پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

177
نفر همین الان آنلاین‌اند 90 نفر در «انجمن»
0 عضو 177 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:

موهای رودولف در حال ریختن است.لرد به مرگخوارانش دستور میدهد که هر طور شده مشکل رودولف را حل کنند.ولی شامپوهای مختلف ایوان روزیه و کروشیوهای بلاتریکس و معجونهای مخصوص مورگانا و گوی بلورین سیبل و طب سوزنی مورگان هیچ اثری ندارد.نفر بعدی نارسیسا است.نارسیسا با استفاده از روشهای ماگلی رودولف را هیپنوتیزم میکند.
_______________________________

با هر ضربه فحشهای رودولف رکیک تر و رنگ نارسیسا سرختر میشد.بالاخره نارسیسا دست از ضربه زدن برداشت.
-خوب،حالا نوبت آواز مخصوص منه.آماده باش.اهم اهم:

زلف بر باده مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


صورت رودولف شروع به تغییر کرد.نارسیسا با خوشحالی به رودولف خیره شد.

....

-اوه...یا لرد سیاه...چرا اینجوری شد؟من کاری نکردم.ارباب منو میکشه.

رودولف به آرامی از خواب بیدار شد.چشمش به آینه ای که درست در مقابلش قرار داشت افتاد.
-وای ...کی این بلا رو سر من آورد؟چرا من این شکلی شدم؟چشام کوشن؟

نارسیسا با شرمندگی موهای بلند ابروهای رودولف را کنار زد.
-اممم...چیزه خب.من میدونستم این آواز مو رو بلند میکنه ولی خب...نمیدونم چرا فقط رو موهای ابروت اثر کرد.شرمنده.

رودولف با عصبانیت دستی به سرش کشید.کوچکترین اثری از رشد مو نبود.
-چی چیو شرمنده؟زود منو درست کن.اینجوری برم بیرون بلا سه طلاقم میکنه.

نارسیسا نگاهی به دست نوشته های مادربزرگش انداخت.
-خب،اینجا نوشته اگه آوازو از آخر به اول بخونم به حالت اول برمیگردی.یعنی...امیدوارم همینو نوشته باشه.

بعد از خواندن آواز و ترمیمی ابروهای رودولف، رودولف عصبانی و البته کچل از اتاق نارسیسا خارج شد.پشت در اتاق، مرگخواری که موهای بلند و درخشانش از دور دستها خودنمایی میکرد یقه رودولف را گرفت.
-خب.نوبت منه.همونطور که میبینی من موهای زیبایی دارم.پس راه حل مشکلت پیش منه.

رودولف آهی کشید و به همراه لوسیوس به طرف اتاق او حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
عضویت
1386/05/20
پست‌ها
367
در را كه نيمه باز بود كنار زد و پس از ورود آن را به آرامي بست.رودولف بيشتر از هر زماني آرزوي مرگ مي كرد.او با نگاهي درمانده رو به نارسيسا كرد:

- تو ديگه مي خواي چه بلايي سرم بياري؟
- نگران نباش،شيوه ي من با بقيه خيلي متفاوته،ببين اول بايد هيپنوتيزمت كنم.
- اون ديگه چيه؟
-اين يه روش ماگليه كه بيشترين شباهتو به جادو داره.مثل طلسم فرمان مي مونه.بعدش وارد مرحله ي دوم مي شيم ،بايد به چند نقطه از سرت كه مربوط به لوب شنواييت مي شه با سرعت و البته دقت ضربات ريزي رو بزنم .اينطوري هوش شنواييت به شكل خارق العاده اي رشد مي كنه.و اون موقع من وارد مرحله ي سوم مي شم.تو اين مرحله من آواز خاصي رو مي خونم كه باعث مي شه موهات دوباره در بياد.

رودولف بيچاره به ريش مرلين پناه مي آورد!

- ساكت باش بايد تمركز كنم...خب حالا تو چشمام نگاه كن

لحظه اي بعد نارسيسا از رودولف خواست حركات چوبدتسي اش را با چشمانش دنبال كند.پس از گذشت دقايقي رودولف با چشماني مات ثابت به نقطه اي خيره شد.

