جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  39 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  158 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  166 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  190 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1394 03:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

طبق یک پیشگویی یاران لرد سیاه یکی یکی در مقابل چشمانش می میرن و کاری از دست لرد بر نمیاد.
تا اینجا مورگانا، آرسینوس، ایوان، هکتور، آشا، رودولف، الادورا، تراورز، راک وود، بانز و کراب به رحمت مرلین پیوسته اند.

نکته: گره این سوژه نباید باز بشه. وگرنه سوژه تموم می شه. این داستان باید همینجوری پیش بره. اینجوری مدتها جای کار داره. تمرکز روی حل کردن مشکل خرابش می کنه. سوژه اصلی ادامه داره ولی ترجیحا در هر پست بصورت جداگانه به مرگ یکی از مرگخواران بپردازین. اینجوری در مورد نوشتن به سبک طنز یا جدی هم آزاد تر هستین. این که چطوری و به چه دلیلی می میرن به عهده خودتونه.در این مورد توجهی به کتاب نکنین.
========================

مرگخواران باقی مانده در خانه ریدل ها دور جنازه کراب جمع شده بودند، هر کدام به نحوی تحت تاثیر قرار گرفته بودند، هیچ کدام نمی دانست که نوبت کدام یک از آنهاست. با ترس به همدیگر نگاه می کردند، هر لحظه منتظر بودند تا یکی از آنها بی هیچ دلیلی دراز به دراز روی زمین بیفتد و دیگر تکان نخورد. تصور همچین اتفاقی هم وحشتناک بود، ولی به طرز وحشیانه ای درست جلوی چشمان آنها در حال اتفاق افتادن بود.
اما داستان در اتاق شخصی لرد به نحو دیگری در جریان بود. لرد سیاه روی صندلی اش نشسته بود و به مکانی نا معلوم خیره شده بود، هر بار که خبر مرگ یکی از یارانش را می آوردند، بیشتر در خود می شکست... از اینکه نمی تواند جلوی مرگ ها را بگیرد. با هر خبر مرگ، خاطرات به مغزش هجوم می آوردند، دیگر حتی او، لرد ولدمورت، تحمل این همه فشار را نداشت. تا کی باید این وضعیت ادامه می یافت؟! صدای ضربه ای که به در خورد، حواسش را پرت کرد.
- بیا تو.

مرلین بود. سر و وضعش مثل همیشه بود، ردای بلند سیاه رنگ و ریش سپید رنگ همیشه نشانه ای از حضور مرلین بود. اما این بار دست پاچه به نظر می رسید، گویی میخواست کاری را انجام بدهد ولی نمیدانست چگونه. با شروع حرف زدن مرلین، حدسش درست از آب در آمد.
- ارباب؟! با این عیدی ای که دادین چطور میشه کار کرد آیا؟ من هر قدر بهش میگم ریشا رو بزن، مثل این دهه هشتادیا کاملا بی شرمانه به چشمام نگاه میکنه و هیچ کاری نمیکنه!
- مرلین! دلبندم! این رو باید خودت استفاده کنی، ما میخواهیم بهت یاد بدیم که چطور با وسایل کار کنی!
- خطرناک نباشه یه وقت ارباب؟
- نه خیر! تا حالا کسی در حین زدن ریشش نمرده!

مرلین تعظیمی کرد و در حالیکه فکر میکرد چگونه باید این تیغ را حرکت دهد و دقیقا باید کجای صورتش بگذارد، از اتاق لرد خارج شد و به سمت اتاق خودش رفت. در طول راه مقداری از ریشش را گرفت و سعی کرد با تیغ آن را قطع کند، نتیجه موفقیت آمیز بود و مقداری مو در دستان مرلین باقی مانده بود. مرلین خوشحال و سوت زنان در را باز کرد و وارد اتاقش شد. برخلاف جو وحشت زده ی خانه ریدل ها، مرلین خوشحال می نمود. شاید هم دلیلش برگشتن از تونل تاریک بود و اینکه پیامبر بود و کسی نمیتوانست او را بکشد.

چند ساعت بعد:

مرلین شاد و خوشحال و خندان برخلاف تفکر تمام بدخواهانش که منتظر بودند تا با تیغ کاری دستش بدهد و بمیرد، صحیح و سالم و با صورتی درخشان و سه تیغ شده، از اتاقش خارج شد. در اتاق لرد را زد و بعد از اجازه اربابش، وارد اتاق شد.
- تو دیگه کی هستی؟! باز مرگخوار جدید داریم؟ یه مرگخوار تازه وارد چطور جرئت کرده همین اول بیاد اتاق ما؟
- من مرلینم ارباب! مرلین ِ کبیر فرزند ِ هیچکس! زاده شده از نیستی و نابود نشونده! همانی که بود، همانی که خواهد بود!
- خب بسه! شناختیمت! فقط تو میتونی اینقده پر رو باشی.

