جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لایتینا با این حرف وینکی گفت:
- کل جامعه ی...چی میگن...آها جامعه ی جادوگری...فکر کنم البته.
- لایتینا باید به سنت مانگو رفت و حافظه اش رو درست کرد. وینکی جن به فکر مردم؟

وینکی پس از چند لحظه اضافه کرد:
- وینکی نتونست کل جامعه جادوگری رو به دادگاه آورد و همه رو متهم کرد. دادگاه و آزکابان منفجر شد.

در این سکانس بود که جیسون با موسیقی متن فیلم جیمز باند وارد دادگاه شده و باعث سکته و غش کردن چند نفر شد.
- اهم...اهم...بنده به عنوان مسافر و عضوی از دولت مسلسل و جارو، اومدم تا همه ی مشکلات رو جمع بندی کنم و یک Review ارائه بدم.
- وینکی کلمات قلنبه سلمبه دوست داشت و خواست که مسافر حرف زد. جیسون جن خوب.

جیسون چند سرفه ی نمایشی کرد و ادامه داد:
- خب لایتینا، رئیس اداره ی کاراگاهان، مشکلاتت رو در یک جمله شرح بده.

لایتینا از جایگاهش بلند شد.
- عضو نداریم...شیر آب هم خراب بود فکر کنم.
- خب قسمت دومش خیلی مهم نیست...لیسا تو مشکلاتت رو بگو.

لیسا هم از جایگاهش بلند شد.
- مثل لایتینا ما هم عضو نداریم و...قهرم.
- از قسمت دوم اینم رد میشیم....

بعد به سمت وینکی چرخید.
- به طور کلی هممون میخوایم بگیم که عضو نداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی با جاروش رو میز کوبید و بعد با رها کردن چندین تیر، دادگاه رو به فکر خودش رسمی کرد. بعد از این اتفاقات بقیه صاف نشستن و منتظر موندن.
- شاکی بعدی باید به جایگاه بیاد.

جایگاه شاکی باز هم خالی موند. دادگاه هم در سکوت فرو رفته بود.

-این چرا درست نمیشه!

شاید هم کاملا در سکوت فرو نرفته بود.
در ردیف جلوی دادگاه، لایتینا نشسته بود؛ چرخ خیاطی بزرگی هم جلوش بود و درحال کلنجار رفتن با اون بود. نصفه‌ی مداد شکسته‌ای رو توی جای نخ و نصفه‌ی دیگه شو زیر سوزن گذاشته بود.
- مگه این نباید مدادمو درست کنه؟
- این چیه وسط دادگاه؟

ساحره‌ای که کنار لایتینا نشسته بود با تعجب چرخ خیاطی نگاه کرد.

- مشنگا به این میگن چرخ خیاطی. باهاش چیزای خرابشونو درست میکنن.

ساحره:

ساحره که کلا متوجه نشده بود که وسیله جلوی دستش چیه، ترجیه داد به جای تعجب پوکر فیس بشه.. از طرفی لایتینا با مشت زدن به چرخ خیاطی سعی میکرد دو نصف مداد شو به هم بچسبونه.

- ملت باید ساکت باشن. شاکی هم باید به جایگاه اومد و گرنه وینکی کل دادگاه رو به تیر کشید.

ملت ساحره و جادوگر نگاهی به هم کردن. شاکی که کلا به دادگاه نیومده بود و اون ها هم به شاکی نیاز داشتن و گرنه باید به شهیدهای وزارت تبدیل میشدن. در یک تصمیم همگانی و نگاه های سریع ملت ساحره و جادوگر به همدیگه، اونا تصمیم‌شونو گرفتن. باید یه نفرو به عنوان شاکی میفرستادن جلو، کسی که در حال حاضر بیشترین توجه رو به سمت خودش جلب کرده بود.

- تو درستش کردی. حالا میتونم توشو خالی کنم و باهاش دستمال مچاله شده پرت کنم.

ساحره‌ای که کنار لایتینا نشسته بود، دو نصفه‌ی مداد رو برداشت و با تکون چوبدستی‌اش اون رو درست کرد. باید لایتینا رو به سمت جایگاه شاکی می‌فرستاد.
- حالا که مدادت درست شده برو اونجا.

و بعد با دستش جایگاه اشاره کرد.

- وینکی تا سه شمرد، شاکی اومد هیچی. نیومد وینکی همه رو سوراخ سوراخ کرد.وینکی جن سوراخ کننده خوب؟

جن مکثی کرد و بعد با هر تیر شمردن رو شروع کرد.
- شاکی یک.

جارو رو میز کوبید.
- شاکی دو.

