جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد محوطه شدم ! تاریک بود و درختان انبوه مانع ورود نور به آنجا می شد. یک قدم که برداشتم در سمت راستم صدای خش خش برگی احساس کردم.
به آن سمت نگاه کردم. در تاریکی هیچ چیز معلوم نبود. زمزمه کردم : « لوموس »

نور ناگهان تابیدن گرفت و درختان کلفت و بلند دیده شدند. با ز هم به سمت راستم نگاه کردم. چیزی مشخص نبود. به آن سمت حرکت کردم و باز صدایی که نشان قدم برداشتن موجودی بود شنیدم. چوبم را بالاتر بردم. صدای دیگری آمد و برگی در چند قدمی ام تکان خورد. بلافاصله چوب را به آن سمت گرفتم و وردی خواندم : « استیوپفای »
نور قرمز رنگ وارد برگ ها شد ولی موجود پشت برگ ها نه تنها بی هوش نشد بلکه خشمگین بیرون پرید. یک بدچنگ !
بلافاصله اولین وردی که به ذهنم رسید خواندم : « ایمپدیمنتا ! »
موجد کمی به عقب پرت شد و اینبار خشمگین تر به طرف من حرکت کرد. فکرم به شدت مشغول بود تا اینکه سر انجام ورد مورد نظرم را پیدا کردم : « فلیپیندو »
بدچنگ آرام شد و بعد از چند قدم آرام دیگر درست جلو پای من ایستاد. او رابرداشتم و در کیسه ای گذاشتم ! حالا باید در مورد نظر را پیدا می کردم ...
آرام در میان درختان حرکت می کردم و چوبدستی ام را بالا گرفته بودم. نور آن مسیرم را روشن می کرد. شاخه های خشک زیر پایم صدا می داد و بادی که در برگ ها می پیچید هم مکمل آن صدا شده بود. تا اینکه سر انجام در زیر تنه یک درخت بسیار غول پیکر یک در نقره ای دیدم. به سمت در شتافتم و بلافاصله ورد باز کردم قفل را خواندم و وارد شدم. موجود را در همان کیسه در اتاق گذاشتم و به چهار نماد روی یک بر آمدگی نگریستم. اتاق در میان تنه درخت غول پیکر بود و دیوار هایش همه از چوب ساخته شده بود.
دوباره کیسه را برداشتم و دستم را روی نماد زرد رنگ هافلپاف گذاشتم. گورکن رو نماد حرکت کوچکی کرد و دست مرا گرفت و با خود به داخل نماد کشاند. نور طلایی رنگی درخشید و ما با هم غیب شدیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آراگوگ پا درون منطقه محصور شده گذاشت...
حتی فکر اینکه هم نوعانش را دستگیر کند او را می آزارد...ولی باید اینکار را میکرد!
به هر قیمتی که شد قدمی برداشت و وارد منطقه شد.
منطقه به شدت تاریک بود.سیاهی از شب نبود چون در بالای سرش مهتاب می درخشید ولی گویا طلسمی به کار رفته بود که حتی اجازه ندهد مهتاب نور خود را بر آن منطقه بیفکند.
آراگوگ نفس نفس میزد..تاریکی نمی توانست مانع وی شود! چشم هایش به وی این قدرت را میدادند که هرگز از طلسمی که جادوگر های نحیف استفاده می کردند استفاده نکند.
دو موجود ... دو موجود برای رام کردن آن هم فقط در درجه مهار شدنی! برای کسی که از کودکی تا به حال در جنگل بوده و خود از دهشتناک ترین موجودات می باشد نباید سخت می بود.
به ناگاه بویی تند را حس کرد ... پنجه اش را کمی بالا برد و ناگهان آن را به عقب تکان داد.
در پنجه بزرگ و پر مویش مار سه سر بزرگی فیس فیس کنان خودش را تکان میداد.
آراگوگ لبخندی زد و گفت : مار سه سر ... از نژاد سیلماسوس مار بزرگ! از بهترین نوع غذا ها برای عنکبوتیان!
ولی او نباید این کار را می کرد. پنجه اش را بر روی سر وسطی که نماینده عقل و درایت آن دو سر دیگر بود گذاشت و فشار آرامی داد که برای یک انسان مانند زدن یک مشت بود.
ناگهان هر سه سر آرام و بی حرکت شدند.گویی مرده بودند ولی این طور نبود! عنکبوت مار سه سر را بر پشت نرمش گذاشت و دوباره شروع به دویدن کرد.
درختان بیشه زار بسیار تنومند بودند ولی برای کسی که میشناختندش گویی راه را باز میکردند.
آراگوگ از همان ابتدا میدانست درخت فقط برگ و ریشه نیست بلکه چیزی فراتر آز آنست...چیزی که هم درک دارد هم هوش و هم درایت!
کمی بعد آراگوگ برای دومین بار ایستاد...همانجا بود! موجود دوم در همان نزدیکی بود.
نفس عمیقی کشید و آن را بیرون داد...بویی مشمئز کننده در هوا پخش شد و ناگهان صدایی مانند افتادن شنیده شد.
شیردالی بزرگ بیهوش و رام شده بر روی چمن های خیس افتاده بودند.
آراگوگ با دهان بزرگش دم بی حس شیردال را گرفت و به همراه خود کشید.
وزن حجیم شیردال نتوانست کوچکترین وقفه ای در دویدن وی ایجاد کند.
و ناگهان محفظه ای کوچک و سنگی را دید.میدانست باید با طلسم باز شود .
بر خلاف عقیده آدمیان عنکبوتیان نیز از نوعی طلسم برخوردار بودند.طلسمی طبیعی به کمک طبیعت!
آراگوگ با زبان عنکبوت سان خود شروع به خواندن ورد شد.
به ناگهان با اینکه بادی نمی وزید برگ های درختان تکان خوردند و برگ هایشان را به طرف سنگ بردند..برگ ها به شدت فزونی یافت و سپس باد با آنها همراه شد و سپس صاعقه ها!
طبیعت به کمک آن عنکبوت گران پیکر آمده بود.
کمی بعد طلسم به راحتی خورد شد . سنگ به کناری کشیده شد.
آراگوگ دستش را بر روی نماد عقل و هوش و درایت گذاشت و به ناگاه همراه با دو حیوان رام شده اش غیب گشت.

