جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1393 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل گلرت پرودفوت و فلورانسو

روزی که عضو محفل ققنوس شدم.


قلعه ی سیاه نورمنگارد در دنیای جادوگری به جواهری نفرین شده می مانست. دیوار های سیاه رنگش، آسمان را شکاف می دادند و دروازه ی عظیمش لرزه بر تن جادوگران و ساحره ها می انداخت. برای بیش از پنجاه سال مادر ها برای فرزندانشان تعریف می کردند که سفر به این قلعه، یک ماجراجویی بدون بازگشت است. مادرها، از مادرانشان شنیده بودند که در دوران وحشت، گلرت گریندل والد، جادوگر سیاه بزرگ، موجوداتی مخوف چون شیردال ها را برای محافظت از آن قلعه گمارده بود؛ و برخی مادرها تا آنجا پیش می رفتند که: "گریندل والد در دوران قدرتش، شیردال های قلعه را با گوشت جادوگران شکست خورده تغذیه می کرد."

در تمامی اعصار، مردم عادی علاقه ی خاصی به ساختن داستان های عجیب و غریب داشته اند و پس از مدتی، خود نیز داستان های خود را یک حقیقت غیر قابل انکار می پندارند. این داستان ها معمولا با یک جمله ی ساده آغاز شده و هر شخص جمله ای به آن می افزاید تا به طوماری بدل شود. طوماری از خیال پردازی خالص!

سکوتِ مطلق بود و پرودفوتِ جوان بر روی صندلی اش مشغول مطالعه بود. کتابی نچندان قطور و به رنگ سیاه به دست داشت. او تا کنون چند بار این کتاب را مطالعه کرده بود... کتاب "رازهای تاریک ترین جادو"! گلرت عاشق مطالعه بود. بر روی میز کناری، کتاب "شیطانی ترین جادو" بر روی چند کتاب در مورد جادوی صورتی قرار داشت و ان اتاق مملو از کتاب های گوناگون بود.

صدای "پاق"، سکوت اتاق را شکست. یکی از جن های خانگی پشت در ظاهر شده بود. گلرت کتاب را بست و همه ی کتاب ها را به جاهای خود در کتابخانه باز گردادند. شخصی به آرامی در زد و گلرت به او اجازه ی ورود داد. آوندیر کوچک در را باز کرده و وارد شد. جن خانگی پس از تعظیم بلند و بالایی گفت: "ماگوامپ عالی، آلبوس دامبلدور، اجازه ی ورود به قلعه رو می خواهند، ارباب."

گلرت پس از قفل کردن اتاق مطالعه، به اتاق پذیرایی برای خوش آمدگویی به جادوگر بزرگ رفت. همواره عادت داشت میهمانان خود را به رسم مهمان نوازی به آغوش بکشد اما زمانی که آلبوس دامبلدور را دید بر جایش خشک شد. دست راست جادوگر بزرگ، سیاه شده و مرده بود. گلرت بدون توجه به آداب و رسوم رسمی به سرعت عرض اتاق را طی کرده و خود را به دامبلدور رساند. بدون این که حرفی بزند به آوندیر اشاره کرد که برای مهمانشان صندلی بیاورد و خود در حالی که زانو زده بود دست مهمانشان را مورد بررسی قرار داد.

- پروفسور... این... آخه چطور؟!

پروفسور دامبلدور مانند همیشه آرام بود. در حالی که سعی می کرد دست راستش را از دستان جادوگر جوان خارج کند، گفت:

- راستش من برای این نیومدم...

- ولی... ولی این خیلی خطرناکه! ممکنه... ممکنه...

- می دونم!

- پس چه چیزی از این مهم تر وجود داره که بخواید در موردش با من صحبت کنید؟ چه چیزی مهم تر از زندگیتون وجود داره، پروفسور؟

پروفسور دامبلدور در حالی که لبخندی بر لب داشت از جادوگر جوان پرسید: "فکر می کنی بتونی دست من رو درمان کنی؟ ...یا این که از مرگ تدریجی من جلوگیری کنی؟!"

گلرت جادوی سیاهی که دست جادوگر بزرگ را به آن روز در آورده بود، می شناخت و می دانست با وجود ساده بودن این جادو، غیر قابل کنترل و غیر قابل توقف است. پس سرش را پایین انداخت. در حالی که به مهمانش کمک می کرد بر روی صندلی بنشیند، با چوب دستیِ قهوه ای رنگش یک صندلی نیز برای خود احضار کرده و جن خانگی را برای آوردن کمی نوشیدنی به آشپزخانه فرستاد.

زمانی که نوشیدنی های کره ای رسیدند، گلرت یکی از لیوان های نوشیدنی را در دست چپ میهمانش گذاشت و لیوان دوم را همراه با کوزه ی نوشیدنی ها بر روی زمین. آلبوس دامبلدور جرعه ای از لیوانش را نوشید، سپس رو به ارباب قلعه ی نورمنگارد کرده و سخنانش را اینگونه آغاز کرد: "مطمئنم می دونی که لرد ولدمورت برگشته... اون افراد زیادی رو دور خودش جمع کرده و ما هم داریم سعی می کنیم که همین کار رو بکنیم..." جادوگر جوان در حالی که به سخنان پیرمرد گوش میداد، لیوان نوشیدنی اش را از روی زمین برداشته و جرعه ای از آن نوشید. سپس با سر اشاره کرد که منتظر شنیدن بقیه ی صحبت های اوست.

آلبوس دامبلدور آب دهانش را قورت داده و با لحنی نامطمئن ادامه داد: "گلرت، پدر و مادرت انسان های شریفی بودن... اونا توی جنگ اول به عنوان اربابان این قلعه، به عضویت محفل ققنوس در اومدن و تا پای جون با پلیدی مبارزه کردن! من حالا از تو... از تو، ارباب قلعه ی نورمنگارد، می خوام که توی این نبرد به ما بپیوندی!"

قلعه ی نورمنگارد پیش از ظهور لرد ولدمورت، ده ها هیپوگریف و شیردال را در خود جای داده بود. همه ی آن ها به جز پنجه ی طوفان که در آن زمان هنوز نوزادی بیش نبود، به همراه پدر و مادر گلرت در جنگ کشته شده بودند. اکنون ارباب قلعه ی نورمنگارد در واقع ارباب یک هیپوگریف، چند جن خانگی و دیوارهایی سیاه بود!

گلرت از روی صندلی اش بلند شد. به سمت پنجره رفته و در حالی که با خود کلنجار می رفت، به بیرون پنجره خیره شد. نورمنگارد خانه ی او بود و نمی خواست از دستش بدهد اما... اما دنیا در حال نابودی بود... مرگخوارها و اربابشان در حال پیشروی بودند و آلبوس دامبلدور... آلبوس دامبلدور به عنوان نماد استقامت در برابر تاریکی، در شرف مرگ بود!

ارباب جوان نمی توانست دست روی دست بگذارد. رویش را به سمت آلبوس دامبلدور برگردانده و لبخند محوی تحویل پیرمرد داد. آلبوس دامبلدور از روی صندلی بلند شد، پاکت نامه ای را از جیبش در آورد، آن را بر روی جایی که گلرت تا چندی پیش آنجا نشسته بود، گذاشت و از اتاق خارج شد. درون پاکت، معرفی نامه ای از طرف آلبوس دامبلدور برای دفتر کاراگاهان بود. معرفی نامه ای برای استخدام گلرت پرودفوت.

ارباب قلعه می دانست در پسِ این رفتن، ممکن است دیگر بازگشتی وجود نداشته باشد؛ با این حال، دنیا به او نیاز داشت. دنیا یک بار دیگر به نورمنگارد که اکنون تنها سایه ای از گذشته ی پر قدرت خود بود، نیاز داشت!

لباس هایش را که پوشید، به بالاترین نقطه ی قلعه رفت. در آنجا کسی بود که میخواست برای آخرین بار ملاقات کند. جوان شیک پوش از پشت میله های سلولِ مرتفع ترین زندان به درون سلول نگاه کرد. چهره ی پسرک ماتم زده بود. پدربزرگش را می دید که به چشمان او خیره شده است. اشک در چشمان قهوه ای رنگ پسر جمع شد. ظرف غذا را از زیر در عبور داد و به صورت نحیف پدربزرگش خیره شد. دو گلرت برای مدتی طولانی بدون گفتن جمله ای به یکدیگر نگریستند.

گلرت جوان، چشمانش را از پدربزرگش دزدید و خواست برگردد که صدایی او را از رفتن منع کرد. پدر بزرگش او را صدا زده بود. از آخرین بار که جادوگر بزرگ او را "پسرم" صدا زده بود، سال ها می گذشت. آن زمان او هنوز کودکی بیش نبود. آن زمان... آن زمان هنوز خود برای غذا دادن به پدربزرگش می آمد و برای پدربزرگش داستان های خیالی تعریف می کرد.

جوان بیست ساله به سمت سلول بازگشته و دوباره به درون نگاه کرد. گریندل والد، در کنار میله های سلول ایستاده بود. دستانش از میان میله های سلول خارج شده بودند. در میان دستانش دفتری بود که در طول این سال ها، آخرین دست نوشته هایش را در خود داشت. پرودفوت میتوانست لبخند پدربزگش را در حالی که اشک از گونه هایش جاری می شدند، ببیند. گویی گریندل والد در آن زندان از همه چیز خبر داشت... گویی می دانست که آن ها دیگر هیچ وقت همدیگر را نخواهند دید. دفتر را از دست پدر بزرگش گرفت. دست پدر بزرگ را به گرمی فشرد و بغضش ترکید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1393 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
باد از میان درزهای پنجره زوزه میکشید.خورشید هرگز زیباتر از امروز در پشت ابرها پنهان نشده و ماه هیچگاه نرم تر از امشب بر فراز لندن بزرگ نتابیده بود.در سرتاسر لندن که در سرزمین پهناور خواب فرو رفته بود چهره ای پیدا بود که در زیر نور غم انگیز ماه میدرخشید.مرد چنان سرورویش را پوشانده بود که باعث میشد ظاهرش هم مانند باطنش پنهان بماند.شاید کسی در این شهر انتظار مرد را میکشید،شاید سرنوشت کسی به مرد بستگی داشت و یا هزاران شاید دیگر.مرد به درون کوچه ای باریک پیچید و بعد وارد آپارتمان 99 خیابان سنت هارلی شد.همانطور که از پله ها به آهستگی بالا میرفت برق شیئ در زیر کتش پیدا بود.دستانش میلرزید و قلبش به شدت میتپید،آیا به آن درجه از پستی رسیده بود که شب هنگام به دختر بی دفاعی حمله کند؟بی دفاع؟ولی همان دختر به ظاهر بی دفاع بهترین دوستش را کشته بود،زندگیش را نابود کرده و رویاهایش را به خون کشیده بود...ثانیه ها به سرعت میگذشتند و لحظه مرگ دختر هم به سرعت نزدیک میشد.
-اهم!

