جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 21 خرداد 1397 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قدم‌زنان،واردکوچه ای شدکه درانتهای آن خانه ای کوچک، در سایه خانه های زیباوبلندبالای اطراف، زهوار دررفته و تنهاقرارگرفته بود. پیشتر رفت؛ کلیدراوارد قفل کردودربه آرامی باز شد.

_سلام!

روی همه چیزگردی از تنهایی و دلتنگی نشسته بودوبه نظرمی رسیدامیدمایل هابا اینجافاصله دارد. لبخند تابلوها، عصاقورت داده و شق و رق، رو به چهره بغض گرفته اش دهن کجی میکرد.

باشانه هایی که انگاراز تحمل وزنی سنگین رنج می بردند جلو رفت. روی مبل سبز رنگی که پر از خاطره بود دست کشید.
_نمیدونم دوست دارم روش بشینم یانه، پدر.

مژه هایش را به هم فشرد و اشک، درست مثل یک نشانه از تنهایی پهنای صورتش را طی کرد.
_نمیدونم دیگه میخوام وارد این خونه بشم یانه..؟


قدمهایش حریصانه اطراف راجستجوکردوصدای هق هقش بلند شد. عاجزانه به اطراف نگاه کردو باصدای بلندی رو به سکوت تلخ تابلوی روبرویش گفت:
_حتی نمیدونم دیگه میخوام زندگی کنم یانه؟

و زانوهایش با بخشندگی پذیرای افتادنش شدند.
_نباید اینطور میشد مامان...

انگشت اشاره اش بادرد رو به زنی که باشادی به دوربین می خندید قرارگرفت. همانطور که سعی می کرد جلوی تند وتندافتادن قطرات اشکش رابگیرد ناله کرد:
_توحق نداشتی...حق نداشتی...حق نداشتی...یک سال میگذره وامروز همون روزه! همون روزی که چشمهاتونوبستید! شمایادتون رفت من هستم...جلوش وایسادینو و باهاش جنگیدید!چوب دستی هاتونوروبهش بلندکردیدو...هیچکدومتون یادتون نبودمن تنهاتوی خونه منتظراومدنتونم!

نفس عمیقی کشیدو سعی کرد بغضش راقورت بدهد. بعدازمدتها آمده بودو حالا،رنجور وخسته دردرا پذیراشده بود؛ نبایدانتظاردیگری می داشت. خانه، تمام اندوه های خفته اش رابرای چنین لحظه ای جمع کرده بود تامثل شلاق برتن نحیف او فرودبیاورد.
کمی جابجاشد وبه میز پشت سرش تکیه داد. سرش را روی زانوهایش گذاشت وفکرکرداگرمادراینجابود، دعوایش میکردکه لاغر شده ونبایداین همه به خودش گرسنگی تحمیل کند. امااو، مدتهابودکه میلی به خوردن نداشت. هرچقدرتمایل به سیراب کردن عطش انتقامش راداشت، تمام امیدهایش برای لذت ازچیزهایی که روزی زندگی دخترانه ولطیفش رامی ساختندازبین رفته بود.
اوزنده مانده بودواین همان نشانه ای بودکه برای انتقام نیازداشت. هرچقدرهم که گاهی اوقات پای منطقش لنگ میشد، بازهم می دانست که پدرومادرش همانجایی بودند که باید. محفل ققنوس اشک ها ولبخندهای اورا بامحبت پذیرفته بودواوحالا یک عضو مهم و حیاتی برای گروه شده بودکه حتی قدیمی ترین اعضاهم جدیت اورانداشتند.

به آرامی بلندشد و جلورفت. کنار پنجره ایستاد وپرده راکنارزدو خیره به باغچه ای شدکه دیگرچیزی ازآن باقی نمانده بود. مادرش همیشه عاشق گلهایی بود که لئو دراین باغچه برایش کاشته بود. اما متاسفانه، این پهنه کوچک هم مثل تمام زندگیشان ازدست رفته بود.
همانطورکه داشت گذشته اش رامرورمیکرد،
جغدنارنجی رنگی خرامان ازفرازآسمان سورمه ای رنگ پایین آمدودرست کناراوروی لبه پنجره ایستادوبه شیشه نوک زد. ردی ازلبخندروی لبهای لی لی نشست وپنجره رابه سختی بازکرد.
دستی روی سر جغد آرتورکشیدو کاغذ داخل گردنبندش رابیرون آورد؛جغدصدایی به نشانه احترام ایجادکردورفت تادوباره به اوج خودش برسد.

کاغذزردرنگ راباز کرد؛خط ادی راشناخت.
_که اینطور! دوباره وقت رفتن شده مامان!

نگاه دوباره ای به خانه کرد.
_قول میدم دفعه بعداون برای همیشه ازبین رفته باشه! قول میدموتمام تلاشموبرای تحققش میکنم!

اوزمزمه کردو دقیقه ای بعد خانه تنهابود. طوری که انگارقدم های گذاشته شده چنددقیقه پیش، ردی از یک رویابود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1396 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
روزها بود خانه دلگیر بود.پادما،خواهر دو قلوی ماجراجویش به سفر رفته بود.مادرش هم بعد از پدرش هیچ وقت مادر سابق نشد؛ غم نبودن پدر برای مادر خیلی سخت تر از دخترهای کوچکش بود.روزهایی که به هاگوارتز می رفتند مادر بود و عکس های پدر...
نفس عمیقی کشید و به غروب خورشید خیره شد.در این شهر میان مشنگ هایی که به سرعت از کنارش می گذشتند ایستاده بود و به ستاره ی گرما بخش زمین نگاه میکرد.امروز مادرش را دیده بود که عکس پدرش را در آغوش می فشرد و اشک می ریخت.قطره ای اشک از چشم اش به گونه اش راه یافت.مشنگ ها،آدم هایی که در اطرافش بودند باعث این همه غم بودند.دلش میخواست مثل خواهرش به راحتی بگوید مشنگ ها هیچ ارزشی برایش ندارند؛ اما او اینگونه نبود.نبود پدر برای هر دختر بچه ای سخت است اما نتوانست همه ی مشنگ ها را به چشم قاتل ببیند.
آه کشید؛به نرده های پلی که روی آن بود تکیه داد و به آسمانی که آتش می گرفت نگاه کرد.روزی را به یاد آورد که هفده سال داشت.مرگخواری را در حال شکنجه دادن پسر مشنگ جوانی دیدند.پادما فقط به جرم مشنگ بودن بی تفاوت گذشت اما او نتوانست.با تردید جلو رفت ولی رفت.مبارزه با مرگخواری قدرتمند برای او که هفده ساله بود راحت نبود خراش های عمیقی روی دست و صورتش ایجاد شده بود که مرگخوار را خلع سلاح کرد.چند لحظه بعد دیگر از مرگخوار خبری نبود به سمت پسر رفت؛ هم سن او بود شاید هم کمی بزرگتر، مشنگ بود اما لبخند زد و گفت:
_شما حالتون خوبه؟

پسر نگاهش از صورت پروتی به کتف خونی اش راه یافت و گفت:
_شما زخمی شدین خانوم.

