جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گیلدروی با دیدن هانتیگل عصبانی: اممم ... خانم گرنجر ! من الان فهمیدم که باید برم و دندونام رو مسواک بزنم اگر امکانش هست...!
و یک تکونی به دستش میده ولی هرمیون ول کن نیست.
_پروفسور جون چند نفر در خطره باید خیلی سریع با من بیاین ... اوناهاش دیگه اونجاست!

گیلدروی که تسلیم شده بود ، دوان دوان به همراه هرماینی به طرف کلبه حرکت کرد.

داخل کلبه
هری یک طلسم دیگه به طرف هانتیگل میفرسته .
_زرشک! این هم که اثر نداره! هاگرید ، این بی بیه این جوجه هه خیلی پوست کلفته!

رونالد : باو هاگرید این جوجه رو ول کن بریم بهتره ما خودمون هم نجات پیدا میکنیم!

هاگرید سرش رو تکون میده و میگه : دیگه فایده ای نداره! اگر هم جوجه رو بهش بدیم ، اون تا انتقامش رو نگیره از اینجا دور نمیشه ، حداقل باید یک نفر رو ببره لونش تا خیالش از بابت انتقام راحت بشه ! این خاصیت همه هانتیگل هاست!

هانتیگل این بار با غرشی رعد آسا به طرف کلبه هجوم برد و خانه چوبی بعد از این برخورد به شدت لرزید.

هری خواست که طلسم دیگری را روانه هانتیگل کند که متوجه اومدن گیلدروی و هرمیون شد.
_ هی ... هرمیون و پروفسور لاکهارت دارن میان!

بیرون کلبه
هرمیون برای اینکه لاکهارت صدایش را در بین غرش های وحشتناک هانتیگل بشنود فریاد کشید :
_ پروفسور لاکهارت ، حالا باید برین و بهش بگین که کی هستین!

برای یک لحظه دوباره غرور و خودپسندی لاکهارت در چهره اش دیده شد ولی بلافاصله بعد از جیغ وحشتناک دیگرِی که هانتیگل کشید به سرعت ترس به چهره رنگ پریده اش بازگشت.

گیلدروی : خیلی... خیلی خوب خانم گرنجر!
و سپس چند قدم جلو رفت و هرمیون هم به دنبالش دوید ولی از روی شانس بد گیلدروی بود که هانتیگل مسیرش را تغییر داد و به طرف گیلدروی هجوم آورد و وی را با پنجه هایش گرفت.

جیغ و داد گیلدروی وحشت زده هیچ تاثیری روی هانتیگل نگذاشت ، برعکس پرنده عظیم الجثه و خشمگین همچنان به مسیرش ادامه داد و با پنجه آزادش هرمیون رنگ پریده را گرفت و در آسمان آبی به پرواز در آمد.

هانتیگل انتقامش را گرفته بود و تنها کار دیگری که باقی مانده بود برگرداندن جوجه اش به نزد خودش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/26 16:53:35
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/26 16:54:34
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/26 19:12:48
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/26 19:14:39
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/26 19:16:02
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/26 19:19:32
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از چند دقیقه به دفتر لاکهارت رسید . رنگ دفترش بر خلاف همیشه که صورتی بوده ، نارنجی بود . نمی توانست وقتش را تلف در زدن بکند ، بدون درنگ وارد شد .

- چیکار می کنی دوشیزه گرنجر ؟ یه اهمی یه اوهومی

هرمیون نگاهی به لاکهارت انداخت که موهای طلاییش را که با یک دست گرفته بود ، با دست دیگر شانه می زد ( اگر یاد سکانس شب بخیر لورا افتادین تعجب نکنین ) و شتابان گفت :

- پروفسور ... پروفسور لاکهارت ، یه هانتيگل به خونه ی هاگرید حمله کرده ! بیاین کمک کنین !

لاکهارت که صورتش از عجز در ادا کردن کلمه ای سرخ شده بود گفت :

- یه هانــ... چی چی ؟

هرمیون که بار دیگر می خواست دانسته هایش را به نمایش بگذارد گفت :

- یه هانتيگل . شما داخل کتاب سفر با غول هاتون با سه تا از اونا هم زمان جنگیدین ! حالا سریع تر بیاین بریم !

