جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رودلف منتظر بود تا مرگان يك سوزن ديگه توي سرش فرو كند ولي قبل

از اينكار مورگان گفت : رودلف ازت خواهش ميكنم داد نزن ، باشه ؟

رودلف بغض خودشو فرو داد و سعي كرد كه فقط سعي كرد كه جلوي

خودشو بگيره .

بعد از لحظاتي مرگان يك سوزن بزرگ برداشت و خيلي آروم توي سر

رودلف فرو كرد . رودلف كه عصباني شده بود ، گفت : تو پدرت طب

سوزني كاركرده ؟ مورگان گفت : نه رودلف ادامه داد : مادرت طب

سوزني بلد بوده ؟ مورگان گفت : نه رودلف با حالتي عصبي گفت :

پس اين چه راهيه ؟ مورگان پاسخ داد : ديوونه ، اين جديد ترين شيوه

ي درمان توي جهانه . سپس ادامه داد : نكنه منظورت اينه كه من دارم

اداي يانگوم رو در ميارم ؟ رودلف گفت : يانگوم چيه ؟ مورگان گفت :

خنگول ، چيزي نيست يه نفره مشنگ تشريف داره ، توي يه فيلم از

تب سوزني استفاده كرده . رودلف گفت : پس حتما مثل تو يه كم

شيرين عقل بوده !!!!!!



شترق (صداي خوردن پس گردني )

- اِ ، چرا ميزني ؟

- تو آدم بشو نيستي . منو بگو كه ميخواستم خوبي در حقت كرده

باشم !!!

- پس من اينجا چكار كنم ؟

- من چه ميدونم!!!؟؟؟

در اتاق باز شد و مورگان تعداد زيادي از مرگ خواران رو ديد كه به چشم

هاش زل زده بودند .

- چي شد ؟

مورگان با لحني عصباني گفت : اين وقتي عقل نداره ، مو رو ميخواد

چي كار‌؟

لوسيوس گفت : حالا چه كار كنيم ؟

بلاتريكس با لحني كه نشان از تحقير بود ، گفت : لوسيوس ، تو بهتر از

هركسي ميدوني كه نوبت زن خودته .

لوسيوس با لحني عصبي گفت : امَا .....

بالافاصله نارسيسا گفت : باشه ، من ميرم .

سپس نارسيسا به راه افتاد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی مورگان الکتور بود.رودولف به اتاق مورگان میره.مورگان لباسی شبیه کیمونو پوشیده و داشت شمعهای عجیب و خوشبویی رو روشن میکرد.مورگان به رودولف گفت:
-بشین روی اون صندلی.الان میام سراغت.مطمن باش مشکلتو حل میکنم
رودولف روی صندلی نشست.چند دقیقه بعد مورگان با کیف دستی بزرگی به طرف رودولف اومد.کیفش را روی میز گذاشت و آنرا باز کرد.از توی کیف تعداد زیادی سوزن در اندازه های مختلف بیرون آورد.

-میدونم باید چیکار کنم.این بهترین راه حله.طب سوزنی!
رودولف به سوزنهای تیز نگاه کرد و گفت:
حالا نمیشه یه راه دیگه پیدا کنیم؟این یکی کمی دردناک به نظر میرسه
مورگان سرش را تکان داد و گفت:نه نمیشه.همه راهها رو امتحان کردیم.من قصد داشتم این روش رو روی ولدی هم امتحان کنم ولی فکر میکنم بهتره قبلش یه آزمایشاتی روی تو انجام بدم.
رودولف با التماس گفت:حالا نمیشه بیخیال بشیم؟
مورگان با عصبانیت جواب داد:نه.امکان نداره.بگیر بشین.تو ناسلامتی مرگخوری.باید تحمل درد داشته باشیی
رودولف از جا بلند شد و گفت:اصلا من همین الان میرم از مرگخواری استعفا بدم.
مورگان :گفتم بشین.
رودولف به سختی آب دهنش رو قورت داد و منتظر شد که مورگان کارشو شروع کنه.
مورگان نفس عمیقی کشید و درحالیکه دو شمع روشن در دست داشت شروع به اجرای رقص عجیبی ()در اطراف رودولف کرد.رودولف با وحشت به حرکات مورگان نگاه میکرد.تا اینکه مورگان بعد از انجام یک سری حرکات مخوف اولین سوزن را در سر رودولف فرو کرد.
رودولف فریادی کشید و از جا پرید.مورگان با عصبانیت رودولف را سر جایش نشاند و گفت:
-بیخودی جیغ و داد نکن.اینجا نوشته که این روش اصلا درد نداره.پس درد نداره.تو هم حق نداری احساس درد کنی.حالیت شد؟
رودولف اشکهایش را که بی اختیار از چشمانش جاری شده بودند پاک کرد و دوباره سر جایش نشست و منتظر حرکت بعدی مورگان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف در حالی دود غلیظی از سرش بلند می شد، گفت: به بلا...!

