! پنجه می کشن.
- خب من تصمیم گرفتم ناخن های جگوارتو بگیرم مورگانا! یک دختر خوب باید ناخن هاش مرتب باشه!
فقط برای یک لحظه به نظر می رسید مورگانا گیج شده باشد.
- ناخن؟
- سکتوم سمپرا!
همین تلنگر برای مورگانا کافی بود. ولی شاید گرنجر بد موقعی را برای خودنمایی انتخاب کرده بود. مورگانا به قدری عجله داشت که دسته بندی طلسم هایش را کنار بگذارد.
- ایمپریوس!
- طلسم نابخشودنی؟ ایسندیو!
مورگانا سپر طلایی رنگی پدید آورد.
- فکر نمیکنم وقتی وزیر، خودش از این طلسم ها استفاده میکنه... کروشیو... بشه بهشون گفت ممنوعه! اینکاسروس1
مورگانا قصد نداشت طلسم را ادامه دهد یا حتی جنگ را! بیش از حد عجله داشت. فقط وقتی از زمین خوردن هرمیون مطمئن شد، نشان ساواج را فشرد و شروع به دویدن کرد.حتی به پشت سرش نگاه هم نکرد.
- سلسی! گوش کن وقت ندارم. گرنجر جلوی دروازه گودریک هالو زمین گیره! نمیدونم چند نفرن! برو سراغش!
حتی به فکر نفس کشیدن هم نبود. فقط می دوید. آنقدر سریع که متوجه نشد چیزی که باعث زمین خوردنش شد، جسد زنوفیلیوس است. بیش از حد دیر رسیده بود! یک شکست واقعی!
صدای بلند رعد و برق باعث شد مورگانا جیغ بکشد. روی سنگ قبر بزرگترین شکستش نشسته و به او فکر میکرد. از سر افسوس آهی کشید.
یک دقیقه بعد، تنها چیزی که در قبرستان تکان میخورد. برگ های بوته گل رز سیاه بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/31 0:12:21

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر

لادیسلاو زاموژسلی vs سیریوس بلک
سوژه: کلاه
تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق
(افکت صدای قطار)
سیریوس بلک یازده ساله تک و تنها در یکی از کوپه های قطار نشسته بود. ردای مدرسه را پوشیده و در اندیشه خانواده اش بود. خانواده ای که همگی در گروه اسلیترین جا خوش کرده بودند.او از آنها دل خوشی نداشت. دیگر شعار "اصالت جاودان" حالش را بد می کرد. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان در کوپه باز شد.
فیـــــــش
دختری با مو های قرمز بسیار خوشگل و جذاب و ردایی شیک و تمیز و اتو خورده دم در ایستاده بود. سیریوس نگاهی گیرا و جذاب تر به دختر انداخت و عشق در یک نگاه از طرف دختر شکل گرفت.
سیریوس به طور کلی خیلی خوشگل و جذاب و دخترکش بود. چشمانی به رنگ قهوه ای روشن و موهایی مشکی و بلند که تا سر شانه هایش می رسید.
دخترک مو قرمز که کیف و کتاب هایش از دستش افتاده بود همان طور که با عجله آن ها را از کف قطار جمع می کرد گفت:
- اجازه میدین اینجا بشینم؟
سیریوس سرش را به طرف پنجره برگرداند و با بی تفاوتی گفت:
- بفرمایید. اشکالی نداره.
دخترک وارد کوپه شد و رو به روی سیریوس، نزدیک پنجره، نشست. با کم رویی گفت:
- امممم... من لی لی ام. لی لی اوانز.
سیریوس با لبخند به او نگاه کرد و گفت:
- منم سیریوسم. سیریوس بلک. از آشناییتون خوشبختم.
آن دو کم کم گرم صحبت شدند. از یکدیگر می گفتند. از خانواده های هم می گفتند. تا اینکه گفت و گوشان به گروه بندی رسید.
لی لی خودش را در آغوش صندلی پرت کرد و با نگاهی خسته و پر از هیجان گفت:
- می دونی سیریوس، من اصن چیزی در مورد گروه بندی نمی دونم. بهت که گفتم؛ خونواده ما مشنگ زاده هستن و از جادو فراری!
سیریوس آهی کشید و گفت:
- بر عکس خونواده ما... جنون اصیل زادگی دارن! خیلی هم خشک و رسمی ان! همه شون هم توی گروه اسلیترین بودن!
در همین لحظه پسری با موهای قهوه ای، بسیار شر و شیطون و پر انرژی، بدون اینکه در بزنه وارد کوپه شد.
- درست شنیدم؟ کسی گفت اسلیترین؟
سیریوس که از شیطنت و تیپ و ظاهر اسپرت پسرک خوشش آمده بود گفت:
- من بودم.
جیمز آدامس در دهانش را باد کرد، سپس ترکاند و گفت:
- هوممممم... پس تو میخوای بری اسلیترین؟
- چی؟ اصلا! به هیچ وجه! من از اسلیترین متنفرم!
پسرک لبخندی زد:
- من جیمزم.
سیریوس دستش را جلو آورد و گفت:
- من هم سیریوسم.
جیمز رو به لی لی کرد و گفت:
- و این بانوی زیبا کی هستن؟
لی لی سرخ و سفید شد و گفت:
- من لی لی ام.
جیمز:
- خب سیریوس. داشتی در مورد گروه بندی چی می گفتی؟
- داشتم می گفتم که همه اعضای خانواده ما، بجز برادر کوچیکم که هنوز وارد هاگوارتز نشده، توی گروه اسلیترین بودن. ولی من میخوام این سنت رو بشکنم و برم گریفندور!
- لایک داری پسر!
هر سه خوشحال و سر حال با هم صحبت می کردند. به نظر می رسید تیم سه نفره خوبی را تشکیل داده اند.
بعد از حدود یک ساعت به قلعه هاگوارتز رسیدند.
تعداد زیادی دانش آموز با لباس فرم مخصوص و کلاه جادوگری پشت در های سرسرای بزرگ منتظر بودند. پروفسور مک گونگال در حال توضیح مراسم پیش روی آنها بود.
بالاخره در باز شد و همگی وارد سرسرا شده و جلوی صندلی که کلاه گروه بندی روی آن قرار داشت به صف شدند.
پروفسور مگ گونگال یکی یکی نام دانش آموزان را بدون ترتیب خاصی صدا می زد. هر کدام می آمدند، کلاه را بر سر می گذاشتند و پس از اعلام نام گروه توسط کلاه، به سمت میز مخصوص خود می رفتند.
پروفسور:
- جیمز پاتر!
جیمز مغرور و با خنده ای بر لب به سمت صندلی رفت و کلاه را بر سرش گذاشت.
- گریفندور!
او با خنده به سمت میز طویل گریفندور دوید.
- لی لی اوانز!
لی لی مضطرب بود... او از کودکی با سوروس آشنا بود. سوروس به او تا حدودی در مورد گروه ها و مخصوصا گروه اسلیترین اطلاعاتی داده بود. اما وقتی او شور و حال گروه های دیگر را می دید نظرش نسبت به اسلیترین بر می گشت.
- گریفندور!
لی لی زیر چشمی به سوروس نگاه می کرد.
- سیریوس بلک!
سیریوس با چهره ای مضطرب جلو رفت. بر روی صندلی نشست. کلاه را بر سرش گذاشت.
- هومممممم... یه بلک دیگه؟ ببینم تو آخریشونی یا بعد تو بازم هستن؟ مشخصه دیگه باید بری به... اسلیـ...
سیریوس در ذهنش با قدرت گفت:
- اسلیترین نه! خواهش می کنم!
- ... ــترین نه؟ هوممم... شجاعتت قابل تحسین پسر... بذار ببینم دیگه چه چیز هایی در ذهن داری... هوم... من هنوز فکر می کنم در اسلیترین می تونی شکوفا بشی... نه؟ خیله خب... پس بهتره بری به... گریفندور!
پروفسور اسلاگهورن که با دقت گروه بندی او را تحت نظر داشت چهره اش را در هم کشید و دست به سینه به صندلی تکیه داد.
سیریوس با چهره ای خندان و خیالی آسوده به سمت هم گروهی هایش رفت. خوشحال بود که بالاخره این سنت را شکسته بود.
سوژه: کلاه
تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق ... تلق تلققق
(افکت صدای قطار)
سیریوس بلک یازده ساله تک و تنها در یکی از کوپه های قطار نشسته بود. ردای مدرسه را پوشیده و در اندیشه خانواده اش بود. خانواده ای که همگی در گروه اسلیترین جا خوش کرده بودند.او از آنها دل خوشی نداشت. دیگر شعار "اصالت جاودان" حالش را بد می کرد. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان در کوپه باز شد.
فیـــــــش
دختری با مو های قرمز بسیار خوشگل و جذاب و ردایی شیک و تمیز و اتو خورده دم در ایستاده بود. سیریوس نگاهی گیرا و جذاب تر به دختر انداخت و عشق در یک نگاه از طرف دختر شکل گرفت.
سیریوس به طور کلی خیلی خوشگل و جذاب و دخترکش بود. چشمانی به رنگ قهوه ای روشن و موهایی مشکی و بلند که تا سر شانه هایش می رسید.دخترک مو قرمز که کیف و کتاب هایش از دستش افتاده بود همان طور که با عجله آن ها را از کف قطار جمع می کرد گفت:
- اجازه میدین اینجا بشینم؟
سیریوس سرش را به طرف پنجره برگرداند و با بی تفاوتی گفت:
- بفرمایید. اشکالی نداره.
دخترک وارد کوپه شد و رو به روی سیریوس، نزدیک پنجره، نشست. با کم رویی گفت:
- امممم... من لی لی ام. لی لی اوانز.

سیریوس با لبخند به او نگاه کرد و گفت:
- منم سیریوسم. سیریوس بلک. از آشناییتون خوشبختم.

آن دو کم کم گرم صحبت شدند. از یکدیگر می گفتند. از خانواده های هم می گفتند. تا اینکه گفت و گوشان به گروه بندی رسید.
لی لی خودش را در آغوش صندلی پرت کرد و با نگاهی خسته و پر از هیجان گفت:
- می دونی سیریوس، من اصن چیزی در مورد گروه بندی نمی دونم. بهت که گفتم؛ خونواده ما مشنگ زاده هستن و از جادو فراری!
سیریوس آهی کشید و گفت:
- بر عکس خونواده ما... جنون اصیل زادگی دارن! خیلی هم خشک و رسمی ان! همه شون هم توی گروه اسلیترین بودن!

در همین لحظه پسری با موهای قهوه ای، بسیار شر و شیطون و پر انرژی، بدون اینکه در بزنه وارد کوپه شد.
- درست شنیدم؟ کسی گفت اسلیترین؟

سیریوس که از شیطنت و تیپ و ظاهر اسپرت پسرک خوشش آمده بود گفت:
- من بودم.

جیمز آدامس در دهانش را باد کرد، سپس ترکاند و گفت:
- هوممممم... پس تو میخوای بری اسلیترین؟
- چی؟ اصلا! به هیچ وجه! من از اسلیترین متنفرم!

پسرک لبخندی زد:
- من جیمزم.

سیریوس دستش را جلو آورد و گفت:
- من هم سیریوسم.

جیمز رو به لی لی کرد و گفت:
- و این بانوی زیبا کی هستن؟

لی لی سرخ و سفید شد و گفت:
- من لی لی ام.

جیمز:
- خب سیریوس. داشتی در مورد گروه بندی چی می گفتی؟
- داشتم می گفتم که همه اعضای خانواده ما، بجز برادر کوچیکم که هنوز وارد هاگوارتز نشده، توی گروه اسلیترین بودن. ولی من میخوام این سنت رو بشکنم و برم گریفندور!
- لایک داری پسر!