قبل از اینکه پروتی جواب پسر را بدهد پادما دوان دوان به کوچه آمد و با وحشت نگاهی به خواهر زخمی اش انداخت.با نفرت به پسر نگاه کرد و بی توجه به او که شباهت دو خواهر برایش عجیب بود جلوی پروتی زانو زد.دستش را روی کتف پروتی کشید.صورت خواهرش که از درد جمع شد با ناراحتی گفت:
_چی فکر کردی که با اون دوئل کردی؟نگاه کن چه بلایی سرت اومده...

چوب دستی اش را بیرون آورد و شروع کرد به زمزمه، پسر جوان با تعجب به زخم های پروتی نگاه میکرد که هر لحظه کوچکتر میشدند و پس از دقایقی اثری از آنها نبود.پادما با لبخندی حاکی از آرامش به صورت خواهرش نگاه کرد و او را در آغوش گرفت.
_پروتی،نمی دونی چه قدر ترسیدم وقتی دیدم پشت سرم نیستی.آخه خواهر من شجاعت حدی داره این حماقته حماقت...تو قوی ای میدونم ولی آخر به اندازه ی جنگیدن با یه مرگخوار؟مگه ما سابقه ی دوئل داریم؟
_من خوبم پادما.

پسر جوان که تا این لحظه ساکت بود با گفتن جمله ای توجه دو دختر را به خود جلب کرد.
_ممنونم ازتون خانوم،من...من زندگیمو بهتون مدیونم.
_شما مشنگا خیلی چیزا به ما مدیونید.
_پادما!
_مثل اینکه یادت رفته چرا پدر نداریم،آره یادت رفته؟
_نه من یادم نرفته ولی این آقا مسئول مرگ پدر ما نیست.شما برید آقا و مواظب باشید این روزها دنیا برای هیچ کس امن نیست؛نه برای مشنگ ها نه برای جادوگرا...

پسرک در حالی که عقب عقب می رفت با اطمینان پلک زد و گفت:
_ممنونم خانوم.ممنونم...

بعد از رفتن پسر پادما با حرص به پروتی نگاه کرد و گفت:
_تو یه کله شقی.
_میدونم.بیا بریم.

دست خواهرش را کشید و رفت.پادما اون روز درست گفت بود؛پروتی دختر کله شقی بود که خیلی وقت ها شجاعتش بیشتر شبیه حماقت بود.آه عمیقی کشید و صاف ایستاد؛مشنگ ها با ماشین های خود به سرعت از کنارش عبور میکردند. شروع به قدم زدن کرد.آرام راه می رفت و به آینده فکر میکرد؛آینده ای که هیچ فکری برای آن نداشت.با شنیدن جیغ های یک کودک نگاهش را از سنگفرش های پیاده رو گرفت.مردی را دید که دست دختر بچه ای را گرفته و می کشد.دخترک شاید هفت سال داشت؛مچ دستش در بین انگشت های مرد فشرده میشد ولی هنوز مقاومت میکرد.یک قدم به سمتش برداشت.صدایی در ذهنش پیچید:
_اون یه مشنگه.

یک قدم دیگه.
_مشنگا پدرتو کشتن.

قدم هاش تندتر شدن...
_یادت رفته؟زنده زنده آتشش زدن مثل قرون وسطا....

صدا می اومد ولی می دوید.چوب دستیش را بیرون آورد و وردی را زمزمه کرد.مردک گستاخ به گوشه ای پرت شد.جلوی دختر کوچولوی دوست داشتنی گریان زانو زد و گفت:
_خوبی کوچولو؟چیکارت داشت؟
_خانوم شما...شما چی جوری؟
_مهم نیست چی جوری خوبی؟

سرشو که تکون داد در آغوش گرفتش و در پاسخ اون صدای مایوس گفت:
_مهم نیست مشنگ باشه مهم اینه که یک انسانه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/4/8 1:22:24
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نور شمع در ظلمات شب، سوسو می کرد و کاغذ های پوستی اطراف خود را روشن می کرد.

در آن سوسوی شب، مردی در پشت پنجره ی اتاق قد علم کرده بود و به منظره ی ظلمانی بیرون خیره و در افکارش غرق شده بود.موهایش مطابق همیشه نامرتب بود و رنگ نارنجی آن گاهی چشم را خیره و گاهی آن را می زد. اما همان رنگ نارنجی به چهره اش ابهت و در عین حال معصومیت خاصی بخشیده بود.
چشمان درخشانش او را جذاب کرده بود و صورت پر ضخمش او را خشن. اکنون سالهای سال بود که دیگر در چهره اش خجالت و سادگی کودکی اش به چشم نمی خورد اما به جای آن ها چیز های نصیب چهره اش شده بود که که هر صفتی را در خود جای می داد. خشونت در عین حال مهربانی، شجاعت در عین حال ترس، گناهکاری اما در عین حال معصوم و...

از خیره شدن به پنجره ی بخار گرفته ی زمستانی دست بر می دارد و در طول اتاقش قدم می زند. دست هایش را، مطابق عادت همیشگی اش، در جیب هایش فرو می کند و با سری پایین افتاده قدم بر می دارد. ذهن مشغولش حتی مانع از آن می شود که متوجه ورود کوچکترین فرزندش به اتاق شود.

هوگو، کوچترین عضو خانواده ی او، با چشمانی درخشان همانند پدرش اما ترسیده در حالی که لباس خواب بر تن دارد و خرسی عروسکی در دست دارد، وارد اتاق می شود. ویژگی های چهره اش او را بسیار شبیه رون کرده است به طوری که میشود تنها تفاوتشان را تنها در لک هایی دانست که چهره ی هوگو از آن ها بی نصیب مانده بود!

باکشیده شدن ردایش از جا می پرد و زمانی که به اطرافش نگاه می کند پسر کوچکش را می بیند. نا خود آگاه لبخندی بر روی لبانش می نشیند. لبخندی که همیشه با دیدن چهره ی هوگو، بر لبان افسرده اش می نشیند و وجودش را تازگی می بخشد.
در مقابل فرزندش زانو می زند تا هم قد او شود و شانه هایش را در دست می گیرد و آنها را فشار می دهد. دلیل ورود هوگو به اتاقش آن هم در نیمه شب تنها یک دلیل داشت.
-چی شده هوگو؟ باز خواب بد دیدی؟
-اوهوم

صدای معصوم و ریز هوگو، بار ها و بار ها در ذهن خسته اش تکرار می شود و وجودش را دوباره پر تلاطم می کند.
-بیا ببینم...
آغوشش را باز می کند و اجازه می دهد که هوگو در آغوشش آرام شود سپس او را می بوسد و بلند می کند و به سمت رخت خواب نارنجی رنگ خود می برد. با یک دست هوگو را در اغوشش محکم نگه می دارد و با دست دیگرس رو تختی را کنار می زند و آن را در گوشه ای جمع می کند. هوگو را آرام بر روی تختش می گذارد و پتو را روی او می اندازد تا مبادا سوز های زمستانی کودکش را آزار دهد. سپس او را می بوسد و منتظر می ماند تا در خواب فرو رود. به چهره ی کودک خود نگاه می کند و اشک چشمانش را پر می کند . تا کی؟ تا کی این ماجرا ادامه خواهد داشت؟ تا کی باید به کودکش اطمینان دهد که مادرش باز خواهد گشت؟ و مهمتر از همه تا کی می تواند بدون هرمیون زنده بماند؟ بدون او همه چیز برایش بی معنا خواهد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 3 تیر 1396 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جادو کن!

