تدی توی دفتر کارش نشسته بود و روی میز ضرب گرفته بود و میخوند:
- ویکتوآر من کجایی بیا به پیش تدی
ویکتوآر بیا به خونه دلم نگیره بهونه
مشغول خوندن بود که یه چیزی با شتاب محکم خورد توی سرش:
-
چی شد؟ من کجام؟ به خاسگ حمله شده؟ کار آمبریجه! من می دونم. یکی زنگ بزنه اورژانس سنت مانگو بگه به وزیر خاسگ حمله شده...تدی همینجوری داشت کولی بازی در می آورد که احساس کرد یه چیزی داره انگشتشو گاز میگیره. دستش رو آورد بالا و دید یه جغد کوچولو بهش آویزونه و به پاش یه پیغام وصله. تدی جغده رو کند، نامه رو برداشت و حیوونه زبون بسته رو پرت کرد بیرون! بعد با وجدان راحت شروع به خوندن پیام کرد:
"در راستای گرفتن حال آمبریج و اتحاد جامعه جادوگران و افراد دارای شعور مشابه با جادوگران!!! وزیر الوزرا با سازمان ملل متحد برنامه ای برای نزدیکی بیشتر این دو دسته تدوین نموده است، باشد تا همه زیر سایه پرچم آُسلام به خوبی و خوشی زندگی نماییم.امضا: کالین بن الکریوی - بارتی کراچ"
تدی این نامه رو که خوند از خوشحالی پرید روی میز و شروع به بشکن زدن و رقصیدن کرد
! توی حال خودش بود که احساس کرد دارن بهش نگاه می کنن. آروم برگشت و یه عده رو دید که تا روی دماغ کلاه رداشون رو آوردن پایین. تدی که خوف کرده بود اومد پایین و با حفظ فاصله لازم، روبروی اونا ایستاد. با صدایی که سعی می کرد نلرزه گفت:- واسه عضویت در خاسگ اومدین؟
- ....
- می تونم کمکی بکنم؟
- ....
- شما رو کی فرستاده؟ اینجا چی کار دارین؟
از بین افراد مجهول الهویه یکی اومد جلو و با صدای دلنشین!!! خود گفت:
- ما برای کمک اومدیم!
و به آرامی کلاهش رو عقب زد. تدی با دیدن چهره اون شخص از خوشحالی تقریبا" غش کرد چون اون شخص کسی نبود به جز...
آیا زیر شنل ویکتوآر بود که باعث غش و ضعف تدی بود؟ این افراد از کجا اومده بودن و از خاسگ چه می خواستن؟ جواب این سوالات رو در پست بعدی خواهید یافت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