- هي خوابيدي؟...عاليه،صدامو مي شنوي؟يه توهين به بلا بكن!
- مي خوايين چي بگم خانم؟
- هر چي
-بلا خيلي...و...اون خيلي آدم...
-اوه فك نمي كردم همچين فحشايي بلد باشي رودولف

و نارسيسا وارد مرحله دوم شد.سپس با دقتي كه به نظر خودش خيلي خاص بود،چند مشت محكم به نقاطي از سررودولف وارد كرد.نتيجه اين بود كه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
تولد نقش
1396/04/28
آخرین ورود
دوشنبه 18 آذر 1398 23:15
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
689
رودلف منتظر بود تا مرگان يك سوزن ديگه توي سرش فرو كند ولي قبل

از اينكار مورگان گفت : رودلف ازت خواهش ميكنم داد نزن ، باشه ؟

رودلف بغض خودشو فرو داد و سعي كرد كه فقط سعي كرد كه جلوي

خودشو بگيره .

بعد از لحظاتي مرگان يك سوزن بزرگ برداشت و خيلي آروم توي سر

رودلف فرو كرد . رودلف كه عصباني شده بود ، گفت : تو پدرت طب

سوزني كاركرده ؟ مورگان گفت : نه رودلف ادامه داد : مادرت طب

سوزني بلد بوده ؟ مورگان گفت : نه رودلف با حالتي عصبي گفت :

پس اين چه راهيه ؟ مورگان پاسخ داد : ديوونه ، اين جديد ترين شيوه

ي درمان توي جهانه . سپس ادامه داد : نكنه منظورت اينه كه من دارم

اداي يانگوم رو در ميارم ؟ رودلف گفت : يانگوم چيه ؟ مورگان گفت :

خنگول ، چيزي نيست يه نفره مشنگ تشريف داره ، توي يه فيلم از

تب سوزني استفاده كرده . رودلف گفت : پس حتما مثل تو يه كم

شيرين عقل بوده !!!!!!



شترق (صداي خوردن پس گردني )

- اِ ، چرا ميزني ؟

- تو آدم بشو نيستي . منو بگو كه ميخواستم خوبي در حقت كرده

باشم !!!

- پس من اينجا چكار كنم ؟

- من چه ميدونم!!!؟؟؟

در اتاق باز شد و مورگان تعداد زيادي از مرگ خواران رو ديد كه به چشم

هاش زل زده بودند .

- چي شد ؟

مورگان با لحني عصباني گفت : اين وقتي عقل نداره ، مو رو ميخواد

چي كار‌؟

لوسيوس گفت : حالا چه كار كنيم ؟

بلاتريكس با لحني كه نشان از تحقير بود ، گفت : لوسيوس ، تو بهتر از

هركسي ميدوني كه نوبت زن خودته .

لوسيوس با لحني عصبي گفت : امَا .....

بالافاصله نارسيسا گفت : باشه ، من ميرم .

سپس نارسيسا به راه افتاد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
تولد نقش
1396/01/13
آخرین ورود
دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
عضویت
1388/02/05
پست‌ها
539
نفر بعدی مورگان الکتور بود.رودولف به اتاق مورگان میره.مورگان لباسی شبیه کیمونو پوشیده و داشت شمعهای عجیب و خوشبویی رو روشن میکرد.مورگان به رودولف گفت:
-بشین روی اون صندلی.الان میام سراغت.مطمن باش مشکلتو حل میکنم
رودولف روی صندلی نشست.چند دقیقه بعد مورگان با کیف دستی بزرگی به طرف رودولف اومد.کیفش را روی میز گذاشت و آنرا باز کرد.از توی کیف تعداد زیادی سوزن در اندازه های مختلف بیرون آورد.