لاکهارت با استرس و ترسی ، که منشائی نا معلوم داشت ، گفت :

- خب ، من الان کارای مهم تری دارم ... یعنی قرار از پیام امروز برای مصاحبه بیان . برو به پرفسور مک گوناگل بگو ! واقعا متاسفم
- اما پرفسور فقط شما تا حالا تجربه ی جنگ با اون رو دارین ... بیاین دیگه .... لطفا
- باشه ! ولی یه دقیقه صبر کن ، آماده بشم !

لاکهارت که سعی در کشتن وقت داشت ، به سمت کمد لباس هایش رفت و بعد از چند دقیقه از میان n ردای نارنجی رنگ یکی را انتخاب کرد و به طولانی ترین نحوه ردا پوشیدن ، آن را پوشید .

- پروفسور ! دیگه آماده هستین . بریم ؟
- دخترک گلم (!) یه کم دیگه صبر کن ؛ مو هام موندن .
-

پنج دقیقه بعد ، هرمیون در حالی که فکر می کرد احتمالا تا حالا فقط نیمی از هری و رون باقی مانده است ، همراه با پرفسور گیلدروی لاکهارت که آن را کشان کشان می برد ؛ از دفترش خارج شدند و به طرف در خروجی هاگوارتز رفتند .

- دختر می شه انقدر من رو نکشی ؟ خودم میام !
- ببخشید پروفسور .

هرمیون در سرسرا را با تمام زورش باز کرد و با اشاره ی دستش گفت :

- آهان پروفسور ، اون جا....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد
هري عزيز!
اميدوارم بعد از كلاس "دارك آرتز" وقت داشته باشين با بچه ها يه سر بهم بزنين.
قربانت هاگريد.


با ديدن نامه، هري به نظرش رسيد كه يك هفته اي است كه به هاگريد سر نزده. پس به سرعت جواب نامه را نوشت و به پاي هدويگ بست.

بعد از كلاس، هري به همراه رون و هرميون مسير كلبه ي هاگريد را در پيش گرفتند و شكاربان هاگوارتز كه به كدو حلوايي هايش رسيدگي مي كرد، به گرمي از آن ها استقبال كرد:

-سلام بچه ها! چه خوب شد اومدين. بايد يه چيزي رو بهتون نشون بدم. بريم تو.

درون كلبه همه چيز مثل هميشه بود و فقط يك شيء عجيب در كنار شومينه با پارچه پوشانده شده بود و صداهاي عجيبي هم از آن به گوش مي رسيد!

-اهم! درباره ي اين با كسي صحب نكنين! اين يه چيز فوق العاده ست.

هرميون در حالي كه با ترديد به آن نگاه مي كرد گفت: «نكنه بازم.....»

-نه! اژدها نيست. يه چيز جالب تره! در واقع خيلي شانس آوردم كه تونستم اينو گير بيارم. اين روزا جوجه ي "هانتيگل" همه جا گير نمياد! ببينين چه عقاب خوشگليه!

و وقتي روكش قفس را برداشت، يك جوجه ي زشت كه هيچ شباهتي به عقاب نداشت نمايان شد. در واقع به جاي پر فلس داشت و بال هايش مثل خفاش پره اي بودند!

-نمي دونم از كجا اومده توي جنگل ممنوعه، آخه مادر اينا تقريباً به اندازه ي اژدهاست! من كه تا حالا اين اطراف نديدم هانتيگل پرواز كنه. ولي به هر حال مي خوام بزرگش كنم!

هري در حالي كه دقيق تر حيوان را بررسي مي كرد، پرسيد: «حالا به عنوان غذا چي بهش.....»

ناگهان كل كلبه به لرزه افتاد و صداي جيغ بلند و كر كننده اي بلند شد و قبل ازينكه بفهمند صدا از كجاست، تكه ي بزرگي از سقف كلبه فرو ريخت!

هاگريد در حالي كه وحشت كرده بود، گفت: «اون....اون مادرشه!»

هري در حالي كه چوبدستي اش را بيرون مي آورد، رو به هرميون فرياد زد: «تو برو كمك بيار!»

و هرميون هراسان راه دفتر استاد "دارك آرتز" ، استاد محبوبش، گيلدوري لاكهارت را در پيش گرفت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1387 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس سوروس با عصبانیت کنترل تلویزیون رو به طرف گلدون دفترش پرت کرد.گلدون بر اثر برخورد با کنترل به هزاران تکه تبدیل شد.در همین راستا یکی از تکه های بزرگش که هنوز مقادیر زیادی خاک و گل به همراه داشت به مجسمه سنگی دامبلدور برخورد کرد و بر اساس یکی از قوانین مشنگی فیزیک مجسمه هم شروع به حرکت کرد و بعد از شکستن پنجره اتاق وزیر به بیرون افتاد و صدای له شدن چند نفر در زیر آن به گوش رسید:
-آییییییییییی
-پلخخخخخخخخخت!
-دوممممممممب!
-پوففففففففففففف!