آسمان آبیست.دست پخت مامان عالیست. سبزه ها سبز هستند و نیازی به گفتن این ها نبود. اما گفته شد، زخمی شد! آدم ها وقتی می گویند یا وقتی که می نویسند، زخمی می کنند. کاغذ را ، قصه را و نهایتاً همه چیز را...

جادو کن!

ناگهان در با ضربه ای شدید باز شد و مردی غول پیکر، در حالی که چترش را می بست، وارد شد.
-تو یه جادوگری هری!
-من...من یه چی؟

جادو کن!

اتاق تاریک بود ولی نور ماه، می گذاشت انعکاس چشم های هم دیگر را ببینند. دخترک رو به پدرش که روی صندلی، کنارش نشسته بود گفت:
-بابا؟ من قراره به هاگوارتز برم؟

پدر خنده ای کوتاه کرد.سپس خم شد و در حالی که موهای دخترش را نوازش می کرد، گفت:
-نه دخترم! تو قراره هاگوارتز رو خلق کنی.

جادو کن!

زخم پیشانی ت زشت نیست هری ! راستش همه ی زخم ها هم زشت نیستند. گاهی اوقات طرفت ارزشش را دارد. گاهی اوقات بنویس که "دست پخت مامان عالیست." گاهی اوقات رنگ کتاب روبرویت را داد بزن!
گاهی اوقات...
جادو کن!

-نمیخوای خداحافظی کنی؟

سرش را برگرداند. چهره اش در حال تغییر بود. طوری به دور و برش نگاه می کرد که گویی برای آخرین بار می بیند. گفت:
-برای خداحافظی کردن، ابتدا لازمه که سلام کنیم...

لبخند گرمی زد و زمزمه کرد:
-سلام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
از سر متظر بودن پایش را به زمین میکوبید. آن قدر چشم هایش را مالیده بود که مثل کاسه خون قرمز شده بودند. جیسون یک باردیگر نعره زد:
- جیمز زود باش بیا بیرون دیگه کثیفی داره از سر و روم میباره نیاز به حموم دارم!

صدای جیمز پاتر از زیر دوش به جیسون جواب داد:
-یه دقیقه دندون رو جیگر بزاری اودم دیگه!

جیسون دیگر چاره نداشت. البته می توانست منتظر بماند تا جیمز بیرون بیاید اما این آخرین اتخاب او بود. به لوله آب و فلکه ای که از بیرون دیوار وارد حمام شده بود نگاه کرد. شایعه شده بود که پس از یک زلزله نه ریشتری از سوی رز زلر داخل دیوار خراب شده بود و در نتیجه محفلیون مجبور شده اند ازبیرون لوله کشی کنند. جیسون یا مرلینی گفت و با شکاندن استخوان مچش فلکه را بست.
- اِ؟! آب چرا قطع شد؟!

جیسون به دیوار تکیه داد و گفت:
- مطمئنی قبض آب رو دادی؟ مشغله زیاده شاید یادت رفته.

جیسون چند لحظه منتظر ماند تا جیمز با حوله و کله کفی از حموم بیرون بیاید. سپس او را از گوش گرفت و به آشپزخانه هدایت کرد تا کله اش را با آب کتری دیشب بشورد.


" و جیسون در خشن بودن مهارت داشت. "


- میگم قاشق آخر واس ماس! یعنی کولیش واس واس!
- حلیم رو من خریدم تو می خوای قاشق آخرش رو بخوری؟! آره؟!
- آره که آره!
-آره و آجر پاره!


جیسون به دو نفری که سر آخرین قاشق باقی مانده حلیم دعوا میکردند نگاه کرد. از بخت بدش درست درمیز کناری آن ها نشسته بود و دیگر فکر میکرد که اگر تنها چند لحظه دیگر آنجا بماند پرده گوشش به حرف بیاید و بگوید:« داداش اینجارو ول کن اصلاً! چیزی که زیاده جاییه که حلیم داشته باشه! » اما جیسون سرسخت تر از این حرف ها بود و مثل دفعات قبل زیادی می تواسنت مشکل را به روش خودش حل کند. از جایش بلند شد و یکی از قاشق های روی میز را قاپ زد. شاید با خودتان بگویید:« چه پسر بی ادبی. » اما باید بهتان بگویم همان قدر احتمال دارد جیسون به نظر دیگران اهمیت بدهد که احتمال دارد لرد سیاه مو در بیاورد!

آخرین تکه حلیم که حتی از یک سانتی متر مکعب هم کوچکتر بود را با قاشق قاپ زد و چند قدم عقب تر از میز آن دو نفرایستاد. یکی از آن ها که فقط چهار تا شوید مو داشت و بوی چاغاله بادام هم میداد فریاد زد:
- هی اون حلیم ماست کجا میبریش! اگه فکر میکنی میزارم...

جیسون در همین حالی که دهن فرد باز بود حلیم را به داخل دهانش شلیک کرد. شلیکش به هدف هم خورد و حلیم خورده شد. این عمل اصلاً به مذاق نفر دیگر خوش نیامد زیرا میشد صدای نفس هایش را از فاصله دو متری هم شنید.
- تو حلیمم رو خوردی مرتیکه ی... مرتیکه ی... مرتیکه ی بی ناموس!

و روی دیگری پرید. حداقل صدای دعوایشان از صدای جروبحثشان کمتر بود.


" و جیسون همواره در خشن بودن مهارت داشت. "


جیسون اکنون در یک رستوران بود تا پس از مدت ها زرشک پلو با مرغی بر بردن بزند. منتظر سفارشش بود که ناگهان کسی از انتهای سالن نعره زد:
- ای بابا چرا اینترنت اینجا انقدر زپرتیه؟!

فردی ریشو که به نظر میرسید صاحب رستوران باشد از کنار دخل نعره دیگری را مانند آپرکاتی روانه فرد مورد نظر کرد:
- نکنی انتظار داشتی بتونی دوساعت بشینی انجا تو کلش اتک بزنی ها؟ نخیرآقا از این خبرا نیست مگه تو پولش رومیدی؟
- پس پولی که واسه غذا میدم چی؟!
- اون پول غذاته خنگول جان!

مرداز جایش بلند شد و به سمت صاحب رستوران رفت. آهنگی از فیلم های وسترن شروع به پخش شد و صحنه اسلوموشن شد. اما اتفاقاً میزی که جیسون پشت آن نشسته بود جلوی میز دخل بود. جیسون با لبخندی که تا فرق سرش باز بود گفت:
- خب آقا برو یه جای دیگه پیداکن بجای باقالی پلو هم فست فود بزن چی میشه میگه؟

مرد به شدت پوکرفیس شد و جواب داد:
- شوما اینجا کی باشین؟ صبرکن ببینم... هیچکاره! برو کشکتو بساب بچه جون!

با این حرف جمله ای بولد شده در سر جیسون شکل گرفت:

جیسون ساموئلز vs اون یاروئه که تو رستوران داد و بیداد کرد


و پس از آن جمله دیگری اما این یکی کیفیتی بسیار بالاتر و فول اچ دی داشت:

3
2
1
فایت!



