هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#30

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
چند دقیقه بعد
صدای جیغ نوزادان از داخل اتاق شنیده لرد با شنیدن گریه سریعا وارد اتاق شد. سه بچه کوچک و زیبا بر روی تخت دراز کشیده بودند و گریه میکردند. لرد با خوشحالی به بچه نگاه کرد و بعد با تعجب گفت:اینا که ادمن!
- بله...آدمن،ولی مثل خودتون میتونن هم زبان آدما و هم زبان مارهارو صحبت کنن.
لرد نگاهش را از مورگانا به بچها دوخت و بعد با خوشحالی گفت: موهاهاها...نوهام هم بدنیا اومدن!تا صدسال دیگه هم نگران جانشین نیستم!
مونتگومری که تازه وارد اتاق شده بود با حیرت به سه بچه بدنیا امده خیره شد. سپس با ناباوری گفت: انسانن!لازم نیست هر روز باهاشون فش فش کنم.
وی این را گفت و بعد رو به مورگانا کرد:نجینی چطوره؟زندست؟؟
- آهین...زندست. زیر پتوها البته گم شده
مونتگومری نگاهیبه بچها نمود و گفت:اسمشون رو میذاریم نجینی مونتگومری،مونتگومری نجینی،ولدمورت نجینی مونتگومری!


چهار ماه بعد

صدای جیغ بچها خانه مونتگومری را فرا گرفته بود. مونتگومری همان طور که نوزادی را در دست گرفته بود، به سرعت بسوی آشپزخانه دوید.آشپزخانه شلوغ تر از همیشه بود.نوزاد کوچکی همانطور که جیغ میکشید سعی داشت تا از بالای صندلی به پائین بپرد.مونتگومری نوزادی که در دست داشت را بر روی زمین گذاشت و با عصبانیت گفت:ولدمورت نجینی مونتگومری!بپری میدمت دست خاله بلا کروشیوت کنه!
وی این را گفت و سپس ولدمورت نجینی مونتگومری را از روی صندلی برداشت.از آن سو،نجینی سریعا خود را به مونتگومری نجینی رساند. مونتگومری نجینی که سعی بر گازگرفت تکه سنگی را داشت با دیدن مادر خود از خوردن سنگ باز ایستاد.مونتگومری دوبچه (ولدمورت نجینی مونتگومری و نجینی مونتگومری) را کنار مادرشان بر روی زمین گذاشت و همان طور که عرق خود را از پیشانی پاک مینمود،بر روی نزدیکترین مبل ولو شد.
- پوففف....بچه داری هم سخت هستشا!کلی کار باید کرد.
-فیس فیس فوس فوس فس(آره...از بس از این ورخونه به اون ور خونه خزیدن همه پولکهام خراب شدن.

ناگهان، زنگ در خانه مونگومری بصدا درامد. با شنیدن زنگ،سه نوزاد دوباره شروع به جیغ کشیدن کردند. مونتگومری اهی کشید و بعد بسوی در روانه شد.وی در را باز نمود. در چهاچوب در،چهره مار مانند لرد ولدمورت همرا با بلا،بارتی و مورگانا پدیدار شد. لرد ولدمورت نگاهی به مونتگومری نمود و گفت:مگه جن دیدی؟نوهای من خوبن؟
-یا لرد....بله بله همشون خوبن.بفرمایین تو.
_____________________________________
سوژه الان نگه داری بچها هست!
اسم بچها: نجینی مونتگومری
مونتگومری نجینی
ولدمورت نجینی مونتگومری


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۹ ۱۵:۵۰:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
#29

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
-فیش فیوش فوووش؟ (چی شده دخترم؟)

-فااش فوش فیشوس! فیـــــــــــــــــش! (فکر کنم بچه هام دارن میان! جیـــــــــــــــــــغ)

-فاشیش فوووش، فاشیوس فوش. (جیغ نزن دخترم، جیغ مال جیغوله.)

-فاشیوس فیش. فوشش فاش فیش! (ببخشید پدر، ولی دیگه نمی تو نم تحمل کنم!)

-فاشس فوووش! (ولی هنوز دکتر نیومده!)

سپس لرد به اطرافش نگاه کرد و فریاد زد: مورگاناااااا!

-بله، مای لرد؟

-دکتر هنوز نیومده و نوه های عزیزم دارن به دنیا میان. من اونارو سالم می خوام!

