جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

177 کاربر(ها) آنلاین هستند (156 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
177 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 8 دی 1393 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا بعد از طلسم کردن نگهبان وارد محل چاپ کتابا میشه.کتابا زیر دستگاه های مشنگی درحال چاپن.مورگانا یکیشونو برمیداره و شروع به خوندن میکنه.
میخونه و میخونه.هی سرخ تر میشه.عصبانی تر میشه.باخودش فکر میکنه ایناچطوری تونستن این چرت و پرت ها رو درباره اربابش بنویسن؟عصبانیتش وقتی اوج میگیره که به صفحه ی آخر میرسه.
مرگ لرد سیاه! به اون شکل مسخره!
مورگانا با عصبانیت کتاب رو پاره میکنه. عصای پیامبریشو درمیاره و به طرف کتابا میگیره. وردی زیر لب میخونه و صاعقه ی درخشانی از عصاش خارج میشه و به دستگاه ها برخورد میکنه.
اجرای طلسم چند ثانیه طول میکشه.وقتی کار مورگانا تموم میشه لبخندی میزنه.موهاشو مرتب میکنه و از محل خارج میشه.

یک هفته بعد:

هکتور:ارباب ارباب ارباب! مردم اومدن!

لرد سیاه بی اختیار دستپاچه میشه. دلیل دستپاچه شدنش بیشتر تعجبه؛ نه ترس!میدونست مورد نفرت مردمه.ولی هرگز کسی جرات نمیکرد به خونش نزدیک بشه.مردم قبلا ازش میترسیدن.این بار چی شده که چنین جسارتی کردن؟ از هکتور میپرسه:
چی از جون ما میخوان؟بگو برن وگرنه از همینجا خشممونو بهشون نازل میکنیم!
هکتور:نه ارباب! یه ساعته دارن در حمایت از شما شعار میدن.میگن کافیه یه لحظه از پنجره چهره ی ماه شما رو ببینن!ظاهرا مورگانا کتابا رو عوض کرده.یه نسخه از هر جلدشو شو آوردم که خودتون بخونین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1393 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه از روند پیشروی داستان هری پاتر راضی نیست. به مورگانا دستور می ده که بره و جلوی چاپ کتاب ها رو بگیره. مورگانا می ره و به محل قرنطینه کتابا می رسه.

_______________________

-قرنطینه؟ ما این حرفا سرمون نمی شه. پیامبریم! وارد می شیم!

مورگانا با اعتماد به نفس به طرف نگهبانان رفت.

-اوهوی! کجا؟!

اعتماد به نفس مورگانا کمی متزلزل شد! ولی هنوز هم او یک پیامبر بود. به سرعت خودش را جمع و جور کرد.
-ما مایلیم وارد بشیم!

نگهبان لبخند تمسخر آمیزی زد.
-منم مایلم به جای سرو کله زدن با این کتابای بی سروته برم هاوایی روی شن های داغ دراز بکشم! این چه سرو وضعیه؟ تو از این طرفدارای بیکار این کتابایی؟ لابد اتاقتم پر پوستر این کله زخمیه اس!

مورگانا اخم کرد. به نظر او سرو وضعش هیچ اشکالی نداشت. ولی مهم تر از ظاهر او، موضوع کله زخمی بود.
-پاتر؟! اوه! هرگز! من از طرفداران سرسخت ارباب تاریکی ها...آه...ولش کن اصلا! من باید وارد اون ساختمون بشم. یا به زبون خوش می ذاری برم و یا...

مورگانا چوب دستیش را از گوشه ردایش به نگهبان نشان داد. همانطور که حدس می زد چشمان نگهبان از فرط حیرت گرد شد!
-هی! تو زده به سرت! باید با مرکز تماس بگیرم که بیان ببرنت! اوضاعت اصلا خوب نیست!