جیسون می توانست به خوبی پشت کله فرد موردنظر را ببیند. یک عدد سینی هم که کنار دستش بود. مدت کوتاهی نگاهش بین سینی و کله و مرد پاس داده میشد تا اینکه بالاخره جیسون سینی را برداشت. وسط کله مرد را نشانه گرفت و سینی را بر سرش کوبید.

" و جیسون هنوز هم در خشن بودن مهارت داشت. "


روی یک صندلی جلوی شومینه خانه گریمولد نشسته بود و به روز پر مخاظره اش فکر میکرد. اگر کس دیگری جای او بود درمقابل این اتفاقات چه عکس العملی نشان میداد؟ در همین لحظه تد ریموس لوپین را رویت کرد که رو به رویش روی صندلی نشسته بود و به او لبخند میزد.
- خب، اولین روزت تو گریمولد چطور بود؟
- نمیدونم والا. الان یکم پوکرم راستشو بخوای. اول که یه قاشق حلیم رو کردم تو حلقٍِ نفر. بعدشم آن چنان زیر پایی خفنی واسه یکی گرفتم که فکر کنم مخش ترکید. نظرت چیه؟
- خیلی به خصلت های یه محفلی نمیخوره. ولی خب هرکی یه شخصیتی داره دیگه.

جیسون فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد. مطمئن بود که روزی کسی پیدا میشود که به او بگوید:« تو خیلی خشنی! »

" میدانم. جیسون بدجوری در خشن بودن مهارت داشت! "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 12 تیر 1395 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
_ بَــــــــــــــــــــــــبَــــــــــــــــــــــــــــــع! آلبوس کتابم رو انداخت تو چاه دستشویی!

همزمان با جیغ بنفش لیلی، یک سطل پر از انواع زباله های طبیعی، شهری و حتی روستایی بر سر و کله ی هری خالی شد.

- ببخشید بابا، فِک کردم تدیه.

هری حتی فرصت نکرد جواب بدهد زیرا در همان موقع که قابلمه مستقیم از طرف آشپزخونه به طرفش پرت شد و یک عدد بادمجون بالای کله‌اش شروع به رشد کرد.

- ببخشید، داشتم با کوکب اینا حرف می‌زدم، دستم بند بود مجبور شدم. تو قابلمه نوشتم چه چیزایی بخری بیاری. امشب مامانم اینا میان یادت که نرفته؟ راستی شام هم باید خودت درست کنی.
- عیال، دیگه شام رو خودت باید درست کنی که.
- بر می‌دارم می‌رم خونه بابام ایناها!

و هری هیچ چاره‌ای جز موافقت نداشت. شاید بهتر بود کلا بی‌خیال کشتن ولدمورت می‌شد و به زندگی قبلیش در همان دوران تاریکی ادامه می‌داد. حداقل آن موقع مجبور نبود به کلاس آشپزی برود و هر روز غذا درست کند. اصلا مگر او زن نگرفته بود که در نبود جن های هاگوارتز برایش غذا درست کند؟

در همین لحظه در با صدای ترق از جا در آمد و هیکلی عظیم و پر از پشم ظاهر شد. هاگرید با لبخندی که قرار بود دوستانه باشد اما بیشتر شبیه لبخند دراکولای برام استوکر بود به سمت هری آمد و دستانش را بر شانه ی او کوبید که همزمان شد با صدای چرق چرق شدیدی از طرف شانه ی هری که یحتمل نشانه ی خورد شدن استخوان هایش بود که در این مدت برای هری امری عادی شده بود.

- بیبین دادا، بصه اینقد گیر دادی به عیل و ایال. پاشو بیریم با پروف یه کم عشغ و هال.
- ولی امشب مادر زن و باقی قبیلشون می‌ریزن این‌جا. باید برم عمده فروشی براشون چیز میز بخرم که به همشون برسه.
- اثن خودم می‌برمت.

و ثانیه‌ای بعد هری با شلوارک ماماندوز و زیرپوش روی کول هاگرید افتاده بود و به سوی مکانی نامعلوم راهی می‌شد.

مکانی نامعلوم:

هری از بس روی کول هاگرید بالا و پایین شد و کف زمین را با رنگ های مختلف استفراغ خود رنگین کرد، نتوانست بفهمد دقیقا به کجا می‌رود و اندکی بعد هم بی‌هوش شد. پس از به هوش آمدن خویشتن را در میان هاله‌ای سفید و شیری رنگ دید. یک سفیدی نرم که در واقع ریش دامبلدور بود.

- هری، فرزندم!
- سلام پروف.
- دلم برات تنگ شده بود!

هری از چنگ دامبلدور فرار کرد و سعی کرد بفهمد دقیقا در چه وضعیتی قرار دارد. گویا در یک چادر مسافرتی با دامبلدور تنها بود. رو به دامبلدور کرد و گفت:
- ما دقیقا کجائیم؟
- جنگل ممنوعه فرزند.
- خب، چرا دقیقا؟
- نظر هاگرید بود، برای تفریح، فرزندم.

نگاهی به ساعتش کرد، ساعت نزدیک به دوازده شب بود! باید هر چه سریع تر به خانه بر می‌گشت، نمی‌خواست دوباره طعم ملاقه های جینی را بچشد.

- فرزند، باید جلسات شبانه بذاریم و درباره ی مسائل محفلی بحث کنیم. یک فلش هشت گیگ هم از سخنان مرلین دارم که در این کار کمکمون می‌کنه.

اوضاع داشت خراب‌تر می‌شد، خیلی خراب‌تر! به لطف سیستم امنیتی موجود در هاگوارتز قدرت آپارات کردن هم نداشت، ولی شاید می‌توانست برای چند لحظه هم که شده امنیت هاگوارتز را از کار بیندازد. در این چند لحظه که چیزی نمی‌شد.

- پروف، می‌شه یه دیقه قابلیت آپارات تو هاگوارتز رو فعال کنی؟
- به این زودی که نمی‌خوای جلسه ی شبانه رو ترک کنی فرزند؟
- نه، می‌خوام بگم ملت هم بیان.
- ایده ی خوبیه. امنیتیوس غیرفعالیوس!

و در کثری از ثانیه هری غیب شده بود. هری اکنون در خانه ی خودش بود. به ساعت نگاه کرد، خیلی دیر شده بود. به فضای درونی خانه نگاه کرد، اثرات شبیخون ویزلی ها کاملا نمایان بود. شیشه‌ها شکسته بودند، دستمال توالت دور تلویزیون پیچیده شده بود و رنگ خانه به رنگ شکلات در آمده بود. تلویزیون هنوز روشن بود و صدای آن به گوش می‌رسید:
- امنیت هاگوارتز در هاله‌ای از ابهام! امشب حوالی ساعت دوازده، نیمی از هاگوارتز با خاک یکسان شد!

بدتر از این هم می‌شد؟ شاید.

- کجا بودی عزیزم؟

البته این عزیزم مطمئنا از آن عزیزم های رمانتیک و هندی نبود، هری مجبور بود دوباره طعم ملاقه های جینی را بچشد. شاید قبلا فکر می‌کرد که کاش هیچ‌ وقت ولدمورت را شکست نمی‌داد و به زندگی گذشته‌اش ادامه می‌داد و کل زندگیش را به یللی تللی اختصاص می‌داد. اما حالا به یقین رسیده بود که نباید ولدمورت را شکست می‌داد، زندگی منطقی تر از این حرفاست که آدم خوب ها همیشه برنده باشند.

