جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف :درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید.

گرینگوتز هفته اول کاریش را سپری کرده بود . صدها نفر از سراسر انگلستان ، ایرلند و حتی از سایر جهان در آن حساب باز کرده بودند . هرگاه اقدام امنیتی جدیدی به ذهن هر کس می رسید ، می توانست آن را پیشنهاد کند و یه کیف پر از گالیون جایزه بگیرد .

مردی قد بلند با ردایی شکلاتی رنگ ، که به موهای قهوه ایش می آمد ، وارد گرینگوتز شد ؛ یک راست به طرف دفتر مدیر بانک رفت .

- سلام آقای گرینگوت . می خواستم در مورد موضوعی با شما صحبت کنم !
- حتما ، حالا بفرمایین بنشینین .

سپس با دستش به یکی از صندلی هایی که جلوی میزش بود ، اشاره کرد .
مرد به آرامی روی صندلی نشست . گلویش را صاف کرد و شروع به صحبت کرد :

- راستش ... می خواستم یه حساب یا صندوق خاص باز کنم . من استوارت بلک هستم . بلک یکی از مهمترین خانواده های اصیله و گنجینه های فراونی داره . باید یه صندوق مخصوص گنجینه های این خانواده باشه با برترین امکانات و امنیت که فقط اعضای این خانواده توانایی دسترسی به آن را داشته باشند .
- می شه این کار رو کرد ولی خودتون باید هزینه ی ساختش رو بدین .
- کاملا درست . لطفا ساختش رو از همین امروز شروع کنید .

مکان صندوق -- توسط گرینگوتز

علامت خاندان بلک روی درِ دیوار مانند حساب 703 خودنمایی می کرد . گرینگوت متر به متر صندوق را با هر جادویی که می شناخت جادو کرده بود . دستور داد تا اژدهایی ، از تیره شاخدم مجارستانی ، در نزدیکی های این حساب قرار دهند . استوارت بلک از دیدن عظمت صندوقش خوشحال بود اما احساس می کرد بغیر از چند مورد صندوقش با صندوق دیگران فرق چندانی نمی کند .

- آقای گرینگوت این صندوق که چیزه خاصی نداره ؟
- اشتباه نکنین ! هنوز قسمت اصلیش رو برای شما نگفتم . این صندوق طوری جادو شده که اگر کسی بدون داشتن خون جادویی بلک به اشیای درون آن دست بزنه ، اون جسم براش مثل آتیشه . در اصل ما لیست بلک ها را برای صندوق مفهوم کردیم و شما باید بلک جدیدی رو که بدنیا می یاد رو اسمش رو به ما بدین تا او هم در لیست باشد .
- جالبه ، ولی چرا توی زیر ساختمان گذاشتینش ؟
گرینگوت که گویی از توضیح دادن خسته نمی شد گفت :
- به دو دلیل ، دلیل اول برای این که زیر زمین بخشی از ساختمان هست که رسیدن به اون از سایر مکان ها سخت تره و دلیل دوم اینکه صندوق های زیر زمین داری آژیر ویژه ی ضد دزدگیر هستند .

استوارت که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت گفت :

- بهتره من دیگه برم . باید به دیگران هم خیر بدم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/4/3 16:41:05
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
1500 سال پيش... در زمان عصر حجر!

مرد كوتاه قامتي با موهاي زرد رنگ تو يك كوچه در حال راه رفتن هست.دوربين فقط داره اونو نشون مي ده. كوچه خلوته خلوته و صداي پاي اون مرد به گوش مي رسه. به نظر مي رسه كه صداي پاي چند نفر ديگه هم درست از پشت سر اين مرد قابل شنيدنه.وقتي دوربين پشت سر اين مرد رو نشون مي ده، شك و شبهه از بين مي ره. 2 جن خميده كه تنها لباسشان، پارچه هاي كهنه است، پا به پاي مرد در حركتند. از چشمان ورقلمبيده و كاسه مانندشان، نگراني موج مي زند. اما صورت مرد كوتاه قامت بسيار عادي است.بعد از مدتي مرد مي ايستد و دوربين تصوير روبروي او را نشان مي دهد. يك ساختمان سفيد رنگ بسيار بلند كه اين گونه به نظر مي رسد كه آن را صيقل داده باشند. يكي از جن ها با صداي آرام گفت:

-ارباب گرينگوت! مي خوايد ما در اين جا چيكار واستون انجام بديم؟

-شما چه احمق هايي هستين! هيچ كار مهمي نيست! فقط مي خوام از صندوق حفاظتي خانواده سلوين محافظت كنيد. آيا شما حقوق نمي خوايد؟

-البته سرورم!

به نظر مي رسيد بعد از اين كه گرينگوت اين حرف را به آن ها زده بود خيالشان راحت تر شده بود. سه نفر از پله ها بالا رفتند و به محض رسيدن به در، خود به خود باز شد. در روبرويشان يك سالن بسيار بزرگ قرار داشت كه هيچ چيز قابل توجهي در آن نبود. سالن نسبتا تاريك بود و تنها نوري كه آن را روشن مي كرد نور كوچه بيرون آن بود. از گرد و خاكي كه باعث شده بود دو جن به سرفه بيفتند، مي شد اين را استنباط كرد كه خيلي وقت است كسي به سالن پا نگذاشته است. گرينگوت كه خوشحالي و شعف صورتش را مي شد در آن تاريكي نيز ديد گفت:

-جد من عجب ساختماني براي من به ارث گذاشته است!

با علام دست گرينگوت هر سه نفر به طرف تنها دري كه در آن طرف سالن بود حركت كردند. صداي پاي آن ها در ميان گرد و خاك هاي كف زمين گم مي شد.

نيم ساعت بعد

دوربين يك راهرو عريض را نشان مي دهد كه در وسط اين راهرو، ريل وجود دارد. 3 ثانيه طول نمي كشد كه صداي حركت واگني بر روي ريل ها به گوش مي رسد و سپس واگني از دور ظاهر مي شود كه به تدريج سرعتش كم ميشود و درست در فاصله 4 متري دوربين مي ايستد. گرينگوت و دو جن از واگن خارج مي شوند. سرعت واگن به قدري زياد بوده كه صورت دو جن سبز رنگ شده و بدن نحيفشان در ميان پارچه هاي كهنه مي لرزد . اما باز هم به ناچار بايد به دنبال گرينگوت حركت كنند. پس از طي راهروهاي پي در پي كه توسط مشعل ها رنگ نارنجي به خود گرفته بود، به يك راهروي بن بست رسيدند. در انتهاي راهرو، يك در فولادي بزرگ ديده مي شد.به طرف در حركت كردند. اما در ده متري در توقف ناگهاني كردند.گرينگوت چوبدستي طويل خود را بيرون آورد و سقف را نشانه گرفت.