و در این لحظه ، لایتینا که از همه جا بی‌خبر بود در جایگاه شاکی حاضرشد.

- شاکی سه... عه شاکی در جایگاه حاضر شد که!

جمعیت با خوشحالی سر تکون دادن و جن هم به همین میمنت روی میز رو تمیز کرد و برق انداخت. وینکی جن خوب بود.
- شاکی باید گفت از چی شکایت داشت.
- والا من از چیزی شکایت ندارم. .. آخ!

کاغذی به کله لایتینا برخورد کرد و وقتی دختر به دنبال مسئول این اتفاق ناگوار گشت، متوجه شد که معاون وزیر با ماسک و کراواتش خونسرد ایستاده، انگار نه انگار مسئول بود. به هرحال دختر اهمیتی نداد و به کاغذ نگاه کرد. متنی درون اون نوشته شده. شاید خنگ بود اما میدونست که باید اینو بخونه.
- اهم... شکایت من از ملت جادوگر و ساحره‌اس. این همه دولت تلاش تا امنیت رو با سرپا کردن اداره کاراگاهان برقرار کنن، بعد شما نمیاین عضو شین. چرا نمیاین عضو شین؟ آقا عضو شین دیگه. تسترالا عضو شین. مادر سیریوسیا...

وزیر به معاون و معاون به وزیر نگاهی کرد. دختر نمیخواست بس کنه. باید جلوشو قبل از این که کار به سانسور کردن بکشه میگرفتن.
- شاکی یا ساکت شد یا ساکت شد. شاهدان شاکی بلند شد.

چهار نفر بلند شدن. یکی شون که موهاش قرمز... نارنجی بود شروع به صحبت کرد.
- این دختره راست میگه. هیچ کس عضو نشد. فقط ما چهار نفر، یعنی من، پالی، آملیا فیتیله، داریوس و دافنه عضو بودیم و رییس‌مون که فکر کنم یادش رفته بیاد.

لایتینا که تازه متوجه چهار نفر با نشان های مشابه شد. حالا وقت سکوت بود تا حرف های نه چندان تاثیر گذار شاکی و شاهدان تاثیر کند. اما لایتینا هیچ‌وقت عادی رفتار نمیکرد.
- اصلا به من چه که کاراگاهان عضو نداره. .. آخ!

دوباره جسمی به سر دختر برخورد کرده بود. این دفعه سفت تر بود ولی باز هم از طرف معاون وزیر بود. لایتینا نگاهی به جسم کرد. نشان طلایی رنگ با ستاره‌ای بود که اسم او روی آن نوشته شده بود.
- رییس... اداره... کاراگاهان؟
- وینکی از شاکی خواست تامنتظر موند که متهمان از خودشون دفاع کنن.
- اما من هنوز نمیفهمم اینجا...
- دِ میگم شاکی منتظر بمونه دیگه. متهمان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/5/20 17:26:03
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پرونده ی جدید


لیسا در حالی که قهر میکرد وارد دادگاه شد.
پشت سر او، سه نفر دیگر نیز وارد شدند.

- وینکی از لیسا درخواست کرد تا روی صندلی بشینه و شکایتشو شرح بده تا وینکی جن مقض شد!

لیسا روی صندلی نشست و شروع کرد به صحبت کردن.
- من از همه جامعه جادویی شکایت دارم! از همه ی جادوگران و ساحرگان شکایت دارم!
- وینکی از لیسا پرسید آیا لیسا مرض داشت؟

لیسا تصمیم داشت با وینکی قهر کند ولی بعد به خودش گفت که اگر با او قهر کند دیگر کسی نیست که به شکایتش رسیدگی کند پس قهر نکرد.
- نخیر وزیر بانو! من رئیس دست اوباش هستم! هیچکس نمیاد عضو اوباش بشه و من هم قهرم هم از همشون شکایت دارم!

وینکی که هنوز از شکایت لیسا متعحب بود پرسید:
- لیسا شاهد داشت؟

لیسا با دست به سه نفر دیگر اشاره کرد. یکی از آنها که آماندا بود، بلند شد.
- ما، یعنی من و جسیکا و سیریوس عضو گروه اوباش هستیم. ما شاهدیم که هیچکس عضو گروه ها نمیشه.