-ولی، مای لرد...

-

-منظورم این بود که...حتماً!

مورگانا نجینی را روی یک بالشت گذاشت و او را داخل اتاقی برد.

در اتاق

-فاشوس فیش! (زود باش دیگه زن احمق!)

-چی میگی تو؟ آخه من با تو چیکار کنم؟ من که تا به حال مار به دنیا نیاوردم. اگه یه چیزیت بشه چی؟

فیـــــــــــــــــــش! (جیــــــــــــــــــغ!)

بیرون اتاق

لرد پشت در راه می رفت و دائماً به ساعت نگاه می کرد. سپس با حالتی عصبی گفت: معلوم نیست این مورگانا داره چیکار می کنه که نجینی داره جیغ می زنه.

بلا با حالت امیدوارانه ای به لرد نگاه کرد و گفت: مای لرد! می خواین من برم به نجینی کمک کنم بچه هاشو به دنیا بیاره؟

-نه، بلا! نجینی علاقه ای به کروشیو نداره.

-

در اتاق

مورگانا به نجینی زل زده بود و نمی دانست چه کار کند و در دل با خود می گفت: من چیکار می تونم بکنم؟ آخه مگه مار ها هم به دکتر احتیاج دارن؟ اِی خدا، آخه مگه من چه گناهی کردم که مرگخوار شدم؟

-فاسیوش فووش فاش؟ فاشستش فاوش! فیــــــــــش! (چرا هیچ کاری نمی کنی؟ به من کمک کن! جیــــــــــــــغ!)

-باشه، باشه، الان یه کاری میکنم.

سپس مورگانا لای در را باز کرد و فریاد زد: آب گرم و پارچه بیارین!

بیرون اتاق

لرد به مرگخواران نگاه کرد و گفت: پس چرا معطلین؟ زود باشین دیگه!

همه ی مرگخوارها به جز مورفین که خواب بود، از جایشان بلند شدند تا آنچه را که مورگانا گفته بود، بیاورند.

چند دقیقه بعد

-بفرمایید، مای لرد اینم پارچه و آب گرم.

لرد تشت آب و پارچه را از دست بلا گرفت و از لای در به مورگانا داد.

...



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#28

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
لرد که از خوشحالی در دل پشتک و وارو میزد با لحنی تهوع آور رو به مورگانا کرد و گفت : مورگانا،میدونم که خیلی دوست داری بچه های نجینی رو به دنیا بیاری،اما یه دکتر داره از آلمانستان غربی میاد واسه این کار.
مورگانا هم هوشمندانه گفت : واییییییییی مای لرد،من خیلی دوست داشتم اینکارو بکنم
لرد : عیب نداره،انشا ا... بچه های بعدیشون.
ایوان که هاج و واج مانده بود گفت : مای لرد،میگن مارا از هر بز زایش چندین تا طفل به دنیا میارن،درسته؟



- آره،همین نجینی بچه 29ام مامانش بود،طفلکی باباشو توی جنگ از دست داد،خودم کشتمش.مار یه مشنگ زاده بود.
مرگخواران همگی به اتفاق سکوت و فرار را ترجیح دادند و هر چه سریع تر از اتاق لرد بیرون رفتند.


در همون لحظه،خانه مونتگومری


نجینی : فیش فوسش فاااااااش!
مونیت که با زحمت فراوان یک دیکشنری گویا پیدا کرده بود جواب جمله "پاشو بریم سیسمونی بگیریم" رو اینگونه داد.
- آخه سیسمونی واسه مار؟
- فیسش فوووووووش!(منظورت چیه؟بچه های من بی سیسمونی بمونن؟)
- نه نه پاشو بریم.
سپس به سرعت نجینی را دور بیلش پیچید و از خانه خارج شد.


در راه...

مونتی : خانوم،باید سیسمونی آدمارو بخریم براشون؟
- فییییییش فاااااااش!(نخیر،باید بریم از فروشگاه مخصوص مارها خرید کنیم)
-
درست در همین لحظه،ییهو لرد سیاه ظاهر میشه.
- وای دخترم،خوشحالم که میبینمت،بیا اینجا.
سپس به مدت 5دقیقه تمام،با تلاش فراوان گره های متعدد نجینی دور بیل مونگو.مری را گشودند تا دختر به آغوش پدر برسد.
به دلیل ازدیاد دیالوگ،فقط ترجمه ها رو مینویسیم)



- خوب دخترم،چه خبر؟
- هیچی بابایی،مونتی قول داده تولد بچه هامونو توی ویلای صدفی بگیره
- به به،چقدر خوب!آفرین مونتی،یه بیل جدیدم دست و پا کن واسه تولد بچه ها به حساب من!خوب دیگه،امشب از خیر خرید بگزرین،بیاین بریم خونه ریدل!