وزیر:ای بابا چرا اینجوری شد؟
آلبوس سوروس به شدت در فکر بود تا بتواند جلوی گلگومات را بگیرد.اگر تدی گرگینه فرار کرده بود مشکلی نبود.در ان صورت گلگومات را برای مهارش میفرستاد.ولی حالا که گلگومات فرار کرده بود نمیتوانست از کسی برای مهارش استفاده کند!

آلبوس که از این وضع به شدت عصبانی بود و احساس میکرد به چهره وزارتش خدشه وارد شده است تلفن دفتر را برداشت.از انجا که تلفن های وزارت شبکه بود هر کس در هرجای وزارت گوشی را برمیداشت زنگ باقی تلفن ها به صدا در میامد تا ملت برای گوش وایسادن و فضولی کردن دچار زحمت نشوند!

آلبوس بعد از اینکه مطمئن شد همه گوشی ها را برداشته اند با عصبانیت فریاد زد:همه تا دو دقیقه دیگه توی دفتر مــــــــــــــــــن!اعلام وضعیت قرمز!هر کی نیاد خودم قرمزش میکنم!
و گوشی را سر جایش کوبید.هنوز به روی صندلی برنگشته بود که جماعتی پونصد شیشصد نفره در دفتر را شکتند و به داخل اتاق سرازیر شدند!

آلبوس:
تدی از سر و کول یکی از ماموران وزارت بالا رفت و خودش را به آلبوس رساند و گفت:ای بابا این کارها چیه.وضعیت قرمز اعلام میکنی همه هول میشن.حالا مگه چی شده؟یه غول از کنترل خارج شده.داره یه کم کره زمین تخریب میکنه!چیزی نیست که براش وضعیت قرمز ایجاد کنی!
آلبوس با جذبه یک وزیر مقتدر فریاد زد:خــــــــاموش!همه به من گوش کنید.هرچی توی وزارت خونه ارتش پیدا میکنین جمع کنید.از گرگینه ها و سنتورها گرفته تا گارد ویژه حفاظت از وزیر!همه رو لازم داریم.وقتی جمع کردین تو حیاط جمع بشین من باهاتون میام بریم گلگومات رو بگیریم.زود باشین!

کارکنان وزارت به همان سرعتی که وارد شده بودند خارج شدند و از دفتر وزیر چیزی بیشتر از یک مخروبه به جا نگذاشتند!
آلبوس به تدی نگاه کرد که هنوز دفتر را ترک نکرده بود و گفت:زود باش برو موجوداتت رو جمع کن.من وزیرم.همه چی باید تحت کنترلم باشه...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی با شنیدن این کلمات بسیار تلخ،آبنباتی خورده و خود را برای نبردی بس وحشتناک آماده نمود...
----------
- آسپ داري منو مجبور مي كني كه وارد جنگ بشم..
- هان؟ چي؟ جنگ؟
- آره ..جنگ با تو.. آخه مي دوني هرچي فكر مي كنم مي بينم اين كار ارتش يا كاراگاهاست..
- ولي تو مسئول جونورايي!
- طبق آخرين سرشماري من چهارتا اژدها.. پنجاه تا هيپوگريف.. دوتا تك شاخ بيستا گرگينه و... شرمنده م تو ليست من گودزيلاي بدون آتيش نيست خدافظ..
-

آلبوس سوروس مضطرب و پريشان در دفتر وزارت بالا پايين مي پره و تو سر خودش مي كوبه؛ از اونجايي كه ارتباطهايي بين اون و دومبول هست يكي در ميون بندري هم مي زنه!
- واي كه بوق به سر شدم... دشمن شاد شدم.. الان بارتي خوشحاله.. وويي..ووييي!( )
آل سوروس بندري زنان به سمت تلفن مي ره و بندري زنان شماره ي دفتر كاراگاه ها رو مي گيره!

دفتر كاراگاهان
ليلي در دفتر دودگرفتش روي صندلي رياست نشسته و با همان حالت مرموزانه ي دلخواهش در حال پك زدن به آبنباتشه!