------------------------------
شیوه ای نوین در انجام تکلیف

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همه جا تاريك بود.او به كمك ورد "لوموس" كه از پدرش ياد گرفته بود،در جنگل سياه و خطرناك و خفن(!)پيش ميرفت.البته قابل ذكر است،شخصيت داستان ما،ساحره است
دخترك قيافه اي زيبا،همراه با موهايي سياه و صورتي پهن و دماغي مناسب.او داراي بدني مناسب مخصوص شيفته كردن پسرها داشت.(هر چي تو دلم بود،ريختم بيرون )
او تك و تنها،بدون سرپرست در اعماق جنگل خطرناك پيش ميرفت تا به حيواني كه قصد داشت آن را بگيرد و آرام كند.
طبق نقشه اي كه داشت،درخت پر شاخه اي كه بيش از 200 سال عمر كرده بود،ديد.همانطور كه ميدانست بر روي آن نقش و نگار و علامت مخصوص اسليترين نقش بسته بود.ميدانست كه آن درخت را سالازار اسليترين كاشته است و با طلسمي،زندگي آن را دائمي نموده است.

ناگهان،حيواني درنده جلوي او ظاهر شد.دندانهاي تيزي داشت و تمام بدنش با موهاي سفيد پوشيده شده بود.ناخنهايش تيز و انگشتان كشيد داشت و بوي بدي از بدنش به مشام ميرسيد.او تا دخترك را ديد جايش خشك شد.بعد از چند دقيقه كه آن حيوان و دخترك به يك ديگر زل زده بودند ناگهان،قلب آن حيوان به تپش افتاد.به دخترك نزديك شد و ... .(به شدت سانسور،نميخواهيم سايت فيلتر شود!ولي توجه كنيد كه اين صحنه،با تريلر فيلم پنج هيچ فرقي نداشت!)
دخترك از روي آسودگي آهي كشيد و حيوان رام شده را به طرف ديوار سنگي كه در فاصله دوري از آنها قرار داشت برد.اوبايد در آنجا سنگي پيدا ميكرد.(اشتباه نكن،نويسنده يادش هست،دخترك بايد دو حيوان رو بگيرد،پس عجله نكن پسرم )!