خلاصه مونتی و نجینی و لرد رفتن خونه ریدل ها.


همه مشغول صرف شام لذیذی بودند که ناگهان،فریاد نجینی به هوا رفت....


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
#27

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
جیمز به ناراحتی به تدی نگاهی کرد و گفت:
- به نظرت باید چی کار کنیم تدی؟ دایی مونتی از زندگی با نجینی خسته شده.

تد خمیازه ای کشید و به جیمز خیره شد.
- خوابم میاد. بعدا" درموردش صحبت می کنیم!

خانه ی مونتگمری :

مونتی با عصبانیت به نجینی نگاه کرد که همچنان با پلی استیشن مشغول بود. سپس اهی کشید و به طرف آشپزخانه رفت. صدای نجینی از پذیرایی به گوش می رسید.
- فیش فیش فیش فیش فوش! فاشفوشی فیش! فوش؟

مونتی آهی کشید و لغت نامه ی مار ها را باز کرد.
- می خوام برم نوک دمم رو بدم لاک بزنن! باشه؟

مونتگمری متعجب به نجینی خیره شد و دوباره لغت نامه را باز کرد. سپس در حالی که دم اورا برانداز می کرد گفت:
- فاشیوس!

نجینی لبخندی زد و به ادامه ی کارش مشغول شد. مونتگمری فنجان قهوه ای را ظاهر کرد و روزنامه ای که روی کاناپه افتاده بود برداشت. بار دیگر صدای نجینی در گوشش طنین انداخت.
- فشیوس فوش! فاشستوش!

مونتی لغت نامه را باز کرد.
- یه خبر خوب برات دارم! به زودی کوچولوهامون به دنیا می آن و خونه ی مارو گرم و گرم تر می کنند.

- تو چی گفتی؟

مونتی وحشت زده به او خیره شد.
- فشیوس فوش فاش؟ فیش پوش فاش فیییش!! ( ببینم، یعنی طبق قانون نمی تونم طلاقت بدم؟)

نجینی دمش را تابی داد و لبخندی زد.
- فش فوش فیش؟ نه فوش فیــش! ( ما که نمی خواستیم طلاق بگیریم! اگه هم بخوایم همچین کاری بکنیم نمیشه! با اومدن کوچولو ها باید تا آخر عمر کنار هم زندگی کنیم! )

مونتی آب دهانش را قورت داد.
- اوکی! چرا اونطوری نگاه می کنی عزیزم؟ من از وجود این کوچولوها خیلی خوشحالم! باور کن. حالا چند تا هستند؟ میشه از شرّشون خلاص ش...اِ چیز یعنی منظورم اینه که ..چیز..اصلا" ولش کن.

نجینی با گنگی به مونتی خیره شد. مونتگمری دستانش را بهم گره زد و آهی کشید.
- منظورم اینه که فوش فیش فاشیوس فیـــش!

همان لحظه - خانه ریدل:

لرد سیاه با وقار روی صندلی اش نشست و به مرگخواران نگاهی کرد.
- خوب گوش کنید! نوه های ارباب به زودی به دنیا می آن! باید برنامه ی ویژه ای تهیه کنیم و به کوچولوهای نجینی خیر مقدم بگیم!

مرگخواران:


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
#26

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
جیمز به سرعت جلوی دهان مونتگومری را گرفت و به آرامی زیر لبش زمزمه کرد: دایی. یه ذره آروم تر بگو لطفا. این بارتی و نجینی اونور دارن با هم پلی استیشن بازی میکنن. اگه میخوای لرد نفهمه، نباید نجینی هم بفهمه.

