جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فروشگاه زونکو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1397 03:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی روی زمین نشست و اندازه خودش و صندلی را مقایسه کرد.
به این صورت که دستش را با شاخک هایش هم تراز کرد، سپس جلو رفت تا با صندلی مقایسه کند.
قدش حتی به بیست سانتی متری پایه صندلی هم نرسید. در نتیجه غرور حشره ایش جریحه دار شد، پس بال زد و رفت به بالاترین قسمت صندلی.
اکنون که قدش به صندلی میرسید، برای حمل آن، اندکی روحیه گرفته بود.
لینی با جابکی به زیر صندلی شیرجه رفت...

و چند ثانیه بعد، صندلی شروع کرد به تکان خوردن. البته فقط در حد لرزش، و نه بلند شدن.

- اون پایین چه خبره؟ بلندمون کن لینی... ما باید بریم بالا و البته که گرسنه هستیم.

صدای رودولف، در حالی که می لرزید و نازک شده بود و مشخص بود درحالی که بغض کرده است، میخواهد جلوی خنده اش را بگیرد، به گوش لرد سیاه رسید.
- ارباب این لینی رفته تو گوش من گیر کرده... ببخشید ارباب... میبخشید؟

لرد قصد بخشیدن نداشت.
- اوه... رودولف این زیر کتلت شدی هنوز؟ و قطعا نمیبخشیم. کراب، ما ده بیست سی چهل کردیم دوباره در ذهنمون، اینبار صد به تو افتاد. افتخار بلند کردن صندلیمون رو میدیم بهت.

کراب به ناخن های لاک زده اش نگاه کرد... آرایش صورتش به خاطر عرق ناشی از فعالیت بدنی زیاد، به شدت بهم ریخته بود و اکنون زیباترین چیزش لاک ناخن هایش بود.
- ارباب... میشه من صد نباشم؟ زیر لاک ناخنام درد میگیره واقعا.
- یه کاری نکن تا مدت ها انواع لوازم آرایشی و لاک ناخن رو برات ممنوع کنیما!

کراب متوجه شد که یک لحظه دیگر این پا و آن پا کردن، باعث میشود علاوه بر افتخار حمل صندلی لرد سیاه، با لوازم آرایشی اش هم خداحافظی کند، در نتیجه در حالی که زیر لب با ناخن های سوهان کشیده و لاک زده اش خداحافظی میکرد، جلو رفت و صندلی لرد را به سختی بلند کرد.
و لردسیاه و مرگخواران، و البته لینی که خود را از گوش رودولف بیرون کشیده بود، به راه خود به سمت بالای درخت ادامه دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مرداد 1397 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-آفرین یار خودشیرین ما...از اول شروع می کنیم. ده، بیست، سی...

مرگخواری که از تشویق چند ثانیه قبل لرد، خوشش آمده بود، مجددا پرید وسط!
-ارباب سی رو اشتباه شمردین. کسی اونجا نبود.

لرد سیاه لبخندی زد و با خونسردی چوب دستی اش را بلند کرد.
-آواداکداورا...

مرگخوار مذکور، بدون هیچ تشویقی راهی دیار باقی شد.

لرد سیاه به طرف یارانش برگشت.
-تا این باشه دیگه وسط شمارش ما نپره. اون سی هم بانز بود. این بی خرد بود نفهمید. خب...ده...بیست...سی...هفتاد...هشتاد...نود...وایسا ببینم...چرا داری تکون می خوری؟ لینی! با تو هستیم. متوقف شو! ثابت بمان! رسیدیم به صد.

لرد سیاه انگشت اشاره اش را همراه لینی که سراسیمه به این طرف و آن طرف پرواز می کرد، روی هوا تکان می داد.
-نمی تونی در بری...صد! دیدی؟ گفتیم. تموم شد. تو انتخاب شدی. بیا صندلی ما رو حمل کن. زیادم تکون نده. خوشمون نمیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگخوارا مشتاق بودن...لرد سیاه مطمئن بود که مشتاق هستن...ولی اونا مرگخوارانی متواضع و فداکار بودن و این اشتیاق رو نشان نشون نمیدادن. برای همین بود که یکی سرگرم شمردن شیار های برگ همون درخت شده بود و یکی دیگه داشت به مورچه ای که شته ای را به طرف لونه اش حمل میکرد کمک مینمود.