هر سه خوشحال و سر حال با هم صحبت می کردند. به نظر می رسید تیم سه نفره خوبی را تشکیل داده اند.
بعد از حدود یک ساعت به قلعه هاگوارتز رسیدند.
تعداد زیادی دانش آموز با لباس فرم مخصوص و کلاه جادوگری پشت در های سرسرای بزرگ منتظر بودند. پروفسور مک گونگال در حال توضیح مراسم پیش روی آنها بود.
بالاخره در باز شد و همگی وارد سرسرا شده و جلوی صندلی که کلاه گروه بندی روی آن قرار داشت به صف شدند.
پروفسور مگ گونگال یکی یکی نام دانش آموزان را بدون ترتیب خاصی صدا می زد. هر کدام می آمدند، کلاه را بر سر می گذاشتند و پس از اعلام نام گروه توسط کلاه، به سمت میز مخصوص خود می رفتند.
پروفسور:
- جیمز پاتر!
جیمز مغرور و با خنده ای بر لب به سمت صندلی رفت و کلاه را بر سرش گذاشت.
- گریفندور!
او با خنده به سمت میز طویل گریفندور دوید.
- لی لی اوانز!
لی لی مضطرب بود... او از کودکی با سوروس آشنا بود. سوروس به او تا حدودی در مورد گروه ها و مخصوصا گروه اسلیترین اطلاعاتی داده بود. اما وقتی او شور و حال گروه های دیگر را می دید نظرش نسبت به اسلیترین بر می گشت.
- گریفندور!
لی لی زیر چشمی به سوروس نگاه می کرد.
- سیریوس بلک!
سیریوس با چهره ای مضطرب جلو رفت. بر روی صندلی نشست. کلاه را بر سرش گذاشت.
- هومممممم... یه بلک دیگه؟ ببینم تو آخریشونی یا بعد تو بازم هستن؟ مشخصه دیگه باید بری به... اسلیـ...
سیریوس در ذهنش با قدرت گفت:
- اسلیترین نه! خواهش می کنم!
- ... ــترین نه؟ هوممم... شجاعتت قابل تحسین پسر... بذار ببینم دیگه چه چیز هایی در ذهن داری... هوم... من هنوز فکر می کنم در اسلیترین می تونی شکوفا بشی... نه؟ خیله خب... پس بهتره بری به... گریفندور!
پروفسور اسلاگهورن که با دقت گروه بندی او را تحت نظر داشت چهره اش را در هم کشید و دست به سینه به صندلی تکیه داد.
سیریوس با چهره ای خندان و خیالی آسوده به سمت هم گروهی هایش رفت. خوشحال بود که بالاخره این سنت را شکسته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

