جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1388 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مای لرد... ... مای لرد... ... مای لرد...

می خوام به خاطر نتیجۀ دوئل:

1- به آبرفورث تبریک بگم.
2- عجالتا ایوان رو به خاطر رای ناعالانه ای که داده، به دوئل دعوت کنم.

البته بعد از ایوان نوبت خودتونه. داور هم، اگه ایوان هم موافق باشه، شما و تد ریموس لوپین.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/28 1:54:56
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/28 2:26:40
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1388 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل آبرفورث دامبلدور و مورگانا لی فای:

با عصبانیت ناسزایی گفت و پشت بلوک آجری نیمه خرابی سنگر گرفت.صدای مورگانا را میشنید که فریاد میزد:مثل موش تو تله گیر افتادی.به زودی میری پیش برادر نازنینت.فقط امیدوارم اون دنیا بز هم داشته باشن!
آبرفورث انرژی اش را جمع کرد و سعی کرد موقعیت خودش را تحلیل کند.بازوی چپش خراش برداشته بود.مچ پایش در رفته بود و از زخم پیشانی اش خون جاری بود.
باید کاری میکرد وگرنه تا دقایقی دیگر مورگانا دخلش را می اورد.
به طرز کاملا اتفاقی توجهش به لوستر فلزی و سنگینی که بالای سر مورگانا بسته شده بود جلب شد.
نباید فرصت را از دست میداد.این تنها را برای پیروز بود.نقسش را در سینه حبس کرد و بیرون پرید.مورگانا هم بیرون امد و چوب دستی اش را به طرف او گرفت.ولی لحظه ای بعد با تعجب فراوان نگاهش به مسیر طلسم ابرفورث جلب شد.طلسم سرخ رنگ از بالای سرش گذر کرد و بعد از برخورد با لوستر قدیمی منفجر شد.
فرصتی برای فرار نبود.مورگانا از سر خشم فریادی زد و لحظه بعد صدای مهیبی همراه با گرد و خاک فراوان توجه همه را به خود جلب کرد.
پروفسور فلیت ویک ریز نقش با اخرین سرعتی که برایش مقدور بود به سمت مورگانا دوید و همان طور با صدای بلند میگفت:آبرفورث...چیکار کردی؟بهتون گفته بودم از طلسم های سنگین استفاده نکنین.این تازه جلسه دوم اموزش دوئل بود!یکی یه شقا بخش خبر کنه...

امتیازات لرد ولدمورت:
آبرفورث دامبلدور 28 امتیاز،مورگانا لی فای 27 امتیاز

امتیازات ایوان روزیه:
آبرفورث دامبلدور 27 امتیاز،مورگانا لی فای 26 امتیاز

نتیجه:
آبرفورث دامبلدور 27.5 - مورگانا لی فای 26.5

برنده آبرفورث دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام تامی!

اومدم دخترمو ازت پس بگیرم! بلا هم پشت سر من وایستاده.. موهاشو هم صاف کرده!

دخترمو پس بده وگرنه مجبور می شم به دوئل دعوتش کنم. این باعث ننگ خاندان دامبلدور و کل جامعه ی سفید جادوگرانه که دختر دامبلدور زن تام بشه.

این دختره از ابتدا یه جور خاصی بود. من فکر می کردم حداقلش یه سوسانو میشه برای باباش.. ولی شد خواهر سیندرلا!

مخلص کلام اینکه یا برمیگرده یا اینکه با من دوئل می کنه!

نکته: بلا هم پشت صحنه داره برام دست می زنه!

سوژه ی پیشنهادی من: قدح اندیشه!
زمان: از همین حالا..!

داور: به کله ی کچلت اطمینان دارم!

پ.ن مهم!: این یک درخواست یک طرفه ست. در هر صورت میام دخترمو پس بگیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 26 فروردین 1388 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر لرد کچل من مي خوام که ديدالوس ديگل رو به دوئل دعوت کنم لطفا.البته من مرگ خوار نیستم ولی مای لرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوری در 1388/1/26 20:49:24
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 26 فروردین 1388 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تنها چیزی که می دید تاریکی محض بود، دراز کشیده، درون بستری که بوی نم می داد...
با گذشت هر ثانیه، تخت روان سقف دارش(!)، یکبار بالا و پایین می رفت.
بلاخره فهمید! پیکرش بر روی دست های یک جمعیت بود، اما چه کسانی و چرا؟

- میگن مسموم شد...
- آره، مث اینکه کنسرو فاسد خورده بود.

