شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
دیگر از زندگی بریده بودم...آخر چرا این امتحانات سمج تمام نمی شد؟!البتّه هی به خودم دلداری می دادم که:چیزی نیست...فردا دیگه امتحان آخره...دیگه خیالم از هر چی امتحانه راحت می شه... بلند شدم و به سالن عمومی رفتم تا جادوی خلع سلاحو تمرین کنم که...که او را دیدم...مثل همثشه زیبا و جذّاب بود و سخت به فکر فرو رفته بود.فردا که به سرسرا رفتم تا امتحان دفاع در برابر جادوی سیاهمو بدم همش به فکرش بودم. واسه همین توی این درس ((D))گرفتم!!!
در سالنامتحاناتسمجهاگوارتز بر روی صندلی نشسته بودم. امتحانمان دفاع در برابر جادوی سياه بود. با نگاهی از اول تا آخر ورقه دريافتم بر خلاف خيالم سوالات زياد سخت نيستند.
*شايد زيبا نباشه اما هدفم اين بود كلمات رو توی يه پاراگراف كوتاه به كار ببرم.
مشنگی مینویسیـــــــــــــــم همانا چه بسیار دلمان میخواهد بسی!
دو ماه بود ندیده بودمش،کوچیکترین قدمی به سمتم برنداشته بود.بار ها پیام دادم،زنگ زدم اما دریغ از یه بار جواب دادنش. مایی که ادعای این همه عشق و عاطفه داشتیم،الان دو ماه بود همو ندیده بودیم. درست وقتی پامو گذاشتم توی سالن امتحان،چشمم اتوماتیک از تو جمعیت پیداش کرد.رفتم رفتم دیدم درست صندلی پشت سریش شماره منه. نشستم،درد دلم دوباره شروع شده بود،حاضر بودم همه زندگیمو بدم،اما فقط یه بار دیگه صورت زیباشو ببینم،اما افسوس که حتی نمیدونست من پشت سرشم،خیلی سخت بود،فاصلمون یک مترم نبود اما اون نفهمید ،نفهمید هنوز تنها دلیل بومدنمه. دلم میخواسم میتونستم جادو کنم،جادوش کنم تا یه دفعه برگرده و بهم بگه همه این دوماه خواب بودم،بگه بیدار شو آبر،بیدار شو. - وقتتون تمومه آقایون،خانوما.لطفا بلند شید. آخر جلسه بود،برگه سفیدمو توی پوشه گذاشتم و بلند شدم. وقتی داشت میرفت،بازم من و ندید،اما بالاخره دیدمش،جادوی فکرم بالاخره کار خودشو کرد. اما چه فایده،هیچوقت پیشم بر نمیگرده دیگه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
اسنيپ بدون آنكه از تاريكی شب كه بر جنگل سايه انداخته بود وحشت كند چوب جادويش را از جيب ردای سياه خوش دوختش درآورد و علامت شوم را بر فراز كلبه ای كه در ان با نفرين مرگ ساحره ای را نابود كرده بود نمايان ساخت.
به خانه اش نزدیک می شد، در فکر اتفاقات آن روز بود و به همکار بی فکرش نفرین می فرستاد؛آن بی عقل چه طور فکر کرده بود که او به خانواده اش صدمه زده؟ در همین فکر بود که ناگهان نور سبز رنگی از سمت جنگل توجهش را به خود جلب کرد، آرام سرش را بالا آورد و از وحشت فریاد زد؛ علامت شوم در تاریکیشب می درخشید.چوب جادویش را در آورد و حرکت کرد. اسنیپ در اعماق جنگل منتظرش بود؛ به چشم های سیاهش که از آنها نفرت می بارید خیره شد! -این جا چیکار داری اسنیپ؟ -تو لی لی رو از من گرفتی من هم می خوام هری رو از تو بگیرم. -اون از تو خوشش نمی آد. -دروغه...! و بعد نور سبز رنگ و مرگی بدون درد...
نمیخواست *وحشت* را به دلش راه دهد،نمیخواست شبی که سالها انتظارش را کشیده بود را به ترسش از *مرگ* بفروشد. در آن جنگل *نفرین* شده،فقط او بود و حریف قدیمی اش.هیچ راه برگشتی وجود نداشت،یا میمرد یا *انتقام* میگرفت. در آن *تاریکی*،به آرامی آستین ردایش را بالا زد،*علامت شوم* روی دستش را بوسید و به سوی قلب *جنگل* حرکت کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
جنگل درتاریکی شب وحشتناک تر از همیشه به نظر میرسید.ولی او قصد بازگشت نداشت.باید به اسنیپ اعتماد میکرد.در روشنایی چوب جادویش بطرف کلبه اسنیپ حرکت میکرد.دستش را بی اختیار روی علامت شومش میفشرد.مرتکب اشتباه بزرگی شده بود و اسنیپ به او قول حمایت داده بود.ولی نمیدانست که در کلبه اسنیپ چیزی به جز مرگ انتظارش را نمیکشد.بخششی در کار نبود.