-دگرومنتوس!

اشعه نارنجي رنگي از چوبدستي بيرون آمد و با سقف خورد. در همان موقع هاله اي آبي رنگ در مقابلشان پديد آمد.

-حركت كنيد!

جن هاي متعجب از بين هاله حركت كردند.احساس خنكي به آن ها دست مي داد. همان جني كه در ابتدا از ارباب خود سوال كرده بود بار دير ديگر پرسيد:

-ببخشيد ارباب! اگه اين جادو رو اجرا نمي كردين و عادي راه خودمونو مي رفتيم چي مي شد. گرينگوت توقف كرد.سر خود را برگرداند دقيقا در برابر صورت جن قرار داد.

-مي ميريد!!

جن آب دهان خود را قورت داد و تا رسيدن به در هيچ حرفي نزد.بعد از رسيدن به در گرينگوت با صدايي رسا گفت:

-گوش كنيد چي مي گم! خانواده سلوين اولين خانواده اي است كه لطف كرده و دارايي هاي خودشو به ما داده تا از اون محافظت كنيم. ما بايد كاري كنيم تا اعتماد اون و ديگر جادوگرها به ما جلب بشه. براي باز شدن دري كه روبروتون مي بينيد بايد 6 طلسم رو حفظ كنيد به علاوه يك كار ديگه كه به خاطر همين اوردمتون اين جا.

به سرعت به طرف در بازگشت و 6 طلسم را به سرعت بيان كرد:

-ساكروتوبا...اسفيلاكتم...تورناندوروس...كلامانتل...سيسفتونو سوراندو...چاماندا!

اشعه هاي رنگارنگ از چوبدستي گرينگون خارج مي شد و به در مي خورد. بعد از پايان يافتن طلسم ها سكوت برقرار شد و فقط صداي انعكاس برخورد طلسم ها به در به گوش مي رسيد.جن ها همچنان متعجب به در نگاه مي كردند و در همان حال همديگر را نيز بغل كرده بودند.

-خوب رسيديم به بخش اصلي كار كه امروز شما رو اوردم. براي حفاظت بيشتر از اموال، من يك شاخصه ديگه هم براي محافظت گذاشتم.من كاري كردم كه با كشيدن شدن ناخن شما جن ها بر روي در، در باز بشه. ولي هنوز طلسمم تكميل نيست.

آن گاه دست همان جن مذكور(!!!) را گرفت و به طرف در برد.

-غيـــــــــــژ(افكت كشيده شدن ناخن بر روي در!)

-ارباب خواهش مي كنم بس كنيد.من به اين صدا حساسيت دارم.

-چند لحظه صبر كن جن احمق!

چوبدستي خود را به سمت ناخن گرفت و فرياد زد:

-ساراكوژ!

-غيــــــــــــــژ!

-ارباب خواهش مي كنم!توروخدا!

-كلافم كردي جن احمق!

دست او را ول كرد و به جاي آن بشكني در هوا زد و يك ناخن گير در دستان گرينگوت جا گرفت!

-همينو مي خواستي ديگه نه؟ دستتو بيار تا ناخنتو بچينم.خودتونم برين به درك!

-چق چق چق!(افكت چيده شدن ناخن!!)

-گمشين!

و جن ها با سرعت از جلو چشم ارباب خود دور شدند و به انتهاي راهرو حركت كردند. بي خبر از اين كه هاله ناپديد شده بود و و به محض حركت آن ها از همان نقطه اي كه قبلا هاله بود، اسكلت آن ها باقي ماند. ارباب گرينگوت همچنان مشغول حل معماي خود بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف :درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید.


صداي رعد و برق به گوش رسيد. درب بانك گرينگوتز با صداي عجيبي باز شد و دختري شنل پوش و قدبلند كه موهاي بلند و زيبايش از گوشه ي شنل سياه رنگ پيدا بود ، از تاريكي شب وارد بانك گرينگوتز شد. ( چه با ابهت )
دختر ، كلاه شنلش را برداشت و چهره ي زيبايش پديدار شد. تمامي جن ها به اين حالت : به او خيره شده بودند.
دختر نگاهي به جن پيري كه پشت پيشخوان نشسته بود انداخت و با لحن عجيبي گفت: عزيزم؟ من ميخواستم يه حساب خوشگل اينجا وا كنم. چه طوره؟
جن پير به آرامي گفت: اوه. البته.يعني...خوبه.
دخترك در حالي كه مشغول باد كردن آدامس بادكنكي صورتي اش بود ، چشمكي به پيرمرد زد.
پيرمرد:
دختر ، نگاهي به ساير جن ها انداخت و گفت: خب؟ پس چي شد؟
جن پير رو به 2 جن جوان فرياد زد: خانم رو راهنمايي كنين ديگه.
_ چشم قربان.

***********************************

واگن ها با سر و صداي عجيبي روي ريل در حركت بودند. دختر غر غر كنان گفت: پس كي ميرسيم؟
_ همين حالا.
ناگهان واگن كه داشت با سرعت حركت ميكرد به طور ناگهاني متوقف شد و همه ي سرنشينان آن با كله روي مايع چسبناكي افتادند.
دخترك جيغي كشيد و درحالي كه از چهره اش پيدا بود كه از خودش هم متنفر است رو به جن ها فرياد زد: اينجا كدوم گوريه؟ اين چي بود كه من بهش چسبيدم؟
يكي از جن ها گفت: اين يكي از روش هاي محافظت از بانك گرينگوتزه. نگران نباشيد. اين مايع خيلي زود از لباستون ميره.
دخترك كه از ته دل آرزو مكرد كه اي كاش هيچ وقت به اينجا نيامده بود دنبال جن ها به راه افتاد.
يكي از جن ها گفت: رسيديم. حالا شما بايد انگشت كوچك دست چپتان را روي اين دكمه ي سمت چپي از سمت راست بگذاريد.
دخترك: چي گفتي؟ حالا نميشه به جاي همينايي كه گفتي انگشت شستمو بذارم روي دكمه راستيه؟
يكي از جن ها فرياد زد: نه!
دختر با ناراحتي گفت: خيله خب. چرا جوش ميزني؟ حالا اين كار براي چي هست؟
جن گفت: اين يكي از راه هاي محافظت از حسابتونه.
دختر: جدي؟
و بعد انگشت كوچك دست چپش را روي دكمه ي سمت چپي از سمت راست گذاشت.
ناگهان صداي عجيبي به گوش رسيد و درب مخفي باز شد.
جن چند ورد با صداي بلند به زبان آورد. ناگهان قفسه ي بزرگي درون اتاق پديدار شد.
جن گفت: اين قفسه به طور پنهاني در اين اتاق نگه داري ميشه. منظورم اينه كه هر اتاق داراي يك قفسه ي مخصوص خودشه.
بعد با كليد مخصوص درب قفسه ي بالايي را باز كرد. ناگهان عنكبوت هاي بزرگي از درون قفسه به سمت زمين سرازير شدند.
دختر جيغي كشيد. جن وردي را به زبان آورد و ناگهان تمامي عنكبوت ها ناپديد شدند.
جن رو به دختر گفت: حالا پولتان را بدهيد.
دختر از توي كيف بزرگش ، سكه هايي را درآورد و به جن داد و سپس جن سكه ها را يكي يكي درون قفسه گذاشت و بعد درب قفسه را اول با كليد بزرگ و بعد با چندين ورد قفل كرد.
دختر نفس عميقي كشيد و با خوشحالي از جن تشكر كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف :درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید.
---------------------------------------------------------------------------