- دیگه بهش فکر نکن چون نتیجه ی عکس داره، به یه چیز دیگه فکر کن! مثلا روزی که مرگخوار شدی!

و رودولف به شدت تمرکز کرد و به فکر رفت.

فلاش بک...!

دو چشم قرمز رنگ از بین تاریکی مشخص هستند و یک صحنه ی کاملا کلیشه ای به چشم می خورد، در همین بین صدایی بس مخوف از تاریکی بیرون می آید: که این طور...! البته خودت که در حد آبدارچی مرگخوارا هم نیستی ولی چون آشنا زیاد داری... قبولت می کنم!

رودولف آب دهانش را قورت می دهد و لبخندی زورکی می گوید: ممنون ارباب... من چه طور می تونم جبران کنم!

- با ول کردن بلا...!

- ارباب ولی شما موجودی فراانسانی هستید، حتما شوخی می کنید!

- اهم... حالا هر چی! اونش به تو مربوط نیست! در ضمن زیرپیرهنی آبی پوشیدی، خیلی خز شدی، از فردا یا نپوش یا سفید بپوش! جاسم بیا یه داغ بزن به این! بعدی...!

و رودولف در حالی که در بحران عشقی گیر افتاده بود، درد داغ را احساس کرد و از طرفی در کف چشمان تیزبین لرد بود!

پایان فلاش بک

شلپ... پیسسسسسسس!( افکت ریخته شدن آب روی یک چیز داغ!)

رودلف با سطل آبی که روی سرش خالی شد، به خود آمد.

- رودلف ... تو مثل اینکه ابدا نمی تونی شاد باشی!

* * *
نفر بعدی تریلانی بود که به دلیل مشغله ی نارسیسا، نفر سوم شده بود.

- خوب... ببین چون دستور مستقیم لرده ، من مجبورم! فکر کنم اگه گوی خودم رو روی سرت مالش بدم، تاثیرگذار باشه!

رودولف :

پس از چند دقیقه ، تریلانی روش درمانی خودش را که به نظر رودلف به طرز فجیعی احمقانه بود ، عملی ساخت.

- آه مثل اینکه به طور کامل با پیاز موت تماس ندارم... یه لحظه... یه فشار بیشتر!

چـــــــــــــــــیـــــــــــق! ( صدای شکسته شدن شیشه)

- ماآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ! سرم!....

- چیزی نیست، الان شیشه ها رو در میارم! دیدی گوی نازنینم هم به خاطر کمک به تو شکست!

- آخخحخخخخخخخخخ.... برو تریلانی ، مگر نه خودم کچلت می کنم!


...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا بدون اینکه به انواع صداهای اعتراض آمیزی که از گوشه و کنار اتاق به گوش میرسید یقه ردای رودولف را گرفت و او را کشان کشان به اتاقش برد.
-خب،الان...

رودولف با ناامیدی وسط حرف مورگانا پرید.
-هوم.میدونم.الان من اینجا میشینم و تکون نمیخورم تا تو موهامو برگردونی.

مورگانا سرش را به دو طرف تکان داد.
-نه اتفاقا برعکس.من به کمکت احتیاج دارم.صبر کن ببینم کجا گذاشته بودمشون.

مورگانا در جعبه کوچکی را باز کرد و مقداری گیاه خشک شده را از آن بیرون آورد و به رودولف نشان داد.
-اینا رو میبینی؟اینا گیاهان جادویی جزیره آوالان هستن.الان سه سوته موهات برمیگرده.ولی یه نکته مهم وجود داره.وقتی من عصاره اینا رو رو سرت میمالم باید کاملا شاد و خوشحال باشی.سعی کن به خاطرات خوبت فکر کنی.درست مثل طلسم پاتروناس!این گیاها حساس و کمی مغرورن.اگه حس کنن ازشون خوشت نیومده ممکنه هر بلایی که دلشون میخواد سرت بیارن.

