بنا به در خواست خیل عظیمی از مخاطبان،اینبار جینورا ویزلی-همسر هری پاتر-گزارشی از زندگی روزانه خود را در اختیار علاقمندان قرار خواهد داد.به دلیل اینکه جینورا ویزلی سابقه خبر نگاری نیز دارد؛این گزارش را خود بر عهده گرفته است.بیش از این شما را منتظر نخواهیم گذاشت:
نور آفتاب چشمم رو میزنه.از جام بلند میشم.نگاهی به ساعت خانوادگیمون میکنم.عقربه هری بر روی واژه ی"اداره"ست.عقربه همه بجز لیلی لونا،روی "سفر" قرار داره.خیلی خوشحالم!امشب همه میان.خیلی رسم قشنگیه.روزهای دوشنبه هر کدوم،هر کجا که باشیم؛میایم اینجا!موهای پر پشتمو
با یه عالمه گیره بالای سرم محکم میکنم.همیشه از اینکه موهامو با جادو درست کنم بدم میومده!به سمت آشپرخونه حرکت میکنم.اوممممم...هری عاشق فرنیه!تصمیم میگیرم که سورپرایزش کنم!چوبمو تکون میدم.از طبقه بالا صدا میاد.اوه!هری بیدار شده!
میچینم.همینطور که زیر لب آهنگ "رقص با ماتیلدا"رو زمزمه میکنم،کار آگاه مشهور اداره هم به آشپرخونه میاد.خندم میگیره!اگه هر کدوم از زیر دستاش اونو توی این حالت ببینن دیگه ازش حساب نمی برن!خدای من!عاشق این حالتشم!موهای مشکیش روی پیشونیش در هم ریخته و عینکش کج شده.چشمای سبزشم تنگ کرده.حتما نور اذیتش میکنه!
پشت میز میشینه و بو میکشه:
-اوه!مرسی جینی!فرنی!!!تو فوق العاده ای!
نیشخند پهنی می زنم:
-میدونم!
بعد اینکه تموم فرنی رو خورد،لباسش رو میپوشه.دلم برای شوهر خوشتیپم ضعف میره!از حرکات تندش مشخصه که دیرش شده.بدو به سمت در میدوئه و خارج میشه.زیر لب ازش خداحافظی میکنم.درو باز میکنه:
-شنیدم چی گفتیا!خداحافظ!
از فواید داشتن شوهری با گوش های تیز!!!
عصر همان روز
درو باز میکنه.اینبار هم موهاش بهم ریختس!باید یه شونه جیبی براش از دیاگون بخرم!
-سلام بر اهل بیت!
با تعجب نگاهش میکنم.میخنده:
-از آخرین سریال مشنگی که پدرت بهم داد،یاد گرفتم!
من هم باهاش میخندم.
نگاهی به ساعت میکنم.عقربه جیمز و آلبوس در"نزدیک خانه"س.اوایل جیمز خیلی ناراحت بود که اسمش روی ساعت نیست،نمیدونم الانم همونطور هست یا نه!عقربه لونا هم روی"مدرسه"س.نمیدونم الآن حالش خوبه یا نه.ولی مگه میشه جادوگری توی هاگوارتز بهش بد بگذره؟!اما وقتی سال دوم رو یادم میاد...حمله های شبانه م...وای!چشمام سیاهی رفت و زمین خوردم.
صدای نگرانی هری رو میشنوم:
-خوبی جینی؟!
لبخند لرزانی به شوهر نگرانم میزنم.چقدر من این مرد مغرور نگران رو دوست دارم!حتما فکر کرده دوباره اون حالت ها اومده سراغم...
-نه عزیزم!چیزی نشده!
در حالی که در بلند شدن به من کمک میکنه؛بچه ها هم سر میرسن!لبخندی به چشهای نگران هر سه شون میزنم و به سمت پذیرایی حرکت میکنیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


(10.84 KB)






بشتابید ای جماعت که در این روز خاص ترین مکان در دیاگون افتتاحیتید.