مورگانا نمی دانست مرکز کجاست. ولی خیال نداشت به نگهبان اجازه تماس با مرکز را بدهد. برای همین چوب دستیش را بطرف نگهبان گرفت و زمزمه کرد: ایمپریو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1393 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریاد کلافه و جیغ جیغویی شنیده شد!
- ساتیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!!

و گربه سیاه زرد چشم گویی از صاحب فریاد ترسیده باشد، از پنجره نیمه باز اتاق لرد که اکثرا به خاطر نجینی به آن شکل باز می ماند، عملا بیرون خزید!
مورگانا تا حدی گیج و کلافه به نظر می رسید. یعنی چه که کتاب را از زیر چاپ بیرون بیاور؟ زیر لب غر زد.
- کی تا حالا عالم بالا ما و آن مثلا شوهر مثلا پیغمبرمان را ول میکند، وحی را توی آغوش وجود نداشته ارباب تلپ میکند؟ خوب من الان دقیقا چه غلطی بخورم؟ ای بمیری جی کی با این کتاب نوشتنت. خوب از همون اول ارباب رو.... کتاب؟ من گفتم کتاب ساتین؟

ساتین در حالیکه روی پروانه ای که سعی کرده بود روی انگشت خوش بوی مورگانا بنشیند پنجه می کشید، خرخری کرد. چیزی به شکل لینی بالای سر مورگانا بال بال میزد. و بلاخره بعد از آنکه سه چهار دوری موهای مورگانا را به هم تنید، مورگانا حرف حسابش را فهمید.
- باید برم انتشارات! باید جلوی چاپشو بگیرم!

یک نفر در عالم بالا پراند.
- خسته نباشی!

و مورگانا غر زد:
- مانده نباشی! به جای متلک گفتن و گرفتن وقت من، میتونستی همین ایده رو به صورت SMS وحی کنی!

و غیب شد تا به انتشارات رولینگ برود! اما وقتی به آنجا رسید، آرزو کرد کاش نرسیده بود! در واقع مورگانا عملا حس میکرد که به یک زندان نزدیک میشود تا به یک انتشارات! از مشنگ منگی که در آن اطراف پرسه میزد پرسید:
- کسی رو زندانی کردن؟

- اوه نه قرنطینه کتاب های رولینگه! نمیذارن کسی بره تو انتشارات تا موقع چاپ کتاب! میگن کلی هم نگهبان و تله و این چیزا کار گذاشتن!

چشم های مورگانا گرد شد.
- قرنطینه؟ نگهبان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/8/18 23:08:06
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 18 آبان 1393 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ، عرق زده از خواب بیدار شد . لباس خواب بلند سفیدش از گردن تا سینه اش خیس بود . نمی توانست آن چیزی را که دیده بود را دسته کم بگیرد . او هرگز اجازه نمی داد که رولینگ " داستان شکوهمندش " را خراب کند .

- مررررررررررلینمان ؟ مورگانااااااااااایمان ؟

فریاد لرد ستون های عمارت ریدل را لرزاند . همه در مشرق عالم ، از خدم و حشم و ندیمان تا مغرب عالم ، از ارتشی و وزیر و رئیس جمهور از این فریاد بر تن و سر خود لرزیدند .
مورگانایش و مرلینش ، به حضور مبارک حضرت لرد تشریف فرما شدند .

- اربابا ! منجیا ! سرورا ! چه امری اتفاق افتاده چنین مارا محظوظ از دیدار مبارک کردید ؟

لحن چاپلوسانه جدید مرلین ، لحظه ای اعضای اتاق را در آمپاسی بس شدید گرفتار کرد .
لرد با چشمانی خیره ، از حدقه در آمده و خلاصه اینکه متعجب به مرلین نگاه کرد . ثانیه ای تمام گندکاری های رولینگ را که قرار بود بر سرش نازل شود ، فراموش کرد .