- ملچچ..!
- رييييييييينگ!(صداي تلف)
- دفتر فرماندهي كاراگاهان...بناليد!
- كمك..ليلي.. لارتن.. بدبخت شديم...يه مشت كاراگاه برداريد بريد جلو گلي رو بگيريد..وووييييي!
- كار من كشف مسئله مرموزه.. خداحافظ.
-

وزير مردمي همچنان بر سر و سينه زنان اين چرخه رو ادامه مي ده و در همين حال كنترل رو بر مي داره و توي شبكه هاي بينهايت وزارت خونه دنبال جيمز سيريش مي گرده..

كانال1: جيييغغغ!
كانال 2: بوووووق!
كانال 3:‌ وايييييييييييييييي!
كانال 4: آيييييييييييييي!
كانال 5: هوووووووووووووم؟!
كانال 6: بله دوستان عزيز ما اينجا در خدمت يكي از اعضاي برجسته ي جامعه ي جادوگري هستيم من پرسي ويزلي گزارشگر اين برنامه هستم...آقاي كرواچ اينا نظرتون راجع به وقايع اخير چيه؟
- وزير بوقه... اين وزارت عاقبت نداره..
- خيلي ممنونم.. نظرتون راجع به معاون وزير اين غول بيابوني چيه؟
- وزير بوقه.... اين وزارت عاقبت نداره..
- خيلي ممنون.... نظرتون راجع به كابينه چيه؟
- وزير بوقه .... اين وزارت عاقبت نداره...
- خيلي ممنونم... نظرتون راجع به من چيه؟
- پرسي گله و وزير بوقه اين وزارت هم عاقبت نداره...
- خيلي ممنونم... تا برنامه ي بعدي خدانگهدارتون...

آل سوروس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/4/11 15:11:12
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 10 تیر 1387 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین محله بسیار زیبا پر شده از گل و بلبلو نشون میده. ملت دارن به خوبی خوشی توش زندگی میکنن.دوپروانه بصورت بسیار عشقولانه و ناآسلامیی از جلوی دوربین رد میشن و کلاس خصوصی دامبلدور رو بیاد تماشاچیا میارن.در همون گیر ودار(پروانها) یک جسم به بزرگی گراپ و به سنگینی هگر بر روی پروانهای عاشق میفته و باعث ترس و وحشت ملت میشه.
تصویر بصورت بسیار مشکوکیوس قطع شده و پیام های بازرگانی پخش میشه:

ریش سیفیت کن دامبول.صد در صد زد شیپیش(پیام های بازرگانی)



خبرنگاری با ردای بلند و یک بلنگو که بیشتر شبیه به یک یویو از نوع صورتی هست جلوی دوربین ظاهر شده و با صدای بسیار بلند و گویا شروع به صحبت کردن میکنه:
بینندگان عزیز من جیمز هری..اهم جیمز سیریوس پاتر هستم،خبرنگار رسمی وزیر مردمی سحر وجادو. همون طور که شاهد میباشید در این محله بسیار زیبا اتفاقات بسیار عجیبی داره میفته. گلگومات،تنها غولی که در وزارت خونه جایی برای خود پیدا کرد، امروز به این محله بسیار زیبا اومده و این محله بسیار زیبا رو به داره به خزیت میکشونه. با توجه به خبرات بدست رسیده و اشاراتی که این یارو دوربین داره داره به من میکنه غول بیشاخ دم درست پشت سر منه و نقشهای بسیار شومی برای این خبرنگار داره.هم اکنون به یاری شما نیاز مندیم...


مایلها و کیلومتر ها اون ور تر،در وزارت خونه جادویی،مردی پس مردمی با دیدن این صحنه کله خود رو به نزدیک ترین دیوار کوبونده و صدوبیست لعنت بر بارتی کرواچ فرستاد().تیلیفن(با لحجه بخوانید)خود را برداشته و به یکی از کارکنان بس گرگینه خود زنگید:
تدی...بوقی..یک راهی بپیدا کن.یک ارتش بساز.اگه شده از لرد هم کمک بگیر..نه نمیخواد.پررو میشه از هر کی بجز لرد کمک بگیر.جیمز رو نجاااتبده.

تدی با شنیدن این کلمات بسیار تلخ،آبنباتی خورده و خود را برای نبردی بس وحشتناک آماده نمود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1387/4/10 21:08:45
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بشتابید: سوژه ی جدید!


