خلاصه:
طبق یک پیشگویی یاران لرد سیاه یکی یکی در مقابل چشمانش می میرن و کاری از دست لرد بر نمیاد.
تا اینجا مورگانا، آرسینوس، ایوان، هکتور، آشا، رودولف، الادورا، تراورز، راک وود، بانز و کراب به رحمت مرلین پیوسته اند.
نکته: گره این سوژه نباید باز بشه. وگرنه سوژه تموم می شه. این داستان باید همینجوری پیش بره. اینجوری مدتها جای کار داره. تمرکز روی حل کردن مشکل خرابش می کنه. سوژه اصلی ادامه داره ولی ترجیحا در هر پست بصورت جداگانه به مرگ یکی از مرگخواران بپردازین. اینجوری در مورد نوشتن به سبک طنز یا جدی هم آزاد تر هستین. این که چطوری و به چه دلیلی می میرن به عهده خودتونه.در این مورد توجهی به کتاب نکنین.
========================
مرگخواران باقی مانده در خانه ریدل ها دور جنازه کراب جمع شده بودند، هر کدام به نحوی تحت تاثیر قرار گرفته بودند، هیچ کدام نمی دانست که نوبت کدام یک از آنهاست. با ترس به همدیگر نگاه می کردند، هر لحظه منتظر بودند تا یکی از آنها بی هیچ دلیلی دراز به دراز روی زمین بیفتد و دیگر تکان نخورد. تصور همچین اتفاقی هم وحشتناک بود، ولی به طرز وحشیانه ای درست جلوی چشمان آنها در حال اتفاق افتادن بود.
اما داستان در اتاق شخصی لرد به نحو دیگری در جریان بود. لرد سیاه روی صندلی اش نشسته بود و به مکانی نا معلوم خیره شده بود، هر بار که خبر مرگ یکی از یارانش را می آوردند، بیشتر در خود می شکست... از اینکه نمی تواند جلوی مرگ ها را بگیرد. با هر خبر مرگ، خاطرات به مغزش هجوم می آوردند، دیگر حتی او، لرد ولدمورت، تحمل این همه فشار را نداشت. تا کی باید این وضعیت ادامه می یافت؟! صدای ضربه ای که به در خورد، حواسش را پرت کرد.
- بیا تو.
مرلین بود. سر و وضعش مثل همیشه بود، ردای بلند سیاه رنگ و ریش سپید رنگ همیشه نشانه ای از حضور مرلین بود. اما این بار دست پاچه به نظر می رسید، گویی میخواست کاری را انجام بدهد ولی نمیدانست چگونه. با شروع حرف زدن مرلین، حدسش درست از آب در آمد.
- ارباب؟! با این عیدی ای که دادین چطور میشه کار کرد آیا؟ من هر قدر بهش میگم ریشا رو بزن، مثل این دهه هشتادیا کاملا بی شرمانه به چشمام نگاه میکنه و هیچ کاری نمیکنه!
- مرلین! دلبندم! این رو باید خودت استفاده کنی، ما میخواهیم بهت یاد بدیم که چطور با وسایل کار کنی!
- خطرناک نباشه یه وقت ارباب؟
- نه خیر! تا حالا کسی در حین زدن ریشش نمرده!
مرلین تعظیمی کرد و در حالیکه فکر میکرد چگونه باید این تیغ را حرکت دهد و دقیقا باید کجای صورتش بگذارد، از اتاق لرد خارج شد و به سمت اتاق خودش رفت. در طول راه مقداری از ریشش را گرفت و سعی کرد با تیغ آن را قطع کند، نتیجه موفقیت آمیز بود و مقداری مو در دستان مرلین باقی مانده بود. مرلین خوشحال و سوت زنان در را باز کرد و وارد اتاقش شد. برخلاف جو وحشت زده ی خانه ریدل ها، مرلین خوشحال می نمود. شاید هم دلیلش برگشتن از تونل تاریک بود و اینکه پیامبر بود و کسی نمیتوانست او را بکشد.
چند ساعت بعد:
مرلین شاد و خوشحال و خندان برخلاف تفکر تمام بدخواهانش که منتظر بودند تا با تیغ کاری دستش بدهد و بمیرد، صحیح و سالم و با صورتی درخشان و سه تیغ شده، از اتاقش خارج شد. در اتاق لرد را زد و بعد از اجازه اربابش، وارد اتاق شد.
- تو دیگه کی هستی؟! باز مرگخوار جدید داریم؟ یه مرگخوار تازه وارد چطور جرئت کرده همین اول بیاد اتاق ما؟
- من مرلینم ارباب! مرلین ِ کبیر فرزند ِ هیچکس! زاده شده از نیستی و نابود نشونده! همانی که بود، همانی که خواهد بود!