- هااا... راست میگیا. ولی من دیگه به اینجام، نه به اینجام، نه. شاید به اینجام. نمیدونم دقیقا. بالاخره به یه جاییم رسیده و دیگه نمیتونم تحمل کنم... هم اینکه درست و حسابی نمیتونیم با هم صحبت کنیم. بیست و چهار ساعته باید یه دیکشنری زبان مارها دستم باشه و حرفاشو ترجمه کنم. هم اینکه من یه زمانی مرد آسلام بودم. شلنگ در آسلام حرامه. مگه نمیدونی؟

نفسی کشید و با نگاهی مملو از ترس به نجینی ادامه داد: من اون موقع میترسیدم از لرد. گرم بودم. شماها چرا جلوی منو نگرفتین؟ وای بر شما... وای... اصلا من باید برم. باید همتونو رها کنم...

جیمز که به شدت اوضاع رو وخیم میدید، به آرامی مونتگومری را سر جایش نشاند و به کمک جادو یک لیوان آب کدو حلوایی برایش ظاهر کرد تا بنوشد.

- دایی. نگران نباش. من کمکت میکنم. ما مثلا یه خانواده ایم. اگه ماها به درد هم نخوریم پس باید چیکار کنیم؟ من با تدی هم صحبت میکنم. شما هم با بارتی صحبت کن تا حواس لردک ولدک رو پرت کنه. خوبیش اینه که نقشه ی ما رو که لو نمیده هیچی، بهمون کمک هم میکنه. هم میتونه حواس نجینی و هم لرد رو پرت کنه.

مونتی نفس راحتی کشید و با چشمانش که حالتی غم زده به خود داشت، از او تشکر کرد. جیمز از جایش بلند شد و به بیرون از خانه، جایی که میتوان جسم یابی کرد رفت تا به سرعت به نزد تدی برود.

سپس مونتی هم که از رفتن جیمز اطمینان پیدا کرد، بارتی را صدا کرد تا در گوشه ای خانه این ماجرا را برایش شرح دهد.


محفل ققنوس

جیمز که تازه وارد محفل شده بود. نگاهی به تابلویی که جدیدا جلوی در ورودی نصب شده بود انداخت. پس از کمی جست و جو در تابلوی مذکور، تدی را در آشپزخانه یافت و به سرعت به سمت آشپزخانه شتافت.

- تدی!!!تدی!!! تدی!!!

تدی که تازه متوجه جیمز شده بود به شدت از جا پرید و دوان دوان به سمت او رفت و گفت: چی شده باب؟ مگه سر آوردی؟ نکنه جنگ شده...

- نه! مسئله در مورد دایی مونتیه. باید بیای تا برات تعریف کنم.

و هر دو به سمت یکی از اتاق ها که متعلق به جیمز یا تدی یا هر دوشون بود حرکت کردند تا در مورد داییِ بخت برگشته یشان صحبت کنند.


ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۷ ۱۸:۲۳:۱۴


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
#25

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید
-آقای مونتگومری مونتگومری،گورکن خانه ریدل،فرزند مونتگومری مونتگومری مونتگومری، آیا حاضرید با دوشیزه نجینی،مار لرد ولدمورت کبیر ازدواج کنید؟
مونتگومری هراسان نگاهی به لرد نمود و بعد از روی زور جواب داد:
بله...این افتخار منه که با مار لرد ازدواج کنم.
- دوشیزه نجینی،مار خانگی لرد وبدمورت کبیر،آیا حاضرید که این گورکن را به همسری خود قبول کنید؟
- فش فیش فیش.
لرد از صندلی خود بلند شد و گفت:ایشون گفتن بله،اینو نگیرم باید با سگ همسایه ازدواج کنم.
-پس مبارکه!

یک سال بعد

- دیگه خسته شدم! کلافه شدم...هی تو خونه میخزه فش فش میکنه!

جیمز دستمالی را به مونتگومری داد. مونتگومری دستمال را گرفت و اه جان سوزی کشید:تو که نمیدونی!از وقتی من با این شلنگ ازدواج کردم زندگیم از نفت هم سیاه تر شده!این زن هیچ کاری نمیکنه!میگم چرا ظرف نمیشوری،میگه چون دست ندارم دستکش آشپزخونه دستم کنم!میگم چرا آشپزی نمیکنی،میگه انگشت ندارم شعله گاز رو روشن کنم....جیمز این مارمولک منو کشت!همه کارها با من هست.
مونتگومری مکث کوتاهی کرد و فین دیگری کرد.
-از گورستون خسته و کوفته میام خونه،میبینم خانم با دمش دسته پلی استیشن رو گرفته داره بازی میکنه،نه یک سلامی میکن نه هیچی!فقط راه میره میگه فش فش!من یک چائی از دست این نخوردم!مگه میشه آدم یک سال با یکی عروسی کرده باشه، یک لیوان چایی زنش بهش نداده باشه؟تا الان هرکار کردم این مارمولک رو درست کنم نشد! درست مثل این هست که یک سال آدم با یک شلنگی که هی از این ور خونه به اون ور خونه میخزه زندگی کنه!تازه مشکل که فقط خودش نیست....هرشب دوستاش هم خونه ما پلاسن.چندتا دوست داره درست مثل خودش جک و جونورن.یکیش،مارمولک هست،اون یکیش سوسکِ اون یکیش کرمِ....خلاصه هر شب خونه ما باغ وحشِ...دیگه خسته شدم!

