- هیسس...آلبوس سورس پاتر، تو نباید منو اینجا زن دایی صدا کنی!
- بله پروفسور.
لبخندی بر لبان هرمیون نشست و ادامه داد:
- می بینم که هافلپاف رو انتخاب کردی.
آلبوس با خجالت گفت:
-آخه به اين نتيجه رسيدم به جاي شجاع، سخت كوش باشم.
- خب این خیلی خوبه، تو تنها پاتری هستی که وارد گریفندور نشده، نظر پدرت در این مورد چیه؟
آلبوس سورس سرخ شد، دانست که نمیتواند بیشتر از این حقیقت را از پدرش پنهان کند.
همان شب – خوابگاه پسران هافلپاف :
چشم های سبز رنگش را به کاغذ پوستی دوخته بود و در نوشتن کلماتی که از ذهنش میگذشت، اندکی تردید داشت. اما بلاخره وقتی ساعت خوابگاه نیمه شب را اعلام کرد، پاتر کوچک بار دیگر به خواندن نامه ای که نوشته بود مشغول شد :
نقل قول:
پدر عزیزم.
قبل از ورود به هاگوارتز نگران این بودم که ممکنه وارد گریفندور نشم، اما خود شما گفتید کلاه گروهبندی انتخابمو در نظر می گیره. اون همین کار رو کرد پدر، و من انتخاب کردم...اما نه گریفندور رو.
بچه های هافلپاف خون گرمتر به نظر میرسدن پدر، حتی دنیس(ارشدمون)، از وقتی که وارد مدرسه شدم و هنوز حتی کلاه گروهبندی رو سرم نذاشته بودم، باهام برخورد خوبی داشت، همینطور ماندانگاس و بقیه...
منو ببخش پدر اگه ناامیدت کردم. اما من هافلپاف رو دوست دارم.
به مامان و لیلی سلام برسون.
آلبوس .
و اما در روزهای بعد، با سرد شدن هوا و آغاز شدن ترم زمستانی هاگوارتز، فضای تالار هافلپاف برای آل گرمتر و صمیمانه تر میشد. مدتها بود که دیگر از جیمز فراری نبود، چون هر دوی آن ها بیشتر درگیر درس هایشان بودند تا بحث در مورد گروه هایشان!
هافلپاف و گریفندور هر دو با اختلاف کم در صدر جدول جای داشتند و اعضای هر دو گروه تمام تلاششان را برای کسب امتیاز می کردند. جیمز و آلبوس سورس نیز از این قاعده مستثنا نبودند.
دو روز بعد از اینکه آل نامه را برای پدر و مادرش فرستاد پاسخ صمیمانه ی هری با جغد خاکستری رنگش از راه رسید و با یادآوری اینکه موفقیت او، در گروه مورد علاقه اش تنها موضوع پر اهمیت است، خیالش را راحت کرد.
درست در همین روز ها بود که تد ریموس لوپین، آلبوس سورس و جیمز متوجه شدند گروه قدیمی پدرشان که ارتش دامبلدور نام داشت، هنوز هم با اعضا و سرپرست های جدید به عنوان یک گروه رسمی به کارش ادامه می دهد. اولین اقدام سه نفره ی آنها عضویت در الف.دال بود.
چیزی از عضویتشان و تمرین ها نگذشته بود که استاد...رفت.
اما سارا اوانز که سعی داشت اعضای گروه نبود استاد را احساس نکنند با اشتیاق و تلاش بیشتر به کارش ادامه داد، تمرین ها و ماموریت های الف دال بیشتر می شد و سه برادر که درگیر تکالیف درسی هم بودند روز به روز بر تلاششان می افزودند.
اما آلبوس نسبت به دو برادرش زحمات بیشتری می کشید، علاوه بر تکالیفش و ماموریت های الف دال، درگیر تمرین های طاقت فرسای کوییدیچ هافلپاف هم بود و البته به تازگی سردستگی گروهی مخفی در هاگزمید را بر عهده گرفته بود که به "اوباش هاگزمید" معروف بودند، در این میان اضافه شدن اولین سمت رسمیش یعنی معاونت الف دال، علاوه بر اینکه بر دغدغه هایش اضافه کرد، برایش تجربه ای جدید و هیجان انگیز بود.
- هی آل!
این صدایی بود که همراه با قدم های شتابزده ی گوینده اش در سرسرا پیچید. آل که همان لحظه به لطیفه ی دنیس می خندید با صدای برادرش برگشت و لبخند به لب پرسید:
- چی شده جیمز؟
- شنیدم اوباش دوباره راه افتاده، باورم نمیشه تونسته باشی اون جادوگرای معرکه رو دوباره دور هم جمع کنی!
- تو هم میای جیمز؟
- معلومه که میام داداش کوچولو!
خنده از لب های آلبوس محو شد :
- لطفا دیگه کوچولو صدام نکن جیمز.
الف دال، گروه اوباش، تمرین های تیم و تکالیف مدرسه منظم و به موقع انجام میشد، همه ی اساتید متوجه ی مسئولیت پذیری پسر کوچک هری پاتر شده بودند و او از این وضع کاملا راضی بود، او مسئول بودن را دوست داشت و بهترین بودن را، می پسندید...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

[/spoiler]