صدایش را صاف کرد،میخواست وقتی که دختر با نگاهی ملتمسانه به پایش می افتد و به کارهای شومی که کرده اعتراف میکند خونش را بریزد.طعم تلخی را به وضوح در دهانش حس میکرد...تلخی ای که فقط با انتقامی خونین و بی رحمانه از بین میرفت.دختر در تختش غلتید و چشمان خمارش را گشود،با دیدن مرد خون در رگ هایش منجمد شد و زبانش بند آمد.مرد لبخند تلخی زد و با لحنی موذیانه گفت:
-انتظار نداشتی که دوباره روبه روی هم قرار بگیریم؟!من اومدم ازت انتقام بگیرم...انتقام تمام روزهای سخت،سرد و غم انگیز زندگیم رو..

دختر سرپا ایستاد،هنوز نشانه های وحشت و حیرت در چهره زیبایش آشکار بود.خاطرات به سرعت در ذهنش مرور شدند.هیچکدام از آن اتفاق هایی که مرد درباره شان صحبت میکرد کار او نبود اما مرد که باورش نمیشد.با دودلی در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت:
-تو بهترین دوستم بودی من....
-گوشم از این حرفا پره!

سکوت دوباره حاکم شد،این بار سرد تر و ناخوشایند تر.لاکرتیا با چشمان خودش دیده بود که جان چگونه به قتل رسیده بود.از این همه تهمت تعجب نمیکرد،مرد از همان اول هم از او متنفر بود.دیگر حرفی برای گفتن نداشت.... فقط برای لحظه ای کوتاه به گذشته اش فکر کرد...ماگل ها آن طور که فکر میکرد نبودند...راحت به او تهمت میزدند و حالا راحت تر اورا به خون میکشیدند...نمی توانست خودش را و حماقتهایش را ببخشد.نگاهش به نگاه مرد گره خورد و لرزید.مرد چاقوی برنده اش را بالا اورد و گفت:
-سریع تموم میشه...!
و بعد به سان تیغی برنده حمله کرد.


-واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

پژواک صدا در ساختمان پیچید.لاکرتیا بلک روی تختش نشسته بود و نامنظم و تند نفس میکشید.عرق سرد وحشت را در پشتش حس میکرد.کابوس ترسناکی بود...خیلی ترسناک!سرش را کمی چرخاند و بعد پیکره ای سیاه توجه اش را جلب کرد...نفسش در سینه حبس شد...مرد کابوس هایش روبه رویش ایستاده بود...کابوس هاهم به حقیقت میپیوندند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1393 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل رودولف لسترنج با لاکریتا بلک!


تق تق!
_بیا تو!

رابستن لسترنج درٍ اتاق رودولف را با آرامش باز کرد و در همان چهار چوب در ایستاد...رودولف با اشتیاق به برادرش نگاهی کرد و گفت:
_خب...چی شد؟! دست به سرش کردی؟!

رابستن اما با همان خونسردی همیشگی،ابتدا نگاهی به راست و سپس به چپ خود انداخت و با طمانینه وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست...رو به رودولف ایستاد و با لحن مواخذه کننده ای گفت:
_آره...دست به سرش کردم...ولی این سومین ساحره ایه که داره میاد دم در خونه!
_باور کن من بهشون میگم داداش...میگم نیایید خونه...بدبختانه همه ی عالم جادوگری آدرس قصر لسترنج ها رو میدونن!
_ببین رودولف...من دخالتی نمیکنم توی امور شخصیت و ساحره دوستیٍ تو! ولی واقعا فکر کن یه دفعه اونجور که تو میخوایی داستان پیش نره...یه مشکل پیش بیاد...میدونی چه آبرو ریزی پیش میاد؟!

رودولف با بیخیالی نگاهش را از رابستن برداشت و قمه اش را از زیر تخت در آورد...چوب دستی اش را به دست گرفت و ورد "برق انداختن" را روی قمه اش به کار برد...اما هنگامی که سرش را بالا آورد دوباره متوجه رابستن شد که هنوز آنجا ایستاده و منتظر جوابش بود...
_رابستن...هیچ مشکلی پیش نمیاد...مطمئن باش...من با چندین و چند ساحره بودم تا حالا که تو خودت خبر داری و چندین و چند ساحره که تو خبر نداری! تویٍ این مدت هیچ مشکلی واسم پیش نیومد...اگه هم تک و توک مشکلی پیش اومد یا با کمک بهترین برادر دنیا،یعنی تو حل شده،یا با این چوب جادو...و البته یا با قمه!

رودولف بعد از اینکه جمله اش را با کلمه "قمه" تمام کرد،قهقه ای زد و قمه اش را در هوا تکان داد!
رابستن اما دلیلی برای خندیدن نمیدید...
_رودولف...چرا به نصحیت پدر عمل نمیکنی؟!چرا ازدواج نمیکنی تا یکم این ساحره دوستیت مهار بشه؟! البته من فکر میکنم پدر خودش دست به کا...

فریاد رودولف اما جمله رابستن را قطع کرد...رودولف در حالی که سخت عصبانی شده بود،با زحمت بسیار از تختش بلند شد و با خشونتت به سمت برادرش رفت...
_امکان نداره رابستن...نه...ممکن نیست...من نمیتونم...ازداواج باعث میشه که من فقط با یه نفر باشم...و این برای من غیر ممکنه...من به همه ساحره ها علاقه خاص دارم...چطور میتونم فقط با یک نفر باشم؟!مطمئن باش که این اتفاق هیچوقت نمیوفته...فقط توی خواب مشه دید که رودولف ازدواج کرده...البته اون دیگه خواب نیست...کابوسه!

رابستن آماده بود که جواب رودولف را بدهد...اما بلافاصله پشیمان شد...شاید در این وضعیت نباید چیزی به رودولف میگفت...شاید صحبت از ساحره ها در مهمانی امشب بهترین راه حل بود!
_آروم باش رودولف...برای چی داغ میکنی؟!تو به فکر چیز باش...به فکر امشب...امشب کلی مهمون دعوتن خونمون...کلی ساحره...اعصاب خودت رو خورد نکن...آماده شو واسه مهمونی!

بعد از شنیدن و به یاد آوردن موضوع ساحره ها و مهمانی که انگار که آب روی آتش بود،خشم رودولف فروکش کرد...این مهمانی های اشرافی که هر چند مدت یک بار به دلایل مختلف بین خانواده های اصیل و معمولا سیاه برگزار میشد،همیشه برای رودولف ماییه ی خوشحالی و شادی بود...رودولف همیشه در این مهمانی ها خوش میگذارند و با ساحره ها مصاحبت میکرد...امشب هم یکی از آن شب ها بود...گرچه هنوز دلیل این مهمانی را نمیدانست!

شب هنگام به وقت مهمانی!

صدای خنده و شادی تمام سالن پذیرایی قصر لسترنج ها را پر کرده بود...در هر قدم گروه های چند نفره جمع شده بودند و باهم صبحت میکرند و میخندیدن و از خودشان با نوشیدنی پذیرایی میکردند...
رودولف هم در گوشه با چند ساحره گرم صحبت کردن بود و از خاطرات و رشادت هایش در دوران هاگوارتز که به تازگی از آن فارق التحصیل شده بود،میگفت...از قمه،از هیکل ورزشکاریش،از سبیل های پرپشت و از هر چه که میتوانست ساحره ها رو به خود جذب کند...البته هیچکدام به اندازه تعریف خاطره مربوط به ملاقات با لرد سیاه و قول لرد سیاه برای پیوستن رودولف به ارتشش برای ساحره ها که همه آنها از خانواده های سیاه بودند،جذاب نبود!

سروصدای صحبت کردن حاضرین در سالن با صدای زنگ مانندی که حاصل برخورد چوب دستی با لیوان شیشه ای نوشیدنی بود،از بین رفت و همه نگاه ها به منبع صدا که پدر رودولف بود برگشت...پدر رودولف در حالی که بالای پله ها ایستاده بود تا همه بتوانند او را ببینند و حرفهایش را بشنوند،در کنار خود كيگانوس بلك را داشت و شروع به نطق کردن کرد:
_خیلی ممنون میشم اگه چند لحظه از زمانتون رو به من اختصاص بدید تا حرف مهمی رو بگم...اول باید تشکر کنم ازتون که دعوت ما رو پذیرفتید و به اینجا اومدین...برای خیلی از شما این سوال پیش اومده که آیا این مهمانی دلیل خاصی داره یا نه؟! باید بگم که بله...این مهمانی جدای از دلیل همیشگی که تجدید دیدار با شما عزیزان هست،دلیل مهم دیگه ای هم داره...چند روز پیش من به همراه دوست عزیزم کیگانوس در مورد موضوع مهمی با هم صحبت میکردیم و یک تصمیم گرفتیم...اما قرار شد تا نظر...لرد سیاه...رو نگیریم در مورد این تصمیم با کسی صحبت نکنیم.

همهمه ای در میان میهمانان شکل گرفت...اما کیگانوس بلک سریعا شروع به صحبت کرد...
راستش ما بعد از اینکه نظر مثبت لرد سیاه رو جلب کردیم،با جناب لسترنج قرار گذاشتیم که این مهمانی رو برپا کرده و اون تصمصم رو به شما اعلام کنیم...جناب لسترنج و من تصمیم گرفتیم تا باری پیوند زدن بین دو خانواده اصیل بک و لسترنج و حفظ خون اصیل،بلاتریکس و رودولف باهام ازداواج کنند!

صدای تشویق و کف زدن و تبریک گفتن دو خانواده به هم،سالن را پر کرده بود...رابستن اما نگاهی به بلاتریکس و رودولف کرد...هر دوی آنها بهت زده بودند و هیچ حرفی نمیزدند...رابستن سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به رودولف خیره شد...کابوس رودولف تحقق یافته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 9 اسفند 1393 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من و نمیدونم چی چی شامورتی دیسلاو!