نارسيسا مالفوي vs مايكل كرنر
آينه ي نفاق انگيز
***
سكوتِ وهمناك، راهروهاي تنگ و تاريك را دربرگرفته بود. تنها صداي فرياد گاه و بيگاه پسربچه اي، سكوت را درهم مي شكست.
كفپوش سرد و سنگي، كف پاهاي برهنه اش را مي آزرد و ريه هايش براي فرو دادن هواي بيشتر، تقلا مي كرد.
گيسوان طلايي نارسيسا چشمانش را پوشانده بود و پيراهن سفيدش به دور مچ هايش مي پيچيد. راهرو بي پايان به نظر مي رسيد و تنها فرياد هاي دردآلود دراكو اورا وادار به دويدن مي كرد.
چشمانش را بست و از ته دل فرياد زد:
- دراكو... پسرم، كجايي؟!
در همين لحظه دردي كشنده در سرش پيچيد و روي زمين افتاد. جسمي با شدت به صورتش برخورد كرده و باريكه ي خوني بر پيشاني اش جاري بود. ساحره سرش را بلند كرد و از ته دل فرياد زد؛ نارسيساي ديگري درست مقابل او روي زمين نشسته بود. پيراهن خواب سفيدي بر تن داشت و گيسوان پريشانش را روي شانه رها كرده بود؛ انعكاسي از او.
صداي فرياد دراكو بي مقدمه قطع شد و تنها انعكاسي هولناك بر جاي گذاشت. ساحره ي لرزان، دستش را به سمت ديگري دراز كرد.
لمس شيشه ي سرد و صاف آينه، اطمينان بخش بود.
در همين لحظه لبخندي شيطنت آميز بر لبان نارسيساي درون آينه نقش بست. ساحره، با تعجب پلك زد و زماني كه چشمانش را گشود با تصوير متفاوتي روبه رو شد.
ساحره پيراهن آبي رنگي بر تن داشت و موهايش را با گل هاي سرخ آراسته بود. لبخند شيريني كنج لب هاي سرخش جاي گرفته بود و چشمانش از غرور مي درخشيد.
مهمتر از همه ي اين ها، دخترك تنها نبود. سايه ي شخصي قدبلند در كنارش ديده مي شد. قلب نارسيسا با ديدن پسرك از جا كنده شد. گذر زمان اهميتي نداشت؛ هنوز آن چشمان تيره، قلب او را به تپش وامي داشت.
انگشتان باريكش را روي تصوير او كشيد و زمزمه كرد:
- اد...
***
فلش بک – ده سال پیش
نسیم بهاری در میان موهای پریشانش می رقصيد و صدای برخورد امواج رودخانه با صخره ها، همچون موسیقی در گوشش طنین می انداخت. دستانش با اضطراب دسته گل سرخ را می فشردند و منتظر پاسخ "او" بود. دخترک رویش را از او برگردانده بود و با چشمان زیبایش، حرکت امواج رود خروشان را دنبال می کرد.
سکوت، لحظه به لحظه سنگین تر می شد و نفس کشیدن برای پسرک دشوارتر. عاقبت، صدای سرد "نارسیسا" سکوت را درهم شکست:
- این حرفیه که بعد از این همه مدت می زنی ادوین؟ توقع داری همه چیزو فراموش کنم و ببخشمت؟
قطرات ریز عرق پیشانی ادوین را پوشاند. ساحره حتی در اوج خشم هم باوقار بود.
- نارسیسا، لطفا بذار توضیح بدم. من...
- توضیح بدی؟ درمورد چی؟ اینکه اینقدر ترسویی که نمی تونی با پدر و مادرم روبه رو بشی؟ یا شاید درمورد اینکه جرأت نداری برای به دست آوردن کسی که دوستش داری تلاش کنی؟ یا...
کلمات نارسیسا زیر بغض شدیدی که گلویش را می فشرد، مدفون شد. ادوین دستش را رو شانه اش گذاشت و به نرمی ادامه داد:
- اینکه اونقدر ثروتمند نیستم که با دختر یکی از خانواده های اصیل جادوگری ازدواج کنم؛ اینکه اسم معروفی ندارم تا روی بچه هامون بذارم؛ خب... برای همه ی اینا ازت معذرت می خوام نارسیسا!
ساحره انگشتان باریکش را درهم گره کرد و به دیواره ی چوبی پل تکیه داد. پس از مدتی، بغض دردناکش را فرو داد و زمزمه کرد:
- خب، پس دیگه حرفی بین ما باقی نمونده.
- نارسیسا ازت نمی خوام حرفم رو باور کنی اما بدون، هیچ چیزی برای من از این سخت تر نیست. من تورو میشناسم؛ تو مثل خواهرت، آندرومیدا نیستی. به خانوادت نیاز داری و به آرامش. حتی عشق هم برای خوشبخت شدن دو نفر مثل ما که اینقدر با هم متفاوتن، کافی نیست.
چشمان دخترک همچون امواج طوفانی رودخانه به او خیره بود. ادوین مکثی کرد و ادامه داد:
- مطمئن باش می تونی خوشبختی واقعی رو پیدا کنی، با کسی که شبیهته.
ساحره به سردی رویش را برگرداند و زمزمه کرد:
- تو فکر کردی این خوشبختی ایه که من آرزوشو دارم؟ تنهام بذار ترسو!
نارسیسا برای لحظاتی چشمانش را بست و منتظر ماند تا ادوین یک بار دیگر عشقش را ثابت کند. می دانست او آنقدر قوی نیست که به همین سادگی از عشقش دست بکشد. ادوین برای آخرین بار نگاهش کرد. رز هارا کنار پای ساحره، روی زمین گذاشت و آهسته دور شد. قطرات اشک نارسیسا به دور از نگاه هرموجود زنده ای درون رود می غلتیدند و با امواج سهمگین درمی آمیخت. تنها مهتاب با درخشش نقره ای رنگ خود، بی اجازه خلوت اورا بهم می زد . صدای برخورد امواج رودخانه با صخره های اطرافش، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...
***
فلش فوروارد – درمحضر آینه ی نفاق انگیز
باران اشک، بدون هیچ شرمی از چشمان آبی رنگ ساحره فرو می ریخت. با صدای گرفته ای زمزمه کرد:
- اد...
دخترکِ درون آینه دست از خندیدن برداشت و به او خیره شد. صدای گریه ی دراکو، مانند زنگ خطر در گوشه ای از ذهن او می پیچید اما نادیده گرفتنش آسان بود.
نگاه پسرک درون آینه، به چشمان نارسیسا گره خورد. در تمام جهان چیزی به اندازه ی دیدار دوباره ی آن ها شگفت انگیز نبود. مرزهای گذشته و آینده از هم گسسته شده و ساحره همزمان بانویی میان سال و دختری جوان بود. با صدایی لرزان پرسید:
- اینجا کجاست؟ ما اینجا... اینجا چیکار می کنیم؟
ادوین دستان نارسیسای درون آینه را رها کرد و به سمت او خم شد.
- اینجا جاییِ که رویاها به حقیقت تبدیل میشن! جایی که منو تو دوباره همدیگه رو می بینیم. من همه ی عمرم رو دنبال راهی گشتم که دوباره پیدات کنم...
- اما من حالا ازدواج کردم، بچه دارم! تو هم حتما باید... باید یه زندگی داشته باشی!
صدای فریاد دراکو دلش را می آزرد اما نمی توانست از مقابل آینه تکان بخورد، حتی یک لحظه.
- نه نارسیسا! من همه ی این سال هارو برای پیدا کردن تو گذروندم... حالا می تونیم دوباره باهم باشیم. فقط کافیه دست منو بگیری و با من بیای!
این آرزویی بود که تمامی این سال ها در دل داشت و هرگز بر زبان نیاورده بود. حتی به آن نیندیشیده و آن را در اعماق قلبش پنهان نموده بود. حالا... حتی فکر کردن به آن هم دیوانگی بود. چنین چیزی "امکان" نداشت.
امکان نداشت، تا زمانی که دستان ادوین از درون آینه ی شیشه ای به سمت او آمد!
- نارسیسا... این آخرین فرصته! فقط کافیه گذشته رو پشت سرت رها کنی و بیای!
نارسیسا با شنیدن صدای ناله ای آهسته، از جا پرید. صدا درست از پشت سرش به گوش می خورد. ادوین با عصبانیت گفت:
- بیا... وقت رو هدر نده. به پشت سرت نگاه نکن نارسیسا!
همین جمله کافی بود تا نگاه نارسیسا به گوشه ی دیگر اتاق بچرخد و از وحشت فریاد بکشد. پسرش، دراکوی کوچک او، روی زمین مچاله شده بود و به خود می پیچید. با شنیدن فریاد نارسیسا، سرش را بلند کرد و زمزمه وار گفت:
- مامان، می دونستم که پیدام می کنی!
اشک های سرکوب شده در طول سالیان طولانی، از چشمانش می چکید. چرا حالا مجبور به انتخاب کردن شده بود؟ فریاد های ادوین و ناله های دراکو، مانند چاقو در شیارهای مغزش فرو می رفت. لبخندي سرشار از اطمينان بر لبان دراكو نشست و بین خواب و بیداری نام اورا صدا زد.
نارسیسا دوباره به ادوین نگریست. تصویرش مدام می لرزید و محو می شد. تنها صدای ضعیفش به گوش می خورد:
- نارسیسا... بیا...
ساحره لبخندی به آینه زد و به آن نزدیک شد؛ چطور تا آن لحظه تردید کرده بود؟ دستش را بلند کرد و... مشت محکمی به شیشه کوبید. صدای شکستن آینه و فریاد دردآلود نارسیسا درهم آمیخت و در اتاق طنین انداخت. دوباره و دوباره، تا اینکه با صدای ناله ی دراکو به خود آمد. با دستانی لرزان و خون آلود به سمت پسرش دوید و اورا در آغوش گرفت.
- پسرم حالت خوبه؟!
دراکو با صدای ضعیفی پاسخ داد:
- مامان... مامان...
***
- مامان... مامان... چی شده؟
- دراکو؟ اینجا...
نارسیسا با سردرگمی چشمانش را گشود و با منظره ی آشنای اتاق خوابش مواجه شد. چطور ممکن بود؟
- مامان... تو خواب حرف می زدی! حسابی وحشت کردم... مریض شدی؟
نارسیسا به چشمان وحشت زده ی او خیره شد. چشمانی به رنگ آبی که قطرات اشک در آن ها می جوشید؛ مانند رودخانه ای که صدای برخورد امواجش با صخره ها، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...
- نه پسرم؛ فقط کابوس می دیدم، یه کابوس شیرین!
***
با عرض معذرت بابت تاخير زياد...
آينه ي نفاق انگيز
***
سكوتِ وهمناك، راهروهاي تنگ و تاريك را دربرگرفته بود. تنها صداي فرياد گاه و بيگاه پسربچه اي، سكوت را درهم مي شكست.
