جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1394 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
با نگرانی قدم بر می داشت .انگار هر قدم برداشتن در نظرش گذشتن از یک کوه عظیم بود.همراه با دیگر سال اولی ها از در بزرگ سرسرا گذشت و به سقف خیره ماند ....
-اااااه......چقدر باحاله اینجا
این جملات ناگهانی از دهانش پرید .به اطراف نگاه کرد تا ببیند کسی فهمید یانه؟اما وقتی فهمید که کسی حرفش را نشنیده خوشحال به مقابلش نگاه کرد.
البوس دامبلدور مدیر هاگوارتز به تک تک بچه های کلاس اولی لبخند ریبایی می زد اما این لبخند به جای اینکه انها را ارام کند مضطربشان می کرد
سر انجام با ایستادن مک گونگال که پیرو و رهبر سال اولی ها به شمار می رفت سال اولی ها نیز با ترس و هراس ایستادند.
رون به سرعت برگذشت و به پسری که کنارش بود و او را می شناخت نگاه کرد و به او گفت:
-هی هری؟ تو چه احساسی داری؟
- نمی دونم ...راستش یکم می ترسم ...
رون فهمید که نه تنها او و هری بلکه همه دارند از اضطراب می لرزند.
مک گونگال طومار بلندش را باز کرد و شروع کرد به نام بردن اسم ها...
-«هانا ابوت»
هانا ابوت ارام و اهسته بالا رفت و کلاه را روی سرش گذاشت و با اضطراب نشست . کلاه کمی مکس کرد و سر انجام با صدای بلندی که هری بلند تر از ان را غیر از مادرش از کسی دیگر نشنیده بود گفت:
«هافلپاف»
هانا از جای برخاست و با پاهای لرزان به سمت میز طویل و زرد رنگ هافلپاف رفت.
رون با خود فکر کرد چقدر هانا ابوت دختر خنگی است که به هافلپاف رفته است اما در همان لحظه ترسی برجانش افتاد ،نکند او هم به هافلپاف برود؟
انقدر درگیر فکر هایی از این قبیل بود که نفهمید چند تا از بچه ها را صدا کرده اند و کیا به کدوم گروه رفته اند .وقتی حواسش را جمع کرد و به اطراف نگاه کرد دید هری پاتر دوستش بر روی صندلی نشسته و کلاه را بر سر گذاشته و کمی بعد گفت:
«گریفیندور»
دلش به لرزه افتاد هری هم به گریف رفت حالا دیگر نگران تر بود اگر در هافلپاف می افتاد چی؟ استرس سر تا پایش را پر کرد ولی سر انجام...
«رونالد ویزلی»
دهان رون باز ماند .به چه سرعت نوبت او شده بود .
با پاهای لرزان جلو رفت و بر روی صندلی نشت .کلاه بر روی سسرش گذاشته شد و....
کلاه فریاد زد:
«گریفیندور»
-------
ببخشید زیاد خوب نشد اخه دستم زیاد باز نبود رون رو نمی شد الکی نوشت هرچند که نوشتم ولی خب ...
به هرحال ببخشید


پست نظاره شد!
امتیاز: 75 از 100
ارتش دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1394/1/4 22:49:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1393 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح با عشق از خواب بیدار شدم خیلی انرژی داشتم انگار به قدرت جدیدی به من داده باشند وای فکرشم نمی کردم امروز روز تولد منه؟تولد یازده سالگی!


توی اتاق پذیرایی


_سلام مامان سلام بابا.

_سلام دخترم.

_سلام دخترم.

_امروزه که یادتون نرفته؟

_نه یادم نرفته روز .... روز......

_مامان اذیتم نکن.

_باشه دخترم معلومه که یادم نرفته امروز تولد دختر گلمه راستی یه خبر خوب هم برات دارم .

_مامان شوخی می کنی ؟یعنی منم می رم به مدرسه جادوگران؟تا امروز داشتم لحظه شماری می کردم.

_بله این نامه هم از طرف مدرسه برات اومده.

نامه رو از دست مامانم کشیدم و با عشق شروع به خوندنش کردم.
بله درسته نامه از طرف مدرسه هاگوارتز بود که به شرح ذیل بود:

مدرسه علوم فنون و علوم جادوگری هاگوارتز

با مدیریت:آلبوس دامبلدور
(مقلب به عناوین جادوگر درجه یک،جادوگر اعظم،رئیس الروسا،آزادمرد مستقل و دارای مدال مرلین از کنفدراسیون بین المللی جادوگران)
[b]

سر کار خانم مینروا مک گونال :
بدین وسیله به اطلاع می رسانیم که جای شما در مدرسه علوم وفنون جادوگری هاگوارتز محفوظ است.فهرست کتابهای درسی و وسایل مورد نیاز دانش اموزان ضمیمه ی این نامه است.
آغاز سال تحصیلی جدید اول ماه سپتامبر است.خواهشمند است حداکثر تا روز 31 ژانویه جغدی برایمان بفرستیدمنتظر جغد شما هستیم.


_وای مامان دیدی ؟دیدی بالاخره منم دارم می رم هاگوارتز؟جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــغ (از نوع خوشحالی)

_اِاِِاِاِاِ داد نزن الان همه فکر می کنن خبریه!

_مگه خبری نیست ؟ من دارم می رم هاگوارتز من دارم جادوگر می شم.

