جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1387 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در هوایی سرد و برفی که برف مانند دانه های پنبه از آسمان بر زمین می ریخت ( این جاش اصیل نبود ولی سفید بود ) هاگرید (من) و دامبلدور در جاده ای که در آن چیزی جز برف دیده نمی شد راه می رفتند .
هاگر : آلبوس جوون ، واقعا در حق ما پدری کردی " که با ما اومدی .
آلبوس : خواهش می کنم ، وظیفم بود

آلبوس و هاگر این قدر به مسیر خود در این جاده ی برفی ادامه دادند تا که به خانه ای ، نه... قصری ، نه... کاخی بسیار بزرگ رسیدیند .

آلبوس : o-: اینجاست ؟

هاگر : آره همین جاست .

شتـــــــــــــــــــترق !!!

البوس یک یک سیلی محکم می زنه تو گوش هاگر و میگه : آخه ، اینا به این خر پولی به تو دختر میدن ؟! اگه من بودم یه چیزی !..... نه تو آخه بابات میلیاردر بود یا که مامانت تیلیاردر .... ها !

هاگر : :cry 2:

- خب گریه نکن بیا بریم تو شاید ، قبول کردن ؟!

هاگر : :cry 2:

- خب ، حتما قبول می کنن ، از کجا می تونن پسری مثل تو پیدا کنن !

هاگر :

دم در خانه

تق.... تق....

- بفرمایین تو ....
( از این قسمت اصیل بودن نوشته در یافته میشه )

در خانه

هاگر و آلبوس کنار هم بر روی یک مبل نشسته اند و مادر عروس هم در کنار آنها نشسته است و در تفکر به سر می برد .

آلبوس : ببخشید ، پدر عروس تشریف نمیارن ؟

مادر عروس : ایشون ده سال پیش فوت کردن .

آلبوس : ... به... به....

مادر عروس : چی ؟

آلبوس : نه ، یعنی واقعا متاسفم . ببخشید عروس خانوم تشریف نمیارن ؟

مادر عروس : رفتن چایی بریزن ، الان میان "

آلبوس : به... به....به.... به..... اگه عروس رفتن چایی بریزن بگین شما چند سالتونه ؟

مادر عروس :

هاگرید که دیگه دید اوضاع خیلی به قول بچه ها گفتنی خیت هستش گفت : ببخشید امروز چند شنبس ؟

مادر عروس یک نگاهی به ساعتش کرد و گفت : امروز.... پنج شنبس .

آلبوس که دست بر دار نبود گفت : به....به....به....به .... منم میگم امروز پنج شنبس که هیچی ، فردا جمعس که محضز بستس ، پس فردا شنبس و محضر هم بازه !

هاگرید برای اینکه اوضاع رو یکم سر و سامون بده و زود تر کار رو تموم کنه گفت : ببخشید اگه میشه من میرم تو آشپز خونه با عروس خانوم حرف های اولیه رو میزنم .

مادر عروس : بفرما .

هاگرید بلند میشه و به سمت آشپز خونه را میفته .

آلبوس :

در آشپز خانه

- سلام علیکم ....

- سلام....

.........( چو صحبت ها خصوصیه بهتره نوشته نشه )
خلاصه ی مطلب : هاگرید مثل اینکه با عروس به توافق نمی رسه ، برای همین هاگرید با سر و وضعی این ریختی از آشپز خونه بیرون میاد

هاگرید یک نگاهی به اطراف می کنه و لی هیچ اثری از دامبلدور پیدا نمی کنه ولی صدایی توجه ی اون رو به خودش جلب می کنه .
صدا : حذف شد(ناظر)

این صدایی بود که از از یکی از اتاق های خانه می آمد . هاگرید یواش یواش به سمت آن اتاق رفت و در زد .
تق.... تق.....

آلبوس : کیــــــــــــــــه ؟

هاگر: منم " روبیوس .

آلبوس : وایستا ، اومدم ...

دامبلدور پس از لحظاتی از اتاق به همراه مادر عروس بیرون آمد و گفت : خب .... چی شد.... به توافق رسیدین ؟

هاگر سرش را پایین انداخت و گفت : نه "

آلبوس : اما من و جولیــــــــــــــــــــــا جوووون به توافق کامل رسیدیم "

نقد بشه لطفا ، حتما

7 از 10. نقد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1387/1/6 14:10:10
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 15:35:18
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1387 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
آسایشگاه روانی :

- الو ! الو ! آلبوس پاتر اونجاس؟ من پسرداییشم ! هوگو ! هوگو ویزلی !