كفپوش سرد و سنگي، كف پاهاي برهنه اش را مي آزرد و ريه هايش براي فرو دادن هواي بيشتر، تقلا مي كرد.
گيسوان طلايي نارسيسا چشمانش را پوشانده بود و پيراهن سفيدش به دور مچ هايش مي پيچيد. راهرو بي پايان به نظر مي رسيد و تنها فرياد هاي دردآلود دراكو اورا وادار به دويدن مي كرد.
چشمانش را بست و از ته دل فرياد زد:
- دراكو... پسرم، كجايي؟!
در همين لحظه دردي كشنده در سرش پيچيد و روي زمين افتاد. جسمي با شدت به صورتش برخورد كرده و باريكه ي خوني بر پيشاني اش جاري بود. ساحره سرش را بلند كرد و از ته دل فرياد زد؛ نارسيساي ديگري درست مقابل او روي زمين نشسته بود. پيراهن خواب سفيدي بر تن داشت و گيسوان پريشانش را روي شانه رها كرده بود؛ انعكاسي از او.
صداي فرياد دراكو بي مقدمه قطع شد و تنها انعكاسي هولناك بر جاي گذاشت. ساحره ي لرزان، دستش را به سمت ديگري دراز كرد.
لمس شيشه ي سرد و صاف آينه، اطمينان بخش بود.
در همين لحظه لبخندي شيطنت آميز بر لبان نارسيساي درون آينه نقش بست. ساحره، با تعجب پلك زد و زماني كه چشمانش را گشود با تصوير متفاوتي روبه رو شد.
ساحره پيراهن آبي رنگي بر تن داشت و موهايش را با گل هاي سرخ آراسته بود. لبخند شيريني كنج لب هاي سرخش جاي گرفته بود و چشمانش از غرور مي درخشيد.
مهمتر از همه ي اين ها، دخترك تنها نبود. سايه ي شخصي قدبلند در كنارش ديده مي شد. قلب نارسيسا با ديدن پسرك از جا كنده شد. گذر زمان اهميتي نداشت؛ هنوز آن چشمان تيره، قلب او را به تپش وامي داشت.
انگشتان باريكش را روي تصوير او كشيد و زمزمه كرد:
- اد...
***
فلش بک – ده سال پیش
نسیم بهاری در میان موهای پریشانش می رقصيد و صدای برخورد امواج رودخانه با صخره ها، همچون موسیقی در گوشش طنین می انداخت. دستانش با اضطراب دسته گل سرخ را می فشردند و منتظر پاسخ "او" بود. دخترک رویش را از او برگردانده بود و با چشمان زیبایش، حرکت امواج رود خروشان را دنبال می کرد.
سکوت، لحظه به لحظه سنگین تر می شد و نفس کشیدن برای پسرک دشوارتر. عاقبت، صدای سرد "نارسیسا" سکوت را درهم شکست:
- این حرفیه که بعد از این همه مدت می زنی ادوین؟ توقع داری همه چیزو فراموش کنم و ببخشمت؟
قطرات ریز عرق پیشانی ادوین را پوشاند. ساحره حتی در اوج خشم هم باوقار بود.
- نارسیسا، لطفا بذار توضیح بدم. من...
- توضیح بدی؟ درمورد چی؟ اینکه اینقدر ترسویی که نمی تونی با پدر و مادرم روبه رو بشی؟ یا شاید درمورد اینکه جرأت نداری برای به دست آوردن کسی که دوستش داری تلاش کنی؟ یا...
کلمات نارسیسا زیر بغض شدیدی که گلویش را می فشرد، مدفون شد. ادوین دستش را رو شانه اش گذاشت و به نرمی ادامه داد:
- اینکه اونقدر ثروتمند نیستم که با دختر یکی از خانواده های اصیل جادوگری ازدواج کنم؛ اینکه اسم معروفی ندارم تا روی بچه هامون بذارم؛ خب... برای همه ی اینا ازت معذرت می خوام نارسیسا!
ساحره انگشتان باریکش را درهم گره کرد و به دیواره ی چوبی پل تکیه داد. پس از مدتی، بغض دردناکش را فرو داد و زمزمه کرد:
- خب، پس دیگه حرفی بین ما باقی نمونده.
- نارسیسا ازت نمی خوام حرفم رو باور کنی اما بدون، هیچ چیزی برای من از این سخت تر نیست. من تورو میشناسم؛ تو مثل خواهرت، آندرومیدا نیستی. به خانوادت نیاز داری و به آرامش. حتی عشق هم برای خوشبخت شدن دو نفر مثل ما که اینقدر با هم متفاوتن، کافی نیست.
چشمان دخترک همچون امواج طوفانی رودخانه به او خیره بود. ادوین مکثی کرد و ادامه داد:
- مطمئن باش می تونی خوشبختی واقعی رو پیدا کنی، با کسی که شبیهته.
ساحره به سردی رویش را برگرداند و زمزمه کرد:
- تو فکر کردی این خوشبختی ایه که من آرزوشو دارم؟ تنهام بذار ترسو!
نارسیسا برای لحظاتی چشمانش را بست و منتظر ماند تا ادوین یک بار دیگر عشقش را ثابت کند. می دانست او آنقدر قوی نیست که به همین سادگی از عشقش دست بکشد. ادوین برای آخرین بار نگاهش کرد. رز هارا کنار پای ساحره، روی زمین گذاشت و آهسته دور شد. قطرات اشک نارسیسا به دور از نگاه هرموجود زنده ای درون رود می غلتیدند و با امواج سهمگین درمی آمیخت. تنها مهتاب با درخشش نقره ای رنگ خود، بی اجازه خلوت اورا بهم می زد . صدای برخورد امواج رودخانه با صخره های اطرافش، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...
***
فلش فوروارد – درمحضر آینه ی نفاق انگیز
باران اشک، بدون هیچ شرمی از چشمان آبی رنگ ساحره فرو می ریخت. با صدای گرفته ای زمزمه کرد:
- اد...
دخترکِ درون آینه دست از خندیدن برداشت و به او خیره شد. صدای گریه ی دراکو، مانند زنگ خطر در گوشه ای از ذهن او می پیچید اما نادیده گرفتنش آسان بود.
نگاه پسرک درون آینه، به چشمان نارسیسا گره خورد. در تمام جهان چیزی به اندازه ی دیدار دوباره ی آن ها شگفت انگیز نبود. مرزهای گذشته و آینده از هم گسسته شده و ساحره همزمان بانویی میان سال و دختری جوان بود. با صدایی لرزان پرسید:
- اینجا کجاست؟ ما اینجا... اینجا چیکار می کنیم؟
ادوین دستان نارسیسای درون آینه را رها کرد و به سمت او خم شد.
- اینجا جاییِ که رویاها به حقیقت تبدیل میشن! جایی که منو تو دوباره همدیگه رو می بینیم. من همه ی عمرم رو دنبال راهی گشتم که دوباره پیدات کنم...
- اما من حالا ازدواج کردم، بچه دارم! تو هم حتما باید... باید یه زندگی داشته باشی!
صدای فریاد دراکو دلش را می آزرد اما نمی توانست از مقابل آینه تکان بخورد، حتی یک لحظه.
- نه نارسیسا! من همه ی این سال هارو برای پیدا کردن تو گذروندم... حالا می تونیم دوباره باهم باشیم. فقط کافیه دست منو بگیری و با من بیای!
این آرزویی بود که تمامی این سال ها در دل داشت و هرگز بر زبان نیاورده بود. حتی به آن نیندیشیده و آن را در اعماق قلبش پنهان نموده بود. حالا... حتی فکر کردن به آن هم دیوانگی بود. چنین چیزی "امکان" نداشت.
امکان نداشت، تا زمانی که دستان ادوین از درون آینه ی شیشه ای به سمت او آمد!
- نارسیسا... این آخرین فرصته! فقط کافیه گذشته رو پشت سرت رها کنی و بیای!
نارسیسا با شنیدن صدای ناله ای آهسته، از جا پرید. صدا درست از پشت سرش به گوش می خورد. ادوین با عصبانیت گفت:
- بیا... وقت رو هدر نده. به پشت سرت نگاه نکن نارسیسا!
همین جمله کافی بود تا نگاه نارسیسا به گوشه ی دیگر اتاق بچرخد و از وحشت فریاد بکشد. پسرش، دراکوی کوچک او، روی زمین مچاله شده بود و به خود می پیچید. با شنیدن فریاد نارسیسا، سرش را بلند کرد و زمزمه وار گفت:
- مامان، می دونستم که پیدام می کنی!
اشک های سرکوب شده در طول سالیان طولانی، از چشمانش می چکید. چرا حالا مجبور به انتخاب کردن شده بود؟ فریاد های ادوین و ناله های دراکو، مانند چاقو در شیارهای مغزش فرو می رفت. لبخندي سرشار از اطمينان بر لبان دراكو نشست و بین خواب و بیداری نام اورا صدا زد.
نارسیسا دوباره به ادوین نگریست. تصویرش مدام می لرزید و محو می شد. تنها صدای ضعیفش به گوش می خورد:
- نارسیسا... بیا...
ساحره لبخندی به آینه زد و به آن نزدیک شد؛ چطور تا آن لحظه تردید کرده بود؟ دستش را بلند کرد و... مشت محکمی به شیشه کوبید. صدای شکستن آینه و فریاد دردآلود نارسیسا درهم آمیخت و در اتاق طنین انداخت. دوباره و دوباره، تا اینکه با صدای ناله ی دراکو به خود آمد. با دستانی لرزان و خون آلود به سمت پسرش دوید و اورا در آغوش گرفت.
- پسرم حالت خوبه؟!
دراکو با صدای ضعیفی پاسخ داد:
- مامان... مامان...
***
- مامان... مامان... چی شده؟
- دراکو؟ اینجا...
نارسیسا با سردرگمی چشمانش را گشود و با منظره ی آشنای اتاق خوابش مواجه شد. چطور ممکن بود؟
- مامان... تو خواب حرف می زدی! حسابی وحشت کردم... مریض شدی؟
نارسیسا به چشمان وحشت زده ی او خیره شد. چشمانی به رنگ آبی که قطرات اشک در آن ها می جوشید؛ مانند رودخانه ای که صدای برخورد امواجش با صخره ها، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...
- نه پسرم؛ فقط کابوس می دیدم، یه کابوس شیرین!
***
با عرض معذرت بابت تاخير زياد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1394/4/12 1:46:21
EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...
AND
TIME TAKES EVERY THING...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/17
آخرین ورود: پنجشنبه 30 مهر 1394 13:54
از: همونجایی که ممد نی انداخت
پستها:
182