-یاران ما...تواضع و از خودگذشتگی شما را درک میکنیم. ولی بالاخره افتخار حمل ما باید نصیب یکی بشود. برای همین برای انتخاب اون مرگخوار خوشبخت، ده بیست سی چهل میکنیم. تکون نخورین!

لرد سیاه شروع به شمردن میکنه.
-ده بیست سی...هشتاد نود...یاران ما...شما چرا تمام شدید؟


مرگخوارا نفس راحتی میکشن. ظاهرا لرد سیاه نمی دونست که...

-ارباب وقتی تموم شدن باید برگردین اول صف و شمارشتون رو ادامه بدین.


مرگخواری خود شیرین این موضوع رو به سمع و نظر لرد سیاه میرسونه...و شمارش دوباره شروع میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1396 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا به درخت نگاه کردن و تو دلشون شاخه و برگ‌هاش رو مورد عنایت قرار دادن. از طرفی رودولف که صندلی لرد رو حمل می‌کرد، از موقعی که شروع به درخت نوردی کرده بودن، وزنش نصف شده بود، میخواست مثبت بین باشه و به خاطر لاغر شدنش، مرلین رو شکر کنه؛ چون میدونست حالا جذابیتش چندین برابر شده و ساحره‌های خیلی بیشتری به سمتش جذب میشن.

- منتظر چی هستین؟ بریم بالا دیگه.

لرد این رو گفت و دست‌هاشو روی دسته‌های صندلیش فشار داد.

رودولف:

و همون فشار کوچیک لرد به صندلی باعث شد رودولف پخش زمین بشه.

- چرا ارتفاعمون کم شد؟

لرد که متوجه شده بود، صندلی یکهو پایین تر رفته، با خشم به مرگخوارا نگاه کرد.

- چیزه ارباب، لابد به دلیل این که اینجا سینوسش نصف زمینه، ارتفاعتون کم شده.
- سینوس؟ کی به تو اجازه داد نصف شی؟

آرسینوس که درمرحله‌ی اول، با کراوات دار زدن مرگخوار خودشیرین رو توی ذهنش یادداشت کرد و در مرحله دوم به این فکر کرد که چجوری از زیر بار نگاه سنگین لرد فرار کنه.
- چیز ارباب، چیز.. چیز...
- با مورفین گشتی سینوس؟

- ارباب رودولف کتلت شده.

درست در لحظه‌ای که آرسینوس داشت با نقابش خداحافظی می‌کرد، لینی نجاتش داد.
- دیگه رودولف نیست که صندلیتون رو روی هوا نگه داره.

لرد تازه متوجه شد رودولف با زمین یکی شده و در نتیجه صندلی لرد هم روی هوا نیست و ارتفاعش کم شده. اما لرد، ارباب بود!
- خودمون می‌دونستیم دلیلش اینه، میخواستیم امتحانتون کنیم.

مرگخواران که از پاسخگویی به لرد معاف شده بودن، نفسشون رو با خیال راحت بیرون دادن.

- کی می‌خواد افتخار حمل صندلی ما نصیبش بشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1396 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با آرامش شروع به نوشیدن آب پرتغالش کرد .
این درخت پیمایی سرگرم کننده تر از چیزی بود که فکر می کرد .
-

یک ماه بعد :

-
-

مرگخواران که عرق از سر و رویشان جاری بود و بوی گند گرفته بودند (به خصوص رودولف) با افکت مردگان متحرک از درخت بالا می رفتند و بالا می رفتند و بالا می رفتند و بالا می رفتند .....

سه سال بعد :

-
-

مرگخواران با چهره هایی چرب و آفتاب سوخته که معلوم بود از سو تغذیه رنج می برند خودشان را از درخت به سختی بالا می کشیدند تا اینکه پای هکتور سر خورد و با افکت پروفسور دامبلدور تو کتاب ششم به پایین پرت شد .
- اربــــــــابــــــــــــــــــــ ...

