ایوان روزیه
از سر قبرم
- تولد نقش
- 1385/09/06
- آخرین ورود
- یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
- عضویت
- 1385/05/08
- پستها
- 1506
لوسیوس در اتاق رو میبنده و رودولف با افسردگی روی صندلی میشینه.رودولف شک داره که کسی بتونه کاری انجام بده.
لوسیوس دست هاش رو بهم میماله و میگه:ببین رودولف،اولین اصل داشتن موهای خوب و زیبا اینه که بهشون رسیدگی کنی.تو هیچ وقت به موهات نمیرسیدی.همیشه عین تخ کاموا بودن.جوری که من مدت های فکر میکردم دادی برات مدل آفریقایی بافتنشون...!
لوسیوس ادامه داد:...در نهایت اینکه باید به موهات برسی!وگرنه دوباره کچل میشی.گرفتی؟
رودولف اهی کشید و گفت:حالا بذار در بیان.هر دقیقه شونه میزنمشون!
لوسیوس با خوشحالی از روی میز تخم مرغ بزرگی بر میداره و میکوبه وسط سر رودولف!
رودولف که زرده تخم مرغ از روی صورتش چکه میکنه فریاد میزنه:چته روانی؟
لوسیوس لبخندی میزنه و میگه:هیسسس!ساکت باش.من کارم رو شروع کردم.اگه حرف بزنی خراب میشه.اجازه بده همه گلبول های بدنت جمع بشن وسط سرت!
لوسیوس بعد از تمام کردن حرفش به طرف ظرف نسبتا بزرگی رفت و چندین ماده عجیب و غریب را درون آن مخلوط کرد.بعد چند طلسم عجیب به مخلوط درون ظرف زد و به طرف رودولف راه افتاد.
رودولف با ترس پرسید:این دیگه چه کوفتی...
قبل از تمام شدن حرف رودولف لوسیوس محتویات ظرف را بر روی کله رودولف خالی کرده بود!
بلا که بیرون اتاق لوسیوس دم در ایستاده بود به نارسیسا گفت:ببینم حالا این شوهرت چیزی هم بلد هست؟نیاد بزنه پوشت کله شو هم بکنه؟بلایی سر کله رودولف بیاد موهای لوسیوس رو میکنم کلاه گیس درست میکنم!
نارسیسا میخواست جواب بلا را بدهد که صدای فریادی از درون اتاق لوسیوس همه را از جا پراند!
رودولف با عصبانیت در اتاق رو باز میکنه و میاد بیرون و فریاد میزنه:اوهوی نارسیسا بیا این شوهرت رو ببر تا اواداییش نکردم!
ملت حاضر در صحنه:
رودولف با عصبانیت به بارتی گفت:چیه اینجوری نگاه میکنین؟با اون ات و آشغال هایی که لوسیوس ریخته روی سرم خیلی زشت شدم نه؟
ملت:
بلا با تعجب به رودولف اشاره میکنه و میگه:رودولف...تو...تو مو در اوردی!
رودولف با تعجب به اطراف نگاه میکنه و متوجه خرمن موی مشکی رنگی میشه که از کله اش آویزونه!
رودولف در حالی که بقیه در حال کف کردن هستن محکم میزنه پشت لوسیوس و میگه:شاهکار بود!بالاخره جواب داد!باورم نمیشه!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:متاسفانه منم باورم نمیشه!
بارتی با شک به لوسیوس نگاه کرد و گفت:چرا؟خوشحال نیستی؟تونستی موهای رودولف رو دربیاری!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:درسته ولی به رودولف گفتم حرف نزنه و حرکت نکنه!حالا...دیگه رشد موهاش متوقف نمیشه!
وبا دست به موهای رودولف اشاره میکنه که در همین فاصله به کمرش رسیدن!
رودولف:
لوسیوس دست هاش رو بهم میماله و میگه:ببین رودولف،اولین اصل داشتن موهای خوب و زیبا اینه که بهشون رسیدگی کنی.تو هیچ وقت به موهات نمیرسیدی.همیشه عین تخ کاموا بودن.جوری که من مدت های فکر میکردم دادی برات مدل آفریقایی بافتنشون...!
لوسیوس ادامه داد:...در نهایت اینکه باید به موهات برسی!وگرنه دوباره کچل میشی.گرفتی؟
رودولف اهی کشید و گفت:حالا بذار در بیان.هر دقیقه شونه میزنمشون!
لوسیوس با خوشحالی از روی میز تخم مرغ بزرگی بر میداره و میکوبه وسط سر رودولف!
رودولف که زرده تخم مرغ از روی صورتش چکه میکنه فریاد میزنه:چته روانی؟
لوسیوس لبخندی میزنه و میگه:هیسسس!ساکت باش.من کارم رو شروع کردم.اگه حرف بزنی خراب میشه.اجازه بده همه گلبول های بدنت جمع بشن وسط سرت!
لوسیوس بعد از تمام کردن حرفش به طرف ظرف نسبتا بزرگی رفت و چندین ماده عجیب و غریب را درون آن مخلوط کرد.بعد چند طلسم عجیب به مخلوط درون ظرف زد و به طرف رودولف راه افتاد.
رودولف با ترس پرسید:این دیگه چه کوفتی...
قبل از تمام شدن حرف رودولف لوسیوس محتویات ظرف را بر روی کله رودولف خالی کرده بود!
بلا که بیرون اتاق لوسیوس دم در ایستاده بود به نارسیسا گفت:ببینم حالا این شوهرت چیزی هم بلد هست؟نیاد بزنه پوشت کله شو هم بکنه؟بلایی سر کله رودولف بیاد موهای لوسیوس رو میکنم کلاه گیس درست میکنم!
نارسیسا میخواست جواب بلا را بدهد که صدای فریادی از درون اتاق لوسیوس همه را از جا پراند!
رودولف با عصبانیت در اتاق رو باز میکنه و میاد بیرون و فریاد میزنه:اوهوی نارسیسا بیا این شوهرت رو ببر تا اواداییش نکردم!
ملت حاضر در صحنه:
رودولف با عصبانیت به بارتی گفت:چیه اینجوری نگاه میکنین؟با اون ات و آشغال هایی که لوسیوس ریخته روی سرم خیلی زشت شدم نه؟
ملت:
بلا با تعجب به رودولف اشاره میکنه و میگه:رودولف...تو...تو مو در اوردی!
رودولف با تعجب به اطراف نگاه میکنه و متوجه خرمن موی مشکی رنگی میشه که از کله اش آویزونه!
رودولف در حالی که بقیه در حال کف کردن هستن محکم میزنه پشت لوسیوس و میگه:شاهکار بود!بالاخره جواب داد!باورم نمیشه!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:متاسفانه منم باورم نمیشه!
بارتی با شک به لوسیوس نگاه کرد و گفت:چرا؟خوشحال نیستی؟تونستی موهای رودولف رو دربیاری!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:درسته ولی به رودولف گفتم حرف نزنه و حرکت نکنه!حالا...دیگه رشد موهاش متوقف نمیشه!
وبا دست به موهای رودولف اشاره میکنه که در همین فاصله به کمرش رسیدن!
رودولف:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/5 1:14:59
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!