این بار جسیکا بلند شد.
- حتی کسی عضو گروه کاراگاهان هم نمیشه. ما چجوری با این اعضا بریم ماموریت؟ یعنی ما هم باید استعفا بدیم؟

جسیکا نشست و سیریوس بلند شد.
- پس دیگه این گروه ها به درد نمیخوره؟ اون وقت چه کسی باید کار های ضد وزارتی انجام بده؟ کی؟
- وینکی به لیسا و شاهدینش گفت فعلا رفت بیرون تا بعدا قضاوت بشن. وینکی جن مقض خوب؟

بعد با صدایی که از وینکی انتظار نمیرفت، فریاد زد: شاکی بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: دوشنبه 1 شهریور 1395 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- کی این‌کاره ره کرده؟
- چی شده؟! :famil:
- رودولف، تو وسط این سوژه چی کاره ره می‌کنی؟
- ها؟ هیچی، فقط خواستم برای کش نیومدن رول بگم که همین هاگرید کیک دزد این کاره ره کرده. چی کاره ره کرده اصلا؟
- تحریم عشق رو به هم زده.

و بعله، به همین راحتی می‌شه کل اتفاقاتی رو که معمولا تو 10 خط توضیح می‌دن رو توی 5 تا دیالوگ خلاصه کرد! بگذریم، تحریم عشق به لطف هاگرید به هم خورده بود. در نتیجه کم کم یه مقدار عشق دامبلدوری به بدن محفلیون حاضر در دادگاه تزریق می‌شد.

درون دادگاه شماره ی 10 که اصلا نمی‌دونم اون 9 تای دیگه کجان که الان دهمیش باید مورد استفاده قرار بگیره :

عشق، به راستی عشق چیست؟ بستگی به تعریف ما از عشق دارد، یا بهتر بگویم، چیزی که در مورد مفهوم عشق به خورد ما می‌دهند. عده‌ای از حاجیون معتبر در سطح شهر، عشق را در احساسی میان مرلین و بندگانش خلاصه می‌کنند و عده‌ای دیگر احساسی میان مرلین و حوریانش. ولی خب دامبلدور یکی از این حاجیون نیست و نتیجتا عشق رو احساس بین خودش و گلرت معنی کرد! نه، به اون مصاحبه ی رولینگ در مورد تمایلات دامبلدور فکر نکنید، منظورم نیروی دوستیه. و بعله، کل مفهومی که می‌شه تو یه دیالوگ توضیحش داد رو هم می‌شه تو یه پاراگراف با همین طول و عرض فجیع توضیح داد. همونقدر که پول می‌گیرم که کوتاه نویسی رو تبلیغ کنم، همون قدر هم برای تبلیغ تعریف داستان کرد شبستری می‌گیرم پس مجبورم هم مهران مدیری باشم هم رامبد جوان، ببخشید.

- نفر بعدی!

ولی نفر بعدی در کار نبود، کسی برای شکایت کردن نمونده بود چون همه ی آحاد ملت، از کریچر ارباب ریگولوس که معلوم نیست چرا محفلیه گرفته تا خواهرش آریانا که معلوم نبود اصلا چرا مرگخواره، ازش شکایت کرده بودن. در همین حین، جورج واشنگتن در دادگاه رو شکست و گفت:
- با رای من، آینده ی این کشور تغییر می‌کنه!

پس از اندکی پوکرفیس طور شدن جمعیت، یکی از اون ته مها گفت:
- داداچ، داری اشتباه می‌زنی. الان دادگاهه این یارو ریش و پشمست، یه چند سالی دیر اومدی فک کنم.

واشنگتن همونطور که در کمال صداقت، به دروغ گفت که درخت آلبالوی پدر گرامیش رو قطع کرده، به همون صداقت هم جواب داد:
- اِم چیزه... با رای من، آینده ی این یاروی ریش و پشم تغییر می‌کنه!

ولی نیازی به رای او نبود، چون هاگرید در سکانس قبلی حرکت مخوفی زده بود که باعث بازگشت عشق به قلب رئوف محفلیون شده بود. هری که در نتیجه ی عشق بیش از حد، مشغول صحبت با تابلوی دامبلدور روی دیوار برای تصمیم گیری من باب آینده ی پسرش بود به ناگاه یادش اومد که این قضیه مال نمایشنامه‌ ی محبوب اعضای سایته و داره اون رو اسپویل می‌کنه، بیخیال شد و چکش زنون گفت:
- شاید با این کارم بتونم جلوی علیل شدن روحای زیادی بشم، پس متهم تبرئه می‌شه!

ملت شروع کردن به دست و جیغ و هورا و پارتی گرفتن و دامبلدور که نمی‌دونست الان باید از تبرئه شدن خوش‌حال باشه یا برای رفتار های عجیب مردم ناراحت باشه، تصمیم گرفت یه آوادا از سیوروس بخوره و از شر این تصمیم گیری خلاص بشه. داستان ما به سر رسید، کلاغه هم کبوتر شد و بچه کرد.