رودولف بطور ناگهانی تمام خاطرات خوبش را فراموش کرد و با انزجار به عصاره زرد رنگی که مورگانا از گیاهان میگرفت خیره شد.
-من شادم.من خیلی شادم.من دارم میمیرم از شادی.من از شادی در پوست خودم نمیگنجم.

مورگانا لبخندی زد و بطرف رودولف رفت.
-خب شروع میکنیم.سعی کن کاملا آروم و شاد باشی.

رودولف احساس سرمای شدیدی در نقاط مختلف سرش کرد.مورگانا عصاره را روی سر او ریخته بود و حالا سرگرم پخش کردن آن بوسیله گیاهان حساس آوالان بود.
-خوبه کوچولوهای من.پخش بشین.موهای رودولفو برگردونین.آفرین.خوبه.

رودولف سعی کرد آرامشش را حفظ کند.به اولین روزی که به خود جرات حرف زدن با بلا را داده بود فکر کرد.

فلش بک:
-با من ازدواج میکنی؟

صدای خنده بلا در تالار اسلیترین منعکس شد.
-چی باعث شده فکر کنی که من با ابلهی مثل تو ازدواج میکنم؟لیاقت من خیلی بالاتر از ایناس.

رودولف مسیر نگاه بلا را تعقیب کرد و به عکس لرد سیاه که به دیوار زده شده بود رسید.
پایان فلش بک


با صدای دستپاچه مورگانا رودولف متوجه شد که مشکلی وجود دارد.سرش به شدت میسوخت.
-هی...چیکار دارین میکنین؟نه...کوچولوهای من آروم باشین.رودولف؟تو به چی فکر کردی که اینا اینقدر عصبانی شدن؟من نمیتونم کنترلشون کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1388 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]

خلاصه:

موهای رودولف ریخته است! در این بین لرد سیاه با یک کلک موهای سرش را به حالت اول باز می گرداند و دیگر کچل نیست. اما رودولف به این موضوع می اندیشد که اربابش که قبلا کچل بوده می تواند کمکش کند. او پیش لرد سیاه می رود و لرد هم تصمیم میگیرد برای مرگخواران تعریف کند که قبلا چرا موهایش ریخته بود. او به رودولف می گوید که احتمالا چیزی باعث شده که تو بترسی و موهایت بریزد. رودولف اعلام میکند که از ترس بلا که متوجه نوشیدنی کره ای زیر تختش شده بود به این وضعیت در امده است. تصمیم بر ان میشود که هرکدام از مرگخواران بیست و چهار ساعت روی سر رودولف کار کنند چون این دستور لرد سیاه است که حالا مودار شده و علاقه ای ندارد که مرگخوارانش کچل شوند. اول از همه ایوان و شامپو هایش وارد عمل می شوند. رودولف که از شامپوی ایوان می ترسد ان را زودتر از زمان گفته شده میشوید و این باعث میشود به جای تقویت موهایش نتیجه برعکس شده و ریشه ها سست شوند! بدین صورت تا پرز های سرش نیز می ریزد!

[/spoiler]
____________________

نارسیسا وحشت زده به رودولف نگاه کرد، بلا خونسردانه پوزخندی زد و ایوان سعی کرد خود را از مقابل چشمان لرد سیاه پنهان کند.
- باور کنید تقصیر خودشه! وگرنه من بهش گفتم که شامپو رو باید سر زم...

لرد سیاه با عصبانیت به بلاتریکس اشاره ای کرد و به طرف اتاقش رفت. مورگانا اخم هایش را در هم کشید.
- برو کنار ایوان و تا بیشتر از این گند نزدی بذار من امتحان کنم.

مورفین منقلش را به کناری انداخت.
- نه دایی ژوون بژارین یه بارم من امتحان کنم. همشین درست بشه که...!