_ولی کسی نباید از این موضوع بویی ببره زندگی ما جادوگرا باید عین مردم عادی باشه دخترم اما...

_ولی مامان ....

_اما وقتی رفتی هاگوارتز می تونی جیغ و داد کنی.


سه چهار ساعت بعد


_فــــــــــــــــــــوت تولدم مبارک.

_تولدت مبارک دخترم

_تولدت مبارک دخترم

_ممنون،مامان و بابا برام کادوی تولد چی خریدید؟

_بابات برات یه جغد خریده

_ایناهاش نگاهش کن چه با مزه اس؟اینطور نیست؟

_جــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ (از نوع وحشت)مامان بگیرش اونور! مگه نمی دونی من از جونورا می ترسم.

_دخترم نترس بابا این جغد بیچاره که باهات کاری نداره ! از پشت اون صندلی هم بیا بیرون.

_هدیه ی منم اینه که امروز می برمت بیرون و یکم زود تر وسایل مدرسه رو برات می خرم.

_وای مامان راست می گی؟

_مگه من تا حالا به تو دروغ هم گفتم؟

_خب نه.


کوچه دیاگون


_خب دخترم لیست چیز هایی که برای مدرسه لازم داری رو بگو.

_مامان بفرمایید خودتون بخونید بعضی اسم ها سخته.

بعد از خرید تا خود صبح بیدار بودم وفقط داشتم به هاگوارتز فکر می کردم خوابم نمی برد صد بار کتاب ها رو مرتب کردم ردا ها رو تا کردم اخرش دیدم خوابم نمی بره رفتم تو اتاق مامان و بابام خوابیدم بغل مامانم.

_مامان اونجا چه شکلیه؟چه جوریه؟چی کار می کنند؟ چی یاد می دند؟

_حالا برو بخواب فردا برات همه چی رو توضیح می دم برات

_ما....

_حرف نباشه برو بخواب



صبح روز بعد


_مامان خب بگو دیگه.

_هاگوارتز یه قلعه خیلی بزگه که چهارتا گروه اصلی داره:1)گریفندور
2)هافلپاف
3)اسلترین
4)راونکلاو
که کلاه گروهبندی مشخص می کنه .

دیگه همینقدر بدونی برات بسته._

_مامان اخه همینقدر؟

_خب یه گریزی هم می زنیم به طریقه گروه بندی وقتی روز اول می ری مدرسه با یه فضای خیلی بزرگ و قشنگ مواجه می شی که کلاه گروهبندی رو می گذارند روی سرتون و طبق خونتون گروه بندی تون می کنن.مثلا گروه لاونکلاو مال ادمای با هوش گریفندور مال ادمای شجاع اسلترین مال اصیل زادگان و هافلپاف برای افراد قانون مند هستش.

_باید جای جالبی باشه!نه؟

_درسته دخترم.حالا یهب وس بده به مامانی و برو بخواب.


و بالاخره روز اخر ماه اوت


_سلام،من فردا دارم می رم ولی باید کجا بریم؟

_ایستگاه کینگز کراس

_ایستاه کینگز کراس؟

__اره

_ولی فکر می کردم یه جایی دور از دسترس ادمای عادی باشه!!!

_درسته دخترم ،جایی دور از دسترس ادم های عادی .جادوگران یه ایستگاه جدا دارند که اسمش ایستگاه نه و سه چهارمه.

_ولی مامان داری بچه گول می زنی!من می دونم که بین دو تا ایستگاه هیچ ایستگاهی نیست.!

_چرا هست این ایستگاه فقط زمانی باز هست که قطار جادوگران در ایستگاه باشه.

من که کاملا گیج شده بودم رفتم تو اتاقم و کار های تکراری هر روز مو انجام دادم ردا ها رو تا کردم کتا بارو خوندم و....


صبح روز بعد


مینروا پاشو بیدار شو دختر دیگه الان ساعت هفته ساعت نه قطار حرکت می کنه.اِ تو کجایی دختر؟

_مامان من اینجام پشت سرت !

_ترسوندیم!

_صبح بلند شدم وسایلمو جمع کردم حمام کردم و ....

_نمی خواهد بگی این کارا کار هر روزته!

_خب مثل اینکه فقط خوردن صبحانه مونده.

_بیا بریم.

_مامان کمک می کنی اینا رو ببرم پایین؟

_باشه.

بعد از خوردن صبحانه چون وقت اضافه داشتم باز هم وسایلمو چک کردم که یه وقت چیزی کم و کسر نباشه.که خدارو شکر هیچ چیز کم نبود.

_مالی بیا پایین دیگه.

_اومدم

_اینا چیه پوشیدی؟؟؟

_خب لباسامن!

_اینجا که نباید ردا بپوشی!توی قطار وقتی یه مقداری مونده بود برسی به هاگوارتز باید لباساتو عوض کنی!



توی ایستگاه قطار


_مالی دخترم تو باید با سرعت به سمت قسمت سه چهارم ایستگاه بدوی.

_چشم مامان .خب خداحافظ دلم براتون تنگ می شه بابا،مامان.