چوب براق و تمیز تابوت زیر نور خورشید می درخشید، تنها چیزی که سکوت حاکم بر فضای گورستان را در هم می شکست، پچ پچ بی وقفه ی افرادی بود که با رداهایی سیاه رنگ، به آرامی پشت حاملان تابوت حرکت میکردند.

- مرلین از گناهاش بگذره، ببین چه جمعیتی واسه تشییعش اومدن!
- مرلین هم بگذره، همین جمعیت نمیگذرن!

جادوگر جوان پس از شنیدن پاسخ همراهش، با تاسف سرش را تکان داد و به تابوتی که هر لحظه دورتر می شد چشم دوخت.

چیزی نگذشت که بدن بی جان عله پاتر کبیر از روی دست مدیران پایین آمد و همراه با تمام خرت و پرت های سی ام اسی و زوپسی و سیم سروری اش، زیر کپه ای از خاک سرد مدفون شد.
آرامگاه باشکوهی بود.

آنیتا دامبلدور، با چشم هایی سرخ که در آن ها اشک حلقه زده بود جلو آمد و طوماری را که در دست داشت باز کرد:
- عله ی کبیر نیز رفت. با وجود تمام زحماتی که برای جامعه مان کشید، با وجود تمام تلاشی که برای یکبار لاگین کردن در هر سه هفته، محتمل شد، با وجود آن همه نسخه ها و برنامه های جدید، با وجود آن همه محبت... چه زشت و چه زيبا... توي تابوت تنها هستش ! چه ثروتمند چه فقير... توي كفن نداره جيب! یوهاهاهاا! اون که دیگه بر نمیگرده! حالا که عله مرده من مدیر برترم! احترام بگذارید و بعد برین سر کاراتون، یوهاهاها!

و این چنین شد که ساعاتی بعد، نسیم شبانگاهی در گورستان تاریک و سوت و کور، وزیدن گرفت و ناله های مرده ی تازه اضاف شده به گورستان را، در های و هوی خود، خفه کرد.

اسمت چیه !؟

- جیـــــــــــــــغ!
- ببند فکتو مرد گنده! ملت مردن (خوابیدن)!

این جمله از دهان مرده ای رنگ پریده بود که سرش را اندکی از داخل گورش بیرون آورده و به عله که جیغ میزد و فرشته ی مرگ که در کنار او ایستاده بود چشم غره می رفت.
عله با چشم هایی نگران به پیک مرگ خیره شد که عینک مطالعه ی روی بینی اش را با دستش جا به جا کرده و طوماری بلند را بررسی می کرد.

- هومم...سابقه ات خرابه پسر، هری پاتر، این پسر پاک که از قضا زنده هم موند، شاکی های فراوان داره، شکایت از طرف خانواده ی دورسلی برای پر کردن خونه از نامه، منفجر کردن نصف اتاق نشیمن، سر کار گذاشتنشون با یه نامه ی مشنگی، هومم..حتی عموت نوشته توی دوازده سالگی اونو از پنجره اتاقت به پایین پرتاب کردی، البته بگذریم از یه مار برزیلی که توی خیابونای یه شهر مشنگی گیر افتاد و زیر شکنجه اسم تو رو برد که باعث آزادیش شده بودی و و و ...!

رنگ از رخسار عله پریده بود، پیک ابرویی بالا انداخت و طومار را برگرداند، سپس ادامه داد:

- اوووووهه! تمام اون قبلیا فقط مال هری پاتریتت بود، و اما در مورد عله پاتر! نچ نچ نچ...نیگاش کن! بذا ببینم، سوءاستفاده از کاربران سایت برای تکمیل فرهنگنامه ی شخصی، مورد ضرب و شتم قرار دادن نمید با استفاده از سیم سرور، پایکوبی بر روی سیم سرور سایت برای دورهم بودن، داشتن منطق بسیار بالا، بلاک هزاران جوان بی گناه و داغ دار کردن خانواده هایشان، عدم تعویض آواتار یا به عبارتی میشه رعایت نکردن بهداشت فردی، ضمن اینکه کلیه ی ممد های خارج از ایفای نقش که به قصد دوستیابی وارد سایت شده و به فاطی هاشون نرسیده بودن، علاوه بر توحید ظفرپور که اظهار داشت شماره ی اما واتسون رو داشتی اما بهش ندادی، ازت شکایت کردن! واقعا که تو چقدر بی رحم و شفقتی بشر، این همه جون از این و اون گرفتم هیچ کجا مث تو رو ندیدم! چه توضیحی داری!؟