10 دقيقه بعد!


دخترك به همراه حيوان رام شد در مقابل ديوار قرار گرفت كه ناگهان دستي زبر،پر مو و كلا خفن بر روي شانه اش قرار گرفت.اينبار ديگر كارش تموم بود.عرض تمام صورتش را پوشانده بود و با استرس برگشت.يك گرگينه در مقابلش قرار داشت.چطور يادش رفته بود؟امشب ماه كامل ميشد.اگر زنده مي ماند حتما خودش را لعنت ميكرد.به آسمان نگاه كرد.چشمانش درخشيد و اميد به او بازگشت.گوشتي را از كيفش برداشت و به طرف ديگر پرتاب كرد.گرگينه بوي گوشت به مشامش رسيد و با سرعت به طرف گوشت رفت تا آن را بخورد.در همين هنگام دخترك به آن نزديك شد و تعظيم كرد.گرگينه كه گوشت در دهنش بود با چشمان باز به او خيره شده بود.دخترك گوشت ديگري برداشت و كف دستش گذاشت و جلوي دهان گرگينه برد.گرگينه شروع به ليس زده گوشت كرد و دخترك هم كه جرات پيدا كرده بود با دست،سر گرگينه را لمس كرد و سعي كرد كه به آرامي آن را بر روي سرش حركت دهد.حالا گرگينه آرام تر شده بود.دخترك هم كه سرش را مالش ميداد خودش را نزديك تر كرد.حالا گرگينه آرام مقابل او ايستاده بود و به آرامشي كه در نگاهش بود به دخترك چشم دوخت.

دخترك برگشت و با دو حيوان رام شده به ديوار نزديك شد و با ورد الهامور،آجر ها رو كنار برد.علامت هاي زيباي هاگوارتز و آرم هاي هر گروه در آنجا بود.او آرم اسليترين را برداشت و غيب شد.
او بالاخره موفق شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/5/29 12:13:32
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چه زود هیولا مرد اما چون در ره آسلام مرد مانعی ندارد.
--------------------------------------------------------------
در یک حرکت جوانمردانه اعلام میکنیم از اینجا خوشمان آمده و دوست داریم عضو اینجا باشیم
نام:مالسیبر
جنسيت :مرد
گروه:هافلپاف
سن :**(راهنمایی:دو رقمی هست)
چوب جادو:مثل مال لرد ولدی
سابقه فعالیت های قبلی:خیر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/3/31 17:46:41
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1386 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد جوون:بله عرض میکردم خدمتتون!میدونید بنده در انتظار دختری بودم که من رو برای احساسات قلبیم بخواد نه برای قیافه ام!آخه میبینید که من خیلی خوشتیپم!کرور کرور خواستگار دارم!
ویولت:بله ملاحظه میکنم!(تو دلش:ای کالین بگم خدا چیکارت نکنه!چطور این ننگ رو قبول کنم؟چطور قبول کنم که به یکی گفتم خوشتیپ؟)
مرد جوون:بله عرض میکردم.میدونید این پیچ ابروی من سباهت خاصی با گیلدروی لاکهارت داره که باعث شده خیلی دوست داشتنی بشم...
ویولت همین لحظه کالین رو میبینه و وقتی متوجه شد که یارو حواسش نیست با حرکات لب گفتش:بیا این رو بکش من رو خلاص کن!
کالین هم همونطوری گفت:خب خودت یه آواداکداورا بزن بهش دیگه!
ویولت:نمیشه!آخه من عضو محفلم اگه از این کارای بد بد بکنم دامبلدور ناراحت میشه!
کالین:بوق بر تو که اهمین آسلام رو درک نمینمایی!همانا مرگخواران از بهترین آسلامیون میباشند!فورتسکیو یه آواداکداورا حرومش کن!
جوونک:بله میگفتم وقتی به دنیا اومدم مژه های زیبای من...
در این لحظه مردک با صدای تالاپی روی زمین افتاد و مرد!به همین راحتی به همین خوشمزگی!ماموریت گروه به صورتی بس آنتحاری تموم میشه.ولی نه نمیشه!در فضایی دورتر حاج کالین را میبینم که با آفتابه دنبال ویولت کرده:ای بووووقی ارزشی!بوق بر تو باد!ننگ بر تو که یه آواداکداورا بلند نیستی!بوق!بوق!بووووووق!(به علت بد آموزی سانسور شد!)
ویولت در حالی که با نیش باز میدوئه:آخه حاجی جون تو خیلی خوشتیپ بود!
همین لحظه آفتابه کله ویولت رو نوازش میکنه و همی دار فانی را وداع میگوید!کمی آن سو تر فورتسکیو و پیوز را میبینیم که نیششان باز است!آخ!همانا حاج کالین اینان را دید و کنون دارد به سمت آنها میدود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
همین لحظه اژدها بلند میشه و بعد از کش و قوس دادن به خودش چند حرکت خوف ورزشی میاد و همه رو به شدت در کف این حرکات میزاره!
ملت
اژدها: به این میگن ... نرمش. اجداد ما قبل از کشتن یک نفر ابتدا خودشونو گرم میکردن چون معتقد بودند که نرمش کردن باعث میشه تا معده بیشتر کش بیاد و منم با شکم خالی اشتهام بیشتره! در نتیجه با شکم خالی شما بسیار لذیذترید!
همه اعضای مبارزه جمع میشن دور هم و دستا رو میندازن رو گردن هم دیگه و یک دایره تشکیل میدن.
کالین: همانا این وضعیت بسیار خطیر است و آسلام در اینجاست و دشمن پیش و روست و ما باید در این مبارزه پیروز شویم تا رستگار شویم!