- لطف کردیم بهت احترام گذاشتیم ، پر رو شدی ؟
" اینکارسروس ! "
طنابی سیاه و خاردار [ آپشن خار رو خود لرد اضافه فرمودن ! ] دور بدن مرلین پیچیده شد . مرلین گویی روبیوس هاگرید او را چلانده بود ، به خود پیچید و ناگهان عملیات رها سازی از بند توسط لرد بر او انجام شد .
- باشد که درس عبرتی شده باشد برای دیگر چاپلوسین درگاه ما !
حالا مورگانا ... میخواهیم الساعه کتاب زیر چاپ جدید جی کی را برایمان بیاوری . از عالم بالا به ما وحی شده شده که توطئه ها برای خدشه دار کردن ابهتمان توسط دست های پشت ، زیر و روی پرده ها در جریانه .

مورگانا همچنان با چشم های درانده شده بخاطر مرلین ، از در خارج شد . سرعتش در هنگام خروج در حدی بود که با بسته شدن دوباره در ، ساتین هم که به هوا خواسته بود ، روی مبل میو میو کنان و براق شده ، فرود آمد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 06:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اونور ماجرا - یکی از پاتریستای دوآتیشه

ممد بوقی به محض رسیدن به خونه، دوید تو اتاقش، درو بست و با ذوق و شوقی وصف پذیر! (تقریبا به حالت ) آخرین کتاب خانم رولینگ رو که همون روز راهی بازار شده بود، باز کرد و شروع به خواندن کرد:

فصل اول - دختری که زنده ماند

افسانه ل. ولدمورت در گوشه‌ای از اتاق قد قبرش نشسته و به در چشم دوخته بود و در کمال نا امیدی آرزو میکرد که عمه جانش دست از سرش برداشته و اجازه دهد همین یک روز نفس راحت بکشد اما جنب و جوشی که طبقه‌ی بالا در جریان بود خبر از یک روز عادی مثل بقیه‌ی روزها میداد.

- افی.. ذلیل مرده.. پاشو لنگ ظهره.. پاشو رخت چرکا کپک زدن!

افسانه آهی کشید و سعی کرد خودش را به نشنیدن بزند. به زودی هیجده ساله میشد و قانونا مجاز بود مستقل زندگی کند، اگر عمه جانش هر چند وقت یک بار به او یادآوری نمیکرد که هیچ استعدادی ندارد و حتی با این ریخت و قیافه امیدی به شوهر دادنش هم نیست! عمه البته حق داشت، افسانه سعی میکرد طاسی سرش را با کلاه‌ پنهان کند اما هیچ وسیله‌ای قادر به اضافه کردن بینی به چهره‌اش نبود! (اینجا تو متن چکش داشت.. به جون خودم!) دخترک (به گفته ی عمه جان) کاملا به پدرش مرحومش رفته بود، پدری که کمی بعد از تولدش به قتل رسیده بود.

- دِ میگم پا شو ذلیل مرده! اگه تا ساعت ۶ پیرهنای من و دخترا تمیز و اتو کرده نباشن.. اگه نتونیم به مجلس رقص پرنس هری برسیم، پرتت میکنم گوشه خیابون!

افسانه با شتاب از اتاقش بیرون پرید.
- مجلس رقص پرنس هری؟

پرنس هری، پسر کوچک خاندان سلطنتی و محبوب دل همه ی دخترای دم بخت بود و با این اعتبار و ثروت چه اهمیتی داشت که هر از گاهی خبر یکی دیگر از رسوایی هایش اخلاقیش به بیرون درز میکرد؟

- نکنه فک کردی تو هم مجلس رقص راه میدن ور پریده؟

و کوهی از لباس‌های فاخر را در بازوهای دخترک پرت کرد. روایت داریم که ریشه‌ی فحش‌های عمه دار به دوران زندگی نکبت‌بار افسانه می‌رسد!

- چشم عمه جون!

و در حالی که به طرف رختشورخانه می‌رفت، آرزو کرد که کاش راهی برای رفتن او هم به این مجلس رقص وجود داشت اما می‌دانست که آرزو کردن کافی نیست.. او به چیزی شبیه به معجزه نیاز داشت یا شاید هم جادو!


ممد به اینجا که رسید کتاب رو بست، چند دقیقه‌ای میشد که از حالت به حالت تغییر کرده بود. چیزی که میخواند بیشتر شبیه فن فیکشن بود تا یکی از کارهای خانم رولینگ!!

در خانه‌ی ریدل ها

- این مزخرفات چیه نوشتی؟ ما رو به سخره میگیری؟ کروشیو!

رولینگ روی زمین جیغی کشید و دقایقی بندری زد تا تونست بالاخره حرف بزنه:

- نه.. تام..لرد سیاه.. ببین.. افسانه تو فصلای بعد میفهمه که ساحره است.. قوی ترین ساحره‌ی قرن! .. بعد انتقام باباشو از پرنس هری میگیره..
- کروشیو بر تو! داستانو اسپویل میکنی؟ بدیمت ناجینی جای شام؟

و دوباره جیغ و هوار رولینگ ستون‌های خانه ی ریدل رو به لرزه انداخت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1393 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
رولینگ با چشمایی که یکی بالاس و یکی پایینه به ملت کچل و ریش دار و دماغ دار وبی دماغی که جلوش رو صندلی هایی نشستن و تو گوش هم پچ پچ میکنن نیگا میکنه. وقتی مطمئن میشه که همه این ملت لباس هالووین لرد و دامبلی پوشیدن، یه نیگا به یاتس میکنه و میکروفون رو از تو جیبش درمیاره وبعد از امتحان کردنش داد میزنه:
-ملت باحال و کتابخون و پاتریست یک صدا جواب بدن... وات دو وی وانت؟
-پرمیوم مای بیبی! :hungry1:

رولینگ برا یه لحظه با فرمت به ملت نگاه میکنه و وقتی دیالوگش یادش میاد دوباره میره تو فرمت چشم آلبالو گیلاسی و توت فرنگی و اینجور چیزا...
-بله بله... شما میتونید از کتاب های قدیمی هری پاتر بعنوان پوشک استفاده کنین ولی این کتاب های سری جدید بهترین کتابای ما هستن. ارباب بزنه پس کله تون اگه کاری غیر از خوندن باهاش بکنین.

ملت طرفدارِ لباس هالووینی با فرمت به رولینگ نیگا میکنن و سرشونو میخارونن. اونقدر سرشونو میخارونن تا برسن به بافت های سلولی و عصب و چیزهایی از این خانواده! رولینگ هم بی توجه به خونی که به در و دیوار پاشیده ادامه میده:
- اسم کتاب جدیدمون «افسانه لرد ولدمورت» هست. امیدوارم با خوندنش به اعجاز لرد ولدمورت کبیر پی ببرین و اون ریش های شپش زده رو از خودتون جدا کنید. ما با آقای یاتس هم صحبتامون رو کردیم و قرار شده دوباره این جناب قاطس بزنه و آتیش بزنه به مالش تا برای شما ملت خوب وخوش ذوق یه فیلم باحال بسازه.

ملت خوش ذوق که حالا بیشتر شبیه زامبی هستن تا ملت، به همدیگه نیگا میکنن و باز سرشونو میخارونن.
جایی بین ملتِ زامبی، دو یارو که کلاه های کارآگاهی گذاشتن و یقه هاشونو تا دماغشون بالا کشیدن به هم نگاه میکنن و از طریق تله پاتی یه چیزایی به هم میگن:
-سوسک سیاه به ریش سفید محل... از سوکس به ریش سفید... صدا میاد؟

یارو شماره 2 سرشو تکون میده و میگه:
-صدا میاد. به نظرت باید به ققنوس ریشدار خبر بدیم؟
-خبر بدیم. خبر بدیم. ما وظیفه مون خبر دادنه. این قضیه بوی خوبی نمیده.
-راس میگی. بوی خیار کپک زده میده! باید به ققنوس ریشدار خبر بدیم.

و اینگونه بود که اینگونه شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/7/20 19:19:55

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1393 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس و لوسیوس زیر بغل لرد را گرفتند و او را در حالی که به شدت اشک می ریخت بلند کردند و روی صندلی نشاندند.
مورگانا همانطور که شانه های او را می مالید دکمه پخش دستگاه سی دی پلیر را زد:

[ هری گردن لرد را گرفت. آن دو با هم به پرواز در آمدند و پس از نیم ساعت چرخ خوردن در هوا و پرت کردن مشت و لگد به همدیگر محکم رو به روی درهای اصلی قلعه به زمین برخورد کردند.
در همین لحظه در قلعه هاگوارتز نویل گردن نجینی را با شمشیر گریفندور قطع می کند و رون و هرمیون که ناظر این صحنه بودند مشغول به دیده بوسی می شوند.:bigkiss:

هری و لرد به صورت سینه خیز به سمت چوبدستی هایشان می روند و رو به روی یکدیگر می ایستند.
هری با لحن آمیتا باچان: آه پدر! آآآآآه پدر! لحظه انتقام فرا رسیده! مادر! آآآه مادر! من از عشق تو به اینجا رسیدم. و اکنون زمان مرگ این کچل فرا رسیده.
لرد: جم کن بینیم بابا ابر چوبدستی دست منه!
هری با همان لحن: نه ملعون... اشتباه نکن... طبق یک سری معادلات و محاسبات پیچیده انتگرالی قدرت ابر چوبدستی الان در دستان من است! میگی نه؟ نگاه کن... اکسپلیارموس!
لرد: آواداکداورا!

در این لحظه طلسم سرخ هری با طلسم سبز ولدمورت برخورد می کند و آن را به راحتی به عقب می راند که باعث می شود به خوده لرد اصابت کند.
ولدمورت به زمین می افتد و می میرد و باد بقایای او را به صورت تکه تکه شده به آسمان می برد]

لرد سیاه با عصبانیت تمام فریاد می کشد:
- کجای کتاب اینجوری بود؟ این خزعبلات محض رو کی ساخته؟

مورگانا: طفلک جنازه شم رو زمین نموند.

سوروس پشت کاور فیلم را نگاه می کند و می گوید:
- اسم کارگردانش دیوید یاتس هست.

- برید بیارید این مرتیکه رو! سوروس و لوسیوس، با روفس می رید و اول اون رولینگ، بعدش هم این تسترال رو پیدا می کنید می برید داخل سیاهچال های زیره خونه.

یک ساعت بعد، لندن، مراسم معارفه کتاب جدید رولینگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1393/7/20 14:43:24
دلیل: :evil:
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1393 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

- اسمشم می ذاری"افسانه ی لرد ولدمورت!"

لرد سیاه، با خنده ای شیطانی، سخنرانی اش را تمام کرد و به زندانی جدیدش خیره شد.
مو بر تن زن میانسال سیخ شد. رنگش پریده بود و در تلاش برای رو در رو نشدن با مخلوق نفرت انگیزش، فلس های نجینی را می شمرد که حالا به دور صندلی اش حلقه زده بود.

- اتاق کار شما آماده ست.. بانو رولینگ!

جی کی آب دهانش را قورت داد. انگشت اشاره ی کشیده ی لرد به یکی از اتاق های مجلل خانه ی ریدل اشاره می کرد.

فلش بک - هفت هفته قبل:

- کوییرل!

فریاد لرد سیاه، چهار ستون خانه ی ریدل را لرزاند. کوییرل دوان دوان خود را به اتاق اربابش رساند.
- بـــ...بــــ..بله ارباب؟!
- تو باعث شدی من سنگ جادو رو از دست بدم! کروشیو!
کوییرل که از طلسم شکنجه و یک جلد کتاب سنگین "هری پاتر و سنگ جادو" جاخالی میداد بریده بریده زمزمه کرد:
ولی.. ارباب..اون فقط..یه کتابه..جوگیر..نشین..!
- جوگیر خودتی، من به اندازه ی کافی قوی بودم که با پسره حرف بزنم! اواداکداورا!

فلش بک - شش هفته قبل:

- سالازار!
سالازار اسلیترین درب اتاق لرد را باز کرد و وارد شد.

- بله نواده ایه جانیه؟
- ... چرا گوشات انقد درازه سالازار؟
لرد فین کرد و با ابروی بالا رفته اش این را پرسید.

- برای اینکه تو را بهتر ببینیمه!
- با گوشات؟
- بله نواده ایه! با من چه کار داشتیه؟

لرد دوباره زد زیر گریه، در حالیکه فریاد می زد:
! تو و باسیلیسکت بی عرضه بودین، هری پاتر بازم از چنگم در رفت! تازه! تو کتاب نوشته هرمیون از بینز پرسید حفره ی اسرار کجاست، ولی توی فیلم هرمیون از مک گون پرسیده بود، از همه بدتر که توی بازی هرمیون از فلیت ویک پرسید!

جلد دوم مجموعه ی هری پاتر هم به سرنوشت جلد قبل دچار شد. "هری پاتر و حفره ی اسرار" با شدت به سر سالازار برخورد کرد و پیرمرد در دم جان داد.

فلش بک - پنج هفته قبل:

- پتی گرو!

پیتر پتی گرو، با ترس و لرز به اربابش تعظیم کرد. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، کتاب "هری پاتر و زندانی آزکابان" راه حلقش را بسته بود.

- ما توی این کتاب نبودیم!

فلش بک - چهار هفته قبل:

لوسیوس مالفوی درحالیکه برگشته بود و دستش را روی شانه ی اربابش گذاشته بود تا پشت پارکینگ جارویش را ببیند، دنده عقب از پارکینگ بیرون آمد و در همان حال پرسید: چی شده حالا به فکر زیارت اهل قبور افتادید ارباب؟

لرد، آهی کشید و کتاب "هری پاتر و جام آتش" را بست و در سکوت به پدر مشنگش فکر کرد.


فلش بک - سه هفته قبل:

- مطمئنید که وزارتخونه با ماست ارباب؟
- بله!
- ولی آخه..
- کروشیو سیوروس.
- !

لرد کتاب "هری پاتر و محفل ققنوس" را بست و به اسنیپ نگاه کرد که کف زمین به خود می پیچید.
- چه طرز شکنجه شدنه؟ چرا می خندی؟
-
- کروشیو!
- ! ار..ارباب.. عفو بفرمایین!..شکلک غلتان دیگه ای جز این نیست..من واقعا دارم درد میکشم ارباب!

فلش بک - دو هفته قبل:
- سکتوم سمپرا!
- عععع...پاشپاش شدم!

لرد ولدمورت با رضایت به شکم سفره ی مورگانا نگاه کرد. یک ورد جدید از کتاب "هری پاتر و شاهزاده ی دورگه" آموخته بود.

فلش بک - یک هفته قبل:

صدای فریاد "نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!" ی دردآلودی که از اتاق لرد به گوش رسید، شست مرگخوارهایش را خبردار کرد که ولدمورت، کتاب هفتم را به پایان رسانده..

- همین حالا رولینگ رو پیدا کنین و بیارین پیش من! این هفت تا کتاب مسخره همه شون باید بازنویسی شن! نــــــــــــــــــه!... قداست دامبلدور نباید شکسته میشد! ..چیز.. یعنی من نباید می مردم!

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1393 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


رز و لینی متوجه شدند که فرصت زیاد برای تصمیم گیری ندارند. معمولا وقتی نجینی به شکل تهدید آمیزی هیس هیس می کرد اتفاق های خوبی نمیفتاد!

لینی که شدیدا به فکر فرو رفته بود ناگهان با فریاد "یافتم" به هوا پرید. چوب دستیش را تکان داد و جسم عجیبی را در دستانش ظاهر کرد. رز با تعجب به لینی و نجینی که هر لحظه عصبانی تر می شد نگاه کرد.
-این دیگه چیه؟


ساعتی بعد...اتاق لرد سیاه!

-کدومتون قرار این وضعیت خجالت آور رو برای ما توضیح بده؟

رز به لینی اشاره کرد!
-ارباب حق تقدم با خانوماس.
-و تو چی هستی؟
-من در این موقعیت صرفا یک گیاهم که الانم وقت باز شدن غنچه هام رسیده.

لرد سیاه رو به لینی کرد.
-خب...برای چی به فرزند دلبند ما پوزه بند زدی و برای چی اینجوری داره پیچ و تاب می خوره؟

لینی با قانع کننده ترین لحنی که برایش ممکن بود جواب داد: خب...ارباب...من بسیار متاثر و غمگینم که باید به اطلاعتون برسونم دخترتون دچار ویروس ابولا شده. مجبور شدیم برای جلوگیری از ابتلای شما پوزه بند بزنیم بهش. الانم عطسه ش گرفته که اینجوری می کنه. شما نگران نباشید. فقط به هیچ عنوان پوزه بندشو باز نکنین. چون اگه شما ابولا بگیرین دائم عطسه می کنین و با توجه به وضعیت خاص بینی شما فکر نمی کنیم براتون جالب باشه!

لرد سیاه عبارت" وضعیت خاص بینی" را نشنیده گرفت و بدون توجه به نجینی که خودش را به در و دیوار می کوبید سرگرم آماده کردن چمدانش شد.


سازمان ملل جادوگری:


لرد سیاه و ردای آتشینش مقتدرانه در جلوی گروه حرکت می کردند. نجینی به دور گردن لرد حلقه زده بود و بسیار ناآرام به نظر می رسید. مرلین و سیوروس و بلاتریکس همانند سه تفنگدار یک قدم عقب تر از لرد سیاه در حرکت بودند. یکی از کارکنان وزارتخانه طی دسته بلندی را در دست گرفته و با جدیت در تعقیب لکه های روغن چکیده از موهای سیوروس اسنیپ بود. ظاهرا اسنیپ طی فرآیند زیبا سازی خودش برای اولین بار درمصرف روغن کمی زیاده روی کرده بود....ولی این کوچکترین مشکل لرد سیاه در آن لحظه بود!
گذشته از گرمای بیش از حد لباس که سبب عرق کردنش شده بود، آرایش مسخره موهای بلاتریکس توجهش را جلب کرده بود.
-بلا...این دقیقا چه مدل موییه؟
-ارباب...به دستور شما سعی کردیم صافش کنیم...نشده؟

مرلین کم دردسر ترین عضو گروه محسوب می شد. در حالی که دفترچه ای در دست داشت تک تک کلمات و جمله های لرد و اطرافیانش را برای ثبت در تاریخ یادداشت می کرد. طبیعتا جملات لرد سیاه حکم آیات نازل شونده در آینده را داشتند. مرلین آخرین جمله هایش را خواند و یکی را خط زد. احتمالا جمله "این لباس لعنتی چقدر گرمه...بچه تو هم وول نخور ببینم" نمی توانست آیه چندان هدایت کننده ای باشد.
گذشته از همه این موقعیت های نه چندان آرامش بخش، چمدان لرد هم به شکل عجیبی سنگین شده بود!

-رز...کمی پاتو جمع کن...تیغات رفت تو دستم!
-چرا این چمدونو باز نمی کنن؟ من دارم پژمرده می شم. باید کمی نور بهم برسه!


لرد سیاه و هیئت غیر عادی همراهش برای سخنرانی وارد سالن شدند!
.
.
.

دفتر لرد سیاه:


-اون تقویم رو از روی میز بردار! مایل نیستیم ببینیمش.

مورگانا با افسوس سری تکان داد و تقویم را برداشت. لرد سیاه بسیار بی حوصله به نظر می رسید. مورگانا سوالات متعددش را موقتا فراموش کرد.
گروهی از مرگخواران در مقابل لرد ایستاده بودند. نگاه همه شان رو به پایین بود. طولی نکشید که صدای خشمگین لرد سیاه لرزه بر اندام تک تکشان انداخت.
-کی مایله شروع کنه؟ رز؟ لینی؟ شما دو تا حتما می تونین توضیح بدین که تو چمدان ما چکار می کردین؟
رز زیر لب جواب داد:ار...باب...بگم فتوسنتز باورتون می شه؟

لرد سیاه از شدت خشم چشمانش را بست. ولی به محض بستن چشمانش صحنه ای را دید که آرزو می کرد هر چه سریع تر فراموش کند.
باز شدن ناگهانی پوزه بند نجینی و حمله بی دلیلش به چمدان! تکه تکه شدن چمدان طی چند ثانیه و پرتاب شدن اشیاء و وسایل خصوصیش به اطراف و البته خروج غیرمنتظره رز و لینی!

کاش اتفاق های بد به همین موارد ختم می شد!

سرو وضع عجیب و غریب سیوروس و بلاتریکس و رفتار نامتعادل مرلین، حضور دو جاسوس در چمدان، خواندن لیست خرید انواع کودهای حیوانی دافنه گرینگراس به جای لیست سخنرانی و در پایان آتش گرفتن ناگهانی لباس مخصوصش!
امیدوار بود حداقل کسی او را در حال پرواز به مرلینگاه وزارتخانه ندیده باشد! در حالیکه لباسش آتش گرفته بود و هر لحظه تکه ای از آن ناپدید می شد.

حالا که خوب فکر می کرد به مسئولان تقویم جادویی حق می داد که مهر "عدم صلاحیت دارنده" به فرم ثبت روزی به نام "لرد ولدمورت مذگان" بزنند!


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1393 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-فیسسسسسسس!!!فیس فیس!هیس هیس هیس هیس!!!(ترجمه:و اینجا چه اتفاقی داره می افته؟!)
رنگ از روی لن پرید:
-بله پرنسس؟!
-هیس فیسسسسسس!!!فیس فیس!هیس هیس هیس هیس!!!(ترجمه:گفتم اینجا چه اتفاقی داره می افته؟!)
رز در مانده به نجینی خیره شد.نگاه لن هم بین رز و نجینی در گردش بود.اندکی بعد صدای مرددش را از حنجره آزاد ساخت:
-رز!به نظرت...به نظرت پرنسس چه می فرمایند؟!
چشمان کهربایی نجینی از خشم درخشید!نه رز و نه لن؛رنگ بر رخسار نداشتند.
-هیسسسسسسس!فیس هیس!!!(ترجمه:جمله فوق العاده پیچیده بود به دلیل عدم تسلط کامل نویسنده به زبان مارها،این بخش بدون ترجمه می ماند!!!)
رز با چشمانی سرخ به لن نگریست.نی نی چشمانش مرتعش بود:
-حالا...چ...چه جوری بفهمیم بانو چی می فرمایند؟!
لن نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت:
-تنها مار زبان اینجا کیه؛رز؟!
رز با ترس زمزمه کرد:
-ل...لرد سیاه!!!
بعد هم با نگرانی ادامه داد:
-و...ولی ما نمیتونیم ایشون رو به زحمت بندازیم...خب...در واقع...اگر ای...ایشون صدای ما رو شنیده باشن چی،لن؟!
-پس باید چیکار کنیم؟!اگر...تغییر شکل بِدَن چطور؟!
لن این جمله را با صدایی بی جان زمزمه کرد.
-پس...شرمنده بانو!ولی...باید...یعنی نباید ب...بذاریم ایشون تغییر شکل بدن...ی...یا با لرد ملاقات داشته باشن!وگرنه...
رز پس از گفتن این جمله به خود لرزید.گویی عصبانیت لرد را در برابر چشمان خود مجسم ساخته بود.
-و چه راهی برای اینکار وجود داره،رز؟!
نجینی تهدید آمیز هیس هیس کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.