دوئل جیمز سیریوس پاتر و رودولف لسترنج - جیمز!
پاتر کوچک بدون توجه به مادرش، از زیر بازوی تدی که دستش را به چهارچوب در تکیه داده بود رد شد و هیجانزده خودش را توی هال انداخت. صدای برادرخوانده اش را پشت سرش می شنید که به جینی ویزلی اطمینان می داد:
- خیالتون راحت. مراقبش هستم. این همه من میام اونجا، یه بارم جیمز.
و صدای همیشه نگران مادرش که می گفت:
- اگه می شد می بردیمش اما بیل موقتا یه بچه اژدها آورده ویلا. جیمز رو که میشناسی. اگه بیاد یا یه بلایی سر اژدها میاره یا سر ما!
لبخند کمرنگی روی لب های جیمز نقش بست. مادرش نگفته بود "یا سر ِ خودش!".
قدم زنان توی اتاق ها سرک می کشید تا مادربزرگ تدی را پیدا کند. اما به نظر می رسید تدی تنهاست. بعد از گشت و گذار کوتاهش به سمت در برگشت و منتظر شد تا تدی آخرین جمله اش را تمام کند:
- ... نه، مامان بزرگ رفته سفر. اصلا خونه نیست که جیمز بخواد اذیتش کنه. خیالتون تخت. سلام منو به ویکـ..امم..آقا و خانوم ویزلی و بچه ها هم برسونید.
در بسته شد و تدی که هنوز لبخند بر لب داشت، به سمت برادرخوانده ی هشت ساله اش برگشت.
جیمز جیغی کشید و پا به فرار گذاشت. صدای خنده های تدی را می شنید که پشت سرش می دوید و فریادهای "خب حالا!" ، "وایسا جیمز!"، "بذا از راه برسی بچه!" اش، به سرعت جیمز می افزود.
بالاخره وقتی جیمز خودش را به اتاق تدی رساند و روی میز تحریرش پرید، لوپین نوجوان جلو رفت تا برادرش را در آغوش بگیرد.
- بیا اینجا ببینم بوقی! چند وقته ندیدمت!
جیمز چانه اش را روی شانه ی تدی گذاشت و بو کشید.
تدی همیشه بوی هاگوارتز می داد. حتی وقتی هنوز دانش آموز هاگوارتز نشده بود. در واقع، جیمز، تدی را با همین بو به یاد می آورد.
چیزی بود مابین رایحه ی بهارنارنج و عطر شکلات قورباغه ای. یا شاید هم مخلوط عطر پوستر های نوی تیم کوییدیچ نهنگ های خشمگین بود با بوی سیب زمینی سرخ کرده و یا ترکیبی از بوی روغن مخصوص صیقل دسته جارو با عطر گل نارسیسس.
پس جیمز نام آن را گذاشته بود بوی هاگوارتز.
هاگوارتزی که از وقتی رویا بافتن را آموخت، تمام دوست داشتنی هایش را آن جا، کنار هم، تصور می کرد.
تدی شانه های جیمز را گرفت و او را کمی از خودش دور کرد. موذیانه نیشخند زد و سوالی را پرسید که خوب می دانست شنیدنش، چهره ی جیمز را در هم می کشد.
- اینم از تابستون. دلت برای مدرسه ی مشنگیت تنگ شده؟!
جیمز ترش کرد و یک قدم عقب رفت. یک ستاره ی دریایی را که حدس می زد یادگاری دریاچه ی عجیب و غریب هاگوارتز باشد، از روی میز تحریر برداشت و روی تخت تدی نشست و مشغول بررسی اش شد.
- خبالا قهر نکن! چیزی نمونده یازده ساله شی!
جیمز قهر نکرده بود. جیمز فقط منتظر یک فرصت مناسب برای انتقام بود:
- اینو ویکتوریا بت داده؟
رنگ از چهره ی تدی پرید. زیرلب "اهوم"ـی گفت و روی صندلی اش نشست.
روزهای اول، به نظر می رسید جیمز بچه تر از آن است که درک کند. اما طولی نکشیده بود که پاتر ارشد، مچ برادرخوانده اش را در یکی از مهمانی های خانوادگی گرفته بود که فقط کمی بیشتر از معمول، به دختردایی نیمه پریزادش توجه می کرد.
همین، برای جیمز کافی بود که سلاح جدیدش را برای دست انداختن تدی پیدا کند.
- تو و ویکی با هم ازدواج می کنین.