پ.ن: اینم خنده ی دراکولا اگه ندیدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1395/4/12 12:03:28
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کنار پنجره، لم داده روی صندلی و دست‌هایش را پشت صندلی حلقه کرده بود. گره‌ی شل کراوات لاجوردی‌ش که راه‌راه‌های نقره‌ای رنگ داشت، رشته‌های نازکی از موهایش که بی‌خیال از میان گره‌ی دُم‌اسبی گیسویش بیرون آمده بود و نگاه عمیقش به آسمان آبی پشت پنجره، همه و همه از بی‌توجهی او به کلاس درس حکایت می‌کردند. گاهی نیازی به آپارات نیست تا کیلومترها و کیلومترها از کسی یا چیزی فاصله بگیرید.

- .. که من مطمئنم دوشیزه بودلر می‌تونن کاملاً برامون توضیح بدن چرا.

صدای خشک استاد درس کنترل اتوماتیک، نگاه بی‌علاقه‌ی ویولت را به سمت تخته‌ی هوشمند کلاس برگرداند. هرچند در چشمان آشکارا بی‌اطلاع بودلر ارشد، اثری از دستپاچگی دیده نمی‌شد.
- قطعاً پروفسور.

معادلات روی تخته را از زیر نظر گذراند. داشتند چیزی در مورد کنترل سیستم‌های مکانیکی می‌خواندند. مبحث مورد علاقه‌ی ویولت و احتمالاً تنها چیزی که می‌توانست او را به کلاس هشت صبح دانشگاه مهندسی ِ مشنگی‌ش بکشاند. مغزش در کشاکش دردآوری برای فهمیدن ِ داستان، نظرش را چنین اعلام کرد: «ژاپنی نوشته!» و راستش را بخواهید، ویولت هم با او موافق بود.
- قطعاً می‌تونم، اگه بدونم چی چرا!

خنده‌ی خفه‌ی دانشجویان پیش از اوج گرفتن، با نگاه مک‌گونگال‌وار استاد ِ پیر در نطفه فرو خفت. نگاهی که لحظاتی بعد به سمت دانشجوی بی‌حواس کلاس برگشت:
- امیدوارم اطلاعاتتون در مورد درس هم به اندازه‌ی حس شوخ‌طبعی‌تون قوی باشه دوشیزه بودلر.

با لبخند محو معناداری به سمت تخته چرخید:
- وگرنه قطعاً توی گذشتن از سدّ من به مشکل می‌خورید.

"من بابای علم کنترل اتوماتیکم بودم تو گذشتن از سدّ توی کوفتی به مشکل می‌خوردم."

در دل غرغری کرد و نگاهش به سمت پنجره بازگشت.
"عجوزه."

- بعضی از ما ذهن‌جوهای قدرتمندی هستیم دوشیزه بودلر.

مک‌گونگال پیش از این که حتی غرغر ویولت به پایان برسد، این را گفت و دانش‌آموز سال‌دومی ِ از همه‌جا بی خبر، خشکش زد و به او خیره ماند. یا به عبارتی به دسته‌ی موهای او که گویی مرلین از ازل آنها را به شکل گوجه‌ای، سفت و سخت و تزلزل‌ناپذیر، پشت سرش آفریده بود.

- هرچند می‌تونم اطمینان بدم خوندن ذهنی مثل ذهن شما نیاز به تقلای چندانی نداره.

این بار کسی خنده‌ی خفه‌ی دانش‌آموزان را سرکوب نکرد.


- تا همین‌جا برای این جلسه کافیه.

برخاست و تخته‌شاسی ِ "عجیب‌غریب"ـش را در کیف "عجیب‌غریب"ـش سراند. پیش از این که کیف، خسته‌تر از کراواتش، به شانه‌ی ریونکلایی ِ دیروز و مهندس امروز بیاویزد، گربه‌ی بی‌نهایت زشت کنار پنجره به نرمی پایین پرید و غرغرکنان کش و قوسی به خودش داد.

"عجیب غریب".

مدت‌ها از آخرین باری که کسی او را این‌گونه صدا کرده بود، می‌گذشت. به عبارت دقیق‌تر، مدت‌ها از زمانی که کسی "جرئت کرده بود" او را این‌گونه صدا کند، می‌گذشت. حالا دیگر آدم‌هایی کمی دلشان می‌خواست دختری با صورت ِ نیمه‌سوخته و زخم‌های متعدد را دلگیر کنند. به خصوص که آن دختر به خوبی هم می‌توانست مشت‌هایش را به کار گیرد.

دیگر کسی به او "عجیب‌غریب" نمی‌گفت.

ولی فقط..

نمی‌گفت..!

دستش را به سمت قاصدک‌ها نگاه داشت و صدای خنده‌ش، همراه با قاصدان سپیدرنگ رؤیا و آرزو، اوج گرفت.
- برو برو برو..!

جادوی نوشکفته‌ و بی‌قراری از دستان بودلر ِ شش‌ساله‌ی از همه‌جا بی‌خبر به بیرون می‌تراوید. جادو در هرکس به شکلی بروز پیدا می‌کند و در معیت فرزند ارشد خانواده‌ی خوشبخت بودلرها، قاصدک‌ها به هوا برمی‌خواستند. چرخ‌زنان. رقص‌کنان. سرشار از انرژی غیر قابل کنترل یک لبخند ِ حقیقی به پهنای صورت.

دستش را به سمت بقیه قاصدک‌هایی که اینجا و آنجا در زمین چمن سبز شده بودند، گرفت:
- بلند شید! بلند شید!

صحنه‌ای شگفت‌انگیز و دیدنی بود..
مختص پادشاه قاصدک‌ها..

پر از معصومیتی کودکانه..


- آخه کی با خودش گربه‌شو میاره دانشگاه؟

بی‌اعتنا به پج‌پچی که شنیده بود، در کلاس را با لگدی باز کرد و بیرون رفت.

"به جهنم که فک می‌کنین عجیب‌غریبم."

چشمان قهوه‌ای مهربانی در نظرش زنده شدند.

- خب.. عجیب‌غریب ینی چی؟

زمانی، این سؤال کفرش را در آورده بود. چطور گاهی آدم‌های باهوشی مثل پدر و مادرها می‌توانستند تا این حد خنگ باشند؟!

و حالا..

آرزو می‌کرد یک بار دیگر صاحب آن چشم‌های قهوه‌ای پیش رویش ظاهر شود و بپرسد عجیب غریب یعنی چه.

تا او صادقانه بگوید: «فک کنم ینی من، مامان.»

- هی! عجیب‌غریب!

گویی با هجوم بی‌رحمانه‌ی واقعیت، دنیای جادویی و درخشان دخترک به یک باره در هم شکست. قاصدک‌ها برخی فرو ریختند و برخی، گریختند. آرزوها..

برخی فرو ریختند..

و برخی گریختند.

دستانش را مشت کرد و با چشمان تیره‌ای که شراره‌های غضبشان خود نشان ِ پادشاهی بودند، چرخید. نگاه خشم‌آلودش را به بچه‌هایی دوخت که جرئت کرده بودند به قلمروی پادشاهی او تجاوز کنند.
- من عجیب غریب نیسّم!