سکوی نه و سه چهارم


نگهبان ایستگاه کینگزکراس کمرش را صاف کرد و نفس عمیقی کشید. عرق پیشانی اش را پاک کرد و مردم را از نظر گذراند. مسافرهای عجول، گاها خسته و کلافه یا سردرگم هر روز با اولین قطار صبح می آمدند و با آخرین قطار شب می رفتند.

سی سال بود که تقریبا هر روز (در سومین سال، صبح یک روز بارانی، برای قدم زدن زیر باران مرخصی ساعتی گرفت. یک هفته ی بعد درحالی برگشت که به تازگی دوران نقاهت عمل سنگ کلیه اش را به پایان رسانده بود.) در اولین ساعات صبحگاهی، میان گرگ و میش هوا خودش را به ایستگاه می رساند.

همه جور آدمی را دیده بود. همه تیپ مسافر را می شناخت. از کت و شلوار های گران قیمت بر تنشان دیده بود تا تی شرت های گل و گشاد، شلوار های برمودا و دامن های جورواجور، شنل های عجیب زمستانی، کلاه های کپی یا نوک تیز، رداهای رنگ و وارنگ، چمدان های کوچک و بزرگ، گربه و سگ و در پاییز و زمستان، قفس هایی در دست های نوجوانان که میانشان جغد های رنگارنگ با چشم هایی سرشار از دانایی طوری به او چشم دوخته بودند انگار چیزی بیشتر از یک پرنده ی شوم بودند و او این را نمی فهمید.

"هاروی" گمان می کرد باید در این فصل ها، سالانه جایی در انگلستان، نمایشگاه پرندگان برپا باشد. هرچند که با جستجوی ناشیانه اش در اینترنت، به جایی نرسیده بود.

ظهر آن روز پاییزی، وقتی آخرین قطار صبح حرکت کرد، قبل از تحویل شیفتش، کمی در راهروها قدم زد. راه را به یک پسربچه که گم شده بود نشان داد، چمدان های دو پیرزن را به باربر سپرد، خانوم جوانی را به سکوی موردنظرش راهنمایی کرد و از یک مرد میانسال کچل که برای تاخیر قطار مهمانش خشمگین بود، ناسزا شنید.

کلاهش را برداشت تا عرق نشسته بر پیشانی اش را پاک کند. دستی به موهای کم پشتش کشید. کلاه را دوباره روی سرش گذاشت و درحالیکه در جیب هایش به دنبال بسته ی سیگارش می گشت، به ستونی بین دو سکو تکیه زد.

چند اتفاق همزمان رخ داد.
پشت شانه ی مرد خالی شد، تعادلش را از دست داد و درحالیکه دست و پا می زد به پشت روی زمین افتاد.
چشم هایش را که به غریضه بسته بود باز کرد. احتمالا یونیفرمش روی ستون سر خورده بود، هر چند بعید به نظر می رسید. اما او عادت کرده بود که بی پرسش بپذیرد. در زندگی هاروی اتفاق های بعید، خیلی هم بعید نبودند.

اما اینبار متفاوت بود.
سکو ناگهان خالی شده بود. صدای سوت هیچ قطاری دور یا نزدیک نمی شد و ظاهر ایستگاه ، با چیزی که هاروی به یاد داشت، کمی فرق می کرد.
بلند شد و در حال تکاندن یونیفرمش ایستاد. روی زمین به دنبال سیگار و فندکش چشم گرداند اما چیزی پیدا نکرد. به ستون روبرویش دست کشید. به نظر ناممکن می آمد اما انگار از میان این سنگ سخت به دنیای دیگری وارد شده بود.

هاروی برای چند لحظه بی حرکت ایستاد. به دنبال بهانه ای برای دلتنگی بود. در ذهنش به دنبال کسی گشت که منتظرش باشد. کسی که نگرانی اش، هاروی را برای پیدا نکردن راه بازگشت مضطرب کند.

بی نتیجه بود.
لبخندی از سر آسودگی بر لب هایش نقش بست. عقب عقب رفت و از سکو دور شد. چرخید و نیمکت کهنه ای را کنار ریل دید. خودش را روی آن انداخت. دست هایش را از پشت تکیه گاه نیمکت آویزان کرد و سرش را بالا گرفت. به آسمان چشم دوخت. پلک های سنگینش را روی هم گذاشت.

- من به تو یه عذرخواهی بزرگ بدهکارم هاروی کاتل.
هاروی با شنیدن نامش از جا پرید.
پیرمردی بلندقامت با مو و ریشی نقره فام، انگار بی سر و صدا کنارش ظاهر شده بود.
- تو .. تو کی هسی؟ اسم منو از کجا می دونی؟
- من و تو باید همدیگه رو توی یازده سالگیت ملاقات می کردیم.

هاروی به پیرمرد غریبه اعتماد نداشت. اخم کرد و منتظر ماند.
پیرمرد آهی کشید و کنار او روی نیمکت نشست. دستی به ریش بلندش کشید و ادامه داد:
- استعدادهای شگفت انگیز تو و خیلی از مشنگ زاده های دیگه به خاطر بی کفایتی من هرگز ظاهر نشدن. من پیر شده بودم هاروی. ولدمورت قوی تر از همیشه برگشته بود. هری پاتر سخت توی دردسر افتاده بود. من امیدوارم اینو درک کنی.

یک کلمه از حرف های پیرمرد را نمی فهمید.
- اوضاع خیلی هیپوگریف تو هیپوگریف بود. توی اون وضعیت نمی شد انتظار داشت که تک تک مشنگ زاده ها یادم بمونه. تو دو سال قبل از جنگ هاگوارتز برای ورود به مدرسه اماده بودی هاروی کاتل. تو و یازده نفر دیگه فراموش شدید. براتون نامه نفرستادم. من عمیقا متاسفم.

هاروی با دهانی نیمه باز به پیرمرد دیوانه نگاه می کرد، چشم های آبی و نافذ غریبه خیس بود.
- هشت نفرتون رو قبلا فرستادم. تو نفر نهم هستی. هنوز منتظر سه نفر بعدی ام. امیدوارم به اندازه ی تو دیر نکنن.
- من نمی فهمم منظورت از این حرفا چیه پیرمرد!
- تو یه جادوگری هاروی.
- من یه چی ام؟!
پیرمرد رویش را از هاروی برگرداند.
- یه جادوگر.
- پاشو جم کن مرتیکه کاسه کوزه تو!
هاروی این را گفت و بلند شد. لگدی به نیمکت زد و بر سر غریبه فریاد کشید:
- من هیچ پولی پای این اراجیف نمی دم. من فقط هاروی ام. همیشه فقط هاروی بودم.
- بسیارخب آقای فقط هاروی، هیچوقت تا حالا برات اتفاق عجیبی نیفتاده؟ وقتی عصبانی یا نگران بودی، وقتی ترسیدی یا هیجان زده شدی، اتفاقی که نتونی برای بقیه توضیحش بدی؟

هاروی مکث کرد. خاطرات همچون تصاویر متحرک یک فیلم از پیش چشمانش عبور می کردند. سرانجام به سختی لب هایش را از هم گشود:
- نچ.
- جدی؟
- ها.
- پاشو برو بیرون مرتیکه مشنگ! در سکو بازه حیای ماگلا کجا رفته؟!

هاروی که از تغییر رفتار ناگهانی پیرمرد وحشتزده شده بود به تته پته افتاد:
- خب.. یه بار.. یه شب که از تنهایی حوصله م سر رفته بود خیلی تمرکز کردم که بدون بلند شدن از جام چراغ اتاق خوابمو خاموش کنم، همه ی چراغای خونه ی من و کل محله خاموش شد. البته روز بعدش اداره ی برق گفت مشک از ژنراتــ...
- جهنم و ضرر. چیزی که زیاده صندلی.
- یعنی چی؟

پیرمرد چشم از چهره ی رنگ پریده ی هاروی برداشت و به زمین خیره شد، با صدایی که آرامتر شده بود جواب داد:
- من اینجا بیکار بودم هاروی، نه ولدمورتی نه چیزی، آدم حوصله ش سر میره. این شد که دوره شبانه ی هاگوارتز رو راه انداختم برای بازماندگان از تحصیل. اینم نامه ت، جغد ندارم اینجا، خودم نامه می رسونم، خودم درس میدم، خودم مدیر و معاونم تا مک گونگال بالاخره خبر مرگش دل بکنه از اون دنیا.

هاروی مات و مبهوت به پاکت نامه ای که پیرمرد به دستش داده بود خیره شد.
قبل از اینکه سوالی بپرسد صدای سوت قطار، سکوت حاکم بر ایستگاه را شکست.
- اینم از این، قطارت هم اومد. بشین و فک کن خونه ی خودته، یه ساعت بیشتر راه نیست. صاف میره مدرسه.
پیرمرد این را گفت و قبل از اینکه هاروی بتواند عکس العملی نشان دهد، او را به میان درهای باز قطار هل داد.

وقتی قطار راه افتاد، آلبوس دامبلدور به طرف نیمکت برگشت و دوباره روی آن نشست. حالا صدای ناله ی نوزادی از زیر نیمکت به گوش می رسید. دامبلدور به ستونی نگاه کرد که معرف سکوی نه و سه چهارم بود.
- اشتباه می کنی تام. مطمئنم که اونا هم استعداد جادویی رو دارن.. اونا عشق دارن و همین کافیه.. چیزی که تو نداشتی!

در آن سوی سکو، دور از تجمع غیرعادی مردم به دور چیزی، فندکی نقره ای و یک بسته سیگار روی زمین افتاده بود.
صبح روز بعد، بدن هاروی کاتل که به دلیل سکته ی قلبی در محل کار جان داده بود، در سکوت و بی هیاهو، با بدرقه ی دعای یک کشیش و عرق پیشانی یک گورکن، زیر خروارها خاک دفن شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/12/9 1:53:01
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/12/9 2:07:01
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 1 اسفند 1393 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
یه غلت دیگه می زنم. خوابم نمیبره. تصویر چشمای اون دختر پنج ساله...
این هزارمین باریه که این موضوعو به خودم یادآوری می کنم:
-اون فقط یه ساحره بود اِیبِل! مثل بقیه!

و برای بار هزارم سعی می کنم صدایی که از اعماق قلبم می شنوم رو نادیده بگیرم. اصلا مهم نیست که اون صدا، مدام بهم نگاه دخترش رو یادآوری می کنه.