خون در رگ های تدی یخ زد. اضطرابش را پشت قهقهه ی بلندی پنهان کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد.
جیمز که به شکل غیرعادی ای جدی به نظر می آمد، ستاره را روی لبه ی تخت گذاشت و ادامه داد:
- بعدشم با همدیگه از اینجا میرین. دیگه هم نمیای دره گودریگ با من بازی کنی.
- اینا چیه میگی آخه توله بلاجر؟ نیم وجبی تریلانی شدی؟ باز خواب دیدی؟
جیمز شانه هایش را بالا انداخت و وقتی تدی به بهانه ی آوردن آب کدوحلوایی از اتاق بیرون رفت، پاتر کوچک زیرلب زمزمه کرد: من میدونم تو اینجا نمیمونی.
***
- تدی!
باد بالاخره صدای جیمز را به گوش تدی رساند. لوپین جوان جارویش را متوقف کرد. نوک بینی اش سرخ شده بود و انگشتان کرختش دور دسته جارو، تقریبا به سفیدی برفی بودند که روی موهای فیروزه ای اش نشسته بود.
دندان هایش از فرط سرما قفل شده بودند. سر سنگینش را خم کرد و جیمز را دید که با شنل زمستانی سرخ رنگش، میان زمین کوییدیچ پوشیده از برف، شبیه به یک کوافل پر سر و صدا بود که برایش دست تکان می داد.
نفس عمیقی کشید و آرام ارتفاعش را به سمت برادرش کم کرد. به محض فرود آمدنش، جیمز که حالا پولیوری آلبالویی (هدیه ی مادربزرگش!) را به تن داشت شنلش را روی شانه های تدی انداخت و غر زد:
- دیشب که تا دیروقت جلو شومینه تست کوییدیچ میزدی! حالا هم برا صبحونه اومدم بیرون و بانوی چاق گفت قبل از روشن شدن هوا زدی بیرون! تو این هوا چه فکری کردی آخه!؟
تدی شنل را دور خود پیچید. سرما را تازه احساس می کرد.
- باید... حرکت هارو ... تمرین ... می کردم...
جیمز جاروی سرد را از دست بی حس برادرش بیرون کشید و به سمت قلعه راه افتاد و غرولند کرد:
- که کوییدیچ برات تفریحه، نه حِرفه!
***
اولین سال تحصیلی جیمز در هاگوارتز، به ماه های پایانی اش نزدیک می شد.
برف و بوران دو ماه پیش، جای خود را به باران های سیل آسای کوتاه و نسیم بازیگوش بهاری داده بود که از بالای دریاچه می وزید، موهای دانش آموزان را دوستانه به هم می ریخت و گونه هایشان را نوازش می کرد. لبخند را روی لب هایشان می آورد و بعد در پیچ و تاب رداهای تابستانی شان گم می شد.
عصر یکی از همین روزهای بهاری، تئودور هاگرید، زیر درخت بید مجنون، روی پاهای یک جن خاکی بخت برگشته نشسته بود و جیمز را تماشا می کرد که با تمرکز، تغییرات مردمک چشم جن را روی کاغذ پوستی اش رسم می کرد.
- چقد دیگه باید بشینم؟
- پنج دیقه.
- نیم ساعت پیش هم همینو گفتی جیمز. خسته شدم.
جیمز برای حفظ تمرکزش، نوک زبانش را بیرون آورد و درحالیکه قلم پرش را روی کاغذ می کشید زیرلب گفت:
- اگه کسی خسته شده باشه اون جن بدبخته غول بچه... نذار تکون بخوره!
تئودور نشیمن گاهش را جا به جا کرد و آخرین تلاش های جن برای فرار بی نتیجه ماند. موجود بیچاره نفس عمیقی کشید و نومیدانه سرش را روی زمین گذاشت.
- چه خبر از تدی، جیمز؟ خیلی وقته نمی بینمش. اولا خیلی دور و برت می پلکید.
جیمز از چشم های خسته ی جن خاکی چشم برنداشت. جانور با نگاهی ملتمسانه به قلم پرش نگاه می کرد.
- درگیر درساشه.
تئودور گفت:
- نه بابا. همش تو زمین کوییدیچه. چندباری هم که توی کتابخونه دیدمش داشت تست تئوری پرواز میزد!
