شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در حالی که داشتم آخرین برگ از کتاب" چگونه جاروی خود را تعمیر کنید"را می خواندم از قطار هاگوارتز پیاده شدم . وقتی کتابم تمام شد آنرا در جیب ردایم گذاشتم و به اطراف نگاه کردم تازه متوجه شدم که هیچکدام از دوستانم در اطرافم نیستند. فکر کردم حتما باید در خوابگاه منتظرم باشند. پس با سرعت به سمت خوابگاه رفتم. در راه باخود فکر کردم عجب بی معرفتایی یعنی من اندازه ی ماهی مرکبم ارزش نداشتم منتظرم بمانند تا با هم برویم. حسرتو اینو می خوردم که دیروز تا آخرین گالیونم را خرجشان کردم. وقتی وارد خوابگاه شدم اثری از بچه ها نبود. امکان نداشت همه باهم ناپدید شده باشن حتی با شنل نامرئی! ناگهان شمع های خوابگاه خاموش شد. ترسیدم . به سمت در خوابگاه رفتم اما در قفل شده بود من گیر افتاده بود هر لحظه انتظار داشتم یکی با علامت شوم بالای سرم پدیدار شود . ناگهان نورهای قرمزی تک تک در ان طرف خوابگاه روشن شد و من توانستم چهره ی پدیدآورندگان نور را تشیخیص دهم _تولدت مبارک نیکل عزیز
اگه می شه این داستان و قبول کنید چون من ساخته بودم قبلا گفتم بزنم شاید قبول کنید
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/5 12:09:33
به سطح صیقلی آینهی پوسیده چشم دوخت. بارها و بارها دیگران را در چنین موقعیتی تصور کرده بود و حال خودش مصمم در برابر آینه قرار داشت. آینه ای که هرچه می خواستی، نشانت میداد.
هربار با خود می اندیشید، دوستانش را با چشمان تلسکوپی اش خواهد دید که پشت در پشت هم ایستاده اند. لبخند می زنند و دست تکان می دهند. او هم در میان آنها از صمیم قلب می خندد و شاد است و هرگز اندوهی در زندگی تجربه نکرده.
تصور می کرد، ردای سیاهش را پوشیده و کلاه کوچکش را از جلو تا پایین گردنش فرو آورده و به شکار سپیدانی می رود که جای ارتش سیاهی را تنگ کرده اند. وقتی می یابدشان، رهایشان می کند تا با هم رو به آینه بخندند.
خیال می کرد در کنار دوست سیاهش،در آن محل متروک زانو بر زمین زده و ماموریت بعدی را از سرورش طلب می کند.
با چشمانی خشک و گونه هایی تبدار همچون اجاق داغدار به آینه زل زد و با خاطراتش گوشه گوشۀ آن را کاوید. حسی که هرگز در عمرش تجربه نکرده بود، چون آوار بر قلبش آسیاب میشد. نگاه اندوه زده اش را از آینه برگرفت و ساک در دست، رو به ناکجا پیش رفت.
آینه در برابر چشمان او، تنها خودش را به نمایش گذاشته بود. بی هیچ افزودنی مجاز یا غیر مجازی! آنجه بودیم، آنچه هستیم، و آنچه خواهیم بود.
تنها.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری فریز باود در 1388/7/4 18:01:57
شبیه مرگخوران نبود اما به هیچ ارتش سفیدی هم تعلق نداشت. هر شب بعد از نیمه شب آرامو مصمم به سمت آسیاب متروکی که در انتهای دهکده قرار داشت حرکت میکرد. از پلکان پوسیده آن بالا میرفت و از پنجره کوچکی که در انتهای بالاترین طبقه آن قرار داشت به آسمان چشم میدوخت. مدتها بود که دیگر در هاگوارتز تدریس نمیکرد اما در نهایت پروفسور اسلاگهورن هنوز خوشحال بود که میتوانست با یادآوری خاطرات گذشته خود در آرامش زندگی کند.
- فقط يك گاليون ! تو رو خدا بخرين ! ماهي مركبهاي خوبي دارم !
پسرك كنار ايستگاه قطار هاگوارتز بساطش را پهن كرده بود ؛ درحالي كه كتابهايش را روي هم چيده و جارويش را به ديوار تكيه داده بود .
هر از چندگاهي سرش را بلند ميكرد و به دروازه ي ورودي ايستگاه نگاه ميكرد . انگار منتظر كسي بود !
درحالي كه به جمعيت نگاه ميكرد ، صداي سوت قطار، باعث شد با حسرت سرش را بلند كند . ناگهان چشمش به جادوگر خوش تيپي كه وارد محوطه شده و شنل نامرئي اش را درآورده و روي دستش انداخته بود افتاد .
جادوگر جلوي بساط پسرك رسيد و چشم پسرك به كفش پوست اژدهاي جادوگر افتاد و درحالي كه اطرافش را با احتياط نگاه ميكرد ، آستين لباسش را بالا زد و علامت شومش را نشان جادوگر داد !