صدام رو روی خودم- یا بهتر بگم، روی اون صدای مسخره که از اعماق وجودم میاد- بلند می کنم:
-اون زنِ شیطان بود! زنِ شیطان!
یه غلت دیگه...

فلش بک


صدای زجه هایش تو گوشم می پیچه.
-مــــن ســـاحره نیستم... ولــــــم کنین! دختــــرم... دختـــــرم... خواهش می کنم! اون به مـــادر احتیاج داره... خـــواهش می کنم!

دستاشو محکم به تیرک می بندم. خون از جای زخمی که طناب رو دستش به وجود آروده بیرون میزنه.
-تمـــنــــا مـی کنم... من باید مراقبش باشم... اونو نباید به او عوضی دائم الخمر بدین... معلوم نیست بدونِ من چه بلایی سرش میاره!

با خودم تکرار می کنم:
-اون یه عوضیه... داره فریبمون میده! اون یه ساحره س...

شلاقو بالا میبرم و با تمام قدرت رو بدن "اون عوضی" فرود میارم. سعی می کنم برق اشکو تو چشمای سیاهش نادیده بگیرم. سعی می کنم فریادم بالاتر از صدای وجدانم باشه:
-- بـــبـــند دهنتو ساحره... شوهرت به ما گفته جادو می کنی... بهت مهلت میدم که اعتراف کنی... بلکه بار گناهات سبـــک شه!

رو به مردم کردم:
-من جلو میرم و سعی می کنم از این شیطان صفت اعتراف بگیرم!

نزدیک تر میرم. وحشت تو چشای سیاه زن موج میزنه. با وجود رنگ پریده و پای چشای گود افتادش، واقعا خوشگله...

سرمو تکون میدم تا این افکار مزخرف رو از ذهنم دور کنم. همه شون یه مشت احمقِ ترسوان! همشون... همشون... هیچ کاری جز گریه کردن بلد نیستن!
البته، نه همه ی همه شون! "اما" ی من با همه این احمقا فرق داشت! اون حتی یه بارم گریه نکرد. اون سنگدل تر از این حرف ها بود!

بازم چند قدم جلوتر رفته م. حالا دقیقا رو به روی زن ایستاده بودم:
-تو الآن واسه من یه مرده حساب میشی... کاری از دستت برنمیاد! من عادت دارم رازام رو به مرده ها بگم. میدونی، زنده ها خطرناکن!

دستمو میبرم سمت موهای مشکیش. یه حلقه بزرگ از اونا دور دستم ایجاد می کنم و محکم می کشمشون:
-"اما" ی منم موهاش همین رنگی بود!

میلرزید. اَه... زنک ضعیف! حس می کردم حرارت پوستم لحظه به لحظه بالاتر میره:
-میدونی... من شما جادوگرا رو میشناسم! من میدونم "اکسپلیارموس" چیه. کارایی "سرپنسورتیا" رو میدونم. حتی میدونم که شماها با گفتن" آواداکدورا" آدم می کشید!

احساس می کردم چشماش بزرگتر از این نمیشن. اصوات نامفهومی از لبهاش خارج شد. بعد از چند بار تلاش کردن، تونست منظورش رو برسونه:
-ت... تو جادوگری؟

فکم منقبض شده بود.
-نه... "اما" ی من یه ساحره بود! من... من عاشقش بودم! میفهمی؟ اون با همه شما عوضیا فرق داشت! اما... اونو جلوم سوزوندن! میفهمی؟ سوزوندن!

زمزمه کردم:
-هیچکدوم از شما حق ندارید بعد "اما" ی من زنده بمونید! هیچکدوم! خودم دست به کار شدم، من از همتون انتقام می گیرم... همه شما ساحره هایی که بعد از اون زنده موندید!

احساس کردم از حرفام جرأت گرفته. حالا راحت تر حرف می زد. لبهاش به لبخند تلخ و بی جونی باز شد:
-برگرد! پشتتو رو به من کن و جمعیتو ببین!

خوشم میومد از بازی با این ساحره های مفلوک. به سمت جمعیت برگشتم. دم گوشم نجوا کرد:
-سرت رو به راست بچرخون. پشت اون گاری چوبی... کنار کافه! چی میبینی؟

نگاهمو به سمت کافه اَلِکسیس پیر هدایت کردم. پشت گاری چوبی آبجو ها، یه دختر ده ساله کز کرده بود. موهای بلند مشکیش تا روی زمین میومدن. صورتش از اشک خیس بود و برق ترس رو می شد تو چشماش تشخیص داد... لبهای سرخ و کوچیکش مثل ماهی بیرون از آب باز و بسته می شد. ناخن های جویده شدش، خون افتاده بودن. پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود. به خاطر پیراهن آبی بلندش، فقط برآمدگی زانو هاش دیده می شدن و نوک دمپایی های حصیریش. به سمت زن برگشتم:
-این نظر منو عوض نمیکنه!
-نگفتم که نظرتو عوض کنه! حتی اگه نظرت عوض بشه هم برای من فرقی نمیکنه. بقیه من رو میسوزونن!

نفس عمیقی کشیدم. راست می گفت:
-پس برای چی...؟
-مهم نیست!

بی پناه بهم نگاه کرد:
-"اما" آدم خوبی بود؟

محکم سرمو تکون دادم. لبخند لرزونی زد:
-به روونای من بگو من و اما ازش حفاظت می کنیم!

لبخندش مطمئن تر شد:
-و اینکه من به هیچی اعتراف نمی کنم!

صلیب روی دستم رو محکم تر گرفتم. روی تل چوبی که زن رو بهش بسته بودن رفتم و رو به جمعیت خشمگین کردم:
-مـــردم نگاه کنین که این ساحره می خواد چه جوری فریبمون بده! این زن شیطان ِ.. این زن از جهنم اومده.. بــاید به جهنم بازگردونده بشه...

زن ناله می کرد:
-به دخترم بگو... بگو مراقبشم! بگو از اون دائم الخمر عوضی بترسه... به روونای من بگو... بگو...

پایین اومدم و مشعل رو روی تل چوب انداختم. آتیش، سریعتر بود. یک لحظه، فقط یک لحظه نگاه ملتمسش رو به خودم دیدم...
بعد چشاش رو بست و سرش رو بالا گرفت.

به سمت دختر مومشکی ترسیده برگشتم. دیگه گریه نمی کرد. بوی گوشت سوخته رو، با ولع به مشام می کشید. شعله های نفرت و کینه رو از همین فاصله دور تو چشاش می دیدم.
وقتی به من نگاه کرد، با همون آرامش ترسناک که از یه دختر ده ساله بعید بود لبخندی بهم زد. لبخندش، یواش یواش وسیع تر میشد...
چند لحظه بعد، صدای قهقهه هاش توی گوشم تکرار می شد و نفرت و کینه چشماش، جلوی چشام...






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1393 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس راک وود

علیه

بانو مورگانا

سوژه دوئل : اشتباه


خیابان در مه ای غلیظ فرو رفته بود . دیوار های خاکستری اطراف ، فضای تاریک تری به خیابان بخشیده بود . هر از گاهی چراغی سوسو می زد اما برای پنهان ماندن او ، این سوسو ها خطری نداشتند . قوطی حلبی جلو پایش را ، هر بار با " دنگی " جلوتر می انداخت. صدای قوطی ، سکوت مرگ را می شکست .
باد ، سواره نظامش را با شمشیر های آخته به هر روزنه ای روانه کرده بود . سخت بود تنها رفتن در این خیابان ، اما گاهی این احساس است که بر هر منطقی پیروز می شود .
پالتویش را محکم تر دور خودش پیچید . شانه چپش کمی سنگین و کمبرندش سفت بود اما اهمیتی نداشت . پشیمانی و افسوسش از ۵ سال پیش ، روز به روز افزوده شده بود .
نه تنها انتقام نگرفته بود ، بلکه هر روز بیشتر گناه انجام داده بود ....

> عمارت ، ۵ سال پیش

" شنلش را پوشیده و موهای بلند سیاهش را پشتش ریخته بود . قبل از بیرون رفتن ، سنگینی دستی را روی شانه اش حس کرد . برگشت و مستقیم در چشمان آبی اش نگاه کرد :
- سعی نکن منصرفم کنی ! قبلا حرف زدیم . قرار بود خودت بری ولی نرفتی. کسی نیستم که ساکت بشینم .
- تو کله شق تر از اونی که بتونم جلوتو بگیرم . ولی خواهشا امروز نرو . احساس خوبی ندارم !

شانه اش را از زیر بار دست ، سبک کرد .
- من دیگه اون دختر ده ساله ای نیستم که کنارت می ایستاد . سالهاست که گذشته ...

خانه ، با آمیزه ای هنرمندانه از رنگ های سفید ، مشکی و خاکستری رنگ شده بود . در دیوار خانه ترکیبی از شیشه و آینه هم بکار رفته بود . بصورتی که کوچکترین نور و یا تشعشعی را در کل خانه پخش می کرد . بازتاب نور خورشید ، موهای مشکی دخترک را ، شعله ور جلوه می داد و صورتش را سفید تر .

- معلومه که نیستی آنابل ! جفتمون تغییر کردیم . اما امروز ... ازت خواهش میکنم که نری . بی شک این اعتراضا فردا هم ادامه داره . سیرو و سیو به این زودی پا پس نمی کشن !

دخترک دست نامزدش را گرفت و روی پنجه پا بلند شد تا او را ببوسد .
- نگران نباش عزیزم . بی خبر نمی ذارمت .

به چهارچوب قهوه ای در تکیه داد و رفتن آنابل را تماشا کرد . چند دقیقه ای به همان حالت مانده بود تا اینکه بالاخره خود را روی مبل رها کرد .
چشمانش به ساعت دوخته شده بودند . ' ۱ ساعت .... ۲ ساعت .... ' ساعت های مختلف از پس هم گذشتند و خبری از آنابل نبود . شاید تنها این صدای زنگ بود که توانست از خلسه بیرون بیاوردش ....
در را که باز کرد ، بجای چهره خندان نامزدش ، با رانکورن رو به رو شد .
- آلبرت ؟ اممم .... چیزی شده که اومدی ؟ تا جایی که می دونم امروز وزارت خونه تعطیله ؟!
- حق با توئه راک وود ! اما باید بیای ! مسئله مهمیه ....

آگوستوس دلش به شور افتاد . چند لحظه ای برای لباس پوشیدن وقت گرفت و در همین حین ، نامه ای کوتاه روی میز از خودش بجا گذاشت .