جیمز با حواس پرتی قلمش را در مرکب فرو کرد و چند قطره ی آن را روی ردایش ریخت:
- تو مگه کتابخونه هم میری؟
تئودور بی توجه به طعنه ی جیمز، ادامه داد:
- یه بار از ترم بالایی ها شنیدم که میخواد از دانشگاه پرواز فرانسه پذیرش بگیره! فکرشو بکن! فرانسه! با اون غذاهای معرکه ش! تو حتما باید اونجا رو ببینی جیمز. مامان دانشگاه پرواز رو نشونم داده، خیلی از بوباتون دور نیست. اساتیدش بهترین بازیکن های کوییدیچ دنیان! من حتی ویکتور کرام رو هم اونجا دیدم! البته از دور..خیلی شبیه کرام بود.. خودش بود دیگه احتمالا...
جیمز به جن خاکی خیره شده بود اما نمی دیدش. صدای نامه ی سخنگوی زن دایی فلور که دختردایی اش هفته ی پیش آن را روبروی شومینه باز کرده بود، توی سرش می پیچید که با فیس و افاده ای شایسته ی مدیریت مدرسه ی بوباتون، می گفت:
ویکی عزیزم، بی صبرانه منتظر دوباره دیدنت توی تابستون هستیم. اما نتونستم خبر خوب رو بهت ندم. شعبه ی فرانسه ی بانک گرینگوتز بالاخره درخواست انتقالی بیل رو برای سال آینده قبول کرد.. به محض اینکه تو از هاگوارتز فارغ التحصیل شی، همتون میاید فرانسه پیش من و از آپارات کردن های وقت و بی وقت هم خلاص میشیم!آپارات های وقت و بی وقت!
جیمز هیچوقت نمی فهمید چرا بزرگترهای اطرافش اینقدر از آپارات می نالیدند. بی صبرانه منتظر روزی بود که به سن قانونی برسد و این مهارت شگفت انگیز را کسب کند. اما این روزها انگار تمامی نداشتند.
روزهایی که همه شبیه هم بودن و در آن ها جیمز، از پشت پنجره ی خوابگاهش، سایه ی تدی را وقت گرگ و میش صبح، بالای حلقه های زمین کوییدیچ می دید که سخت تمرین می کرد.
روزهایی که با تئودور تیله سنگی بازی می کرد و از گوشه ی چشم، تدی را می دید که با نگاهی خسته به تاکتیک های پیچیده حرفه ای کوییدیچ روی کتاب هایش خیره شده بود و گاهی روی همان ها خوابش می برد.
نه. این روزها تمامی نداشتند. روزهایی که جیمز رفتن برادرخوانده اش را می دید و باز به تخت خوابش برمیگشت. تیله اش را شوت می کرد. نقاشی جن خاکی را برای استاد مراقبت از موجودات جادویی اش می کشید و خودش را می زد به ندیدن. به این امید که دیگران هم همین کار را بکنند. که البته، محال بود.
- غلط نکنم داره واسه ویکتوریا میره!
تئودور ناله ی جن را نشنیده گرفت و کش و قوسی به بدنش داد و در همان حال گفت:
- وگرنه چی شد یهو عاشق کوییدیچ شد؟
- تدی همیشه عاشق کوییدیچ بوده و هست!
جیمز این را گفت و قلم پرش را روی زمین گذاشت. خیره به طراحی اش ادامه داد:
- اگه دلش میخواد بره فرانسه واسه اینه که اونجا اوضاش بهتره. پیشرفت میکنه. اونا از کارآگاه ها و بازیکن های انگلیسی خوششون میاد. مهم تر از همه اینکه اونجا انقدر به گرگینه ها سخت نمیگیرن. مثل غول های غارنشین به تدی نگاه نمی کنن اگه ماهی یه بار نره سر کلاس. اونجا آزادتره..بذار بره!
تئودور اول متوجه نشد.
اما بعد با اشاره ی جیمز، فهمید که باید از روی جن بلند شود.
بدن جانور آنقدر له شده بود که حتی متوجه نشد بار را از روی پاهایش برداشته اند.
***
- جیمز؟
با شنیدن اسمش، چشم هایش را که تازه گرم شده بودند باز کرد.
به سیاهی سقف خیره شد. خواب دیده بود؟
- جیمز؟
جیمز از جا پرید و روی تخت خوابش نشست. چشم هایش را مالید و با دقت به اطرافش نگاه کرد. تکه آینه ی شکسته ای روی میز کنار تخت، زیر نور مهتابی که اتاق را نیمه روشن کرده بود، می درخشید.