پسری که پیشاپیش ملازمانش، خود ادعای پادشاهی داشت، پوزخندی زد:
- داشتی با خودت حرف می‌زدی، مگه نه بر و بکس؟ فقط عجیب‌غریبا با خودشون حرف می‌زنن!

لحظه‌ای مکث کرد و دستش را به کمرش زد.
- عجیب.

به جلو خم شد تا قد و قواره‌ش را به رخ دختر ریزنقش پیش رویش بکشد. چه اشتباهی کرد.
- غریـ.. آخ!!

خیلی‌ها می‌گفتند بعد از آن مشت، مغز پسرک هرگز مثل قبلش نشد!


دانشجوهای زیادی در فضای سبز دانشگاه، روی علف‌ها به پشت دراز نمی‌کشیدند تا به آسمان زل بزنند. خب.. دانشجوهای زیادی هم در واقع ساحره‌های فارغ‌التحصیل شده از هاگوارتز نبودند که به دنبال رویای "مهندس شدن"، در کنار شغلشان در دایره‌ی محافظت از اژدهایان وزارت سحر و جادو، به دانشگاهی مشنگی آمده باشند.

- ماگت.

صدایش نکرده بود. و ماگت هم مثل هر دوست دیگری، تک تک هجاهای آدمش را می‌شناخت. بنابراین جوابی نداد.

بیشتر شبیه این بود که نام رفیق قدیمی‌ش را مزه مزه کرده باشد.
- آخه کی اسم رفیقشو می‌ذاره ماگت. فلفلی.. فندقی.. بادومی.. چیزی..

از غرغر ماگت چنین برمی‌آمد که چندان با نام‌های فندق یا بادام یا هرگونه آجیل و ادویه‌جات دیگری موافق نیست.

- فک کنم.. من یه کم عجیب‌غریبم. نه؟

خیره ماند به ابری بدون شکل.
"نه مامان؟"

جوابی نیامد.
جواب‌ها هرگز نمی‌آیند.
باید جستجویشان کرد..

- بهم می‌گن عجیب‌غریب.

نگاهش را از مادرش که با دقت مشغول ضدعفونی کردن شکاف بالای ابرویش بود، دزدید. فقط در فیلم‌ها و داستان‌هاست که قهرمان اصلی داستان می‌تواند هفت-هشت نفر از خودش گنده‌لات‌تر و قلدرتر را یک‌تنه بزند. راستش را بخواهید، ویولت بودلر از همان اول همان‌قدر که می‌زد، می‌خورد. فقط نکته‌ش در این بود که اِبایی از خوردن و زدن نداشت و به همین دلیل ساده هم، با آن قیافه‌ی نامطبوع به خانه برگشته بود.

مثل همیشه.

- آها..

بیشتر توجه مادرش به زخم ابرویش بود.

- همیشه.. بهم می‌گن عجیب غریب.

به دستانش خیره شد. شاید حق داشتند.. نه؟ کدام آدم عادی دیگری آنطور می‌توانست یک دشت قاصدک را بشوراند..؟

- من.. عجیب‌غریبم مامان؟

از زیر چشم، دزدکی به چهره‌ی مادرش نگریست. حالت چشمان روشن و دوست‌داشتنی‌ش، متفکرانه بودند. یعنی واقعاً داشت به سؤال ویولت فکر می‌کرد. پس از گذر ثانیه‌هایی طولانی و طاقت‌فرسا برای بودلر کوچک، سرانجام صدای لطیف خانم بودلر، مثل صدای هر مادر دیگری، اضطراب فرزندش را فرونشاند:
- خب.. عجیب‌غریب ینی چی؟

کفرش در آمد. گاهی مادرش با همه‌ی کتاب‌خوان بودنش خیلی خنگ می‌شد! دستانش را با بی‌صبری در هوا تکان داد:
- ینی.. ینی یکی که.. چطو بگم.. فرق داره!

بئاتریس بودلر متعجب به چشمان فرزندش خیره شد.
- مگه فرق داشتن چه ایرادی داره ویولت؟

ویولت بی‌هوا لبش را به دندان گزید و با سوزش زخمش، رهایش کرد.
- چون.. ینی.. ایرادش اینه که.. یه جور ِ بدی فرق داری.

حالا مادرش جدی و مطمئن بود.
- "خوب" رو اکثریت تعیین نمی‌کنن.

با دقت به جلو خم شد تا حالا زخم لب پایین بودلر ارشد را بیشتر به سوزش بیندازد.
- "خوب" از معدود چیزاییه که اکثریت تعیینش نمی‌کنن.


- ولی اسمت خوبه ماگت.

حتی ظاهرش. حتی یک پای قطع شده یا دُم نصفه نیمه‌ش.

- خوب رو اکثریت تعیین نمی‌کنن.

قاصدکی پیش چشمانش به رقص درآمد و مشتاقانه، خود را به آغوش نسیم ملایم بهاری سپرد. لبخندی گوشه‌ی لب‌هایش را به سمت بالا کشید. سختی ِ جلد کتاب کنترل اتوماتیک اوگاتا که زیر سرش قرار داشت، می‌توانست به نوعی آزاردهنده باشد، اما او اهمیت چندانی نمی‌داد. در دنیای پر از قاصدک، چیزهای کمی قادر بودند ویولت بودلر را برای مدتی طولانی آزار دهند.

- خوب از معدود چیزاییه که اکثریت تعیینش نمی‌کنن.

هیچ قلبی، هرگز، تابع دموکراسی نبوده و نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1395/3/30 1:27:59
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1395/3/30 1:34:32
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1395 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین

***
ما این عشق رو توی این خونه نگه می داریم
این خاطره ها رو مال خودمون می کنیم
جایی که چشم هامون هیچوقت بسته نمیشه
قلب هامون هیچ وقت شکسته نمیشه
و جایی که زمان نگه داشته میشه..
***



میدونین..
عشق. این احساس نفرت انگیزِ خوش آیند بعضی وقت ها درد داره. الآن که بیشتر فکر میکنم به " بعضی وقت ها " ختم نمیشه. همیشه درد داشته. همیشه سخت بود تا باور کنیم که عشق میتونه چقدر به ماها آسیب بزنه.
میدونین..
عشق مثل یه بازی میمونه. بازی با خاطرات. بازی با همه چی که شب هات باهاش روز میشه و روز هات باهاش تاریک میشه و خاموش. عشق از اون چیزاییه که آدم باهاش کنار میاد. کنار میاد. کنار میاد.. اما مشکل اینه که آدم نمیدونه که یه روزی باید از همون کنار، دقیقاً از همون بغل همه چی رو بذاره و بره.