مرد آب دهانش را قورت داد ، همین کلمات را قبل از این هم از پشت تلفن شنیده بود ، سالها پیش...
- الو ! الو ! هری پاتر اونجاس؟ من همکلاسیشم ! رون ! رون ویزلی !
مرد با به یاد آوردن این خاطره ی تلخ چهره اش را در هم کشید ، گوشی را مانند عنکبوتی بر روی تلفن انداخت :phone:و سپس داد زد :
- پرستار ! یه مزاحم تلفنی دارم ! بله قربان ! یه مزاحم تلفنی !
بلافاصله پرستاری سفیدپوش و بلند قامت وارد اتاق شد ، با ترحم نگاهی به مرد کرد ، سپس نگاهش را به تلفن پلاستیکی صورتی رنگی که در کنارش قرار داشت دوخت ، آهی کشید و سرش را تکان داد .
سپس درحالیکه سینی بدست به تخت مرد نزدیک می شد گفت :
- اوه ، این خیلی بده ورنون !
- اون یه دیوونه اس !
- اوه آره... من شماره ی اتاقتو تغییر می دم... نگران نباش...
ورنون که با شنیدن این حرف کمی آرام شده بود دوباره با دیدن دارو های روی سینی چهره اش در هم رفت :
- من چیزی نمی خورم ! من دارو نمی خورم ! من یه موز و یه پاکت چیپس می خوام ! در ضمن ، اونا بازم شماره ی اینجارو پیدا می کنن ... می دونم !
ورنون دوباره به تلفن پلاستیکی اشاره می کرد.
پرستار جوان نگاهش را به ورنون دورسلی انداخت ، ورنون دیگر نمی توانست در آسایشگاه دوام بیاورد ، پیرمرد بیچاره ...
________________________

- هوگو ! پسرم مراقب اون تلفن باش . هر شماره ای رو نگیر ! باعث زنگ خوردن تلفن های اسباب بازی مشنگا میشه .
هوگو ویزلی با نیشی باز تلفن جادویی را به پدربزرگش داد ، آنگاه بدنبال خواهرش از اتاق بیرون رفت.
_________

کوتاهه ! ولی امتیاز و نقد که داره؟

8 از 10. نقدم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 13:16:08
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 13:39:36
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1386 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فلا مل رو ی کاناپه لم داده بود و داشت مثل همیشه برنامه شوی.......... رو گوش میداد .
پرنل از تو ی اشپزخانه در حالی که داشت ظرفا رو جابجا میکرد هی داد میزد و دعوا میکرد .
فلامل هم هندس فری رو توی گوشش بیشتر فشار میداد (اینو جدیدا از یکی از رفقای مشنگش گرفته بود)
یک دفعه صدای در بلند شد اونقدر سراسیمه بود که فلامل هم ز جا پرید و به طرف در رفت.
پرنل بازم از توی اشپزخانه در حال که تکون نخورده بود داد میزد:
_کیه ؟؟؟ بازم این دخترس دیگه نبینم بگی اون رییس ارتش شده دیگه نمیخوام باهات ببینمش
فلامل که تازه پشت در رسیده بود برگشت . داد زد:
_نه بابا اون که از ظهر جا رزرو کرده ولی نیست.
بعد در حالی که داشت در رو باز میکرد توسط یکی به عقب پرت شد
انگار یکی پریده بود تو بقلش و در حالی که سرش رو گذاشته بود روی شونش داشت گریه میکرد.
فلامل در حال که بهت زده شده بود اونو به عقب راند و دید کسی نیست جز گلرت .........
_چیه گریندل چرا اومدی اینجا ؟ چه خبره ؟ این کارا چیه؟
پرنل در حالی که بدو بدو داشت از اشپز خانه بیرون میامد ،گفت:
_گلرت ....گلرت برو بیرون ..... فلامل مگه بهت نگفته بودم دیگه با اینجور ادما نگردی؟؟؟/هان
فلامل در حالی که برگشته بود وداشت پرنل رو اروم میکرد به گریندل والد اشاره کرد که بیرون برود تا بعدا خودش به سراغش برود.
گریندل از در بیرون رفت و در حالی که هنوز اشکهایش بر روی صورتش بود دست فلامل را دید که بر روی شانه اش سنگینی میکند.
_چیه چی شده توهم بچه شدی؟
_فلامل دستم به دومنت نمیدونی که دارن ازم میدزدنش؟
_چیه مگه چی شده؟؟؟
_این پسره ی احمق داره تو کار من فضولی میکنه ! نمیدونی چقدر روش کار کرده بودم.
_ای بابا خوب بگو چی شده؟
_ این پسره ....... پر .... پرسی ..... نمیدونی چه جوری داره مخ دامبل رو میزنه ؟ داره از دست من درش میاره ؟
_
_اره دیگه پدر منو در اورده بیا یه کاری بکن!
_
_ای بابا چرا هی منو نگاه میکنی؟ بهت میگم یه کاری بکن.
_من ... اخه ....من یعنی چکار میتونم بکنم .
بعد در حالی که فلامل برای یک لحظه نگاهش به گوشه دیگری افتاده بود گفت:
_اهم .... اهم ... ببین گلرت برو برو من خودم بعدا میام درستش میکنم خوب نیست تو اینجا دیده بشی! الان اوضاع قاراش میش میشه برو من بعدا حساب پرسی رو میرسم اون دامبل رو هم ادب میکنم
بعد فلامل گریندل رو هول داد و به سرعت به طرف خانه برگشت:
و در حالی که فریاد میزد به پرنل گفت:
_پرنل بدو میز شام رو دوباره بچین رییس ارتش داره میاد