دوئل مایکل کرنر از طرف سازمان آنتی ساحریال با نارسیسا مالفوی از طرف سازمان سی بی سی.
------------------------
مایکل کرنر هدفی نداشت. در واقع، مثل همیشه بی هدف بود. خودش را به پاهایش سپرد تا بالاخره به جایی برسد و خودش غرق در افکاری پریشان شد. افکارش نه تنها خوشایند نبودند، بلکه مثل بوسۀ دیوانه ساز روحش را از بدنش جدا می کردند و غذاب می دادند.
همیشه مطرود بود. هر گاه قصد نزدیکی به کسی داشت، از او دور می شدند... حس سگی کتک خورده و مفلوک را داشت که گرسنه و تنها در خیابان رها شده و جایی برای رفتن ندارد. بارانی که در آن لحظه می بارید، باعث غم افزاتر شدن اوضاع می شد. انگار قرار بود در غم و غصه بماند، انگار کل طبیعت می خواست این داستان ادامه پیدا کند.
ابداً به اطرافش توجه نمی کرد. جلویش را می دید، اما درکی از آنچه می دید، نداشت. در آن هوای نیمه سرد پاییزی، در آن غروبی که به نظرش نفرت انگیز می آمد، فقط تنهایی حس می کرد و سرما و تاریکی.
اگر کمی حالش بهتر بود، شاید از آن منظره لذت می برد. هوا به رنگ ارغوانی در آمده بود و خورشید آخرین حرف هایش را به ابرها می زد و سفارش می کرد مواظب ماه باشند. درخت های چناری که دوطرف جاده بودند، مثل یک سری معلّم عصبانی و دلگیر به نظر می رسیدند، انگار از این حالت مایکل هم عصبانی بودند و هم ناراحت و دلشان هم نمی آمد چیزی بگویند. باران آرامی بود، اما برای آن لحظات حساس مثل شلاق به سر و صورت مایکل می کوبید. شاید می خواست او را به خودش بیاورد، شاید می خواست سرحالش کند و شاید هم از خطر پیش رویش مطلع سازد. جادۀ خاکی که از بین مزارع می گذشت، کاملاً خلوت بود. هرازگاهی تابلوهای کشاورزها به چشم می خورد که گوشزد می کردند ورود به ملک آنها جرم محسوب می شود. نگاه سرد مترسک ها هم گویای این بود که با این قضیه موافق اند.
پاهایش در چالۀ آبی فرو رفت. سرمای ناگهانی آب، او را به خودش آورد. در یک آن فهمید که از روستا خارج شده و عملاً نمی داند کجاست. دیگر شب شده بود، اما ماه از چند ساعت قبل جایش را در آسمان گرم کرده بود. ماه کامل بود و شب خطرناکی به نظر می رسید. ممکن بود حتی گرگینه ای آن حوالی باشد. مایکل همیشه چوبدستی اش را همراه داشت، اما می دانست خطر همیشه در کمین است.
به اطراف نگاهی انداخت تا سرپناهی برای شب پیدا کند که چشمش به کلبه ای سنگی خورد. تقریباً اواسط یک مزرعه بود و چندصد متری با او فاصله داشت، اما به نظر جای مناسبی برای گذراندن شب می رسید. در هر حال، می توانست یک جوری کشاورز را راضی کند که به خاطر آن یک شب به دردسر نیفتد.
از جاده بیرون زد و پا به مزرعۀ سرسبز گذاشت. خاک زیرپایش به گل تبدیل شده بود و باران هم دست بردار نبود. در واقع انگار کمی شدیدتر از قبل به کارش ادامه می داد. مایکل به سرعتش افزود.
چند دقیقه بعد به کلبه رسید. در نداشت، اما یک تخته در کلبه بود که قالب درگاه بود. یک تختۀ کوچک تر هم وجود داشت که می شد آن را پشت تخته گذاشت. گوشۀ کلبه، یک جای خواب از خلنگ، پتویی پشمی و بالشی از کاه هم وجود داشت. لوازم دیگری هم بودند، مثل یک چنگک سه شاخه، فانوس، مشعل و بیل و یک سری لوازم دفاعی و کشاورزی دیگر. مایکل لبخندی زد. اگر یک دیو می آمد، باید مشعل ها را روشن می کرد و با چنگک به جنگ آن مخلوق می رفت؟ احتمالاً کشاورز همچین فکری می کد.
چوبدستی اش را در آورد تا یک دور نگاهی اجمالی به کلبه بیندازد. ممکن بود موشی آنجا مرده باشد یا از این قبیل چیزها. به جایش، حلقه ای روی زمین دید، از آن هایی که روی درهای زیرزمینی می گذارند. کنکاوی به مایکل غلبه کرد. حلقه را گرفت و محکم کشید. دری زیرزمینی باز شد.
-لیموس!
چوبدستی اش روشن شد. نردبانی چوبی آنجا بود. مقصدش؟ مایکل لبخندی زد. انگار آن شب آنقدرها هم بیکار نبود.
نردبان کمی شل بود، اما مایکل به سلامت به انتهای آن رسید. افسون روشنایی از بین رفته بود. زیرلب ورد خواند و چوبدستی به اطراف نور تاباند.
شبیه یک سرداب بود. یا یک گور خانوادگی. دور تا دورش را خاک گرفته بود و بعضا در بین خاک ها قلوه سنگ هایی تراش خورده به چشم می خورد. نمی دانست چقدر پایین آمده است، اما مطمئناً وجود همچین قبری در اینجا عجیب بود. نمی دانست کشاورز به کسی اطلاع داده یا نه، اما از بیل و کلنگی که اینجاها افتاده بود، مشخص بود که دنبال گنجینه یا همچین چیزی گشته است. صدای باران به طرز خفیفی از دریچه ای که از آن پایین آمده بود، به گوش می رسید. با این حال، سکوتی مرگبار و خفه در اینجا حاکم بود. هوا کمتر به نظر می رسید. مایکل کمی جلو رفت. انتهای سرداب، محراب کوچکی وجود داشت. آنجا ایستاد و به اطراف نگاهی انداخت. دیواری از سنگ مرمر تراش خورده روبرویش قرار داشت. تنها طرح یک درگاه به سبک معماری شرقی روی آن طراحی شده بود و همین. در حاشیه هایش گل و پیچک هم تراشیده شده بود. مایکل طرح ها را به ذهنش سپرد تا بعداً آنها را بکشد. زیبا به نظر می رسیدند، مخصوصاً در آن سکوت مرده.
در همین حین نگاهش به سمت چپش افتاد. تونل کوچکی آنجا بود. مایکل آرام آرام به سمتش رفت. تونل طولی بیشتر از چند متر نداشت و ارتفاعش تقریباً اندازۀ قد خودش بود. تا آخر رفت و بعد آن را دید. یک آینه.
چند ثانیه ای جلویش ایستاد و به خودش نگاه کرد. به دلیل بیخوابی، زیر چشم هایش گود افتاده بود و موهای بلندش کمی آشفته به نظر می رسید. لباس های سیاهش کمی خاکی شده بود. با این حال، عادی به نظر می رسید. انگار آن نگاه غم انگیز و لب و لوچۀ آویزانش می توانست صورتش را تحمل پذیر تر کند. سعی کرد لبخندی بزند، اما نتوانست.
در همین اوضاع و احوال بود و خواست برگردد که متوجه تغییراتی در آینه شد. تصویرش پیچ و تابی خورد. صورتش سرحال تر به نظر می رسید و لبخندی اطمینان بخش بر چهره داشت. لباسش زرد لیمویی و قرمز تند بود و شلوار جینی داشت که بیشتر از آن شلوار کتان مشکی اش به او می آمد. چند ثانیه بعد، تصویر تونل خاکی پشت سرش هم عوض شد و باز خودش را دید، اما این بار نه تنها در تونل، بلکه تنها هم نبود. آینه تالار ریونکلا را نشان می داد. مایکل روی کاناپه ای آبی رنگ نشسته بود و فنجانی در دست داشت. در حال صحبت با اوتو بگمن و روونا ریونکلا بود. هر سه می خندیدند. شومینۀ مقابلشان گرما و نور جالبی بیرون می داد... انگار در آن نور و گرما احساس هم نهفته بود. صحنه عوض شد. حالا خودش را می دید با فلور دلاکور که در هاگزمید قدم می زدند و به سمت مغازۀ شوخی ویزلی ها می رفتند. بعد تصویر عوض شد و خودش را با نیشخندی دید که در مقابل گلرت پرودفوت شطرنج بازی می کند.
همۀ این صحنه ها برایش عجیب بودند... نه اینکه مشابهشان را ندیده باشد، اما هیچگاه خودش جایی در آنها نداشت. همیشه تنها بود. کتاب می خواند، قدم می زد... اما تنها. حس کرد هوا کمتر شده است. دگمۀ بالایی پیراهنش را باز کرد، اما خفگی باز به سراغش آمد. بغض بود. انتظار نداشت اینقدر لوس باشد. اشکی نداشت، اما بغض با تلخی خاص خود گلویش را به قصد مرگ می فشرد. مطرود... میشی سیاه بین گوسفندهای سفید.... خاری بین یک عالم گلبرگ... .
دیگر نتوانست آنجا بماند. از نردبان بالا رفت. خواست از کلبه بیرون برود، اما بعد فکری به نظرش رسید. به سوراخ زشتی که به زیرزمین می رسید نگاه کرد، وردی خواند و راه آن را بست. بهتر بود مکان آینۀ نفاق انگیز مخفی بماند. با بغض و دلی سنگین تر از قبل، به جاده برگشت. بالاخره هر جاده ای به شهری می رسید. از آنجا می توانست راهی برای بازگشت به هاگوارتز پیدا کند.
شرمنده اگه بد شده دیگه...
------------------------
مایکل کرنر هدفی نداشت. در واقع، مثل همیشه بی هدف بود. خودش را به پاهایش سپرد تا بالاخره به جایی برسد و خودش غرق در افکاری پریشان شد. افکارش نه تنها خوشایند نبودند، بلکه مثل بوسۀ دیوانه ساز روحش را از بدنش جدا می کردند و غذاب می دادند.
همیشه مطرود بود. هر گاه قصد نزدیکی به کسی داشت، از او دور می شدند... حس سگی کتک خورده و مفلوک را داشت که گرسنه و تنها در خیابان رها شده و جایی برای رفتن ندارد. بارانی که در آن لحظه می بارید، باعث غم افزاتر شدن اوضاع می شد. انگار قرار بود در غم و غصه بماند، انگار کل طبیعت می خواست این داستان ادامه پیدا کند.
ابداً به اطرافش توجه نمی کرد. جلویش را می دید، اما درکی از آنچه می دید، نداشت. در آن هوای نیمه سرد پاییزی، در آن غروبی که به نظرش نفرت انگیز می آمد، فقط تنهایی حس می کرد و سرما و تاریکی.
اگر کمی حالش بهتر بود، شاید از آن منظره لذت می برد. هوا به رنگ ارغوانی در آمده بود و خورشید آخرین حرف هایش را به ابرها می زد و سفارش می کرد مواظب ماه باشند. درخت های چناری که دوطرف جاده بودند، مثل یک سری معلّم عصبانی و دلگیر به نظر می رسیدند، انگار از این حالت مایکل هم عصبانی بودند و هم ناراحت و دلشان هم نمی آمد چیزی بگویند. باران آرامی بود، اما برای آن لحظات حساس مثل شلاق به سر و صورت مایکل می کوبید. شاید می خواست او را به خودش بیاورد، شاید می خواست سرحالش کند و شاید هم از خطر پیش رویش مطلع سازد. جادۀ خاکی که از بین مزارع می گذشت، کاملاً خلوت بود. هرازگاهی تابلوهای کشاورزها به چشم می خورد که گوشزد می کردند ورود به ملک آنها جرم محسوب می شود. نگاه سرد مترسک ها هم گویای این بود که با این قضیه موافق اند.
پاهایش در چالۀ آبی فرو رفت. سرمای ناگهانی آب، او را به خودش آورد. در یک آن فهمید که از روستا خارج شده و عملاً نمی داند کجاست. دیگر شب شده بود، اما ماه از چند ساعت قبل جایش را در آسمان گرم کرده بود. ماه کامل بود و شب خطرناکی به نظر می رسید. ممکن بود حتی گرگینه ای آن حوالی باشد. مایکل همیشه چوبدستی اش را همراه داشت، اما می دانست خطر همیشه در کمین است.
به اطراف نگاهی انداخت تا سرپناهی برای شب پیدا کند که چشمش به کلبه ای سنگی خورد. تقریباً اواسط یک مزرعه بود و چندصد متری با او فاصله داشت، اما به نظر جای مناسبی برای گذراندن شب می رسید. در هر حال، می توانست یک جوری کشاورز را راضی کند که به خاطر آن یک شب به دردسر نیفتد.
از جاده بیرون زد و پا به مزرعۀ سرسبز گذاشت. خاک زیرپایش به گل تبدیل شده بود و باران هم دست بردار نبود. در واقع انگار کمی شدیدتر از قبل به کارش ادامه می داد. مایکل به سرعتش افزود.
چند دقیقه بعد به کلبه رسید. در نداشت، اما یک تخته در کلبه بود که قالب درگاه بود. یک تختۀ کوچک تر هم وجود داشت که می شد آن را پشت تخته گذاشت. گوشۀ کلبه، یک جای خواب از خلنگ، پتویی پشمی و بالشی از کاه هم وجود داشت. لوازم دیگری هم بودند، مثل یک چنگک سه شاخه، فانوس، مشعل و بیل و یک سری لوازم دفاعی و کشاورزی دیگر. مایکل لبخندی زد. اگر یک دیو می آمد، باید مشعل ها را روشن می کرد و با چنگک به جنگ آن مخلوق می رفت؟ احتمالاً کشاورز همچین فکری می کد.
چوبدستی اش را در آورد تا یک دور نگاهی اجمالی به کلبه بیندازد. ممکن بود موشی آنجا مرده باشد یا از این قبیل چیزها. به جایش، حلقه ای روی زمین دید، از آن هایی که روی درهای زیرزمینی می گذارند. کنکاوی به مایکل غلبه کرد. حلقه را گرفت و محکم کشید. دری زیرزمینی باز شد.
-لیموس!
چوبدستی اش روشن شد. نردبانی چوبی آنجا بود. مقصدش؟ مایکل لبخندی زد. انگار آن شب آنقدرها هم بیکار نبود.
نردبان کمی شل بود، اما مایکل به سلامت به انتهای آن رسید. افسون روشنایی از بین رفته بود. زیرلب ورد خواند و چوبدستی به اطراف نور تاباند.
شبیه یک سرداب بود. یا یک گور خانوادگی. دور تا دورش را خاک گرفته بود و بعضا در بین خاک ها قلوه سنگ هایی تراش خورده به چشم می خورد. نمی دانست چقدر پایین آمده است، اما مطمئناً وجود همچین قبری در اینجا عجیب بود. نمی دانست کشاورز به کسی اطلاع داده یا نه، اما از بیل و کلنگی که اینجاها افتاده بود، مشخص بود که دنبال گنجینه یا همچین چیزی گشته است. صدای باران به طرز خفیفی از دریچه ای که از آن پایین آمده بود، به گوش می رسید. با این حال، سکوتی مرگبار و خفه در اینجا حاکم بود. هوا کمتر به نظر می رسید. مایکل کمی جلو رفت. انتهای سرداب، محراب کوچکی وجود داشت. آنجا ایستاد و به اطراف نگاهی انداخت. دیواری از سنگ مرمر تراش خورده روبرویش قرار داشت. تنها طرح یک درگاه به سبک معماری شرقی روی آن طراحی شده بود و همین. در حاشیه هایش گل و پیچک هم تراشیده شده بود. مایکل طرح ها را به ذهنش سپرد تا بعداً آنها را بکشد. زیبا به نظر می رسیدند، مخصوصاً در آن سکوت مرده.
در همین حین نگاهش به سمت چپش افتاد. تونل کوچکی آنجا بود. مایکل آرام آرام به سمتش رفت. تونل طولی بیشتر از چند متر نداشت و ارتفاعش تقریباً اندازۀ قد خودش بود. تا آخر رفت و بعد آن را دید. یک آینه.
چند ثانیه ای جلویش ایستاد و به خودش نگاه کرد. به دلیل بیخوابی، زیر چشم هایش گود افتاده بود و موهای بلندش کمی آشفته به نظر می رسید. لباس های سیاهش کمی خاکی شده بود. با این حال، عادی به نظر می رسید. انگار آن نگاه غم انگیز و لب و لوچۀ آویزانش می توانست صورتش را تحمل پذیر تر کند. سعی کرد لبخندی بزند، اما نتوانست.
در همین اوضاع و احوال بود و خواست برگردد که متوجه تغییراتی در آینه شد. تصویرش پیچ و تابی خورد. صورتش سرحال تر به نظر می رسید و لبخندی اطمینان بخش بر چهره داشت. لباسش زرد لیمویی و قرمز تند بود و شلوار جینی داشت که بیشتر از آن شلوار کتان مشکی اش به او می آمد. چند ثانیه بعد، تصویر تونل خاکی پشت سرش هم عوض شد و باز خودش را دید، اما این بار نه تنها در تونل، بلکه تنها هم نبود. آینه تالار ریونکلا را نشان می داد. مایکل روی کاناپه ای آبی رنگ نشسته بود و فنجانی در دست داشت. در حال صحبت با اوتو بگمن و روونا ریونکلا بود. هر سه می خندیدند. شومینۀ مقابلشان گرما و نور جالبی بیرون می داد... انگار در آن نور و گرما احساس هم نهفته بود. صحنه عوض شد. حالا خودش را می دید با فلور دلاکور که در هاگزمید قدم می زدند و به سمت مغازۀ شوخی ویزلی ها می رفتند. بعد تصویر عوض شد و خودش را با نیشخندی دید که در مقابل گلرت پرودفوت شطرنج بازی می کند.
همۀ این صحنه ها برایش عجیب بودند... نه اینکه مشابهشان را ندیده باشد، اما هیچگاه خودش جایی در آنها نداشت. همیشه تنها بود. کتاب می خواند، قدم می زد... اما تنها. حس کرد هوا کمتر شده است. دگمۀ بالایی پیراهنش را باز کرد، اما خفگی باز به سراغش آمد. بغض بود. انتظار نداشت اینقدر لوس باشد. اشکی نداشت، اما بغض با تلخی خاص خود گلویش را به قصد مرگ می فشرد. مطرود... میشی سیاه بین گوسفندهای سفید.... خاری بین یک عالم گلبرگ... .
دیگر نتوانست آنجا بماند. از نردبان بالا رفت. خواست از کلبه بیرون برود، اما بعد فکری به نظرش رسید. به سوراخ زشتی که به زیرزمین می رسید نگاه کرد، وردی خواند و راه آن را بست. بهتر بود مکان آینۀ نفاق انگیز مخفی بماند. با بغض و دلی سنگین تر از قبل، به جاده برگشت. بالاخره هر جاده ای به شهری می رسید. از آنجا می توانست راهی برای بازگشت به هاگوارتز پیدا کند.
شرمنده اگه بد شده دیگه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
لامصب چقد رنک
وبلاگ شخصی من
بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام
ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا
چقد چکش!
اصن ذووووق
!Only Raven
وبلاگ شخصی من
بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام
ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا
چقد چکش!
اصن ذووووق
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