مرلین لبخندی زد، نمیدانست چرا، ولی بدش نمی آمد اربابش را حرص بدهد. حس جالبی بود! اما هنوز منتظر آن کلمه طلایی بود!
- ارباب، این تیغ خیلی خوب کار میکنه! ما حتی میتونیم باهاش موهای شما رو هم بزنیم! با اینکه از لحاظ فنی شما هیچ مویی ندارین، ولی خب بازم ما میتونیم. راستی ارباب، میدونستین بهاره؟!
- بله! میدونستیم مرلین! حالا بهت دستور میدیم که از جلوی ما دور بشی! حوصله نداریم!

مرلین بی توجه به دستور اربابش، گوجه سبزی ظاهر کرد و گفت:
- بعد میدونستین الان فصل گوجه سبزه؟ بعد میدونین چطوری باید خوردش؟ ترشِ ترش با نمک زیاد؟!
- ما از میوه ها بدمون میاد، این هم بار ششصد هزارم!

مرلین باز لبخند زد، حرص گرفتن لرد را کاملا حس میکرد. میخواست بیشتر ادامه بدهد، باید آن کلمه را می شنید. اما چیزی نگذاشت. چیزی در گلویش فشرده شد. چشمانش لحظه ای سیاهی رفتند. به دکور کنارش تکیه داد تا از افتادنش جلو گیری کند. لرد متوجه حرکاتش شده بود.
- لوس بازی بسه علف! دور شو!

مرلین نمیتوانست چیزی بگوید، گویی تمام تار های صوتی اش را از دست داده باشد، هر قدر تلاش میکرد هیچ صدایی از گلویش بیرون نمی آمد. روی زانوهایش افتاد. احساس می کرد که تمام اندام های بدنش از هم می پاشند. هیچ دردی را حس نمیکرد.
- چی شده مرلین؟ چرا اینطوری میکنی؟

لرد از صندلی اش بلند شد. باز هم یک مرگ دیگر. و باز درست جلوی چشمانش. به سرعت به سمت مرلین حرکت کرد و بالای سر او ایستاد. مرلین به دیوار تکیه داد بود و در تلاش بود تا سرش را بالا بگیرد و به اربابش نگاه کند، تلاشی که باعث شده بود تمام عضلات گردنش بلرزند. بالاخره توانست سرش را بالا بگیرد. به لرد نگاه کرد.
سوالات زیادی بود که باید از لرد می پرسید، هنوز کار های نا تمام زیادی داشت. هیچوقت نفهمیده بود که اربابش موفق شده بود آن قضایا رو جایی دور از دسترس در ذهنش قرار بدهد یا نه. وقتش رسیده بود، مرگ چندان با شکوهی به نظر نمی رسید، اما همین که آخرین فردی که میدید، اربابش بود، برایش کافی می نمود. در آخرین لحظات توانسته بود صدایش را باز یابد:
- ارباب... هنوز هم... "د" هستم؟ دیدین آخرشم اون یازده... یازده تا رقم رو نگف... نگفتین؟

لحظه ای به واقعیت اتفاقی که می افتاد، پی برد. دیگر نمیتوانست اربابش را ببیند. چهره ی مرلین در هم پیچید، درد وحشتناکی تمام وجودش را در بر گرفت. منبع دردش به خاطر نابودی بدنش نبود، به خاطر حقیقتی بود که جلوی چشمانش داشت جان میگرفت.
لرد نمی دانست چکار باید بکند، تمام مرگ هایی که دیده بود، باعثش خودش بودند و دلیلی برای ابراز همدردی نداشت. اما در این وضعیت... نباید وقارش را فراموش می کرد، مرلین هم یک مرگخوار بود، مثل بقیه مرگخواران، وقتی که دستوری از اربابش می شنید، باید اطاعت می کرد.
- تو حق نداری بمیری بچه!

مرلین با شنیدن آخرین کلمه ی اربابش، خندید، از ته دل خندید. مدت ها بود که منتظر این کلمه بود. اما نمیتوانست کاری بکند، سرنوشت تغییر نا پذیر بود، حتی برای او که پیامبر بود. نور طلایی رنگی از بدن مرلین ساطع شد، لرد دستش را جلوی چشمانش گرفت تا از شدت نور کم کند. وقتی که نور رفته بود، فقط ردای سیاه مرلین باقی مانده بود با نام جدیدی بر روی کاغذی که از دست بانز بر روی کف اتاق پذیرایی خانه ریدل افتاده بود. نام پیامبرِ سیاهی ها. مرگخوار ِ وفادار لرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
جایی تاریک در تاریک ترین نقطه ی لندن