خونه ی گریمولد

- قرار نیست کسی بیاد بشینه سر سفره؟

مالی ویزلی این جمله را آنقدر بلند ادا کرد که اگر از من بپرسید، فرد و جرج از مغازه ی خودشان در دیاگون نیز صدای مالی را شنیدند.
خانه ی گریمولد مثل همیشه بود. جیمز با یویوی صورتی رنگ خودش سر به سر تابلوی میس بلک می گذاشت. بانوی درون تابلو هم کم نمی آورد و ناسزا های جدیدی را به جیمز و بقیه افرادی که درون راهرو بودند یاد میداد. کمی بالاتر رکسان دست آورد های جدید خود را روی ویکی اجرا میکرد. البته ویکی از ماجرا باخبر نبود و فکر میکرد کیک هایی که رکسان به او تعارف میکنند کیک هستند. در صورتی که این کیک، کیک نیست و خب.. دعا برای شادی روح همه ی درگذشتگان راه محفل کار هر محفلی اصیلی است.
بالا تر که برویم ویولت بودلری را مشاهده میکنیم که روبان آبی رنگی را به موهایش می بنند، رو به روی آینه ایستاده و خودشیفته وار جملاتش را تکرار میکند:
- من پادشاه تموم پشت بومای دنیام. من بی نظیرم!

کلاوس هم روی تعداد زیادی کتاب دراز کشیده و به کتاب ها را تند تند ورق میزند. بچه ها میگویند که آزمون پی اچ دی مشنگی دارد. من که در جریان نیستم اما باز هم بچه ها میگویند که آزمون سختی ـست و اگر قبول شود قول داده همه را کلپچی سر میدون مهمان کند. برایش آرزوی موفقیت کنید تا هم او موفق شود و هم ما یه کلپچی بزنیم بر بدن.

بالاتر که برویم میرسیم به پشت بوم. جایی که من نشستم. جایی که من منتظرم. دقیقاً همون جاییه که داشتم حرفای اون بالا رو میزدم.
میدونین..
من عاشق اینجام. من عاشق این آدمام. من حتی عاشقِ تابلوی خانوم بلک یا حتی کریچری ام که توی کمد قایم شده و کسی ازش خبری نداره. عاشق صدای مالی ویزلی ام - هر چند که دست پختش.. ام.. همون - من عاشق ساکت بودنای کلاوسم. حتی عاشقِ موهای دمِ یوآن آبرکرومبی که همه جا ریخته هم هستم. عاشق جیغ های جیمز، رنگ موهای تدی، عاشق شکاک بودن مودی ـَم. من عاشق پروفسور دامبلدوری ام که با تموم مشکلاش میاد و شام رو با ما میخوره تا امیدمون رو از دست ندیم.

میدونین..
محفل خونه ی منه. من همیشه عاشق خونه ـم بودم و هستم.
مگه میشه آدم خونه ی خودش رو یادش بره؟

***
و جایی که زمان نگه داشته میشه
میتونی خونه ـت رو تو قلبت نگه داری
تا موقعی که دوباره برگردم منو پیش خودت نگه داری
اینجوری هیچوقت تنها نمیمونم
اینجوری هیچ وقت تنها نمیمونیم..

***

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 31 اردیبهشت 1395 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لوییس با چشم هایش عقربه ثانیه شمار اتاقش را دنبال میکرد. برای او حتی ده دقیقه هم برای این کار زیاد بود چون، لوییس کسی نبود که بیکار باشد و به ساعت زل بزند.لوییس چشم هایش را مالید و در میان موهایش سرش را خاراند، از روی تختش بلند شد و سرش را از پنجره بیرون کرد تا شاید یک جغد کوچک قهوه ای را ببیند، اما خبری از جغد نبود.لوییس با خودش گفت: چرا این دفعه آلبوس اینقدر دیر کرده؟ و به دنبال آن ناراحتی و عصبانیتش را با ناله ای بیرون داد.
آلبوس پاتر بهترین دوست او بود و همیشه وقتی لوییس یک پیام کوتاه "عصبانیم" یا "ناراحتم" برایش می فرستاد این آلبوس بود که او را دلداری میداد.بعضی وقت ها که آلبوس در خانه اش نبود، لوییس درد و دلش را با دوست دیگرش رز ویزلی میکرد اما چند وقتی بود که رز به هاگزمید رفته بود و برای ترم جدید هاگوارتز خودش را آماده میکرد. لوییس هم کسی نبود که بخواهد اورا نگران کند و رز را از کار و زندگی اش بیندازد.امروز هم یکی از همان روزهایی بودکه لوییس لازم داشت با کسی بجزء دو خواهرش صحبت کنند چون دوخواهر لوییس منبع ناراحتی بودند...
در آن چند روز وضعیت تغییر کرده بود ویکتوریا و دومینیک شده بودند عزیز دوردونه پدر و مادرشان.

فلش بک – 2 روز قبل

لوییس سرمیز صبحانه نشسته بود و به گفت و گوی خواهرانش و مادرش نگاه میکرد.دومینیک گفت:

- من باید برم کوچه دیاگون! واسه خرید وسایل جدید مدرسه

- خودمون واست میگیریم لازم نیست تو بیای.

- هم من می خوایم بیایم هم ویکتوریا!

و به ویکتوریا که آن سوی میز نشسته بود اشاره کرد.فلور دلاکور آهی کشید و گفت:

- باشه میبرمتون اونجا.

لوییس بی درنگ گفت:

- پس من چی؟

- تو که چیزی نمی خوای لوییس...

پایان فلش بک

اما فقط این نبود.این اتفاق چند بار و در وضعیت های دیگر اتفاق افتاد تا مانع آمدن لوییس به کوچه دیاگون شود.لوییس بار دیگر با خودش گفت: چه چیزی باعث شده رفتار مامان و بابا اینقدر تغییر کنه؟
اما صدای پدرش از طبقه پایین اورا برای شام دعوت کرد.
***

لوییس پشت میز نشست و مقداری سوپ داخل کاسه اش ریخت و پدرش هم که از قبل نشسته بود شروع به خوردن کرد.چند دقیقه با صدای هورت کشیدن سوپ گذشت تا بیل ویزلی گفت:

- مادر و خواهرات امشب میرسن.

لوییس فقط سرش را تکان داد.بیل ادامه داد:

- آخه میدونی...واست یه سورپرایز دارن.

لوییس سرفه اش گرفتو با همان سرفه گفت:

- چی؟!

- در واقع اونا واسه این نمی خواستن تورو ببرن چون سورپرایز برات داشتن.

لوییس با چشمان ورقلمبیده به پدرش خیره شدو در همان لحظه که لوییس میخواست چیزی بگوید صدای در زدن به گوش رسید.بیل باروی گشاده گفت:

- اومدن!
***

لوییس بعد شام به اتاقش برگشت و جاروی پرنده ای که آرم گریفندور بر روی آن نقش بسته بود و سورپرایز او بود را روی تختش گذاشت، شقیقه اش را مالید و گفت:

- چقدر تو خنگی لوییس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 4 فروردین 1395 05:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای دکتر، اینی که شما میگین اصلا با عقل جور درنمیاد!
- من به چه زبونی بت بگم "باید برم!" که با عقل تو جور دربیاد؟
- آخه.. شاید فقط یه شوخی مسخره ست..شاید..
دستیار جوان، حرفش را نیمه تمام گذاشت. دکتر یک جغد خاکستری زنده را روی میز روبرویش گذاشته بود که به طرز مضحکی یکی از پاهایش را بالا گرفته بود و با چشم های خسته و درشتش او را می پایید.

- این پرنده سیزده بار گوشمو به منقار گرفته و با نوکش شقیقه مو سوراخ کرده! اما به محض اینکه جواب نامه ش رو نوشتم آروم گرفت، الان ده دقیقه ست که پاشو بالا گرفته من جوابو ببندم بهش! کدوم آدم مسخره شوخ طبعی میتونه یه پرنده وحشیو اینطوری رام کنه سم؟ من به این دانشگاه میرم و سخنرانی که ازم میخوان رو انجام میدم. بحث تمومه.