1000 سال پیش سومین نوه ی، نتیجه ی مرلین، که گرینگوت نام داشت

جنی پیر تنها و بی کس در حالی که در پشت پیشخوان بانک گرینگوتز نشسته بود و صورت بی حالت و ماتش حاکی از نداشتن مشتری برای باز کردن حساب بود.

بیرون بانک گرینگوتز
آلبوس دامبلدور در حالیکه به آبنبات چوبی رنگ و وارنگش لیس میزد و دست مادرش ( خدا بیامرزدش ) را گرفته بود نگاهش به تابلویی که بر سردر بانک گرینگوتز نوشته شده شده بود افتاد.

ایجاد حساب بانکی کاملاً مطئمن همراه با انواع طلسم های ابداعی و به ثبت رسیده در حضور مشتری!


آلبوس که در چشمانش میشد برق شادی را دید رو به مادرش که با چهره ای خشک جلو را نگاه می کرد گفت : مامان ، مامان ، اونجارو ببین ... اون تابلو هرو ببین! روی اون نوشته که ساخت حساب بانکی در حضور مشتری!

مادر آلبوس : آلبوس جان ، تو همین امروز رفتی تو پنج سالگی عزیزم...چطور تونستی اون تابلو رو بخونی؟

آلبوس مامانی مثلاً من بهترین جادوگر قرن بودم ها! حالا ... میتونی برای من یک حساب باز کنی؟ من اون پولهایی رو که عمو جامبول دادن رو میزارم تو حساب بانکی ...

مادر در حالی که آهی از سر تسلیم میکشید رو به آلبوس کرد و گفت : تو چه فکری هستی؟

آلبوس با لحنی متفکرانه گفت : تو فکر یک سقفم

کمی بعد ، بانک گرینگوتزز

در چوبی سنگین همراه با نقش ها مختلف جیرجیر کنان باز میشود.
خوشجالی سرتاپای گرینگوت را در بر گرفت ... مشتری ... مشتری... بالاخره فردی برای ایجاد حساب آمده بود.

آلبوس همراه با مادرش وارد بانک گرینگوتز شدند و یک راست به طرف تنها فرد موجود در محوطه تالار گرینگوتز یعنی جن پیری که پشت پیشخوان نشسته بود و انتظار آنها را می کشید رفتند.

مادر آلبوس : برای ایجاد حساب اومدیم...
جن پیر در حالی که لبخندی گرم بر لبانش نشسته بود آنها را سوار واگن کرد و به طرف زیر زمین حرکت کردند.

راهی که واگن می پیمود تاریکی مطلق را نشان می داد و تنها روشنی این زیرزمین هولناک چراغ فانوسی بود که در جلوی واگن کوچک قرار داشت.

آلبوس با اشتیاق به اطراف نگاه میکرد و مدام در ذهنش خودش را میدید که پولش را در حساب بانکی تازه تاسیس شده اش می گذارد.

کمی بعد

جن در حالی که اهرمی را میکشید تا واگن توق کند همراه با آلبوس و مادرش از واگن پیاده شدندو به طرف دهانه غاری رفتند که بیشتر شبیه لانه حیوانات وحشی بود تا یک حساب بانکی مطمئن و جادوئی!

گرینگوت که از حالت چهره مادر آلبوس قضایا را فهمیده بود خاطر نشان کرد : باید بدانید که این مکان توسط طلسم به یک مکان امن تبدیل می شود حال ببیند.

و مشغول شد.
ابتدا دستانش را در دهانه غار جلو و عقب برده و سپس روع کرد به خواندن ورد هایی که برای آلبوس هیچ معنا و مفهومی نداشت.
سپس در دهانه غاز تغییراتی آغاز شد ...دهانه غاز بزرگتر شده و همچنین نوری ملایم داخل غاز را در برگفته بود.
کمی بعد در حالی که دستش را به طرف آلبوس دراز کرده بود گفت : حالا نمیخواین پولتون رو بدید تا بزارمش توی حساب؟

آلبوس یک سکه ی یک ناتی ( اوهوی بیچاره هزار سال پیش بود ها تورم اینقدر زیاد نبود که تازه بنزین سوپر هم سهمیه بندی نشده بود ) را به گرینگوت که دست پیر و چروکشده اش را دراز کرده بود داد . گرینگوت سکه را با دقت در داخل مجرای غار گذاشت و سپس وردی دیگر خواند به این ترتیب دیواره ای فلزی جلوی غاز را پوشش داد.
لبخندی گرم بر صورت گرینگوت نشست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: دوشنبه 3 تیر 1387 08:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- این حسابی که میخوام بسازم ، باید به شدت ازش محافظت بشه ، میفهمی؟
جن: بله قربان! متوجهم ، متوجهم! ( کپی رایت بای بابای نازی! )

مردی که دیالوگ مجهول بالا رو گفته بود به ن چشم غره میرود. ابهت او چنان زیاد است که کل گرینگوتز به خاطر ورود اوشون (!) به بانک ، سکوت در پیش گرفته اند. عله پاتر ، مدیریت قدرتمند !! ، به سمت رئیس گرینگوتز که ندیده ی نبیره ی یکی از نتیجه های گرینگوت بوده است، به سمت عله می آید.

- اوه ، جناب پاتر ! سعادتی ست که شما رو اینجا ملاقات میکنم ! تصویر تغییر اندازه داده شده
عله: ساری! نمیتونم شما رو بغل کنم، من به دامبلدور خیانت نخواهم کرد!
رئیس: خب اشکالی نداره! اتفاقا میدونم از چی حرف میزنی ،کَلَک!
عله: بله! خب ، از این ها بگذریم. بریم سر اصل مطلب.
رئیس: خوبه. ولی بذارید اول شما رو به صرف یک نوشیدنی دعوت کنم! منوی مارو نگاه کنید.
عله در تنگنا قرار میگیره و به زور منو وارد دستانش میشه. نگاهش از اولین نوشیدنی با نام " دوبل قورباغه " به آخرین نوشیدنی " نوشابه ی خرچنگ !" معطوف میشه.