- خیله خب رانکورن . من آمادم !

با هم داخل اتومبیل سیاه رنگ وزارت خانه نشستند . از خیابان های مختلف راهشان را باز می کردند اما راک وود فقط به یک نقطه خیره مانده بود . با باز شدن در ، رشته افکارش پاره شد . رو به روی در خاصی از وزارت خانه ایستاده بودند که راک وود آن را خوب می شناخت ' محل نگهداری اجساد '

چهارستون بدنش لرزید “ مادر یا آنابل ... ؟ ” پشت سر رانکورن ، خرامان خرامان راه می رفت . بالاخره به اتاق خاصی رسیدند و رانکورن در را برایش باز نگه داشت .
راک وود با ترس و لرز و به کمک دیوار به سمت تنها تخت موجود در اتاق بیمارستانی رفت . روی تخت ، بدنی بود که رویش را با پارچه پوشانده بودند .
رانکورن جلوتر رفت و پارچه سبز را برداشت ...

راک وود ، نفس در گلویش خفه شد . جسد آنابل ، با چشمان باز سبزش و موهایی که روی سینه اش ریخته بود ، جلوی رویش خوابیده بود. "


با احساس رد اشک به زمان حال برگشت . بی آنکه بفهمد ، کنار دیواری افتاده بود . صورتش غم بار و سمت چپ موهایش سفید شده بودند . آنابل از دست رفته بود و از محکومیت مادرش ، پنج سال باقی مانده بود . پنج سال از آخرین دیدارش با مادرش در زندان گذشته بود . با خود فکر کرد ” پنج .... پنج . این عدد نحس !“ سرش را به طرفین تکان داد .
دستش را در جیب ردایش کرد تا تکه کاغذی بیابد . ساندرز از روی شانه اش بلند شده بود و بالای سرش بال بال می زد . آگوستوس روی تکه کاغذ چیزی نوشت و آن را بپای ساندرز بست .
- برو پسر . اینو هرجور شده برسون به دست مورا ! و بعد از اون ... پیشش بمون !

همانطور که دور شدن پرنده اش را نگاه می کرد ، دستش را در دیگر جیبش کرد و شیشه ی سیاهی را در آورد . چوب پنبه را باز کرد و آن را یک نفس نوشید ...


مورگانا داخل سلولش نشسته بود و گل های رزش را پر پر می کرد . با شنیدن صدای تق تقی به میله های پنجره سلولش ، بلند شد .

ساندرز به میله نوک می زد . مورگانا نمیدانست باید با دیدن شاهین راک وود خوشحال باشد یا ناراحت . کمی که دقت کرد ، دید که بپای پرنده ، تکه کاغذی بسته شده ، آرام ساندرز را گرفت و نامه را از پایش باز کرد . نامه ، بوی عطر راک وود را می داد . به آرامی کاغذ را باز کرد .

” مورای عزیزم ،
در زندگی ام اشتباهات زیادی داشتم . از دست رفتن آنابل بخاطر خودسری های من بود و حالا زندانی شدن تو ، بخاطر بچه بازی های من ... قسم میخورم که تو بی گناه بودی و من بخاطر لجبازی این کارو کردم . زمانی که داری این نامه رو میخونی ، من دیگه زنده نیستم که بخوام اشتباه دیگه در حق کسی مرتکب بشم . آگوستوس میره تا اشتباه نکنه و جایی میره که مجازات اشتباهاتشو ببینه ...
پسرت ، راک وود “

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 بهمن 1393 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا لیـــ فایــــ

VS

اگستوس راک وود


سوژه: اشتباه!


صداي باد مثل فرياد زني است كه زير طلسم شكنجه به خود مي پيچد.ناله هايش در راهروهاي سنگي و خلوت بند ساحرگان زندان آزكابان، گم شده و ذهن را به خاموشي فرو مي برد.كمي كه نزديك تر شوي،از لابلاي ميله هاي فولادي مقاوم شده با جادوهاي باستاني،در پرت ترين و دورترين سلول كه روزگاري خانه ساحره شماره يك سياهي،بلاتريكس لسترنج بود، اكنون زني ديده ميشود كه با گام هاي محكم طول و عرض سلول را طي ميكند.گاه مي ايستد...گاهي به ديوار سنگي مشت مي كوبد و گاه شاخه گلي را ميان دست هايش له مي كند... و در پس همه اين ها،از اشك ريختن خبري نيست.

به زمين زير پايش اگر خيره شوي،سرشار است از گل هاي زر پرپر شده و خون آلود. گل هايي كه معلوم نيست در اين برهوت چطور سبز مي شوند ولي با يك نگاه مورگانا،يخ مي زنند.صداي التماسي از بندهاي كناري به گوش مي رسد.
- من بي گناهم!

و مورگانا با افسوس مي انديشد كه هرگز فرصت نكرد اين را اثبات كند...به فكر فرو رفت ...غرق در خاطراتي كه نميدانست چند طلوع و غروب از انها گذشته...


فلش بك:


چوبدستي اش را از دست داده بود. با اين همه خوشحال بود كه ساتين چوبدستي را برداشته و گريخته است. مسلما وزارتخانه به اين نتيجه رسيده بود كه پيدا كردن گربه اي مثل ساتين،نيزل چرخاندن در طويله هيپوگريف هاست.تير و كمانش را هم نداشت و البته خنجر اهدايي مرلين را!
به طرز اسفباري بي دفاع بود.اما در دادگاه چه نيازي به دفاع داشت؟ تنها اگر تصميم مي گرفتند در همان دادگاه او را بكشند.... سرش را تكان داد.به خودش هشدار داد.
- تمومش كن مورا!

پوزخند زد. ديوانه شده بود.درب آهني سلول صداي خشكي دراورد و دختر جواني وارد اتاق شد.
- ليدي؟ بايد حاضر شيد!

بي اختيار لبخند زد. ليدي.... فقط ويولت اينطور صدايش ميكرد.
- چيزي براي آماده شدن ندارم دختر جان! تنها چيزي كه لازم دارم يك حمام گرمه!

و بعد بشكن زد. لباسي بلند از رزهاي سفيد به تنش ظاهر شد. در حالت عادي از اينكه سپيد به تن داشته باشد خوشش نمي آمد.اما الان نياز داشت نشان دهد بي گناه است.لااقل در اين يك مورد.او متهم به كاري شده بود كه اصلا انجام نداده بود. دختر با لحني دستور مانند گفت:
- چشماتو ببند.

مورگانا به ياد شعري افتاد كه به طرزي عجيب با حال فعلي اش منطبق بود. وقتي دختر چشم بندي روي صورتش مي بست آهسته نجوا كرد.
- در كف شير نر خونخواره اي.... غير تسليم و رضا كو چاره اي!

طناب زمختي به دست هايش بسته شد و يك نفر او را به دنبال خود كشيد. سوز را از بين ديوارهايي كه نمي ديد احساس مي كرد و حتي زوزه گرگي كه انگار از چند فرسخي به گوش مي رسيد. اگر در موقعيت مناسب تري بود مطمئنا متوجه مي شد كه اين تنها مي تواند صداي يك گرگينه در بند باشد. اما در آن وضعيت... احساس كسي را داشت كه به پاي چوبه دار مي رود....
صداي درب را شنيد و كمي جلوتر پايش به سنگي گير كرد كه چيزي نمانده بود او را زمين بزند.ظاهرا يك پله! صداي خنده هاي بلندي را شنيد!
- بزنيدش زمين قاااتل!

بي اختيار سرش به طرف صدا چرخيد و صدا ساكت شد. گويي خشمش را احساس كرده باشد.مورگانا اما اميد داشت. به بعضي هايي كه آن بيرون بودند براي نجات خودش اميد داشت. به زور روي صندلي نشانده شد.اما دست هايي كه چشم بندش را بر ميداشتند كمي ملايم تر به نظر مي رسيد. عطر دست ها را بوييد.
- آشا؟

- هيس!

وقتي آشا دستش را نوازش كرد و كنار رفت؛ مورگانا موفق به ديدن فضاي دادگاه شد.سالني با سقف بسيار بلند! انگار در چاه ويل محبوس شده باشد. با ديوارهايي خاكستري و بي روح و صندلي هايي كه بيش از دادگاه به صندلي هاي متروپليتن آتن شباهت داشت.صدايي سبب شد تا چشمانش گشت و گزار را متوقف كنند.
- دادگاه رسمي است. امروز 18 دسامبر.

مورگانا به خودش پوزخند زد. روز تولد آگستوس! و بي اختيار در ميان جمعيت تماشاچيان دنبالش گشت. ديدن موهاي آشفته پسرخوانده اش كه امروز 19 ساله مي شد به طرز غريبي آرامش كرد.و موفق شد مجددا گوشش را بسپارد به منشي دادگاه!
- ما امروز...اينجا جمع شديم كه به اتهمات بانو مورگانا لي...

- اعتراض دارم جناب قاضي! متهمي كه اينجاست محكوم به قتله! نبايد اينطوري خطابش كرد.

قاضي انگار چندان هم از اين اعتراض دادستان بدش نيامده بود.
- اعتراض وارده! نيازي به احترام گذاشتن به يك قاتل نيست!

مورگانا بهت زده انديشيد كه اين چطور دادگاهي است كه از پيش حكمش صادر شده است. صداي منشي را به سختي مي شنيد.
- مورگانا لي فاي متهم به قتل معاون وزير در شب هاليون با طلسم شكنجه است. از اونجايي كه اولين كسيه كه بالاي سر قاتل ديده شده و چوبدستي اش هم در دسترس نيست متهم قريب به يقين قتل محسوب ميشه مگر اينكه ثابت بشه در نيمه شب هالوين اصلا اونجا نبوده! آيا كسي هست كه بتونه شهادت بده؟

مورگانا گيج و سردرگم به شهادت جيمز سيريوس پاتر، آنتونين دالاهوف و لاكريتا بلك گوش كرد كه گواهي مي دادند آن شب او را در حال شكنجه معاون وزير ديده اند در حاليكه مورگانا مي دانست در آن ساعت همه آنها زير گرماي كرسي خانه دامبلدور شكلات مي خوردند. قاضي هر لحظه بيشتر مطمئن ميشد و وكيل هم درمانده بود. قاضي پرسيد
- و آخرين شاهد؟

وكيل به نشانه رد كردن سري تكان داد.
- شاهدي ندارم!