یه خورده نحوه نگارش پستتو بهتر کن که آدم وقتی می‌خونه بین دیالوگا و فضاسازیا گم نشه.
6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 13:50:13
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/1/6 13:52:58
شناسه ، شناسه ، شناسه.

هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1386 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس پاتر در حیاط هاگوارتز قدم می زد. بعد از یک روز سخت و سر و کله زدن با چندتا مرگخوار خرفت و زبون نفهم که هنوز نمیدونن توی تاپیک گفتگو نباید پست رول بزنن قدم زدن در محوطه آرام و ساکت هاگوارتز را بیش از هر چیزی ترجیح میداد ولی طولی نکشید که همین سکوت هم از بین رفت. زرششششششک!

-آخ...اوخ....اوف...آی ی ی ی ی ی... آروم تر دامبل!
صدای دامبلدور به گوش رسید:
-آروم بگیر بچه! بزار کارم رو بکنم. اینقدر جیغ و داد نکن ملت میریزن اینجا بد میشه برامون ها.

صداها و فریادهای پرسی بسیار واضح بود. درست از پشت گلخانه می آمد. آلبوس آرام آرام به آنجا نزدیک شد و دو نفر را آنجا دید...تنها...تنهای تنها...هیچ کس آنجا نبود جز این دو نفر...دو گـ...چیز دو، همین دیگه وارد جزییات نمیشم!

آلبوس با این حالت به آنها نگاه کرد و آنچه را می دید باور نمی کرد. حالا دامبل یک چیزی سابقه دار بود ولی پرسی!!!!! بازرس سابق! استاد سابق! همه کاره ی هاگوارتز سابق! آنجا پشت گلخانه ی هاگوارتز، اونم اینجوری!

پرسی همچنان که در حال چیز بود با صدایی بسیار عاشقانه به دامبل گفت:
-تازگی ها تنهایی حال نمیده. اون دوستت کی بود؟ آهان گریندوالد، دفعه ی بعد به اونم بگو بیاد!
دامبل: آه...گلرت؟ باشه. حتما بهش میگم بیاد. مطمئنم از تو خوشش میاد!
پرسی:

آلبوس به آرامی گفت:
-دایی...دایی پر..سی...دایی!
ولی پرسی و دامبل آنچنان مشغول بودند که صدای آلبوس را نشنیدند. آلبوس با این حالت به آنها نگاه کرد و سپس آنجا را ترک کرد. تنها دلخوشیش این بود که مدتی دیگر صاحب دختر دایی می شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مسافری در تونل توهمات

