جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  52 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  167 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: شنبه 21 دی 1392 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بنده از همین تیریبون سو استفاده کـــرده و ساحره جماعتو نصیحت می کنم که هیچ وقت دو نفرو به جون همدیگه نندازین!
آخر خودتونو داور می کنن، اونوقت تسترال بیار و کدو حلوایی بار کــن!

ســـوژه ایــن دوئل:
"انــتــقام"

تــوضیــحات کمی اضافی:
ســوژه ای به شــدت تکراری!
خــب دیگه دستتون بازه، انتقام میتونه به هر علتی باشه! اصــلــا هم کم توضیح ندادم!
+طنز و جـدی فرقی نمی کنه!

مهلت:
از امروز شنبه، بیست و یــکــم
تا دو شنبه هفته دیگه ســی ام!


+ هــمــدیگرو بکشین هم مهم نیست، راحت باشین! قول میدم سـر قبرتون یه پروانه سیاه آزاد کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/10/21 18:30:12
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 20 دی 1392 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بله درسته ما دلاکور را قبول داریم .

فقط زمان زیاد بدید که ما گیر امتحانات مشنگی هستیم.
دوستان چیز دوست باشد که باشیم و من پیروزم نگران نباشید
نوع سوژه هم با دلاکور باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر تغییر اندازه داده شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 20 دی 1392 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دورود!

من، مرلین کبیر، اولین ِ اولین ها، پیامبر باستانی و ...، آلبوس سورس پاتر را به دلیل به سخره گرفتن ساحرگان و مدافعان آنها، به دوئل دعوت میکنم؛ باشد که ببینیم جدال دو نسل چگونه خواهد بود!

داور رو توافق کردیم که فلور دلاکور باشه، اگه از نظر ناظران مشکلی نداشته باشه البته.

زمانش هم یک هفته اینا باشه، خیلی خوب میشه.

نوع سوژه هم با انتخاب داور یا آلبوس سورس.

با تشکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1392 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
عزیزان من از هر دو گروه.. قبل از هر چیز تشکر می کنم از شرکت کنندگان خوبمون و بهشون خسته نباشید می گم و یه جمله ی کلیشه ای همیشگی در مسابقات رو باید تکرار کنم. "مسابقه همینه، یکی می بره و یکی می بازه ولی نه به ارزش برنده ها اضافه میشه و نه از ارزش بازنده کم میشه!" پستهاتون در خیلی موارد فوق العاده بودن و راضیم از این که فرصت دست داد که همچین پستهایی رو بخونم!

بله! می دونم الان دارید حرفای منو نمی خونید و یه راست رفتید سراغ نتایج، بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم!

این شما و این نتایج مرحله ی اول مسابقات دوئل:


لیست شرکت کنندگان:


لودو بگمن: 29 امتیاز --------------- ریموس لوپین: 27امتیاز

تد ریموس لوپین: 29 امتیاز--------------- آنتونین دالاهوف: 26/5امتیاز

مروپی گانت: 27 امتیاز--------------- جیمز سیریوس پاتر: 28امتیاز

هلگا هافلپاف:23/5 امتیاز--------------- فنریر گری بک: 25/5 امتیاز

آیلین پرنس: 28 امتیاز --------------- لارتن کرپسلی: 26/5 امتیاز


پروفسور فلیت ویک: 24/5 امتیاز--------------- وینسنت کراب: 28امتیاز

سالازار اسلیترین: 25 امتیاز --------------- گودریک گریفیندور: 22/5 امتیاز

بیدل آوازه خوان: 27 امتیاز --------------- تام ریدل: 24 امتیاز


همون طور که می بینید راه یافتگان به مرحله ی بعد به ترتیب امتیاز کسب کرده طبق لیست زیر هستن:

تدی ریموس لوپین

لودو بگمن

جیمزسیریوس پاتر

آیلین پرنس

وینسنت کراب

بیدل آوازه خوان

فنریر گری بک

سالازار اسلایترین


به بقیه هم خسته نباشید می گم، توضیحات در مورد مرحله ی بعد به زودی زده میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1392 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان برگردان



شب بود و هوا به شدت سرد .
ساعاتی بود که مهتاب با نور نقره ای فامش مهمان زمینیان شده بود و مانند چراغی در آن تاریکیِ سردِ زمستانی نورش را بر شهرها، روستاها ، کوهها ، دره ها و تپه ها گستره کرده بود .
حتی گورستان شهر نوتردام نیز از این بخشندگی بی دریغ ماه بی نصیب نبود .

در وسط گورستان ، مردی در کنار یک قبر خالی ایستاده بود . در نزدیکی مرد ، یک بیل و یک تابوت شیشه ای هم دیده میشد .
مرد کنار گودال ایستاده بود و به تابوت نگاه میکرد، به داخل تابوت ، به شخصی که در تابوت بود. به زیبایی که در تابوت آرمیده بود ، به شخصی که تا همین چند ساعت پیش بهار زندگی اش بود . به عشقش ، به زنش .

ناحودآگاه با انگشت شصتش شیئی را که در دست گرفته بود ،لمس کرد . گویی وجود آن شئ را از یاد برده بود . افکار متلاطمش باعث شده بود که فراموش کند چه درّ گرانبهایی در دست دارد .

شئ را در میان دو دستش گرفت و به شکل عجیب آن نگاه کرد . او به خوبی میدانست که آن شئ چیزی جزء زمان برگردان نیست . کافی بود به تعداد کافی پیچ آن را بچرخاند تا بتواند از بروز این اتفاق جلوگیری کند .

دستش را به سمت پیچ برد ، سعی میکرد افکارش را بر روی اتفاقات افتاده متمرکز کند تا بتواند بهترین کار را برای جلوگیری از این حادثه ی دلخراش انجام دهد؛ باید فکر میکرد که این قضیه از کجا شروع شده است .
پیچ را شروع به چرخاندن کرد .

سه

دو

یک



فلش بک

صدای بیل زدن های مکرر گوژپشت ، افکار مرد را به هم ریخت .
هنوز هضم این قضیه برایش ممکن نبود . باورش نمیشد که چگونه این مصیبت بر او وارد شده است.

گوژپشت آخرین بیلش را نیز زد و خاک را به بالای گودالی که می کند پرتاب کرد . بعد از این که مطمئن شد گودال از عمق کافی بهره می برد از آن بیرون آمد و به سمت کوزه ی آبی که در نزدیکی گودال و پای صلیب سنگ قبری بود رفت . کوزه را برداشت و در حالی که آرام آرام مشغول نوشیدن آب بود به ریخت و رخت عجیب مرد نگاه کرد.

فلش بک

- عجب شبِ سردِ مزخرفیه . یادم باشه فردا برم جنگل و یه کمی هیزم تهیه کنم ، وگرنه اگه فردا شب هم اینقدر سرد باشه، هیزم کم میارم .

گوژپشت به سمت اجاق فکستنی که در گوشه ی خانه اش بود رفت تا برای خودش قهوه ی گرمی بریزد .
او سالها بود که در اتاق پشتی کلیسای شهر نوتردام زندگی میکرد . شغل او گورکنی در قبرستان کلیسا بود . به خاطر دعوایی که صبح در کافه ی شهر شده بود سه مرد مرده بودند و او برای هر سه ی آنها امروز قبر کنده بود، از این رو بسیار خسته بود .
به سمت پنجره رفت و درحالی که جرعه ای از قهوه اش می نوشید به ماه کاملی نگریست که در آن شب زمستانی در آسمان عشوه گری میکرد .

تق تق تق تق

این صدای در خانه اش بود. نمی دانست که این موقع شب چه کسی است که مزاحم خلوت و استراحت شبانه اش شده، اما چون در کلیسا کسی نبود او مجبور بود که در را باز کند.

- خدا کنه که بچه های هادسون نباشن ، امشب اصلا حال و حوصله ی بچه های بی تربیت اون رو ندارم .

به سمت در رفت و داد زد :

- کیه؟

پاسخی از آن سوی در نیامد . با تردید دست به دستگیره ی در برد و کمی آن را به سوی پایین کشید . لای در را کمی باز کرد و از لای آن به ارحتی چهره ی یک مرد میانسال را تشخیص داد.
او مطمئن شده بود که بچه های مردم آزار هادسون نبودند ، از این رو در را کامل باز کرد .
همین که در را باز کرد با مردی عجیب رو به رو شد .