-میدونم باید چیکار کنم.این بهترین راه حله.طب سوزنی!
رودولف به سوزنهای تیز نگاه کرد و گفت:
حالا نمیشه یه راه دیگه پیدا کنیم؟این یکی کمی دردناک به نظر میرسه
مورگان سرش را تکان داد و گفت:نه نمیشه.همه راهها رو امتحان کردیم.من قصد داشتم این روش رو روی ولدی هم امتحان کنم ولی فکر میکنم بهتره قبلش یه آزمایشاتی روی تو انجام بدم.
رودولف با التماس گفت:حالا نمیشه بیخیال بشیم؟
مورگان با عصبانیت جواب داد:نه.امکان نداره.بگیر بشین.تو ناسلامتی مرگخوری.باید تحمل درد داشته باشیی
رودولف از جا بلند شد و گفت:اصلا من همین الان میرم از مرگخواری استعفا بدم.
مورگان :گفتم بشین.
رودولف به سختی آب دهنش رو قورت داد و منتظر شد که مورگان کارشو شروع کنه.
مورگان نفس عمیقی کشید و درحالیکه دو شمع روشن در دست داشت شروع به اجرای رقص عجیبی ()در اطراف رودولف کرد.رودولف با وحشت به حرکات مورگان نگاه میکرد.تا اینکه مورگان بعد از انجام یک سری حرکات مخوف اولین سوزن را در سر رودولف فرو کرد.
رودولف فریادی کشید و از جا پرید.مورگان با عصبانیت رودولف را سر جایش نشاند و گفت:
-بیخودی جیغ و داد نکن.اینجا نوشته که این روش اصلا درد نداره.پس درد نداره.تو هم حق نداری احساس درد کنی.حالیت شد؟
رودولف اشکهایش را که بی اختیار از چشمانش جاری شده بودند پاک کرد و دوباره سر جایش نشست و منتظر حرکت بعدی مورگان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 4 مرداد 1391 17:30
عضویت
1384/12/20
پست‌ها
620
رودولف در حالی دود غلیظی از سرش بلند می شد، گفت: به بلا...!

- دیگه بهش فکر نکن چون نتیجه ی عکس داره، به یه چیز دیگه فکر کن! مثلا روزی که مرگخوار شدی!

و رودولف به شدت تمرکز کرد و به فکر رفت.

فلاش بک...!

دو چشم قرمز رنگ از بین تاریکی مشخص هستند و یک صحنه ی کاملا کلیشه ای به چشم می خورد، در همین بین صدایی بس مخوف از تاریکی بیرون می آید: که این طور...! البته خودت که در حد آبدارچی مرگخوارا هم نیستی ولی چون آشنا زیاد داری... قبولت می کنم!

رودولف آب دهانش را قورت می دهد و لبخندی زورکی می گوید: ممنون ارباب... من چه طور می تونم جبران کنم!

- با ول کردن بلا...!

- ارباب ولی شما موجودی فراانسانی هستید، حتما شوخی می کنید!

- اهم... حالا هر چی! اونش به تو مربوط نیست! در ضمن زیرپیرهنی آبی پوشیدی، خیلی خز شدی، از فردا یا نپوش یا سفید بپوش! جاسم بیا یه داغ بزن به این! بعدی...!

و رودولف در حالی که در بحران عشقی گیر افتاده بود، درد داغ را احساس کرد و از طرفی در کف چشمان تیزبین لرد بود!

پایان فلاش بک

شلپ... پیسسسسسسس!( افکت ریخته شدن آب روی یک چیز داغ!)

رودلف با سطل آبی که روی سرش خالی شد، به خود آمد.

- رودلف ... تو مثل اینکه ابدا نمی تونی شاد باشی!

* * *
نفر بعدی تریلانی بود که به دلیل مشغله ی نارسیسا، نفر سوم شده بود.

- خوب... ببین چون دستور مستقیم لرده ، من مجبورم! فکر کنم اگه گوی خودم رو روی سرت مالش بدم، تاثیرگذار باشه!

رودولف :

پس از چند دقیقه ، تریلانی روش درمانی خودش را که به نظر رودلف به طرز فجیعی احمقانه بود ، عملی ساخت.

- آه مثل اینکه به طور کامل با پیاز موت تماس ندارم... یه لحظه... یه فشار بیشتر!

چـــــــــــــــــیـــــــــــق! ( صدای شکسته شدن شیشه)

- ماآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ! سرم!....

- چیزی نیست، الان شیشه ها رو در میارم! دیدی گوی نازنینم هم به خاطر کمک به تو شکست!

- آخخحخخخخخخخخخ.... برو تریلانی ، مگر نه خودم کچلت می کنم!


...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
مورگانا بدون اینکه به انواع صداهای اعتراض آمیزی که از گوشه و کنار اتاق به گوش میرسید یقه ردای رودولف را گرفت و او را کشان کشان به اتاقش برد.
-خب،الان...

رودولف با ناامیدی وسط حرف مورگانا پرید.
-هوم.میدونم.الان من اینجا میشینم و تکون نمیخورم تا تو موهامو برگردونی.