جلوی خرابه ها ایستاده بود و به یاد گذشته گریه میکرد.
خرابه های هاگوارتز .
هنوز طلسمهای عجیب آلبوس دامبلدور چند جایی از مدرسه رو سر پا نگه داشته بود. رفت سر قبر سفیدی که بزرگترین جادوگر تمام اعصار در اون آرمیده بود. بعد از اینکه اشکاشو پاک کرد ، متوجه یه چیزی شد. تابوت خالی بود و دامبلدوری نبود. همون لحظه یه چیزی محکم خورد تو سرش و بیهوش شد.
....
وقتی چشماشو باز کرد دید تو تالار اصلیه و همه بچه ها مشغول غذا خوردنن. رون و هرمیون و جینی با همون سن 15 - 16 سالگیشون کنار بچه هاشون داشتن غذا میخوردن و آلبوس سوروس کنار مادرش جینی بود. با تعجب رفت جلو تا از اونا بپرسه میشناسنش ، ولی پاش به میز گیر کرد و با سر خورد زمین و بیهوش شد.
....
چشماشو باز کرد . همه چی رو تار میدید. وقتی تونست درست ببینه، فهمید بالای برجه و اسنیپ چوبشو به طرف هری گرفته تا بکشش. با یه جهش پرید تا چوب جادو رو از اسنیپ بگیره ، اما طلسم به خودش برخورد کرد ، اما نمرد. باز هم بیهوش شد.
....
بهوش که اومد یه آینه جلوش بود که خودشو توش نمیدید. فهمید آینه نفاق انگیزه. تمام دوستانش رو توش میدید که لبخند می زنن و هر کدوم یه دستکش پشمی میخوان بهش بدن.ناگهان آینه روی اون افتاد. انگار کسی آینه رو هل داد. و دوباره بیهوش شد.
....
چشماشو باز کرد . باز هم همه چی رو تار میدید. وقتی تونست درست ببینه، فهمید دوباره بالای برجه و اسنیپ چوبشو به طرف هری گرفته تا بکشش. با یه جهش پرید تا چوب جادو رو از اسنیپ بگیره ، اما طلسم به خودش برخورد کرد ، اما نمرد. باز هم بیهوش شد.
....
وقتی چشماشو باز کرد دید دوباره تو تالار اصلیه و همه بچه ها مشغول غذا خوردنن. رون و هرمیون و جینی با همون سن 15 - 16 سالگیشون کنار بچه هاشون داشتن غذا میخوردن و آلبوس سوروس کنار مادرش جینی بود. با تعجب رفت جلو تا از اونا بپرسه میشناسنش ، ولی پاش به میز گیر کرد و با سر خورد زمین و بیهوش شد.
....
دوباره که بهوش اومد کنار تابوت آلبوس دامبلدور بود. تابوت خالی بود. به سرعت به طرف دریاچه رفت. خواست صورتش رو بشوره تا از این خواب بیدار بشه ، اما.... اون..... اون خود آلبوس دامبلدور بود. همه چیز رو دوباره بررسی کرد.
با خودش گفت :
" اسنیپ هیچوقت نمی خواست من بمیرم. برای همین طلسم بیهوشی رو خوند نه طلسم مرگ رو . وگرنه من باید میمردم. با این حال آلبوس خودشو فدای من کرد. یعنی خودم در نقش آلبوس فدای هری واقعی شدم.
دستکشای پشمی!!!
فقط آلبوس دوست داشت یه جفت دستکش پشمی هدیه بگیره. "
....
هری پاتر از خواب بیدار شد. تو خواب واقعا گریه کرده بود. اشکاشو حس میکرد. دامبلدور دیگه زنده نبود و هری هم دامبلدور نبود ، اما هاگوارتز وجود داشت و همه چیز عالی بود.

========
===========

حتما نقد شود لطفا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1386 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پيش پرده (مقدمه ي بي ربط..!)
فضايي تاريك! سياهي بي كران! هيچ اثري از نور ديده نمي شود. سياهي همه چيز را تسخير كرده و هيچ چيز ديده نمي شود.
- هوووي بچه بزن يه كانال ديگه اينجا بلك شده!
- نه باب بلك نشده بلك اومده!
- بهت مي گم بزن يه كانال ديگه ..بچه بوقي...
شپللخخخ!( نكته: به حرف صاحاب خونه گوش كنيد تا شپلخ نشيد!)
...
بوق..
...
------------
پرده..!