مرلین در کناره ی یک ساحل قدم میزد. سرش را بلند کرد و به تونلی نگاه کرد و به سمت آن راه افتاد. کاغذی را در دستش گرفت و به مختصات روی آن نگاه کرد. مختصات توسط ریگولوس تهیه شده بود و خود ریگولوس گفته بود که آن یک سرنخ است. مرلین حالا در نقطه ی مختصاتی بود و داشت آن مختصات را دنبال میکرد. غافل از ذره ای دانش در مورد بردارها و مختصات ها و X و Y ها!
وارد تونل شد وپس از چندین لحظه راه رفتن نوری در انتهای آن توجهش را جلب کرد. چند قدمی که به سمت نور رفت، انگار روحش از بدنش جدا شد و به سمت آن پرواز کرد! به طوری عجیب روحش به شدت داشت به سمت روشنایی کشیده میشد که ناگهان مغزش درخواست ریست فکتوری کرد و به او یادآور شد که چقدر به مرگخواران و اربابش دل بستگی دارد! پس روحش برگشت درون بدنش و مرلین را وادار به عقب نشینی کرد.
مرلین صحیح و سالم، درحالیکه کاغذ مختصات را دستش می فشرد، به حیاط پشتی خانه ریدل ها برگشت تا بزند دهن ریگولوس را صاف کند تا دیگر به او مختصات غلط ندهد!

جایی در خانه ی ریدل

کراب بدون توجه به دو مرگخواری که چند لحظه پیش افتادند و مردند، نشسته بود و داشت تسترال پلویش را با سس اضافه میخورد. یعنی جوری گوشت تسترال بدبخت را بر میداشت و به آن سس میزد و میخورد که انگار در یک رستوران شیک و مجلسی نشسته است و دارد راتاتوییل میخورد که بسیار هم خوشمزه است و از آنجا که نگارنده کلی غذای هم ن" چیکن خورده است و میداند که هر تون ماکی ـی به پای راتاتوییل ها نمی رسد!

خلاصه ی قصه... کراب پشت سر هم ران های تسترال را می کند و قلمپ قلمپ کنان آنها را می بلعید. ناگفته نماند که همانطور که میدانید تسترال به نوعی نامرئی است و از آنجایی که کراب زیاد علاقه ای به آدم کشتن نداشت، در نتیجه تسترال هایش نامرئی بودند. پس در کمال زیبایی گاه گاهی هم گوشت تسترال ها سر از دماغ و گوش کراب هم در می آوردند!

لینی که بسیار از مرگ همقطارانش متاثر شده بود، بدجور به کراب نگاه کرد و گفت:
-کراب! اون شکم رو جلوشو بگیر قربونت! همین مونده که این چند نفر باقیمونده رو هم تو بخوریشون!

لاکرتیا با شنیدن این حرف تصور کرد که هزاران کراب کوچک در حالیکه فریادی سرخ پوستانه سر میدهند و قابلمه های بزرگی را بالای سرشان گرفته اند حمله کنند و او را بخورند!

کراب در حالیکه داشت ملچ ملوچ کنان مقداری سس را قورت میداد، پارچ حاوی دوغ را برداشت و آن را یکجا سر کشید.
-قووم تلومپ کلمپ! قولپاخه!

یکی از مرگخواران گفت:
-چی میگی؟ گوشت قورباغه هم میخوای؟
-ناکوتاس! فلوورتاینوتانیک!

ایرما حدس زد:
-فکر کنم میخواد بگه اندازه ی تایتانیک به من غذا بدین!

کراب با صدای بیشتری داد زد:
-قااااوووور! خاووووور! نوکلئاژووون!

مورفین سرش را خاراند و گفت:
-نگران نباش دادا... بشته های چیژ اون پشت هشت خواشتی فقط اشاره کن!

کراب در حالیکه نفس هایش به شماره افتاده بود و مواد جمع شده در دهانش حتی بیشتر از حجم ریش های دامبلدور شده بود، سرش را محکم تکان داد و گلویش را گرفت.

-میگه گردنبندش گم شده!
-نه بابا... میگه میخواد شست پاشو تو چش محفلیا فرو کنه.
-خل و چلین دیگه! میگه میخواد بدونه راه حموم کدوم طرفه.

کراب قبل از اینکه آخرین نفسش را بکشد، با مشت روی میز کوبید و بعد، با صندلی اش روی زمین افتاد و مُرد! مرگخواران با تعجب به جنازه ی کراب نگاه کردند و بعد، به محتویات دهانش خیره شدند که از آن بیرون ریخته بود. غافل از اینکه کراب میخواست بگوید"بیخیال شین! بابا دارم غذا میخورم مثلا! اگه اپیگلوتــم قاطی کنه زبون کوچیکم پاره بشه و بزنه به خونم باید چیکار کنم؟!" -یا چیزی شبیه این- اما متاسفانه نه مغزش تاب آورده بود و نه شش هایش اکسیژن آورده بودند. بلکه تنها پانکراسش بود که رفته بود گل بچیند! بله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/20 23:15:32
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/20 23:16:39

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که در بیرون از خانه ریگولوس مرگخواران را در مورد آن تکه کاغذ موعظه میکرد بانز از جمعیت جدا شد و به داخل خانه برگشت.

او با نگرانی وارد خانه شد و از میان یکی از پنجره ها دزدانه به جمعیت مرگخوار نگاه کرد که جنازه ی راک وود را بلند میکردند... ولی به محض اینکه جنازه را از روی زمین بلند کردند فک پایین آن جدا شد و بر زمین افتاد!