جیمز نگاهی به دائی خود انداخت و با ناراحتی گفت:هیییی....از دست این روزگار.حالا میخوای چکار کنی؟
موتگومری که انگار حرف وی را نشنیده بود ادامه داد: از همون اول هم معلوم به که دوست داره باسگ همسایه عروسی کنه.منو بگو که چه کارهائی برای این کرم کردم!تنها یک کار مونده!باید طلاق بگیریم....البته لرد نباید بفهمه.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۲۷ ۱۷:۲۸:۰۶

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#24

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
_ مي دونستي استعدادت توي پيچوندن سوژه چقد زياده؟

مودي كه با اين تعريف خيلي كيف كرده، يه سيگار هم مي ذاره گوشه لبش و ميگه:

_ از تملقت ممنونم امپي! بعد از پايان سوژه، حتما تجاربمو در اختيارت مي ذارم!!!


امپراطور: !!!!!!


در اين لحظه ي خطير كاييكيچر ( به دليل تغيير هويت دادن اعضاي خاكستري، اسم اونها هم فعلا دچار تغيير ميشه و چون كريچر خيلي ضعيفه(!) اين تغيير در اون زودتر اعمال شد!!!) با صدائي كاملا دورگه داد ميكشه:

_ تسوكه، حركـــــــــت كـــــــــــن!


امپراطور هم از خدا خواسته، با يه اسپشال امپراطور نشان، تريلي رو حذف ميكنه و گاز ميگيره و ميره! و البته بسيار خوشحاله كه مودي رو قال گذاشته!


با فرياد هاي" بپيچ چپ... بپيچ راست... مستقيم و ..." كه از سوي كايييچر( به از خود بيگانگي و وطن فروشي كريچر دقت كنيد!) صادر ميشدند، به چپ و راست و عقب و جلو(!) مي پيچيد!


ونوس و مري كه خيلي خوشحال بودند كه يه نقشي در رول ها دارند، و براي اينكه فقط 1 ديالوگ هست، اونو با هم ميگن تا موارد گيس و گيس كشي پيش نياد!:

_ ما دنبال چي داريم ميريم؟؟!!


كايچر( اين موجود زيادي داره از خودش ضعف نشون ميده ها! گفته باشم!!! ) فرياد ميزنه:

_ داريم يه كاهن معبد/ مدير سايت رو تعقيب ميكنيم!

امپراطور در حالي كه صداش توي باد محو ميشد فرياد ميزنه:

_ كوووودوووومشــــــووووونـــــــه؟؟؟

_ نميدونم!


امپراطور يهو ترمز ميزنه و ميگه:

_ خب وقتي نميدوني كودومشونه، اصلا از كجا معلوم كه واقعا مديره؟!


در اين لحظه مودي سرشو از پنجره راننده مي ياره داخل و ميگه:

_ چون تاج مديريت داشت!

امپراطور:

ملت خاكستري با يه سري تشويق و تاييد و تدبير و تغيير و انواع و اقسام شعارهاي انتخاباتي و غيره و ذلك، مودي رو شارژ ميكنن و امپراطور به شدت سرخورده ميشه چراكه اون همچين توانائي نداره كه پا به پاي ماشين بدوه و به هن هن نيفته!!!

....
ياد داشت تاريخ نگار: تاريخ نگاران بر طبق نامه ها و صحبت هاي شاهدان بر اين باورند كه مودي پيت گند، تمام مدت اين واقعه از ريش فردي به نام" مرلين" آويزان بوده و مرلين پس از آن واقعه دچار بيماري دهشتناكي به نام" ريزش ريش" مي شود كه به همين دليل دست به خودكشي ميزند!
....