مورگانا آن شب را به خوبي به خاطر داشت. فرياد زد.
- من اگستوس راك وود رو به جايگاه شهود دعوت ميكنم!

قاضي تاييد كرد.
- اين اخرين فرصت شماست!

مورگانا نتوانست برق شوم نگاه اگستوس را ببيند....و کاش دیده بود. دادستان پرسيد.
- متهم مدعيه كه در تاريخ مورد ادعا خونه شما بوده. ايا اين درسته؟

اگستوس به چشم هاي مورگانا خيره شد.
- من اصلا روز هالوين اونو نديدم!

قلب مورگانا ايستاد! آنقدر ناگهاني كه با صداي ساعت به شدت شوكه شد.هرچند كه فقط يك ضربه نواخت.

" رانگ!!!!"


به نظر همه چيز اشتباه مي رسيد. دادگاه اشتباه! شاهد اشتباه! شهادت اشتباه! مورگانا به ياد شب هالوين افتاد.


فلش بك در فلش بك!


تزيينات خانه از چيزي كه بايد در شب هالوين باشد ترسناك تر به نظر مي رسيد.صداي فرياد، ساندرز را از جا پراند و باعث شد تا با بال زدن از راك وود دور شود.
- تو حسادت ميكني مورا. مي ترسي! مي ترسي من از تو بالاتر باشم. مي ترسي كه ارباب بهت اعتنا نكنه!

خشم در چشم هاي مورگانا شعله كشيد! اين اتهام ناحق بود.
- چرت و پرت نگو اگستوس! ندرا هرگز به كسي رايگان چيزي ياد نميده! و چيزهايي طلب خواهد كرد كه دوست نداري!

- اينكه از من چي طلب كنه به تو ربطي نخواهد داشت مورگانا!

- من مادرخونده توام! قول دادم مراقبت باشم!

راك وود چيزي را از گردنش در آورد و به سمت صورت مورگانا پرتاب كرد.
- ديگه نيستي... نميخوام باشي. از زندگي من برو بيرون!

مورگانا ضربه را احساس كرد.آنقدر وقت صرف نكرد كه خون را از روي صورتش پاك كند. غيب شد.ظاهر شدنش با صداي زنگ ساعت همزمان شده بود. يك ساعت پس از نيمه شب!

" رانگ!"


حتي نميدانست كجا ظاهر شده.صداي فريادي به گوش رسيد. اينهاش. اينجاست! ببينيد سرتاپاش خونيه! بگيريديش. و آنقدر گيج و سردرگم شده بود كه نفهميد چه بر سر چوبدستي اش آمده. به نظر مي رسيد بي هوش شده باشد چون وقتي چشم باز كرد در زندان بود. بدون چوبدستي؛بدون تير و كمان و بدون خنجر! چشمهايش را بست. صورتش به طرز وحشتناكي درد ميكرد.
.
.
.
درد به طور ناگهاني برگشت.و باعث شد مورگانا به زمان حال برگردد. يك نفر به او سيلي زده باشد. دقيقا روي همان كبودي.
- بلند شو زنداني!

مورگانا غرق در افكار اصلا متوجه حكم نشده بود. اما لااقل شايسته اين بود كه مجازات گناه نكرده را بداند.
- به چي محكوم شدم؟

صدايي سرد پاسخش را داد.
- ده سال حبس!

آهي كشيد. اشتباه روي اشتباه! وقتي چشم هايش مجددا بسته ميشد صداي زنگ ساعت قابل شنيدن بود.

" رانگ...رانگ...رانگ!"


.
.
.

پايان فلش بك



با سوز سردي حواس دردناكش به زمان حال برگشت. تعجب كرده بود. سلول خود به خود سرد بود اما باد در آن نمي وزيد. سرش را بلند كرد و به در خيره شد. سايه سياهي آنجا ايستاده بود.
- ملاقاتي داري!

بلند شد. بعد از آن همه راه رفتن و حالا نشستن عضلاتش به شدت دردناك به نظر مي رسيد.
- ملاقاتي؟ كي ميخواد يك قاتل رو ببينه؟

قاتل را با تمسخر ادا كرد. صدايي پاسخ داد
- من !

مورگانا خشكش زد. نميدانست چند قرن از شنيدن اين صدا مي گذرد. آخرين بار اين صدا را در دادگاه شنيده بود.با صدايي كه بخاطر استفاده نشدن دورگه شده بود، خس خس كرد.
- اگستوس؟

جوان سرش را پايين انداخت. موهاي جذابش حالا به شدت به هم ريخته به نظر مي رسيد. وقتي خواست جلو بيايد نزديك بود روي يخ ها سر بخورد. مورگانا به طرفش دويد و با دست هاي خوني بازوي او را گرفت.
- مراقب باش!

و وقتي ديد رداي نقره اي او را خوني كرده دستش را كشيد.
- متاسفم! چرا اينجايي؟

اگستوس دست هاي خوني را مورگانا را در دست گرفت.
- مهم نيست. فقط خونه! حق با تو بود.ندرا چيزهاي زيادي رو از من گرفت.من اشتباه كردم مورا!

وقتي خواست دست هايش را ببوسد مورگانا دستش را كشيد.
- آدم دست هاي خوني يك قاتل رو نمي بوسه مرد جوان!

- تو قاتل نيستي!تو مادر خونده مني!

- اما تو گفتي من قاتلم و سرم فرياد كشيدي از زندگي ات برم بيرون!

- اون يه اشتباه بود!

- يك اشتباه ده ساله .

- مورگانا... من.... من...

- هيس!

صداي باد هنوز به همان بدي به نظر مي رسيد اما دست هاي مورگانا دور پسرخوانده اش حلقه شده بود. با اشك هايي كه حالا ديگر جاري شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 26 بهمن 1393 21:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس جیگر
vs
روونا ریونکلاو


سوژه: من اگر جادوگر/ساحره باشم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- لونا، دخترم نمیای صبحانه بخوری؟ چاییت یخ کرد ها!

چشمانم رو باز کردم و روی تخت گرم و نرمم غلتی زدم و نور طلایی آفتاب وارد چشمم شد... با تنبلی و بی حالی بلند شدم و دوباره پدرم از طبقه ی پایین فریاد زد.
- لونا جان؟ بیدار نشدی؟
- دارم میام پدر... نگران نباش!
- باشه دخترم... منتظرتم!

از روی تختم بلند شدم و لباس هامو عوض کردم و جلوی آینه ی اتاقم رفتم.... وحشتناک شدم! موهای طلاییم شدیدا وز وزی و بهم ریخته شده ولی فرصت ندارم مرتبشون کنم، باید اول صبحانه رو بخورم.

با آرامش و در حالی که تلاش میکنم موهای بلندم رو مرتب کنم وارد پلکان میشم که یکهو پام سر میخوره و تا پایین پله ها رو به صورت غلت خوران میرم! پدرم که دیگه به این وضعیت عادت کرده چندان نگران نمیشه، فقط لبخند گرمی میزنه و بهم نگاه میکنه... منم که کمی خجالت زده شدم میرم و کنارش میشینم.
- خوب... امروز برنامه چیه پدر؟ :zogh:
- راستش من امروز یکم کار دارم دختر عزیزم... باید به یک مسافرت فوری برم... که یعنی تو باید خونه رو اداره کنی و غذا برای خودت درست کنی!

من شدیدا ذوق زده شدم و گفتم:
- میشه دوستام رو هم دعوت کنم؟
- گفتم آزادی دخترم... ولی دیگه نه تا این حد! خلاصه که منظورم اینه که بی جنبه بازی در نیار!

من با لبخندی به پدرم نگاه میکنم که شنل خاکستری رنگی میپوشه و از خونه خارج میشه، همونطور که از خونه خارج میشه با صدای پاق بلندی غیب میشه...

به شدت احساس شادی دارم... تا به حال نشده بود که اداره ی خونه به من سپرده بشه و من به همین دلیل شدیدا هیجان زده ام پس در رو میبندم و دوباره میرم تو خونه... به عنوان اولین کارم باید موهام رو مرتب کنم و یک ردای قشنگ بپوشم پس به طبقه ی بالا و اتاق خودم برمیگردم.

همونطور که از پله های قدیمی خونه بالا میرم فکر میکنم که بعد از اینکه ردای جدیدم رو پوشیدم باید چیکار کنم...
پیدا کردم!
بعدش میتونم غذا درست کنم تا وقتی که پدر برگشت هم غذاش آماده باشه و خوشحال بشه!

بالاخره وارد اتاق نامرتب خودم میشم... هوا شدیدا گرفتس پس میرم و پنجره رو باز میکنم و بعد دوباره میرم جلوی آینه و شروع میکنم با شونه ی قرمزم شروع میکنم بر مرتب کردن موهام... آخخخخخ چند تا از موهام رو کندم! الان که فکر میکنم موهام رو ول کنم و برم ردام رو انتخاب کنم بهتره!

با این فکر در حالی که هنوزم سرم رو میمالم میرم به سمت کمد لباس هام ولی همین که درشو باز میکنم...
جییییییغغغغغ!
کل لباس هام ریخت بیرون! حالا چی بپوشم؟ :vay:

یک نگاه به وضع کلی اتاقم انداختم و یک نگاه هم به کپه ی لباس های جلوی پام و متوجه شدم که اتاق انقدر نامرتبه که حتی با وجود چند تا لباس روی زمین چندان تغییری نمیکنه... ولی من باید یک لباس خوب بپوشم! همین که گفتم...

پس روی زمین نشستم و مشغول جدا کردن ردا ها و لباس ها شدم... بالاخره موفق شدم! یک ردای آلبالویی با حاشیه های گلدوزی شده، خیلی قشنگه همینو میپوشم...

بالاخره موفق شدم بعد از مقداری درگیری با ردا بپوشمش... فکر کنم بهتره برم کمی جارو سواری کنم، مطمئنم بهم انرژی میده و بعدش هم میتونم برم غذا رو درست کنم.

با این فکر دوباره از پله ها پایین میرم و در خونه رو باز میکنم، هوا گرم و آفتابیه و برای یکم جارو سواری خیلی عالیه! پس جاروم رو برمیدارم و سوار میشم در همین حال که دارم روی هوا میپرخم و اوج میگیرم و صورتم از برخورد باد حاصل از شتاب جارو خنک میشه یکدفعه...
شاتالاپ!
و من با مردی سالخورده که اونم سوار جاروی خودش شده برخورد میکنم و باهاش چشم تو چشم میشم!
- شرمنده آقا! اتفاقی بود! یک لحظه حواسم پرت شده بود! :worry:
- نگران نباشید خانم جوان... من حالم خوبه! ولی لطفا از این به بعد بیشتر دقت کنید!
- چشم.
- اصلا شما گواهینامه دارید که اینطوری روی هوا پرواز میکنید؟
- به مرلین من گواهینامه ی پایه یک هیپوگریف سواری دارم!
- دخترم شما یادت میاد قبل از خروج از منزل چیزی خورده باشی؟
- من هیچی نخوردم!
- مطمئنی؟!
- معتاد پدر گرامی خودتان است!