لباس های مرد کوچکترین شباهتی به لباسهای رایج آن دوره نداشت . مرد کلاهی نوک تیز بر سرش گذاشته بود ، چیزی به مانند شنل بر روی کتف هایش بود و چکمه هایی بلند اما غیر عادی پوشیده بود . از همه عجیب تر گردنبندی بود که در گردنش خودنمایی میکرد . یک گردنبند با نشان مار که دو سنگ سبز جای چشمان مار کاشته شده بود . آن گردنبند حس بدی را به گوژپشت القاء میکرد.

- میتونم کمکتون کنم ؟


بعد از چند دقیقه صحبت، مرد از گوژپشت خواسته بود که برایش قبری بکند. گوژپشت در ابتدا به دلیل خستگی و سرمای هوا ممانعت کرد اما وقتی مرد میزان دستمزد گوژپشت را به او گفت ، نظرش عوض شد .
به داخل خانه رفت. لباس گرمی پوشید ، کوزه ی آب و بیلش را برداشت و با مرد به سمت قبرستان رفت .

پایان فلش بک

گوژپشت بعد از نوشیدن آبش به سمت تابوت شیشه ای رفت که مرد با خودش آورده بود . در درون تابوت زنی با گیسوان سیاه و پوستی سفید آرمیده بود . قیافه ی او کوچکترین شباهتی به یک جسد نداشت ، انگار او زنده بود و درخواب ، یا حداقل سرخی گونه هایش این حس را در هر شخص ایجاد میکرد .
گوژپشت دست برد تا دستگیره ی شیشه ای تابوت را بگیرد و آن را کشان کشان به داخل گودال ببرد که با صدای مرد متوقف شد .

- صبر کن ، کار تو دیگه اینجا تمومه ، میتونی برگردی خونه ات و استراحت کنی .

- اما آقا ، هنوز که تابوت رو داخل...

- گفتم کارت تمومه .

سپس مرد از جیبش کیسه ی سکه ای در آورد و به سمت گوژپشت پرتاب کرد .
گوژپشت کیسه را گرفت و بعد از برداشتن کوزه اش از آنجا رفت .

بعد از آنکه مرد از رفتن گوژپشت مطمئن شد به سمت تابوت شیشه ای رفت . با دیدن دوباره ی تابوت چشمهایش خیس شدند . بغض مانند دستی قوی بر گلویش وحشیانه حمله کرد و آن را گرفت .
مرد در تابوت را باز کرد . به صورت زیبای زن خیره شد، با آن دیدگان خیسش به سختی میتوانست چهره ی زن را ببیند . دستش را به سمت زن دراز کرد ، او را کمی بلند کرد تا برای آخرین بار در آغوشش بگیرد. اما در این لحظه از میان یقه ی زن گردنبندی بیرون زد و از گردنش آویزان شد .

مرد با دست دیگرش که آزاد بود اشک های چشمش را پاک کرد تا بهتر بتواند ببیند .
آن گردنبند یک گردنبند معمولی نبود ، بلکه یک زمان برگردان بود .

مرد زن را آرام برجایش گذاشت ، زمان برگردان را از گردن زن باز کرد . سپس در تابوت را بست و چند قدم از تابوت فاصله گرفت .

پایان فلش بک

هوا به شدت سرد بود .
مهتاب با نور نقره ای فامش مانند چراغی در آن تاریکی سرد زمستانی نورش را بر شهرها، روستاها ، کوهها ، دره ها و تپه ها گستره کرده بود .
حتی گورستان شهر نوتردام نیز از این بخشدگی بی دریغ ماه بی نصیب نبود .

مرد کنار گودال ایستاده بود و به تابوت شیشه ای نگاه میکرد، به داخل تابوت ، به شخصی که در تابوت بود.
ناحودآگاه با انگشت شصتش زمان برگردان را که در دست گرفته بود لمس کرد . گویی وجودش را از یاد برده بود . افکار متلاطمش باعث شده بود که فراموش کند چه درّ گرانبهایی در دست دارد.
کافی بود به تعداد کافی پیچ آن را بچرخاند تا بتواند از بروز این اتفاق جلوگیری کند .

دستش را به سمت پیچ برد و شروع به چرخاندنش کرد .

سه

دو

یک



او اکنون در زمانی بود که میتوانست از بروز این اتفاق جلوگیری کند ، در زمانی درست ، زمانی برای نجات یک زندگی . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1392 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
► عشق ◄

صبح یک روز بهاری بود. در محوطه ی قلعه ای بزرگ و با عظمت، صدای بلبلان و گنجشک ها که از فراز آن پرواز می کردند، آواز موجودات دریایی درون دریاچه ی بزرگ و صدای کار های بی ناموسی دو تسترال که کلاً فضای عاشقانه و معنوی داستان را له کرده بود به گوش می رسید.

در گوشه ای از حیاط هاگوارتز دو نفر کنار یکدیگر روی یک نیمکت، در آغوش هم بودند و معلوم بود اگر اینجا خانواده ننشسته بود وضعشان از آن دو تسترال هم خراب تر می شد.
دختر جوان که موهای بلوندش پشتش ریخته بود، سرش را روی شانه ی مردی که ردای با شکوه سبز رنگی به تن داشت گذاشه بود و دست در دستانش، مشغول ترکاندن انواع و اقسام لاو بود.

هلگا خودش را از سالازار جدا کرد و کمی چرخید تا رو در روی او قرار بگیرد. سالازار کبیر هر دو دست او را در دستانش گرفت. هلگا چشمانش را به آن چشمان پر جذبه و پر از عشق دوخت و گفت:
- شالی من جقد دوشم دالی عجقم؟

بدین سان مشخص شد که بنیان گذار این زبان کسی جز هلگا هافلپاف فقید نبوده است که اکنون در میان جماعت نسوان طرفداران بسیار زیادی دارد و حتی دیده شده عده ای از مردان هم به این گرایش از زبان علاقه نشان داده اند.

سالازار نگاه با وقار و عشقش را نثار هلگا کرد و گفت:
- کمی به آسمان نگاه کن، ستارگان را ببین... اینقدر زیادند که نمی توان آن ها را شمرد. اندازه ی تمام این ستاره ها دوستت دارم.

هلگا که ذوق مرگ شده بود در حالی که می گفت:« وااااای عجیجم. منم خیلی دوشت دالم.» نگاهی به آسمان و خوردشیدی که با ملایمت می تابید انداخت.
چند لحظه که گذشت سالازار متوجه شد که سوتی بس عظیم الجثه از خود در کرده و سریعاً به دنبال راه فرار می گشت که هلگا گفت:
- باز تو نشستی حرف عاشقانه حفظ کردی؟

سالازار که بدجور به تته پته افتاد گفت:
-اهم... نه، چیز است! آخر بانوی من، شما که می دانید. این چاکر حرف های عاشقانه ای نیاموخته است. بنده تمام عمر خویش را با مار و باسیلیک و عده از دانش آموزانی که مار خوردند، باسیلیک شده اند سر و کار داشته ام.

- باشه بابا. خاک تو سر من! ملت دوست پسر دارن منم دوست پسر دارم. نمی دونی دوست پسر اون دختر ایکبیری روونا چه لاوی براش می ترکوند. ای خدا منو بکش راحت کن.

سالازار که بسی مضطرب و ناراحت شده بود شانه های هلگا را در آغوش گرفت و گفت:
- بانوی من گریه نکنید. دویست و پنجاه گالیون داده ام برایتان ریمل خریده ام. همش پاک می شود.

- خفه شو مرتیکه گدا. مرده شور اون حرف زدن کتابی ـت رو ببرن که آدم حالش به هم می خوره.

- بانوی من عفت کلام خویش را حفظ نمایید. ما اکنون در سال هزار و سیصد و پیچ و مهره به سر می بریم و این گونه سخن گفتن اقتضای این زمان است. از شما نیز خواهشمندیم شأن کلام را حفظ نموده و داستان این بنده ی خدا را به گند نکشانید.

در همین لحظه بود که از پشت خود صدای صاف کردن گلوی مردی را شنیدند.
- اهم اهم!

سالازار در دل «یا ساپورتِ زن مرلین» ـی گفت و با ترس و لرز برگشت تا ببیند چه کسی انتظارش را می کشد که با چند استخوان متصل به هم مواجه شد.