دویدم با سرعت هر چه تمام لحظات سخت و نفس گیری بود .اگه رد نمی شدم؟اگه می خوردم به نرده ها؟یه لحظه چشمامو بستم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی یه ایسستگاه جدیدم.رفتم و قطار رو پیدا کردم توی یه کوپه نشستم.متاسفانه نتونستم توی مسیر دوستی پیدا کنم.رسیدیم مدرسه و با کدری قوی هیکل که بلند می گفت سال اولیا از این طرف مواجه شدم من هم به محلی که مرد اشاره کرد رفتم پس از گذشتن از یه دریاچه با یه قصر بزگ مواجه شدم.که یک خانم محترم در برابر در ان ایستاده بود.مرد قوی هیکل از ما جدا شد و رفت و ما به اون خانم محترم ملحق شدیم.به دنبال ان خانم محترم رفتیم با اشباح و..... اشنا شدیم.سپس وارد سالن بزرگی که سر تا سر میز چیده شده بود رفتیم در انجا معلمین سال اینده را دیدم و ناگهان خانم محترم گفتن:

_مینروا مک گونال

با ترس جلو رفتم و یک کلاه عجیب روی سرم گذاشتند لحظات ترسناک جالبی بود ولی کلاه بلند گفت :گریفندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1393/12/27 19:22:41
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1393/12/27 19:24:14
من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 اسفند 1393 09:15
نمایش جزئیات
آفلاین
به سختی میتونستم خودمو کنترل کنم.. داشتم از شدت فشار میترکیدم. تا چاییمو خوردم سریع پریدم سمت دستشویی! عجب جای تمیزی بود. بهترین جای ممکن که میتونی خودتو از شر هرچی حال بده راحت کنی. خلاصه دستشویی رو کمی خوشبو کردیمو عینهو یوزپلنگ ایران زمین از دست به آب پریدیم بیرون. یهو جرجو دیدم که اونم مثل من حالش بد بود. پاهاش میلرزیدو صورتش قرمز شده بود. لپاش باد کرده بود و دستاش رو به دیوار میکوبید. یهو گفتم:
-چته؟

یه چش غره بهم رفتو گفت:
-خو لامصب دو ساعته رفتی اون تو، منم دارم میترکم!

یه چشمو بستمو حالشو درک کردم. تموم وقتایی که رون میرفت دستشوییو از شدت بچگی نمیدونست کجا باید دستشویی کنه. و بعد باید کار خرابیاشو جمع میکردو تو سطل آشغال مینداخت! ( ) گفتم:
-بدو برو!

سریع درو وا کردو پرید تو! منم که تازه یازده سالم شده بود رفتم پیش بیل و چارلی. اون دو نفرم داشتن درباره ی همسر آیندشون حرف میزدن! دیدم پرسی اومد پیششون. با همون حالت مغرورش گفت:
-این چیزا واس شما زوده!

دیگه داشت حالم به هم میخورد. بازم پرسی بزرگنمایی کرد.. با این که سال سوم بود اما خودشو بزرگترین مرد هاگوارتز میدونست! رونم اون طرفتر داشت با جغجغه ی مسخره ش بازی میکرد. یهو صدای در اومد. بابام اومده بود. سریع از پله ها اومد بالا! با هیجان گفت:
-سلام پسرای گلم! (اون زمان جینی به دنیا نیومده بود!)

زمانش رسیده بود. باید سریعتر راه میافتادیم!

هاگوارتز!

از سرسرا رد شدیم! تموم طنم لرزید. یهو اسممو صدا زدن. تموم خانوادم مال گریف بودن. باید منم گریفیندوری میشدم! رفتمو با استرس روی صندلی نشستم! کلاه رو روی سرم گذاشتن! لامصب خیلی حرف میزد. آخرشم گفت گریفیندور! و من شدم گریفی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اسفند 1393 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی استرس داشتم و میترسیدم و از طرفی خیلی خوش حال بودم که پس از این همه جنگ و دعوا بلاخره میتونم به مدرسه ای برم که خودم انتخابش کردم ،‌ من با همه بچه های اونجا فرق داشتم . . .
سعی میکردم ذهن اشفته خواهرم رو بخونم ، فکر کنم اونم مثل من استرس داشت
، بعد از این همه اتفاق ، حالا خواهرم در مورد چی من فکر میکنه ؟
از همیشه پریشان تر بودم ، تمام روزم این جوری گذشته بود و یک هفته تمام روز و شب نداشتم اصلا نفهمیدم که در چه زمانی به خرید رفتیم ؟ ، کی تصمیم بر این شد که من به هاگواتز بیام ؟ ، چه جوری زمان اینقدر سریع گذشته؟‌ ، اصلا من چه جوری اینجا هستم؟‌،من به کدوم گروه میرم ؟ ،من چه جوری راجع به هاگوارتز میدونم ؟ ، ایا من دوستی پیدا میکنم؟، و هزاران هزار سوال دیگر در ذهنم نقش میبست که خواهرم از دنیای خیال نجاتم داد سعی میکرد که با من صحبت کنه و
اطلاعاتی بهم بده همین طور که داشت صحبت میکرد متوجه شدم که به قطار رسیدیم ، خداحافظی سریعی داشتیم و من سریع سوار قطار شدم در تمام طول راه من به خاطراتی که از هاگوارتز داشتم فکر میکردم(( جام اتش)) باعث شده بود
کمتر دلم بخواهد که شنا کنم که صدایی رشته افکارم را پاره کرد رسیده بودیم
....
در قلعه زمانی که کلاه روی سرم بود شدید استرس داشتم
- اممـــــم خب بزار ببینم ، سخت کوش ،‌باهوش یا شجاع یا شایدم ....
پس از چند لحظه مکث با حالتی که انگار طرز تفکرم رو بدونه ادامه داد
-خب با این حال اون ها زیاد مهمون نواز نیستند پس ریــــونکـــلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1391 03:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا،خواهرم که دوسال از من کوچک تر بود دوست داشت جای من باشه.