عله: اممم ، من بهتره که چیزی نخورم! معده ام یه یه ذره ناراحته.
رئیس: اوه! چیزی شده؟
- ؟؟
رئیس: هیچی هیچی! بفرمایید. از این طرف.
و پاتر رو به سمت میز و صندلی های بزرگی میبره که درست وسط سالن طویل گرینگوتز قرار دارند. رئیس برای خودش چایی میریزه و صحبت رو آغاز میکنه:

- خب، گفتید که میخواید از گنجینه اتون محافظت بشه! میشه بپرسم چرا؟
عله: خبر دارید که خیلی از افراد دوست دارند که به مال های ما دست برد بزنند. جایی رو بهتر از اینجا سراغ نداشتم! دشمنامون کم نیستند و خیلی هم خطرناکند.
رئیس: خب، بهتره که قرار داد رو همین حالا ببندیم. خزانه ی شیشصد و شصت و شیش خالیه! و به نام .. هری پاتر ، ثبت میشه!
عله : شیشصد و شصت و شیش ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

خزانه سازی ، زیر زمین
- ببخشید، میشه بپرسم خزانه ام کوش؟
رئیس: الان میگم براتون بسازنش. هوووووی! جن! بیا! باید یک خزانه بسازید.

دو جن کوتاه قد با لباس های شیک و مشکی مقابل دیوار خالی و سنگی می ایستند. هر دو هم زمان دست هایشان را در دو کمان از یک نقطه در بالا دیوار به سمت پایین میکشند. روی سنگ به اندازه ی یک نیم دایره ی بزرگ شکاف به دنبال رد دست دو جن بوجود می آید. دو جن در میان شکاف خالی فوت میکنند. عله با حیرت عملیات ساخت این حساب محافظت شده را تماشا میکند. کار جن ها به نظر میرسد که حرف ندارد. یکی از جن ها که از دیگری لاغر تر بود ، دستانش را در هم گره زد و زیر لب وردی گفت:
- فورتینا میجر! ( مثلا ورده دیه! گیر ندید! )
نور سبز رنگی از سر انگشتان جن بیرون زد. نور اطراف را نیز روشن میکرد. کم کم ، مثل دستگاه جوش کاری شده بود. جن دستش را به آرامی حرکت داد و دور تا دور دایره را ، در میان آن شکاف ها جادو کرد. سپس رو به روی دیوار سنگی ایستاد و دستانش را به جلو نگه داشت ، مدتی بعد وقتی چشمانش بسته شد دستانش نیز به عقب آمدند. به عقب آمدن دست هایش دیوار نیز به دنبال آن کشیده شد و از جایش در آمد. حالا شکاف غار مانندی به جای دیوار دایره ای وجود داشت. دست جن به عنوان آهن ربایی عمل کرده بود!

عله : woW ! خیلی باحال بود..
رئیس و دو جن : سیــــــــــس!
- تصویر تغییر اندازه داده شده

جن چاق تر وارد سوراخ دیوار شد. دستش را به دیواره ی سوراخ از داخل کشید. هر قسمتی که او دست میذاشت ، وردی را نیز زمزمه میکرد .
- تراگتوپیرسا! .. تراگتوپیرسا! ..
دیواره ی داخل پس از اتمام کار جن تبدیل به آهن شده بود. این عجیب ترین چیزی بود که امکان داشت اتفاق بیفتد! جن لاغر پلاکاردی از غیب ظاهر کرد که روی آن سه تا عدد شیش حک شده بود. دستش را بلند کرد و پلاکارد را به بالای خزانه چسبانید. حالا تقریبا خزانه حاضر بود. جن چاق دوباره داخل خزانه خزید و شروع به لیسیدن کف آن کرد. خاک ها را مثل غذا میخورد. مدتی بعد ، زمین کف خزانه نیز سطح تمیزی شده بود. دو جن به رئیس بانک و عله تعظیم کرده و دور شدند. سنگ بزرگ که از دیوار خارج کرده بودند را نیز ، با خود بردند.

رئیس: خزانه اتون!
عله: نمیشه من یه دونه از این جن ها داشته باشم؟
- تصویر تغییر اندازه داده شده

و سپس ، عله تمام دارایی خود را در آن خزانه ، خزانه ی شیشصد و شصت و شیش میگذارد ، تا مثل پدرش اینده ی درخشانی برای آلبوس سوروس و جیمز و لیلی بوجود بیاورد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1387 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



- درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید !!!

دفترچه ي خاطرات گرینگوتز - ج دوم - ص 150

- اولين روزهاي آغاز به كار بانك بود. تعداد مشترياني كه اينجا را براي سپرده گذاري انتخاب ميكردند هر روز بيشتر ميشد. من در انتخاب كارمندانِ جن بسيار جدي عمل كرده بودم، آنها ميبايست مورد اعتماد ميبودند.
- هوووم! ... از ابتداي صبح احساس خوبي داشتم، ضمير ناخود آگاهم دائم در حال كلنجار رفتنه ... خودمم واقعا" تعجب ميكنم! ... شايد يه اتفاقي خوب در راه بود ! ... تا چند دقيقه ي ديگه ساعت اداريه بانك پايان خواهد يافت، طبق معمول من به عنوان رئيس بانك گرینگوتز آخرين نفري بودم كه از اينجا بعد از اينكه همه ي سيستم هاي امنيتي رو كنترل ميكردم خارج ميشدم. در حال قفل كردن درب اتاق مديريت بودم كه صداي دربِ اصلي نظر منو به خودش جلب كرد.
چوبدستي خودم رو زير آستينم پنهان كردم تا در موقع حمله آمادگي بيشتري داشته باشم. خودم را به پايين پله ها رساندم، مردي ميانسال، در حالي كه نفس نفس ميزد را ديدم كه به باجه ي افتتاح حساب تكيه داده بود.
- بدون هيچ اضطرابي به سمت اون رفتم و گفتم:
- وقت اداري تموم شده آقا . كمي دير اومدين !
مرد كه آقاي " هيومن " نام داشت و يكي از ثروتمندترين جادوگران انگلستان بود، كمي مكث كرد و گفت:
- متوجه شدم ! ... ولي من فردا يك ملاقات خيلي مهم در خارج از كشور دارم. و مجبور شدم كه تمام دارايي ام رو در بانك شما قرار بدم. شنيدم اينجا از امنيت بالايي برخورداره. يعني هيچ راهي نيست كه امروز اينكار صورت بگيره ؟؟