پایان پرونده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: دوشنبه 1 شهریور 1395 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
الیشیا نگاهی به تدی انداخت که داشتند اونو کشون کشون بیرون میبردند.
ردای خودشو مرتب کرد وبه جایگاه رفت.
-به نام مرلین من الیشیا اسپینت هستم شاکی .

-خوب چرا شاکی.

الیشیا همان طور که به اطراف نگاه میکرد گفت:خوب دیدم امروز دادگاهه پروف وهمه شاکین میان یه چیزی میگن منم نمیدونم چرا شاکیم ولی خب شاکیم دیگه رسیدگی کنید.

هری پاتر دستش را به سرش گذاشت وبا خودش فکر کرد پناه بر امام زاده مرلین حالا چیکار کنم با این.
بعد هری دستش رو پایین انداخت وگفت:خوب از چی شاکی هستی .الکی که نمیشه.

-من دوست دارم الکی شاکی باشم.اگه رسیدگی نکنید من دیگه شاکی نیستم واعلام میکنم پروف متهم نیست.

هری زیر لب ای بابایی گفت :خیلی خوب الیشیا رسیدگی میکنید.

الیشیا اخمی کرد :به چی رسیدگی میکنید شما از کجا میدونید من از چی شاکیم.

حاظران در دادگاه
هری پاتر
الیشیا:
حاظران دردادگاه:
وباز هم حاظران:

هری پاتر:خیلی خوب الیشیا .بعد چوبشو محک کوبید روی میز:میری بشینی یا بگم بیان از دادگاه بیرونت کنن.

الیشیا ایششی گفت ورداشو بالا گرفت ورفت سرجاش نشست.

هری پاتر روبه قلی گفت :بگو نفر بعدی

قلی پاتر :نفر بعدی

هری نفس عمقی کشید تا اروم شه که یه وقت نزنه قلی پاترو:احمق به من نه به اونا

-اها چرا زودتر نگفتی.
بعد برای بار سوم داد زد:نفر بعدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا عشق و امید است چه باک از بوسه ی دیوانه ساز
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: دوشنبه 1 شهریور 1395 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کریچر همینطور که دستمال وایتکسی رو کف زمین و روی نرده‌ها می‌کشید و می‌رفت اونور دادگاه, نگاهی به جایگاه شاکی ها انداخت و تدی لوپین رو دید که جای چند لحظه قبلش رو گرفته و کنارش..

صبر کنید...
صبر..
یه کم دیگه صبر..
موزیک تعلیقی - حماسی - تاریخی - فانتزی

و کنارش هم جیمز سیریوس پاتر ایستاده بود! :سورپرایز :کلیف‌هنگر

- کی بِتون گفت اینجا هم جفتی بیاین؟

تدی به صورت از هری به جیمز و جیمز به هری چند بار نگاه کرد. سخت بود بین فریاد مادرسیریوسِ هری و جیغ زدن جیمز انتخاب کنه کدومو بیشتر نمی‌خواست بشنوه!‌

- اولا خودت به قلی گفتی "به شاکی‌ها بگو"! دوما خودم خواستم باش بیام! سوما ین گرگه که زبون نداره! از جایگاه شاکی میره بالا, از جایگاه متهم میاد پایین! من زبونشم که از جایگاه شاکی که بالا میره, دو کلوم بتونه از خودش!! دفاع کنه.

- لازم نکرده! مگه تو وکیل وصیشی؟‌ هر وقت نوبتت شد تو هم حرف میزنی. بچه بزرگ کردم بشه عصای دست پیریم, تسترال شده زبون درازی میکنه! قلی بیا اینو ببر!

قلی با اکراه یه قدم سمت جیمز رفت که با نگاهِ خشمگینِ ‌طور اون سرجاش موند.

- لازم نکرده, خودم میرم! وای به حالت اگه حرف نزنی توله گرگ!
-

هری که از شر بچه‌ش خلاص شده بود, مادر سیریوس رو فرستاد تو تابلوش و چکشش رو دوباره در آورد.

- خب تدی, شکایت کن.
- من شکایتی ندارم!
- ینی چی شکایتی نداری؟ اینجا همه شاکی هستن, تو هم باید شاکی باشی. محفلی نیستی اگه شکایت نداشته باشی!

یه نفر از جایگاه تماشاچی ها فریاد زد:
- بکوب لایک قشنگه رو!