مورگانا سرش را به دو طرف تکان داد.
-نه اتفاقا برعکس.من به کمکت احتیاج دارم.صبر کن ببینم کجا گذاشته بودمشون.

مورگانا در جعبه کوچکی را باز کرد و مقداری گیاه خشک شده را از آن بیرون آورد و به رودولف نشان داد.
-اینا رو میبینی؟اینا گیاهان جادویی جزیره آوالان هستن.الان سه سوته موهات برمیگرده.ولی یه نکته مهم وجود داره.وقتی من عصاره اینا رو رو سرت میمالم باید کاملا شاد و خوشحال باشی.سعی کن به خاطرات خوبت فکر کنی.درست مثل طلسم پاتروناس!این گیاها حساس و کمی مغرورن.اگه حس کنن ازشون خوشت نیومده ممکنه هر بلایی که دلشون میخواد سرت بیارن.

رودولف بطور ناگهانی تمام خاطرات خوبش را فراموش کرد و با انزجار به عصاره زرد رنگی که مورگانا از گیاهان میگرفت خیره شد.
-من شادم.من خیلی شادم.من دارم میمیرم از شادی.من از شادی در پوست خودم نمیگنجم.

مورگانا لبخندی زد و بطرف رودولف رفت.
-خب شروع میکنیم.سعی کن کاملا آروم و شاد باشی.

رودولف احساس سرمای شدیدی در نقاط مختلف سرش کرد.مورگانا عصاره را روی سر او ریخته بود و حالا سرگرم پخش کردن آن بوسیله گیاهان حساس آوالان بود.
-خوبه کوچولوهای من.پخش بشین.موهای رودولفو برگردونین.آفرین.خوبه.

رودولف سعی کرد آرامشش را حفظ کند.به اولین روزی که به خود جرات حرف زدن با بلا را داده بود فکر کرد.

فلش بک:
-با من ازدواج میکنی؟

صدای خنده بلا در تالار اسلیترین منعکس شد.
-چی باعث شده فکر کنی که من با ابلهی مثل تو ازدواج میکنم؟لیاقت من خیلی بالاتر از ایناس.

رودولف مسیر نگاه بلا را تعقیب کرد و به عکس لرد سیاه که به دیوار زده شده بود رسید.
پایان فلش بک


با صدای دستپاچه مورگانا رودولف متوجه شد که مشکلی وجود دارد.سرش به شدت میسوخت.
-هی...چیکار دارین میکنین؟نه...کوچولوهای من آروم باشین.رودولف؟تو به چی فکر کردی که اینا اینقدر عصبانی شدن؟من نمیتونم کنترلشون کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 28 اسفند 1394 19:29
عضویت
1387/05/21
پست‌ها
705
[spoiler=خلاصه سوژه]

خلاصه:

موهای رودولف ریخته است! در این بین لرد سیاه با یک کلک موهای سرش را به حالت اول باز می گرداند و دیگر کچل نیست. اما رودولف به این موضوع می اندیشد که اربابش که قبلا کچل بوده می تواند کمکش کند. او پیش لرد سیاه می رود و لرد هم تصمیم میگیرد برای مرگخواران تعریف کند که قبلا چرا موهایش ریخته بود. او به رودولف می گوید که احتمالا چیزی باعث شده که تو بترسی و موهایت بریزد. رودولف اعلام میکند که از ترس بلا که متوجه نوشیدنی کره ای زیر تختش شده بود به این وضعیت در امده است. تصمیم بر ان میشود که هرکدام از مرگخواران بیست و چهار ساعت روی سر رودولف کار کنند چون این دستور لرد سیاه است که حالا مودار شده و علاقه ای ندارد که مرگخوارانش کچل شوند. اول از همه ایوان و شامپو هایش وارد عمل می شوند. رودولف که از شامپوی ایوان می ترسد ان را زودتر از زمان گفته شده میشوید و این باعث میشود به جای تقویت موهایش نتیجه برعکس شده و ریشه ها سست شوند! بدین صورت تا پرز های سرش نیز می ریزد!