آسمان رو به خاموشي مي رفت. آخرين پرتوهاي نارنجي رنگ خورشيد از ميان پنجره به داخل بانك تابيده بود.
گرینگوتز از دربِ كوچكي عبور كرد و برگه اي را به آقاي هيومن داد و منتظر شد تا وي آن را پر نمايد. گرینگوتز بعد از تشكر كوتاهي به سمت طونل طويلي به راه افتاد و رو به مرد گفت:
- همراه من بياين ... !
آنها پس از عبور مسيرهاي پر پيچ و خمِ راه، و گذشتن از سراپيشي عميق با توقف ناگهاني واگن مواجه شدند.
گرینگوتز ابتدا از واگن پياده شد و گفت:
- آقاي هيومن، صندوق شماره ي 307 از اين به بعد متعلق به شماست. اينجا توسط وردها و طلسم هاي قديمي و ناآشنايي توسط ديگران محافظت ميشه، مطمئنا" كسي درك نخواهد كرد كه به عنوان مثال طلسم " سيمپل كوبيديا " يا " سانسيليوس بوين " به چه دردي ميخوره ! ... اينها توسط خودم ساخته شده، وردهاي زير لفظي هستن كه از نظر من بهترين تاثير رو براي برقراري امنيت داشته.
همينطور وردهاي " استلاريا مديا " و " پلانتاگو مُجور " كه براي حمله ي دزدان و به دام انداختن اونا استفاده ميشه .
آقاي هيومن بعد از شنيدن حرفهاي گرینگوتز با آرامش خاطر خاصي كيف پر از مدارك و پول هايش را داخل صندوق ش گذاشت و با هم از طونل خارج شدند.

- الان كه دارم فكر ميكنم، به اين نتيجه ميرسم كه قرار گرفتن ثروت آقاي هيومن در بانك من باعث رونق بيشتر و پيشترفت اونجا ميشه. شايد اون احساس خوبي كه از صبح در من بود، همين اتفاق بود !


*@*@*@*@*@*@*@*@*@*@*

اول اول ... !!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریخ جادوگری::: جلسه اول
بر روی تخت خوابش دراز کشیده و به موضوع جلسات تدریسش فکر میکرد. باید جلساتش همانند کتب هری پاتر خشک و خسته کننده میبود تا امتیازی از گروهش کم نشود و همچنین میبایست طوری تدریس میکرد که گروهش به راحتی بتواند به سؤالات پاسخ دهد ناگهان صدایی که متعلق به یک مجهول الهویه بود در درون صحنه پیچید: - این چگونه فکرهایی هست که در ذهن میپرورانی؟ کی گفته است که من مجهول میباشم؟ من بخش دامبلدوری تو میباشم که تا چند روز پیش که تو شیر و چیزهای سیفید میفید نمیخوردی نمیتوانستم رشد کنم! حال دارم بخش سیاه تو را میخورم. از این فکرهای پلید دست بردار و به راه راست هدایت شو ریموس که به شدت تحت جوگیزری لحن آسلامی قرار گرفته بود پاسخ داد: آه تو مرا به راه راست هدایت نمودی، زین پس همیشه بی طرف عمل خواهم کرد و سپس با طرز تفکری جدید شروع به پرورش افکارش کرد.دراین هنگام ناگهان چشمانش به سمت گاو صندوقی که در آن 4 گالیون و 300 سیکل و 2 ناتی را که داشت نگاه داری میکرد افتاد ریموس : روز بعد--- جلسه تاریخ جادوگری ریموس لوپین همانند اولین ورود سوروس اسنیپ در فیلم سنگ جادو همانند گ** درب کلاس را باز کرده و به پشت میزش میرود: دوست ندارم منو یه معلم خشن تصور کنید اما نباید انتظار داشته باشید از اشتباهات شما به راحتی گذشت کنم. امروز در اولین جلسه تاریخ جادوگری، برنامه کلاس ها رو اعلام میکنم: 1-جلسه اول: تاریخچه گرینگوتز(بخش اول - ساخت) 2-جلسه دوم: تاریخچه گرینگوتز(بخش دوم - وسایل باستانی) 3-جلسه سوم: جنگ جن ها 4-جلسه چهارم: اولین عکس جادویی 5- جلسه پنجم: اولین غول ها 6-جلسه ششم: وسایل مؤسس گروه های هاگوارتز. - سومین نوه ی، نتیجه ی مرلین، که گرینگوت نام داشت پس از مدتی یکی از قوی ترین جادوگران شد. او همانند اجدادش سعی کرد برای جادوگران مفید باشد. او طرح های زیادی را عملی کرد که جادوگران نیاز داشتند. از جمله امن ترین بانک جادوگران گرینگورتز رو تأسیس کرد. - برای تأسیس این بانک اون حدود 50 ورد اختراع کرد که البته هیچکدوم از اونها رو در اختیار عموم قرار نداد. که این نیز به امنیت بیشتر بانک کمک کرد. از جمله نو آوری هایی که او در این بانک انجام داد محافظت کردن حدود 400 حساب به شیوه خیلی خاص بود. -او کاری کرد که این حساب ها تنها با کشیده شدن ناخن انگشت اشاره جن ها باز شوند و امروزه چندین و چند وسیله باستانی گران بها در این حساب ها نگه داری میشوند که در جلسه بعدی به آنها خواهیم پرداخت. اندکی صبر کرد و سپس ادامه داد: همچنین جادوی ورودی را که باعث میشد درصورتی که کسی به خیال دزدی بخواهد وارد بانک شود فکرش را منحرف کند( شاگردان کلاس خصوصی دامبلدور فکر بد نکنند) طوری تنظیم کرد که هرگز از بین نرود - همچنین حساب ها را در جایی از زمین قرار داد که تنها راه رفتن به آنها استفاده از واگن های پر سروصدا بود و اگر دزد تصمیم میگرفت به آنجا برود حتی اگر دیده نشود یا سر و صدای واگن ها او را لود میداد و یا اگر تصمیم میگرفت پیاده برود در میانه راه گم میشد چرا که مسیر های قلابی نیز در گوشه و کنار مسیر قرار داده شده بود. البته اون زیاد به ظاهر بانک توجه نکرد و زیبایی که هم اکنون دربانک میبیند به خاطر کوشش صاحب های اینده این بانکه که البته به بحث امروز ما مربوط نمیشه. اعضا: ریموس که به این حالت () پیروزی اش برای شباهت زیادش به بینز جشن گرفته بود گفت: خب حالا تکلیفتنو یادداشت کنید درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید(سعی کنید جدی بنویسید و طلسم هایی را که برای محافظت استفاده میکنید از خود در بیاورید. نوشتن طنز کسر امتیاز دربر نخواهد داشت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/4/1 21:50:32
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/4/1 23:12:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه امتيازات جلسه سوم:(چون تكليف قديميه ديگه نقد نكردم..فقط امتياز ميدم!)