- خب بسه! شناختیمت! فقط تو میتونی اینقده پر رو باشی.
مرلین لبخندی زد، نمیدانست چرا، ولی بدش نمی آمد اربابش را حرص بدهد. حس جالبی بود! اما هنوز منتظر آن کلمه طلایی بود!
- ارباب، این تیغ خیلی خوب کار میکنه! ما حتی میتونیم باهاش موهای شما رو هم بزنیم! با اینکه از لحاظ فنی شما هیچ مویی ندارین، ولی خب بازم ما میتونیم. راستی ارباب، میدونستین بهاره؟!
- بله! میدونستیم مرلین! حالا بهت دستور میدیم که از جلوی ما دور بشی! حوصله نداریم!
مرلین بی توجه به دستور اربابش، گوجه سبزی ظاهر کرد و گفت:
- بعد میدونستین الان فصل گوجه سبزه؟ بعد میدونین چطوری باید خوردش؟ ترشِ ترش با نمک زیاد؟!
- ما از میوه ها بدمون میاد، این هم بار ششصد هزارم!
مرلین باز لبخند زد، حرص گرفتن لرد را کاملا حس میکرد. میخواست بیشتر ادامه بدهد، باید آن کلمه را می شنید. اما چیزی نگذاشت. چیزی در گلویش فشرده شد. چشمانش لحظه ای سیاهی رفتند. به دکور کنارش تکیه داد تا از افتادنش جلو گیری کند. لرد متوجه حرکاتش شده بود.
- لوس بازی بسه علف! دور شو!
مرلین نمیتوانست چیزی بگوید، گویی تمام تار های صوتی اش را از دست داده باشد، هر قدر تلاش میکرد هیچ صدایی از گلویش بیرون نمی آمد. روی زانوهایش افتاد. احساس می کرد که تمام اندام های بدنش از هم می پاشند. هیچ دردی را حس نمیکرد.
- چی شده مرلین؟ چرا اینطوری میکنی؟
لرد از صندلی اش بلند شد. باز هم یک مرگ دیگر. و باز درست جلوی چشمانش. به سرعت به سمت مرلین حرکت کرد و بالای سر او ایستاد. مرلین به دیوار تکیه داد بود و در تلاش بود تا سرش را بالا بگیرد و به اربابش نگاه کند، تلاشی که باعث شده بود تمام عضلات گردنش بلرزند. بالاخره توانست سرش را بالا بگیرد. به لرد نگاه کرد.
سوالات زیادی بود که باید از لرد می پرسید، هنوز کار های نا تمام زیادی داشت. هیچوقت نفهمیده بود که اربابش موفق شده بود آن قضایا رو جایی دور از دسترس در ذهنش قرار بدهد یا نه. وقتش رسیده بود، مرگ چندان با شکوهی به نظر نمی رسید، اما همین که آخرین فردی که میدید، اربابش بود، برایش کافی می نمود. در آخرین لحظات توانسته بود صدایش را باز یابد:
- ارباب... هنوز هم... "د" هستم؟ دیدین آخرشم اون یازده... یازده تا رقم رو نگف... نگفتین؟
لحظه ای به واقعیت اتفاقی که می افتاد، پی برد. دیگر نمیتوانست اربابش را ببیند. چهره ی مرلین در هم پیچید، درد وحشتناکی تمام وجودش را در بر گرفت. منبع دردش به خاطر نابودی بدنش نبود، به خاطر حقیقتی بود که جلوی چشمانش داشت جان میگرفت.
لرد نمی دانست چکار باید بکند، تمام مرگ هایی که دیده بود، باعثش خودش بودند و دلیلی برای ابراز همدردی نداشت. اما در این وضعیت... نباید وقارش را فراموش می کرد، مرلین هم یک مرگخوار بود، مثل بقیه مرگخواران، وقتی که دستوری از اربابش می شنید، باید اطاعت می کرد.
- تو حق نداری بمیری بچه!
مرلین با شنیدن آخرین کلمه ی اربابش، خندید، از ته دل خندید. مدت ها بود که منتظر این کلمه بود. اما نمیتوانست کاری بکند، سرنوشت تغییر نا پذیر بود، حتی برای او که پیامبر بود. نور طلایی رنگی از بدن مرلین ساطع شد، لرد دستش را جلوی چشمانش گرفت تا از شدت نور کم کند. وقتی که نور رفته بود، فقط ردای سیاه مرلین باقی مانده بود با نام جدیدی بر روی کاغذی که از دست بانز بر روی کف اتاق پذیرایی خانه ریدل افتاده بود. نام پیامبرِ سیاهی ها. مرگخوار ِ وفادار لرد.
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] افسانه لرد ولدمورت
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