سم شانه هایش را بالا انداخت و از اتاق خارج شد. باید تدارک سفرشان را می دید. باور نمیکرد یک پرنده دست آموز، دکتر را تا این حد آشفته کرده باشد. اما چیزی که سم نمی دانست آن بود که بعد از خروج او از دفتر، آقای دکتر، خرده کاغذهای باقی مانده از پاکت نامه ای سرخ رنگ {که خودش، خودش را جویده بود!} را با پاهای لرزانش به زیر میز تحریرش هدایت کرد.

همان زمان – هاگوارتز - دفتر آلبوس دامبلدور:

- نه چای نمیخورم مرسی.
جن خانگی که سینی چای را در دست داشت با تعجب تعظیمی به گرگینه نقره ای رنگی کرد که روی صندلی روبروی مدیر مدرسه نشسته بود و بعد با اشاره سر دامبلدور از دفتر خارج شد.
آلبوس دامبلدور لبخند زنان رو به گرگینه پرسید: سپر مدافعی که لم داده توی دفترم و تعارف چای رد میکنه؟ خیلی حرفه ای شدی جیمز کوچولو.

گرگینه دهانش را باز کرد و صدای پاتر ارشد در دفتر دامبلدور پیچید:
- حرفه ای وقتیه که بتونه چای بخوره پروفسور.

دامبلدور خندید. سپر مدافع جیمز صبر کرد که خنده ی پیرمرد، لبخند شود. بعد پرسید: بش گفتی بیاد؟
- بله. اما هنوز نمیدونم دلیل اون ضمیمه عربده کشت چی بوده؟
- باید مطمئنش میکردیم که با جادوی واقعی سر و کار داره پروفسور، تو زیادی مهربونی.
- اون حق داره انتخاب کنه که به نامه ش جواب بده یا نه جیمز.
- یه عمر براش نامه مشنگی نوشتم، همیشه انتخابش جواب ندادن بوده!
دامبلدور دوباره لبخند زد.
- قهرمان نوجوونی.. درست میگم؟

اخم های گرگینه درهم رفت، از روی صندلی بلند شد و دستش را به میان موهایش فرو برد.
- من دیگه دارم کمرنگ میشم. بی خبرم نذار پروفسور! ..راستی..تدی چطوره؟
- چه عجب! بالاخره دست از تظاهر به بی تفاوتی برداشتی جیمز. دلت حسابی براش تنگ شده، ها؟
گرگینه من و من کنان جواب داد:
- من..اخ..هه!.. حرفا میزنی پروفسور!
- حق داری، خیلی وقته به خاطر ماموریتت و تدریسش از هم دور افتادین. فک کنم چهار سال و ..
- پنج.
- ببخشید؟
- پنج سال. تابستون که بیاد میشه پنج سال.

دامبلدور ابروهایش را بالا برد و بعد زمزمه کرد: آه.. بله.. حق با توست... متاسفم که تو این وضعیت گیر افتادین.. اما مطمئنم که درک میکنی الان وجود هر جادوگری دور و بر تو، زحمات ده ساله محفل واسه این ماموریت رو حروم میکنه..
- هوم!
- حالش خوبه جیمز، شاگرداش هم خیلی دوسش دارن، مطمئنم همه اینارو توی نامه هاش برات نوشته.
سپر مدافع چرخید و به سمت در رفت: حالا...هرچی!
دامبلدور مودبانه کلاهش را از سر برداشت و گرگینه نقره ای پیش چشمان ناپدید شد.

دو روز بعد – هاگوارتز – سرسرای اصلی:

این اولین بار بود که پای یک مشنگ به مدرسه باز شده بود. آقای دکتر مضطرب بود. مدام پشت میکروفون جادویی اش این پا و آن پا می کرد و به نظر می رسید از اینکه به جای افلاک نمای معمولی، برای سخنرانی اش با یک سقف جادویی واقعی طرف بود که شبی زیبا و پرستاره را به نمایش می گذاشت، زیاد راضی نبود.

دور از جمعیت، تد ریموس لوپین روی زمین چمباتمه زده بود و بی توجه به دم بیرون افتاده از شلوارش، سرش را با هیجان توی آتش شومینه تکان میداد: آره جیمز خودشه. مطمئنم همونه. الان همینجا کنار منه. قهرمان بچگیت اینجا پیش منه! کاش اینجا بودی! هر سوالی داری بگو بپرسم ازش!

در آن سوی آتش، جیمز تک و تنها در خانه مشنگی روی زمین ولو شده بود، دست هایش را زیر چانه اش زده و با چشم هایی خالی از احساس به صورت هیجان زده و گر گرفته تدی نگاه می کرد.
- خوبی خودت تدی؟
- آره ببین دقیقا همونطوری که گفتیه یارو. خیلی باحاله حرفاش! سانتورا اینطوری که این از ستاره ها میگه، نمیگن!
- هوم.
- مطمئنی هیچ سوالی نداری که ازش بپرسم جیمز؟ این آدم از وقتی من یادمه قهرمان تو بوده!..
قبل از اینکه جیمز جوابی بدهد، دستی روی شانه تدی زد و او را از جا پراند.
- آقای تد ریموس لوپین؟

تدی با خوش رویی به سمت فیروز نادری برگشت: خودم هستم پروفسور!
دکتر نادری بدون اینکه از دم فیروزه ای تدی چشم بردارد جواب داد: البته که خودتون هستید... من یه پیغام براتون دارم.
- برا من؟!
دکتر نفس عمیقی کشید و وقتی مطمئن شد که کسی در جمع به آن ها توجه نمی کند و همه سرگرم پذیرایی اند، بسته کوچکی را از جیب کتش بیرون کشید و آن را به تدی داد: من برای شما اینجام. این بسته و این یادداشت رو همزمان با دعوتنامه مدیرتون دریافت کردم.. با یه جغد دیگه، سفید بود.
فیروز نادری این را گفت و از تدی دور شد.

تدی دستخط روی تکه کاغذ را میشناخت:
" به فیروز نادری: وقتی رسیدی هاگوارتز و داری سخنرانی میکنی، دو متر اونطرف تر یکی پشت به تو نشسته، کله شو کرده تو شومینه، دمم داره. دیوونه خودتی، اون قهرمان منه.. نه تو. اسمش تد ریموس لوپینه. این یادداشت و بسته رو بش برسون و خودت شرو کم کن!
به تدی: تو بسته یویومه. رمزتازش کردم اما بهش نیم ساعت وقت دادم وسایلتو جمع کنی و از محدوده هاگوارتز خارج شی. شربت ضد گرگ یادت نره، گوربابای ماموریت. منتظرتم، داداشت، جیمز!
"

یک اقیانوس آن طرف تر، جیمز سیریوس پاتر صدای " ایول!" تدی را شنید که دوان دوان سرسرای اصلی را ترک میکرد.
جیمز لبخند زد. ساعت دیواری ثانیه هایش را با ضرباهنگی خستگی ناپذیر خط میزد، تیک تاک.. تیک تاک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1395/1/4 5:53:02