[/spoiler]
____________________

نارسیسا وحشت زده به رودولف نگاه کرد، بلا خونسردانه پوزخندی زد و ایوان سعی کرد خود را از مقابل چشمان لرد سیاه پنهان کند.
- باور کنید تقصیر خودشه! وگرنه من بهش گفتم که شامپو رو باید سر زم...

لرد سیاه با عصبانیت به بلاتریکس اشاره ای کرد و به طرف اتاقش رفت. مورگانا اخم هایش را در هم کشید.
- برو کنار ایوان و تا بیشتر از این گند نزدی بذار من امتحان کنم.

مورفین منقلش را به کناری انداخت.
- نه دایی ژوون بژارین یه بارم من امتحان کنم. همشین درست بشه که...!

بلاتریکس با عصبانیت چشم غره ای به مورفین رفت. مورفین نیشخندی زد و به سراغ منقلش رفت. بلا با خونسردی گفت:
- من درستش می کنم مورگانا! اگه شیوه ی من جواب نداد مطمئن باش نفر بعدی تو هستی و نفر بعدی هم سیسی! البته اگه به هوش بیاد .

سرها به نشان موافقت پایین امد. اما در گوشه ی سالن مردی کچل وحشت زده می لرزید.
- این همه ادم. نه بلا نه. بلا نه!


نیم ساعت بعد:

- همینجا میشینی، چشاتو می بندی و تکون نمی خوری تا این چهار تا شیویدتو برگردونم. روشن شد؟

رودولف اب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست. بلا لبخندی زد و چوب دستی اش را به طرف سر رودولف گرفت.رودولف وحشت زده دست هایش را روی سرش گذاشت. بلاتریکس با عصبانیت غرید.
- مگه نگفتم چشاتو ببند؟ تقلب کردی؟ برم به ارباب بگم؟ دیگه تکرار نشه.

رودودلف با ناراحتی دست هایش را برداشت و بلاتریکس پوزخندی زد.
- خب! حالا من بهترین روش درمانیمو نشونت میدم! ای موهای رودولف همین الان در بیایید! با شما هستم ای موهای رودولف!! همین الان در بیایید. در نمیایید؟ کروشیو!

رودولف در حالی که درد می کشید احساس کرد که یکی از تار های مویش بیرون امد و بلافاصله تو رفت! بلاتریکس با عصبانیت چوب دستی اش را محکم تر گرفت.
- چرا تو رفتید ای موهای رودولف؟ کروشیو! بیرون بیایید. کروشیو! یا سالازار کبیر! چرا سرت خونی شد رودولف؟ به خاطر این که سرت رنگ گروه مقابل ما شده همین الان تنبیهت می کنم.

یک ساعت بعد:

مرگخواران همه در پشت در اتاق در انتظار نتیجه ایستاده بودند که بلاتریکس با چوب دستی اش رودولف را خونین از اتاق بیرون انداخت. مورگان وحشت زده به سوروس نگاهی کرد و بلاتریکس خونسردانه نوک چوب دستی اش را فوت کرد.
- این بشر طبیعی نیست. کروشیو هیچ اثری نداشت. درضمن تو این اوضاع نمی دونم چرا سرش خونی شد و من چون رنگ گروه مقابل را بر سرش مشاهده کردم گفتم یکمی تنبیهش کنم. همین!

نارسیسا با ناراحتی به رودولف نگاهی کرد و بعد بغضش را فرو داد.
- لوسیوس! فکر نمی کنی بهتر باشی کمی از موهاتو به این بیچاره بدی؟ به هرحال خاندان مالفوی همیشه به بیچاره ها کمک کردند.

لوسیوس چشم غره ای رفت و چون متقابلا" چشم غره ای دریافت کرد آب دهانش را قورت داد و فکر کرد که بهتر است توضیح بدهد.
- نه خب می دونی نارسیس! من موهام جنسش خوب نیست. ممکن رودولف عزیزمون به مشکل بربخوره!

