مورگانا لیـــ فایــــ
VS
اگستوس راک وود
سوژه: اشتباه!
صداي باد مثل فرياد زني است كه زير طلسم شكنجه به خود مي پيچد.ناله هايش در راهروهاي سنگي و خلوت بند ساحرگان زندان آزكابان، گم شده و ذهن را به خاموشي فرو مي برد.كمي كه نزديك تر شوي،از لابلاي ميله هاي فولادي مقاوم شده با جادوهاي باستاني،در پرت ترين و دورترين سلول كه روزگاري خانه ساحره شماره يك سياهي،بلاتريكس لسترنج بود، اكنون زني ديده ميشود كه با گام هاي محكم طول و عرض سلول را طي ميكند.گاه مي ايستد...گاهي به ديوار سنگي مشت مي كوبد و گاه شاخه گلي را ميان دست هايش له مي كند... و در پس همه اين ها،از اشك ريختن خبري نيست.
به زمين زير پايش اگر خيره شوي،سرشار است از گل هاي زر پرپر شده و خون آلود. گل هايي كه معلوم نيست در اين برهوت چطور سبز مي شوند ولي با يك نگاه مورگانا،يخ مي زنند.صداي التماسي از بندهاي كناري به گوش مي رسد.
- من بي گناهم!
و مورگانا با افسوس مي انديشد كه هرگز فرصت نكرد اين را اثبات كند...به فكر فرو رفت ...غرق در خاطراتي كه نميدانست چند طلوع و غروب از انها گذشته...
فلش بك:
چوبدستي اش را از دست داده بود. با اين همه خوشحال بود كه ساتين چوبدستي را برداشته و گريخته است. مسلما وزارتخانه به اين نتيجه رسيده بود كه پيدا كردن گربه اي مثل ساتين،نيزل چرخاندن در طويله هيپوگريف هاست.تير و كمانش را هم نداشت و البته خنجر اهدايي مرلين را!
به طرز اسفباري بي دفاع بود.اما در دادگاه چه نيازي به دفاع داشت؟ تنها اگر تصميم مي گرفتند در همان دادگاه او را بكشند.... سرش را تكان داد.به خودش هشدار داد.
- تمومش كن مورا!
پوزخند زد. ديوانه شده بود.درب آهني سلول صداي خشكي دراورد و دختر جواني وارد اتاق شد.
- ليدي؟ بايد حاضر شيد!
بي اختيار لبخند زد. ليدي.... فقط ويولت اينطور صدايش ميكرد.
- چيزي براي آماده شدن ندارم دختر جان! تنها چيزي كه لازم دارم يك حمام گرمه!
و بعد بشكن زد. لباسي بلند از رزهاي سفيد به تنش ظاهر شد. در حالت عادي از اينكه سپيد به تن داشته باشد خوشش نمي آمد.اما الان نياز داشت نشان دهد بي گناه است.لااقل در اين يك مورد.او متهم به كاري شده بود كه اصلا انجام نداده بود. دختر با لحني دستور مانند گفت:
- چشماتو ببند.
مورگانا به ياد شعري افتاد كه به طرزي عجيب با حال فعلي اش منطبق بود. وقتي دختر چشم بندي روي صورتش مي بست آهسته نجوا كرد.
- در كف شير نر خونخواره اي.... غير تسليم و رضا كو چاره اي!
طناب زمختي به دست هايش بسته شد و يك نفر او را به دنبال خود كشيد. سوز را از بين ديوارهايي كه نمي ديد احساس مي كرد و حتي زوزه گرگي كه انگار از چند فرسخي به گوش مي رسيد. اگر در موقعيت مناسب تري بود مطمئنا متوجه مي شد كه اين تنها مي تواند صداي يك گرگينه در بند باشد. اما در آن وضعيت... احساس كسي را داشت كه به پاي چوبه دار مي رود....
صداي درب را شنيد و كمي جلوتر پايش به سنگي گير كرد كه چيزي نمانده بود او را زمين بزند.ظاهرا يك پله! صداي خنده هاي بلندي را شنيد!
- بزنيدش زمين قاااتل!