اون دوست داشت که روز اول مدرسش برسه و کلاهی رو سر کنه و بدونه که گروهش چیه.

دوست داشت بتونه به مدرسه جادوگری بره و اونجا درس بخونه.

ولی من دوست نداشتم به مدرسه برم.

راستش،من از مدرسه خوشم نمی اومد.

دوست داشتم از صبح تا شب تو خونه باشم.بدون هیچ درسو مشقی.

حالا چه جادویی چه غیر جادویی.

حدودا 6 سال پیش بود.

که بعد از یه خداحافظی با خانوادم راهی هاگواتز شدم.

بعد از رسیدن به هاگوارتز باقطار خیلی عصبانی بودم.

طوری که وقتی کلاه گروهبندی رو سر گذاشتم و اون اسم گروهم رو گفت،

بچه های اون گروه نه خوشحال شدند و نه حتی لبخند زدن.

و فکر کنم حتی ناراحتم شدن که چنین دختر عصبانی و نچسبی وارد گروهشون شده.

حتی اون کلاه گروهبندی هم بهم گفت:

-چرا اینقدر پکری؟

زیاد حرف نزد.

ولی تند تند هم اسم گروهم رو نگفت.

خداخدا میکردم توی هافل پاف نیوفتم.

و مطمئن بودم که نمی افتم.

چون،

1.هافلو دوست نداشتم.

2.اصلا سخت کوش نبودم.

از گریف هم بدم میمد.ولی نه همون اندازه.

بلاخره اون کلاه که خیلی بوی بدی هم میداد،اسم گرهم رو بلند داد زد.

ریونکلاو
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: جمعه 20 آبان 1390 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز اول مهر نود و پنج سال پیش با نوازش های پدرانه ی کمربند بابا ماروولو از خواب بیدار شدم. با دست و روی نشسته و چشم های کاملا بسته ردای پاره ای که از سالازار بهم ارث رسیده بود و به تنم زار می زد رو پوشیدم. ننه مارووله یه چیکه ماست مالید رو یه تیکه نون خشک و با یه خروار کتاب که دست نویس سالازار بود، ریخت توی گونی و داد دستم. بعدش بابا ماروولو با یه اردنگی از خونه پرتم کرد بیرون و در رو پشت سرم به هم کوبید و از پشت در داد زد: "دیگه بسه هر چی ریختم تو شکمت. از امروز میری پی زندگی خودت و مستقل میشی. تا هفت سال دیگه که دَرست تموم بشه نمیخوام ببینمت."
و من در حالیکه مروپ کوچولوی زشت با چشمای چپش از پشت پنجره برام شکلک در می آورد راه هاگوارتز رو در پیش گرفتم.
اولین روز مدرسه آغاز شده بود.

زمان ما خبری از اتوبوس شوالیه و قطار و اینجور سوسول بازیا نبود. اونایی که وسعشون می کشید تسترال و هیپوگریف سوار می شدن و ما بدبخت بیچاره ها هم باید با پای پیاده سفر می کردیم. جارو و آپارات هم هنوز کشف نشده بود. با پای پیاده راه افتادم. روزها راه می رفتم و شب ها بالای درخت ها یا توی خرابه ها می خوابیدم. یه شب که تو یه کاروانسرای قدیمی خوابیده بودم، راهزن ها ریختن سرم و تا می خوردم زدنم و بعد هر چی داشتم و نداشتم رو ازم گرفتن و چون دیدن هر چی که ندارم از هر چی که دارم بیشتره، دوباره ریختن سرم و یه فصل دیگه کتکم زدن و رفتن.

در مسیر هاگوارتز بارها و بارها از کوه ها عبور کردم و زیر بهمن ماندم. از جنگل ها عبور کردم و طعمه ی گرگ ها شدم. از دریاها عبور کردم و غرق شدم. از صحراها عبور کردم و گم شدم. حتی یکبار در یک روستای سر راهی طاعون گرفتم و جسدم توسط مردم روستا سوزانده شد!

اما بالاخره و پس از مرارت های بسیار پس از چهار ماه پیاده روی به هاگوارتز رسیدم.
اون روزا هنوز راهنمای سال اولیا و این قرتی بازیا نبود. از جنگل ممنوعه که اون زمان تازه نهال درختاش رو می کاشتن رد شدم و از بستر دریاچه که هنوز تازه داشتن آبگیریش می کردن گذشتم و به ساختمان نیمه کاره ی قلعه ای که هنوز داشتن روش بنّایی می کردن رسیدم.

وارد قلعه شدم. همه جا خلوت بود. پرنده پر نمی زد. رفتم پیش یه بابایی که ظاهرا سرایدار مدرسه بود و گفتم:

- سلام بابای مهربون مدرسه! من کلاس اولیم. جشن شکوفه ها تموم شده؟
- علک سلام پسر بابا! جشن شکوفه ها که تموم شد هیچی. شکوفه ها میوه شدن و میوه ها رو چیدن و برگ درختا زرد شد و ریخت و درختا به خواب زمستونی فرو رفتن. الانم کریسمسه. همه رفتن تعطیلات.