دوئل جناب لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی و سیریوس بلک:
- خودت بسیار خوب می دانی که نمی توانی از چنگ ما بگریزی!
لادیسلاو در میان اتاق ایستاده بود و با نگاهی مظنونانه اطرافش را بررسی می کرد. چیزی نمی دید اما می توانست آن صدای آزاردهنده را بشنود.
- ما با کسی شوخی نداریم! خودت چونان خودت بیا جلو!
اما باز هم هیچ اتفاقی نیافتاد.ولی ... اَه برای یک لحظه دیدش!
- هنوز مارا نشناخته ای! ملت به ما می گویند لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ! ... خب .. راستش هنوز موفق نشده ایم این را در ذهنشان فرو کنیم که بتواند به ما بگویندش، اصلا برای چه من دارم این ها را به تو می گویم!
و بعد سرش را ناگهان به عقب برگرداند.
- دیدیمت! ... ولی ندیدیمت.
سرش را با یاس و ناامیدی پایین انداخت و اندکی بعد از آن ناگهان مشت هایش را به هر طرف فرستاد و تا جایی که می توانست هوای اطرافش را چنگ زد، اما به نتیجه ای نرسید.هیچکدام به هدف برخورد نکردند. دیگر طاقت لادیسلاو طاق شده بود. چوبدستی اش را از روی میز چوبی برداشت و نگاهی دیگر به اطرافش کرد.
- دیگر زلّه ام نمودی!
چوبدستی اش را بالا آورد و آماده شلیک شد که ناگهان کسی به در ضربه زد. لادیسلاو لبانش را گاز گرفت و چوبدستی اش را پایین آورد.
- خدا می داند که دیگر کدام مزاحمی است!
و با شدت در را باز کرد و دو هیئت بسیار بزرگ را در مقابل خودش یافت.
- آه. از دیدارتان بسیار مسرور گرشتیم هاگرید و .. و .. غول بیابانی.
اما تنها چیزی که در لحن لادیسلاو یافت نمی شد سرور بود.
- اول سلام علیکم! دوم این که این داشم گراوپه، مگه نمی شناسیش! سوم هم این که ..
- می شود لطفا بگویید چه کاری دارید؟
هاگرید که بعد از قطع شدن حرفش دهانش نیمه باز مانده بود دوباره لبخند عریضی زد و گفت:
- خو می دونی ژاموزسلی انتخابات نزدیکه و منم کاندیدم و باس هوای بقیه رو داشته باشم دیگه! بقیه هم ..
لادیسلاو تنها چند لحظه به لبخند عریض هاگرید و ادای لبخند برادرش چشم دوخت، سپس نفس عمیقی کشید و گفت:
- زاموژسلی هستم! و حق رای هم ندارم!
- اوا! آخه چرا!
لادیسلاو اندکی در فکر فرو رفت و پس از چندثانیه گفت:
- زیرا برای این که!
و بدون معطلی در را پشت سرش بست.حالا که حالش را گرفته بودند او هم حال دیگران را می گرفت! چه قدر دلش یک فنجان قهوه می خواست. با آسودگی به در تکیه داد و به یک استکان قهوه ی گرم با شیر و شکر اندیشید و غرولند های هاگرید و برادراش که از پشت در به گوش می رسیدند:
- ببین با کیا شدیم جامعه جادوگری. گراوپ اون نخور! خودم واست کیک می خرم. بیا بریم.
و بلافاصله صدای قدم هایشان که زمین را به لرزه در می آورد بلند شد و لادیسلاو متعجب بود و نمی دانست که چه طور هنگام آمدنشان آن صدا را نشنیده است. سپس نیشخندی زد و رو به هوای پیرامونش گفت:
- گیرت می آوریم!
و دوباره چوبدستی اش را بالا آورد و کلماتی را زمزمه کرد.اما هیچ اتفاقی نیافتد.
- یعنی چه!
با تعجب به چوبدستی اش خیره شد. چه مرگش شده بود!
- ببین ما تسترال شویم هیپوگریف هم حریفمان نیست هااا!
و هیچ اتفاقی نیافتاد. لادیسلاو صدایی مانند « پف » از دهانش خارج کرد و دوباره همان صدای نفرت انگیز را در گوشش شنید.
- خودت خواستی!
زاموژسلی به دور خود چرخ زد و نفرین های انفجاری شلیک کرد، باز هم چرخ زد و شلیک کرد و باز هم چرخ زد و ...
پوف!
مدتی بعد:
لادیسلاو زیر آور خانه گیر کرده بود و کلاه دراز و مشکی اش در مقابلش قرارداشت.
- حالمان را گرفتی هان! همین را می خواستی. من که تو را خوب می شناسم... چی؟! می فهمی ما چه می گوییم! ای خاک بر سر ما! ملت مارزبان می شوند، ققنوس زبان می شوند، آن وقت ما با توی نکبت هم زبان شده ایم!
و سپس صدایی مانند پوف از دهانش خارج کرد و دوباره از هوش رفت. مگس کوچکی که روی لبه کلاه لادیسلاو نشسته بود آهسته از جایش برخواست و در حوالی سر او وزوزی کرد و به مسیر ناشناخته اش ادامه داد.
در همین حال فرستادگان سنت مانگو به لادیسلاو بیهوش خیره شده و با خود فکر می کردند که او چرا داشت صدای ویز ویز در می آورد.
- خودت بسیار خوب می دانی که نمی توانی از چنگ ما بگریزی!
لادیسلاو در میان اتاق ایستاده بود و با نگاهی مظنونانه اطرافش را بررسی می کرد. چیزی نمی دید اما می توانست آن صدای آزاردهنده را بشنود.
- ما با کسی شوخی نداریم! خودت چونان خودت بیا جلو!
اما باز هم هیچ اتفاقی نیافتاد.ولی ... اَه برای یک لحظه دیدش!
- هنوز مارا نشناخته ای! ملت به ما می گویند لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ! ... خب .. راستش هنوز موفق نشده ایم این را در ذهنشان فرو کنیم که بتواند به ما بگویندش، اصلا برای چه من دارم این ها را به تو می گویم!
و بعد سرش را ناگهان به عقب برگرداند.
- دیدیمت! ... ولی ندیدیمت.
سرش را با یاس و ناامیدی پایین انداخت و اندکی بعد از آن ناگهان مشت هایش را به هر طرف فرستاد و تا جایی که می توانست هوای اطرافش را چنگ زد، اما به نتیجه ای نرسید.هیچکدام به هدف برخورد نکردند. دیگر طاقت لادیسلاو طاق شده بود. چوبدستی اش را از روی میز چوبی برداشت و نگاهی دیگر به اطرافش کرد.
- دیگر زلّه ام نمودی!
چوبدستی اش را بالا آورد و آماده شلیک شد که ناگهان کسی به در ضربه زد. لادیسلاو لبانش را گاز گرفت و چوبدستی اش را پایین آورد.
- خدا می داند که دیگر کدام مزاحمی است!
و با شدت در را باز کرد و دو هیئت بسیار بزرگ را در مقابل خودش یافت.
- آه. از دیدارتان بسیار مسرور گرشتیم هاگرید و .. و .. غول بیابانی.
اما تنها چیزی که در لحن لادیسلاو یافت نمی شد سرور بود.
- اول سلام علیکم! دوم این که این داشم گراوپه، مگه نمی شناسیش! سوم هم این که ..
- می شود لطفا بگویید چه کاری دارید؟
هاگرید که بعد از قطع شدن حرفش دهانش نیمه باز مانده بود دوباره لبخند عریضی زد و گفت:
- خو می دونی ژاموزسلی انتخابات نزدیکه و منم کاندیدم و باس هوای بقیه رو داشته باشم دیگه! بقیه هم ..
لادیسلاو تنها چند لحظه به لبخند عریض هاگرید و ادای لبخند برادرش چشم دوخت، سپس نفس عمیقی کشید و گفت:
- زاموژسلی هستم! و حق رای هم ندارم!
- اوا! آخه چرا!
لادیسلاو اندکی در فکر فرو رفت و پس از چندثانیه گفت:
- زیرا برای این که!
و بدون معطلی در را پشت سرش بست.حالا که حالش را گرفته بودند او هم حال دیگران را می گرفت! چه قدر دلش یک فنجان قهوه می خواست. با آسودگی به در تکیه داد و به یک استکان قهوه ی گرم با شیر و شکر اندیشید و غرولند های هاگرید و برادراش که از پشت در به گوش می رسیدند:
- ببین با کیا شدیم جامعه جادوگری. گراوپ اون نخور! خودم واست کیک می خرم. بیا بریم.
و بلافاصله صدای قدم هایشان که زمین را به لرزه در می آورد بلند شد و لادیسلاو متعجب بود و نمی دانست که چه طور هنگام آمدنشان آن صدا را نشنیده است. سپس نیشخندی زد و رو به هوای پیرامونش گفت:
- گیرت می آوریم!
و دوباره چوبدستی اش را بالا آورد و کلماتی را زمزمه کرد.اما هیچ اتفاقی نیافتد.
- یعنی چه!
با تعجب به چوبدستی اش خیره شد. چه مرگش شده بود!
- ببین ما تسترال شویم هیپوگریف هم حریفمان نیست هااا!
و هیچ اتفاقی نیافتاد. لادیسلاو صدایی مانند « پف » از دهانش خارج کرد و دوباره همان صدای نفرت انگیز را در گوشش شنید.
- خودت خواستی!
زاموژسلی به دور خود چرخ زد و نفرین های انفجاری شلیک کرد، باز هم چرخ زد و شلیک کرد و باز هم چرخ زد و ...
پوف!
مدتی بعد:
لادیسلاو زیر آور خانه گیر کرده بود و کلاه دراز و مشکی اش در مقابلش قرارداشت.
- حالمان را گرفتی هان! همین را می خواستی. من که تو را خوب می شناسم... چی؟! می فهمی ما چه می گوییم! ای خاک بر سر ما! ملت مارزبان می شوند، ققنوس زبان می شوند، آن وقت ما با توی نکبت هم زبان شده ایم!
و سپس صدایی مانند پوف از دهانش خارج کرد و دوباره از هوش رفت. مگس کوچکی که روی لبه کلاه لادیسلاو نشسته بود آهسته از جایش برخواست و در حوالی سر او وزوزی کرد و به مسیر ناشناخته اش ادامه داد.
در همین حال فرستادگان سنت مانگو به لادیسلاو بیهوش خیره شده و با خود فکر می کردند که او چرا داشت صدای ویز ویز در می آورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوئل زنوفیلیوس لاوگود با فیلیوس فليل ويك
طبق معمول پشت میز کارش نشسته بود منتظر بود تا اتفافات عجیب را در مجله ثبت کند.همیشه تنها بود تنهایی که با روزگاری پر مشقت که با شوخی کردن با دخترش می گذشت.روز ها می گذشتند و او امیدش را از دست داده بود و تنها امیدش دختر زیبایش بود.دختری که باعث امید زنو فیلیوس بود،هر وقت توانش برای انجام کارها تمام می شد.به او می نگریست.زنو فیلیوس تازه متوجه خانم روبرویش شده بود که با ناز حرف می زد.زنوفیلیوس از حرف های او هیچ نمی فهمید،او فقط داشت به سرخ اب و سفیداب های او نگاه می کرد.که متوجه حرکت های مکرر دست های زن در مقابل خودش شد و نام او را صدا می کرد.
_اقای لاوگود.
_ هان؟نه یعنی بله؟
و باز هم زن شروع به حرف زدن کرد زنوفیلیوس فقط داشت به این فکر می کرد که این زن چگونه می تواند بدون نفس کشیدن این همه مدت یه بند حرف بزند!واقعا باعث تعجب زنوفیلیوس شده بود و داشت به این فکر می کرد که چطور است نام این ساحره را در مجله ثبت کنم.ولی چه ارزشی داشت که چنین ادمی مورد توجه عموم قرار گیرد.
_خانم می شه برید پیش یک نفر دیگه و درخواستتون رو بیان کنید؟
_واقعا بی نزاکت هستید.
_فقط می تونم اسم شما رو بپرسم چهره شما خیلی برای من اشناست.
_من،من روونا هستم.
_به سلام دوشیزه ریونکلاو چقدر تغییر کردید نشناختمتون!