و کامنت "محفلی نیستی اگه شکایت نداشته باشی!" در عرض یک ثانیه هیت شد و از دنیا جهانبخت هم بیشتر لایک شد و طرفدارا و دشمنای هری پاتر به صفحه اش حمله‌ی سایبری کردن و خیلی کلامی! با هم جنگیدن و از خجالت هم دراومدن به طوری که هری همون لحظه در اوج از دنیای مجازی خداحافظی کرد و لفت داد و پرایوت شد و برگشت به همون دادگاه شماره‌ی ۱۰.

- خب تدی, شکایتت!
- والا به مرلین, بلا به مرلین من شکایتی ندارم. پروف ما خیلی هم خوب و نایس و مهربونه. منظورم اینه که هیچ گلی بی خار نیست! حالا یه چیزی گفته, یه حرفی زده, یکی بهش برخورده, یه ققنوس, چل ققنوس شده و همه گفتن پروف اله و بله! آدما رو همونطوری که هستن دوست داشته باشید و تو ناراحتیا,‌ خوبیاشونو فراموش نکنید و بهم محبت کنید و به جای شکایت, با هم گفتمان کنید و راه حل پیدا کنید. تدی هستم.. از خاندان دکتر شریعتی!

ولوله‌ای بین محفلیون افتاد و یکی دو قطره اشک هم بعضیا دیدن که ریخته شد و هری دید که هر چی بافته داره رشته میشه و چشمش به جیمز افتاد که از دور داشت بهش می‌گفت: " بِت گفتم,‌ نگفتم؟"

- تد ریموس لوپین! تو به جرم به هم زدن نظم دادگاه, تحریک افکار عمومی و ادعای کاذب که اصل و نسبت به دکتر شریعتی میرسه فعلا اخراجی تا بعدا به اتهاماتت رسیدگی بشه. قلی! بیا این اغتشاشگرو ببر بیرون!

قلی یقه ی تدی رو که مشتش تو هوا بود و شعار میداد "نترسید,‌ نترسید, ما همه با هم هستیم" گرفت و کشون کشون برد بیرون.

هری نفس راحتی کشید و فریاد زد:

- بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1395/6/1 13:16:08
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: یکشنبه 31 مرداد 1395 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه گلرت آرام آرام از دادگاه خارج شد، هری چکشش را تکان داد و به قلی پاتری که بغل دستش نشسته بود گفت:
-قلی بگو نفر بعدی بیاد.
-نفر بعدی بیاد.
-به من نه ابله! به شاکی ها بگو!
-آها! زودتر بگو خو!

قلی سرفه ای کرد و فریاد زد:
-نفر بعد!

بلافاصله جن خانگی کریه و زشتی که جز لنگ کثیفی چیزی به تن نداشت و یک بطری وایتکس در دست کوچکش گرفته بود، در جایگاه ظاهر شد.
- بجنگید! بجنگید به نام ارباب ریگولوس شجاع که حامی جن های خونگیه! بجنگید با لرد سیاه...
-کریچر اینا دیالوگهای کتاب آخره! شکایتت رو بگو!

کریچر چند لحظه صبر کرد تا یادش بیاید در دادگاه حضور دارد سپس یک تکه کاغذ که به نظر می رسید بخشی از یک کتاب باشد را ظاهر کرد و آن را جلوی هری گرفت:

نقل قول:
دامبلدور قاب آویز کوچک را ته قدح سنگی بیرون آورد و آن را داخل ردایش جا داد...


هری با تعجب پرسید:
-خو؟

کریچر با صدای ریز و گوش خراشش فریاد زد:
-خو؟! خو؟! کله زخمی پرسید خو؟! این دامبلدور قاب آویز ارباب ریگولوس رو دزدید! من و ارباب ریگولوس کلی زحمت کشید! ارباب ریگولوس کل معجون قدح رو نوشید و قاب آویز خودش رو جایگزین کرد! بعدش این پیری قاب آویز ارباب منو دزدید! کریچر دید که ارباب ریگولوس چقدر سختی کشید! کریچر تقاضای مجازات برای پشمک داشت! کریچر تقاضا داشت که پشمک جهت مجازات تمام وایتکس های کریچر رو نوشید!

هری با چکش چند ضربه زد تا جن خانگی را از ادامه صحبت باز دارد.
-بسیار خب کریچر. رسیدگی میشه.

کریچر سری تکان داد، بطری وایتکس اش را برداشت و جایگاه شاکی را ترک کرد.

هری رو به قلی پاتر گفت:
-قلی جان بگو نفر بعدی بیاد.
-نفر بعدی بیاد.
-ابله! به شاکی ها بگو!
-آها! زودتر میگفتی خو!
-

قلی سرفه ای کرد و برای بار دوم فریاد زد:
-نفر بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1395/5/31 14:59:01
وایتکس!

پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1395 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او
درود


هری پاتر، قاضی دادگاه، که همونطور که در پست قبل شاهد بودیم قاطی کرده و از فرط عصبانیت چکش قضاوت رو برداشته و داره به سرش میکوبه. ( )

- هری داداش بیخیال! .
- نه هری! خاک بر سرت!

در این لحظه گلرت گریندل والد با پشتی خمیده دست در دست جولیان آسانژ وارد دادگاه میشه.

- این چه نحوه ی ورود به سوژه س؟ این یارو کیه گریندل والد؟
- برو خدارو شکر کن اول میخاستم از هیلیکوپتر بپرم تو سوژه. این جولیان آسانژه وکیلمه.

گلرت میره در صدر مجلس بر روی صندلی ریاست دادگاه میشینه و :
- رسمیه آقا. رسمیه.

هری پاتر که از ادامه ی پست قبل هنوز در مرحله ی فرط ِ عصبانیت قرارداره و مرتب چکش رو بر سر خودش میزنه که گلرت جستی میزنه و چکش را از دست هری میگیره و در حالی که بر سر ِ کله زخمی می کوبه، فریاد میزنه:
- میگم رسمیه آقا رسمیه.

همه هاج و واج شده بودن تا این که جولیان آسانژ کیفشو باز میکنه و :
- آقای قاضی! موکل من تقاضای ارشد مجازات رو دارن ارشد ِ زیبارویی بیارین براشون! من افشا میکنم! من آلبوس دامبلدور رو افشا می کنم. من لرد ولدمورت رو افشا می کنم! من دست ِ تک تک نا اهلانی که به منوی زیبای مدیریت خورده رو ...

گلرت میپره وسط حرفاش :
- آقای وکیل! فقط همون دامبلدور رو فعلن افشا کن وگرنه خودتو افشا می کنم.

جولیان آسانژ یه لیوان آب میخوره و ادامه میده :
- آقای قاضی! متهم میدونید چند وقته در سایت یه رول نزده؟! آقای قاضی بیایید نگاهی داشته باشیم به این مدارک :
نقل قول:

پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
(۱۳۹۵/۵/۶ ۳:۲۴:۵۹)


و آقای قاضی! موکل من، گلرت گریندل والد از خارجه، از نورمنگارد فِرار کرده آقای قاضی! الان شاخای خارجی دنبالشن! به خاطر متهم، آلبوس سوروس ولفریک برایان پرسیوال ممد اصغر صفدر دامبلدور فِرار کرده! فِرار! و حالا آقای دامبلدور از ایشون فِرار کرده! فِرار از فِراری! اونم با چه بهونه هایی! حرف و حدیث و مردم؟! اونوقتی که بچه ی مردم رو مهمون معصوم رو که اومده خونتون فلان میکنی ... اونوقت که داشتی ...

- آقای قاضی! من اعتراض دارم!
- چشمام درست نمیبینه پسرم! کی هستی و به چی اعتراض داری ؟
- من لوئیس ویزلی م آقای قاضی! و نمیدونم به چی اعتراض دارم.
- به خاطر صداقتت اعتراض وارده!

جولیان آسانژ نفس عمیقی میکشه و شروع به قدم زدن در تالار میکنه و ادامه میده:
- گلرت گریندل والد موکل من هستن. ایشون بین دوستانشون دو تا لقب دارن : گلی و گله. همون طور که از القاب ایشون قابل مشاهده س، ایشون علاوه بر این که بچه ی بسیار گُلی هستن و خیلی هم خاکی ن، گِله هم دارن! آهای مردم دنیا! گله دارن گله دارن! من استناد میکنم به نص ِ صریح پروفایل متهم و از زبان خودشون میگم :
نقل قول:

با گلرت گریندل والد جوان ( خوشگل ِ باهوش ِ نابغه ی جیگری رنگ ) آشنا شد و ( مرا معلم عشق تو شاعری آموخت ) مجذوب گلرت و ایده های او، از جمله تجسم برتری جادوگرها ( کز هر چه در خیال ِ من آمد نکوتری! ) و جستجوی سه یادگار مرگ ( در عشق سلیمانی تو همدم مرغانی) شد و در حین جذب شدن به طرف گلرت... ( خواهر فشفشه را فدای عشقش به گلرت کرد. )


گلرت گریندل والد که ذوق کرده چکش را محکم تر بر سر هری پاتر می کوبه و میگه :
- یکم سریع تر سوژه ها و مکان های دیگه ای هم نیاز به حضور ما داره!
- آقای قاضی! موکل من، یعنی خود شما( )، صد و خورده ای سالشه من از محضر جناب قاضی و موکلم عذر میخام اما الان اگه دامبلدور نباشه، ایشون با کی میخان فاز بردارن؟ مسافر شب های تنهایی ایشون کی میتونه باشه؟ آقای دامبلدور! شما فقط امکان ِ وجود خودتو از ما نگرفتی! شما امکان عشق را از یه پیرمرد گرفتی! آقای دامبلدور! شما که حتا اینقدر شهامت نداشتی که یه رابطه رو، رودررو تمومش کنی! یا حداقل یه پاترونوس بفرستی! بنیان های خانواده داره فرو می پاشه آقای قاضی ...