وزیر مردمی به تخت وزارتش تکیه داده و با رضایت خاطر خاصی از صفحه ی نمایش بزرگی که توی دفترش وجود داره، فیلم کاملا" مستند و پخش مستقیم یازده یار آسپ ( ک.ر.ب یازده یار اوشن ) رو تگاه میکنه. ال سو که از تماشای جر و بحث ها بی پایان لیلی و لارتن در دفتر کارآگاهان حوصله اش سر رفته، کانال رو عوض میکنه تا کمی غول محبوبش یعنی گلگومات رو تماشا کنه:

کانال 11 – گلی تی وی

برفک!

آسپ : ظاهرا" دوربین اتاقش خراب شده. بی خیال! ببینم این تدی بوقی چیکار میکنه.

کانال 5 – راز بقا تی وی

توی دفتر یک سانتور با یک هیپوگریف گلاویز شده ان و چند خون آشام ، گرگینه، تسترال و اژدها سوت می زنند و یکی از این دو رو تشویق می کنن. توی این وضعیت یک مسئله جلب توجه می کنه:

آسپ : پس تد کجاست؟!

در اتاق به شدت باز میشه و تدی که طی 24 ساعت گذشته،یعنی از زمان شروع تحولات وزارتخونه، آثار زخم و سوختگی روی صورتش از همیشه بیشتر به چشم میخوره، خودشو پرت میکنه تو:

آسپ:
تدی: بذار بهت بگم چی شده، بعد شکلک دربیار!

تدی در حالی که به شدت نفس نفس میزد، روی یک صندلی میشینه و با نگرانی به وزیر نگاه میکنه.

- خب چی شده؟
- مسئله ی گلگوماته...
- باز چیکار کرده؟ سر کلاس انشا نیومده؟
- کلاس انشا چیه بوقی؟! از کنترل خارج شده!
-
- الان رفتم توی دفترش، دیدم درب و داغونه، یه سوراخ به شکل و ابعاد گلی هم توی دیوار بود! روی زمین شیشه های معجون مخصوصش بود...
- معجون غول خفه کن؟ فکر می کردم میخوره...
- اگه از روی مقدار معجون ریخته شده درست فهمیده باشم، الان درست یه هفته است!
- و یه هفته هم کافیه؟
- سه روزم نخوره همون غول وحشی و احمقی میشه که چن ماه پیش دیپورتش کردن اینجا!
- دیدم چن روزه زبون نفهم شده... حالا من بدون اون چیکار کنم؟

تد مات و مبهوت به وزیر مثلا" مردمی نگاه میکنه که به جای اینکه به ارتش و مردم در مورد حضور یک غول آماده باش بده، نشسته و داره اشک میریزه.

*در شهر!*

- جــــــیــــــــــــغ!