لینی جیغی کشید .
- هـــــــــــــــــک!
-
- خب بد نبود . حالا برین بالا ما گشنه ایم .

چند قرن بعد ، پس از انقراض مشنگ ها :

- ارباب مثل اینکه تموم شد !
- رسیدیم به بالاش !

مرگخواران که پس از چند قرن متمادی از درخت بالا رفته بودند به بالا ی درخت رسیدند .

همان لحظه / در ذهن مرگخواران :

آرسینوس:
رودولف :
نارسیسا :
بلاتریکس:
رز::vib :
لینی : هـــکتور ....
لیسا :
لرد سیاه : :۰۰۷:

در واقعیت :


مرگخواران که از شادی به عادت های محفلیانه روی آورده بودند یکدیگر را در آغوش کشیدند و از شادی جیغ زدند تا اینکه حقیقت همچون خورشیدی تابان بر آن ها طلوع کرد .
از بالای درخت تازه درخت دیگری روییده بود که دو برابر درختی بود که از آن بالا آمده بودند .
- چه سرگرم کننده ! یاران ما ! ما حوصله مان سر رفته ! می خواهیم برویم آن بالا شاید قصری چیزی پیدا کردیم .
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1396 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- خوش می‌گذره، ارباب؟
- بله... ما بدون کوچک‌ترین کاری داریم لحظه به لحظه، بیشتر از قبل اوج می‌گیریم. ما داریم کیف می‌کنیم.
- ارباب، من آسانسور خوبی هستم؟
- چی چی سور؟ ... بله رودولف، بالاخره به یه دردی خوردی. همون بهتر که تا آخر عمرت همین‌شکلی زیر صندلی‌مون باقی بمونی.

ولدمورت به صندلیش تکیه داده و آب‌پرتقال می‌نوشید. اون زیر هم رودولف داشت عرقِ سر و صورت و بدنش رو می‌نوشید.
ناگهان صندلی تکون خورد و عینک دودی ولدمورت هم کج شد و آب‌پرتقال هم روی رداش ریخت. لرد عینک رو برداشت، یکی از ابروهاش رو به سبک The Rock بالا برد و کروشیوی نیشگون‌صفتی به زیر صندلی فرستاد.
- رو رو ببین! یه بار توی زندگی بی‌مصرفش از طرف‌مون تعریف و تمجید شنید، اینجوری جواب ما رو میده!
- ولی ارباب، زبونم لال، من تکون‌تون ندادم که.
- پس کار کی بود؟

- کار من بود.

مرگخوارا به طرف صدا برگشتن و با یه غول روبه‌رو شدن که عصای گنده‌ای دستش بود.
ولدمورت چوبدستیش رو کشید.
رُز پوشش محافظ خارهاش رو پاره کرد.
کراب رژ لبش رو تراشید.
گیبن به نیزه‌ش مسلح شد.
آرسینوس به کراوات طنابیش.
هکتور به ملاقه‌ش.
ریتا به قلمش.
رودولف هم له شد! چون قبل از اینکه به قمه‌هاش مسلح بشه، صندلی رو ول کرده بود.

- هوی غوله! از سر راهمون برو کنار. ما به طعمه‌هامون فرصت میدیم‌. خوشمون نمیاد به همین راحتی شکست‌شون بدیم. ما ارباب بسیار بخشنده‌ای هستیم. از این فرصت گران‌بهایی که بهت دادیم، نهایت استفاده رو...
- کی جلوتو گرفته؟ من منتظر جَکَم. جَک و کرم فلوبر سحرآمیزش. شماها کدوم‌یکی‌تون جَکه؟
- هیچکدوم‌مون.
- پس تا جَک نرسیده و اوضاع خیط نشده، زودتر فلنگو ببندین!