بانز با نفرت از آن صحنه چشم برداشت و کاغذی از جیبش بیرون آورد و اسم راک وود را روی آن نوشت و سپس دوباره آن را به طور کامل خواند:

نقل قول:
اسامی شهیدان خانه ی ریدل تا به این لحظه:

آرسینوس جیگر
مورگانا لی فای
هکتور دگورث گرنجر
آشا
رودولف لسترنج
الادورا بلک
وینکی
تراورز
آگوستوس راک وود


یک بار اسامی را مرور کرد... هر نامی که میخواند خاطره ای در ذهنش زنده میشد، ولی مهم نبود، آنها همه مرده بودند و بانز به خوبی میدانست اکنون باید به فکر زنده ها میبود... پس کاغذ را دوباره در جیب ردای سیاهش انداخت و به سمت اتاق لرد به راه افتاد... به شدت دلش میخواست با لرد ملاقات کند.

همچنان که از روی پله هایی که رودولف روی آنها سرنگون شده بود حرکت میکرد زیر لب ناسزا میداد و در همان حال امیدوار بود کسی او را اینگونه ترسیده و نگران نبیند.
بالاخره پس از چندین ثانیه ای که مثل چند ساعت سپری شدند به اتاق لرد رسید و با انگشتانش روی در ضرب گرفت.

درون اتاق:

لرد سیاه غرق در سکوت روی صندلی اش نشسته بود و به این فکر میکرد که چگونه میتواند جان مرگخواران باقی مانده را نجات بدهد که ناگهان با ضربات بانز بر روی در افکارش پاره شد.
- کیه؟!

- من هستم ارباب! خادم وفادارتان... بانز!

- بیا تو بانز... ولی یکدفعه ی دیگه رشته ی افکار ما رو پاره کنی خودمون میکشیمت.

بانز با تعظیم وارد اتاق لرد شد و مقابل اربابش ایستاد و گفت:
- ارباب، میشه بنشینم؟

- نه... حرفت رو بزن و سریعا برو!

- ارباب... من یه ایده دارم! شاید بتونم به مرگخوارا معجون شانس بدیم تا شانس بیارن و زنده بمونن!

- برو بانز... هرکاری میخواهی بکن!

بانز با تعظیم دیگری از اتاق خارج شد تا از اتاق آرسینوس چند بطری معجون شانس پیدا کند.

چند ثانیه به در اتاق لرد نگاه کرد و شروع به حرکت کرد... و به پشت در بسته ی اتاق آرسینوس رسید و در را باز کرد.
وسایل آرسینوس همچنان در اتاق وجود داشتند... هنوز کسی آنها را جمع نکرده بود و این خوب بود، چرا که قطعا در میان تمام این وسایل میشد چندین بطری معجون شانس پیدا کرد.

او یک بطری سیاه برداشت... در آن را باز کرد تا محتویات داخلش را ببیند... ولی ناگهان بوی بد عجون باعث شد او بطری را به زمین بیندازد... ولی این آخرین اشتباه بانز بود... بطری که مشخص نبود محتویاتش چیست منفجر شد!

طبقه ی پایین، سالن غذاخوری:

ملت مرگخوار در کنار لرد در سکوت نشسته بودند و غذا میخوردند... همین که کراب دستش را جلو آورد تا کمی خورش برای خود بردارد ناگهان جسد بانز روی میز افتاد و علاوه بر ریختن تمام غذا ها میز را نیز خرد کرد!

ملت مرگخوار و لرد:

همچنان که چشمان همگی گشاد شده بود ریگولوس جلو آمد و گوشه ای از کاغذ را دید که از جیب بانز بیرون زده پس آن را برداشت و اسامی را خواند و گفت:
- اسامی مرده ها رو مینوشته! :|

او پس از گفتن این جمله قلم پری از جیبش بیرون آورد و نام بانز را نیز به نام ها ی نوشته درون کاغذ اضافه کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/1/20 22:35:31
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/1/20 22:54:03
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
" مورا وکیلی این چه وضعش بود ? همه داشتن به رحمت مرلین می پیوستن ! اصلا اه با این پیشگوییش ! آخه چرا ? ..... چرا ? ..... چرا ?

دستش را محکم تر روی فرمان فشار داد . مادر عزیزش هم مرده بود .... نمیدانست چه کند ... و بدتر اینکه خودش هم می مرد . اما کی ... و چطوری ?

پایش را بیشتر روی گاز فشار داد . دوست داشت که ماشینش در کل بریتانیا تک است . ماشینی با جدیدترین اصول ایمنی دنیا ، ایزو 9000005 درست شده . برندی برتر در تمام جهان بود . ولی چون کشور سازندش بریتانیا رو تازه از تحریم در آورده بود ، به ندرت می شد این ماشین رو دید .
راک وود با پرایدش در خیابان ها گاز می داد . در چهره اش ، رد اشکی معلوم بود .
روی صندلی عقب ، تکه کاغذ بزرگی که علامت وکلا را داشت پهن شده بود .