بلاتریکس با عصبانیت چشم غره ای به مورفین رفت. مورفین نیشخندی زد و به سراغ منقلش رفت. بلا با خونسردی گفت:
- من درستش می کنم مورگانا! اگه شیوه ی من جواب نداد مطمئن باش نفر بعدی تو هستی و نفر بعدی هم سیسی! البته اگه به هوش بیاد .

سرها به نشان موافقت پایین امد. اما در گوشه ی سالن مردی کچل وحشت زده می لرزید.
- این همه ادم. نه بلا نه. بلا نه!


نیم ساعت بعد:

- همینجا میشینی، چشاتو می بندی و تکون نمی خوری تا این چهار تا شیویدتو برگردونم. روشن شد؟

رودولف اب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست. بلا لبخندی زد و چوب دستی اش را به طرف سر رودولف گرفت.رودولف وحشت زده دست هایش را روی سرش گذاشت. بلاتریکس با عصبانیت غرید.
- مگه نگفتم چشاتو ببند؟ تقلب کردی؟ برم به ارباب بگم؟ دیگه تکرار نشه.

رودودلف با ناراحتی دست هایش را برداشت و بلاتریکس پوزخندی زد.
- خب! حالا من بهترین روش درمانیمو نشونت میدم! ای موهای رودولف همین الان در بیایید! با شما هستم ای موهای رودولف!! همین الان در بیایید. در نمیایید؟ کروشیو!

رودولف در حالی که درد می کشید احساس کرد که یکی از تار های مویش بیرون امد و بلافاصله تو رفت! بلاتریکس با عصبانیت چوب دستی اش را محکم تر گرفت.
- چرا تو رفتید ای موهای رودولف؟ کروشیو! بیرون بیایید. کروشیو! یا سالازار کبیر! چرا سرت خونی شد رودولف؟ به خاطر این که سرت رنگ گروه مقابل ما شده همین الان تنبیهت می کنم.

یک ساعت بعد:

مرگخواران همه در پشت در اتاق در انتظار نتیجه ایستاده بودند که بلاتریکس با چوب دستی اش رودولف را خونین از اتاق بیرون انداخت. مورگان وحشت زده به سوروس نگاهی کرد و بلاتریکس خونسردانه نوک چوب دستی اش را فوت کرد.
- این بشر طبیعی نیست. کروشیو هیچ اثری نداشت. درضمن تو این اوضاع نمی دونم چرا سرش خونی شد و من چون رنگ گروه مقابل را بر سرش مشاهده کردم گفتم یکمی تنبیهش کنم. همین!

نارسیسا با ناراحتی به رودولف نگاهی کرد و بعد بغضش را فرو داد.
- لوسیوس! فکر نمی کنی بهتر باشی کمی از موهاتو به این بیچاره بدی؟ به هرحال خاندان مالفوی همیشه به بیچاره ها کمک کردند.

لوسیوس چشم غره ای رفت و چون متقابلا" چشم غره ای دریافت کرد آب دهانش را قورت داد و فکر کرد که بهتر است توضیح بدهد.
- نه خب می دونی نارسیس! من موهام جنسش خوب نیست. ممکن رودولف عزیزمون به مشکل بربخوره!

مورگانا که کلافه می نمود با عصبانیت غرید.
- بهتره که این حرفارو تموم کنید! دیدید که راهکارِ بلا نتیجه ای نداد و همونطور که قرار گذاشتیم الان نوبت منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1388 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با انزجار از درون اینه به مایع سبز رنگی خیره شد بود که بر روی سر و صورتش چکه میکرد!
رودولف:ایییی...ایوان اینا رو نباید دقیق تر بریزی؟من که نمیخوام چشمام مو در بیاره!
ایوان با لبخند معجون سبز رنگ را از روی صورت رودولف برداشت و در حالی که مانند ملات آن را روی سر او پهن میکرد گفت:نترس هیچ مشکلی پیش نمیاد.این جدید ترین شامپوی تقویت کننده منه.تازه علاوه بر تقویت کنندگی،ضد شوره،ضد مو خوره،ضد گرما،ضد سرما و ضد کلی چیز دیگه هم هست!