مرگخوارا هم فوراً تصمیم گرفتن به بالا رفتن‌شون ادامه بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/7/29 2:25:03
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1396 08:58
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نمیتوانستند روی حرف لرد سیاه حرف بزنند بنابر این همگی شروع کردند به بالا رفتن از گیاه ولی یک متر بالا نرفته بودند که لرد گفت:
- یکی بره صندلی مخصوص مارو بیاره و مارو ببره بالا.

مرگخوار ها به دلیل اختلال احساسات، از پوکر فیس گرفته تا شوق روی زمین ولو شدند.

- ارباب، حالا کی بره؟
- خودت!

مرگخوار ها و حتی خود لرد سعی کردند کسی که این سوال را پرسیده بود پیدا کنند و سر انجام نتیجه ی جست و جوها به رودولف رسید.

- اما من که نمیتونم صندلی تون بیارم...اون خیلی بزرگه حتی برای فرد ورزشکاری مثل من!

مرگخوار ها موتور های جست و جوی مغزشان را روشن کردند تا یک خاطره از رودولف وقتی داشته ورزش میکرده بیابند ولی زرشک!
لرد سیاه به رودولف گفت:
- تو مجبوری بری و اونو برامون بیاری راستی اگه خواهرمون تو اتاقمون دیدی بهش بگو ما تورو فرستادیم.

همین حرف لرد سیاه درمورد خواهرش کافی بود تا رودولف سریعا به ماموریتی که بهش داده اند برود اما رودولف بنده خدا اصلا نمیدونست لرد سیاه خواهر ندارد!

سه ساعت بعد

- بینندگان محترم ره ما همچنان ره در انتظار رودولفیم ره.
- دهنتو ببند باروفیو.
- چشم ره ارباب.

سه ساعت گذشته بود ولی هنوز رودولف نیامده است.
- کی گفته نیومدم؟
- رودولف، میبینم که صندلیمون آوردی.
- بله ارباب ولی همه جای اتاقتون حتی کل خونه ی ریدل گشتم ولی خواهرتون پیدا نکردم!
- ما چنین دستوری هم بهت ندادیم رودولف به هرحال زودباش مارو از این گیاه غول پیکر ببر بالا.

سپس لرد خودش را روی صندلی مخصوصش ولو کرد و آماده شد که رودولف صندلی اش را بلند کند و او را از گیاه بالا ببرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/1/22 16:30:33
ویرایش شده توسط آماندا در 1396/1/22 16:33:35
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1395 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد برای خریدن وسیله ای که لرد رو سرگرم کنه به فروشگاه زونکو می رن.


____________________
فروشگاه زونکو، فروشگاه در هم برهمی بود کلا. از تاریخچه ی این فروشگاه هم البته می شد به این قضیه به راحتی پی برد. همه چی توی مغازه ی زونکو پیدا میشد، و البته به جا بود. آدم هیچوقت نمیدونه چی قراره کیو سرگرم کنه.
مرگخوارا توی مغازه می چرخیدن و هر کدوم بخشی از مغازه رو میگشتن.

- یافتم یافتم!

لرد جواب نداد. لرد اصلا نشنیده بود. لرد چند متر اون طرف تر با فیگور در حال تماشای یک اسباب بازی باتری ای بود که آهنگ می زد و با لبخند مضحکی راه می رفت.

- یافتم یافتم!

بوی عجیبی که هر لحظه نزدیک میشد، توجه لرد رو جلب کرد. هیچ کس دیگه ای هنوز اون بو رو حس نکرده بود. لرد سیاه خفن بود. لرد سیاه دماغ نداشت و این باعث می شد بوها با موانع کمتری وارد حفره ی بویاییش بشن. سرشو برگردوند و متوجه گونی ای شد که از دور بهش نزدیک می شد.
گونی سه چهار نفر مرگخوار رو سر راه له کرد و به لرد رسید.
با متوقف شدن گونی، سر رز از بالای اون بیرون اومد.

- ارباب ارباب پیدا کردم!
- می شنویم. بگو رز!
- ارباب براتون خاک برگ پیدا کردم باش سرگرم شین!
لادیسلاو به شکل غیر منتظره وارد صحنه شد:
-
رودولف به شکل له شده از روی زمین بغض کرد:
-
- رز ما باید با خاک برگ چیکار کنیم؟
- میخریمش و توش این دونه ی جادوییِ یه گیاهِ جادویی رو میکاریم!
- نمیخوایم.