- مورا نبودی ببینی / مرگخوارا مردن
جای شلغم تو / سوپم خون اومد
اه و واویلا .... کو ارباب ما ... خونه ... خون یارانش داره میره
مورا نبودی ببینی ...

ثانیه ای بعد ، صدای مهیبی در خیابان های لندن پیچید . ماشین پراید راک وود با سر داخل ساختمانی خودش را فرو کرده بود ! آجر های ساختمان روی کاپوت و نصفه جلویی ماشین ریخته بود .
چند نفر باقی مانده از مرگخواران بسرعت بیرون آمدند تا میزان خسارت وارد آمده به ساختمان را مشاهده کنند . ماشین دقیقا سه لایه اولیه ساختمان را نابود کرده بود و توسط دیواره فولادی ساختمان ، متوقف شده بود .
البته نا گفته نماند که خود ماشین مانند قوطی های نوشابه فلزی ، جمع شده بود و خون ، ماشین سفید را قرمز کرده بود .

تکه کاغذی از ماشین بیرون افتاده بود . ریگولس پیشاپیش همه کاغذ را برداشت و نگاهی به آن انداخت . سپس آن را ببویید و بر دیده نهاد و دوباره به آن خیره گشت !
بسمت در ماشین رفت و آن را باز کرد . ابتدا شکم بزرگ راک وچد تشریف فرما شد و سپس بقیه تنه او . جنازه برای لحظاتی روی زمین افتاده بود و همه با دو چشم که هیچ ، از بقلیشون چهارتا هم قرض گرفتند تا دقیقا بفهمند بدون آشپز باید چه کنند .

ریگولس پا پیش گذاشت :
- اورکا ! اورکا ! ... اینا که مردن رو بیخیال ! اینایی که زنده موندنو میشه نجات داد ! با این کاغذه خونی خوشگل گوگولی !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1394/1/19 20:51:47
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اشک هایش بی‌اختیار جاری می‌شدند، روی گونه هایش می‌لغزیدند و قطره قطره بر سنگ قبر رو به رویش می‌افتادند. دوستش رودولف را در بدترین حالت از دست داده بود، رودولف باید در حال مبارزه و دفاع از ارباب می‌مرد نه به این شکل!

می‌دانست باید چه کار کند، باید برای آخرین بار دوئلی انجام می‌داد. بالاخره هر کسی توسط این طلسم لعنتی کشته می‌شد. اگر قرار بود اربابش مرگ او را ببیند، باید در راهی می‌مرد که اربابش، روح دوستش و خودش می‌خواستند، مبارزه!
اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و با قدم هایی کوتاه از قبر دور شد تا برای مبارزه آماده شود.

چند ساعت بعد:

-بیا دیگه موجود پست! زود باش باهام جنگ!

باری دیگر قبل از حرکت کردن چوبدستی حریفش نوری سبز را به سمتش فرستاد و جسد بی‌جانش را بر زمین سنگی انداخت. از چند دقیقه پیش که به اداره کارآگاهان حمله برده بود این پنجمین کسی بود که به درک واصل کرده بود.
- من می‌خوام دوئل کنم! کدوم یکی از شما ترسوا می‌تونین من رو بکشین؟!

جنون تمام مغز و بدنش را فرا گرفته بود. آدرنالین در تمامی رگ هایش جریان داشت و به او قدرت مبارزه می‌داد. هنوز تمام نشده بود، هنوز دشمنان زیادی زنده بودند که باید نابود می‌شدند و این کره ی خاکی را ترک می‌کردند.

کارآگاهان دیگری برای متوقّف کردن این فاجعه به سوی تراورز راه افتادند. نور های سبز و قرمز در هوا می‌رقصیدند و فضای تاریک اداره را با هر پرتاب روشن می‌کردند. یکی از کارآگاهان بعد از ساعت ها مبارزه تراورز رو گوشه‌ای گیر آورد و با نیشخندی بر لبانش او را خلع سلاح کرد.

- چرا خلع سلاحم می‌کنین؟! یالا بیاین بکشینم که من رنگ خون رو دوست دارم!

تراورز با گفتن این جمله با دست خالی به سمت کارآگاه حمله ور شد و انگشتانش را بر گلوی حریفش قفل کرد. پس از فقط چند ثانیه فشار چوبدستی از دست کارآگاه بر روی زمین افتاد، سپس جسدش نیز نقش بر زمین شد. تراورز در حالی که مانند دیوانه ها می‌خندید به سمت حریف بعدی حمله کرد. نور سبزی تمام محیط را فرا گرفت و پس از آن جنازه ی لبخند بر لب تراورز بر زمین افتاد. او مرده بود، ولی به روشی که دوست داشت، در حال مبارزه.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/1/19 18:15:06
ویرایش شده توسط تراورز در 1394/1/19 20:27:13
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک به چند روز قبل تر از پست قبلى_ خانه ى ريدل

خيلى خوبه که آدم بدونه کى قراره بميره اما خيلى بده آدم بدونه قراره بميره اما ندونه کى.. الان؟ دو دقيقه ديگه؟ کى؟ آيا ممکنه حتى وقت نکنه چشماشو ببنده؟ يا نکنه که توى دستشويى بميره.. توى يک عالمه کثيفى.