ملت دسته دسته فرار میکنند، ساختمان ها خرد می شوند و پایین میریزند، ماشین های موگلی از لرزش زمین همه سر و صدای دزدگیرهایشان بلند شده و هیچ کس توان رویارویی با این ورژن بدون آتیش گودزیلا رو نداره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/4/9 20:10:26
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهر گرمی برای استن بود ، حوصلش اساسی سر رفته بود توفکر این بود که چه کار باحالی میتونه بکنه که یادش اومد هاگرید یه هیپوگریف اورده
به این فکر افتاد که اگه یه هیپوگریف اذیت کنی چه شکلی میشه
پس بلند شد و راه افتاد طرف کلبه ، به نزدیکایه کلبه رسیده بود که رفت کنار درختا قایم شد اخه هاگرید داشت می رفت سمت قلعه ، یادش اومد که وقت ناهاره ، اما ناهارو بیخیالش
حالو بچسب اینو به خودش گفت و رفت سمت هیپوگریف، داشت پیش خودش میگفت که کدوم وردو اول بگه بهتره که گفت :
" ریکتو سمپرا "
و تسترال که قلقلکش گرفته بود داشت از خنده ریسه می رفت و همراه با اون استن هم داشت حال می کرد
بعد از چند ثانیه به این فکر افتادکه اویزونش کنه پس دوباره چوب دستیشو برد به سمت هیپوچریف و زمزمه کرد " له وی کروپوس " و هیپو سرو ته شد
اما اینا راضیش نمی کرد بنابراین مافلیاتو رو بکار برد که بنظرش کارامد تر می اومد اما هنوز نفهمیده بود اوضاع از چه قراره که دید هیپوگریف زنجیر پاره کرده داره میاد سمتش
اما مگه می تونست در بره ، و زیر پای هیپوگریف مثل یه گوجه له شد ( از این به بعد اونو با برند دلند بشناسید )
سه ساعت بعد سنت مانگو
پزشک رو به رویا ( خوب دوست دخترشه دیگه ) : این استن جان از پاش از 27 ناحیه شکست خورده
باید یک ماهی مهمان ما باشه، خوب هیپو ازاری این دردارو هم داره دیگه
رویا رو به استن گفت : رب ، ببخشید استن من رفتم تا یه ماهه دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای گرمی بود
استن برای اینکه به دوست دخترش نشون بده که هنوزم شجاع ترین تو هاگوارتزه قول داده بود که دو تا موجودی که تو محوطه ی هاگوارتز هستن رو رام کنه و بیاره بیرون
کاره سختی نبود . به سمت محوطه ی تاریک رفت
و با یه ورد پیش پا افتاده ی لوموس اطرافشو روشن کرد بعد از چند دقیقه گشتن تونست اولین موجود رو پیدا کنه که دست بر قضا فنگ بود ( اخه کجایه فنگ به موجودات می خوره ؟ ) بعد از اینکه فنگ و پیدا کرد چون چند سالی تو کار نگهداری سگ بود بدون ورد ارومش کرد بعدش چون حوصلش داشت سر می رفت اونو فرستاد دنبال اون یکی موجود که اونم هدویک بود که انگار جنی شده بود و مدام حمله می کرد که با یه ورد فیلیپیندو اونم شاخش شکست( روش کم شد ) وقتی استن دید چیجوری داره بهش توهین می شه به سرعت رفت سمت در و با الاهمورا در رو باز کرد نشان گریفیندور رو برداشت تا بره حسابه کسی که اینجوری حالشو گرفته بود رو برسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: انجمن نابودی موجودات خطرناک
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1386 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگل در تاريکي مطلق فرو رفته بود، هيچي را نميديدم؛ پايم را روي چوبي گذاشتم و از صداي شکستن اون چوب وحشت وجودم رو فرا گرفت، با دستي که از عرق سرد خيس شده بود به چوبدستيم چنگ انداختم و زير لب زمزمه کردم: لوموس.
نور جلويم رو روشن کرد و باعث شد از ديدن جانوري که روبه رويم قد علم کرده بود شوکه شوم! پوست تيره و کبود ان با هر نفس بالا پايين ميرفت و برامدگي پشتش رو نشان ميداد... يک گرافون غول پيکر در برابرم بود و داشت براي حمله اماده ميشد! گرافون با جهشي به سمتم حمله ور شد، در حالي که به گوشه اي ميپريدم طلسمي رو به سويش فرستادم؛ طلسم از کنار گرافون خشمگين رد شد و کمانه کرد. حيوان خشمگين در حالي که نفس نفس ميزد به سمتم پريد... صداي جيغم باعث شد کبوتراني که بالاي سرم خوابيده بودند با وحشت بيدار شوند و به طرف اسمان بپرند! در حالي که از شدت ترس عرق روي پيشانيم نشسته بود، چوبدستيم رو به طرف گرافوني که داشت به سمتم ميامد گرفتم و فرياد زدم:سنالسیوس!
طلسم اورا از پاي در اورد؛ گرافون چرخي خورد و با صداي مهيبي روي زمين افتاد!
............................
صداي خش خش برگهايي که زير پام خورد ميشدند و صداي باد که از بين درختان رد ميشد و هوهو ميکرد، باعث شده بودند که جنگل چهره وحشتناکي به خود بگيرد! با خودم فکر کردم که اگر جانور بعدي هم به درنده خويي گرافون باشد از پاي در ميايم... که با ديدن موجود روبه رويم خنده ام گرفت:يک برقک!
برقک جلوي يک در چوبي که روي تخته سنگ بسيار بزرگي قرار داشت ايستاده بود و با حالتي خصمانه به سنجاق سينه ام زل زده بود! بي درنگ چوبدستيم رو بيرون کشيدم و فرياد زدم:فلپیندو!
همونطور که انتظار ميرفت برقک رام شد! هيجان وجودم رو گرفته بود جز در چوبي که روبه رويم بود هيچي نميديدم! به سمت در رفتم و زير لب زمزمه کردم: الاهومورا.
در با صداي تق خفيفي باز شد، نوري که از ان بيرون ميزد چشمانم رو زد! وقتي که به نور عادت کردم و چشمانم رو باز کردم، ارم زرد و طلايي هافلپاف و گورکن رويش به من خوش امد گفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1386/5/30 13:24:21
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...