اما رز مثل بقیه ی مرگخوارا نبود. قبل از اینکه اربابش روشو برگردونه و دور بشه روی زمین نشست. خارهاشو تیز کرد و با ویبره ی شدیدش کف فروشگاه زونکو یه چاله درست کرد. خاک برگ رو توی اون ریخت و دونه رو هم کاشت.

- واو! من نه تنها یه گیاهِ جادویی ام، بلکه یه گیاهکار جادویی هم هستم!

خاک جلوی رز تکون خورد. بیشتر تکون خورد. تکون هاش سخت تر شد. و در نهایت با یه حرکت شدید، یه ساقه ی سبزرنگ بیرون اومد. با صورت فوق العاده جادویی ای رشد کرد و به شکلی جادویی سقف رو سوراخ کرد و بالاتر رفت.

- خب. کم کم داریم سرگرم میشیم. میخوایم بریم بالا یارانمون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1395/11/21 20:51:12

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
از آنجایی که مرگخواران از وسایل بسیاری خوششان می آمد اما باید یکی از بهترین هایشان را برای اربابشان انتخاب میکردند بادقت تمام شروع به بررسی وسایل کردند
ولدمورت هم که حوصله ایستادن نداشت روی یک صندلی نشست

اولین نفری که پیش لرد برگشت رودولف بود که با یک قمه ی دراز و براق برگشته و سعی داشت تا اربابش را راضی به خریدن اون قمه و درست کردن کلکسیون قمه بکند

اما لرد سیاه و تاریک و مشکی نه تنها به هیچ کدام از حرف هایش گوش نکرد بلکه بعد از اتمام حرف رودولف حتی سعی نکرد تا صورتش رابرگرداند تا به او بگوید نه !
نفر بعدی هکتور بود که می خواست یک پاتیل بزرگ معجون سازی برای لرد بگیرد
-ارباب جونم میگما ببینین این پاتیله چه خوشرنگه ببینید چقد آدمو سر حال میاره!
-نه هکتور نه نه من به این چیزا علاقه ندارم برو دنبال یه چیز دیگه بگرد
ولدمورت که برای اولین بار حتی حال کورشیو زدن به مشنگ ها را هم نداشت دستش را به سینه زد و چشمانش را بست تا شاید حال و حوصله اش سر جا بیاید
صدای دلنگ و دلونگ در مغازه شنیده شد و مونیکا ویلکینز از ارباب بی خبر وارد فروشگاه شد
به دلیل شوک ناگهانی از دیدن ارباب در این وضعیت برای حدود پنج دقیقه ای به کما رفت و روحش تا خواست از زمین به سوی آسمان پر بکشد نتوانست زیر فشار فضولی دوام بیاورد و به زمین برگشت