الادورا بلک دختر مغرورى که کسى نمى تونست بهش زور بگه و هيچ وقت هم به مرگ فکر نکرد و حالا که همه داشتند مى مردند وانمود مى کرد که بيخياله اما مرگه ديگه.. ناخودآگاه ترس هم مياره. توى اتاق کارش يعنى اتاق مخصوص گردن زدن جن هاى بخت برگشته، نشسته بود. روى همان مبل چرم و زرشکى رنگ هميشگى و تبرش هم با اقتدار پشت سرش به ديوار نصب شده بود. چشمانش مدام به سر جن ها مى افتاد.. نکند قرار است به دست جن ها کشته شود.. هرگز! حاضر بود با خفت خودکشى کند اما به دست جن نميرد.

دختر آرامى نبود اگر بود روز خواستگارى آرام مى نشست و خواستگار را با گرفتن چوبدستى اش نمى پراند البته اين يک راز است چون الادورا به همه گفته بود که جن خانگى شان مانع مزدوج شدنش بوده است. او دوست نداشت کسى بفهمد که خيلى هم مثل اصیل ها رفتار نمى کند. دختر آرامى نبود، عصبانی که مى شد بسیار غيراصيلانه پاهایش را زمین مى کوبيد و دور از چشم همه گريه مى کرد. حالا عصبانی بود.. مى ترسید.. براى اولین بار از مرگى که نمى دانست چطور قرار است بيايد مى ترسید.

همانطور که نشسته بود شروع کرد به کوبيدن پایش به زمین و بعد آرام آرام روى مبل به حالت مسخره اى تکان تکان مى خورد. محکم به عقب رفت، به مبل تکيه داد و" هووووف" بلندى گفت.

تق

و خون الادورا به ديوار پاشيد، ديوارى که خون ده ها جن به آن پاشیده بود. تبرش که به ديوار نصب بود محکم روى گردنش فرود آمد بود. به هر حال" الا که جن مى گرفتى همه عمر، ديدى که چگونه تبر افتاد رو گردنت؟!".

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه درختی مورگانا

جن تبرزینی که به حالت آماده باش بالا گرفته بود کمی پایین آورد و به چشم های ریگولوس خیره شد. چیز آشنایی شبیه یک خاطره دور در چشم های پسرک دودو می زد. با شک و تردید پرسید:
-من تو رو شناخت؟

ریگولوس که نگاهش را از تبرزین بزرگ بر نمیداشت شانه بالا انداخت. جن ها حافظه خوبی داشتند و چهره ها را پس از صدها سال به خاطر می آوردند. هرچند، مطمئن بود صد سال پیش هیچ جنی را ندیده که بخواهد چهره اش را به خاطر بیاورد.
-من که تو رو نشناخت بهرحال. اون تبر برات بزرگ نیست؟ میخوای بذاریش پایین که با آرامش حرفامونو بزنیم؟

نازلیچر سرش را کج کرد و با دقت به او نگاه کرد.
-تو احتمالا با ارباب الا نسبتی نداشت؟

نگاه ریگولوس به سرعت به طرف صورت جن برگشت.
-الا؟ الادورا بلک؟ ارباب توعه؟ اونم اینجاست؟!

ریگولوس سر چرخاند تا شاید نشانی از الا پیدا کند ولی تنها ساحره ای که حضور داشت، دراز به دراز کف کلبه افتاده و مرده بود. نازلیچر تبر را به زمین انداخت و پشتش را به ریگولوس کرد. صدایش جیغ جیغی شده بود.
-ارباب الا دوباره به تابوتش برگشت و نازلیچر رو تنها گذاشت...نازلیچر تبر ارباب رو نگه داشت! نازلی اومده بود تا از وینکی کمک خواست! ولی نتونست!

ریگولوس درحالی که دست میبرد تا تبرزین جواهر نشان را بردارد و زیر لباسش پنهان کند جواب داد:
-وینکی، آره...در موردش شنیدم. جن بارتی کراوچ بود نه؟ ببینم اونم میدونه باید چیکار کرد؟

گوش های بادبزنی نازلیچر لرزیدند. زمزمه کرد:
-وینکی هم می دونست...میدونست...ولی دیگه ندونست!
-چرا دیگه ندونست؟!

نازلیچر خم شد و یکی از شاخه های در هم تنیده درخت را که از کف خانه بیرون زده بود به طرف خودش کشید. چیزی با صدای ترق تروق از زیر شاخه ها آزاد شد و جلوی پای ریگولوس افتاد. نازلیچر هق هق کرد:
-ارباب مورگانا همیشه دوست داشت خونه ش تمیز بود...وینکی هم دوست داشت همه جا تمیز بود...ولی وینکی نباید اینجا بود!