با فرياد كايكچر ( اين موجود واقعا معلومه كه يه جن با عدم وفاداريه!) مودي هم سريعا ميره قسمت كمك راننده سوار ميشه و دوباره به دنبال فردي مي يفتن كه تاج مديريت داشت؛ تا برسن به معبدمخوف!!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#23

الستور مودیold3


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۶ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
همین که امپراطور سوار ماشینش شد و رفت، مودی بالاخره فهمید که مشکل چیه! چون هنوز تو تریپ میتی کمانی بود،یه سوت زد و یه دونه اسب اومد و سوارش شد و به تاخت دوید و پیچید جلوی ماشین امپراطور!
امپراطور هم که از این نیسان آبی ها داشت و خیلی دوست داشت مودی بمیره و از دستش راحت شه،پاشو از رو گاز بر نداشت و همینطوری شیکمی رفت سمت مودی، و مودی هم چون میتی کمان بود، نشونشو در اورد و گرفت جلوی امپراطور، که گوووومببببببب!
مودی همونجا جا به جا می میره و امپراطور میاد بالاسرش میگه: تا تو باشی دیگه سوژه ها رو بهم گره نزنی و بزاری ما همین طوری تو مترو همچنان منتظر باشیم تا یکی بیاد یه حرفی بزنه!

امپراطور که با تریپ خودش خیلی حال می کنه؛یه لگدم به جسد مودی می زنه:تسوکه هیکلته! فقط ارباب حلقه ها!
بعد که میاد سوار ماشینش بشه و بره توی مترو لندن بست بشینه، می بینه که نشان میتی کمان مودی رفته تو لاستیکش و لاستیکش جر خورده! شروع می کنه به پنچری گرفتن!
----همون زمان تو مترو لندن-----
ونوس روی زمین دراز کشیده(به علت نبود امکانات!) همون طوری که نشان میتی کمانی که مودی بهش کادو داده بود تو دستش بود، یه سری جادوهای پیچیده ی الهه ای زمزمه می کنه و یهوووووووو
پرش به صحنه ای که مودی توش له و لورده شده!
ونوس توی صحنه ظاهر میشه و (تریپ ارباب حلقه ای داستان دو برج!) است!!
و بعد هم غیب میشه تو مترو!
اسب سفید مودی که به طرز عجیبی از مهلکه گریخته بود، میاد و صورت مودی رو لیس می زنه....مودی اروم اروم تکون می خوره و اسب کنارش زانو می زنه و مودی یال اسب رو میگیره و سعی می کنه روش سوار بشه ولی چون له و لورده شده بود، نمی تونه.
بعد دست می کنه تو جیبش و یه سری از اعضا و جوارحی که از پست پیتر پتی گرو،دزدیده بود رو به خودش پیوند می زنه!و صحیح و سالم میشه!
ملت کف می کنن تو این همه استعداد پزشکی مودی!
مودی رو اسبش سوار میشه،و امپراطور که کارش تموم شده و میخاد سوار بشه،مودی رو می بینه که دوباره جلوش واستاده!
عصبانی میشه و سوار وانتش میشه و دوباره پاشو میزاره رو گاز ...
مودی بازم نشون میتی کمانشو میگیره جلوش ولی چون ادم ذاتا عبرت گیریه،می بینه که تریپ میتی کمانی نمی تونه زنده بمونه، تریپ ترانسفورمرز میاد جلو..و یهو تبدیل به یه تریلی 18 چرخ میشه!!

امپراطور که قیافه اش خیلی عجیب به نظر می رسید می زنه رو ترمز و چون روغن ترمزش کاسپینه،چند سانتی متری مودی-تریلی! وایمیسته!
ملت که بازم تو کف بودن از سرنوشت اسب بیچاره پرسیدن،و مودی توضیح داد که هیچ اسبی در این تغییر فاز نمرده و اسب زیر تریلیه..جایی که چرخ نداره!
امپراطور:

مودی-تریلی جلوی امپراطور توی جاده!
تصویر کوچک شده


می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲:۱۹ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
#22

دارک لرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 825
آفلاین
امپراطور افسرده و گیج در حالی که آهنگ "سلطان سوژه من هستم من هستم دروازه‌های فروم را شکستم!" سروده‌ی پاتر رو داره گوش می‌ده در حال قدم زدن هست و داره به این فک می‌کنه که بالاخره سوژه چیه و قرار چی کار کنن که یهویی دزدگیر ماشینش بیب بیب بیب صدا می‌کنه...