بعد از این مکالمه ی کوتاه و یکم سرخ شدن، من فهمیدم که جارو سواری اصلا فکر خوبی نیست پس تصمیم گرفتم برگردم به خونه و غذا رو درست کنم.

اینبار با احتیاط کامل روی زمین فرود اومدم و از روی جارو پیاده شدم و جارو رو تو حیاط گذاشتم و خودم وارد خونه شدم.

به ساعت نگاه میکنم، ساعت 5 بعد از ظهره! باید یک غذای خوب درست کنم که وقتی پدر هم برگشت خوشحال بشه... آهان! ژامبون درست میکنم! خوب چطور باید درست میشد حالا؟! در همون حال که فکر میکنم میرم و چند تا ژامبون برمیدارم و زل میزنم بهشون... انگار که خودشون میتونن طرز تهیشون رو بهم بگن... ولی اونا که اینکارو نمیکنن، پس میرم و شعله ی گاز رو روشن میکنم و در همین حین انگشتم رو هم میسوزونم ولی در عوض ژامبون رو میندازم در ماهیتابه و شعله رو هم تا آخر زیاد میکنم تا ژامبون ها زود تر درست بشن و خودم هم به اتاق نشیمن برمیگردم و مشغول مطالعه ی مجله ی طفره زن چاپ دیروز میشم.

همچنان که دارم مجله رو نگاه میکنم و مجذوب تصاویرش شدم بوی عجیبی رو حس میکنم... بوی ژامبون نمیتونه باشه! بیشتر شبیه بوی سوختنیه... سوختنی؟! همچنان که در فکرم با تمام سرعت به آشپزخونه میرم و با دیدن ماهیتابه ی در حال سوختن چوب دستی میکشم و اولین افسونی که به دهنم میاد رو میگم:
- اینسندیو!

و در کمال تعجب میبینم که آتیش بالا گرفت و سقف و پرده هارو هم سوزوند! شدیدا میکنم و نفسم بالا نمیاد... باید سریع از اینجا برم بیرون و خودمو نجات بدم... پس با این فکر میدوم و از در میرم بیرون و به خونه ی در حال سوختنمون نگاه میکنم... نمیدونم باید به پدر چه جوابی بدم... همینطور که دارم به خونه و پدرم فکر میکنم یکهو صدای پاق بلندی به گوش میرسه و از جام میپرم.

- لونا؟! تو چیکار کردی دخترم؟!
- واقعا ببخشید پدر! تقصیر من نبود من فقط میخواستم خوشحالت کنم!

ولی ناگهان...

میان رخت خوابش با بدنی خیس عرق از خواب میپرد...

- چه خبرته بوقی؟! چقدر تو خواب صحبت میکنی...

- لامصب میدونی داشتم چه کابوسی میدیدم؟

- چه کابوسی میدیدی آرسی؟

- بیخیال رودولف... فقط بگم که مربوط به ساحره ها بود!

- باید بعدا واسم تعریفش کنی حتما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه برادری

فرد & رون ویزلی



ارام و با قدم های محکم راه می رفت.صدای پاهایش فضا را پر کرده بود، سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود حتی پرندگان نیز مانند همیشه سر و صدا نمی کردند .انگار در دنیا هیچ صدایی جز صدای پاهای او نبود.انگار تمام دنیا می دانشتند که فاجعه ای در شرف اتفاق است.
قلعه ی هاگوارتز از دور قابل مشاهده بود.هاگوارتز شکوه و عظمت خود را به ویرانی جنگ داده بود و جز ویرانی چیزی ازش نمونده بود.
ایستاد و به هاگوارتز نگاه کرد . منتظر گرفتن انتقام از کسی که سالها موجب کاهش قدرتش شده بود و تا او را از بین نمی برد نمی توانست ارام بنشیند.
زنده ماندن ان پسر خطری جدی برایش بود . دوباره به راه افتاد . کمی بعد مرگخوارانش که هاگوارتز را محاصره کرده بودند را دید . مرگخواران با دیدن اربابشان تعظیم کنان راه باز کردند تا بتواند عبور کند.

فلش بک اول


پسری با مو های پرکلاغی پشت پنجره ایستاده بود و به ولدمورت که به یارانش پیوسته بود نگاه می کرد . احساس خاصی داشت.
رون و هرمیون دست در دست یکدیگر ایستاده بودند و مانند هری از پنجره به بیرون نگاه می کردند انها نیز وقوع فاجعه ای را پیش بینی می کردند.


فلش بک دوم
سکوت در همه جا حاکم بود و هیچ کس قدرت سخن گفتن را نداشت. بالاخره ولدمورت این سکوت درد ناک را شکست...

- پاتر بیرون بیا و خودت رو تسلیم من کن.بیا و با سرنوشتت روبه رو شو.سرنوشتی که زود تر از اینها باید با ان رو به رو می شدی.
صدای ولدمورت در همه جا طنین می انداخت .

- مردم هاگوارتز اگر پاتر را تسلیم من کنید خانواده هایتان سالم می مانند و صدمه ای به انها می زنم.

دقایقی بعد

مردم داخل هاگوارتز چوبدستی به دست بیرون امدند و در مقابل لشکر ارباب تاریکی ایستادند و چوبدستی های خود را بالا گرفتند .

-فکر کردی ما هری رو تسلیمت می کنی؟اگر اینجوری فکر کردی پس اشتباه فکر کردی.

ولدمورت با کمی دقت جوانی را که این حرف را زده بود را شناخت ،رون ویزلی
رون محکم تر از قبل ایستاده بود وبرای اولین بار در چشمان قرمز ولدمورت خیره شد.
-بهتره کنار بری.البته اگر می خواهی زنده بمانی
-حاضرم بمیرم اما در مقابل تو زانو نمی زنم و تسلیم نمی شم...
مردم هاگوارتز و مرگخواران اماده مبارزه شده بوند که ناگهان ...
-دنبال من می گردی؟
همه به سمت صدا برگشتند.هری پاتر بالای پله ها ی هاگوارتز ایستاده بود و به چشمان دشمن خونی خود چشم دوخته بود.بعد از چند دقیقه ارام و پیوسته و همچنان که خیره به چشمان دشمنش بود از پله ها پایین امد و کمی بعد دو دشمن خونی در مقابل یک دیگر ایستاده بودند .چشم در چشم...

-تو منو می خوای مگه نه؟پس به بقیه چیکار داری؟

سپس چوبدستی اش را در مقابل چشم همه انداخت و تسلیم شد.چشمان همه از تعجب گشاد شده بود .
لبخندی تمسخر امیز بر لب های ولدمورت نشست. چوبدستی اش را بالا اورد و به سوی هری پاتر گرفت و ...

-آوادا کداورا

نور سبز خیره کننده ای فضا را پر کرد .
جسم بی جان رون ویزلی بر روی زمین بود
لدمورت تعجب کرده بود .
این پسر از کجا سر و کله اش پیدا شده بود؟پس هری پاتر کجاست؟

به محلی که رون ویزلی در انجا بود نگاه کرد... اکنون جای او تنها یک شخص بود ان هم هری پاتر!!!

-اکسپلیارموس

ولدمورت نتوانست طلسم را دفع کند و ....

ساعتی بعد

پیکر بی جان ولدمورت بر روی زمین افتا ده بود و مرگخواران نیز متفرق شده بودند.
ان سو تر پیکر بی جان رون ویزلی بر روی زمین بود.هری بالای سر رون رفت ، دوستی که او را برادر خود می دانست و برادری که حاضر شد با یک معجون به جای هری پاتر به مقابل ولدمورت برود.
برادری که از روی برادری مرد.
روحش شاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1393 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه برادری

فرد & رون ویزلی

هو هو...
صدای جغد قلب شکسته ی خانه ی ویزلی ها از روی درخت سیب می آمد. جغد از شدت سرما به خود میلرزید و بال خود را به طور بغل کردن دور خودش پیچیده بود. هر لحظه که از درخت دور میشد، قلبش بیشتر غمگین میشد، زیرا او دوست داشت به جغد کمک کند اما.. نمیشد. آنقدر عجله داشت که نمیدانست در این هوای سرد و مه آلود به کجا میرود. اما خیلی دوست داشت که از خانه دور شود و همه را ترک کند. لحظه ای ایستاد. به جز صدای پای خودش صدای پای دیگری که روی سنگ ها خش خش میکرد را میشنید که میدوید. میدانست که پشت سرش است. پس به سرعت دوید، اما سنگ های زیر پایش مانع سریع دویدنش بودند. صدای کلفتی که گویا صدای جرج بود آمد. رون هیچ چیز نمیشنید چون با دو قل دعوا گرفته بود. هر چه سریع تر دوید، دوید و دوید. نمیدانست چه کار کند. از آن طرف نمیتوانست هرمیون را ترک کند. در حال دویدن کیف پارچه ای اش را باز کرد. دنبال چوبش میگشت تا آن را بردارد چون نمیدانست به کجا آپارات میکند. خون روی لبش را پاک کرد. وقتی چوب را برداشت به سرعت آپارات کرد. جرج در دود سفید غلط میزد، از آنجایی که همه جا را مه فرا گرفته بود از برگشتن به خانه منصرف شد و کنار یک سنگ بزرگ نشست.

فلش بک!

صدای نرم و لطیف هرمیون آمد که با حالت ناز و عشوه میگفت:
-رون، عزیزم، چیزی نمیخوای دیگه برات بیارم؟

رون بلند شد و گونه ی هرمیون را بوسید، با صدای کلفتش گفت:
-نه جونم، عشقم بشین.

