پست پایانیرز و لینی متوجه شدند که فرصت زیاد برای تصمیم گیری ندارند. معمولا وقتی نجینی به شکل تهدید آمیزی هیس هیس می کرد اتفاق های خوبی نمیفتاد!
لینی که شدیدا به فکر فرو رفته بود ناگهان با فریاد "یافتم" به هوا پرید. چوب دستیش را تکان داد و جسم عجیبی را در دستانش ظاهر کرد. رز با تعجب به لینی و نجینی که هر لحظه عصبانی تر می شد نگاه کرد.
-این دیگه چیه؟
ساعتی بعد...اتاق لرد سیاه!-کدومتون قرار این وضعیت خجالت آور رو برای ما توضیح بده؟
رز به لینی اشاره کرد!
-ارباب حق تقدم با خانوماس.
-و تو چی هستی؟
-من در این موقعیت صرفا یک گیاهم که الانم وقت باز شدن غنچه هام رسیده.
لرد سیاه رو به لینی کرد.
-خب...برای چی به فرزند دلبند ما پوزه بند زدی و برای چی اینجوری داره پیچ و تاب می خوره؟
لینی با قانع کننده ترین لحنی که برایش ممکن بود جواب داد: خب...ارباب...من بسیار متاثر و غمگینم که باید به اطلاعتون برسونم دخترتون دچار ویروس ابولا شده. مجبور شدیم برای جلوگیری از ابتلای شما پوزه بند بزنیم بهش. الانم عطسه ش گرفته که اینجوری می کنه. شما نگران نباشید. فقط به هیچ عنوان پوزه بندشو باز نکنین. چون اگه شما ابولا بگیرین دائم عطسه می کنین و با توجه به وضعیت خاص بینی شما فکر نمی کنیم براتون جالب باشه!
لرد سیاه عبارت" وضعیت خاص بینی" را نشنیده گرفت و بدون توجه به نجینی که خودش را به در و دیوار می کوبید سرگرم آماده کردن چمدانش شد.
سازمان ملل جادوگری:لرد سیاه و ردای آتشینش مقتدرانه در جلوی گروه حرکت می کردند. نجینی به دور گردن لرد حلقه زده بود و بسیار ناآرام به نظر می رسید. مرلین و سیوروس و بلاتریکس همانند سه تفنگدار یک قدم عقب تر از لرد سیاه در حرکت بودند. یکی از کارکنان وزارتخانه طی دسته بلندی را در دست گرفته و با جدیت در تعقیب لکه های روغن چکیده از موهای سیوروس اسنیپ بود. ظاهرا اسنیپ طی فرآیند زیبا سازی خودش برای اولین بار درمصرف روغن کمی زیاده روی کرده بود....ولی این کوچکترین مشکل لرد سیاه در آن لحظه بود!
گذشته از گرمای بیش از حد لباس که سبب عرق کردنش شده بود، آرایش مسخره موهای بلاتریکس توجهش را جلب کرده بود.
-بلا...
این دقیقا چه مدل موییه؟
-ارباب...به دستور شما سعی کردیم صافش کنیم...نشده؟
مرلین کم دردسر ترین عضو گروه محسوب می شد. در حالی که دفترچه ای در دست داشت تک تک کلمات و جمله های لرد و اطرافیانش را برای ثبت در تاریخ یادداشت می کرد. طبیعتا جملات لرد سیاه حکم آیات نازل شونده در آینده را داشتند. مرلین آخرین جمله هایش را خواند و یکی را خط زد. احتمالا جمله "این لباس لعنتی چقدر گرمه...بچه تو هم وول نخور ببینم" نمی توانست آیه چندان هدایت کننده ای باشد.
گذشته از همه این موقعیت های نه چندان آرامش بخش، چمدان لرد هم به شکل عجیبی سنگین شده بود!
-رز...کمی پاتو جمع کن...تیغات رفت تو دستم!
-چرا این چمدونو باز نمی کنن؟ من دارم پژمرده می شم. باید کمی نور بهم برسه!
لرد سیاه و هیئت غیر عادی همراهش برای سخنرانی وارد سالن شدند!
.
.
.
دفتر لرد سیاه:-اون تقویم رو از روی میز بردار! مایل نیستیم ببینیمش.
مورگانا با افسوس سری تکان داد و تقویم را برداشت. لرد سیاه بسیار بی حوصله به نظر می رسید. مورگانا سوالات متعددش را موقتا فراموش کرد.
گروهی از مرگخواران در مقابل لرد ایستاده بودند. نگاه همه شان رو به پایین بود. طولی نکشید که صدای خشمگین لرد سیاه لرزه بر اندام تک تکشان انداخت.
-کی مایله شروع کنه؟ رز؟ لینی؟ شما دو تا حتما می تونین توضیح بدین که تو چمدان ما چکار می کردین؟
رز زیر لب جواب داد:ار...باب...بگم فتوسنتز باورتون می شه؟
لرد سیاه از شدت خشم چشمانش را بست. ولی به محض بستن چشمانش صحنه ای را دید که آرزو می کرد هر چه سریع تر فراموش کند.
باز شدن ناگهانی پوزه بند نجینی و حمله بی دلیلش به چمدان! تکه تکه شدن چمدان طی چند ثانیه و پرتاب شدن اشیاء و وسایل خصوصیش به اطراف و البته خروج غیرمنتظره رز و لینی!
کاش اتفاق های بد به همین موارد ختم می شد!
سرو وضع عجیب و غریب سیوروس و بلاتریکس و رفتار نامتعادل مرلین، حضور دو جاسوس در چمدان، خواندن لیست خرید انواع کودهای حیوانی دافنه گرینگراس به جای لیست سخنرانی و در پایان آتش گرفتن ناگهانی لباس مخصوصش!
امیدوار بود حداقل کسی او را در حال پرواز به مرلینگاه وزارتخانه ندیده باشد! در حالیکه لباسش آتش گرفته بود و هر لحظه تکه ای از آن ناپدید می شد.
حالا که خوب فکر می کرد به مسئولان تقویم جادویی حق می داد که مهر "عدم صلاحیت دارنده" به فرم ثبت روزی به نام "لرد ولدمورت مذگان" بزنند!
پایان سوژه