- روزیه هستم، گشت آرشاد محوطه ی هاگوارتز. خانم با شما چه نسبتی دارند؟

هلگا که دید اوضاع به شدت پسه گفت:
- جناب آرشاد به خدا این مرتیکه داشت از من خواستگاری می کرد. ما اصلاً از اون خونواده هاش نیستیم ولی خب این گولم زد دیگه. نمی دونستم می خواد منو بیاره اینجا.

- چرا یاوه می گویی ای هلگا؟ آن همه اس ام اس جادویی عاشقانه چه بود که هر شب به وسیله ی کفتر کاکل به سر وای وای خویش برای ما می فرستادی؟

ایوان که حوصله اش سر رفته بود گفت:
- بس است دیگر، صحبت کافی ـست. بانو شما آدرس پدر خویش را به ما بدهید تا برای وی پاترونوسی فرستاده و به اینجا فرا بخوانیمش تا همه چیز مشخص شود.

دقایقی التماس و درخواست و حتی پیشنهاد های بی شرمانه ای که سالازار به مأمور قانون داد گذشت و ناگهان سر و کله ی پدر سبیل کلفت هلگا هافلپاف پیدا شد.

به محض این که چشم جناب اصغر هافلپاف به سالازار افتاد عربده ای زد و گفت:
- مرتیکه مگه خودت ناموس نداری افتادی دنبال دختر معصوم من؟!

با این عربده سالازار 2 سکته ی ناقص زد و بر زمین افتاد. داور سوت را به صدا در آورد و بازی را متوقف کرد. تیم پزشکی بر بالین سالازار حاضر شدند و با چند تا شوک الکتریکی جادویی و نفس مصنوعی غیر جادویی او را به آغوش خانواده برگرداندند.

داور دوباره سوت را به صدا در آورد و اصغر هافلپاف بدون رعایت fair play مثل کرگدن دنبال سالازار افتاد.

در حالی که اصغر و سالازار در حال تعقیب و گریزی به سبک هشدار برای کبری 11 بودند و هر لحظه امکان چپ کردن سالازار می رفت هلگا مشغول اشک ریختن بود.

ناگهان از پشت یکی از بوته ها مردی خوش سیما با مو های بلند و لباس قرمز و طلایی بیرون آمد. کیسه ای پر از گالیون در دستان ایوان گذاشت و به هلگا گفت:
- خانوم چرا گریه می کنین؟ می تونم کمکتون کنم؟

هلگا نگاهی به شمشیر دستساز جن، لباس گران قیمت و عینک ریبن اصل گودریک کرد و با ذوف گفت:
- مگه میشه آقایی به کمالات شما نتونه به من کمک کنه؟

گودریک با حرکتی خفن عینکش را با یک دست برداشت و با تکان دادن سرش موهایش را پریشان کرد و گفت:
- جیگرتو خام خام بخورم من خانومی.

هلگا که دیگر از شدت ذوق در حال انفجار بود گفت:
- واااای شما چقدر رمانتیکین.

در نتیجه هلگا و گودریک دست در دست هم از محل دور شدند و سالازار کتک پر و پیمونی از اصغر هافلپاف خورد که باعث ایجاد بغض و کینه نسبت به گودریک شد. که این بغض منجر به ساختن حفره اسرار به دست سالازار و ترک هاگوارتز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1392 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین روز زندگی



وینسنت هرگز کارمند وظیفه شناسی نبود.ولی آن روز برای شانه خالی کردن از مسئولیتش دلیل خوبی داشت.حداقل به نظر خودش خوب!

صدای انفجار نسبتا بلندی از پاکت نامه ای که روی هوا شناور بود به گوشش رسید و پس از آن فریاد آشنای رئیسش!
-تو واقعا چی فکر کردی؟هر وقت دلت بخواد میای و وقتی حوصله نداشته باشی به خودت مرخصی میدی؟همین چند روز پیش نبود که به بهانه ی مرگ مادرت سه روز سرکار نیومدی؟غیبت های تو دیگه خارج از حد تحمل منه وینست...همین الان پا میشی میای سرکار.اوه راستی.دیروز مادرت رو دیدم.به نظرم اصلا شبیه مرده ها نبود.

سخنرانی خشونت آمیز رئیس با صدای انفجار دیگری پایان یافت.وینسنت آهی کشید و در انتظار نامه ی بعدی روی صندلی زوار در رفته اش نشست.صدای ناله چوب های فرسوده ی صندلی او را وادار کرد که با حالتی عصبی از روی صندلی بلند شده, شروع به قدم زدن در طول اتاق کند.


فلش بک

پیرزن فالگیر به محض دیدن فنجان قهوه با حالتی وحشت زده به چشمان وینست خیره شد.
-مواظب خودت باش جوون.فردا مواظب خودت باش.گرچه...
-گرچه چی؟
-نمیتونم بگم.نمیخوام بترسونمت.
-تو همین الانم به اندازه ی کافی منو ترسوندی.پس ادامه بده.باید مواظب چی باشم؟
-اینجا یه پروانه میبینم.
-پروانه که ...چیز خوبیه...نیست؟
-خوبه..ولی نه تو فنجون قهوه!پروانه نشانه عمر کوتاهه...خیلی کوتاه...به اندازه...یک روز!

وینسنت خنده ی بلندی سر دادوچند نات بطرف پیرزن پرتاب کرد.
-خیلی ممنون.به اندازه کافی سرگرم شدم.حالا میتونی بری.من هیچوقت به پیشگوها و فالگیرا اعتماد نداشتم.

پیرزن توجهی به سکه ها نکرد.با افسوس به وینسنت خیره شد.
-تو خیلی جوونی...ولی من وظیفه دارم بهت اخطار بدم.کارای ناتمومت رو تموم کن.فرصتت کوتاهه.

وینسنت با لبخند از سر میز بلند شد.چند سکه ی دیگر روی میز گذاشت و از کافه خارج شد و قدم زنان بطرف مرکز دهکده رفت.با هر قدم, بی اختیار لبخند تمسخر آمیزش کمرنگ تر میشد.
-اون فقط یه فالگیر دوره گرده.حتی پیشگوهای واقعی مثل تریلانیا فقط گهگاهی میتونستن درست پیشگویی کنن.مگه یادت نیست؟سر کلاس چه چرندیاتی به هم میبافت؟پروفسور دامبلدورم همینو میگفت.پیشگویی کار سختیه.

با خودش حرف میزد. و این اصلا نشانه خوبی نبود.به خوبی میدانست که چقدر از مرگ وحشت دارد.با انعکاس ناگهانی نوری درخشان و به دنبال آن, صدای مهیب رعد و برق, از شدت وحشت فریادی کشید.عرق سردی بر چهره اش نشسته بود.
-نکنه واقعا...فقط یک روز فرصت داشته باشم؟

چشمانش را بست و آپارات کرد...

وقتی چشمانش را باز کرد کنار کلبه ای چوبی ظاهر شده بود.با قدم هایی سریع وارد اتاقک کوچکش شد.بهتر بود خودش را به جای امنی میرساند.وامن ترین مکان برای او اتاق محقرش بود.

پایان فلش بک


نگاهی به اطراف انداخت.اتاقک کوچکش خالی تر از آن بود که تهدیدی برای او ایجاد کند.یک کمد و میز کار چوبی و صندلی فرسوده ای در گوشه اتاق قرار داشت.یک میز فلزی بزرگتر وسط اتاق بود که معمولا غذایش را روی آن میخورد.پاتیلی زنگ زده و یک تختخواب فنری که از خانه پدریش به آنجا آورده بود.
روی دیوار چند عکس قدیمی خانوادگی دیده میشد.ولی آن شب حتی عکس ها هم حوصله لبخند زدن نداشتند.
و شومینه!
شومینه را کاملا خاموش کرد.با دستپاچگی قفسه مخصوص معجون های شفابخشش را کنترل کرد.داخل کمد و زیر تخت و حتی لابلای لباس هایش را گشت.خودش هم نمیدانشت دنبال چه چیزی میگردد.در واقع دنبال هر چیزی میگشت که ممکن بود تهدیدی برایش به شمار برود.