هول برم داشت. اونقدر که گلاب به روتون کم مونده بود شلوارم رو خیس کنم. با تته پته گفتم:

- ولی باباجونم! بابای خوب و مهربون مدرسه! برای من از هاگوارتز جغد اومده. من باید ثبت نام کنم. اگه بابام بفهمه دیر رسیدم پوستمو زنده زنده می کنه.

بابای مدرسه دستی به ریش درازش کشید و گفت:

- ببین پسر بابا، الان که دیگه ثبت نام نمی کنن. تو برو ترم بهمن بیا، شاید ثبت نامت کنن.
- کجا برم بابای مهربون! ما خونه مون دوره. بابام گفته تا هفت سال راهم نمیده. یه کاری برای ما بکن.

بابای مدرسه دوباره دستی به اون ریش منحوسش که الان خیلی برام آشنا میزنه کشید و گفت:

- پس باید همینجا بمونی تا تعطیلات تموم بشه. چون گروهبندی نشدی، فعلا خوابگاه نداری و چون دیر رسیدی از قوانین هاگوارتز تخلف کردی. پس تا آخر تعطیلات مهمون مایی! آلبوس! بپر پسرجون! بیا دست و پای این نفله رو ببند، بندازش تو سیاهچال دانش آموزای خاطی تا ترم بهمن.

بچه ی سرایدار با یه ریش بلند و سیاه و دماغی که به نظر می اومد حداقل دوبار شکسته جاروی زمین شور و سطل آب رو انداخت کنار و بدو بدو اومد تا اوامر باباش رو اجرا کنه.

من رو تا دو هفته در سیاهچال های هاگوارتز به زنجیر کشیده بودن. در روز یه چیکه ماست می مالیدن رو یه تیکه نون خشک و می دادن بهم که برام عادی بود. در طول روز هم فقط یه بار بهم اجازه می دادن که برم دست به آب که بعد از دو روز اونم عادی شد. ولی چیزی که هیچوقت برام عادی نشد پرحرفی های مالیخولیاگونه ی پسر بابای بدجنس مدرسه بود. آلبوس از ظهر که کاراش تموم می شد، می اومد کنار قفس من می نشست و از افکار عجیب و رویاهای دور و درازش برام می گفت. مثلا می گفت:

- گانت! من دوس دارم بزرگ که شدم یه جادوگر بزرگ بشم. گرچه الان فشفشه ام ولی شنیدم یه جادوگر به اسم فلامل هست که می تونه با سنگ جادوش هر فشفشه ای رو درمان کنه. بعدش که درمان شدم درس هام رو جهشی می خونم و میرم جادوی سیاه یاد می گیرم. بعدش هم معلم هاگوارتز میشم و بعد از مدتی با یه شبه کودتا مدیر رو از سر راهم برمی دارم و خودم به جاش می شینم. یه روز میرم توی یتیمخونه های لندن می گردم و یه بچه ی زرد و زار پیدا می کنم و میارمش هاگوارتز که شاگرد خصوصی خودم بشه. بعد به طور غیرمستقیم بهش جادوی سیاه یاد میدم و از راه درست منحرفش می کنم تا تبدیل به یه جادوگر بدذات و شرور بشه. بعدش باهاش می جنگم و می کشمش. جادوی سیاه رو به طور مخفی گسترش میدم و به طور آشکار باهاش مبارزه می کنم. همه ی این کارها رو انجام میدم تا اسمم به عنوان بزرگ ترین جادوگر سفید تاریخ روی کارت های شکلات قورباغه ای ثبت بشه. دوهاهاهاهاها!

این بچه سرایدار مریض بود! آره، یه مریض بی اراده! اون سعی داشت با خیالبافی هاش زندگی نکبت بارش رو فراموش کنه اما متاسفانه یا خوشبختانه فکر نمی کنم تونسته باشه افکار بیمارگونه اش رو عملی کنه. امروز دیگه خبری ازش ندارم.
بگذریم... تعطیلات تموم شد و بابای مدرسه من رو برد به دفتر مدیر تا گروهبندی بشم. در راه دفتر، بابای مدرسه کلی تهدیدم کرد که اگه از مهمان نوازی بی نظیرش به مدیر حرفی بزنم، طلسمی رو روم اجرا می کنه که تا آخر عمر هر شب خواب بابای مدرسه و پسرش رو ببینم.

بالاخره رسیدیم به دفتر مدیر مدرسه. اون زمان خبری از اژدر سنگی و اسم رمز و این لوس بازیا نبود. در زدیم و رفتیم تو.
مدیر مدرسه که مرد متشخص و خوش لباسی بود پشت میز بزرگی نشسته بود و با یه پسربچه ی همسن من که یه گربه ی پیر و فرتوت تو بغلش داشت صحبت می کرد:

- پسرم، آرگوس. خیلی مواظب خودت باش. استعداد جادوگری تو می تونه باعث حسادت خیلی ها بشه. شنیدم تازگیا یه جادوگر به اسم فلامل اومده که می تونه قدرت جادویی یه جادوگر رو ازش بگیره و به یه فشفشه منتقل کنه. حالا برو سر کلاست و درس هات رو با جدیت بخون تا باعث افتخار من بشی. خانم نوریس رو هم بذار روی میز. این روزا دیگه وقت سوختنشه.

پسرک که لباس آراسته ای تنش بود، گربه رو روی میز گذاشت. مودبانه دست پدرش رو بوسید و از دفتر بیرون رفت.