گلرت گریندل والد :


در پناه او
بدرود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1395 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس اسنیپ آسه آسه جلو آمد و در حالی که ردی از روغن از موهایش به جا می گذاشت که ویژگی هایی درست مانند خواص کرم حلزون و شترمرغ و فلامینگوی جادویی داشت، گفت: بنده شاکی ام.

هری بنده خدا که بسی از صحنه ی روزگار خسته بود، به عمد چکشش را انداخت و وقتی رفت زیر میز، با اکسپلیارموس دماغش را تخلیه کرد و دوباره از مادر زاده شد. به بالای میز برگشت و گفت: اسنیپ، اسنیپ! بعد از این همه سال باز تو شکایت داری؟

سوروس که پس از مرگ لیلی و فک و فامیلش بسی فاز معنوی برداشته بود، زمزمه کرد: به ضریح امام زاده ممد پاتر این دیگه آخرین شکایتمه.
- بنال.

سوروس کمی موهایش را پیچاند و چند گونی روغن و نفت و کک و قیر از آن استخراج کرد: آلبوس... این اواخر تیکه انداختن کارش شده بود. هی می گفت: "خانومت کو، چربالو؟ اییی! ببخشید، یادم رفت مرده. هرهر کرکر"، "تو چشمای کورممد رو داری". "زیر شلواریت چه رنگیه چربالو؟" خودش ناکام مونده بود، هی می رفت دست می کرد تو حلقه ازدواج این و اون، هی طلسم می شد بر می گشت که عرعر هاش واسه ما بود.از کتاب یک تا شیش هی زیر گوشش گفتم مرتیکه، منو استاد دفاع در برابر جادوی سیاه کن، جوری یاد بدم همه سمج رو صد بزنن، مگه قبول می کرد؟ بجاش می اومد هرکی خوشگل بود و دماغ سربالا داشت رو معلم می کرد. این همه دیپلم ردی فکر می کنین واسه چی داریم؟

قاضی خواست چیزی بگوید. اما گویا دل سوروس خیلی پر بود.
- عشوه و ناز و کرشمه هاش رو که نگو. هی می گفتم مردک، تو تایپ من نیستی، اصن مگه حرف حالیش می شد؟ هی می گفت بیا جون تو تو کتاب پنج با من برقص. منم اینقدر اصرار کرد دیگه باهاش رقصیدم. شما نمی دونین چون ویدا اسلامیه سانسورش کرد. این جوجه فلامینگوش که اصن یه وعضی. هر دفعه خروس خون قارقارش تو فضا می پیچید. مگه ما جرئت داشتیم بش بگیم بالای چشمش کاکل؟ چنان چشم غره ای به ما می رفت که نگو، حالا بعضی وقتا خودش می اومد با اون صدای نکره ـش با کفترش هم صدا می شد که بماند.

- چکش چکش. بسه. نکست.
- چی چیو نکست؟
- والا اگه اینا شکایته من چی بگم؟ تو باز خوبی. منو که جون به جون کرد. می گفت قرصامو سر ساعت یاد آوری کن بخورم. بعد حالا یادآوری که هیچی، من باید قرص رو می کردم تو حلقش. اینم تازه یادش می اومد خر ما رو می کشید که آریانا رو چرا کشتی؟ چرا به من خیانت کردی؟ هر دفعه ساعت 3 نصفه شب پی ام می داد برم دفترش. بعد خاطرات مردم رو به من نشون می داد و با دهن روزه غیبت می کرد. مرلین ازش نگذره. هی به من نگاه نمی کرد می گفت تو چشات سگ هورکراکس داره. منم که خیلی دل شکسته می شدم می رفتم مردم رو تو رویا نیش می زدم. وسط شب پا می شد می اومد دم خونه ی حاج آقا ورنونمون که "من که برات جادو می کنم، بذارم برم؟" بعد حالا عمو هم ما سال دیگه بر می گشتیم اینقدر می زد که معده ـمون بره جای مغزمون. بد جاهایی رو هم می زدا. اصن مدرک هم دارم.