بي اختيار سرش به طرف صدا چرخيد و صدا ساكت شد. گويي خشمش را احساس كرده باشد.مورگانا اما اميد داشت. به بعضي هايي كه آن بيرون بودند براي نجات خودش اميد داشت. به زور روي صندلي نشانده شد.اما دست هايي كه چشم بندش را بر ميداشتند كمي ملايم تر به نظر مي رسيد. عطر دست ها را بوييد.
- آشا؟
- هيس!
وقتي آشا دستش را نوازش كرد و كنار رفت؛ مورگانا موفق به ديدن فضاي دادگاه شد.سالني با سقف بسيار بلند! انگار در چاه ويل محبوس شده باشد. با ديوارهايي خاكستري و بي روح و صندلي هايي كه بيش از دادگاه به صندلي هاي متروپليتن آتن شباهت داشت.صدايي سبب شد تا چشمانش گشت و گزار را متوقف كنند.
- دادگاه رسمي است. امروز 18 دسامبر.
مورگانا به خودش پوزخند زد. روز تولد آگستوس! و بي اختيار در ميان جمعيت تماشاچيان دنبالش گشت. ديدن موهاي آشفته پسرخوانده اش كه امروز 19 ساله مي شد به طرز غريبي آرامش كرد.و موفق شد مجددا گوشش را بسپارد به منشي دادگاه!
- ما امروز...اينجا جمع شديم كه به اتهمات بانو مورگانا لي...
- اعتراض دارم جناب قاضي! متهمي كه اينجاست محكوم به قتله! نبايد اينطوري خطابش كرد.
قاضي انگار چندان هم از اين اعتراض دادستان بدش نيامده بود.
- اعتراض وارده! نيازي به احترام گذاشتن به يك قاتل نيست!
مورگانا بهت زده انديشيد كه اين چطور دادگاهي است كه از پيش حكمش صادر شده است. صداي منشي را به سختي مي شنيد.
- مورگانا لي فاي متهم به قتل معاون وزير در شب هاليون با طلسم شكنجه است. از اونجايي كه اولين كسيه كه بالاي سر قاتل ديده شده و چوبدستي اش هم در دسترس نيست متهم قريب به يقين قتل محسوب ميشه مگر اينكه ثابت بشه در نيمه شب هالوين اصلا اونجا نبوده! آيا كسي هست كه بتونه شهادت بده؟
مورگانا گيج و سردرگم به شهادت جيمز سيريوس پاتر، آنتونين دالاهوف و لاكريتا بلك گوش كرد كه گواهي مي دادند آن شب او را در حال شكنجه معاون وزير ديده اند در حاليكه مورگانا مي دانست در آن ساعت همه آنها زير گرماي كرسي خانه دامبلدور شكلات مي خوردند. قاضي هر لحظه بيشتر مطمئن ميشد و وكيل هم درمانده بود. قاضي پرسيد
- و آخرين شاهد؟
وكيل به نشانه رد كردن سري تكان داد.
- شاهدي ندارم!
مورگانا آن شب را به خوبي به خاطر داشت. فرياد زد.
- من اگستوس راك وود رو به جايگاه شهود دعوت ميكنم!
قاضي تاييد كرد.
- اين اخرين فرصت شماست!
مورگانا نتوانست برق شوم نگاه اگستوس را ببيند....و کاش دیده بود. دادستان پرسيد.
- متهم مدعيه كه در تاريخ مورد ادعا خونه شما بوده. ايا اين درسته؟
اگستوس به چشم هاي مورگانا خيره شد.
- من اصلا روز هالوين اونو نديدم!
قلب مورگانا ايستاد! آنقدر ناگهاني كه با صداي ساعت به شدت شوكه شد.هرچند كه فقط يك ضربه نواخت.
" رانگ!!!!"
به نظر همه چيز اشتباه مي رسيد. دادگاه اشتباه! شاهد اشتباه! شهادت اشتباه! مورگانا به ياد شب هالوين افتاد.
فلش بك در فلش بك!
تزيينات خانه از چيزي كه بايد در شب هالوين باشد ترسناك تر به نظر مي رسيد.صداي فرياد، ساندرز را از جا پراند و باعث شد تا با بال زدن از راك وود دور شود.
- تو حسادت ميكني مورا. مي ترسي! مي ترسي من از تو بالاتر باشم. مي ترسي كه ارباب بهت اعتنا نكنه!
خشم در چشم هاي مورگانا شعله كشيد! اين اتهام ناحق بود.