همه به موافقت سرهای خودشونو تکون میدند.
پیوز: حاج کالین از نظر شما اشکال ندارد تا ویولت حواس اژدها را پرت کند؟
حاج کالین: چرا اشکال دارد و گناه بزرگی است اما از آنجا که ویولت انسان است و اژدها حیوان است این حرکت از نظر شرعی اشکال ندارد و ما هم در مقابل حریف پنج سرمون حتما باید از ویولت استفاده کنیم!

در همین لحظه فورتسکیو میپره و از جلوی اژدها که مشغول پروانه زدن بود میگذره و ویولت رو ورمیداره میبردش پیش بقیه.
کالین: خوب خواهر آسلامی بلند شو که شما باید به ما کمک کنید ...
ویولت: ولی من سکته کردم مثلا!
کالین : ای از آسلام برگشته ! افرادی هستند که حاضرند ده بار در راه آسلام سکته کنند تا ما پیروز شویم! بلند شو نقشه رو بگم ....

چند لحظه بعد

اژدها مشغول نرمش کردنه و داره آخرین حرکات کششی رو میاد که ویولت میپره جلو و در همون لحظه به صورت کاملا نمایشی و اتفاقی چشمش به اژدها می افته!
ویولت: به به من ویولتم خیلی هم خوشگلم مجرد هم هستم و دنبال یک همسر مناسب میگردم!
اژدها: به به چه خانم با شخصیتی زن من میشی شما؟
پیوز: همینجور ادامه بده ویولت! سرشو گرم کن!
ویولت: اااااام خوب باشه زنت میشم!

در همون لحظه نوری خیره کننده و ماورءالطبیعی از اژدها ساطع میشه و همه جا رو در بر میگیره. اژدها همینجور کوچیک و کوچیک تر میشه تا تبدیل به یک انسان بسیار خوشتیپ و متشخص با موهایی زیبا و یک دست ردای شب نو میشه و در همون حال یک لبخند به ویولت میزنه و برق دندونای جوون توجه همه رو جلب میکنه!
ملت
جوون رشید: عزیزم یک کافه خوب این نزدیکیا سراغ دارم موافقی با هم یه سر به اونجا بزنیم؟
ویولت: مااااااااا کمک! ... خوب باشه بریم!
جوون به همراه ویولت دست در دست هم به سمت نزدیک ترین کافه راه می افتند.

پیوز: هوم؟ ایول عجب پایان جالبی داشت! یاد اسب سیندرلا افتادم!
فورتسکیو: ولی سیندرلا که اسب نداشت!
پیوز: باز تو منو ضایع کردی؟ بزنم با همون لنگه کفش ورزشی سیندرلا مختو بیارم پایین؟
فورتسیکو: کفشای سیندرلا که ورزشی نبود!!
در این لحظه دعوای پیوز و فورتسکیو بالا میگیره و دوتاشون می افتن رو هم!
کالین: بلند شید ! آسلام از همین لحظه در خطر است! من گفتم معاشرت زن با اژدها اشکال ندارد نه زن با مرد! باید ابتدا آن مرد شیطان صفت رو به شکل اصلیش برگردونیم بعد باهاش مبارزه کنیم وگرنه نفرین مرلین بر شما باد!