با یک حرکت آینه را قاپید و جواب داد:
- تدی؟
- سلام.
چشم کهربایی تد ریموس لوپین درون آینه، به نظر آرام می آمد.
جیمز که خیالش راحت شده بود، تنش را روی تخت بالا کشید و به بالشتش تکیه داد.
- چی شده؟
- وقت داری؟
-آره، چه خبره؟
چیزی در نگاه لوپین جوان، برای جیمز غریبه بود. شوق بود یا شرم.. نمی فهمید.
- تمرین های منو یادته توی هاگوارتز؟
معده اش در هم پیچید.
ته این قصه را می دانست. بارها عکس العملش را تمرین کرده بود. اما دهان خشک شده اش نشان می داد که همه شان بی فایده بوده اند. صدایی که از گلویش خارج شد، مال خودش نبود:
- آره.
- من برای امتحان ورودی مدرسه ی پرواز تمرین می کردم.
جیمز این را می دانست.
ای کاش تدی ادامه نمی داد.
شاید اگر به زبان نمی آوردش، اتفاق نمی افتاد.
- امروز نتایجش رو فرستادن برام.
مثل اینکه یک خاکسترگردان بزرگ دور قلبش چنبره زده باشد، دردی میان سینه اش پیچید.
- قبول شدم.
تابستان بود.
جیمز یخ زد.
موجی از سرما بدنش را در بر گرفت و دست های خیس عرقش را قفل کرد. تمام تنش می لرزید. خوشحال بود که تدی تصویر کاملی از او نداشت. چشم هایش می سوخت. اما از پلک زدن می ترسید. اگر پلک می زد، بگی نگی خودش را به این خطر انداخته بود که ..
-
معرکه س بوقی! جیمز با صدایی بلندتر از حالت عادی این را گفت. چشمش توی آینه ی تدی می خندید. خیلی زود گره ابروان لوپین جوان هم باز شد.
- دو ماه دیگه ترم جدیدشون شروع میشه!
جیمز لب های تدی را نمی دید. اما چشم هایش می گفتند که لبخند می زند. از آن لبخند هایی که به راحتی کمرنگ نمی شدند و جیمز، برای اولین بار در زندگی اش، اگر می توانست، صادقانه به خودخواهی اش اعتراف می کرد.
به این که از ویکتوریا ویزلی، از آکادمی پرواز، از انجمن دولتی حمایت از گرگینگان و از فرانسه بیزار است. به اینکه از یازده ساله بودنش متنفر است. سن قانونی آپارات به چشمش آن قدر دور بود که انگار هرگز از راه نمی رسید.
آینه میان دست هایش می لرزید. صدای تدی را از فاصله ای دور می شنید که برایش از مراحل قبولی می گفت، اما صدای قلبش بلندتر بود. تند می زد. تکه گوشت درون سینه اش انگار تازه داشت باور می کرد که "قبول شدم" یعنی چه.
لب های خشکیده اش را به زحمت باز کرد.
گفت اما خودش هم نشنید. گفت: "من دلم.."
- نگران مامان بزرگم. خیلی دلتنگی میکنه.
جیمز دهانش را بست. "اهوم"ـی گفت و وقتی سکوت را حاکم دید، دوباره با دهان بسته گفت: "دلم برات.."
- می دونی آخه واسه آپارات کردن هم انرژی نداره دیگه.
جیمز پلک زد. جمله ی ناگفته اش را ادامه داد: " تنگـ..."
- دلم براش تنگ میشه.
خاکسترگردان خودش را از گلوی جیمز بالا کشید و همانجا نشست.
لالش کرد.
***
جیمز روزهارا می شمرد.
روزها تا تولد شانزده سالگی اش، 1825 چوب بودند که دستی ظریف و یازده ساله، هر روز خطشان می زد. دستی که خیلی زود کشیده و استخوانی شد. موهای ریز نادیدنی روی سپیدی اش سایه انداخت و قلم پر میان انگشتانش کوچک شد. هدیه ی بلوغ.
اما تدی راه آپارات را می دانست. گاهی بی هوا سر و کله اش با یک مشت هدیه پیدا می شد. از تکنیک های جدید کوییدیچ می گفت. از آب و هوای فرانسه و از جاهایی که جیمز باید می دید.
اما چیزی درست نبود.
یک جای کار جیمز می لنگید.
یک جای کار که انگار، چوب هایش می شکستند.
با تبر مردی بیست ساله، که هیچوقت، شانزده ساله نشد.