جن بی نوا در بدترین لحظه ممکن تصمیم به تمیز کردن کلبه درختی مورگانا گرفته بود. شاخه های درخت وحشی همراه با ساحره باستانی، مهمان ناخوانده اش را هم به کام مرگ فروبرده بودند. ریگولوس وحشتزده نگاهش را از بدن خرد شده وینکی برداشت و به نازلیچر زل زد.
-همه شون همینقدر...ام...یهویی مردن؟

نازلیچر سری به تایید تکان داد و انگشت های لرزانش را بالا برد تا بشمارد:
-آرسینوس جیگر توی زندان خورده شد...بانو مورگانا رو درخت وحشی نابود کرد...ایوان روزیه توی آشپزخانه مرده بود...معجون ساز معجون سمی خورد...اژدها آشا رو له کرد...پله رودولف رو کشت...بقیه در خطر!

ریگولوس کاغذی که از یادداشت های مورا برداشته بود در مشتش فشرد. اگر جن ها میدانستند باید چه کار کرد، برگ برنده حالا توی دستان خودش بود. شاید هم نبود. مورگانا نوشته بود فقط خودت میتونی نجاتشون بدی... اگه بتونی! و ریگولوس خوب می دانست منظورش کی میتوانست باشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
_رودولف که نمیمیره!

رودولف در طبقه دوم خانه ریدل ایستاده و غرق در تفکر بود...اون نباید می مرد...اصلا حتی اگر بمیرد،زنده است!
این حرف خودش بود...

مرگ...چیزی که رودولف ارتباط عجیبی با آن داشت...فکر مرگ همیشه در ذهن او جاری بود...او بارها و بارها به مرگ فکر کرده و نتیجه فکر کردن هایش همیشه یک چیز بود...اینکه رودولف نمیمیرد!

ولی حالا که چنین اتفاقاتی افتاده،رودولف بار دیگر به فکر فرو رفت...اگر مرگی برای رودولف در کار بود،آن مرگ چگونه بود؟!
_هوووم...احتمالا من وقتی که دارم در راه ارباب میجنگم،کشته میشم...یا نه...کسی که نمیتونه من رو بکشه...بدون شک به صورت ناجوانمردانه از پشت ترورم میکنن...آره...شاید هم بر اثر حادثه کشته بشم...یعنی ممکنه موقع تیز کردن قمه هام،به صورت اتفاقی خودم رو زخمی کنم؟! نه...نه...من همینجوری الکی نمیمیرم...حتما بهم خیانت میشه...از پشت خنجر میخورم...شاید هم بر اثر فداکاری میمیرم...مثلا یه طلسم به طرف ارباب پرتاب میشه و من خودم رو میندازم جلوشون و اینجوری میمیرم...اینجوری دراماتیک تره!هر جوری که بمیرم خیلی خفنه...البته اگه بمیرم...رودولف نمیمیره...اگه بمیره هم مرگش خفنه و این جور مرگها باعث میشه در یادها بمونم...و کسی که در یادها بمونه نمیمیره!

رودولف در حالی که غرق در افکار خود بود،همچنین در کَفِ کار دُرستی خودش،حواسش به جلو نبود و همین که خواست از پله ها پایین برود پایش پیچ خورد و از بالای پله ها به صورت فجیع و زننده ای پرت شد!
وقتی که به پایین پله ها رسید،در حالی که خونین و مالین و پا پیچ خورده نقش زمین شده بود،با آخر نفس هایش کمک خواست...اما یا کسی صدایش را نشنید و یا شنید،اما اهمیت نداد!

رودولف در حال جان کندن بود...او مرد...به دلیل پیچ خوردن پایش مرد...حالا اینکه نامش در یاد ها بماند یا نه معلوم نیست...اما حتی اگر بماند،به صورت بسیار ضایع خواهد ماند...چون چیزی که از او در یادها خواهد ماند این خواهد بود..."پاش پیچ خورد و مرد!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/1/19 12:35:14
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1394 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آشای شاد و بسیار خندان، در حرکتی ناگهانی از خانه اش بیرون پرید و در حیاط سبز خانه اش، بی هدف دور خود چرخ زد و چرخ زد.
آشا به تازگی به آلبانی آمده بود. از هیچ یک از اتفاقات خانه ی ریدل باخبر نبود و این باعث شده بود که آن روز بسیار شاد باشد. به طرز مشکوکی شادتر از همیشه!
آشا یکی از مارمولک های روی زمین را برداشت و آن را به آسمان پرت کرد. در یک حرکت سریع چوبدستی اش را از جیب ردایش بیرون کشید و طلسمی به سمت مارمولک پرتاب کرد. طلسم به مارمولک خورد و ناگهان خزنده ی کوچک تبدیل به موجودی بزرگ و عظیم شد. شاید یک اژدها! موجود اژدها مانند کمی در هوا ماند و بال هایش را به هم زد. از اینکه چرا بال داشت یا چرا در هوا شناور بود چیزی نمیدانست، ولی هر چه که بود با سردرگمی بال هایش را به هم زد و پس از طی کردن مسیری زیگزاگ مانند در پشت تپه هایی ناپدید شد.