پس از مدتی که ایوان موهای رودولف را مثل خمیر نانوایی چنگ زد دست از کار کشید و گفت:خیلی خب حالا باید سه دقیه صبر کنیم.بعد از سه دقیقه اثرش معلوم نیشه.
رودولف که جرات نداشت به موهایش نگاه کند نگاهی به وسایل درون اتاق انداخت و پرسید:ببینم تا حالا هیچ کدوم از اینا رو ثبت هم کردی؟
ایوان یکی از بطری های بنفش رنگ را برداشت و گفت:راستش از ده سال پیش که کارخونه ایوان رو با سه چهار تا مدل شامپو راه اندازی کردم تا الان 5000 تا شامپوی جدید ساختم ولی هیچ کدومشون مجوز نگرفتن.کارمندای وزارت بوقی میگن تاثیر بعضی هاشون مثل اسید میمونه!

با این حرف رودولف دو متر به هوا پرید و در حالی که چوب دستی اش را به سمت چشم ایوان گرفته بود گفت:یالا همین الان اینا رو از روی سر من بردار!
ایوان سعی کرد رودولف رو ارام کند و گفت:نه رودولف فقط دو دقیقه دیگه مونده و بعدش تو موهات از لوسیوسم پر پشت تره!باور کن این یکی اثر میکنه.من قبلا روی یه غیر انسان امتحانش کردم!

رودولف:روی کی؟
ایوان سوت زنان گفت:روی کله جغد روزنامه پیام امروز!
رودولف با به یاد اوردن کله بدون پر جغد مذکور به عصبانیت به سمت شیر آب شیرجه زد و با ناسزا گویان بدون توجه به هشدار های ایوان مشغول شستن سرش شد!
ایوان:نه رودولف...این کارو...نه همه اش رو نشور اینطوری...

لحظه ای بعد رودولف کله خیسش را به خیال آسوده بالا گرفت و گفت:تموم شد.قول میدم به ارباب بگم چیکار کردی بوقی.اونم تو رو خفه میکنه!حالا خوب شد زودتر از روی موهام تمیزشون کردم!
ایوان با لحن خاصی گفت:بهتر بود این کارو نمیکردی!
رودولف با ترس پرسید:منظورت چیه؟
ایوان کمی من و من کرد ولی بعد گفت:راستش اگه قبل از موعد شامپو رو تمیز کنه خاصیتش برعکس میشه.یعنی به جای تقویت کننده....سست کننده میشه...!

رودولف با وحشت و احتیاط دستش را درون موهایش برد و وقتی آن را جلوی چشمانش گرفت با دسته ای مو به انضمام ریشه پیاز و غیره مواجه شد!
ایوان در حالی که سعی میکرد به سمت در برود با مشاهده رودولف که از شدت هیجان! بر روی زمین ولو شده بود در را باز کرد و با صدای عصبی ای گفت:هی بچه ها،چیزه،گمونم یه کم به کمک احتیاج دارم!زودتر بیاین بالا تا دیر نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان خواص تک تک شامپوها را با صدای بلند اعلام میکرد و آنها را روی میز میگذاشت.
-این یکی یه نوع نرم کننده خیلی قویه که اینم به کار شما نمیاد.بیشتر برای گرگینه ها مناسبه.این سبزه از لجن مخصوصی درست شده.برای موهای رنگ شده.ولی بوش خیلی بده...

سوروس درست روبروی رودولف نشسته بود و هر 5 دقیقه یک بار دستی به موهای چربش میکشید.
-رودولف از من میشنوی به این ایوان اعتماد نکن.بیست سال پیش یه شامپوی ضد چربی ازش گرفتم...و اینم نتیجه!

بلاتریکس نگاهی به نتیجه انداخت و به ایوان گفت:
-اصلا چرا تو داری دستور ارباب رو اجرا میکنی؟به نظر من بهتره هر مرگخوار به مدت 24 ساعت به روش خودش روی موهای رودولف کار کنه تا بالاخره یکی نتیجه بگیره.

ایوان لبخندی زد و دست رودولف را گرفت و گفت:پس امروز نوبت منه.مطمئن باشین همین امروز مشکل حل میشه و اربابم متوجه میشه لایق ترین مرگخوارش کدومه.