ناگهان گربه ی روی میز آتش گرفت و تبدیل به خاکستر شد و بعد خاکسترش تبدیل به تخم شد و از داخل تخم یک جوجه گربه بیرون آمد. تو کف شعبده بازی گربه بودم که بابای مدرسه گفت:

- پرفسور فیلچ! گانت رو آوردم. همون که دیر رسیده بود.

پرفسور فیلچ از پشت میزش بلند شد، به طرف من اومد و با مهربانی من رو بغل کرد:

- اوه! پسر بیچاره! حتما خیلی ترسیدی و فکر کردی دیگه ثبت نامت نمی کنن. نگران نباش. الان که گروهبندی بشی دیگه رسما دانش آموز هاگوارتز خواهی شد. امیدوارم در طول دوره ی تعطیلات از اقامت در خوابگاه اختصاصی مهمانان خسته نشده باشی. هرچند با امکاناتی مثل استخر و سونای اختصاصی و منوی غذای همیشه آماده از 120 کشور جهان و خدمات شبانه روزی هفت جن خانگی ماهر و امکانات تفریحی- ورزشی جادویی فکر نمی کنم بهت سخت گذشته باشه. مگه نه پرسیوال؟
- بله پرفسور! تمام تعطیلات خودش رو توی خوابگاه اختصاصی مهمونا حبس کرده بود و بیرون نمی اومد.

پرسیوال نگاه موذیانه ای به من انداخت که مجبور شدم با حرکت سر، حرفش را تایید کنم.
پرفسور فیلچ یه کلاه شیک و تر و تمیز گذاشت رو سرم که تا جلوی چشمام رو گرفت. ناگهان صدای مرموزی توی گوشم زمزمه کرد:

- ای بابا! هنوز تازه گروهبندی کرده بودم که! دوباره سال جدید شروع شد؟
- پرفسور فیلچ! شمایید؟
- فیلچ کیه بچه جون؟! من کلاه گروهبندی ام. اوه! خدای من! تو نواده ی سالازاری که اومدی هاگوارتز؟
- په نه په! نواده ی ملکه ی انگلیسم، اومدم واسه جشن عروسیم کلاه انتخاب کنم!
- بذار ببینم. باید برات گروه انتخاب کنم. پخمگی هافلپاف، کله خرابی گریفندور و تیزبازی راونکلاو رو داری اما از اونجایی که روی پیشونیت نوشته در آینده از این استعدادهات در راه نادرست سوداگری مرگ استفاده می کنی و خانواده ها رو از هم می پاشونی و بلایی خانمان سوز به جون مشنگ ها میندازی و از طرفی هم جد بزرگت دستکاریم کرده که نواده هاش رو تو گروه خودش بفرستم، گروه تو میشه اسلیترین.

و به این ترتیب من رفتم به گروه اسلیترین و بهمن ماه نه سال بعد (سال پنجم رو دو بار رفوزه شدم!) با معدل 10.01 از مدرسه ی عالی جادوگری هاگوارتز فارغ التحصیل شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/8/20 23:24:23

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1390 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در چهره ی مادرم ترس دیده میشد ، به روم نمیاورد شاید به خاطره جسه ی کوچک اندام من بود شاید استرس هرچی بود کم کم من هم نگران شدم بارها راجع به هاگوارتز سوال کرده بودم ولی هر بار سوالات جدید به ذهنم میومد ؛ یعنی مثل دنیای ماگل ها منو از بقیه جدا میکنند؟؟ باعث خنده و تمسخر میشم ؟؟ پدرم باعث دل گرمیم بود او همیشه بهم میگفت تو دنیای جادوگرا بین من و بقیه فرقی نیست به هر حال با کلی سوال روانه ی ایستگاه کینگرز کراس شدم مادرم مرا در اغوش کشید و بهم گفت: هیچ مشکلی پیش نمیاد خیلی زود کریسمس میشه و همدیگرو میبینیم. پدرم که روی دو زانوهاش نشسته بود تو چشم های من نگاه کرد و گفت: موفق باشی پسرم من و مادرت بهت افتخار میکنیم
-پدر من نمیدنم چه گروهی بهتره به نظره شما من به درد کدوم گروه می خورم ؟؟
- آه فلیت در این مورد قبلا صحبت کردیم . اصلا مهم نیست تو چه گروهی باشی مهم اینه بتونی به گروهت خدمت کنی و برای جامعه ی جادوگری مفید باشی
همه سوار شن ، همه سوار شن ..... با این صدا فهمیدم وقت رفتنه از پدر و مادرم خداحافظی کردم و بهشون قول دادم براشون نامه بنویسم....
در هر حال براتون ارزوی موفقیت دارم... جملات مدیر تموم شد و کلاه گروه بندی رو آوردن عجب عظمتی!!! به نظره من که کلاه با شکوهی بود از میان حرف های دانش آموزان این طور برداشت کردم که علاقه ای برای رفتن به هافلپاف و اسلایترین ندارم. و خدا خدا میکردم که تواین گروه ها نیوفتم احساس میکردم بدنم لمس شده تا اسم من خوانده شد فلیت ویک....
تو چه گروهی میوفتم ؟؟ صد بار این سوال در ذهنم گذشت تا کلاه به سرم گذاشته شد ... ریونکلا!!!! واقعا حس بی نظری بود صدای سوت و تشویق هم گروهی ها این امید رو به من داد که به ریونی ها خدمت کنم...
خوب کتی چرا این سوال رو پرسیدی ؟؟؟ راستش پروفسور برام جالب بود حستون از گروه بندی بدونم
خوب اینم از صدای زنگ بهتره از الان به فکر تکالیف عید پاک باشید ... تعطیلات خوش بگذره!!1

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1390 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ردای نو تنم بود،یکم واسم بزرگ بود.مامان برام قبل از اومدن به هاگوارتز خرید.یادم میاد وقتی اومد خونه با خوشحالی دویدم طرفش و ردا رو پوشیدم تا ببینم تو تنم چه شکلیه.