_بله زیباییم قابل تحسینه نه؟
با این حرف روونا زنوفیلیوس دلش می خواست که زمین دهن باز کند و او را ببلعد اما این زیبایی دروغین کسی تعریف نکند اما او چه باید می کرد؟راستش را می گفت و روونا غضبناک می شد.که بالاخره روونا را از انتظار در اورد و گفت :
_بله،واقعا زیبایی شما قابل تحسینه.
_می دونم،فقط کار من رو انجام نمی دید؟
_اهان من که بهتون گفتم برید و به یک نفر دیگه بگید.
_سر دبیر مجله این باشه وای به حال بقیه.
روونا و حرف های بی انتهایش به سمت فلک زده ی دیگری رفت.زنوفیلیوس این با با حالتی غمگین تر خودش ماند و افکارش تنها ماند.تحمل ماندن در ان مکان شوم را نداشت مکانی که چندین سال پیش قبل از اشنایی با همسر مرحومش روونا را در ان دیده بود.وسایلش را جمع کرد و به سمت خانه اش می رفت و فکر می کرد او.به قدری در افکار خود غرق بود که متوجه گذر زمان و ریزش باران نشده بود و هنگامی به خانه رسیده بود که خورشید سوزان اما تابان غروب کرده بود.لباس هایش خیس خیس بود.زنگ زد،شانس اورده بود که لونا برای تعطیلات به خانه امده بود.اگر در این وضعیت او هم نبود زنوفیلیوس نمی دانست چه باید کند.
_بابی خوبی؟چرا اینقدر دیر اومدی؟
از حالت لونا خنده اش گرفته بود.اولین بار بود که اخساسی بجز بی خیالی در او می دید ترس،دلهره ونگرانی شاید هم احساساتی دیگر که از چشم پدر به دور بود و نمی توانست افکار دختر را متوجه شود.ارام لونا را کنار زد و مسیر اتاقش را در پیش گرفت.زنوفیلیوس خسته بود به خاطر پیاده روی زیادی که کرده بود البته مگر برای او زمان هم می گذشت؟تنها چیزی که امروز تعجب او را بر انگیخته بود استرس لونا بود.مگر او برای کسی هم مهم بود؟نمی دانست در برابر این سوال ذهنش چه پاسخی بدهد پس فرار را بر قرار ترجیح داد و از افکارش فرار کرد و به سمت تخت خواب یورش برد.تن خسته اش را به تخت خواب نرم سپرد اما با ذهنی مختوش و پر از خاطره،خاطراتی که هر یک پس از دیگری به ذهن او یورش می بردند.به یاد روزگار عاشقی اش افتاد البته عشق که نه هوس،هوسی را که روونا با غرورش در دل او انداخته بود ،او حتی از خواستگاری نیز کرد ولی چه جوابی شنید؟"من با یه دیوونه زندگی نمی کنم "واقعا زنو فیلیوس انگونه بود که روونا می گفت یک دیوانه؟اما او دیوانه نبود عقایدش برای خودش محترم شمرده می شد عقاید دیگران هم برایش مهم بود ولی نسبت به انها توجه نداشت.به عقاید دیگران گوش می داد ولی انها را عملی نمی کرد.تنها مزیتش نسبت به دیگران این بود که عقاید دیگران را زیر سوال نمی برد.ذهنش خسته شد بی توجه به ادامه افکارش به خواب رفت.خوابی که سالها ارزو ان را داشت.
صبح روز بعد
_سلام بابی.
_سلام به دست و روی نشسته دختر گلم...
_دیشب خوب خوابیدی؟
_اره؛لونا می خواهم چند دقیقه به صورت جدی باهات حرف بزنم...
_مو تا شصت پا گوشم...
_خب؛بابایی شما هم باید بری سر خونه زندگیت اون وقت من می مونم و این خونه و تنهایی که دیگه لونایی توش نیست....
_بابا خب من از پیشت نمی رم.
_شوخی جالبی بود و من ازت خواهش کردم که به حرف هام گوش کنی.من می خوام زن بگیرم.کی رو بهت نمی گم.
_خب بریم برات زن بگیرم ،کی بریم؟
_یعنی کل احساسات تو ،توی همین یه جمله خلاصه شد؟
_خب اره دیگه مگه برای کسی مهم هم هست؟
_خب من گفتم الان مثل دختر مشنگا قهر می کنی و می ری!
_نه بابایی من نمی رم شما می ری!
_یعنی تو منو از خونه می اندازی بیرون؟
_اره؛دوستت دارم مواظب خودت باش.
زنوفیلیوس از این رفتار لونا خنده اش گرفته بود.فکر این حالت را از نکرده بود،هر رفتاری بجز اخراج شدن از منزل...
_خب پس من می رم دیگه لونایی کاری نداری؟
_نه فرمایشی ندارم..
_خب پس خداخافظ.
این را گفت و راه خانه ارباب را پیش گرفت.پدر یا مادری نداشت که به حال او فکری کند برای همین راه خانه ریدل را در پیش گرفت به محض باز شدن در ردولف با قمه در چار چوب ظاهر شد.برایش عادی شده بود این رفتار ردولف راه دفتر ارباب را در پیش گرفته بود.خودش هم نمی دانست چه می خواست از ارباب،خانه می خواست یا ساحره ای را که به همسری در بیاورد.تقه ای به در زد و ارباب با همون جلال همیشگی اجازه ی ورود به او داد.ولی در یک لحظه او فهمید از ارباب چه می خواست.تازه یادش افتاد که ارباب دختر دارد....و در اوردن دختر ارباب به عنوان همسر یعنی اوج خوشبختی...سینه اش را جلو داد و شروع کرد به حرف زدن کرد.
_سلام بر ارباب سیاهی!
ارباب جوابی نداد.
_ارباب می شود برای من زن بگیرید؟انگار این حرف زنوفیلیوس کافی بود تا ارباب را از خنده سیر کند.ارباب فقط گفت و زنوفیلیوس هیچی از حرف ها نمی فهمید.مگر او درخواست بدی کرده بود فقط در خواست کرده بود که یک نفر او را از این تنهایی بیرون بکشد و نگذارد در این باتلاق غرق شود.نفسی از سر اسودگی کشید که در خواست ازدواج با نجینی را پیش نکشیده بود.
_حتی فکرشم نکن.
_فکر چی ارباب ؟
_درخواست دومت.
_اما من که هنوز هیچ چی نگفتم.
_عجب مرگخوارایی داریم ما مرلین فراموش کار و بی انظباط....
اری او فراموش کردع بود که اربابش بزرگ ترین جادوگر است و او قادر است ذهن را بخواند."وای بر من با این حرف زدنم..."بغض کرد و پس از کسب اجازه از ارباب دفتر را ترک کرد.در میان راه فقط داشت به اتفاقات این دو روز فکر می کرد."حالا کجا برم؟پول که ندارم خونه بخرم.خب بریم خونه دوستای قدیمی.."راهی خانه پروفسور فلیت ویک شد...
جلو در خونه فیلیوس اینا...
_سلام بر دوست قدیمی گرام.
_چی شد سر دبیر مجله طفره زن یادی از خونه فقیر فقرا کرد؟
_شکسته نفسی می فرمایی.داشتم از اینجا رد می شدم گفتم یه سری هم به شما بزنم.
با فیلیوس شروع به حرف زدن کردند تا شب شد که فیلیس گفت:
_دیگه دیر شده نمی زارم بری..
زنوفیلیوس هم کمی ناز کرد ولی از خدا خواسته قبول کرد.
_فیلیوس ؟
_بله؟
_من زن می خوام!
_تو چی داری می گی اصلا به لونا فکر کردی؟
_خب اره برای همینه الان اینجام..
_ربطش چیه؟
_خب لونا از خونه انداختتم بیرون.
فیلیوس هم نه گذاشت نه بر داشت مانند ارباب به او خندید اما با این تفاوت که ارباب به در خواست او خندیده بود ولی فیلیوس به اتفاقاتی که برای او افتاده بود می خندید.
_تویه خونه شما دختر پدرو از خونه می اندازه بیرون؟
_خب حالا که شده حالا می ری برام خواستگاری؟
_چرا که نه!
در کنار فیلیوس به خواب عمیقی فرو رفت ولی با ارمش او حالا یکی را داشت که درکش می کرد.
صبح روز بعد...
_پاشو....
_بابا صبح مگه چی بهت می دن زنو؟
_بریم خواستگاری!
_الان شکلاتم دستت نمی دن چه برسه به زن...
_می خوام بریم خرید.
_خرید؟خرید چی؟
_لباس نو می خوام دلبری کنم.
_تو همین طوری هم دلبری می کنی.
"حیف که بهت نیاز دارم "
_خب باشه پس من برم صبخونه اماده کنم گشنه نمونیم.
با رفتن زنوفیلیوس صدای خروپف فیلیوس گوش هفت همسایه این ور با هفت تا همسایه اونور رو کر کرده بود...
سر میز صبحونه
_نگفتی کیه این بانوی خوشبخت؟
_بانو ایرما پینس.
پایان جمله زنو فیلیوس برابر بود با انفجار فیلیوس...
_خوشبختش می کنم.
_می دونم ولی با این سلیقه ای که تو داری،حاضر شو بریم که بله رو گرفتی.
زنو فیلیوس به سمت اتاق فیلیوس رفت تا لباسی پیدا کند تا بپوشد اما دریغ از لباسی که برای زنوفیلیوس مناسب باشد.
_من موندم تو چرا اینقدر قدت کوتاهه؟
_من کوتاه نیستم تو درازی!تو نمی دونی من روی کلمه قد حساسم؟
_خب ارتفاعت کمه!
_الان چه فرقی کرد؟
_همون مفهومو با جمله بندی جدید بیان کردم که توش قد نداشت.
فیلیوس قرمز شده بود و تنها کاری که کرد زنو فیلیوس را به بیرون از خونه پرت کرد.
:/او حتی به مراسم خواستگاری نرسید که بتواند دلی را ببرد بعدا یک فکری برای تجدید فراشش خواهد کرد او می داند که تنها نخواهد ماند/:
دوباره در خونه ی فیلیوس رو زد ،فیلیوس که قلب رئوفي داشت درب را باز کرد و به حرف ها ی زنوفیلیوس گوش کرد...
_فیلیوس یعنی نمی ریم خواستگاری ایرما؟
_مگه من عین تو نمک نشناسم؟بعد از کی تا حالا سرکار خانم ایرما پینس شده ایرما؟
_از وقتی دل منو برده!
_پاشو حاضر شو که بریم.
زنوفیلیوس با عجله حاضر شد اما قبلش برای خرید لباس رفت لباس هایی که به نظر او زشت بود ولی فیلیوس معتقد بود که لباس های زیبایی هستند ان دو دوست،دست در دست راهی کتابخانه ی خانه ریدل برای خواستگاری از ایرما شدند.
فیلیوس بی مقدمه شروع کرد.
_سلام خانم پینس ما اومدیم برای خواستگاری از شما برای زنوفیلیوس لاوگود بچم همینه اسو پاس یه خونه داره که شبیه رخه و ما همه اونو می شناسیم یه دختر هم داره که چند وقت دیگه می ره خونه شوهر مشکلی ندارید خانم پینس؟
_البته که نه من به ایشون خیلی علاقه دارم.
ایرما در حال گفتن این حرف ها بود که زنوفیلیوس نقاب شرم و حیایی که برای خود ساخته بود بر داشت.
_این دیگه کیه؟
فیلیوس که تعجب کرده بود گفت:
_سرکار خانم پینس،خودت گفتی بریم خواستگاری!
_ولی اون خانومی که من اینجا دیدم ایشون نبود!
زنوفیلیوس این را گفت و به سمت گل فروشی رفت و شاخه گلی برای تک دخترش خرید تا منت او را بکشد و در اخر هم نفهمید او ان روز چه کسی را در کتابخانه و در جایگاه ایرما دیده است.خواستگاری که عروسش جابه جا شده بود ولی همه به او گفته بودند که ایرما پینس مسئول کتابخانه خانه ریدل است..
____________The End
تمام تلاشمو کردم امیدوارم موفق به قتل فیلیوس شده باشم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنو فیلیوس لاوگود در 1394/3/27 8:34:25
ویرایش شده توسط زنو فیلیوس لاوگود در 1394/3/27 8:40:11
ویرایش شده توسط زنو فیلیوس لاوگود در 1394/3/27 8:40:11