رودولف و ایوان به طرف اتاق ایوان به راه افتادند.ایوان در را باز کرد و رودولف وراد اتاق شد.سراسر اتاق پر از شیشه های مختلف و دستگاههای عجیب بود.در چهار گوشه اتاق چهار پاتیل روی آتشی معلق در هوا قرار گرفته بود.مایع درخشانی در پاتیل میجوشید و کم کم بخار میشد.ایوان با علاقه خاصی به پاتیل دوم اشاره کرد.
-این یکی از بهترین تقویت کننده های منه.میخوام روی تو امتحانش کنم.مطمئنم اثر میکنه.

قیافه رودولف نشان میداد که او به هیچ عنوان مطمئن نیست!

ایوان لبخند زنان رودولف را روی صندلی نشاند و به آرامی محتویات سبزرنگ پاتیل را روی موهایش ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1388 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد لحظه ای پس از اتمام جمله اش،از اتاق خارج شد.
- ایـــــــی خائن!حالا دیگه واسه من...
بلا هنوز حرفش را تمام نکرده بود که تاب نیاورد و به سمت رودولف حمله کرد.
- کروشیو کروشیو!
- بلا ولم کن،بابا...آآآآای
- بابا چی؟باباتو میخوای بیاری واسه من؟برو بیار ببینم!کروشیو!



بلاتریکس همچنان با قدرت فزاینده ای،کروشیو های آبدار ادا میکرد و رودولف نیز با دردی دوچندان فزاینده مواجه میشد.
مورگانا : بلا،بلا،بسه،ولش کن،دیگه ادب شد،بلـــــــــــا
همین که مورگانا رفت تا بلاتریکس را از روی میز پایین بکشد...
- پروتگو!



مورگانا از روی میز پرت شده و به دیوار مقابل برخورد کرد.
- مرده شور ببره هردوتونو!اصلا به من چه،بکشش بل،رودولف تو ام خوب کاری کردی...
- پروتگو!
پرتو قرمز رنگ دوم به سمت مورگانا شلیک شد اما با جاخالی او به دیوار برخورد کرد.
در همین لحظه مورفین وارد اتاق شد.
- دایی ژونا،چرا انقدر خشانت،باو بیاین یه ذره عرفانی باشین ای باو باو!


بلاتریکس در حالی که چوبدستیش را در گوش رودولف فرو کرده بود گفت : دایی،اگه شمام بیای جلو...
- شی میشه مشلا؟ها؟دختره بوقی،بیا پایین بیبینم،رودولف ژون بیا !



بلاتریکس که گویی ناشی از حرف مورفین از ناحیه فک دچار شکستگی شده بود رودولف را رها کرد.
رودولف هم با شادی بسیار به سمت مورفین رفت سیگار نصفه ای از او گرفت.


در همین موقع ایوان با زیرکی جلو آمد و گفت : ببین بلا،الان شوهرتو معتاد میکنی!متاسفم برات.
بلا اندکی اندیشید و ناگهان تغییر حالت داد و گفت: رودولفم،عزیزم،ببخشید،بیا به آغوش گرد خونوادت.
رودولف :
15 مین بعد،سر میز شام



ایوان : ببین رودولف جون،این شامپو ایوان هست،برای موهای چرب،که به کار شما نمیاد،این شامپو ایوان ویتامینه هست،برای موهای رنگ شده که بازم به کار شما نمیاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/7 11:21:39
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/7 11:23:31
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1388 03:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

موهای رودولف در حال ریختن است.با به یاد آوردن کچلی لرد سیاه او به این فکر می افتد که از لرد درباره روشهای جلوگیری از ریزش مو سوال کند.
از طرفی لرد با ترکیب چند معجون باستانی صاحب چهره ای جوان و موهایی زیبا شده است.بلا و نارسیسا متوجه قضیه ریزش موی رودولف شده و قصد کمک به او را دارند.
لرد تصمیم میگیرد ماجرای کچل شدنش را برای مرگخواران تعریف کند.لرد به مرگخوارانش میگوید که موهایش بعد از دیدن خواب وحشتناکی(درباره جنگ با اژدها)ریخته است و از رودولف میپرسد چه خوابی دیده که باعث ریزش موهایش شده است.
-----------------------------------
-و درست در همون لحظه بلا دروباز کرد و با دیدن من که تا کمر زیر تخت بودم پرسید اون زیر چیکار میکنم.من وحشتزده بهش گفتم که فقط دنبال لنگه جورابم میگردم.ولی با نگاه مشکوکانه بلا متوجه شدم که حرفمو باور نکرده.دیشب تا صبح هی از ترس اینکه بلا بیدار بشه و زیر تخت رو نگاه کنه از خواب پریدم.شاید به خاطر این قضیه باشه.

