به این صورت که دستش را با شاخک هایش هم تراز کرد، سپس جلو رفت تا با صندلی مقایسه کند.
قدش حتی به بیست سانتی متری پایه صندلی هم نرسید. در نتیجه غرور حشره ایش جریحه دار شد، پس بال زد و رفت به بالاترین قسمت صندلی.
اکنون که قدش به صندلی میرسید، برای حمل آن، اندکی روحیه گرفته بود.
لینی با جابکی به زیر صندلی شیرجه رفت...
و چند ثانیه بعد، صندلی شروع کرد به تکان خوردن. البته فقط در حد لرزش، و نه بلند شدن.
- اون پایین چه خبره؟ بلندمون کن لینی... ما باید بریم بالا و البته که گرسنه هستیم.

صدای رودولف، در حالی که می لرزید و نازک شده بود و مشخص بود درحالی که بغض کرده است، میخواهد جلوی خنده اش را بگیرد، به گوش لرد سیاه رسید.
- ارباب این لینی رفته تو گوش من گیر کرده... ببخشید ارباب... میبخشید؟

لرد قصد بخشیدن نداشت.
- اوه... رودولف این زیر کتلت شدی هنوز؟ و قطعا نمیبخشیم.
کراب، ما ده بیست سی چهل کردیم دوباره در ذهنمون، اینبار صد به تو افتاد. افتخار بلند کردن صندلیمون رو میدیم بهت. 
کراب به ناخن های لاک زده اش نگاه کرد... آرایش صورتش به خاطر عرق ناشی از فعالیت بدنی زیاد، به شدت بهم ریخته بود و اکنون زیباترین چیزش لاک ناخن هایش بود.
- ارباب... میشه من صد نباشم؟ زیر لاک ناخنام درد میگیره واقعا.

- یه کاری نکن تا مدت ها انواع لوازم آرایشی و لاک ناخن رو برات ممنوع کنیما!

کراب متوجه شد که یک لحظه دیگر این پا و آن پا کردن، باعث میشود علاوه بر افتخار حمل صندلی لرد سیاه، با لوازم آرایشی اش هم خداحافظی کند، در نتیجه در حالی که زیر لب با ناخن های سوهان کشیده و لاک زده اش خداحافظی میکرد، جلو رفت و صندلی لرد را به سختی بلند کرد.
و لردسیاه و مرگخواران، و البته لینی که خود را از گوش رودولف بیرون کشیده بود، به راه خود به سمت بالای درخت ادامه دادند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




...
. حالا برین بالا ما گشنه ایم .



بیاید اینجا بدبخت شدیم خاک برسر شدیم ارباب مون مرد.