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/18
تولد نقش: 1395/12/13
آخرین ورود: دوشنبه 17 تیر 1398 00:05
از: پیش اربابم
پستها:
317

صبح یک روز افتابی زیبا، فیلیوس به تنهایی در خانه شلوغش نشسته و مشغول فکر کردن بود؛ رنگی به رخ نداشت، گویی از چیزی میترسید. به اطرافش نگاهی کرد و زیر لب گفت:
-بهتره اول خونه رو مرتب کنم. اون وقت بهتر بهش فکر میکنم.
شروع به مرتب کردن خانه کرد. به آراستگی ظاهرش اهمیت میداد ولی خانه اش را هر چند وقت یکبار تمیز میکرد! با وردهای ساده تمامی وسایل را جا به جا کرد و سر جایشان گذاشت. انجام دادن این وردها برای او کاری نداشت او استاد وردهای جادویی بود.
مشغول تمیز کردن خانه بود تا اینکه ردای تازه ای را که روز قبل خریده بود را دید. دوباره ترس و استرس تمام وجودش را فرا گرفت. او هرگز تا این حد استرس نداشت. دوباره سعی کرد خود را مشغول به انجام دادن کاری کند و به موضوعی که ذهنش را مشغول کرده بود فکر نکند ولی نمیشد و حواسش پرت میشد.
آرام آرام به سوی ردا رفت، با لبخندی آن را پوشید و در آینه به خود نگاه کرد. دوباره لبخندی زد و مشغول شانه کردن موهایش شد. متوجه رنگ پریدگی خود شد. با یادآوری شب دوباره استرس وجودش را فرا گرفت.
فیلیوس عاشق سارا، دختری اصیل زاده شده بود. مادر سارا عجیب بود و پدرش سال ها قبل مرده بود. پس از مرگ پدرش، مادرش با مردی مشنگ ازدواج کرده بود. فیلیوس واقعا اورا دوست داشت. سارا به او گفته بود که اگر میخواهد با او ازدواج کند، برای جلب رضایت ناپدریش باید مثل مشگ ها به مراسم خواستگاری برد. با خود گفت:
- مشنگ ها موجوداتی عجیب هستند!
او برای این که بفهمد خواستگاری چیست، از چندین مشنگ بازجویی کرده بود. او با کلی اسرار توانسته بود سارا را راضی کند تا بتواند در مراسم خواستگاری ردایش را بپوشد. گویی سارا از ناپدری مشنگش میترسید. پوزخندی زد و گفت:
-مشنگ! هه! مگه مشنگا کار دیگه ای جز خوردن و خوابیدن میتونن بکنن؟!
خاطراتش را مرور کرد، او هرگز به کسی اسرار نکرده بود جز اربابش. فقط اربابش بود که ارزش اسرار کردن را داشت. اما این بار را مجبور بود! زیرا سارا میخواست اورا مجبور کند تا در مراسم خواستگاری کت شلوار بپوشد! با این که سارا را دوست داشت ولی میتوانست به حرف های او گوش ندهد، اما هرگز حرف اربابش را زمین نمینداخت. اربابش گفته بود هرگز لباس های مشنگی نپوشید.
خاطرات خوبش در کنار سارا را مرور کرد، اما اینبار به جای لبخند، اخمی کرد، شایعات زیادی درباره برادر ناتنی سارا شنیده بود، به همین دلیل استرس داشت، او به خود قول داده بود، یا سارا یا هیچکس، به گل های که صبح خریده بود نگاه کرد، دوباره لبخند کمرنگی بر لبش نشست، سارا عاشق گل رز بود. برای اینکه شدت استرسش کم شود، تصمیم گرفت بخوابد.
ساعت 8 شب
در آینه به ظاهر تمیز و آراسته خود نگاه کرد. گل و شیرینی را برداشت و از در بیرون رفت. خانه سارا درست رو به رو خانه خودش بود. به سمت خانه رفت، خواست زنگ خانه را بزند ولی دستش نرسید، شروع به پریدن کرد، ولی گویی قد پدر و مادر سارا خیلی بلندتر از حد نرمال بودند. با اخم به اطرافش نگاهی کرد، در کوچه پرنده پر نمیزد، به سمت خانه خود رفت تا با وسیله ای بلند برگردد، اما؛ وقتی به در خانه اش رسید نتوانست کلیدش را پیدا کند! به خاطر آورد که از شدت استرس فراموش کرده کلید و چوب دستی اش را در جیب ردای جدیدش بگذارد. زیر لب گفت:
-اه، مجبورم از دیوار بالا برم. یادم باشه دفعه دیگه که میخوام خونه بخرم به دیوارشم نگاه کنم. این که خیلی بلنده!
با سختی از دیوار بالا رفت، و از سمت دیگر پرید! با اخم چتر و چوب دستی و کلیدش را برداشت و بیرون رفت. با دسته چتر زنگ خانه را زد. پس از مدتی در باز شد و ابتدا ناپدری و سپس مادر عجیب سارا آمدند. اطراف خود را نگاه کردند، پدرش گفت:
-ســ سلام؟ کسی اینجا نیست؟
-سلام من فیلیوس هستم.
-دختر من عاشق یه روح شده؟!
-نه منم، پایینو نگاه کنید، پایین تر، کله مبارکتونو کامل خم کنید. آهان سلام. من فیلیوسم.
فیلیوس دستش را به سمت مرد بلند قدی که کنار در بود دراز کرد، مرد با چشمانی گرد به او نگاه کرد. فیلیوس با این نگاه اشنا بود...هرکس برای بار اول اورا میدی همین گونه نگاهش میکرد! با خود گف"بالاخره یه روز دلیل این نگاه رو میفهمم"سپس با صدای مطمعن گفت:
-بله؟! چیزی شده؟آقا؟
-خودتونو تو اینه دیدین؟!
مادر سارا از جیبش آینه ای در اورد و به فیلیوس داد، او در آینه خود را نگاه کرد، مو ها و ردایش کثیف و خاکی و خودش هم نفس نفس میزد! با ناراحتی گفت:
-بهتون توضیح میدم.
-بله، بله، بفرمایید.
فیلیوس به همراه مادر و ناپدری سارا به خانه رفتند، سعی کرد سارا را ببیند ولی نبود!
او مشغول توضیح دادن شغل و محل کارش بود که ناگهان در باز شد و مردی بلند قد همراه با سارا وارد خانه شدند، فیلیوس به چشمان سارا نگاه کرد، گویی از چیزی ناراحت بود و گریه کرده بود. به خاطر اورد یکی از مشنگ ها گفته بود عروس با چایی میاد، ولی سارا در دستش چیزی نداشت!
پس از دست دادن با مرد تازه وارد که زنو فیلیوس لاوگود بود، زنو بی مقدمه گفت:
-من برادر ناتنی سارا هستم. من میدونم شما خیلی موقعیت خوبی دارید ولی هرگز خواهرمو به شما نمیدم.
فیلیوس انتظار چنین حرفی را داشت. با اخم پرسید:
-چرا؟
-چون تو یه کوتوله هستی، همین کافی نیست؟
این اولین بار نبود که به فیلیوس گفته بودند کوتوله، او روی قدش حساس بود و هر چیزی را میبخشید جز کلمه کوتوله! فیلیوس زیر چشمی به زنو نگاه کرد و گفت:
-من خواهرتونو دوست...
-همین که گفتم.
فیلیوس زیر چشمی به سارا نگاه کرد، گویی از دست او هم کاری برنمامد! با این که عاشق سارا بود، اسرار زیادی نکرد چون او را کوتوله خطاب کرده بودند، درحالی که خودش معتقد بود قدش خیلی خوب و اندازه است، همیشه با دیدن بلند قد ها زیر لب به انها" دیلاق" میگفت. با ترکیبی از ناراحتی و اخم بیرون رفت، ولی قسم خورد که انتقامش را میگیرد، میدانست دختر زنو به تازگی به دنیا امده بود و زنش از خود زنو هم عجیب تر بود، همه میدانستند دیر یا زود با کارهای عجیبی که میکرد خواهد مرد.
به سمت خانه اش رفت و شرع به فکر کردن کرد، زیر لب زمزمه میکرد:
-انتقاممو میگیرم، سارا رو ازم گرفتی، تلافی میکنم.
صبح روز بعد، جلوی خانه زنو!
فیلیوس با پوزخند زیر لب گفت:
-چه خونه مزخرفی.
به سمت پنجره رفت، زنو را دید، میخواست اورا بکشد ولی با شنیدن گریه کودکی متوقف شد.
-این بچه چه گناهی کرده که هم بی پدر شه هم بی مادر
پس بار دیگر به زنو لاوگود نگاه کرد، چوب دستی اش را به سمت او گرفت و وردی را زمزمه کرد. سپس با خوشحالی گفت:
-بعد از مرگ زنت، کسی باهات ازدواج نمیکنه.
لبخندی زد و رفت.
-بهتره اول خونه رو مرتب کنم. اون وقت بهتر بهش فکر میکنم.
شروع به مرتب کردن خانه کرد. به آراستگی ظاهرش اهمیت میداد ولی خانه اش را هر چند وقت یکبار تمیز میکرد! با وردهای ساده تمامی وسایل را جا به جا کرد و سر جایشان گذاشت. انجام دادن این وردها برای او کاری نداشت او استاد وردهای جادویی بود.
مشغول تمیز کردن خانه بود تا اینکه ردای تازه ای را که روز قبل خریده بود را دید. دوباره ترس و استرس تمام وجودش را فرا گرفت. او هرگز تا این حد استرس نداشت. دوباره سعی کرد خود را مشغول به انجام دادن کاری کند و به موضوعی که ذهنش را مشغول کرده بود فکر نکند ولی نمیشد و حواسش پرت میشد.
آرام آرام به سوی ردا رفت، با لبخندی آن را پوشید و در آینه به خود نگاه کرد. دوباره لبخندی زد و مشغول شانه کردن موهایش شد. متوجه رنگ پریدگی خود شد. با یادآوری شب دوباره استرس وجودش را فرا گرفت.
فیلیوس عاشق سارا، دختری اصیل زاده شده بود. مادر سارا عجیب بود و پدرش سال ها قبل مرده بود. پس از مرگ پدرش، مادرش با مردی مشنگ ازدواج کرده بود. فیلیوس واقعا اورا دوست داشت. سارا به او گفته بود که اگر میخواهد با او ازدواج کند، برای جلب رضایت ناپدریش باید مثل مشگ ها به مراسم خواستگاری برد. با خود گفت:
- مشنگ ها موجوداتی عجیب هستند!
او برای این که بفهمد خواستگاری چیست، از چندین مشنگ بازجویی کرده بود. او با کلی اسرار توانسته بود سارا را راضی کند تا بتواند در مراسم خواستگاری ردایش را بپوشد. گویی سارا از ناپدری مشنگش میترسید. پوزخندی زد و گفت:
-مشنگ! هه! مگه مشنگا کار دیگه ای جز خوردن و خوابیدن میتونن بکنن؟!
خاطراتش را مرور کرد، او هرگز به کسی اسرار نکرده بود جز اربابش. فقط اربابش بود که ارزش اسرار کردن را داشت. اما این بار را مجبور بود! زیرا سارا میخواست اورا مجبور کند تا در مراسم خواستگاری کت شلوار بپوشد! با این که سارا را دوست داشت ولی میتوانست به حرف های او گوش ندهد، اما هرگز حرف اربابش را زمین نمینداخت. اربابش گفته بود هرگز لباس های مشنگی نپوشید.
خاطرات خوبش در کنار سارا را مرور کرد، اما اینبار به جای لبخند، اخمی کرد، شایعات زیادی درباره برادر ناتنی سارا شنیده بود، به همین دلیل استرس داشت، او به خود قول داده بود، یا سارا یا هیچکس، به گل های که صبح خریده بود نگاه کرد، دوباره لبخند کمرنگی بر لبش نشست، سارا عاشق گل رز بود. برای اینکه شدت استرسش کم شود، تصمیم گرفت بخوابد.
ساعت 8 شب
در آینه به ظاهر تمیز و آراسته خود نگاه کرد. گل و شیرینی را برداشت و از در بیرون رفت. خانه سارا درست رو به رو خانه خودش بود. به سمت خانه رفت، خواست زنگ خانه را بزند ولی دستش نرسید، شروع به پریدن کرد، ولی گویی قد پدر و مادر سارا خیلی بلندتر از حد نرمال بودند. با اخم به اطرافش نگاهی کرد، در کوچه پرنده پر نمیزد، به سمت خانه خود رفت تا با وسیله ای بلند برگردد، اما؛ وقتی به در خانه اش رسید نتوانست کلیدش را پیدا کند! به خاطر آورد که از شدت استرس فراموش کرده کلید و چوب دستی اش را در جیب ردای جدیدش بگذارد. زیر لب گفت:
-اه، مجبورم از دیوار بالا برم. یادم باشه دفعه دیگه که میخوام خونه بخرم به دیوارشم نگاه کنم. این که خیلی بلنده!
با سختی از دیوار بالا رفت، و از سمت دیگر پرید! با اخم چتر و چوب دستی و کلیدش را برداشت و بیرون رفت. با دسته چتر زنگ خانه را زد. پس از مدتی در باز شد و ابتدا ناپدری و سپس مادر عجیب سارا آمدند. اطراف خود را نگاه کردند، پدرش گفت:
-ســ سلام؟ کسی اینجا نیست؟
-سلام من فیلیوس هستم.
-دختر من عاشق یه روح شده؟!
-نه منم، پایینو نگاه کنید، پایین تر، کله مبارکتونو کامل خم کنید. آهان سلام. من فیلیوسم.
فیلیوس دستش را به سمت مرد بلند قدی که کنار در بود دراز کرد، مرد با چشمانی گرد به او نگاه کرد. فیلیوس با این نگاه اشنا بود...هرکس برای بار اول اورا میدی همین گونه نگاهش میکرد! با خود گف"بالاخره یه روز دلیل این نگاه رو میفهمم"سپس با صدای مطمعن گفت:
-بله؟! چیزی شده؟آقا؟
-خودتونو تو اینه دیدین؟!
مادر سارا از جیبش آینه ای در اورد و به فیلیوس داد، او در آینه خود را نگاه کرد، مو ها و ردایش کثیف و خاکی و خودش هم نفس نفس میزد! با ناراحتی گفت:
-بهتون توضیح میدم.
-بله، بله، بفرمایید.
فیلیوس به همراه مادر و ناپدری سارا به خانه رفتند، سعی کرد سارا را ببیند ولی نبود!
او مشغول توضیح دادن شغل و محل کارش بود که ناگهان در باز شد و مردی بلند قد همراه با سارا وارد خانه شدند، فیلیوس به چشمان سارا نگاه کرد، گویی از چیزی ناراحت بود و گریه کرده بود. به خاطر اورد یکی از مشنگ ها گفته بود عروس با چایی میاد، ولی سارا در دستش چیزی نداشت!
پس از دست دادن با مرد تازه وارد که زنو فیلیوس لاوگود بود، زنو بی مقدمه گفت:
-من برادر ناتنی سارا هستم. من میدونم شما خیلی موقعیت خوبی دارید ولی هرگز خواهرمو به شما نمیدم.
فیلیوس انتظار چنین حرفی را داشت. با اخم پرسید:
-چرا؟
-چون تو یه کوتوله هستی، همین کافی نیست؟
این اولین بار نبود که به فیلیوس گفته بودند کوتوله، او روی قدش حساس بود و هر چیزی را میبخشید جز کلمه کوتوله! فیلیوس زیر چشمی به زنو نگاه کرد و گفت:
-من خواهرتونو دوست...
-همین که گفتم.
فیلیوس زیر چشمی به سارا نگاه کرد، گویی از دست او هم کاری برنمامد! با این که عاشق سارا بود، اسرار زیادی نکرد چون او را کوتوله خطاب کرده بودند، درحالی که خودش معتقد بود قدش خیلی خوب و اندازه است، همیشه با دیدن بلند قد ها زیر لب به انها" دیلاق" میگفت. با ترکیبی از ناراحتی و اخم بیرون رفت، ولی قسم خورد که انتقامش را میگیرد، میدانست دختر زنو به تازگی به دنیا امده بود و زنش از خود زنو هم عجیب تر بود، همه میدانستند دیر یا زود با کارهای عجیبی که میکرد خواهد مرد.
به سمت خانه اش رفت و شرع به فکر کردن کرد، زیر لب زمزمه میکرد:
-انتقاممو میگیرم، سارا رو ازم گرفتی، تلافی میکنم.
صبح روز بعد، جلوی خانه زنو!
فیلیوس با پوزخند زیر لب گفت:
-چه خونه مزخرفی.
به سمت پنجره رفت، زنو را دید، میخواست اورا بکشد ولی با شنیدن گریه کودکی متوقف شد.
-این بچه چه گناهی کرده که هم بی پدر شه هم بی مادر
پس بار دیگر به زنو لاوگود نگاه کرد، چوب دستی اش را به سمت او گرفت و وردی را زمزمه کرد. سپس با خوشحالی گفت:
-بعد از مرگ زنت، کسی باهات ازدواج نمیکنه.
لبخندی زد و رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/3/25 22:41:26
Only Raven
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