فضايي سياه و بي كران! سياهي نفوذ ناپذير كه خدشه اي به آن وارد نشده است.. سياهي يك دست و اينا! در كل همه چيز سياهه چون مشكي رنگ عشقه و اينا!
نوري در دور دست. كورسويي ضعيف. نوري ناتوان.نقطه اميدي سفيد. سياهي در تزلزل و در حال از هم پاشيدن. با اين حال سياهي باز هم غالب است. پهنه ي بيكران سياهي سعي در بلعيدن نور دارد. نور حركت مي كند. جلو مي آيد. قصد نبرد دارد. قصد مقاومت و پايداري. سيد حسن نصرالله در حال سخنراني است. آهنگ پلنگ صورتي با زمينه ي حماسي در حال پخش براي تقويت روحيه ي حماسي.
- حزب الله هم الغالبون... نصر من الله و فتح القريب... بوق بر سياهي و اينا
درن درن.. دومپ دومپ... درن درن درن درن درررررن..بومب بومب ..پوووف! ( همون آهنگ حماسي پلنگ صورتي)
نور در تكاپو سياهي رو به انحلال(!)... نقطهي نوراني در حال بشكن زدن و سياهي در حال بوق شدن. و ناگهان اتفاقي بس انتحاري!:
- اِ...اِ...اِاِاِاِ...اين چه وضعيه؟.. چرا اينجا رو دوباره روشن كرديد؟.. مگه نگفتم همه چيز بايد بلك باشه؟..بلك ..بلك..فقط بلك!
دوستان پشت صحنه: بخواب بينيم باو..
- كاااااااات..دوباره مي گيريم!
...
نور در تكاپو سياهي رو به انحلال(!)... نقطهي نوراني در حال بشكن زدن و سياهي در حال بوق شدن. نوشته اي نوراني با حالتي شبيه به فلزي چكش خورده و صاعقه زده و بسي درب و داغون بر روي صفحه ي تي وي نقش مي بندد:
"محفل ققنوس و هري پاتر..!"

سارا: اِ ..بچه ها بيايد داره فيلم مي ده!
سيريش: فيلمو ولش.. حوصله ندارم... بگيريد بخوابيد.. خواب مفيده در برابر مرگخواران كمكتون مي كنه..خيلي خوبه.. بخوابيد..
ريموس: هوووم آره تو بخواب.. كه ما بيداريم..چهار چشمي مراقب همه چيز هستيم تو اصلا نگران نباش..
- ايول .. ايول واقعا خيلي خوبه .. من لذت مي برم ..ايول.. مسئوليت به اين راحتي بعد مردم مي گم مسئوليت خوب نيست..ايول ايول ..
فضاي خانه كاملا ساكت و آروم هستش و از اين نظر هيچ مشكلي وجود نداره. جو صميمي دلپذير خوب آرام دلچسب و با كلاس اينا! در گوشه اي سارا مشغول تمرين ديالوگهاش هنگام رويارويي با لرده و سخت در تلاش كه در اولين حمله كه به زودي فرا خواهد رسيد حسابي خودش رو نشون بده و به مقام خفنيت ارشد برسه:
- ( كلا اين شكلك بيانگر همه چيز هست ولي نكته ي مبهم اينجاست كه چرا كنارش نوشته اه لعنتي!؟)

لارتن و ليلي در حال ساختن يك آواتور جديد براي خودشونن تا به همگان اعلام كنن كه كمپاني آواتورسازي ليلي و لارتن كه ثروتمندترين اسپانسر كوئيديچ هست كشك نيست و فعاليت هاي زيادي داره و هر سال يكبار به قيد قرعه براي يكي از اعضاش يه آواتور مي سازه و سرآخر هم اون عضو يك آواتور شبه يانگوم رو جايگزين آواتور اخته شده مي كنه تا فعاليت اين كمپاني بر همگان ثابت بشه!

ريموس در گوشه اي پشت يك دستگاه مشنگي مشغول دانلود كردن فيلم امپراطور درياست و سخت فعاليت مي كنه و كلي خفنه و اينا! آلبوس در گوشه اي در مقابل آينه وايستاده و در بحر تفكر فرو رفته كه چطور بانو جيمي موهاشو به اون حالت در مياره كه من نمي تونم! ويولت هم از دور و در بلاكستان دستي بر آتش داره و شاهد اين همه تلاش و فعاليت در اين صحنه ي مهيج و حساسه! ( آدم از اين همه فعاليت دچار حساسيت مي شه‌)
- ايول ..ايول ... آدم از اين همه فعاليت سران اين گروه لذت مي بره... سارا از اين به بعد تمامي وظايف ارتش رو تو انجام بده
- مي گم سوروس اين تيكه رو به جاش بگم بوقي بوق شده ي كچل بهتره يا همين كچل بوقي بوق شده خوبه؟‌
-
- هوووم مي گم آلبوس طرحي براي فعال كردن انجمن نداري؟
- هين؟ چرا اتفاقا يه طرح خوب دارم... مي گم چطوره دوره ي صدم دوئل محفلو هم راه بندازيم؟
- بد نيست ولي يه فكر ديگه بكني بهتره..!
- آآآآآ.. چه برفي مياد! كوئيديچو بگو... من رفتم.. كار نداريد باي ..با احترام
صداي در نويد در امان بودن و خارج شدن آلبوس را داد و همگي كه تا به حال در حالت آماده باش بودند به طرزي كاملا انتحاريك بر روي زمين ولو مي شوند. البت منهاي سيريش كه در اثر كار زياد همواره به حالت افقي در حال عمل مافوق سخت خوابيدن بود.
- مي گم ريموس كارت تموم شد يه دوتا از اين پستها رو نقد كن من خيلي خستم!
- باشه باشه تو بخواب من هستم.. نگران نباش... مي گم فكر مي كني مين جانگو و يانگوم اسم بچه ي دومشونو چي مي ذارن؟‌