چشمش به بسته کوچکی که صبح همان روز روی میز گذاشته بود افتاد.بسته را روز قبل به سازمان مرسولات جادویی آورده بودند.جادوگر ناشناس بسته را روی میز او گذاشته بود.وینسنت ضمن امضای فرم مخصوص، به جادوگر گفته بود که بسته اش کمی با تاخیر به مقصد خواهد رسید.
-متاسفم آقا.بسته های غیر جغدی امروز رو توسط مامورامون ارسال کردیم.این یکی باید بمونه برای سه روز دیگه.چون حدود نیم ساعت دیگه ساعت کاریمون تموم میشه.فردا و پس فردا هم که تعطیله.
جادوگر ناشناس با خشونت کیسه ای روی پیشخوان گذاشت.از صدای ایجاد شده مشخص بود که داخل کیسه پر از سکه است.ناشناس کمی بطرف وینسنت خم شد.
-شرایط من فرق میکنه آقا.نمیتونم سه روز صبر کنم.این بسته فردا باید به جکسون پیر برسه.توی این کیسه به اندازه حقوق سه ماهت گالیون هست.اینو بگیر و بسته منو فردا هر طور شده قبل از ظهر به جکسون برسون.

وینسنت به فکر فرو رفت.حقوقش کفاف مخارج زندگیش را نمیداد.با این پول میتوانست حداقل برای مدتی راحتتر زندگی کند.چه اشکالی داشت؟

پس قبول کرد!

جکسون پیر را میشناخت.هیزم شکن پیری که در مسافتی نسبتا دور از دهکده هاگزمید زندگی میکرد.نه همسر و نه بچه.خودش بود وچوب های مختلفی که برای ساختن دسته جارو استفاده میشد.وینسنت با لحنی قانع کننده زمزمه کرد:
-جکسون میتونه یه روز دیگه منتظر بمونه.وضعیت من اضطراریه.فردا بسته رو بهش میرسونم.نباید چیز مهمی باشه.هر چیه از زندگی من که مهمتر نیست.

وینسنت سرگرم خواندن کتاب شد.سعی کرد روی کلمات متمرکز شود.ولی وقتی بعد از یک ساعت متوجه شد که چیزی از پنجاه صفحه ای که خوانده به خاطر ندارد کتاب را کنار گذاشت.
-توی بسته چی میتونه باشه؟نکنه جکسون مریضه و این بسته حاوی دارو یا معجونی برای بیماریش باشه.شاید برای همین بود که جادوگره اصرار میکرد حتما امروز برسونم بهش.نکنه به خاطر من بمیره!
ناخوداگاه جکسون را در بستر مرگ تصور کرد.درحالیکه دستهای پیر و نحیفش را بطرف او دراز کرده.
-وینست...کمکم کن!نمیخوام بمیرم...

به سرعت پلک زد و سعی کرد افکار ناخوشایند را از ذهنش دور کند.اتاق کاملا سرد شده بود.ولی جرات نمیکرد شومینه را روشن کند.
-روشنش نمیکنم.اگه آتیش سوزی بشه چی؟

دیگر قادر نبود جلوی افکارش را بگیرد.خود را در حالی تصور کرد که در میان شعله های آتش گرفتار شده.درآتش سوزی ذهنی اش، به سختی راهش را از میان دود و اتش پیدا کرد و بطرف در رفت.ولی در اتاقک باز نمیشد.چوب دستیش را دید که در گوشه ای با صدای ترق و تروق به آرامی شعله ور شده بود.دستانش در تماس با شعله ها میسوختند و میسوختند...
این بار سرش را بشدت تکان داد و سعی کرد به خودش مسلط باشد.
-آروم باش.فقط یه شبه.میتونم سرما رو تحمل کنم.هیچ آتش سوزی ای اتفاق نمیفته.کاش میشد از خونه بزنم بیرون.

کم کم داشت احساس خفگی میکرد.دیوارهای اتاق به نظرش کوتاه تر و نزدیکتر می آمدند.ولی نه...نمیتوانست از خانه خارج شود.
-اون بیرون هر اتفاقی ممکنه بیفته.ممکنه اشتباهی بیفتم توی یه چاله.کسی صدامو نشنوه و اونقدر اون تو بمونم تا از شدت گرسنگی یا تشنگی بمیرم.ممکنه حشره ای نیشم بزنه و قبل از رسیدن به شفابخش, بمیرم.اصلا ممکنه همون رعد و برق این بار وسط فرق سر من فرود بیاد.همینجا بهتره.همینجا میمونم.

برای چندمین بار گوشه و کنار اتاقکش را بررسی کرد.
-خب...تخت که خطری نداره.فوقش ممکنه پایه هاش بشکنه.که اتفاق مهمی نیست.سقف چی؟سقف اتاقم زیاد محکم نیست.قصد داشتم دو سه ماه دیگه که هوا گرم تر شد تعمیرش کنم.کاش پشت گوش ننداخته بودم.نکنه بارون امشب ضعیفترش کنه؟
از پنجره کوچک و خاک گرفته اش به بیرون نگاه کرد.باران همچنان میبارید.سقف را بررسی کرد.
-همه جاش ترک داره.زیر این سقف جام اصلا امن نیست.
میز فلزی وسط اتاق را کشان کشان به گوشه ای برد و به آرامی زیر آن خزید.
-اینجوری بهتره.زیر همین میشینم.شبم همینجا میخوابم.احتیاط همیشه لازمه.

برایش اهمیتی نداشت که در آن اتاق خاک گرفته، زیر میز فلزی چقدر مضحک به نظر میرسد.

نگاهی به چهره رنگ پریده اش در انعکاس زیر میز فلزی انداخت.
-چقدر رنگم پریده...شبیه جسد شدم.اصلا نکنه مرده باشم؟!نکنه مردم و هنوز نمیدونم؟اون جاروسواری که از کنارم رد شد.سرعتش خیلی زیاد بود.نکنه بهم برخود کرده باشه و من بی خیال جسممو همونجا جا گذاشته باشم؟
صدای قار و قور شکمش او را متوجه کرد که این اتفاق نیفتاده و او جسمش را هم همراه خودش آورده.با دریافتن این حقیقت که هنوز زنده است، نفس راحتی کشید.
گرسنه اش شده بود.نگاهی به پاتیل کنار شومینه انداخت.کمی از سوپی که آماندا برایش آورده بود باقی مانده بود.ولی...
-ظهر از همین خوردم.اتفاقی نیفتاد.ولی الان شاید خطرناک باشه.شاید مواد داخلش فاسد شده باشه.بهتره از خیرش بگذرم.با گرسنگی هم میتونم بجنگم.همش یه روزه.

کم کم چشمانش گرم شد و به خوابی نه چندان عمیق فرو رفت...

با صدایی شبیه وز وز از خواب بیدار شد.به محض اینکه موقعیتش را به خاطر آورد از جا پرید و به دنبال این حرکت ناگهانی، سرش به شدت با میزی که زیر آن خوابیده بود برخورد کرد.دردی عمیق در سرش پیچید.حتی قادر نبود چشمانش را باز کند.با شنیدن صدای وز وز، از ترس حضور حشره ای سمی از جا پریده بود.ولی ضربه ی سخاوتمندانه ی میز نصیبش شده بود.به محض آرام شدن درد، به دنبال منبع صدا گشت.آتشی در اتاق روشن نبود.هیچ حشره ای در اطراف دیده نمیشد.خبری از نامه های عربده کش رئیسش هم نبود...نگاهش دور اتاق گشت و گشت و بالاخره روی میز کارش ثابت ماند.
بسته!
صدا از داخل بسته بود.
-یعنی چی؟نکنه موجود زنده ای توشه؟

وینسنت با احتیاط از زیر میز خارج شد و بطرف بسته رفت.
-اگه موجود زنده باشه از دیروز تا حالا باید این تو خفه شده باشه.اگه جانور با ارزشی باشه چی؟مسئولیتش با منه.
مغزش فورا به او یادآوری کرد که بسته را بصورت غیر قانونی قبول کرده و مسئولیتی در قبال آن ندارد.
-خوب شد ثبتش نکردم.وگرنه علاوه بر اینکه سکه ها رو از دست میدادم جریمه هم میشدم.حتی شاید کارمم از دست میدادم.

صدای وز وز بلند تر شد.وینسنت با حالتی بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بود.نمیدانست باید چه کاری انجام بدهد.جرات باز کردن بسته را نداشت.
-بالاخره که چی؟تا فردا که نمیتونم این صدا رو تحمل کنم.جکسون قرار بود اینو باز کنه.حالا من بازش میکنم.شاید بشه ساکتش کرد.فقط باید احتیاط کنم.دستکش های پوست اژدهامو کجا گذاشته بودم؟

ولی بسته آنقدرها صبور نبود...