بعد از صدای جیر جیر صندلی همه جا به سکوت فرو رفت اما در دقایقی بعد صدای کوبیدن قاشق به بشقاب به گوش میرسید. او فرد بود که از عصبانیت قاشق را به بشقاب کوبیده بود. هرمیون و رون وقتی صدای کوبیده شدن قاشق را شنیدند، ترسیدند و به فرد نگریستند. فرد همش به این طرف و آن طرف نگاه میکرد. قاب های عکس رون و هرمیون را نگاه میکرد، هر لحظه که به عکس آن ها چشم میدوخت بیشتر عصبی میشد. تحمل عزیزم و عشق گقتن این دو را نداشت. دلش میخواست بلند شود و رون را بزند. صندلی را عقب کشید، صدای جیر جیر بلندی از صندلی ایجاد شد. بدون تشکر از سر میز بلند شد و دوان دوان از پله ها بالا رفت، تق، تق، تقی که به خاطر دویدن بر روی چوب ها به گوش میرسید همه را آزار میداد.

رون و هرمیون از ترس دست هم را گرفته بودند، و بازوانشان را به هم میمالیدند. صدای باز و محکم بسته شدن در از دور به گوش میرسید. لحظه ای بعد هرمیون فکر کرد که فرد دارد اتاق را به هم میریزد پس بلند شد و به سمت اتاق جرج رفت. اتاق جرج زیبا و روشن بود. به طوری که زیبایی اش به انسان آرامش میداد. آن طرف تر روی تخت مرتب و تمیز جرج خیلی ناز خوابیده بود اما هرمیون مجبور بود جرج را بیدار کند. جرج به آرامی از روی تخت بلند شد. لحظه ای با تعجب به هرمیون نگاه کرد. با این که هیچ کدام حتی یک کلمه هم از زبانشان خارج نشده بود اما جرج فهمید که ماجرا چیست. نگاه معصومانه ی هرمیون همه چیز را مشخص میکرد. پس به سرعت دوید، صدای پایش بر روی چوب ها می آمد. در که نیمه باز بود را کامل باز کرد و به سرعت با همان صدای تق تق از پله ها بالا رفت. آری حرف هرمی درست بود، وقتی جرج در را باز کرد با چیز عجیبی مواجه شد. اتاق فرد که هیچ وقت حتی یک آشغال هم روی زمین نداشت هم نداشت به وحشتناک ترین اتاق دنیا تبدیل شده بود.

فرد از عصبانیت روی تخت نشسته بود و بلند نفس نفس میزد. جرج به آرامی کنار او نشست. دست چپش را آرام روی دوش فرد گذاشت و گفت:
-رفیق، ماجرا چیه؟

فرد از چشمانش اشکی سرازیر شد. به کف چوبی اتاقش نگاه میکرد. با آرامش گفت:
-من عاشقش بودم و اون حتی یه لحظه هم متوجه این نشد اما عاشق رون که از بچگی از اون بدش میومد شد.

جرج آرام و با آرامش گفت. گفت:
-هرمی رو میگی؟

بیرون از اتاق!
هوای سرد و سنگین. ساکت ساکت. بوی سکوت می آمد. سکوت، سکوت و باز هم سکوت. لحظه ای سخن گفتن باعث به هم ریختن آن جو سنگین میشد.رون به هرمیون چپ چپ نگاه کرد و دوباره گوش خود را به در چسباند. صدای پچ پچ دو قل می آمد که فقط نام هرمیون از میان آن ها شنیده میشد. لحظه ای همه جا ساکت شد. ناگهان صدای (تاراق) از داخل اتاق آمد. فرد با صدای بلند داد زد:
-من عاشقشم! عاشق کسی که عاشق رونه.
رون ویزلی محکم در را باز کرد و به سمت فرد دوید. یقه ی فرد را گرفت و گفت:
-با چه جراتی به زن من نظر داری بی شعور؟!

فرد ویزلی سیلی ای به گوش رون زد.. رون روی زمین افتاد. صدای افتادنش بر روی کف چوبی گوش را به درد می آورد. دستش را آرام به سمت لب خونینش برد. دستش را روی آن مالید و نگاهی به آن انداخت. خونی بود.. به سرعت بلند شد و دوان دوان به سمت اتاق خودش و هرمیون رفت. کیف پارچه ایی که جرج و فرد برایش خریده بودند را برداشت. نگاهی به تخت دو نفره ی زرد و قرمزشان کرد. اشکی ریخت و شروع به دویدن کرد. ا ز پله ها پایین آمد و و در را محکم بست!

پایان فلش بک، منطقه ی آپارات شده!

رون روی زمین افتاد. سه مرگخوار که بالای سرش بودند به او شکنجه روانی وارد میکردند. یکی از مرگخوار ها که چوبش را در دستش میچرخاند با صدای مسخره اش گفت:
-احمق! با ما همگروه شو تا به زن و برادرانت کاری نداشته باشیم.

رون اشکی از چشمان قهوه ای اش ریخت. بغض گلویش را گرفته بود، گویا میخواست بلند گریه کند اما غرورش نمیگذاشت. با صدایی بلند گفت:
-نه! هیچ وقت.

اکوی صدای او در تمام اتاق پیچید. اتاق؟ نه آن اتاق نبود. یک تالار بود! گویا به تالار اسرار آپارات کرده بود! مجسمه ای که روی دیوار بود این را اثبات میکرد. هوای خشن در همه جا موج میزد. رون سرش را چرخاند. به چشمان تخلیه شده ی باسیلیسک نگاهی انداخت. دندان کشیده ی آن. مرگخوار سبزپوش با آرامش به سمت او میرفت. مرگخوار بلند داد زد
-کروشیو!

لحظه ای تمام دنیا برای رون جهنم شد. درد استخوان هایش باعث میشد تا بیشتر از این زندگی خسته شود.پا های خود را به شکمش متصل کرد و دستانش را دور پایش حلقه کرد. از زجز گزدنش را خم و راست میکرد. دیوانه وار داد میزد. چشمانش میسوخت. قلبش تاپ تاپ میزد.
فردا صبح!

صدای آواز گنجشکان و بلبل های سحرخیز مکان را زیبا تر از شب نشان میداد. حتی صدا هم روی درختان تاثیر داشت. در تاریکی شب شکوفه ی درختان معلوم نبود اما صبح شکوفه ها در میان شاخه ها جولان میدادند. صدای خش خش سنگ ها، غلط زدن برگ روی سنگ، رقصیدن بلبل ها در هوای پاک، همه با هم یک فضای رمانتیک را نشان میدادند. صدای خش خش سنگ ها از دور می آمد. لحظه ای چشمانش را باز کرد. همه جارا تار میدید. دو نفر که یکی با لباس قرمز و دیگری با لباس آبی تیره به سمت او می آمدند. آری فرد و هرمیون بودند. با سرعت به سمت او می آمدند...

لحظه ای بعد فرد و هرمیون به جرج رسیدند. فرد با کمال آرامش گفت:
-رون کجاست؟

جرج خمیازه ای بلند کشید و آرام از جایش برخاست، با بی حوصلگی گفت:
-نمیدونم! فکر کنم آپارات کرده!

هرمیون نگاهی پر از تعجب به جرج و فرد کرد. با تعجب فراوان گفت:
-میدونم کجا آپارات کرده!

منطقه ی آپارات شده!

تالار اصرار در سکوت سنگینی فرو رفته بود. فقط صدای چکیدن قطرات آب روی زمین شنیده میشد. ناگهان دود سفیدی آمد. بی صدا ترین آپارات. فرد و جرج دستانشان را به دست هرمیون قفل کرده بودند تا موقع آپارات از هم جدا نشوند. فرد، جرج و هرمیون در تالار ساکت و آرام دست در دست، کنار هم دیگر ایستاده بودند. آن طرف تر روی صندلی چوبی، رون ویزلی با صورتی زخمی به حالت خمیده در آمده و خوابیده بود. مرگخوار ها هم روی صندلی خودشان خوابیده بودند. فرد با قدم های آرام به سمت طنابی که به رون وصل بود رفت. آرام گفت:
-پسر، بیدار شو! اومدیم نجاتت بدیم.

رون به آرامی پلک خود را باز کرد، وقتی سرش را کمی به راست چرخاند با فرد مواجه شد. فرد معصومانه به رون نگاه میکرد اما رون اخم تلخی کرد و داد زد:
-لعنتی! بعد اون بلایی که سرم آوردی نیازی به نجات از طرف تو ندارم.

اما رون خبر نداشت که مرگخوار ها بیدار میشوند. هنوز داد میزد که ناگهان همان مرگخوار با صدای مسخره اش گفت:
-به به! برادرا و زن آقا جمعن. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ من شوخی ندارم.

فرد طناب رون را سریع برید و رون را پشت خود نگهداشت. مرگخوار ها به حالت یکی جلو، دوتا عقب ایستاده بودند. یکی از مرخوار ها بلند گفت:
-کروشیو!

ناگهان فرد روی زمین افتاد. درد را لا به لای استخوان هایش حس میکرد. دلش میخواست از ته دل داد بزند اما از شدت درد نمیتوانست. رون و جرج با چشمانی تعجب زده به فرد نگاه میکردند. رون سریع برگشت و داد زد:
-هرمیون، تو برو!

هرمیون هم داد زد و گفت:
-من نمیتونم شما رو تنها بذارم.

رون اصرار کرد و ناگهان صدای آپارات آمد. جرج سریع به آن کسی که داشت فرد را زجر میداد طلسمی پرتاب کرد و کروشیو خنثی شد. فرد بلند شد. چوبدستی خود را بداشت و گفت:
-سکتوم سمپرا!

مرگخوار چپی پرتاب شد و سرش به سنگ خورد. خونریزی شدیدی داشت. لحظه ای بعد با چشمان باز مرد. مرگخوار وسطی دستش را مشت کرد و بالا برد. هشت مرگخوار دیگر از میان چشمه بیرون آمدن و با فرد، جرج و رون شروع به جنگ کردند. فرد سرش را تکان داد، جرج نگاه تعجب آمیزی به فرد کرد و به رون گفت:
-پیمان برادری!

رون چشمانش را بست. چوبش را موازی با چوب فرد و جرج کرد. فرد،رون و جرج به ترتیب گفتند:
-ایمپدیمنتا، استوپیفای، کانفریگو!

ناگهان موج عجیبی در تالار ایجاد شد. قرمز،آبی و سفید مخلوط شده بودند. لحظه ای طلسم به زمین خورد و.. تمام تالار منفجر شد. فرد و جرج زخمی روی زمین افتاده بودند. رون هم سرپا مانده بود. فرد و جرج آرام بلند شدند. جرج گفت:
-حالا بهت برادریمون ثابت شد؟

و همه هر هر زدند زیر خنده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!