اما پیک مرگ پاسخی نشنید چرا که عله پاتر با چهره ای مبهوت فقط به آن لیست بلند بالا و نام آخر آن که "هدویگ" و دلیل شکایتش "بیرون نیامدن از قفس تا لحظه ی مرگ!" بود، چشم دوخته و فکش لحظه به لحظه پایین تر می افتاد.

اما پیک مرگ، وقتی برای تلف کردن نداشت، پس دقایقی با چهره ای متفکر به عله نگاه کرد و بعد دست او را در دست گرفت و قبل از ناپدید شدنشان بود که...
مرده شور، گورکن و سرایدار(!) آن گورستان مشنگی که مردی میانسال و افتاده بود، فانوس به دست از میان تاریکی بیرون آمد و چشمش به عزرائیل و عله افتاد.

صحنه اسلمشن شد،
مرده ها یکی پس از دیگری سر های مشتاقشان را از گور ها بیرون آورده و دستها را به زیر چانه ها زدند، عله خوشحال از آنکه کسی برای نجاتش سر رسیده دوباره فکش را برای داد و فریاد باز کرد، فانوس به آرامی از دست مرد افتاد و ...
صحنه ی عادی برگشت:
- عزرائیل!
- مرده شور!
در مقابل دیدگان متعجب عله، مرده شور و پیک مرگ یکدیگر را در آغوش گرفتند. پیک لبخندی زد و مرد را کمی از خود دورتر نگه داشت و نگاهی به سرتاپایش انداخت:
- کار و کاسبی چطوره پیرمرد؟
عله:

و در سومین ساعات صبح روز بعد، بلاخره گپ دوستانه ی پیک و مرده شور پایان یافت و عله پاتر، سرشار از اضطراب، دست در دست پیک مرگ و با چهره ای رنگ پریده به سمت دنیایی حرکت کرد که در آن باید پاسخ می داد.
پاسخ میداد به آرشام، به توحید ظفرپور، به مهمان ها و ممد ها و مشنگ ها، پاسخ میداد به جامعه ی جادوگری برای تربیت چنین فرزندانی!

مرلین برای عله آتش افروخت...
دروغ چرا؟ یکم دلم براش سوخت.
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته،
اما به اینجا که رسیده باخته.

لالای لای!
قصه ی ما به سر رسید، هری به قطار کینگز کراس نرسید...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 26 فروردین 1388 03:26
نمایش جزئیات
آفلاین
فرانک و کینگزلی:
به زودی سوژه شما تعیین میشه.و همونطور که خواستین دوئلتون بدون تعیین مدت زمان خواهد بود.

زاخاریاس اسمیت:
حرفهای خطرناکی میزنی...نظرت چیه با ارباب دوئل کنی؟

متاسفانه فرانک لانگ باتم همونطور که میبینین در حال دوئل با کینگزلیه.و ظاهرا شما برای دوئل باید کمی صبر کنین.در این فاصله میتونین چند ماگل برای آرامش اعصابتون بکشین.

----------------------------------
ضمنا مهلت دوئل بادراد ریشو و آلبوس سوروس پاتر سه روز تمدید شد.یعنی تا 12 شب پنجشنبه 27 فروردین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/1/26 3:34:19
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1388 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
متاسفانه يه مدت تو سايت نبودم و تو اون مدت فرانك من رو به دوئل دعوت كرد. من فقط می خواستم بگم دعوتش رو با كمال ميل قبول می كنم و حاضرم باهاش دوئل كنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1388 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت آقای کچل سیبیلو ببخشید پر موی بی سیبیل باز هم ببخشید،کچل بی سیبیل یا به قول مرگخوار ها مای لرد!!

من فرانک لانگ باتم را به دوئل دعوت میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1388 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
انتقام

خسته و زجر کشیده، گردنش را چرخاند و به زخم تازه ای که بر روی کتفش ایجاد شده بود، نگریست. خشم سرتاسر وجودش را فرا گرفت، خشمی عمیق که ناشی از کینه ای فرو خورده بود.