-اهم ارباب.... :zogh:
ارباب
اربااااااااااااااااااااااااب :worry:
اربابببببببب نههههههههههههههههههههههههه بیاید اینجا بدبخت شدیم خاک برسر شدیم ارباب مون مرد.
در همین هنگام رودولف از شنیدن صدای ساحره ای با سرعت به سمت در هجوم آورد و با دیدن جسم بی جان ارباب روی زمین ولو شد
هکتور هم که زیاد گوش هایش سنگین نبود به سرعت خود را به نزد اربابش رساند
و او هم بادیدن ولدمورت ولو شده بعد از رفتن در حالت کما به زمین برگشت و کنار اربابش زانو زد
-ارباب شما نباید ما رو ترک کنین
-اربااااااااااااااااب پس من با کی برم خواستگاری اربابببببببببب :worry:
همه مرگخوارانی که در صحنه حاضر بودند البته اگر کلاه داشتند کلاهشان را از سرشان برداشتند
در همین هنگام لینی که کاملا از مرگ ولدمورت بی خبر بود فریاد زد یافتم ارباب یافتم
بعد از اتمام حرف پیکسی ارباب به طور ناگهانی زنده شد و به این صورت :grin: فرمود:(کجاست کو پاتر رو گرفتین؟)
مغز مرگخواران هنگ کرده بود و توانایی پاسخ دادن به ولد مورت را نداشتند.
پس لینی مجبور بود پاسخش را بدهد:نه ارباب برای سرگرمیتون یه چیزی پیدا کردم
-خب وقتمان را بیخود نگیر زود تر بیاورش تا حوصله مان سر جایش بیاید
در همین لحظه مغز مرگخواران لودینگ کرده و به حالت اولیه بر می گردند
-ارباب خیلی دلم براتون تنگ شده بود دل قمه هام هم براتون تنگ شده بود
-ارباببببببببببببببببببببببببب نههههههههههههه ما فکر کردیم شما خدایی نکرده به دیار باقی شتافتید
-کورشیوووووو!! ما هرگز نمی میریم مونوک
-بله ارباب حرف شما درسته دل معجون های منم براتون تنگ شد
لینی بعد از حدود نیم ساعتی که توانسته بود از میان ملت متحد مرگخوارن عبور کند خود را به لرد رساند و جسمی را در دامان محبت ایشان انداخت و گفت:اربابا این هم وسیله حوصله آور، موبایل!
-موبای..؟
-نه ارباب موبایل این یه وسیلس که فکر کنم به دست استیو جابز ساخته شده باشه باهاش میتونین برین تو تلگرام و از اینجور حرفا و حوصلتون سر نمیره
-خب لینی الان به ما یاد بده چجوری ازش استفاده کنیم!
برای لحظه ای لینی متوجه اشتباهی که کرده بود شد و یادش آمد خودش هم روش استفاده از موبایل را بلد نیست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونیکا ویلکینز در 1395/5/13 10:44:43
만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بی اعتنا به نعره گوش خراش رودولف گفت:
- ما حوصلمه مان سر رفته است. نشانمان بدهید چه در این فروشگاه دارید.

- ارباب من بهتون نشون ميدم.
- نخير من خودم الان مى گردم و يه وسيله ى خوب نشون ميدم.
- الان كدومتون رز بود؟ كدوم هكتور بود؟ چطور جرئت مى کنيد ذهن مبارک ما رو درگير کنيد؟

دو فرد ويبره زن که معلوم نبود کدام هکتور است و کدام رز به ويبره زدن ادامه دادن.
- ارباب حدس بزنيد.


ولدمورت كه حوصله اش سر رفته بود و حوصله نداشت آن دو را شكنجه كند، با خود قسم خورد وقتي حوصله اش سر جايش آمد حسابشان را برسد. فعلا بايد سريع تر حوصله اش را با يکى از وسايل فروشگاه زونکو سر جايش مى آورد و اگر حوصله اش را سر جايش نمى آورد پس جاى حوصله اش خالى مى ماند.

ولدمورت با خود فکر کرد که هيچ اربابى جاى حوصله اش خالى نيست پس بايد حوصله اش را سر جايش مى آورد. ولدمورت ارباب بود و نبايد هيچ نقصى مى داشت. ولدمورت بايد حوصله اش را برمى گرداند.

مگر مى شد ولدمورت براى هميشه بى حوصله مى ماند. ولدمورت بايد حوصله اش را...

خوانند هاى پست:

پس ولدمورت تصميم گرفت زودتر به سوال هاى دو ويبره زن جواب دهد تا بروند برايش وسايل شوخى پيدا کنند و حوصله اش را سر جايش بياورند. ولدمورت حوصله اش را مى خواست.

- كدومتون معجون دوست داريد؟
- من ارباب! من! من! من!
- خيلي خب تو هكي اون يكي هم رزه. حالا بريد واس ما وسيله پيدا کنيد!

رز و هکتور که در حال ستايش هوش سرشار اربابشان بودند، ويبره زنان بين قفسه هاى فروشگاه شروع به گشتن کردند. بقيه ى مرگخوارا هم در بخش هاى ديگر پخش شدند تا زودتر از همه وسيله ى موردعلاقه اربابشان را پيدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around