آشا با نگاهی شیطانی لبخند زد و گفت:
-آفرین به خودم! این پونصدمین مارمولک بود. امروز باید جشن بگیرم! من اولین آفتاب پرست/مارمولک/انسان جهانم که این کار رو کرده!

تبدیل کردن مارمولک ها به حیواناتی اژدها مانند، سرگرمی چندین روزه ی آشا شده بود. اینجا در جایی کیلومتر ها دورتر از لیتل هنگلتون، این تنها چیزی بود که به او احساس شرور بودن تلقین میکرد. تنها کاری که به نوعی باعث میشد کمتر احساس دلتنگی کند! برای خانه اش! برای اربابش!
بعد از چند دقیقه ی دیگر خوش بودن، تصمیم گرفت که به خانه اش برگردد و برای انجام وظیفه اش آماده شود. وظیفه ای که برایش به این کشور آمده بود. هفته ها قبل... و هر هفته ناموفق به خانه اش باز می گشت.

به خانه اش پا گذاشت و به سمت یکی از اتاق ها حرکت کرد. هنوز چند قدمی نرفته بود که احساس کرد فردی او را نظاره میکند. احساس کرد سایه ای بر سرش افتاده است! طبیعتا توجهی نکرد. به حرکتش ادامه داد. هر چه باشد او یک مرگخوار بود. یک قاتل بالفطره.
وارد شدن به اتاقش، همزمان بود با نابود شدن قسمتی از خانه اش. وحشتزده به سمت منبع صدا برگشت. خیلی ناگهانی بود و اصلا در مورد چیزی که اتفاق می افتاد نظری نداشت.
موجوداتی اژدها مانند یکی یکی وارد خانه اش شدند و آن را نابود میکردند. آشا در جیب ردایش دنبال چوبدستیش گشت اما خبری از آن نبود! فکر کرد که احتمالا جایی در حیاط افتاده است.
هنگامیکه اژدهایان یکی پس از دیگری به خانه اش وارد می شدند تنها کاری که توانست انجام دهد خیره شدن به موجوداتی بود که در اثر یک طلسم ساده ساخته بود! مسخره بود! مسخره! انگار قدرت فکر کردن را از او گرفته بودند.
در یک لحظه، یک اژدها به سمتش شیرجه رفت. با یک حرکت بالش باعث شد قسمت سقف بالای سر آشا نابود شود و بلافاصله رویش بیفتد. در آخرین لحظات، مرگخوار فکر کرد که چه مسخره است! مسخره ترین واقعه ی جهان اینجا در خانه ی او بود و باعث مرگش شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1394 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- پوست پای سوسک سر سیاه که به مدت دو هفته و سه روز در جنگل های آفریقا روی سر تسترال چهار روزه گوشت نخورده زندگی کرده! هوم... از این باید 200گرم اضافه کنم...

هکتور در آزمایشگاهش بی خبر از همه جا مشغول هم زدن معجون سیاه رنگی بود و هر از چند گاهی ماده ای عجیب و غریب به معجونش اضافه میکرد که باعث می شد هر لحظه معجونش سیاه و سیاه تر شود. البته اگر ممکن بود!

- ارباب حتما از دیدن این معجون خوشحال میشن. این معجون هورکراکس هاشون رو تضمین میکنه. چه خوش رنگ هم هست!

هکتور ویبره زنان و جست و خیز کنان از داخل کمد های پر از معجون و مواد اولیه چیزهایی بر میداشت و به معجون اضافه میکرد. بلاخره پس از اضافه کردن چیزی شبیه به قارچ(!) به داخل معجون، ویبره ی هکتور به بیش از چهار ریشتر افزایش پیدا کرد.
- حالا فقط سه دور به راست هفت دور به چپ... پنج... شش... هفت! بلاخره حاضر شد!

هکتور فورا جامی را برداشت و از معجون پر کرد.
- معجون مخصوص ارباب رو فقط خودم باید تست کنم. بقیه هم ممکنه بخوان جای منو زیر چتر ارباب بگیرن. بعد از اینکه تستش کردم میبرمش برای ارباب. من میشم معجون ساز ابدی ارباب!

هکتور چتر لرد را باز کرد و زیر سایه آن معجون را به سمت لب هایش برد. از شدت ویبره معجون از لبه های جام به بیرون می ریخت. با اشتیاق جرعه بزرگی از معجون را نوشید. دردی ناگهانی... افتادن چتر از دستش و در پی آن شنیده شدن صدای دنگ حاصل از برخورد جام به کف زمین.

هکتور دگورث گرنجر پیش از برخورد به زمین مرده بود. برای اولین و آخرین بار فهمید که معجون هایش اثر معکوس دارند. معجونی که او را کشته بود معجون جاودانگی خودش، معجون مرگ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!