ابتدا صدای خش خش ضعیفی به گوشش رسید. تنها چیزی که بعد از شنیدن صدا مشاهده کرد, پودر طلایی رنگی بود که از همه ی روزنه های بسته، به اطراف پاشیده شد و اشعه ی درخشانی که از پودر مرموز ساطع میشد. اشعه ابتدا در نقطه ای متمرکز و سپس یکراست بطرف او شلیک شد.
وینسنت قادر به انجام هیچ حرکتی نبود.در لحظه برخورد طلسم همچنان به دستکش های پوست اژدهایش فکر میکرد.ولی در آخرین لحظات قبل از اینکه روی زمین سقوط کند به جکسون پیر هم فکر کرد.
برایش اهمیتی نداشت که چه کسی و به چه دلیل ممکن است قصد کشتن یک هیزم شکن پیر را داشته باشد.ولی آرزو کرد که کاش بسته را قبل از ظهر به صاحبش رسانده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1392 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- بهتره بری فیلیوس. دیگه هم بحث نکن؛ این هنوزم یک پیشنهاده اما ...

مکثی کرد. نگاهش را از من دزدید و ادامه داد. شرم را در صدایش حس می کردم :
- اما ... اما کاری نکن تبدیل به یک دستور بشه !

سرم را پایین انداختم و تنها زیر لب گفتم :
- باشه، مینروا. به امید دیدار !

دیگر جای بحثی نبود؛ هاگوارتز دیگر برای یکی از بهترین استادانش جایی نداشت !

***

دفترچه خاطرات ویلیام کسپر
21 سپتامبر


هنوز خیلی از شروع سال تحصیلی نگذشته اما خستگی عجیبی رو در پرفسور فلیت ویک حس می کنم؛ یعنی همه بچه ها همین نظرو دارن؛ نمی خوام این رو بنویسم ولی شاید پرفسور بهتر باشه کارش رو کمتر کنه ... !

همین دیروز وقتی رفتم کتابخانه نمونه واضح ضعف پرفسور فلیت ویک رو دیدم؛ توی کتابخانه کسی جز من و چند تا از اون راونکلایی ها و البته مثل همیشه پرفسور فلیت ویک، نبود.

سر هم 10 نفر هم نمی شدیم. پرفسور در قسمتی که منم نشسته بودم، پشت کوهی از کتاب قایم شده بود. چند لحظه که گذشت، صندلی چوبی زیر پاش رو کمی بزرگ تر کرد و از اون بالا رفت.

دنبال کتابی می گشت. قدش کاملا به قفسه مورد نظرش نمی رسید و دستش حسابی می لرزید؛ کورمال کورمالی قفسه ها رو دستمالی می کرد تا شاید کتابش رو پیدا کنه. یک لحظه دستش متوقف شد. ب نظر می رسید کتابش رو پیدا کرده. کتاب قطوری بود؛ خیلی کتابخونه می اومدم ولی کتابی با اون قد و قواره رو هیچ وقت ندیده بودم.

چشمت روز بد نبینه؛ کتاب رو کشید از قفسه اما به جای اینکه روی دستش پایین بیاد، روی سرش پایین اومد و اونم تحمل و انتظار همچین نیرویی رو نداشت و شپلق !

خودش و صندلی و کتاب قطور، پرت شدن روی زمین. خیلی ها خندیدن اما سریع جلوی خودشون رو گرفتن؛ اما من نخندیدم، ولی با این حال پرفسور فلیت ویک دیگه توان قبل رو نداره !


***
دفترچه خاطرات ماکسی جونز
21 سپتامبر


امروز صبح با فلیت ویک کلاس داشتیم؛ کلاسمون با گروه اسلیترین مشترک بود. باز هم اون خون اصیل های بوگندو ! اوایل کلاس خیلی خوب گذشت اما از وسطای کلاس بود که پرفسور فلیت ویک دیگه تحمل ادا کردن اون ورد رو نداشت.

وردِ قدیمی و سنگینی بود و انرژی زیادی می گرفت؛ اون هیچ وقت انجام ورد های سنگین رو ما به نمی سپرد، امروز هم همین طور بود. رفت روی میزش و یکی یکی کتاب ها رو بالا رفت تا ما دید خوبی داشته باشیم. بعد هم توضیحاتی در رابطه با ورد و تاریخچه اش داد اما وقتی زیر لب ورد رو زمزمه می کرد، تاب نیاورد و در حالی که عرق می ریخت، چوبدستی اش به سمت کله اون اسکور ِ احمق پرت شد.


***
فلش بک



گربه نیلگون ِ مینروا به آرامی از در اتاقم وارد شد. در حال کار بر روی پروژه رمزگشایی ورد های رمز دار بودم که گرمایش را حس کردم و پیامش را شنیدم :

- فیلیوس، متاسفام که مزاحمت می شم؛ کاری هست که باید به دفترم بیای. پشمالوی خال خالی

از کار دست کشیدم و از روی صندلی ام پایین پریدم. از اتاقم بیرون رفتم و در حالی که در دلم به رمز های عجیب و گربه ای مینروا می خندیدم، مسیر دفترم تا اتاق مدیر مدرسه را طی کردم.

در راه همه بچه ها با احترام و نگاه خاصی از کنارم می گذشتند؛ معنای نگاهشان را نفهمیدم اما حدس های زدم؛ حدس های که خوشایند نبودند.


***

تق تق تق
دستم سه بار و با نظمی خاص روی در بالا و پایین رفت. پاسخ، کمی بعد شنیده شد :
- بیا تو فیلیوس

وارد شدم. مینروا بر خلاف آلبوس کاملا اتاق منظمی داشت؛ دیگر از آن خرت و پرت های آلبوس که همه جا را پر کرده بودند خبری نبود؛ با اینکه اتاق آلبوس اوج بی نظمی بود اما اکنون بی نظمی خاصی را می دیدم.

اتاق همان ظاهر همیشگی اش را داشت؛ وسایل و اختراعات جادوییِ آلبوس، به رنگ های قهوه ای و نقره ای، یا خاکستری در قفسه های بالایی کتابخانه مینروا، با ریتمی خاص و از بزرگ به کوچک، چیده شده بودند. کتاب هایی قطور و بسیار آشنا با جلد هایی چرمین و گاه چوبی، در قفسه های قدیمی کتابخانه ِ مدیر جدید، چهره اتاق را به کتابخانه شبیه کرده بود. به همین دلیل مینروا را با همان رفتار قدیمی آلبوس یعنی نداشتن حضور مداوم در کتابخانه می بینم.

چند قدم بر می دارم. کتاب خانه و کمدش در پشتم قرار گرفت و حال مینروا پشت به ده ها تابلوی غرغرو به صندلی اش تکیه داده است. باز هم بر خلاف آلبوس، مینروا میزش را با نظم چیده بود؛ کتاب ها جلویش بودند و اکثرا بسته و روی هم قرار گرفته بودند. کاغذ های پوستی لوله شده در کنار میز بودند و خبری هم از دستگاه های نیمه کاره ی آلبوس نبود.

مینروا، هنگامی که مطمئن شد همه اتاق را از نظر گذراندم، با سرفه ای، دلیل فراخواندنم را اعلام کرد.
- اهم ... اهم ... فیلیوس موضوع مهمی هست که باید باهات درمیون بذارم.

توجهم را به مدیر هاگوارتز معطوف کردم و با دقت به او خیره شدم؛ اما او از نگاه کردن به من سر باز می زد :
- خب می دونی ... همه روزی باید از کار، علاقه و دل مشغولی ها و خستگی هاشون دست بکشن تا در آرامش زندگیشون رو ادامه بدن ...

لحنش عجیب بود؛ مینروا، سخت و محکم حرف می زد؛ اما این بار متفاوت بود. او به آرامی و ناراحتی سخن می گفت :
- خب ... همه ما توی این ده ها زحمت تو رو برای هاگوارتز دیدیم؛ دانش آموزان زیادی رو به درجات بالا رسوندی و این قابل تقدیره اما روزی همه ما باید ...

دیگر ادامه نداد. چند ثانیه کوتاه در سکوت گذشت؛ انگار دنبال کلمات می گشت. بالاخره آن سکوت سنگین شکسته شد :
- فیلیوس ازت می خوام کمی استراحت کنی؛ چند ترم ... !

چی ؟ باورم نمی شد. از مقدمه چینی اش برمی آمد که می خواهد درباره همچین موضوعی صحبت کند اما هیچ گاه به آن فکر هم نمی توانستم بکنم؛ می خواستند مرا از هاگوارتز اخراج کنند ... !