مامان وقتی دید آستینش برام بلنده هیچی به روی خودش نیاورد.پدر متوجه قیافه ی درهم من شد و گفت:

-اشکالی نداره عزیزم!واسه سال های آینده هم میتونی بپوشی!

و من لبخندی زدم تا فکر کنه از ردا خوشم اومده!وقتی به خودم اومدم دیدم اونجا،بین اون همه کلاس اولی که ردا هاشون درست اندازه ی تنشون بود،ایستاده ام.حسابی غرق خاطراتم شده بودم!

سست شدم،از خجالت روی پیشونیم عرق نشست.حواسم به حرفای پیرمردی که ریش بلند سفیدی داشت-که بعدها متوجه شدم اسمش دامبلدور است-نبود.

حس بدی داشتم.یک دفعه دستی رو روی شونم احساس کردم.سرم رو برگردوندم دیدم یه پسر مو قرمز داره بهم لبخند میزنه.

-چرا نمیری بالا؟

-کج...کجا؟؟؟

-اون بالا عزیزم! همون جایی که کلاه گروهبندی رو روی صندلی گذاشتن.

و با انگشت اشاره جایی رو نشون داد.

به سمت انگشت پسر موقرمز نگاه کردم و باسرعت دویدم.رفتم بالا

-تری بوت!

اوه خدای من!اسم منو دو بار صدا زده بودن.به موقع نرسیده بودم.چند قدم جلو رفتم.به گروه اسلیترین نگاه کردم.به نظرم همشون آدمای سرد و خشنی بودن.به گریفیندور نگاه کردم.

اونا برخلاف اسلیترین شاد بودن.جلوتر رفتم.کلاه رو گذاشتن رو سرم.کلاه یه چیزایی گفت که اونقدر حواسم پرت بود و مضطرب بودم که نفهمیدم چی گفت.

فقط وقتی از سرم برش داشتن دیدم بچه های گروه ریونکلا دارن دست میزنن.لبخندی زدم و به سمت میز ریونکلا رفتم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو




اولين روز ورود به هاگوارتز

- " از اولين باري كه اسم مدرسه ي جادوگري هاگوارتز رو شنيدم خيلي سال ميگذره، شايد وقتي 4-5 سالم بود و پدر و مادرم در اين مورد حرف ميزدن! ... پدرم عاشق دورمشترانگ بود و اونجا رو بهترين مدرسه براي آموزش جادوگري ميدونست، اون حتي با يكي از اساتيد اونجا در مورد پذيرش من صحبت كرده بود اما من و مادرم مخالفت كرديم، مادرم بيشتر براي اينكه كمتر احساس تنهايي كنم و با دوستِ دوران كودكي م كه اون هم مثل من امسال تازه وارد مدرسه هاگوارتز ميشد؛ باشم ! ... پدرم رو راضي كرد و اسم من رو در مدرسه جادوگري هاگوارتز نوشت! "


- آماده اي جسي ؟! ... الان قطار حركت ميكنه دختر !!!
براي آخرين بار مامان و بابام رو بغل كردم و كوله پشتيم رو روي دوشم گذاشتم و از پله هاي قطار بالا رفتم.


دورانِ جديدي از زندگي من در حال شكل گرفتن بود. دوستانِ جديد، محل زندگي جديد، كتاب و درسهاي تازه و جالب ! همه و همه براي دختري مثه من كه جرات زيادي توي حرف زدن نداشت شگفت آور بود. به زور خودم رو داخل يه كوپه انداختم، 3 دختر و 1 پسر ديگه هم اونجا بودن كه من با توجه به هيكلشون حدس زدم بايد جز سالهاي بالاتر باشن.
يكي از اون دخترا كه موهاي بلوند زيبايي داشت گفت:
- تو خيلي كوچولويي !... تازه واردي درسته ؟! ... بهت تبريك ميگم هاگوارتز واقعا محشره! مگه نه بچه ها ؟!
بقيه ي بچه ها سرشون رو به علامت تاييد تكان دادند و خوشامد گفتند و اين صحبت كوتاه باعث شد كمي دلگرمي پيدا كنم و براي اينكه به خودم مسلط بشم چشمامو بستم. اما چند دقيقه نگذشته بود كه سوتِ قطار شنيده شد و اين يعني به مقصد رسيده بوديم!