سه سال تحقیر، سه سال ضربات مکرر تازیانه که بر پشتش فرود آمده بود، سه سال شکنجۀ گوناگون که متحمل شده بود. با خود اندیشید: ارباب! همیشه اینقدر قوی نمی مونی. یه روزم تو آسیب پذیری و اون روز، انتقام این همه آزار و اذیتی که به من رسوندی، ازت می گیرم.

بارها سعی کرده بود در چشمان اربابش چشم بدوزد و با تمام وجود تف غلیظی را به صورتش پرتاب کند، ولی اربابش باهوش تر از آن بود که به او مجال چنین کاری را بدهد. در حسرت یک لحظه بود که از آن استفاده کند و زهرش را بریزد. آیا سرانجام فرصت آن فرارسیده بود؟

به مرد نگریست که روبرویش و پشت به او نشسته بود و زنجیر جدیدش را به زمین میخکوب می کرد. برنامۀ بعدی چه بود؟ آیا قرار بود ریسمانی که به گردن مخدوم خود داشت بگشاید و حقارت زنجیر را بر وی تحمیل نماید؟

به سر طاس اربابش نگریست که زیر نور آفتاب برق میزد. عرق از سر و رویش می چکید ولی همچنان با پشتکار به محکم کردن زنجیر ادامه می داد.

می توانست لبخند شرورانۀ ارباب را مجسم کند: لابد داره از تصور آثار زنجیر، روی گردنم، لذت می بره و شادیشو زیر زبونش مزمزه می کنه!

احساس کرد دیگر تحملش به پایان رسیده. پس کو آن خصیصۀ خانوادگی؟ کو کینه ای که خاندانش بدان معروف بودند و همه کس، از آن وحشت داشت؟

تمام زجرهایی که کشده بود به خود یادآوری کرد، روزی که اربابش، همسر دلبندش را از او جدا کرد و به آن مرد بیابانگرد فروخت. زمانیکه پسرش را برای طایفه قربانی کردند. تازیانه هایی که خورده بود. ناسزاهایی که شنیده بود. بار سنگینی که هر روز بر پشتش نهاده و مجبور به حمل آن میشد.

نه... دیگر تحمل نداشت. به مرد نزدیک شد. گردن برهنۀ مرد به راحتی در معرض فرود هر خنجر و شمشیری بود، ولی او برای انتقام، به خنجر و شمشیر نیاز نداشت.

سرش را به سرعت پایین آورد و دهانش را تا می تونست باز کرد. مهره های گردن اربابش را به زیر دندان گرفت و با تمام قدرت، فکش را بست. صدای شکستن استخوان های مهرۀ گردن مرد را در زیر دندانهایش، هم شنید و هم حس کرد. خون به داخل دهانش پاشید و مزه اش را با تمام وجود چشید.

با شادی سر به بیابان گذاشت، درحالیکه تمام طایفه با حیرت، وحشت و خشم به دنبالش می دویدند.

کودکی از مادرش پرسید:
- چی شده؟

مادر با چشمانی گرد شده از وحشت پاسخ داد:
- شتره دیوونه شده!!!

************************

من نوع دیگه ای از جادو رو درنظر گرفتم: دنیای جادویی حیوانات!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/23 22:16:16
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/24 0:31:07
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/24 17:21:18
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1388 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید به مانند قرص تابناکی انوار طلایی رنگش را بی دریغ روانه زمین می ساخت. درختان سپیدار با صلابت در برابر بادهایی که گهگاه بلند میشد ایستاده بودند و هیچ لرزی را به پیکر سفید و دوست داشتنی خود راه نمی دادند.

در گوشه ای از دشتی زیبا که نهری با صدای زیبا نوای زندگی را جریان می ساخت و درختانش به مانند سهره ی دلکشی آرامش را در وجود آدمی می دمید، جوانی بر روی کنده درخت کهنسالی که حال قطع شده بود نشسته و به آسمان می نگریست.