و سكوت.. سكوتي دلپذير كه بر فضا حاكم بود.. سكوتي كه به سمت بي نهايت ميل مي كرد و حد هم نداشت در نتيجه هيچ مجانبي براش يافت نمي شد. خواب بود و خواب بود و خواب!


مستند محفل!
=================
مي گم نقد كنيد كه كارتون زياد شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1386/11/7 18:02:29
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1386/11/8 17:24:18
عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 13 آبان 1386 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
گرد خاک بر همه جا دامن گسترده بود؛سکوت حاکم بلامنازع بود و درد...بله درد و اندوه از جای جای خانه سرک میکشید.مردد قدمی برداشت.گرد خاک به دور مچ پایش حلقه زد و دوباره شقوط کرد.قدم دیگری به جلو برداشت.میدانست که نمیتواند به آن خانه قدم بگذارد ولی باید میامد.چون میخواست آن عکس را پیدا کند.قدم دیگری برداشت و احساس کرد درد پیری دارد بر او چیره میگردد.نفس نفس زنان روی زمین نشست.متوجه شد که چیزی زیرش ترق صدا داد.با وجود کهولت سن به سرعت از جا جست.لبخند بر روی لبان چروک خورده اش نشست.بالاخره توانست قاب عکس قدیمی را پیدا کند.نگاهی به افراد حاضر در عکس انداخت.
هری پاتر.آشنا...چشمان سبز دوست داشتنی که هروقت به آن مینگریست احساس آرامش میکرد.این همان مردی بود که تا ابد تنها ماند.تنها به دنیا آمد.تنها زندگی کرد و تنها ماند.پسری که زنده ماند.یا شاید هم...پسری که مرد...
جینی پاتر.صبور و آرام.بانوی دوست داشتنی خانه.تنها کسی که میفهمید هری پاتر بودن یعنی چه.لبخند گرم و نگاه آتشینش حتی در عکس هم غیر قابل مهار بود.جینی...چقدر دلش برای اون تنگ شده بود.چقدر در استیصال آغوش گرم او بود...
رون ویزلی.شوخ و شاد.با نگاهی شیطنت آمیز و شرر بار.موهای سرخ و همیشه آشفته.همان دروازه بان معروف تیم ملی انگلستان.چه کسی باور میکرد این اسطوره ملی برود زیر خروارها خاک؟هیچ کس...هیچ کس نمیتوانست در مخیله اس بگنجاند که رونالد ویزلی و رونالد ویزلی ها هم میمیرند...هیچکس...
هرمیون ویزلی.مادر زیرک و باهوش خانواده ویزلی.نگاه نافذ و قانون مدارش از داخل عکس هم آشکار بود.در داخل عکس هم مدبر و مدیر به نظر میرسید.هرمیون ویزلی،کاراگاهی بی نظیر و البته دوست داشتنی...مادری بی مانند و همسری عاقل...
چقدر دلش برای همه آنها تنگ شده بود.نه تنها برای پدر و مادرش؛برای برادرش که همیشه او را میازرد،برای خواهری که چشمانش مانند چشمان پدرش دوست داشتنی و آرامش بخش بود.اگر میدانست مرگ به این زودی آنها را در پنجه خود اسیر خواهد کرد به مادرش میگفت که تا چه حد دوستش دارد،پدرش را در آغوش میفشرد و هرگز خواهر و برادرش را نمیازرد...
آلبوس پاتر؛خسته از دیدار با زمان میخواست لحظه ای چشم بر هم بگذارد.حال که در کنار خانواده اش بود احساس امنیت و آرامش میکرد.میخواست لحظه ای بخوابد...لحظه ای به درازای ابدیت...