يادم نميره كه از شدت استرس كفِ دستام عرق كرده بود. مريدانوس – دوستِ دوران بچگي م _ رو از بين جمعين پيدا كردم و همديگرو محكم بغل كرديم. محيط ناآشناي اونجا، درياچه اي كه بايد به وسيله ي قايق ازشون ميگذشتيم واقعا" هيجان انگيز بود. به محض رسيدن به خشكي بانويي با ردايي مشكي و كلاهي مخروطي شكل به همان رنگ جلوي درب اصلي ايستاده بود و لبخند مصنوعي بر لب داشت و با صداي خش داري ميگفت:
- لطفا" همگي اينجا جمع بشين و دنبال من بياين !!!
من و مري دستاي همديگرو گرفته بوديم و به ساختمان بزرگ و پرابهت هاگوارتز نگاه ميكرديم. يادمه وقتي سرم رو بالا كردم تا سقف ساختمون رو ببينم نفسم حبس شده بود. پله هاي محرك و تزئيناتي كه براي شروع دوران مدرسه شده بود، واقعا" خيره كننده بود.
ما تازه واردها كه همچنان دنيال پروفسور مك گونگال حركت ميكرديم و با دقت به حرفهاش و تذكراتش گوش ميداديم!
- هي پسر جوان! اين پله ها براي آويزون شدن نيست!
اين اولين اخطاري بود كه به پسر كوچكي كه با كنجكاوي به پايين نگاه ميكرد داده شده بود.


بلاخره رسيديم! ... خداي من ! ... سرسراي اصلي مدرسه، تالاري پرشكوه كه با شمع هاي محرك كه بالاي سر بچه ها بود روشن شده بود و مهمتر از آن در بالاترين قسمت يعني جايگاه اساتيد و مدير مدرسه كه با حضور پروفسور دامبلدور واقعا" ديدني بود.
پروفسور به محض ديدن ما تازه واردا لبخند پر محبتي نثار ما كرد و در برابر نگاه هاي ديگر دانش آموزان به ما خوشامد گفت و براي همه ي ما آرزوي موفقيت كرد و براي اينكه بچه ها رو بيشتر از اين گرسنه نذاره به پروفسور مك گونگال دستور داد تا هر چه زودتر كارِ گروه بندي رو شروع كنن!
فليچ سرايدار خشن و عصباني مدرسه _كه بعدها فهميدم از هيچ بچه اي خوشش نمياد _ صندلي چوبي اي را با خود آورد كه روي آن كلاه عجيب و بلندي به رنگ مشكي قرار داشت! ... مري به محض ديدن اون كلاه گفت:
- تا حالا از اينا نديده بودم! ... واقعا" اين تشخيص ميده صفتِ مارو ؟!
من كه به ليستِ بلندي كه دستِ پروفسور مك گونگال بود نگاه ميكردم گفتم:
- فكر ميكنم دنياي اينجا همه چيزش متفاوته مري !



چند دقيقه به كندي گذشت! خوشبختانه مري گروهش مشخص شده بود، اون به گريفيندور رفته بود. خوشحالي اون به من هم سرايت كرد و ميخنديدم. تا اينكه پروفسور مك گونگال خواند:
- دوشيزه جسيكا پاتر !
قلبم از شدت تپش در حال توقف كردن بود، آرام و شمره روي صندلي نشستم و به محض قرار گرقتن كلاه روي سرم چشمامو بستم! ... كلاه مكثي كرد و شروع به حرف زدن كرد:
- اووه! يه پاترِ ديگه ! ... يه شجاعِ اصيل وارد هاگوارتز شده، ببينم اسليترين گروه خوبي براي توئه! ... آينده ي خوبي تو اون گروه داري! ... اما نه ! تو داري مقاومت ميكني، روحيه ي جنگجويانت و نترس بودنت منو يه شك ميندازه ! ... بذار ببينم ... بله ! بهتره تو هم مثلِ بقيه ي شجاعان به گريفيندور بري !

- بلاخره اين جدال تموم شد و من وارد گروه محبوبم شده بود! ... همراه دوستم! ... يه گروهي كه حالا جزيي از اون شده بودم. چقدر اون لحظه براي دوست داشتنيه! وقتي كه من و مري همديگرو بغل كرديم و اشك شادي ميريختيم!

حالا ميتونم بگم :
-ممنون كلاه سخنگو ، آينده ي من بدون اسليترين! اما با اسليتريني شكل گرفت!










امتیاز : 8

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/6/3 17:29:50
Re: کلاه گروه بندی
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت بر سرسرای بزرگ هاگوارتز حکم فرما بود. گامی به جلو برداشت . سعی می کرد محکم بایستند و با لرزش که از درونش برخواسته بود مبارزه کند.
نفس عمیقی کشید و مطمئن تر جلو رفت.
نگاهش بر چشمان پر امید و شادمان پرفسور دامبلدور افتاد. لبخند زد. آن چشمان از هیاهوی درونش می کاست.

آرام بروی صندلی جای گرفت.

_ خب، یه اوانز! تو باید خواهر همون اوانز باهوش و کمی مغرور باشی نه؟

با صدای عجیب کلاه گروهبندی حواسش از تمام کسانی که به او چشم دوخته بودند متوجه آن کلاه شد.
احساس بدی نداشت. حس جدیدی بود. جالب و شاید هم کمی خنده آور!

_ بله من سارا اوانزم. خواهر لیلی!

_ هوووم... خب... به نظر من تو، توی راونکلاو خیلی رشد خواهی کرد. اونجا برای تو جای مناسبیه اما...

لحظه ای سکوت کرد. سارا نگران نبود فقط متعجب بود.

_ اما حس شجاعتی در وجودت حس میکنم که مانع از این می شه که برات گروه راونکلاو رو انتخاب کنم.

و سرانجام در میان چشمان منتظر برای یک انتخاب دیگر فریاد زد :

_ پس گریفیندور!






امتیاز : 6

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1388/6/3 17:27:08