پیوز و فورتسکیو در همین لحظه بسیار از سخنان کالین وحشت میکنن و احساس میکنن پاهاشون سست شده و عرق سردی بر پیشانیشون نشسته و همچنین احساس میکنند که بسیار آدمای بدبختی هستند و ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
درخواست عضويت در انجمن نابودي موجودات خطرناك..
نام: ادوارد بونز
جنسيت :‌زن نيست!!!!
گروه: ريونكلا
سن : خصوصيه!!
چوب جادو: چوب آبنوس و شاخ تك شاخ
سابقه فعالیت های قبلی: نداشته ام .
ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد بونز در 1386/3/30 15:20:43
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 30 خرداد 1386 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اژدها کش غیب میشن و دسته جمعی وسط یک جنگل ظاهر میشن.در همون حال جادوگر کچل بلندی رو جلوی خودشون میبینن که خنده ضایعی بر روی لبانش نقش بسته و یک پتو و یک کیسه دستشه
کالین:سلام...شما راهنمای ما هستید
جادوگر:بله،به اینجا خوش آمدید(کجا؟یه جایی)
کالین:خوب شد شما اینجا هستی وگرنه ما وسط این جنگل چه کار میکردیم.خوب حالا فعلا بریم هتل بعد عصر که شد میایم حال اژدها رو میگیریم
راهنما:قبل از اینکه بریم یه چند مورد تذکر بدم.اول اینکه هتل پر بود نتونستم براتون اتاق جور کنم بره همین گفتم این پتو رو بیارم روش استراحت کنید.
کالین نگاه به جمعیتی کرد که باید بر روی آن پتو استراحت میکردند و بله خشکی را تحویل راهنما داد
راهنما:بعد اینکه من گفتم حالا که هتل جور نشد پس غذا هم سفارش ندادم و یک خورده غذای سالم و مقوی اوردم خدمتتون
و پلاستیکی رو که داخلش دو تا تن ماهی و یک کمپوت لوبیا بود رو تحویل کالین میده
پیوز:من گشنمه اینا منو سیر نمی کنه
کالین:خفه..راستی اطلاعاتی که خواسته بودم و محل دقیق اژدها کجاست؟؟
راهنما:اطلاعات در مورد اژدها اگه برین پیشش خودتون میفهمید و محل دقیقش هم پونصد قدم از این طرف برید جلو همون جا خوابیده.خوب من وظیفمو انجام دادم خداحافظ.
و در همون لحظه غیب میشه
کالین:میریم طرف اژدها استراحت لازم نیست
----------------500قدم اون طرف تر---------------------
ملت به محل زندگی اژدها میرسن و یک اژدهای زشت مخوف ملعون و....که پنج تا سر داشته رو میبینن که خوابیده بوده
ملت:
کالین:ویولت برو جلو و با جارو بزن پدرشو در بیار
ویولت که چیزی نمونده بوده سکته کنه به طرف اژدها میره.هنوز نرسیده بوده که اژدها بلند میشه رو ویولت میگه:بفرمایید؟؟
ویلت:جناب اژدها من اومدم..ش....ما رو بکشم
و در هون لحظه سکته میکنه میفته رو زمین
اژدها:قبل از اینکه من رو بکشید بگم اگه یکی از سرهای منو قطع کنید جاش دوتا سر در میاد، اگه دوتا از سرامو قطع کنید به جاش سه تا سر در میاد،اگه سه تاشو قطع کنید به جاش دوتا در میاد،اگه چهارتاشو قطع کنید به جاش شیش تا در میاد ،اگه پنج تا رو قطع کنید به جاش ده تا سر در میاد
ملت:
اژدها:موهاهاااااااااااااا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالسیبر در 1386/3/30 15:36:59
سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1386 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