- چرت و پرت نگو اگستوس! ندرا هرگز به كسي رايگان چيزي ياد نميده! و چيزهايي طلب خواهد كرد كه دوست نداري!
- اينكه از من چي طلب كنه به تو ربطي نخواهد داشت مورگانا!
- من مادرخونده توام! قول دادم مراقبت باشم!
راك وود چيزي را از گردنش در آورد و به سمت صورت مورگانا پرتاب كرد.
- ديگه نيستي... نميخوام باشي. از زندگي من برو بيرون!
مورگانا ضربه را احساس كرد.آنقدر وقت صرف نكرد كه خون را از روي صورتش پاك كند. غيب شد.ظاهر شدنش با صداي زنگ ساعت همزمان شده بود. يك ساعت پس از نيمه شب!
" رانگ!"
حتي نميدانست كجا ظاهر شده.صداي فريادي به گوش رسيد. اينهاش. اينجاست! ببينيد سرتاپاش خونيه! بگيريديش. و آنقدر گيج و سردرگم شده بود كه نفهميد چه بر سر چوبدستي اش آمده. به نظر مي رسيد بي هوش شده باشد چون وقتي چشم باز كرد در زندان بود. بدون چوبدستي؛بدون تير و كمان و بدون خنجر! چشمهايش را بست. صورتش به طرز وحشتناكي درد ميكرد.
.
.
.
درد به طور ناگهاني برگشت.و باعث شد مورگانا به زمان حال برگردد. يك نفر به او سيلي زده باشد. دقيقا روي همان كبودي.
- بلند شو زنداني!
مورگانا غرق در افكار اصلا متوجه حكم نشده بود. اما لااقل شايسته اين بود كه مجازات گناه نكرده را بداند.
- به چي محكوم شدم؟
صدايي سرد پاسخش را داد.
- ده سال حبس!
آهي كشيد. اشتباه روي اشتباه! وقتي چشم هايش مجددا بسته ميشد صداي زنگ ساعت قابل شنيدن بود.
" رانگ...رانگ...رانگ!"
.
.
.
پايان فلش بك
با سوز سردي حواس دردناكش به زمان حال برگشت. تعجب كرده بود. سلول خود به خود سرد بود اما باد در آن نمي وزيد. سرش را بلند كرد و به در خيره شد. سايه سياهي آنجا ايستاده بود.
- ملاقاتي داري!
بلند شد. بعد از آن همه راه رفتن و حالا نشستن عضلاتش به شدت دردناك به نظر مي رسيد.
- ملاقاتي؟ كي ميخواد يك قاتل رو ببينه؟
قاتل را با تمسخر ادا كرد. صدايي پاسخ داد
- من !
مورگانا خشكش زد. نميدانست چند قرن از شنيدن اين صدا مي گذرد. آخرين بار اين صدا را در دادگاه شنيده بود.با صدايي كه بخاطر استفاده نشدن دورگه شده بود، خس خس كرد.
- اگستوس؟
جوان سرش را پايين انداخت. موهاي جذابش حالا به شدت به هم ريخته به نظر مي رسيد. وقتي خواست جلو بيايد نزديك بود روي يخ ها سر بخورد. مورگانا به طرفش دويد و با دست هاي خوني بازوي او را گرفت.
- مراقب باش!
و وقتي ديد رداي نقره اي او را خوني كرده دستش را كشيد.
- متاسفم! چرا اينجايي؟
اگستوس دست هاي خوني را مورگانا را در دست گرفت.
- مهم نيست. فقط خونه! حق با تو بود.ندرا چيزهاي زيادي رو از من گرفت.من اشتباه كردم مورا!
وقتي خواست دست هايش را ببوسد مورگانا دستش را كشيد.
- آدم دست هاي خوني يك قاتل رو نمي بوسه مرد جوان!
- تو قاتل نيستي!تو مادر خونده مني!
- اما تو گفتي من قاتلم و سرم فرياد كشيدي از زندگي ات برم بيرون!
- اون يه اشتباه بود!
- يك اشتباه ده ساله .
- مورگانا... من.... من...
- هيس!
صداي باد هنوز به همان بدي به نظر مي رسيد اما دست هاي مورگانا دور پسرخوانده اش حلقه شده بود. با اشك هايي كه حالا ديگر جاري شده بودند.