پيوز:25 امتياز!
آلبوس سوروس پاتر:23 امتياز!
رز ویزلی:22 امتياز!(پست شما بعد از ساعت مقرر فرستاده شد و براي گروهتون حساب نخواهد شد.)

هافلپاف:48 امتياز!




نقد تكاليف جلسه چهارم:

*من اين تكليف رو دادم تا بچه ها رو با نحوه تدريس آشنا بشن و دانش آموزان رو بسنجم و يا اگر كسي ترم ديگه خواست معلم بشه اشكالاتش رو بدونه و بتونه بطرفشون كنه!

تد ريموس لوپين:

همه چيز عالي بود..يه تدريس فوق العاده انجام دادي!فقط بهتره كه از پاراگراف بندي بيشتر و بهتري استفاده كني تا حوصله دانش آموزان سر نره(البته به دليل قشنگي رولت حوصله من سر نرفت..به هر حال لازمه).
در ضمن سعي كن تكليفت رو هم به يه حالتي غير از حالت عادي نوشته ت در بياري كه دانش آموزان راحت تر بتونن اونو پيدا بكنند.

28 امتياز!

الفیاس دوج:

يه مقدار سرعت رولت رو بالا برده بودي..بايد با سرعت كمتري به شرح كلاس ميپرداختي كه اين كار رو نكردي!
در ضمن سعي كن تكليفت رو هم به يه حالتي غير از حالت عادي نوشته ت در بياري كه دانش آموزان راحت تر بتونن اونو پيدا بكنند.سعي كن رول كوتاه تري هم بنويسي!

27 امتياز!

جیمز هری پاتر:

مشكل خاصي نداشتي..فقط سعي كن رولهات رو كوتاه تر كني تا دانش آموزان راحت تر بتونن اونو بخونن!منظورم رول هايي كه براي تدريس ميزني!
در ضمن سعي كن تكليفت رو هم به يه حالتي غير از حالت عادي نوشته ت در بياري كه دانش آموزان راحت تر بتونن اونو پيدا بكنند.سعي كن رول كوتاه تري هم بنويسي!

28 امتياز!

بارتي كراوچ:

همم پستت جالب نبود..از نظر سوژه خوشم نيومد.بايد رو سوژه سازي بيشتر تمرين كني..يه مقدار هم با عجله نوشته شده بود.
در ضمن سعي كن تكليفت رو هم به يه حالتي غير از حالت عادي نوشته ت در بياري كه دانش آموزان راحت تر بتونن اونو پيدا بكنند.سعي كن رول كوتاه تري هم بنويسي!

26 امتياز!

پرسي ويزلي:

خيلي خوب بود آفرين!فقط بايد تكليف بهتري ميدادي!در واقع اون اصلا تكليف نبود كه تو داده بودي!

29 امتياز!

رز زلز:

پستت طولاني بود..كوتاه تر بنويسي براي معلمي خيلي بهتره!
قيافه پستت هم مناسب نبود..رو پارگراف بندي بيشتر دقت كن.
از استفاده از شكلك بي رويه پرهيز كن.

27 امتياز!

آلبوس سوروس پاتر:

آفرين عالي بود..سوژه خيلي جالبي رولت داشت..همه موارد رو هم براي تدريس انجام داده بودي..پيشنهاد ميكنم ترم ديگه حتما براي معلم شدن اقدام كن.

30 امتياز

يه ترم ديگه و كلاس تاريخ جادوگري هم تموم شد..اميدوارم همه دانش آموزان موفق و مويد باشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/19 15:23:26
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1386 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فرض كنين شما معلم كلاس دفاع در برابر جادوي سياه هستين.به طور دقيق و با تمام چيزهاي لازم اين درس رو با هر موضوعي خواستيد تدريس كنين!

-ریداکتو!
در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه منفجر شد و آلبوس پاتر با چهره ای خشن و اینا وارد کلاس شد. باب اگدن بدون مقدمه پرسید:
-ببخشید مطمئنـ...
-سکتوم سمپرا!
طلسم آلبوس به بدن باب برخورد کرد و اتفاقی هم که افتاد نیاز به توضیح نداره! (شمشیر نامرئی و تیکه تیکه شدن و از این چیزا )
دانش آموزان:
آلبوس بین نیمکت های کلاس شروع به قدم زدن کرد و با صدای بلندی گفت:
-به دلیل اینکه استاد این درس شوت شد بیرون و مدیر نمی خواستن بوقیده بشه توی جلسه ی آخر، من این جلسه رو تدریس می کنم.
دانش آموزان با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند.
-قبل از هر چیز تکلیف های جلسه ی بعدیتون رو بهتون میگم، یاداشت کنید! یک مقاله در رابطه با موجود سیاهی به اسم سیریش و گزارش فعالیت هایی که در جلسه های قبل با پرسی داشتید! همین کافیه!
دانش آموزان:
-جادوهای سیاه خیلی زیاد، متنوع، همیشگی و دایم در حال تغییر و دگرگونی اند. جنگیدن با اونا مثل جنگ با یک هیولای چند سره، که هر بار گردن یکی شونو بزنی سر دیگه ای به جاش در میاد که از اولی سرسخت تر و باهوش تره. شما با چیزی مبارزه می کنین که نا مشخص، از بین نرفتنی و در حال تغییر شکل دایمیه. کپی رایت بای جی کی رولینگ!
دانش آموزان:
-خب، اینم توضیح کوتاهی در رابطه با جادوی سیاه. بارتی بیا اینجا!
رنگ بارتی مثل گچ سفید شد. در حالی که می کوشید جلوی لرزش دست هایش را بگیرد آرام به آلبوس نزدیک شد. (حال می کنید جذبه رو؟ )
سکوت مطلق بر کلاس حکمفرما بود. آلبوس که از کنترل دیکتاتورانه ی کلاس به وجد آمده بود رو به بارتی کرد و گفت:
-بگو ببینم. پروفسور ویزلی چی به شما یاد داده؟
بارتی: پروفسور ویزلی به ما یاد داده که چطور مخ یک ساحره رو بزنیم! چند تا کتاب برامون خونده و بهمون یاد داده چجوری از شیر، ماست و پنیر درست کنیم.
آلبوس فریاد زد:
-این افتضاحه! افتضاح بارتی! من این جلسه بهتون طلسم های نابخشودنی رو یاد میدم!
اگر رنگی بر چهره ی بارتی بود با این حرف آلبوس پرید. آلبوس ادامه داد:
-و می خوام این طلسم ها رو روی یک نفر اجرا کنم تا کامل یاد بگیرید.
بارتی غش کرد!
آلبوس با این حالت به بارتی نگاه کرد و گفت:
-مردنی! یکی بیاد اینو جمعش کنه. مگه پرسی با شما بدن سازی کار نمی کرد؟
دانش آموزان به یکدیگر نگاه کردند. در چهره ی همه ی آنها تعجب دیده می شد. سپس یکصدا گفتند: نه!
آلبوس با تمام وجود فریاد زد:
-نــــــــــــــه؟! پس شما توی این کلاس چه غلطی می کردید؟