تایید شد! بازم اون چیزی که من میخواستم نشد ولی با ارفاق تاییدتون کردم در ضمن شنل نامرئی اگه دیده میشد که اصلا اسمش شنل نامرئی نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/1 17:51:56
شب سردی بود.مه غلیظی کوچه ی تنگ و تاریک را در برگرفته بود.پسرک از فروش امروز ماهی مرکب هایش خوش حال بود. با دقت گالیون هایش را شمرد و در جیبش گذاشت و باسرعت از کوچه خارج شد.هنوز چند قدیمی بر نداشته بود که مردی بلند قامت با سرعت به طرف او آمد.چشمان پسرک از ترس گشاد شد.زیرا نگاهش به علامت شوم مرد افتاد.
_شنل نامرئی کجاست؟هنوز تو هاگوارتزه؟
مرد در حالی که یقه ی پسرک را گرفته بود فریاد می زد.
پسرک انگار از ترس فلج شده بود.بالاخره گفت:من..من نمی دونم!من فقط...
مرد لبخندی زد و گفت:قطار مدرسه فردا حرکت می کنه...فکر نکن نمی تونم زودتر از همه خودمو برسونم و کتاب رو از لای شنل بیرون بیارم..خودتم می دونی که یکی از جان پیچ ها درون اونه.
پسرک فریاد زد :چی؟من اونی نیستم که شما فکر می کنید.
_پس بهتره بمیری!
فردا جنازه ی پسرک کوچکی بر گوشه ای از خیابان تنگ و باریک پیدا شد!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/1 17:41:26
- فقط يك گاليون! تو رو خدا بخرين! ماهي مركبهاي خوبي دارم! پسرك كنار ايستگاه قطار هاگوارتز بساطش را پن كرده بود و درحالي كه كتابهايش را روي هم چيده بود و جارويش را به ديوار تكيه داده بود.
صداي سوت قطار، باعث شد با حسرت سرش را بلند كند و به جادوگر خوش تيپي كه وارد محوطه شده بود و شنل نامرئي اش را درآورد و روي دستش انداخت.
جلوي بساط پسرك رسيد و چشم پسرك به كفش پوست اژدهاي جادوگر نگاه كرد و درحالي كه اطرافش را با احتياط نگاه ميكرد، آستين لباسش را بالا زد و علامت شومش را نشان داد!
تایید نشد! پاراگراف اول داستانتون قشنگ بود ولی بقیش یه جورایی بی سرو تهه و اصلا پایان نداره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/1 12:21:05 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/7/1 12:24:16
گالیون-ماهی مرکب-حسرت-عامت شوم-کتاب-جارو-اژدها-قطار هاگوارتز-شنل نامریی وقتی ان علامت شوم را بالای سرش دیده بود باز هم ان نور سبز در ذهنش متجلی شده بود. نوری که هری با دیدن ان احساس حسرت به او دست می داد. او می خواست دیگر این علامت شوم را نبیند .تصمیمش را گرفته بود. او برای اینکار یک شنل نامریی- ده گالیون پول- کتاب افسون های ضد چادوی سیاه و البته مهم تر از همه دوست وفادارش رون و همچنین ماهی مرکب دریاچه و اژدهای هاگرید(نوربرت) هم با او بودند. اینها مواردی بود که به هری دلگرمی میداد و برای مبارزه او را اماده تر میساخت. همچنان در فکر بود که رون یک سقلمه به او زد و گفت: -رسیدیم بلند شو دیگه راستی هری یادت نری جاروی اذرخشتو برداری تو که دوست نداری گم بشه؟ هری پیش خو د میگفت: ای کاش این اخرین سفر من با قطار هاگوارتز نباشد.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/6/31 17:47:01
پسرك، با ترس به علامت شومی می انديشيد كه چند سال پيش، بر فراز قلعه ی هاگوارتز خودنمادی ميكرد. پاهای لرزانش را بالا برد و چمدان سنگينش را به سمت قطار هاگوارتز كشيد...
-تق!
-هيچ معلوم هست چی كار ميكنی؟
پسرك سرش را بالا برد و به ساحره ی بلند بالا و خوش چهره ای چشم دوخت كه با عصبانيت او را از نظر ميگذراند و به وسايل او كه بر زمين افتاده بودند اشاره ميكرد. پسرك سرش را خم كرد و كتاب ها و جارويش را ديد كه بر زمين پخش شده بودند...
سرسرای عمومی هاگوارتز، بسيار بزرگ و زيبا مينمود. صدای جيرينگ جيرينگ های گاليون هايش، او را در آن حسرت باقی ميگذاشت كه ای كاش از شكلات های خوش مزه ای كه در قطار پخش ميشد خريداری ميكرد!
پسرك، از پشت پنجره های سرسرا، درياچه را نگاه كرد، جايی كه ماهی مركب بزرگی همچون اژدها، بالا و پايين ميپريد!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/6/31 12:15:16
هري با جيب هاي پر از گاليون و نيز شنل نامريي در جيب كتش در ايستگاه كينگزكراس منتظر قطار هاگوارتز بود و با حسرت به تعطيلات تلف شده در كنار دورسلي فكر مي كرد و به علامت شومي كه دو روز پيش ديده بود ولي نمي دانست كه دوهفته ي ديگر مجبور است با كمك جاروي وفادارش ازسد اژدهاي اتشكامي رد شود كه در سري مسابقات سه جادوگر براي او و سه قهرمان ديگر تدارك ديده بودند.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/6/30 23:21:21