بلا نگاه مخوفی به نشانه "بعدا با هم حرف میزنیم.حالا دیگه نوشیدنی کره ای میاری تو اتاق و زیر تخت قایم میکنی؟" به رودولف انداخت.
-ارباب به نظر من بذارین موهاش بریزه.حقشه.سزای کسی که چیزی از همسرش پنهان کنه همینه.خودم شخصا ترتیب بقیه موهاشو میدم.

بارتی از انتهای میز فریاد زد.
-به نظر من نصف موهای لوسیوسو بکاریم رو سرش.اینطوری هر دوشون نرمال میشن.

ایوان روزیه شامپوهای متعددی از جیب ردایش در آورده بود و در حال توضیح دادن خواص تک تک آنها به رودولف بود.

لرد دستی به موهای درخشانش کشید.
-خب.حالا که منم مو دارم و موهام از موهای همتون قشنگتره دیگه علاقه ای به کچل شدن شماها ندارم.برای همین بهتون دستور میدم از هر روشی که بلدین استفاده کنین تا رودولف موهاشو از دست نده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1388 12:45
نمایش جزئیات
آفلاین
*قدرت افعی*

اژدها از روی تخم بلند شد ، تام به طرفش دوید و همزمان چوبدستی خود را به سمت اژدها گرفت. ناگهان با وحشت سر جای خود خشکش زد: من که یادم رفته چه وردی رو باید می گفتم!!!

اژدها با خشم به او نزدیک و نزدیکتر می شد. دهان بزرگش را باز کرد و شعلۀ سوزانی را با تمام نیرو به سمت تام دمید. شعله های آتش همۀ بدن پسر جوان را در بر گرفتند و درمیان جیغ و سکته و فریادهای وحشت زدۀ دانش آموزان، در آتش سوخت.

تام ریدل با وحشت از خواب پرید. نگاهی به کتاب تاریخچۀ جام آتش که از دستش رها شده بود انداخت. برش داشت و به سمت در پرتابش کرد:
- احمقانه ترین خواب ممکن. من که عقدۀ قهرمانی ندارم. خودم می تونم همۀ دنیا رو عوض کنم.

ولی در دل اعتراف کرد:
- شکرت سالازار که مسابقۀ جام آتش دیگه برگزار نمیشه.

فردا صبح

با صدای فس و فوس نجینی از خواب بیدار شد. چشمانش را مالید و احساس خارش شدیدی روی سرش کرد. دست به سرش زد و سطح صاف آن را خاراند. کمی بعد... هان؟ چی شد؟ سطح صاف؟

از جا پرید و به سمت آینه دوید. تمام موهایش یکجا ریخته بودند. با حسرت به بالشش خیره شد که با خرمنی از موهای سیاه پوشانده شده بود. موهای سیاه و زیبایش.

بلافاصله موهایش را جمع و در صندوقچه ای پنهان کرد. نباید کم می آورد. نباید اعتراف میکرد که به خاطر خواب ترسناک دیشب موهایش را از دست داده. بعد ازاین به همه می گفت که شب پیش برای مبارزه با یک غول بی شاخ و دم هاگوارتز را ترک کرده و در مبارزه با او، کچل شده است.

پایان فلش بک

مرگخواران با دهانی باز به لرد سیاه چشم دوخته بودند. لرد سیاه با بی تفاوتی سرش را به گره زدن دم نجینی گرم کرد. کمی بعد، رو به رودولف کرد:
- راستشو بگو رودولف. تو دیشب چه خوابی دیدی که باعث شد موهات بریزن؟

رودولف با چهره ای سرخ سعی کرد انکار کند ولی با بالا رفتن چوبدستی بلا، مجبور به اعتراف شد:
- خوب، راستش... من خیلی گولاخم و از هیچی نمی ترسم. ولی دیشب وقتی یه گالون نوشیدنی کره ای رو از آنی مونی کش رفتم و بردم توی اتاق، برای اینکه بلا نفهمه توی اتاق چی آوردم، گذاشتمش زیر تخت و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/29 12:49:08