7 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 11:52:09
ویولت بودلر سابق
[size=medium][color=009900]OnLy اسل
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1386 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
از دور سایه هایی را روی دیوار خانه قدیمی می دید. چوب دستی اش را در دستش فشرد. و سپس صدای خش خش برگ هایی که زیر پای عابران مرموز له می شد را می شنید.
پس چرا نمی رسیدند؟
خودش را به دیوار چسباند... قدم ها نزدیک تر می شد تا...
_ هی لارتن بیا اینجا! ماندی دوباره یه دست گل به آب داده!
لارتن در حالی که چهره در هم می کشید گفت :
_ وای از دست این ماندی! اصلا معلوم نیست چرا سیریوس اصرار داره این رو هم با خودمون بیاریم.
ماندی که انگار نه انگار که کار خطایی کرده باشد گفت :
_ خیلی دلتون بخواد براتون غنیمت جنگی جمع میکنم!
لارتن و سارا هر دو با هم :
_ نمی خواد!
ناگهان لارتن گفت :
_ هیس! گوش کنید...
ماندی پس از چند ثانیه ای ساکت ماندن:
_ صدایی نمی آد که! سر کار گذاشتی؟
سارا که به نظرش صدای نفس کشیدن هایی را شنیده بود ،قدمی به جلو برداشت و گفت :
_ لارتن فکر کنم اگه از طلسم بستن دهن استفاده کنی بد نباشه!
و سپس چوب دستی اش را کشید و گفت :
_ من یه سری تا انتهای حیاط خونه می رم و بر می گردم!
لارتن با شتاب گفت :
_ منم باهات می آم!
ماندی در حالی که نیشش را باز کرده بود گفت :
_ پس منو می خوایید چی کار کنیم؟
لارتن که قیافه بدجنسی به خود گرفته بود گفت :
_ به عنوان یک سپر قوی و محکم با خودمون می بریم! راه بیفت...

دقایقی بعد

_ موش کثیف! فکر می کردی می تونی جاسوسی ما رو بکنی یا وسایل باقی مونده توی خونه اربابیتو ببری؟ ولی نمی دونستی توی خونه مالفوی ها دیگه نمی شه آپارات کرد!
و پسرکی که چهره اش بی شباهت به نسل مالفوی ها نبود با آن موهای طلایی رنگش گوشه دیوار کز کرده بود.


4 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 11:45:13
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1386 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جز صدای خش خش برگها زیر پای حاضرین صدای دیگری شنیده نمیشد. نفس ها همه در سینه حبس بود و کسی حرفی نمی زد. استادیوم کیدیچ مملو از هزاران جادوگر بود که همه یکدست رداهایی مشکی و کلاه هایی بر سر داشتند و دو گل رز در دست یکی سفید و دیگری سرخ. اکثریت لبخندی بر لب داشتند ولی همان لبخند هم غمی نهفته با خود داشت. جایگاه ویژه به افرادی اختصاص یافته بود که در راه پیروزی بزرگ عزیزان خود را از دست داده بودند و غم در صورتشان آشکار بود. عاقبت سخنران برنامه که شخصی به جز لی جردن نبود به وسط ورزشگاه آمد و شروع به صحبت کرد:
" دوستان. از حضور شما سپاسگزارم. باورکردنی نیست این همه جادوگر و ساحره از سراسر کشور به این نقطه آمده باشند، جایی که نقطه آغاز و تحول برای اکثریت ما بوده، جایی که تاریخ و حوادث بزرگی به خود دیده و ..."
لی مکثی کرد و نگاهش رو در سرتاسر استادیم چرخاند و ادامه داد :
" جایی که شاهد بزرگترین نبرد تاریخ جادوگری – نبرد هاگوارت – و سقوط ارباب تاریکی بود. هفته ای که گذشت شبیه خوابی شیرین بود، خوابی که همیشه می دیدیم و آرزوی تعبیرش رو داشتیم اما این پیروزی نیز مثل هر پیروزی بزرگی ارزان به دست نیومد. طی یک سال گذشته بهترین دوستان ما در این راه جان خودشون رو فدا کردند، اول از همه کسی که همیشه در صدر این مبارزه بود یعنی پروفسور دامبلدور، جنگجوی بزرگی مثل آلستور مودی،"
به جایگاه ویزلی ها که اشک می ریختند نگاه کرد و مستقیم به جرج چشم دوخت. بغضش رو فرو داد :
" فرد ویزلی که تا آخرین لحظه نبرد نیز سرزندگی خود رو از دست نداد،"
سپس نگاهش رو به چند صندلی اون طرف تر دوخت، جایی که آندرومیدا تانکس پسر کوچکی با موهای فیروزه ای رو بغل کرده بود و با صدای بلند گریه می کرد :
"استاد محبوب همه ما یعنی ریموس لوپن و همسرش دورا تانکس" به وضوح دید که لرزش شونه های آندرومیدا شدید تر شد و تدی کوچولو رو محکم تر به سینه فشرد.
"و پروفسور اسنیپ... بزرگ مردی که هرگز اونطور که شایسته بود نتونستیم بشناسیمش، همه افرادی که تا آخرین نفس برای پیروزی خیر مبارزه کردند، نه فقط جادوگرها بلکه از هر خون و نژادی تلاش کردند، قربانی دادند و به مبارزه ادامه داند. هر یک از شما دوستان دو گل رز زیبا به دست دارید، یکی سرخ به یاد خونهای پاکی که ریخته شد و دیگری سفید به رنگ قلب همه کسانی که دست از مبارزه نکشیدند. "
سپس با دست اشاره ای به بنایی کرد که توسط پرده ای از مخمل آبی پوشیده شده بود:
"بنای یادبودی از امروز در هاگورات قرار میگیره که بعد از افتتاح توسط جناب آقای وزیر به کنار آرامگاه پروفسور دامبلدور منتقل میشه. آقای وزیر..."
کینگزلی شکلبولت با همان چهره همیشگی و اقتدار بالاترین مقام جامعه جادوگری به کنار بنای یاد بود آمد و با صدای بم خود فقط گفت :
"به یاد و افتخار شجاعانی که امروز دیگر در میان ما نیستند."
به آرامی پرده را کشید. تندیسی با شکوه از سنگ های براق مشکی با طرحی از ققنوس بود که در پایه آن لوحی نقره ای رنگ و بزرگ نصب شده و نام تک تک قهرمانان نبرد هاگورات بر روی آن حک شده بود. ابتدای خانواده قربانیان آمدند. هری در حالی که دست جینی را گرفته بود خم شد تا گلهای خود را کنار تندیس قرار بده اما با تعجب به بنا چشم دوخت و به آرامی دور آن چرخید. مجسمه لحظه ای ققنوس بود ولی با هر حرکت هری هر لحظه تصویر یکی از قربانیان دیده میشد. جینی با تعجب به او نگاه کرد و گفت :
-تو هم دیدی؟
- آره واقعا" شاهکار کردن. باید بریم جینی! بقیه هم میخوان ادای احترام کنن.
- دوست داشتم باز هم چهره فرد رو ببینم.
جینی این حرف رو زد و به همراه هری دور شد. در آخرین لحظه برگشت و تندیس فرد رو دید که به پهنای صورت میخنده و بهش چشمک میزنه!