چند دقیقه بعد - حیاط هاگوارتز

آلبوس در مرکز حیاط ایستاده و دانش آموزان دور او جمع شده بودند. چوبدستیش را در هوا تکان داد و یک سوت ظاهر شد. سوت را در دست گرفت و رو به بچه ها کرد:
-تا سه میشمارم بعد بوق میزنم. همتون با صدای بوق من دور حیاط می دویید. ورزش برای شما لازمه! اولین قدم برای زنده موندن توی کلاس من داشتن یک جسم سالم و قویه نه مثل اون بارتی بوقی زود از حال برید!
مرلین: به افتخار استاد، بیب بیب!
آلبوس: بیست امتیاز به هافل میدم. آفرین مرلین! عجب پسر خوبی! استرس چرا دستت تو دماغته؟ بیست امتیاز از گریف کم می کنم! خب بسه دیگه. با بوق من می دویید. یک، دو...چیه دنیس؟
دنیس دستش را پایین آورد و در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود به آلبوس نگاه کرد.
-ببخشید پروفسور، ما نمی تونیم اینجا بدوییم. اینجا حیاط هاگوارتزِ و طبق گفته ی مدیر مکانی برای کل کل!
آلبوس که گدازه هایی آتشین از وجودش فوران می کرد و قیافه اش بسیار شبیه به پدرش، عله دیکتاتور شده بود عربده کشید:
-ایگور؟! اون بوقی رو میگی؟ اینجا حرف حرف منه! وقتی میگم بدویید باید بدویید. حالا اون بوقی هر حرفی می خواد زده باشه. من از اون کوییرل بوقی تر از ایگور هم نمی ترسم!
-نمی ترسی پاتر؟
این صدای رعب انگیز درست از پشت سر آلبوس شنیده شد. آل برگشت و قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد صدای کوییرل را شنید و همه چیز ناپدید شد.
-بلاکیوس!

یک هفته بعد - جزایر بالاک!

آلبوس پاتر در مرکز صحنه ایستاده و عده ی زیادی دور اون جمع شدن. صدای آشنایی گفت:
-ببخشید پروفسور! امروز چه طلسمی رو بهمون یاد بدید؟
آلبوس: هوووم...شما چی دوست دارید؟
فریاد دانش آموزان از همه طرف به گوش رسید.
-سکتوم سمپرا!
-طلسم شکنجه گر!
-طلسم فرمان!
-طلسم مرگبار!
همه سکوت کردند و منتظر تصمیم آلبوس بودند. آلبوس دستی به چانه اش کشید و و بعد از کمی مکث گفت:
-باشه طلسم مرگبار رو بهتون یاد میدم فقط به یک شرط! اونم اینکه اگر برگشتید اونو روی کوییرل اجرا کنید!
فریاد شادی و موافقت دانش آموزان به هوا برخواست. در این بین فریاد ماندی و آرشام از همه واضح تر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/18 23:17:33
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/18 23:21:16
Re: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1386 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین

فرض كنين شما معلم كلاس دفاع در برابر جادوي سياه هستين.به طور دقيق و با تمام چيز هاي لازم اين درس رو با هر موضوعي خواستيد تدريس كنين!