به آرامی دستی بر موهای کم پشتم بردم. خستگی و فشار روحی آن کلمات بی تابم می کرد. چند قدم برداشتم و روی صندلی کوچکی نشستم. غرق در افکار خودم بودم که ناگهان فریاد زدم :
- چی گفتی مینروا ؟ تو می خوای من رو اخراج کنی ؟

مینروا هم حال خوشی نداشت. من و او دوستان خوبی بودیم و حالا در مقام یک مدیر باید به وظایفش عمل می کرد. صدایش دوباره لحن گذشته را بازیافت :

- خب می دونی بچه ها خستگی تو رو به وضوح مشاهده می کنن و اون قضایای کتابخانه و مشکلات کلاس هات باعث شد که ازت بخوام کمی استراحت کنی. دیگه پیر شدی فیلیوس؛ منم پیر شدم ولی من تدریس نمی کنم؛ تو هم بذار تا وظیفه خطیر تدریس این دانش آموزان رو به یک جوان تر بسپاریم.

گفته های منطقی اش چون پتکی بر سرم خراب شدند.

خیلی با او بحث کردم ولی خودم نیز در ته مغزم اگر هنوز مغزی باشد می دانستم حق با مینروا است، پس دیگر با او بحثی نکردم و در برابر آخرین گفته اش، تسلیم شدم.

بعد از بیرون آمدن از دفتر مدیر، به اتاقم رفتم و خرت و پرت های مهم ام را جمع کردم. اکنون دیگر موقع رفتن بود.

و این روز آخر بود؛ روزی که با مرگ متفاوت بود اما غمی یکسان داشت؛ روزی که حقیقا مرا کشت و من به جسمی بی روح تبدیل شدم.

دیگر هیچ گاه بارو های دل انگیز هاگوارتز را ندیدم ! و این کار استاد بزرگ ورد ها و افسون ها بود ...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1392 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
عشق...!


- فنریر کجایی گرگ بد قواره؟ یالا بیا بیرون ببینم. نکنه رفتی زیر مبل خوابیدی؟ نه... اونایی که زیر مبل میخوابیدن گربه بودن، این یکی گرگه. آهاااااااااای کدوم گوری هستی پس؟!

- آئئئوووو...!

لودو مسیر زوزه ملایم رو دنبال میکنه تا میرسه پشت در یکی از اتاق های خالی از سکنه خانه ریدل. گوشش رو به در میچسبونه ولی غیر از صدای زوزه که هر چند دقیقه یه بار خیلی ملایم و همراه با ناز و ادا کشیده میشه صدای دیگه ای نمیاد.

برای همین در رو باز میکنه و داخل اتاق میشه. با وارد شدن لودو فنریر از جاش میپره و چیزی که دستش بودو پشتش قایم میکنه.

- هی هی هی! بینگو! من دیدم یه چیزی رو قایم کردی، خودت با زبون خوش نشونش بده ببینم چی بود؟

فنریر خرناس کشان میگه:
- برو بیرون وگرنه میام زبون خوش رو نشونت میدم. واسه چی در نزده اومدی تو اتاق؟ شاید اینجا سر بریده داشتم!

لودو خمیازه ای میکشه و میگه:
- مثال از این کسل کننده تر نداشتی؟ همین الان تو اتاق بغلی ده تا سر بریده محفلی انبار کردیم برای نجینی که هفته ای یه دونه بخوره! اینا رو بیخیال چی پشتت قایم کردی؟

- حرف حساب حالیت نمیشه؟ میگم چیکار داری؟

در همین لحظه ساختمون به لرزه در میاد و چراغ الکلی روی گنجه پرت میشه روی زمین و به خاکشیر یخمال تبدیل میشه. لودو به لرزش دیوارها اشاره میکنه:
- واسه خاطر این. ارباب چندتا غول غارنشین رو احضار کرده تا ازشون توی ماموریت هفته دیگه استفاده کنه. مشکل اینجاس که الان توی خونه کسی زبون این زبون نفهم ها رو حالیش نیست. در واقع یکی هست...و اون هم تویی! ارباب گفتن سریع بیام گوشت رو بگیرم بکشونمت پیششون تا ببینی چرا دارن به طور متناوب اول با گرز میزنن تو سر همدیگه بعد خودشون رو میکوبن به دیوار, بعد هر دو حرکتو با هم انجام میدن.

نگاه مظلومانه فنریر که اصلا بهش نمیومد, توجه لودو رو جلب میکنه. این بار بدون اینکه وقتشو با سوال کردن از اون هدر بده مستقیم به سمتش میشه و چیزی که که پشتش مخفی کرده بود از لای پنجولش میکشه بیرون.

- یا سالازار کبیر...شوخیت گرفته؟ از هیکلت خجالت بکش خرس گنده. این دسته گل صورتی بدریخت دیگه چیه؟ نه باورم نمیشه،اینایی که بهش زدی روبان قلبیه؟!

فنریر دسته گل صورتی رو پس میگیره:
- چیه؟ به قیافه ام نمیاد؟ فکر کردی چون هفته ای سه تا محفلی میخورم و هفت هشت نفر رو گاز میگیرم نمیتونم عاشق بشم؟اشکالی داره؟

لودو که چشماش از کاسه زده بیرون با تعجب میگه:
- نه اشکالی که نداره، من فقط تو کف اعتماد به نفستم! هیکلت که قد خرسه، پشمالو هم هستی، دندون هاتم که درازه، پوزه ات هم که همیشه خونیه.صدای عادیتم که زوزه اس. چطوری میخوای به طرف ابراز علاقه کنی؟زوزه کشون؟ اصلا طرف کی هست؟

فنریر موهای بلند روی دستشو کنار میزنه و از لابلای اونا به ساعتش نگاه میکنه و بعد سریع از جا میپره و دسته گل رو میزنه زیر بغلش. میخواد از در اتاق بره بیرون که لودو جلوش رو میگیره:
- کجا داری میری؟ جواب سوال ها من پیشکش، حالیت نشد گفتم لرد احضارت کرده؟ اگه نری پوست جفتمون کنده است.حالا پوست تو که وضعیتش اینه.زیاد مهم نیست.ولی حیف پوست زیبا و لطیف من...

- نترس من فکر همه چی رو کردم. خیلی وقته دارم روی ظاهر شدن تمرین میکنم. سریع میرم خواستگاری میکنم و برمیگردم!

بعد از گفتن این جمله, با عجله از اتاق میزنه بیرون. لودو هم که میدونست فعلا کاری از دستش بر نمیاد برمیگرده پیش لرد. لرد نگاهی به سرتاپای لودو میندازه.
-لودو؟این چه وضعیه؟
-کدوم وضع ارباب؟
لرد به دستای لودو اشاره میکنه و میگه:
-منظورم دستاته.چرا دراز تر از پاهات هستن؟باز تو نتونستی دستورات ارباب رو به موقع اجرا کنی؟ فنریر کجاس؟ مطمئنم بهت یاداوری کردم بدون اون گرگ بدبو برنگردی...من الان بوی بدی حس نمیکنم.یعنی میکنم.ولی زیاد بد نیست.نه اونقدر که نشانه حضور فنریر باشه....صبر کن ببینم...چی؟... نیومد؟ رفت خواستگاری؟ خیلی جالبه. باشه باشه! فعلا تو رو شکنجه میکنم تا وقتی فنریر برگرده حسابشو بذارم کف دستش.

لودو که دیگه فکر اینجاشو نکرده بود که درحالیکه هنوز هیچ حرفی نزده, لرد همه اینها رو از ذهنش بیرون بکشه میگه:
- ولی ارباب من بهش گفتم...به جان نجینی عزیزتون که میخوام دنیاش نباشه من بهش گفتم! تقصیر من چیه این وسط.گرگینه اس!به هر حال اینم تا حدودی زبون نفهمه.

لرد با لبخند شومی که روی صورتش داره با دست اشاره میکنه و بلاتریکس خودش رو به اونها میرسونه.لرد دوباره دستشو تکون میده, شاید مورد مناسبتری خودشو به اونا برسونه.ولی اتفاقی نمیفته.
- میخوام لودو رو شکنجه کنم ولی نه با کروشیو. فعلا نصبش کن رو دیوار تا فنریر برگرده و دسته جمعی به حسابشون برسم.