امپراطور: هااا؟! اووو ما الان آندرکاور هستیم! اوکی واسه این که طبیعی باشه باید برم به ماشین سر بزنم

امپراطور سپس از کوچه کله کرده و می‌بینه که جمعیت ماگلی بسیار غش کردن و افتادن زمین و یهویی مودی رو می‌بینه که روی زمین خم شده و داره یه چشم کنده شده رو بررسی می‌کنه

امپراطور: اووو شیت! سوژه‌هام! الان دوباره گره مي‌یوفتن

ولی یادش مي‌یاد که فعلاً هیچ سوژه‌ای نداره و لازم نیس نگران باشه و برمی‌گرده و به سمت ماشین می‌ره و در حالی که سوت مي‌زنه که یعنی من اصلاً تو رو ندیدم مودی که این‌جایی دزدگیر ماشین رو می‌زنه و سوار میشه و یه تیک‌آف می‌کشه و احساس مي‌کنه یه سری چیز زیر چرخا له شدن منتهی چون حسش نیس پیاده نمی‌شه و گازش رو می‌گیره و مي‌ره...

مودی: ایول!
امپراطور: یا مرلین! تو کی سوار شدی؟!

مودی از صندلی پشت میاد جلو...

مودی: هه فک کردی به همین سادگیاس تسوکه؟! از دست رئیس کومان نمیشه فرار کرد! آمارت رو دارم! رفته بودی پارک دیدی خیلی خفنه جا زدی! بعدشم رفتی با بروبچز دامبولیسم بگردی منتهی سردرنیاوری چطوری وارد جریان بشی بازم در رفتی!

امپراطور از شدت عصبانیت به رنگ لبو دراومده و یهویی ماشین رو کله می‌کنه تو پیاده‌رو و با تمام به سمت ماگلای از همه بی‌خبر ویراژ می‌ده که حال مودی رو بگیره و بترسوندش...

مودی: این‌طوری فاز نمی‌ده... من دفعه آخری رفتم داخل فروشگاه خیلی بیشتر امتیاز گرفتم... تازشم...

مودی دستش رو می‌کنه توی کتش و چوب دستیش رو درمیاره

مودی: اگه موقع رانندگی بهشون شلیک کنی امتیاز بیشتر می‌گیری!

و دوباره دستش رو می‌کنه توی جیبش و یه واکمن درمیاره می‌چسبونه به چوب‌دستی و می‌زنه پخش...


آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...آواداکداورا... بومباردوم...


مودی در ادامه دوباره دستش رو می‌کنه توی کتش و یه سیب درمیاره شروع مي‌کنه گاز زدن و چوب‌دستیش که از شیشه ماشین بیرون همین‌طور به صورت خودکار شلیک می‌کنه!

امپراطور از شدت کف کردگی و تعجب هیچ حرفی واسه گفتن نداره!

مودی: سر کوچه بعدی بپیچ سمت چپ... نه صب کن اول برو اون دس شلوغ‌تره... آهان ایول! دیدی اتوبوسه چطوری رو هوا معلق زد؟! ... خیلی خب همین‌جا نگه‌دار...

مودی یه چندتا هم تیرهوایی می‌زنه و بعدش واک‌من رو قطع می‌کنه! توی کوچه‌ای که ماشین رو نگه‌ داشتن سیریوس و سالازار به شکل زومبه و سگارو منتظرشون ایستادن!

امپراطور: نـــــــــه! نگو که تمام اینا نقشه بود که من رو بکشونین این‌جا!

مودی: نه خب من نمي‌تونستم زومبه... ا یعنی سیریوس افغانیه! به هر حال مهم نیس! من انتقامم رو از کلانتر پاتر و دار و دسته‌ی خلاف‌کارانش خواهم گرفت! پیش به سوی معبد آمون!

امپراطور: من خیلی پایم! منتهی هیچ ایده‌ای ندارم معبد مدیران کجاست! سالاس... ببخشید سگارو با توجه به این که اون‌جا شرکت صادرات وارداته تو احیاناً خبر نداری؟!

سالازار: نه اون‌جا قدیمی‌ترین شرکت صادرات وارداته و یه فرانت بیزینسه واسه کارهای خلاف کاهنان معبد! حتی من که یکی از اعضای مافیای اقتصادیم ازش خبر ندارم!