با قدم‌های آهسته و آرام به سمت کلاسی در انتهای راهرو پیش رفت. اضطراب همه‌ی وجودش را تسخير کرده بود، ديگه به کلاس که رسیده بود. گوشش را روی در كلاس گذاشت. از کلاس صداهای گنگ و نا مفهومي به گوشش رسيد. به نظر کلاس بیش از اندازه شلوغ بود!
»»ژوپس««افكت باز شدن در)
آهسته در را باز کرد و به درون کلاس نگاهی انداخت، دانش آموزان با تعجب او را نگاه می کردند. كمي مكث كرد و وارد كلاس شد و با خونسردي ساختگي گفت:
- سلام عزیزانم! من رز زلر هستم! مفتخرم امروز به شما درس دفاع در برابر جادوی سیاه رو تدریس کنم! امیدوارم روز خوبی رو در کنار هم داشته باشیم!
به دانش آموزان نگاهي کرد که هم چنان با تعجب او را زير نظر داشتند. کیفش را که در دستش بود سفت چسبید تا اضطراب و لرزش دستانش را نشان داده نشود. با همان خونسردي ساختگي قبل ادامه داد:
- خب بچه‌ها! من مستقیم می‌رم سراغ درس تا وقت کم نیاریم! امروز درباره‌ی خود جادوی سیاه و جادوگرانی که در این زمینه فعالیت کردند، صحبت خواهيم کرد!
از میان دانش آموزان کلاس صدای گنگی را شنید که گفت:
- چه چرت!
با شنیدن این حرف لبش را گزید. ترجيح داد اين صدا را ناديده بگيرد. اخمی کرد و گفت:
- خب بچه‌ها! کی می‌تونه به من بگه اصلا خود واژه‌ی دفاع در برابر جادوی سیاه یعنی چی؟
با مطرح شدن اين سوال دست چند نفر از دانش آموزان بلند شد. توجهش به دختری جلب شد که از همه زیبا‌تر بود، رو به او كرد و با لبخند گفت:
- تو اسمت چیه عزیزم؟
- دایانا رنکین!
- خب بگو عزیزم جوابش چی می‌شه؟!
- یعنی نوعی دفاع که ما در مقابل جادوهایی می‌کنیم که هدف کلی آنها زیان رساندن به ما هستند!
به سمت ديگر كلاس رفت و گفت:
- خب تا حدودی درسته! می‌تونیم این رو هم به عنوان معنیش قبول کنیم! در اصل دفاع در برابر جادوي سياه به ما كمك مي‌كنه تا در صورت مواجه با وردهاي سياه و شيطاني بهترين عكس‌العمل رو نشون بديم و در مقابل اين نوع اوراد بتونيم از خودمون و ديگران دفاع كنيم.
كمي مكث كرد و به تك‌تك چهره‌ها نگاهي انداخت. با لحني مهربان‌تر ادامه داد:
- خب حالا می‌خوایم درباره ی جادوگرانی صحبت کنیم که تو این زمینه فعالیت داشتند! کی می تونه اسم چند تا از این جادوگرانو برای من بگه؟
در کلاس هم همه‌ای شد و هر کس یه چیز می‌گفت:
- گریندل‌والد!
- پیوز!
- پرسی ویزلي!
- آلبوس دامبلدور! من شنيدم *بوق* بوده!
- ایگور کارکاروف!
- اسمشو نبر!
- نویل لانگ باتم! شيطون رو درس مي‌ده!
هر کس اولین اسمی که یادش مي‌امد را گفت و این باعث بي‌نظمي در کلاس شده بود. رز با فرياد و كمي خشونت گفت:
- ساکـــــــــــــــــت! هر چیزه چرتی که به ذهنتون میاد رو نگید! جدی باشید! فقط اسم جادوگرای سیاه رو بگید!
پسري با مو‌هاي بور از جايش پاشد و گفت:
- استاد اگه بخواید می‌تونیم اسم معلمامونو رو هم بگیم! با این تکلیفاشون دست همه‌ی جادوگرای سیاه رو از پشت بستن!
ناگهان جو کلاس به هم ریخت و همه‌ي دانش‌اموزان با جمله‌های آره، راست میگه، واقعا، گل گفتی و ... همراه با خنده به بیان احساسات خود پرداختند! رز که از این همه خنده‌ی بی‌اساس متعجب شده بود با دلخوري گفت:
- إإإإإإإإإإإإإإإإ !! گفتم جدی باشید!
پسری دستش را بلند کرد و گفت:
- خب ما فقط گریندل‌والد رو می‌شناسیم با اسمشو نبر! و يه جادوگر مخوف ديگه كه اسمش دامبلدور بوده!
ناگهان كلاس از خنده منفجر شد. حتي خود رز هم خنده‌اش گرفته بود! با خنده گفت:
- خب ممنونم! اگه این طوره پس خوب درسی رو امروز داریم شروع می‌کنیم! پس امروز درباره‌ی یکی از جادوگرای دیگه صحبت می‌کنیم که خیلی مخوف و شوم بود! موافقید دیگه؟
به چهره‌های گنگ دانش آموزان نگاه کرد. گمان نمی‌کرد هیچ کدام از آنها در کلاس باشند، همه ساکت و نقطه‌ای نا‌معلوم را نگاه می‌کردند! بر روي ميزش زد تا توجه‌ي بچه‌ها رو به خود جمع كند. سپس گفت:
- خب امروز می‌خوایم درباره ی جادوگری صحبت کنیم به نام ادیت وارتون! ادیت وارتون در اواخر سال 1834 میلادی ناگهان در جامعه ی جادوگری ظاهر شد و به همان ناگهاني غیب شد! اون هم مانند همه‌ی جادوگران سیاه دست به کارهای مخوف و خطرناک می‌زد! وردهایی را به وجود آورد که حتی کسی طرز کار کردن با اونها رو هم یاد نگرفت و از اجراش عاجزه! معجون هایی رو ساخته که اثرات خیلی بدی رو در طبیعت داشته، گازهایی که از معجوهايش به وجود می‌اومد برای گیاهان بی‌نهایت خطرناک و سمی بود و حتی باعث شد که گونه‌ی وسیعی از نیلوفرهای آبی روی زمین از بین برند. او برای درست کردن معجوناش از قلب و پوست و گوش انسان و حیوانات استفاده می کرد! او در زمان خودش بیش از 2 هزار انسان رو کشت، با توجه به جمعیت کم جادوگران در اون زمان 2 هزار نفر جمعيت خيلي زيادي بوده! او تقريبآ نسل ببرهای نقره‌ای و سفید را نابود کرد و همين طور كه الان مي‌بينيد گونه‌ی اونها بسیار نادر و کمه! وارتون در اواخر دوران حکومتش بر جامعه‌ی جادوگری بیش از اندازه ترسناک شده بود! او حتي به اماکن و بیمارستان‌های جادوگری حمله کرد و خیلی از بیمارها و عاجزين رو کشت! اما... اما ناگهان غیب شد! عده‌ای بر این باور هستند که اون به دست طبیعت کشته شد چون کارهای زیادی رو بر ضد طبیعت کرد. عده‌ي ديگه‌ای می‌گن اون در اثر گازی مرد که از یکی از معجون‌هايش به وجود اومده بود، عده‌ای هم می‌گن او متحول شد و تا مدت‌ها زنده بود و خود به خود بر اثر کهولت سن و پیری کشته شد. اما هنوز علت اصلی مرگ او دقيقآ مشخص نشده است!
به چهره‌های دانش آموزان نگاه کرد که همگی با حيرت به او نگاه می کردند، ناگهان دانش‌آموزی گفت:
- آخه چرا این افراد چنین کارایی می‌کنن؟ چه سودي از اين كارها مي‌برند؟ فقط به خاطر قدرت و شهرت؟!
رز با لبخند نگاهش کرد و گفت:
- درسته! اما خیلی از این افراد از آدمیت و انسانیت بویی نبرده بودند و مهم‌تر از این‌ها همون طور كه گفتي شهرت و قدرته که باعث می‌شه اون‌ها برای بدست آوردنش تلاش کنند! اون‌ها برای سلطه بر جامعه‌ی جادوگری دست به چنین کارهایی می‌زدند و مي‌زنند!
- آخه چرا؟ این خیلی بی‌معنیه! اونا با آزار دادن دیگران می‌خوان به جایی برسن؟
- متاسفانه اينطوره! خب درس براي امروز كافيه. بچه‌ها تکلیف امروز شما این که...
سپس با چوب دستييش به تخته زد و كم كم اين جملات بر روي آن ظاهر شد:
رولی رو بنویسید و در اون جادوگر سیاهی رو معرفی کنید که مشغول عملیات بر ضد جامعه‌ی جادوگریه و کارهایی رو که کرده شرح بدید! 20 امتیاز
در مورد این جمله که سرانجام نیکی جز نیکی و سرانجام بدی جز بدی است توضیح بدید! 10امتیاز

- می‌تونید از کتاب‌های کتابخونه هم کمک بگیرید. دانش آموزی که بخواد به قسمت کتاب‌های ممنوع بره می‌تونه بیاد از من مجوز رو بگیره!
چشمکی زد و همون طور كه از کلاس خارج مي‌شد با خود اين‌ چنين فكر رو كرد:
- تدريس كردن هم اون‌طور كه مي‌گفتند مشكل كه نبود هيچ، لذت بخشم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!