مورگانا که کلافه می نمود با عصبانیت غرید.
- بهتره که این حرفارو تموم کنید! دیدید که راهکارِ بلا نتیجه ای نداد و همونطور که قرار گذاشتیم الان نوبت منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
تولد نقش
1385/09/06
آخرین ورود
یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
عضویت
1385/05/08
پست‌ها
1506
رودولف با انزجار از درون اینه به مایع سبز رنگی خیره شد بود که بر روی سر و صورتش چکه میکرد!
رودولف:ایییی...ایوان اینا رو نباید دقیق تر بریزی؟من که نمیخوام چشمام مو در بیاره!
ایوان با لبخند معجون سبز رنگ را از روی صورت رودولف برداشت و در حالی که مانند ملات آن را روی سر او پهن میکرد گفت:نترس هیچ مشکلی پیش نمیاد.این جدید ترین شامپوی تقویت کننده منه.تازه علاوه بر تقویت کنندگی،ضد شوره،ضد مو خوره،ضد گرما،ضد سرما و ضد کلی چیز دیگه هم هست!

پس از مدتی که ایوان موهای رودولف را مثل خمیر نانوایی چنگ زد دست از کار کشید و گفت:خیلی خب حالا باید سه دقیه صبر کنیم.بعد از سه دقیقه اثرش معلوم نیشه.
رودولف که جرات نداشت به موهایش نگاه کند نگاهی به وسایل درون اتاق انداخت و پرسید:ببینم تا حالا هیچ کدوم از اینا رو ثبت هم کردی؟
ایوان یکی از بطری های بنفش رنگ را برداشت و گفت:راستش از ده سال پیش که کارخونه ایوان رو با سه چهار تا مدل شامپو راه اندازی کردم تا الان 5000 تا شامپوی جدید ساختم ولی هیچ کدومشون مجوز نگرفتن.کارمندای وزارت بوقی میگن تاثیر بعضی هاشون مثل اسید میمونه!

با این حرف رودولف دو متر به هوا پرید و در حالی که چوب دستی اش را به سمت چشم ایوان گرفته بود گفت:یالا همین الان اینا رو از روی سر من بردار!
ایوان سعی کرد رودولف رو ارام کند و گفت:نه رودولف فقط دو دقیقه دیگه مونده و بعدش تو موهات از لوسیوسم پر پشت تره!باور کن این یکی اثر میکنه.من قبلا روی یه غیر انسان امتحانش کردم!

رودولف:روی کی؟
ایوان سوت زنان گفت:روی کله جغد روزنامه پیام امروز!
رودولف با به یاد اوردن کله بدون پر جغد مذکور به عصبانیت به سمت شیر آب شیرجه زد و با ناسزا گویان بدون توجه به هشدار های ایوان مشغول شستن سرش شد!
ایوان:نه رودولف...این کارو...نه همه اش رو نشور اینطوری...

لحظه ای بعد رودولف کله خیسش را به خیال آسوده بالا گرفت و گفت:تموم شد.قول میدم به ارباب بگم چیکار کردی بوقی.اونم تو رو خفه میکنه!حالا خوب شد زودتر از روی موهام تمیزشون کردم!
ایوان با لحن خاصی گفت:بهتر بود این کارو نمیکردی!
رودولف با ترس پرسید:منظورت چیه؟
ایوان کمی من و من کرد ولی بعد گفت:راستش اگه قبل از موعد شامپو رو تمیز کنه خاصیتش برعکس میشه.یعنی به جای تقویت کننده....سست کننده میشه...!

رودولف با وحشت و احتیاط دستش را درون موهایش برد و وقتی آن را جلوی چشمانش گرفت با دسته ای مو به انضمام ریشه پیاز و غیره مواجه شد!
ایوان در حالی که سعی میکرد به سمت در برود با مشاهده رودولف که از شدت هیجان! بر روی زمین ولو شده بود در را باز کرد و با صدای عصبی ای گفت:هی بچه ها،چیزه،گمونم یه کم به کمک احتیاج دارم!زودتر بیاین بالا تا دیر نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
تولد نقش
1385/06/26
آخرین ورود
یکشنبه 6 تیر 1395 19:17
عضویت
1385/05/10
پست‌ها
150
ایوان خواص تک تک شامپوها را با صدای بلند اعلام میکرد و آنها را روی میز میگذاشت.
-این یکی یه نوع نرم کننده خیلی قویه که اینم به کار شما نمیاد.بیشتر برای گرگینه ها مناسبه.این سبزه از لجن مخصوصی درست شده.برای موهای رنگ شده.ولی بوش خیلی بده...

سوروس درست روبروی رودولف نشسته بود و هر 5 دقیقه یک بار دستی به موهای چربش میکشید.
-رودولف از من میشنوی به این ایوان اعتماد نکن.بیست سال پیش یه شامپوی ضد چربی ازش گرفتم...و اینم نتیجه!