لودو با تعجب پیش خودش فکر میکنه که این دیگه چه مدل شکنجه ایه و خوشحال میشه که احتمالا درد زیادی نداره، اما لرد همه آرزوهاشو به نقش بر آب میکنه .چون با لبخند میگه:
- زیاد خوشحال نشو لودو. تو رو نصب میکنیم رو دیواری که اون غول غارنشینها خودشون رو میکوبن بهش.در واقع قراره بین دیوار و غول ها کمی...لاغر بشی!


چند صد کیلومتر اون طرف تر، رستوران مخروبه ای در هاگزمید:


فنریر که خودشو جلوی رستوران ظاهر کرده دسته گل رو مثل شمشیر میگیره جلوش و وارد رستوران میشه. فضای رستوران پر از دوده و صدای قاشق و چنگال ها از سر همه میزها به گوش میرسه. با ورود فنریر برای چند لحظه همه ساکت میشن ولی بعد دوباره به حرف زدن و غذا خوردن ادامه میدن.

پیشخدمتی که پیشبند چرکی پوشیده و جای چندین زخم روی صورتش دیده میشه و موهاش هم دسته دسته کنده شده ظرف های باقی مونده روی یکی از میزها رو برمیداره و با نگاه چپ چپی که به فنریر میندازه به طرف ظرفشویی میره.
فنریر که چشم هاشم به شکل قلب در اومده آروم آروم دسته گل به دست میره جلو .وقی به پیشخدمت میرسه توقف میکنه و با تعظیمی که بیشتر شبیه خیز برداشتن برای حمله اس, گل رو به پیشخدمت تقدیم میکنه. پیشخدمت گل رو میگیره و با دماغ نصفه اش بوش میکنه. بعد لبخندی میزنه و با صدای نکره اش میگه:
- این گل مال منه؟ چه رومانتیک!

- آره دیگه مال خودته. دیروز که اومدم اینجا ناهار بخورم بهت گفتم که میام خواستگاریت.خب اومدم. دسته گل هم که بهت دادم.دیگه چی میخوای؟ زودتر وسایل رو جمع کن بریم عروسی کنیم. من کار دارم باید برگردم سر کارم.رئیسم منتظره.آخه میدونی...کاراشون بدون من پیش نمیره.

پیشخدمت زیرچشمی به فنریر نگاه میکنه:
- چقدر عجله داری! ما هنوز هیچی از هم نمیدونیم.شناخت کافی نداریم. باید کلی صحبت کنیم، چند وقت نامزد باشیم، با هم رفت و آمد کنیم و خانواده های همدیگه رو بشناسیم بعد اگه توافق داشتیم به ازدواج و مراسم میرسیم.
- آآآآآآآآآآئئئئئئئئئئئووووووووو...! چه خبره بابا! من اینقدرام که فکر میکنی وقت ندارم. من مرد زندگیم، کلی سرم شلوغه، زود تند سریع لباساتو بپوش بریم عروسی کنیم. من دیروز در فاصله بین ناهار و دسرم به مدت پنج دقیقه بهت خیره شدم.این عشقه دیگه،و همین هم برای ازدواج کافیه!اصلا تا حالا کسی به تو خیره شده بود؟

پیشخدمت قسمتی از موهای باقیمونده شو از روی صورتش کنار میزنه و میگه:
- خب...مطمئنم شده.ولی من متوجهش نشدم.به هر حال...تو فکر کردی من فک و فامیل ندارم؟ داداش مانداگاسم اگه بشنوه چی گفتی پوستت رو میکنه.
- چی شد؟! داداش چی چی؟
- داداش مانداگاس.
- مانداگاس؟ اون محفلی دزد کج و کوله بوگندو داداشته؟ تو محفلی هستی؟

پیشخدمت با عصبانیت دسته گل رو میکوبه توی سر فنریر و میگه:
-چی گفتی؟... درباره خانواده من درست صحبت کن. اصلا مرده شور ترکیبت رو ببرن مرتیکه نفهم بد اخلاق بی ادب.پشمالوی زوزه کش بی شخصیت. خواب ازدواج با منو ببینی!

فنریر زبونش رو دور دهنش میکشه و میگه:
- اصلا حالا که اینطور شد باید حقیقتی رو بهت بگم...من با محفلیا ازدواج نمیکنم...
- پس چیکار میکنی؟
- از سالازار چه پنهون، میخورمشون...!


نیم ساعت بعد در خانه ریدل


- ارباب جان من نه، دیگه تکرار نمیشه، خواهش میکنم، شما رو به ردای سالازار قسم میدم بسه، دیگه طاقت ندارم! اینا گرزهاشون تیغ داره همه بدنم سوراخ سوراخ شد.

لرد به وسیله جادو غول رو منجمد میکنه تا جلوی ضربه هایی که با گرزش به فنریر میزد رو بگیره. بعد میگه:
- حالا من به تو دستوری میدم و تو به جاش میری خواستگاری؟ بدم همین الان این غول پوستتو بکنه ازش برای نجینی پالتوی زمستونی بدبو درست کنم؟

- ولی من که جبران کردم ارباب، یه نفر از محفلی ها رو خوردم، اینطوری تعدادشون کمتر از قبل شد.

لرد پیکر نیمه جون لودو رو از لای درز دیوار در میاره و پرتش میکنه کنار فنر و میگه:
- فکر میکنم به قدر کافی شکنجه شده باشین. حالا وقتشه که فنریر با غول ها حرف بزنه.اولا حالیشون کن اینجا غار عمه شون نیست که هی خودشونو میکوبن به دیوار.دوما بگو اونها قراره امروز به محفل حمله کنن و اون رو با خاک یکسان کنن.برای اینکار تونستیم یه نفوذی به داخل محفل بفرستیم. قراره تا چند ساعت دیگه راه ورود غول ها به محفل رو بهمون نشون بده. و اون وقت خودم شخصا افتخار میدم و دامبلدور و ریشش رو به عنوان شام به غول ها میدم.ویزلی ها رو هم میتونن ببرن برای زمستونشون ذخیره کنن.

لودو به زحمت فکش رو تکون میده و میگه:
- نفوذی؟...اگه قرار بود کسی رو بفرستین داخل محفل منو میفرستادین ارباب. من در نفوذ کردن استادم.چند لحظه پیش که دیدین چطور در درز دیوار نفوذ کرده بودم.چرا به خودم نگفتین؟

لرد بعد از شکنجه دوباره لودو میگه:
- اولا دیگه نبینم به والانعمتت بگی چیکار بکنه یا نکنه. دوما، برای این کار شخص مناسب تری رو انتخاب کردم.کسی رو که بارها سعی کرده شایستگی خودش رو به ما اثبات کنه...ولی خب...نتونسته! برادر بی عرضه فنریر رو فرستادم.

فنریر با شنیدن این جمله لبخند افتخار آمیز گنده اي زد و در ضمن تلاش برای صاف کردن قامتش توضیح داد:
- من و خانوادم از این لطفتون کمال تشکر رو دارم! این باعث افتخار خانواده ماست که شما ما رو بی عرضه خطاب کرده و برای همچین ماموریت های پیچیده ای انتخاب کردین. فقط میتونم بپرسم که هودریر خودش رو جای کی جا زده؟

- آره بهت اجازه میدم این رو بپرسی. چون الان دیگه اون وارد محفل شده و توی دست و پا چلفتی نمیتونی به هیچ طریقی کارش رو خراب کنی. خرابکاری های گذشته ات که یادت نرفته؟...به هر حال، من یه عضو کاملا فرعی و بی ضرر رو انتخاب کردم که امکان نداره هیچ کدومشون بهش شک کنن. هودریر برادر تو خودش رو به جای سوییچ جا زده.
- سوییچ؟
- آره، گفتم که اسمشم نشنیدی. سوییچ خواهر زشت و بد ترکیب مانداگاس...

فنریر از بعد از کلمه مانداگاس دیگه هیچ صدایی رو نشنید. سرش گر گرفت، گوش هاش سوت کشید و با وحشت به دست های خونینش نگاه کرد و به یاد آورد که نیم ساعت قبل خواهر مانداگاس قبل از اینکه توسط اون خورده بشه در لحظه آخر با داد و فریاد توله گرگ بی مصرف صداش کرده بود. همون اصطلاحی که برادر بزرگترش همیشه در موردش به کار میبرد. فنر به لرد نگاه کرد و به زحمت سعی کرد نفس بکشه.برای چند لحظه فکر کرد نفس کشیدن هرگز نمیتونه سخت تر از این بشه.ولی اشتباه کرده بود... چند لحظه بعد که لرد ذهن فنریر رو خوند...نفس کشیدن براش سخت تر هم شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: رینگ دوئل محفل
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1392 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
 
ساخته شدن آینه نفاق انگیز


در نزدیکی گودریک هالو دهکده کوچکی بود که تمام جادوگران و مشنگ ها اونجا رو به خاطر عروسک های جادوییش می شناختن. دهکده هم تمام این شهرت رو مدیون خانواده ی وینترز بود.