جوانی بود با سیمای بی تفاوت و جثه ی متوسط. چشم های آبی درشت، نافذ و نمناکی داشت که گهگاه از پشت عینک دایره ای شکلش به اطراف نگاه کرده و با حالتی پرسش آمیز پلک می زد. به آسانی میشد فهمید که خلق و خویی اجتماعی و احتمالا ساده دارد و مایل است با همه رفتار دوستانه ای داشته باشد.
هرکسی فورا متوجه میشد که او اصولا اجتماعی و ذاتا خوش صحبت است. با این حال، اگر کسی بیشتر در چهره اش دقیق می شد، شاید به نوعی صلابت در آرواره ها و به هم فشردگی تلخی در لبهایش پی می برد که نشان از عمق شخصیت او داشت.

به آسانی میشد فشار عصبی شدیدی را که بر او وارد شده بود را درک کرد.به غایت لاغر بود ولی وزنش را به دلیل پوشیدن ردایی گشاد نمی شد تخمین زد.

- خوب شد که اومدی.
صدای بم و خوش نوایی که بیشک از آن جوان دیگری بود جوانک نشسته بر روی کنده را با فریادی از جا بلند کرد.
- هی! تو منو ترسوندی!

در آن دشت خوش آب و هوا فقط این دو جوان رو به روی هم ایستاده بودند. دو جوانی که افسانه های زیادی در مورد آنها روایت شده بود.

قامت بلند و و جثه ی درشت جوان تازه وارد از نیروی استثنایی او خبر می داد. درحالیکه جمجمه ی بزرگ و چشمان گود رفته و درخشانش به همان وضوح از هوش سرشاری حکایت می کرد که زیر ابروان پرپشتش می درخشید.

جوان تازه وارد لبخندی زد و درحالیکه با انگشتانش بازی می کرد گفت : جیمز برادر عزیز من! تا به حال شده که من تورو رو بترسونم؟ نه نه! این امکان نداره.

سایه ی تیره ای بر روی صورت جیمز افتاد.
- بگذریم. نمی دونم چرا دوباره خواستی تا با هم خلوت کنیم. فکر میکردم همه چیز بین ما تموم شده آلبوس سوروس پاتر!

جمله ی جیمز آنچنان با قاطعیت ادا شد که برای چند دقیقه سکوت عجیبی حکم فرما شد.
سرانجام آلبوس سوروس با صدایی که قاطعیت در آن موج میزد سکوت را شکست.
- ببین جیمز، من نمی تونم دیگه ببینم این همه داستان، شایعه و هذیان گویی دور شخصیت من میچرخه! وجود من نمی تونه این مصائب بزرگ رو تحمل بکنه. تو باید به من کمک بکنی.

لبخند تلخی بر لبان جیمز نقش بست.
- برادرم! برادر عزیزم! اینجا... در این دشت برهوت... من و تو و خدای خودمون! منشا مصائب کجاست؟

جواب کوتاه بود.
- ذات کنجکاو و کثیف آدمی!
- کنترلش نمی کنی؟
- افساری ندارد!
جیمز شبدری را از زیر پایش کند و سوال دیگری پرسید.
- چه چیزی محرک ذات است؟
جواب بلافاصله داده شد.
- حروفی که با نحسی هرچه بیشتر کنار همدیگر قرار میگیرند. حروف را ما می سازیم. همه ی ما...! هیچ کس گناهکار نیست. ذات آدمی قدرت طلب است. غیرقابل مهار است! تو هیچ وقت این را درک نکردی.

جیمز این بار نیز سکوت نکرد.
- حروفی که تو حول وجود ما بنا کردی. حقیقت بود؟
- حقیقت بود!
- قدرت طلبی؟
- ذاتیست!
- کارهای پنهانی؟
- روح آدمیست.
- تا به کجا برسیم؟
- اوج ارضای ذات و روح!

جیمز بلند شد. آشکارا عصبانی بود.
- پس همه چیز را باید فراموش کنی! همه چیز! هرگز به دنبالم نیا اسخریوطی!

جیمز بی آنکه منتظر جوابی بماند بر روی پاشنه ی پا چرخید و در پشت درخت زبان گنجشکی از نظر آلبوس سوروس پنهان گشت و تنها دفاعیه آلسو چند کلمه ای بود که زیر لب برای خود و خورشیدی که با قرمزی زیبایش کوهستان را رنگ آمیزی میکرد تکرار می کرد.
- من... اسخریوطی... نیستم!


----------------------------------------------

اسخریوطی : لقب یهودا، حواری خائن که مسیح را به دشمنانش تسلیم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/1/22 23:53:55
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#