10 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1386/8/11 13:10:26
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 11:40:01
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1386 03:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لابلای درختان می دوید و به شدت نفس نفس می زد! باید خودش را به مدرسه می رساند. اگر به مدرسه می رسید، نجات یافته بود. طلسم های سبز رنگ و سرخ رنگ از کنارش رد می شدند و هر لحظه صدای پای تعقیب کنندگان واضح تر می شد. صدای بم یکی از مرگخواران را شنید که می گفت:

- نباید بذارین فرار کنه! اون خیلی چیزا می دونه! بُکُشینش!

حتی از روی صدای پاها، باز شدن افراد تعقیب کننده به اطراف قابل تشخیص بود. حلقه ای از مرگخواران که اطرافش ایجاد می شد را حس کرد! احساس ضعف و درماندگی ناگهان بر تمام وجودش غالب شد. دیگر پاهایش را حس نمی کرد. اما نوری که از طرف هاگوارتز نمایان شد، باعث شده بود ادامه دهد.

ناگهان ضربه ای به پشتش باعث شد که به شدت با صورت به زمین بخورد. یکی از طلسمها او را از پا انداخته بود.

مرگخواران اطرافش جمع شدند و یکی از آن ها چوبدستی اش را روبروی او گرفت.

- نه! شاید اطلاعات به درد بخوری داشته باشه!

- چرند نگو! اون فقط یه محصله!

و در حالی که با خشم به او خیره می شد، اضافه کرد:

- یه بچه محصل فضول که بیشتر از اونی که باید، فهمیده!

باورش نمی شد! اگر آن تصمیم احمقانه را نمی گرفت که دراکو را تعقیب کند...... فینال کوییدیچ...... امتحانات سمج......

دیگر نمی ترسید. ذهنش را خالی کرده بود. مرگ را با تمام وجود پذیرفته بود. به صورت مرگخوار خیره شد و اندیشید:

- فردا کریسمسه!!!

- آواداکداورا!!!


6 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/8/10 3:16:58
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/10/25 11:28:06
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