بلاتریکس نگاهی به نتیجه انداخت و به ایوان گفت:
-اصلا چرا تو داری دستور ارباب رو اجرا میکنی؟به نظر من بهتره هر مرگخوار به مدت 24 ساعت به روش خودش روی موهای رودولف کار کنه تا بالاخره یکی نتیجه بگیره.

ایوان لبخندی زد و دست رودولف را گرفت و گفت:پس امروز نوبت منه.مطمئن باشین همین امروز مشکل حل میشه و اربابم متوجه میشه لایق ترین مرگخوارش کدومه.

رودولف و ایوان به طرف اتاق ایوان به راه افتادند.ایوان در را باز کرد و رودولف وراد اتاق شد.سراسر اتاق پر از شیشه های مختلف و دستگاههای عجیب بود.در چهار گوشه اتاق چهار پاتیل روی آتشی معلق در هوا قرار گرفته بود.مایع درخشانی در پاتیل میجوشید و کم کم بخار میشد.ایوان با علاقه خاصی به پاتیل دوم اشاره کرد.
-این یکی از بهترین تقویت کننده های منه.میخوام روی تو امتحانش کنم.مطمئنم اثر میکنه.

قیافه رودولف نشان میداد که او به هیچ عنوان مطمئن نیست!

ایوان لبخند زنان رودولف را روی صندلی نشاند و به آرامی محتویات سبزرنگ پاتیل را روی موهایش ریخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
تولد نقش
1396/09/07
آخرین ورود
یکشنبه 21 دی 1399 19:26
عضویت
1385/04/10
پست‌ها
805
لرد لحظه ای پس از اتمام جمله اش،از اتاق خارج شد.
- ایـــــــی خائن!حالا دیگه واسه من...
بلا هنوز حرفش را تمام نکرده بود که تاب نیاورد و به سمت رودولف حمله کرد.
- کروشیو کروشیو!
- بلا ولم کن،بابا...آآآآای
- بابا چی؟باباتو میخوای بیاری واسه من؟برو بیار ببینم!کروشیو!



بلاتریکس همچنان با قدرت فزاینده ای،کروشیو های آبدار ادا میکرد و رودولف نیز با دردی دوچندان فزاینده مواجه میشد.
مورگانا : بلا،بلا،بسه،ولش کن،دیگه ادب شد،بلـــــــــــا
همین که مورگانا رفت تا بلاتریکس را از روی میز پایین بکشد...
- پروتگو!



مورگانا از روی میز پرت شده و به دیوار مقابل برخورد کرد.
- مرده شور ببره هردوتونو!اصلا به من چه،بکشش بل،رودولف تو ام خوب کاری کردی...
- پروتگو!
پرتو قرمز رنگ دوم به سمت مورگانا شلیک شد اما با جاخالی او به دیوار برخورد کرد.
در همین لحظه مورفین وارد اتاق شد.
- دایی ژونا،چرا انقدر خشانت،باو بیاین یه ذره عرفانی باشین ای باو باو!


بلاتریکس در حالی که چوبدستیش را در گوش رودولف فرو کرده بود گفت : دایی،اگه شمام بیای جلو...
- شی میشه مشلا؟ها؟دختره بوقی،بیا پایین بیبینم،رودولف ژون بیا !



بلاتریکس که گویی ناشی از حرف مورفین از ناحیه فک دچار شکستگی شده بود رودولف را رها کرد.
رودولف هم با شادی بسیار به سمت مورفین رفت سیگار نصفه ای از او گرفت.


در همین موقع ایوان با زیرکی جلو آمد و گفت : ببین بلا،الان شوهرتو معتاد میکنی!متاسفم برات.
بلا اندکی اندیشید و ناگهان تغییر حالت داد و گفت: رودولفم،عزیزم،ببخشید،بیا به آغوش گرد خونوادت.
رودولف :
15 مین بعد،سر میز شام



ایوان : ببین رودولف جون،این شامپو ایوان هست،برای موهای چرب،که به کار شما نمیاد،این شامپو ایوان ویتامینه هست،برای موهای رنگ شده که بازم به کار شما نمیاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/7 11:21:39
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/7 11:23:31
seems it never ends... the magic of the wizards :)

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.