کالین:خب.اژدها هه وسط این جنگله.از چندین طرف باید بهش نزدیک بشیم...پیوز بشین سر جات.و با طلسم هماهنگ بیهوشی.ویولت جان شما بیا اینور بشین.حالش رو بگیریم.پیوز به ویولت چشمک نزن!بنابراین پیوز از شمال که پر از خارو خاشاکه نزدیک میشه.قبل از این که بیرونت کنم بشین سر جات پیوز.همانا بنده مسوول منکراتم ها!نخیر.این جوری نمیشه.بیاین اینجا وظایف هرکدوم رو توی یه طومار نوشتم.اینا رو بگیرید بخونید مشکلی بود از من بپرسید.پیوز جان شما بیا با هم یه گفتمان شیرینی داشته باشیم.
پیوز و کالین با هم خارج میشن و بچه ها شروع به کار میکنن.
ویولت اخماش رو توی هم میکنه:وایسا ببینم.چرا من باید از جلوی اون اژدها هه نزدیک بشم؟
فورتسکیو:آخه نه که تو خوشگلی.حواس اژدهاهه پرت میشه ما راحت تر کارمون رو انجام میدیم!
ویولت دیگه قاط میزنه و ماموریت و اژدها و اینا رو بی خیال میشه و با جارو دنبال فورتسکیو میکنه و این وسط هم ملت دارن به این شکل اون دوتا رو نگاه میکنن که در باز میشه و کالین میاد تو:
و پیوز هم پشتشه که اثرات گفتمان شیرین و منطقی رو صورتش هست!
کالین همی در فکر فرو میرود:هوووم!این ویولت رو بفرستیم از جلو حال این اژدها رو بگیره و یه جارو هم بدیم دستش.اوکی!گرفتم.
بعد با صدای بلند:ملت سوالی نیست؟بریم سر کارمون؟یالا پاشید بی سیماتون رو بردارید و تو جاهای خودتون مستقر شید.
قبل از همه پیوز و فورتسکیو از در بیرون میپرن و ویولت هم جارو به دست سر پستش میره.کالین:همانا مرلین ما را از ناراحتی اعصاب حفظ نماید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1386 06:54
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
فورتسکیو خیلی خوشحال بود که یک شغل هم در انجمن نابودی موجودات خطرناک به دست اورده بود. بالاخره او یک زمانی وزیر بود و از همه این شغل ها خوشش می آمد. اما وقتی لرد کبیر به او کمک کرد، توانست به این شغل ها دست یابد.
او به گرمی دست کالین را فشرد و از در بیرون رفت تا برای سایر نابودگران با جغد نامه بفرستد.
------------ 2 ساعت بعد ------------
اعضای انجمن لباس های مخصوص خود را پوشیدند. لباس ها خیلی بچگانه طراحی شده بودند. لباسی که فورتسکیو به تن کرده بود یک پالتو پووست خال خالی بود ! لباس ویولت یک پالتو پشمی با نقش باب اسفنجی بود ! بقیه هم به همین صورت !
کالین وارد اتاق شد.
- هوی، مردک ! خجالت بکش، سرت رو می اندازی زیر میای تو ! شاید یکی اینجا باشه که نخواد شما بدون اجازه وارد بشی ! این خانم محترم رو میگم، نه خودم !
این پیوز بود که این ها رو گفته بود. کالین کمی تعجب کرد و گفت : (( پوشیده بودن یا نبودن این خانم به تو چه ربطی داره ؟ ))
پیوز سرش رو زیر انداخت و دستش رو که دور گردن ویولت انداخته بود، برداشت.
- هیچی ! ما با هم میتونیم یه تیم قدرتمند باشیم!
ویولت با صدای خانمه که دو رگست و توی کارتونا صحبت می کنه گفت : (( دروغ میگه ، جون تو ! خجالت نمی کشه ! ))
کالین که چهره اش از عصبانیت سرخ شده بود، فورتسکیو گفت : (( باید روت، آب بریزیم. به جوش اومدی. می ترسم بترکی ! ))
کالین : دیگه کافیه! حرکت کنید ! اینم نقشه !
آنها نقشه را گرفتند و وقتی آن میر پر پیچ و خم را دیدند خنده از یادشان رفت. همیشه بعد از خنده، ناراحتی و گریست، دیگه !
--------------------------------
ببخشید اگه خیلی طنز نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/3/18 11:16:18
ویرایش شده توسط فورتسکيو در 1386/3/18 17:17:35
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده