هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴
#22

مونیکا ویلکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
سرسرا خیلی روشن بود خیلی روشن همه روی صندلی نشسته بودند
دامبلدور لبخند میزد مرتب ترین میز میز ریونکلاو بود اسلایترین مثل همیشه با غرور به بقیه نگاه می کردند هالپافی ها هم مثل همه نشسته بودند گریفی ها مدام لبخند میزدند و ریونی ها باشور و شوق به ما نگاه میکردند من هم لبخند زدم
- مونیکا ویلکینز
آرام روی صندلی نشستم کلاه را روی سرم گذاشتند
کلاه کمی فکر کرد ت وهم با وفایی هم شجاغ هم کمی غرور داری و هم باهوشی تو رو به اسلایترین نمی فرستم چون میدونم که اونا از تو استقبال نمی کنند به هافلپاف هم نرو چون هوش و شجاعتت بیشتر از وفاداریته به گریفندور هم نمی فرستمت چون خوابگاهش جا نداره به مال کجایی از ترس اشک توی چشمانم جمع شده بود نمی دانستم باید چه بکنم دامبلدور با چشمان گرد شده به ما نگاه میکرد کلاه گفت پس باید ببینم تو از نواده کدام یک از او ن چهار نفری سالزار ..نه گودریگ..نه هلگا..نه روونا ..بله پس من یک گروه رو جا انداختم تو هوش بالایی داری پس برو به

ریونکلاو

از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم من را فرستاده بودند به بهترین گروه دنیا ریونکلاو...


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴
#21

فوکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین
دامبلدور با مهربانی دستی به پرهایم کشید و گفت :فوکس امسال با مشکل کمبود دانش آموز مواجه شدیم سعی کردم کمی دلداریش دهم پیژامه اش را تا کمر بالا کشید و روی صندلی نشست
-میگم تو هم برو تو هاگوارتز گروهبندی کن بعد از مدتی اگه نخواستی ادامه نده
من:
دامبلدور:
سعی کردم پرهایم را جمع و جور کنم بعدش آروم داشتم میرفتم که دامبلدور منو از دم گرفت و انداخت تو وان شامپو رو رو سرم خالی کرد بعد کف ها رو به زور کرد لای پرام و همینجور به زور داشت منو می شست
بیبیلی بیب بیبیلی بیب بیب (صدای موبایل دامبلدور)
دامبلدور منو ول کرد و با دستای کفی گوشی رو برداشت و جواب داد:الووووووووووو
الووووووووووووووو مردم آزار تاحالا لرد به این بی ادبی ندیده بودم مردم آزار
خب فوکس بیا بریم پراتو شونه کنم فقتی میریم واسه گروهبندی باید پرات تمیز باشه که کلاه خفه نشه خلاصه دامبلدور کارش رو با ژل مویی که از یه فروشگاه مشنگی خریده بود تمام کرد و منو از رو صندلیش پایین گذاشت بعد دست منو گفت و برای اینکه مشکلی به وجود نیاید منو به هاگرید سپرد و خودش هم به سرسرا رفت
وقتی وارد سرسرا شدم حتی تصور اینکه اینجا هاگوارتز است هم برایم سخت بود
دامبلدور با لبخند چشمکی زد و صاف نشست
-فوکس
جلو رفتم همه با این افکت به من که یک پرنده بودند نگاه می کردند
نشستم کلاه تمام پرهایم را پوشاند و بعد از مدتی گفت دامبلدور به موهات چی زده؟ من گفتم ژل مو آب.ث
کلاه که از بوی پرام خوشش اومده بود بی درنگ فریاد زد

گریفندور



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۹۴
#20

فلورا مورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۱ چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۹۴
از عمارت با شکوه م!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 13
آفلاین
پروفسور مک گونگال در سرسرا را باز کرد. گروهی از دانش آموزان سال اولی پشت پروفسور مک گونگال به راه افتادند. کسی حرف نمیزد جز یک نفر که با خودش سخن می گفت:
- اکسپلیارموس... اینم که یادمه. باید به کلاه گروهبندی نشون بدم که من متعلق به گروه اجدادیم، ریونکلاوم. ما از نسل خود روونا هستیم.

بغل دستی فلورا به او سقلمه ای زد تا به او بفهماند که کل شاگردان هاگوارتز صدایش را میشنوند. فلورا آرام شد و به کلاه گروهبندی که روی چهاپایه ای بود نگاه کرد. مدام به خودش تلقین می کرد که به گروه ریونکلاو میرود ولی دل شوره ای داشت که می گفت نمیرود.

همه جلوی پروفسور مک گونگال ایستاده بودند تا اینکه بالاخره اسم اولین نفر خوانده شد.
- اورلا کوییرک!

دختری ظریف از پله های سکو بالا رفت و وقتی پروفسور مک گونگال کلاه را برداشت، روی چهارپایه نشست. کلاه روی سر اورلا قرار گرفت گفت:
- خوب هوش زیادی داری، شجاعتت هم خوبه ولی... ریونکلاو!

اعضای گروه ریونکلاو دست زدند. دختری که اورلا نام داشت با خوشحالی از روی چهارپایه بلند شد و به سوی میز گروهش حرکت کرد. فلورا با حسرت به اورلا نگاه میکرد و نگران بود که مبادا به ریونکلاو نرود و باعث سر شکستگی خانواده اش شود.

- فلورا مورن!

فلورا با شنیدن اسم خودش جا خورد. خودش هم نمیدانست چرا سر جایش خشکش زده؟ بالاخره شجاعتش را به دست آورد و از پله های سکو بالا رفت. روی چهار پایه نشست و کلاه گروهبندی روی سرش قرار گرفت.
- بالاخره یه مورن اصیل اومد. خیلی وقت بود یکی از فرزندان روونا ریونکلاو رو ندیده بودم. هوشت مثل اونه. پس... ریونکلاو!

انگار اعضای ریونکلاو با شنیدن عبارت "فرزندان رونکلاو" ذوق زده شده بودند چون بعد از اعلام گروه فلورا همگی با دست، سوت و هر کاری که میتوانستند بکنند به او خوش آمد گفتند. فلورا خیلی خوشحال بود. احساسی عجیبی ته دلش حس می کرد. از روی چهارپایه بلند شد و به جای این که از پله ها پایین برود... از روی سکو پایین پرید.
فلورا دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند. او از خوشحالی فریادی از ته دل کشید.
- آخ جون!

با فریاد فلورا حتی ریونکلاوی ها هم ساکت شدند. پروفسورها با تعجب به فلورا نگاه میکردند و از همه بدتر پروفسور مک گونگال بود.
- دوشیزه مورن.

فلورا با صدای پروفسور مک گونکال برگشت. به محض دیدن چهره عصبانی پروفسور از خجالت سرخ شد و به سمت میز ریونکلاو حرکت کرد.


ویرایش شده توسط فلورا مورن در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۳ ۲۰:۳۱:۴۲

اگر ترس هایمان را می شناختیم، انقدر از آن ها نمی ترسیدیم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
#19

اسپلمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۸ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۵۵ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
از محفل ریدل های ققنوس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
omid, [20.08.15 22:56]
اسپلمن،پسر ده ساله وارد مدرسه هاگوارتز شد.هنوز گروهبندی نکرده بود.به همراه بچه های دیگه به طرف سالن اصلی رفت.انواع خوراکی های خوش مزه و فوق العاده روی میز های بزرگ صف کشیده بودند.
همه مشغول صحبت بودند و سالن خیلی شلوغ بود.گفتگو بچه ها توهم پیچ میخورد و به جز مشتی چرت و پرت چیزی به گوش نمیرسید.کمی اون ورتر،آدام لی دوست اسپلمن، با اعتماد به نفس زیادی میگفت:
-مطمعنم که امسال رو دست همه بچه ها میزنم.و بعد با لحن آهنگین ادامه داد
میشم بهترین شاگرد اینجا بهتر از هزارتا نینجا
اسپلمن طرف او رفت و گفت:از کجا اینقدر مطمعنی؟
-یعنی میخوای بگی تو میخوای شاگرد ممتاز بشی؟
-من همچین حرفی نزدم.
-پس حتما منظورت اینه که من یه شاگرد بی خود خواهم شد مثل باقالی؟ها؟
-بابا من که چیزی نگفتم.ای بابا
-نشونت میدم.
سپس آدام صورتش را در اخم پیچید و خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای دامبلدور همه جا را به سکوت در آورد.
-سلام دوستان عزیز.امیدوارم که حالتون خوب باشه.به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز خوش اومدید.مخصوصا سال اولیا.من البوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هستم.ما در این مدرسه سعی داریم که..........
خب حالا برای گروهبندی آماده باشید.
پروفسور مک گوناگال کلاهی قدیمی و فرسوده ای را در دست میگیرد و پس از معرفی گروه ها اسم یکی از بچه ها را میخوند
-پیتر گد
پیتر روی صندلی مینشیند و بعد از کمی مکث کلاه فریاد میزند:ریونکلاو
پس از اینکه چند نفر دیگر برای گروه بندی رفتند،پروفسور مک گوناگال اسم آدام لی را میخوند.
آدام با غرور زیادی قدم بر میدارد و با چشمانی کاراگاهی به کلاه نگاه میکند.سپس بر روی صندلی مینشیند و پروفسور مک گوناگال کلاه را بر سر او میگذارد.
-هوم.یعنی تو رو کجا بندازم؟فکر کنم......هافلپاف!
آدام از روی صندلی بلند میشود و دماغش را میخاراند،و به طرف میز هافلپافی ها میرود.
بالاخره اسم اسپلمن خونده میشود.او نفس عمیقی میکشد و به طرف کلاه میرود.انگار تا میخواست به صندلی برسه یک سال طول داد؛بر روی صندلی مینشیند و کلاه بر سر او گذاشته میشود.
-خب خب خب.و اما تو.تو رو کجا بندازمممم؟قلب مهربانی داری.صادق هم هستی اما میشه گفت اعتماد به نفس زیاد بالایی نداری.خب با تو چیکار کنم؟فهمیدم!!!
سپس کلاه فریاد زد:


هافلپاف!

سپس اسپلمن به طرف میز هافلپافی ها میرود و کنار آدام مینشیند...


casper


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۴
#18

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۱:۴۱ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 512
آفلاین
شب بود و طبق روال هر شب، ماه و ستاره ها دور هم نشسته بودن و داشتن پشت سر خورشید غیبت میکردن. جن خونگی قصه ی ما، لب پنجره ی آشپزخونه ی هاگوارتز نشسته بود و با دقت به حرفای ماه و ستاره ها گوش میداد. وینکی کلا موجود بیکار و علافی بود. شبا با دقت به حرفای مهتابیِ آسمون گوش میداد و ازشون یادداشت بر میداشت. صبح زود هم طوری که کسی شک نکنه، یادداشت هاشو میبرد و یواشکی به خورشید میداد. شاید یه چیزی تو مایه های سوپرسادیسم داشت! به هر حال...
وینکی همینطور داشت به غیبت کردن مهتابی ها گوش میداد که چیزی بین حرف زدنشون توجهشو جلب کرد.

-...تازه شما خبر ندارین که! میگن خورشید یه بار رفته و اینقدر به سر و کله ی گودریک بدبخت تابیده که کلاهش داغون شده بدجور... واسه همین هم این کلاه گروه بندیه اینقدر عجیب شده. یه بار رو فاز هافل میره و به صورت مسلسل وار همه رو میفرسته هافل. یه بار هم...

وینکی علاقه ای به شنیدن بقیه ی چغلی مهتابی ها نداشت. به محض اینکه کلمه ی مسلسل رو استراق سمع کرد، مغزش به طرز خوفناکی تاب خورد و بالای سرش ستاره هایی پدیدار شدن. وینکی کمبود محبت داشت. طبیعی بود که اگه می دید یه آدم دیگه توی این دنیا اهل مسلسل و کارای مسلسل وار هست، از خودش بیخود میشد.

جن خونگی به سرعت از لبه ی پنجره پرید توی آشپزخونه که موجب چپه شدن چندین دست قابلمه و کیسه های خیارچمبل آفریقایی شد. از آشپزخونه بیرون پرید و پنگوئن وار به سمت دفتر رییس هاگوارتز به راه افتاد.
وینکی به اژدر پلنگ ها اعتقادی نداشت. با سر توی دیوار کوبید و سر از دفتر درآورد! همینطور که وسایلی که روی زمین ریخته بود رو لگد میکرد و به اجنه ی بیکاری که هیچ اعتقادی به اصل «تمیز و مرتب کن تا ماهیچه هات خشک بشن» نداشتن، بد و بیراه میگفت، به سمت قفسه ی اصلی راه افتاد.
وینکی با سواد نصفه و نیمه ش از روی یکی از برچسب ها خوند. طبیعتا این سواد نصفه و نیمه به حدی بود که باعث بشه جن خونگیِ ما، کلاه گروه بندی رو اشتباها کلاه گروه بندری بخونه. سواد نصفه و نیمه و حافظه ی ضعیف وینکی بالاخره دست به دست هم دادن و باعث شدن مغز جن خونگیِ ما دوباره تاب بخوره و دلیلی که بخاطرش پیش کلاه اومده بود رو از یاد ببره. پس کلاه رو برداشت و گذاشت روی سرش.
همونطور که میدونید، اجنه معمولا جثه ی کوچکتری از انسان ها دارن. جثه ای که گاهی اوقات باعث فرو رفتنشون توی یک کلاه میشه. مثل مورد فعلی!
وینکی در حالیکه سعی میکرد از غرق شدنش توی کلاه جلوگیری کنه متوجه صدایی توی مغزش شد.

-چی شده باز؟ سال جدیده؟ دِ مگه قرار نبود من تابستون بازنشسته شم؟ من اعتراض دارم. من شکایت میکنم.

وینکی با مشت توی سرش کوبید.
-وینکی جن خانگی زیر بار نرو بود! دابی باید از ذهن وینکی بیرون رفت. وینکی نخواست جن خانگی آزاد شد!

کلاه گروه بندی نفسش را با آسودگی بیرون داد. این مورد جدیدی نبود. احتمالا فقط یک موجود با درجه ی خوددرگیری حاد که خواب بدی دیده بود.
-آرام باش جانم. خب واسه گروهبندی اومدی؟
-نه! وینکی خواست با کلاه گروه بندری ها ملاقات کرد. وینکی خواست رفت بندر!
-ببین منو...
-تو؟ تو کجا بود؟
-من الان بالای سرتم... یعنی در اصل باید بالای سرت باشم. به هر حال...

وینکی به سمت چپ خود نگاه کرد.
-کو؟ وینکی چیزی ندید.
-گفتم بالا. اون چپه.
-بالای وینکی بود. وینکی دوست داشت اینور بود.

کلاه نتیجه گرفت حرف زدن با موجودی مثل این فقط وقت تلف کردنه. پس سعی کرد درونش رو ببینه و سریع بفرستدش بره. نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد...
-کارت حافظتو رد کن بیاد. این تو هیچی نیست.
-کارت حافظه؟ منظور کلاه همون کارتی بود که مشنگا شب ازدواج به هم داد؟

کلاه ناامید شد.
-خب فقط بگو ببینم کدوم گروه بفرستمت.
-گروه بندری!
-میگم هکتور بیادا. منظورم از بین گروههای چهارگانه ست.
-دو.
-نه! اسلیترین، هافل اینا...
-اسلیترین؟

وینکی فقط سوال کرد اما کلاه زیادی دوست داشت از دست جن خانگی خلاص شود.

-اسلیترین!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
#17

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
لونادر گوشه اي از اتاق ايستاده بود و داشت موهاي آشفته و ردايش را مرتب مي كرد
-كمك ميخواهي؟
لونا به سمت منبع صدا بازگشت.دختري سفيد و كك و مكي را ديد كه موهاي سرخش نور شمع هاي داخل اتاق را باز تاب مي كنند.
-اوه بله ممنون.ميشه كمكم كني آستين ردايم گير كرده است.
-البته.
دختر بعد از اين كه آستين رداي لونا را در آورد ادامه داد
-اسم من جينيه.جيني ويزلي.
-اسم من هم لونا لاوگوده.از آشناييت خوش حال شدم.
-همچنين.
لونا به جيني زل ميزند.
-جيني تا به حالا كسي بهت گفته كه چقدر زيبايي؟
جيني از خجالت سرخ ميشود.
-ممنون.توهم خيلي زيبايي لونا.چه موهاي قشنگ و بلوندي داري!
قبل از اين كه لونا بتواند جواب جيني را بدهد پرفسور مك گوناگل كه پشت سر آن ها ايستاده بود گفت حالا همه دنبال من بياييد.همه بچه ها دنبال پرفسور در صف هاي دونفره حركت كردند.لونا و جيني كنار هم ايستاده بودند.
هزاران شمع روشن سرتا سر تالار روي هوا معلق بود كه چهار ميز را كه متعلق به چهار گروه هاگوارتز بود روشن ميكردند.جيني برادران خود را كه در ميز دوم از سمت راست نشسته بودند ديد و به دلهريش اضافه شد.
لونا روبه جيني كرد و به اون زل زد.سپس ادامه داد
-جيني به نظرت تو كدوم گروه ميوفتي؟
جيني مصطرب بود
-نميدونم اما اميدوارم بيفتم تو گريفندور.آخه همه اعضاي خانوادم تو گريفندورن.پدر و مادرم به همراه شش تا برادرم تو گريفندور بودند.اگه نيفتم تو گريفندور و در عوض بيفتم تو اسليترين برادرام مسخرم مي كنن و احنمالا پدر و مادرم ناراحن ميشن.من اصلا اسليترينو دوست ندارم.تو چي؟تو به نظرت كجا ميفتي؟
لونـا كه با موهايش بازي مي كرد گفت
-پدر و مادر من تو راونـكلاو بودند.من هم فكر ميكنم ميفتم اونجا.
پرفسور مك گوناگل اسامي را به ترتيب مي خواند و بچه ها روي صندلي مي نشستند و پرفسور مك گوناگل كلاه گروهبندي را روي سر آنها قرار مي داد.
-جيني ويزلي
جيني كه بسيار مصطرب بود پس از كمي درنگ جلو رفت و روي صندلي نشست.
كلا كمي مِن مِن كرد و فرياد زد
-گريفنـدور
برادراي جيني برايش دست زدند.
-لونـا لاوگود
به محض اين كه پرفسور كلاه را روي سر لونـا گذاشت كلاه فرياد زد
-راونـكلاو
لونا و جيني هردو خوش حال بودند.


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۴
#16

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۴:۱۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 731
آفلاین
با نگرانی قدم بر می داشت .انگار هر قدم برداشتن در نظرش گذشتن از یک کوه عظیم بود.همراه با دیگر سال اولی ها از در بزرگ سرسرا گذشت و به سقف خیره ماند ....
-اااااه......چقدر باحاله اینجا
این جملات ناگهانی از دهانش پرید .به اطراف نگاه کرد تا ببیند کسی فهمید یانه؟اما وقتی فهمید که کسی حرفش را نشنیده خوشحال به مقابلش نگاه کرد.
البوس دامبلدور مدیر هاگوارتز به تک تک بچه های کلاس اولی لبخند ریبایی می زد اما این لبخند به جای اینکه انها را ارام کند مضطربشان می کرد
سر انجام با ایستادن مک گونگال که پیرو و رهبر سال اولی ها به شمار می رفت سال اولی ها نیز با ترس و هراس ایستادند.
رون به سرعت برگذشت و به پسری که کنارش بود و او را می شناخت نگاه کرد و به او گفت:
-هی هری؟ تو چه احساسی داری؟
- نمی دونم ...راستش یکم می ترسم ...
رون فهمید که نه تنها او و هری بلکه همه دارند از اضطراب می لرزند.
مک گونگال طومار بلندش را باز کرد و شروع کرد به نام بردن اسم ها...
-«هانا ابوت»
هانا ابوت ارام و اهسته بالا رفت و کلاه را روی سرش گذاشت و با اضطراب نشست . کلاه کمی مکس کرد و سر انجام با صدای بلندی که هری بلند تر از ان را غیر از مادرش از کسی دیگر نشنیده بود گفت:
«هافلپاف»
هانا از جای برخاست و با پاهای لرزان به سمت میز طویل و زرد رنگ هافلپاف رفت.
رون با خود فکر کرد چقدر هانا ابوت دختر خنگی است که به هافلپاف رفته است اما در همان لحظه ترسی برجانش افتاد ،نکند او هم به هافلپاف برود؟
انقدر درگیر فکر هایی از این قبیل بود که نفهمید چند تا از بچه ها را صدا کرده اند و کیا به کدوم گروه رفته اند .وقتی حواسش را جمع کرد و به اطراف نگاه کرد دید هری پاتر دوستش بر روی صندلی نشسته و کلاه را بر سر گذاشته و کمی بعد گفت:
«گریفیندور»
دلش به لرزه افتاد هری هم به گریف رفت حالا دیگر نگران تر بود اگر در هافلپاف می افتاد چی؟ استرس سر تا پایش را پر کرد ولی سر انجام...
«رونالد ویزلی»
دهان رون باز ماند .به چه سرعت نوبت او شده بود .
با پاهای لرزان جلو رفت و بر روی صندلی نشت .کلاه بر روی سسرش گذاشته شد و....
کلاه فریاد زد:
«گریفیندور»
-------
ببخشید زیاد خوب نشد اخه دستم زیاد باز نبود رون رو نمی شد الکی نوشت هرچند که نوشتم ولی خب ...
به هرحال ببخشید


پست نظاره شد!
امتیاز: 75 از 100
ارتش دامبلدور


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۴ ۲۱:۴۹:۲۲


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
#15

مینروا مک گونگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 28
آفلاین
صبح با عشق از خواب بیدار شدم خیلی انرژی داشتم انگار به قدرت جدیدی به من داده باشند وای فکرشم نمی کردم امروز روز تولد منه؟تولد یازده سالگی!


توی اتاق پذیرایی


_سلام مامان سلام بابا.

_سلام دخترم.

_سلام دخترم.

_امروزه که یادتون نرفته؟

_نه یادم نرفته روز .... روز......

_مامان اذیتم نکن.

_باشه دخترم معلومه که یادم نرفته امروز تولد دختر گلمه راستی یه خبر خوب هم برات دارم .

_مامان شوخی می کنی ؟یعنی منم می رم به مدرسه جادوگران؟تا امروز داشتم لحظه شماری می کردم.

_بله این نامه هم از طرف مدرسه برات اومده.

نامه رو از دست مامانم کشیدم و با عشق شروع به خوندنش کردم.
بله درسته نامه از طرف مدرسه هاگوارتز بود که به شرح ذیل بود:

مدرسه علوم فنون و علوم جادوگری هاگوارتز

با مدیریت:آلبوس دامبلدور
(مقلب به عناوین جادوگر درجه یک،جادوگر اعظم،رئیس الروسا،آزادمرد مستقل و دارای مدال مرلین از کنفدراسیون بین المللی جادوگران)
[b]

سر کار خانم مینروا مک گونال :
بدین وسیله به اطلاع می رسانیم که جای شما در مدرسه علوم وفنون جادوگری هاگوارتز محفوظ است.فهرست کتابهای درسی و وسایل مورد نیاز دانش اموزان ضمیمه ی این نامه است.
آغاز سال تحصیلی جدید اول ماه سپتامبر است.خواهشمند است حداکثر تا روز 31 ژانویه جغدی برایمان بفرستیدمنتظر جغد شما هستیم.


_وای مامان دیدی ؟دیدی بالاخره منم دارم می رم هاگوارتز؟جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــغ (از نوع خوشحالی)

_اِاِِاِاِاِ داد نزن الان همه فکر می کنن خبریه!

_مگه خبری نیست ؟ من دارم می رم هاگوارتز من دارم جادوگر می شم.

_ولی کسی نباید از این موضوع بویی ببره زندگی ما جادوگرا باید عین مردم عادی باشه دخترم اما...

_ولی مامان ....

_اما وقتی رفتی هاگوارتز می تونی جیغ و داد کنی.


سه چهار ساعت بعد


_فــــــــــــــــــــوت تولدم مبارک.

_تولدت مبارک دخترم

_تولدت مبارک دخترم

_ممنون،مامان و بابا برام کادوی تولد چی خریدید؟

_بابات برات یه جغد خریده

_ایناهاش نگاهش کن چه با مزه اس؟اینطور نیست؟

_جــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ (از نوع وحشت)مامان بگیرش اونور! مگه نمی دونی من از جونورا می ترسم.

_دخترم نترس بابا این جغد بیچاره که باهات کاری نداره ! از پشت اون صندلی هم بیا بیرون.

_هدیه ی منم اینه که امروز می برمت بیرون و یکم زود تر وسایل مدرسه رو برات می خرم.

_وای مامان راست می گی؟

_مگه من تا حالا به تو دروغ هم گفتم؟

_خب نه.


کوچه دیاگون


_خب دخترم لیست چیز هایی که برای مدرسه لازم داری رو بگو.

_مامان بفرمایید خودتون بخونید بعضی اسم ها سخته.

بعد از خرید تا خود صبح بیدار بودم وفقط داشتم به هاگوارتز فکر می کردم خوابم نمی برد صد بار کتاب ها رو مرتب کردم ردا ها رو تا کردم اخرش دیدم خوابم نمی بره رفتم تو اتاق مامان و بابام خوابیدم بغل مامانم.

_مامان اونجا چه شکلیه؟چه جوریه؟چی کار می کنند؟ چی یاد می دند؟

_حالا برو بخواب فردا برات همه چی رو توضیح می دم برات

_ما....

_حرف نباشه برو بخواب



صبح روز بعد


_مامان خب بگو دیگه.

_هاگوارتز یه قلعه خیلی بزگه که چهارتا گروه اصلی داره:1)گریفندور
2)هافلپاف
3)اسلترین
4)راونکلاو
که کلاه گروهبندی مشخص می کنه .

دیگه همینقدر بدونی برات بسته._

_مامان اخه همینقدر؟

_خب یه گریزی هم می زنیم به طریقه گروه بندی وقتی روز اول می ری مدرسه با یه فضای خیلی بزرگ و قشنگ مواجه می شی که کلاه گروهبندی رو می گذارند روی سرتون و طبق خونتون گروه بندی تون می کنن.مثلا گروه لاونکلاو مال ادمای با هوش گریفندور مال ادمای شجاع اسلترین مال اصیل زادگان و هافلپاف برای افراد قانون مند هستش.

_باید جای جالبی باشه!نه؟

_درسته دخترم.حالا یهب وس بده به مامانی و برو بخواب.


و بالاخره روز اخر ماه اوت


_سلام،من فردا دارم می رم ولی باید کجا بریم؟

_ایستگاه کینگز کراس

_ایستاه کینگز کراس؟

__اره

_ولی فکر می کردم یه جایی دور از دسترس ادمای عادی باشه!!!

_درسته دخترم ،جایی دور از دسترس ادم های عادی .جادوگران یه ایستگاه جدا دارند که اسمش ایستگاه نه و سه چهارمه.

_ولی مامان داری بچه گول می زنی!من می دونم که بین دو تا ایستگاه هیچ ایستگاهی نیست.!

_چرا هست این ایستگاه فقط زمانی باز هست که قطار جادوگران در ایستگاه باشه.

من که کاملا گیج شده بودم رفتم تو اتاقم و کار های تکراری هر روز مو انجام دادم ردا ها رو تا کردم کتا بارو خوندم و....


صبح روز بعد


مینروا پاشو بیدار شو دختر دیگه الان ساعت هفته ساعت نه قطار حرکت می کنه.اِ تو کجایی دختر؟

_مامان من اینجام پشت سرت !

_ترسوندیم!

_صبح بلند شدم وسایلمو جمع کردم حمام کردم و ....

_نمی خواهد بگی این کارا کار هر روزته!

_خب مثل اینکه فقط خوردن صبحانه مونده.

_بیا بریم.

_مامان کمک می کنی اینا رو ببرم پایین؟

_باشه.

بعد از خوردن صبحانه چون وقت اضافه داشتم باز هم وسایلمو چک کردم که یه وقت چیزی کم و کسر نباشه.که خدارو شکر هیچ چیز کم نبود.

_مالی بیا پایین دیگه.

_اومدم

_اینا چیه پوشیدی؟؟؟

_خب لباسامن!

_اینجا که نباید ردا بپوشی!توی قطار وقتی یه مقداری مونده بود برسی به هاگوارتز باید لباساتو عوض کنی!



توی ایستگاه قطار


_مالی دخترم تو باید با سرعت به سمت قسمت سه چهارم ایستگاه بدوی.

_چشم مامان .خب خداحافظ دلم براتون تنگ می شه بابا،مامان.



دویدم با سرعت هر چه تمام لحظات سخت و نفس گیری بود .اگه رد نمی شدم؟اگه می خوردم به نرده ها؟یه لحظه چشمامو بستم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی یه ایسستگاه جدیدم.رفتم و قطار رو پیدا کردم توی یه کوپه نشستم.متاسفانه نتونستم توی مسیر دوستی پیدا کنم.رسیدیم مدرسه و با کدری قوی هیکل که بلند می گفت سال اولیا از این طرف مواجه شدم من هم به محلی که مرد اشاره کرد رفتم پس از گذشتن از یه دریاچه با یه قصر بزگ مواجه شدم.که یک خانم محترم در برابر در ان ایستاده بود.مرد قوی هیکل از ما جدا شد و رفت و ما به اون خانم محترم ملحق شدیم.به دنبال ان خانم محترم رفتیم با اشباح و..... اشنا شدیم.سپس وارد سالن بزرگی که سر تا سر میز چیده شده بود رفتیم در انجا معلمین سال اینده را دیدم و ناگهان خانم محترم گفتن:

_مینروا مک گونال

با ترس جلو رفتم و یک کلاه عجیب روی سرم گذاشتند لحظات ترسناک جالبی بود ولی کلاه بلند گفت :گریفندور


ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ۱۹:۲۲:۴۱
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ۱۹:۲۴:۱۴

من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۹:۱۵ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳
#14

فرد ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از پنج صبح تا حالا علاف کردی مارا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 380
آفلاین
به سختی میتونستم خودمو کنترل کنم.. داشتم از شدت فشار میترکیدم. تا چاییمو خوردم سریع پریدم سمت دستشویی! عجب جای تمیزی بود. بهترین جای ممکن که میتونی خودتو از شر هرچی حال بده راحت کنی. خلاصه دستشویی رو کمی خوشبو کردیمو عینهو یوزپلنگ ایران زمین از دست به آب پریدیم بیرون. یهو جرجو دیدم که اونم مثل من حالش بد بود. پاهاش میلرزیدو صورتش قرمز شده بود. لپاش باد کرده بود و دستاش رو به دیوار میکوبید. یهو گفتم:
-چته؟

یه چش غره بهم رفتو گفت:
-خو لامصب دو ساعته رفتی اون تو، منم دارم میترکم!

یه چشمو بستمو حالشو درک کردم. تموم وقتایی که رون میرفت دستشوییو از شدت بچگی نمیدونست کجا باید دستشویی کنه. و بعد باید کار خرابیاشو جمع میکردو تو سطل آشغال مینداخت! ( ) گفتم:
-بدو برو!

سریع درو وا کردو پرید تو! منم که تازه یازده سالم شده بود رفتم پیش بیل و چارلی. اون دو نفرم داشتن درباره ی همسر آیندشون حرف میزدن! دیدم پرسی اومد پیششون. با همون حالت مغرورش گفت:
-این چیزا واس شما زوده!

دیگه داشت حالم به هم میخورد. بازم پرسی بزرگنمایی کرد.. با این که سال سوم بود اما خودشو بزرگترین مرد هاگوارتز میدونست! رونم اون طرفتر داشت با جغجغه ی مسخره ش بازی میکرد. یهو صدای در اومد. بابام اومده بود. سریع از پله ها اومد بالا! با هیجان گفت:
-سلام پسرای گلم! (اون زمان جینی به دنیا نیومده بود!)

زمانش رسیده بود. باید سریعتر راه میافتادیم!

هاگوارتز!

از سرسرا رد شدیم! تموم طنم لرزید. یهو اسممو صدا زدن. تموم خانوادم مال گریف بودن. باید منم گریفیندوری میشدم! رفتمو با استرس روی صندلی نشستم! کلاه رو روی سرم گذاشتن! لامصب خیلی حرف میزد. آخرشم گفت گریفیندور! و من شدم گریفی!


میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
#13

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۷ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۲:۵۷ شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴
از ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
خیلی استرس داشتم و میترسیدم و از طرفی خیلی خوش حال بودم که پس از این همه جنگ و دعوا بلاخره میتونم به مدرسه ای برم که خودم انتخابش کردم ،‌ من با همه بچه های اونجا فرق داشتم . . .
سعی میکردم ذهن اشفته خواهرم رو بخونم ، فکر کنم اونم مثل من استرس داشت
، بعد از این همه اتفاق ، حالا خواهرم در مورد چی من فکر میکنه ؟
از همیشه پریشان تر بودم ، تمام روزم این جوری گذشته بود و یک هفته تمام روز و شب نداشتم اصلا نفهمیدم که در چه زمانی به خرید رفتیم ؟ ، کی تصمیم بر این شد که من به هاگواتز بیام ؟ ، چه جوری زمان اینقدر سریع گذشته؟‌ ، اصلا من چه جوری اینجا هستم؟‌،من به کدوم گروه میرم ؟ ،من چه جوری راجع به هاگوارتز میدونم ؟ ، ایا من دوستی پیدا میکنم؟، و هزاران هزار سوال دیگر در ذهنم نقش میبست که خواهرم از دنیای خیال نجاتم داد سعی میکرد که با من صحبت کنه و
اطلاعاتی بهم بده همین طور که داشت صحبت میکرد متوجه شدم که به قطار رسیدیم ، خداحافظی سریعی داشتیم و من سریع سوار قطار شدم در تمام طول راه من به خاطراتی که از هاگوارتز داشتم فکر میکردم(( جام اتش)) باعث شده بود
کمتر دلم بخواهد که شنا کنم که صدایی رشته افکارم را پاره کرد رسیده بودیم
....
در قلعه زمانی که کلاه روی سرم بود شدید استرس داشتم
- اممـــــم خب بزار ببینم ، سخت کوش ،‌باهوش یا شجاع یا شایدم ....
پس از چند لحظه مکث با حالتی که انگار طرز تفکرم رو بدونه ادامه داد
-خب با این حال اون ها زیاد مهمون نواز نیستند پس ریــــونکـــلا


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.