هریِ قاضی بلند شد تا ردایش را کنار بزند که آن جاهای کبودش را نمایان کند که فریاد حضار در آمد.
- خب، خب، باشه. خلاصه این که، نکســــت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/28 17:22:45
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: دادگاه شماره 10
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1395 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لوئيس چون خيلي سريع بود، خيلي سريع هم حرفش را زد و از سوژه پرت شد بيرون تا خيلي سريع جا را براي نفر بعد باز کند!

- شاکي بعدي!

اصولاً هر کلمه‌اي در ذهن هر کس تداعي کننده‌ي چيزي است. خب، براي من هم "شاکي" تداعي کننده‌ي يک مرد عصباني و بداخلاق است که فريادزنان و بد و بيراه گويان دارد شکايتش را براي قاضي شرح مي‌دهد. با چنین تصوري، عجيب نيست که شاکي بعدي، خيلي هم "شاکي" به نظر نيايد.

دخترک آهسته پشت تريبون آمد. موهايش را پشت سرش جمع کرد و با اضطراب به حضار نگاه کرد.
- شروع مي‌کني يا نه؟

دخترک لبش را گاز گرفت، چشمانش را بست و بعد از نفس عميقي، شروع کرد:
- آم.. خب.. من.. منم شاکي‌ام!
- تبريک مي‌گم! منم قاضي‌ام!

صداي پوزخندِ بعضي از حضار باعث شد تا جودي تصميم بگيرد فرار کند. تصميمي که البته بعد از چند بار تکرار آرام "نفس عميق بکش! اعتماد به نفس داشته باش!" موقتاً به مرحله‌ي اجرا نرسيد.
- خب.. خب.. راستش..
- اي بابا! شاکي جروشا مون، ممکنه لطف کنيد کمی سریع‌تر بگيد به چه دليل از متهم آلبوس دامبلدور شکايت دارين؟

اينجا بود که جودي براي آخرين بار تمام قوايش را جمع کرد تا بتواند درست و حسابي شکايتش را مطرح کند...

فلش بک
هفته‌ی قبل - دفتر پروفسور دامبلدور

- چيزي شده فرزندم؟

جودي بعد از کمي اين پا و آن پا گفت:
- پروفسور، راستش من اصلاً بين بقيه احساس راحتي نمي‌کنم. يعني.. واقعيتش اينه که من.. يه اخلاقي دارم که..

پروفسور دامبلدور دستي به سر جودي کشيد و لبخند زد.
- نمي‌توني راحت با بقيه ارتباط برقرار کني؟ مشکلي نيست فرزند خجالتي من. مطمئنم هم‌اتاقي شدن با يکي از فرزندان تسترال‌صفت پر شر و شور روشنايي باعث ميشه که یَخِت آب بشه. مي‌دوني که منظورم کيه؟
- بله پروفسور.. ولی آخه این تنها مشکلم نیست.

پروفسور دامبلدور که انگار از قبل فکر جودی را می‌خواند، خندید و گفت:
- آخ آخ آخ! فراموش کرده بودم که تو پول جادویی نداری. مشکلی نیست، ما یه صندوق داریم برای همین وقتا، که فکر می‌کنم بتونم یه مقدارش رو برات در نظر بگیرم. با کمی صرفه جویی خیلی مشکل مالی نخواهی داشت!

جودی لبخند محوی زد، مکث کوتاهی کرد و دست آخر آخرین مشکلش را هم با پروفسور در میان گذاشت.
- پروفسور، حالا از خونه‌ی گریمولد چطوری باید نامه‌نگاری کنم؟ آخه تا وقتی که توی هاگزمید بودم از پستخانه‌ی اونجا استفاده می‌کردم.
- اوه، این هم که مشکلی نیست. تو می‌تونی از هر کدوم از جغدهایی که اینجاست استفاده کنی فرزندم.
- ممنون پروفسور. واقعاً متشکرم. با اجازتون من دیگه برم.

پایان فلش بک

- خب؟
- همین دیگه!

چشمان هری گرد شدند.
- بعد الان شاکی‌ام هستی ینی؟
- خب آره!
- ممکنه توضیح بدی کجای خاطره‌ای که تعریف کردی باعث شد که از متهم دامبلدور شکایت کنی؟

جودی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: "تو چه جوری قاضی‌ای هستی که نمی‌دونی نباید یه بچه‌ی یتیمِ احساساتی رو «فرزندم» خطاب کرد؟" و از پشت تریبون به سمت صندلی‌اش دوید.
- ... خب.. با این حساب.. نفر بعد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط میخواستم ببینم میبینی یا نه که معلوم شد میبینی!
اینجوریاس مکار خان!