همه برای لحظاتی به فکر فرو می‌روند

سیریوس: هاووو هاو هاف هاف هاف!

و در حالی که به شکل سگ هست با دستاش چیزی رو نشون می‌ده و چشماش برق می‌زنه و با زبونش له له می‌زنه!

امپراطور: چه بی‌حیا!

سالازار: اوووو! یعنی منظورت اینه...

مودی: ای منحرف‌ها! منظورش اینه از مری‌باود اوناتسو و ونوس، اون دختر روستایی به عنوان طعمه استفاده کنیم!

سیریوس با حرکت سر تأیید می‌کنه!

مودی: به نظر منم پیشنهاد خوبیه چون با این سر و وضع تابلو که ما داریم عمراً کسی راه رو نشونمون بده! سگارو زنگ بزن به اوناتسو و تسوکه و اون کدخدای پیر و سایر دهاتیای داخل غار بگو امپراطور ما ماشین میاد دنبالتون! حاضر باشین!

امپراطور: هاااا؟! چرا من؟! چرا خب غیب و ظاهر نمی‌شن؟!

مودی: ای تسوکه‌ی نادان! ما داخل کانتکست میتی‌کومان هستیم!

امپراطور: اوکی بعدش ما ماشین برم اشکالی نداره اون‌وقت؟!

مودی: ماشین همون اسب خیلی بزرگ تیزپا هستش که ظرفیت جابه‌جایی چن نفر رو داره!

و بدین ترتیب امپراطور در حالی که به شکل علامت سؤال دراومده بود به سمت ماشین رفت و آماده‌ی حرکت شد تا به مرکز اتحاد خاکستری رفته و سایر اعضای اتحاد را نیز برای یافتن محل معبد آمون یا همان خوابگاه مدیران/معبد آمون بسیج کرده و از مری‌باود و ونوس برای گول زدن نگهبانان احتمالی معبد استفاده کنند!

مودی: بیا این واکمن رو هم ببر همراهت تو راه رفت و برگشت یه کم با ماگلا صفا کن!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷
#21

الستور مودیold3


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۶ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
مودی که تا بحال چنین چیزی وحشتناکی ندیده بود، اون ور تر وایستاده بود و اصلا به خودش زحمت نمی داد تا این دو تا رو از هم جدا کنه...تازه بدتر از اون، وقتی هم که دید مشت سیریوس خورد تو سری پاتر و سر پاتر همون جا از تنش جدا شد! بازم هیچی نگفت!
دیگه ملت ماگلی بودن که غش و ضعف می کردند و بالا میاوردند!
مودی که دید سیریوس کلی اعضا و جوارح از دست داده و واقعا خیلی ستمه که با این حالت، چنین صحنه ی وحشتناکی رو هم ببینه،قبل از اینکه سیریوس متوجه اوضاع بشه، میدوه و با پاش جسد بی سر پاتر و سرشو میزنه زیر ماشینی که اون بقل پارک بوده!
همین که مودی میاد یه نفس راحتی بکشه و سیریوس هم بهوش بیاد، از طرف انجمن هواداران پاتر و همینطور رتبه بندی فیلم ها براش نامه عربده کش میاد که این چه طرز خشونته و اصلا قابل پخش نیست...
مودی واسه اینکه قابل پخش بشه، اول یه لگد تو سر سیریوس میزنه که به هوش نیاد...بعد میدوه و از زیر ماشین جسد پاتر و سرشو در میاره و چون هنوز از تاپیک" مترو لندن" سوزن نخ همراش بوده، شروع می کنه به بخیه زدن پاتر...
بعد هم واسه اینکه دیگه خیلی کلاس گذاشته باشه واسه پاتر، یه ذره از اعضا و جوارح مخصوصا مویرگ و رگ هایی که در هوا جریان داشت رو گرفت و با بخیه اش دوخت به گردن پاتر! و واسه اینکه از خودش یه ردی هم به جا بزاره، یه دونه علامت میتی کمان هم می دوزه به گردن پاتر!
و پاتر برای خوشحالی دل هواداراش از مرگ نجات یافت و سیریوس هم از بیهوشی در اومد و مودی هم خوشحال به این صحنه ی هندی نیگا می کرد! :grin: :grin:


می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.