خانه ی کوچک وینترز ها در پایین تپه قرار داشت، چندان مجلل نبود چون خانواده کوچیک و شاد وینترز از راه ساختن عروسکها جادویی زندگی خودشون رو می گذروندن، حتی تنها پسر خانواده از سن خیلی کم شروع به ساختن عروسک ها کرده بود ، به طوری که هرکسی رو به شگفتی وا می داشت و همه در ستایش ادوارد 11 ساله به او می گفتن مادر زادی یه عروسک ساز متولد شده، مهارت ادوارد حقیقت داشت ولی چیز دیگری هم وجود داشت که عروسک ها رو خاص می کرد.
 
میراث خانوادگی این خانواده یه سنگ جادویی که توانایی زنده کردن عروسک رو داشت .به طوری که یک شب در سال که ماه کامل بود با چرخوندن این سنگ دور عروسک می تونستند عروسک رو تا طلوع خورشید زنده کنن و عروسک همه ی دستورات دارنده سنگ رو انجام می داد.
 
 
چند شب دیگه ماه کامل می شد و خانواده وینترز تمام وقت رو روی عروسکی کار می کردن که دوست داشتن وقتی ماه کامل شد زنده اش کنن اما همه چیز طبق برنامه پیش نرفت..
 
شب به انتها نرسیده و هنوز تا طلوع آفتاب چند ساعتی مونده بود ولی در خونه خانواده وینترز شکسته و از جاش در اومده بود. داخل خونه همه چیز بهم ریخته اس و ادوارد کوچولو به چشمانی گشاد شده از ترس به جنازه پدر و مادرش خیره ست و قاب چوبی جادویی که درش باز مونده، همون قابی که سنگ جادویی توش بود.
 
ادوارد کوچک که بهت زده جلوی در ایستاده فقط آخرین حرفهای مادرش رو به یاد میاره که بهش می گفت فرار کنه و چیزی نمیشه اون و پدرش هم تا چند دقیقه دیگه میرن پیشش ولی انگار مادرش دروغ می گفت. چیزی نمیشد؟ نه، اونا مرده بودن و اونو تنها گذاشتن.
 
قطره اشکی از گوشه چشم ادوارد به پایین می افته و تو چشمان پسرک میشه دید که دیگه هیچ احساسی درونش وجود نداره! اتفاقی که احتمالا برای همه میوفته، نادیده گرفتن احساسات برای همیشه بهتر از تحمل این دردهاست. همسایه هایی که تا اون لحظه مخفی شده بودن و مامورای وزارتخونه کم کم سر رسیدن ولی ادوارد به این چیزا اهمیت نمی داد. از اون لحظه زندگی جدیدی برای ادوارد کوچولو شروع شده بود.
 
سرپرستی ادوارد به مادر بزرگ پدریش سپرده میشه که از پسرک به سختی کار می کشید و مجبورش می کرد عروسکهای بیشتری بسازه. شهرت عروسک سازی پسرک انقد زیاد شده بود که از همه جا می اومدن پیشش این هم طمع رو در هر انسانی برمی انگیخت. مادربزرگ هم آدم طمعکاری بود. ادوارد هم مثل قبل باز به چیزی اهمیت نمی داد؛ تنفر پسرک به اندازه ای زیاد شده بود که عروسک های که می ساخت دیگه جنبه زیبایی نداشت و فقط فکر انتقام مرگ پدر و مادرش بود.
ادوارد عروسک های می ساخت که کاربرد نظامی داشتن یا برای محافظت از شخصی طراحی شده بودن یا برای کشتن شخص دیگری طراحی شده بودن وبرای همین بیشتر مشتری های پسرک را افرادی تشکیل می دادن که به دنبال نابود کردن شخص یا مکانی هستن. حتی دولت هم به پیرزن پول خوبی میداد تا از پسرک کار بکشه و پسرک رو مجبور کنه عروسک های مجهز تری بسازه تا توی جنگ تلفات زیادی نداشته باشن. ادوارد هم تمام تنفرش رو داخل عروسک ها می ذاشت و اونها رو تبدیل می کرد به ماشین های ادم کشی .
 
 پسرک حالا هرشب خواب کشته شدن پدر و مادرش رو می دید و چهره قاتل های که با خونسردی تمام مادرش رو جلوی چشم او کشتن و سنگ رو برداشتن و رفتن. ادوارد با تمام وجود منتظر روزی بود که بتونه انتقام بگیره و تا جایی که می تونست تو تاریکی دنبال قاتلها می گشت که بالاخره با کمک سرنوشت یک شب اون ها رو پیدا کرد.
 
تنها آرزوی پسرک کشتن قاتلین پدر مادرش بود و اینکه بتونه سنگ رو پس بگیره و با قدرت سنگ عروسکهایی که از پدر و مادرش ساخته بود رو زنده کنه و حتی برای ساعتی هم شده تو بغل اونها بشینه و بتونه بخشی از عقده های کودکیش رو کم کنه.
 
 ادوارد آینه بزرگی ساخته بود که قبل خواب ساعت ها وسط عروسک پدر و مادرش می نشست و به تصویر خودش تو آینه که توسط پدر و مادرش در آغوش کشیده شده بودن زل می زد و تمام تنفرش رو فراموش می کرد.
 
حالا دوباره فقط چند شب به کامل شدن ماه مونده و ادوارد همه چیز رو برنامه ریزی کرده برای انتقامی که سالیان سال منتظرش بود. تمام اون نفرت و خشم عمیق سالها که در وجودش بود و راه خروج احساسات دیگه رو بسته بود امشب روی سر قاتل ها خالی می کرد و بعد از اون زندگی اهمیت بیشتری پیدا می کرد. ادوارد با چندتا از عروسک ها شب به محل اتراق قاتلین رفت و چیزی جز خون روی زمین و درخشش عجیب سنگی که کف دستش برق می زد، از اون شب باقی نموند.
 
صدای زنگوله ناقوس کلیسا نیمه شب رو نشان می داد و ماه در مرکز آسمان نور افشانی می کرد. پسرک رو به روی آینه نشسته بود و سنگ رو در دستانش داشت ، سنگ رو اول به سوی مادرش گرفت و چرخوند و همین کار رو هم روی عروسک پدرش انجام داد.
 
نور سبز زیبایی همه جای اتاق رو پر کرد و چند لحظه بعد پسرک واقعا بین پدر و مادر خود نشسته بود و اشک می ریخت .
 
چیزی به طلوع خورشید نمونده بود که که تصویر پدر و مادر ادوارد آروم سنگ رو برداشتن و اون رو شکستن و به روی شیشه آینه پاشیدن و چند دقیقه بعد پدر و مادر پسرک همین کارو داشتن انجام می دادن که پسرک با چشمانی خیره از ترس نگاه می کرد و نمی خواست سنگ رو از دست بده ، حداقل اینطوری می تونست سالی یک بار خانواده وینترز رو شاد و گرم برای ساعاتی پدید بیاره.
 
پسرک در میان آغوش  مادر حبس شده بود و به ضربات پی در پی پدر برای شکستن سنگ خیره بود و با تمام وجود اشک می ریخت. انگار با هر قطره اشکی قسمتی از تنفر هاش نابود می شدن.
 
پدر پودر سنگ رو با اشکاهای پسر مخلوط کرد و روی آینه کشید و آروم آروم نور قرمز رنگی همه جا شروع به درخشیدن کرد و ادوارد میان نور فقط شنید که مادرش می گفت:
به قلبت ایمان داشته باش و از تنفر خالیش کن!
 
پسرک چشمانش رو بست و دیگر چیزی به یاد نیاورد . وقتی از خواب بیدار شد هنوز در آغوش عروسک مادر نشسته بود و دستان مادرش به دور او حلقه شده بود. به یاد خاطرات دیشب اشکی از چشمش سریز شد و اروم به سوی آینه حرکت کرد ولی چیزی رو که دید باور نمی کرد:
ادوارد در میان آغوش پدر و مادر نشسته بود و لبخندی به گرمای افتاب روی لبانش نقش بسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !