هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
لیسا تورپین به جلوی کلاس رفت. جوبدستی اش را در آورد و روی تخته تکلیف را نوشت.

نقل قول:
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه.


سپس همراه با صدای پاشنه ی کفش هایش از کلاس بیرون رفت.
همین که لیسا تورپین کلاس رو ترک کرد سر و صدای دانش آموزان بلند شد. آنجلینا گفت:
-من که بعید می دونم همچین چیزی اصلا وجود داشته باشه!

تق تق تق

پروفسور تورپین به کلاس برگشته بود:
-حرفاتون رو شنیدم! محض اطلاعتون بگم پنجاه امتیاز از همه گروه ها کم میشه! و باز هم محض اطلاعتون بگم اتفاقا یه مرگ پوشه تو هاگوارتز زندگی می کنه که شما کوچولوها به خوابتون هم نمیبینین کی باشه! با همتون هم قهرم!

و دوباره تق تق تق

آن روز گریفندوری ها کل بعد از ظهر رو جلوی شومینه تالار عمومیشون به صحبت راجب کلاس موجودات جادوییشون مشغول بودن.

جینی ویزلی گفت:
-یعنی شما جدی فکر می کنین ممکنه یک نفر تو هاگوارتز مرگ پوشه باشه؟

کتی بل گفت:
-اگه خود لیسا تورپین باشه که زیاد سخت نیست، سراغ هرکی بخواد بره تق تق کفشاش به اتاق طرف نرسیده بیدارش می کنه!

بچه ها:


پروتی گفت:
- شاید لیسا تورپین راست میگه و واقعا مرگ پوشه ها وجود دارن. مشنگ ها هم یه همچین افسانه هایی دارن، از موجودی که وقتی تو خواب عمیقی یهو میفته روت، بهش می گن بختک! میگن اگه بتونی دماغ بختک رو بگیری خوشبخت میشی!

گویندالین گفت:
-پس جمیعا به درگاه مرلین دعا کنیم بختکمون پروفسور دامبلدور باشه که کارمون آسونه!

بچه ها:



نیوت گفت:
- من درباره مرگ پوشه ها یه چیزهایی تو کتاب موجودات جادویی آفریقا خوندم، اما بعید میدونم یکیشون تو هاگوارتز باشه.

آنجلینا گفت:
- من که شرط می بندم رودولف شب ها چادر مشکی میندازه رو سرش می ره ملت رو دید میزنه، لیسا تورپین دیدتش فکر کرده مرگ پوشه دیده.

بچه ها:


رودلف:
-بخوابید!

مینروا گفت:
- کی این رو راه داد اینجا؟

ناگهان رودلف لرزید و غیبش زد.

مینروا با تعجب پرسید چطور شد؟

آرسینوس از امتداد افق با منوی مدیریتش پیداش شد. منوی مدیریتش رو مثل هفت تیر فوت کرد و چرخوند و گذاشت لای کمربندش:
- شوتش کردم بک هافل!

بچه ها:


آرسینوس ادامه داد:
-ولی پر بیراه هم نمی گفت. دیر وقته بهتره بخوابید.

کتی بل قیافه اش رو شبیه امین آبادی ها کرد و شروع کرد به ادای آرسینوس رو درآوردن:
- بخوووااااابییید! آرسی بیخیال فردا جمعه است بذار خوش باشیم! خودت هم بیا وسط، تو ایده ای نداری راجب مرگ پوشه ی هاگوارتز؟

آرسینوس همونجور پوکر فیس موند. البته تا حدی هم تقصیر ماسکش بود که همین یه حالت رو داشت:
-تو یکی خصوصا باید زود بخوابی، فردا صبح تمرین کوییدیچه بیدار نمیشین. یالا برین تو خوابگاه هاتون دیر وقته!

دیر وقت تر های شب، خوابگاه آنجلینا، کتی و آلیشیا:

آنجلینا تو تخت خواب گرم و نرمش خواب بود و در خواب داشت کوییدیچ بازی می کرد. یکی از توپ های بازدارنده مستقیم به سمتش اومد و آنجلینا یک دفعه از خواب پرید. چشمانش را باز کرد و مرلین رو شکر کرد که خواب بود و جاییش نشکسته. اما چند لحظه بعد فکر کرد که حتما هنوز خواب می بیند: موجود قد بلندی در یک شنل سیاه روی تخت خواب کتی خم شده بود!

آنجلینا:
- یا فلاویس بلبی! مرگ پوشه ی هاگوارتزه! حالا باید چیکار کنم؟ چرا مغزم خالیه؟ چرا نمی تونم تکون بخورم؟ الان کتی رو میخوره! باید نجاتش بدم!

آنجلینا با نگاه کردن به چهره معصوم کتی در خواب (که دقیقا مشابه بیداریش بود) نیرو گرفت. چوبدستی اش را از کنار تخت برداشت، به لحظات شادی که با کتی تمرین کوییدیچ می کردند فکر کرد و فریاد زد:
-اکسپکتو پاترونوم!

اسب سفید با شکوهی به سمت مرگ پوشه یورتمه رفت و بسان یک درشکه از روی آن رد شد.

مرگ پوشه شروع به آه و ناله کرد:
-آی آی آی دنده هام خورد شد!

آنجلینا صدای مرگ پوشه رو میشناخت! فی الواقع بارها این صدا رو همینجا تو برج گریفندور شنیده بود:
ـ آرسینوس؟ هیچ معلومه چه غلطی داری می کنی؟

- من مرگ پوشه پاره وقتم. از بچگی اینجوری بودم.

- چطور تونستی به کتی حمله کنی؟

- حمله؟ من به گریفندوریا حمله نمی کنم! اومده بودم مطمعن شم خوابیده بلاخره. آخه خودت به قیافش نگاه کن!

و آنجلینا یک بار دیگه به قیافه کتی در خواب نگاه کرد که هیچ فرقی با بیداریش نمی کرد. حتی چشم هاش هم باز بود.

- همیشه با چشم باز میخوابه؟

- همیشه.

آرسینوس در حالی که دنده هایش را میمالید از جایش بلند شد:
- مرلین به من صبر عاجل بده از دست شماها. بگیر بخواب آنجلینا.

- صبر کن آرسینوس! هیچ درمانی برای بیماریت وجود نداره؟

- نه. ولی من یاد گرفتم چطور باهاش زندگی کنم.

- ببخشید بهت پاترونوس فرستادم. من بهت افتخار می کنم آرسینوس! جامعه جادوگری باید نسبت به نژاد های مختلف باز تر باشه و کمتر تعصب به خرج بده.

-بگیر بخواب آنجلینا!



کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای و به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

- رسیدیم؟
- نه!
- الان رسیدیم؟
- نه!
- الان چ...

سوالِ تکراری ریگولوس بلک با فرو رفتنِ کلاه وزارت در حلقش نصفه ماند تا خوانندگان متوجه شوند این داستان برای دوره وزارتِ آرسینوس جیگر و معاونت ریگولوس بلک است.

- الان سه ساعته... دقیقا سه ساعته داری همین سوال رو میپرسی ریگولوس.

ریگولوس بلک ابتدا کلاه وزارت را همراه با مقادیری تف و اسید معده از حلق خود خارج کرد، سپس گفت:
- خب که چی؟ انگار من با خواست خودم اومدم... توئم با این اردوی کوفتی وزارتت. نمیخوام اردو آقا... نمیخوام.

آرسینوس آماده بود که ریگولوس را از پنجره ماشین لیموزین مخصوص وزارت به بیرون پرتاب کند. اما این کار را نکرد. چون خیالش راحت بود ریگولوس زنده میماند و خودش را به اردو رسانده، حسابی هم داد و هوار میکند و آرسینوس را به کودک آزاری متهم میکند.

- رسیدیم؟

آرسینوس دندان روی جگَر گذاشت تا بلایی سر ریگولوس نیاورد. حتی شروع کرده بود به کشیدن نفس های عمیق که بالاخره اتومبیل ایستاد.
ریگولوس همچنان که داشت از اتومبیل پیاده میشد، با صدایی که آرسینوس بتواند بشنود گفت:
- مرتیکه نصفه نیمه... جنگلای ترنسیلوانیا اونم... انگار همین پارک سر خیابون چش بود... تازه میتونستیم بریم بستنی فروشی "مش ریچارد و برادرا غیر از پرنس جان"، یه بستنی فالوده هم بخوریم.

آرسینوس باز هم تلاش کرد تا سر ریگولوس را لای در ماشین نگذارد و ده ها بار در را روی سر وی نکوبد.
او پس از بازیافتن آرامشش گفت:
- خیلی خب... بریم به محوطه اردوگاه. کارمندای خودمون تا الان رسیدن... ولی امیدوارم زودتر از وزیر سحر و جادوی مجارستان برسیم...

آرسینوس پس از توضیح برنامه به ریگولوس، چند گالیون به راننده لیموزین داد، سپس نگاهی به آسمان تاریک و درخت های سر به فلک کشیده اطراف انداخت، سپس همراه ریگولوس در جاده خاکی ای که انتهایش معلوم نبود، به سوی اردوگاه حرکت کرد.

دقایقی بعد، درحالی که ریگولوس خودش را روی شانه های آرسینوس انداخته بود و آرسینوس میکوشید بدون فحش دادن او را حمل کند، ناگهان به مقابل اردوگاه عظیم رسیدند. و البته آرسینوس با دیدن وزیر سحر و جادوی مجارستان و لهستان که به سویشان می آمدند، بدون هیچ هشداری ریگولوس را روی زمین پرتاب کرد.

شب، پیش از خواب، کباب بره را با تمامی کارکنان وزارت خانه های لهستان و مجارستان نوش جان کردند، دور آتش نشستند و خاطره تعریف کردند و پس از آن هرکس به سوی چادر مخصوص خودش رفت. هر وزیر با خانواده اش یک چادر اختصاصی داشت، معاونین و خانواده شان نیز یک چادر. بقیه کارکنان نیز همچنین. به نظر میرسید که وزارت سحر و جادوی مجارستان برای این اردوگاه خرج زیادی کرده باشد.

ساعتی بعد، آرسینوس در چادر گرم و نرم خودش بود. چادری با تمام امکانات رفاهی، شامل حمام، مرلینگاه، آشپزخانه و حتی سه جن خانگی که مسئول آشپزی و انجام انواع و اقسام ماساژ بودند!

وزیر سحر و جادوی بریتانیا، خسته تر از این حرف ها بود که بخواهد ماساژ داده شود یا چیز دیگری بخورد. کباب بره لذیذ کاملا سیرش کرده بود.

آرسینوس بدون اینکه کاری کند یا حتی نیم نگاهی به جن های خانگی که در حالت خبردار ایستاده بودند، روی تخت دو نفره موجود در چادر دراز کشید. تخت نرم و راحتی بود. و البته بسیار گرم، که با توجه به هوای گرم خارج و داخل چادر، که آنهم به دلیل هوای گرم و تابستانی بود، کاملا قابل درک و البته مقادیری آزار دهنده بود.
ولی نه آنقدر آزار دهنده که آرسینوس مجبور شود ماسک یا کراواتش را از خود جدا کند. او با هر سختی ای بود به همان شکل میخوابید...

ساعاتی بعد، ناگهان آرسینوس با احساس سنگینی خاصی در هوا بیدار شد.
تلاش کرد از جا بلند شود، اما نتوانست. هیچ یک از اعضای بدنش به فرمانش عمل نمیکردند.
آرسینوس کامل فلج شده بود. حتی چشمانش نیز نمیدیدند. یا در نگاه اول اینطور به نظر میرسید...
چشمانش به نظر میرسید توسط پرده ضخیمی پوشیده شده اند...
و آرسینوس در یک لحظه با صدایی که به نظر میرسید از انتهای یک چاه به گوش میرسد، گفت:
- کُمَع...

بعد از گذشت چند ثانیه، آرسینوس حس کرد سیاهی و ضخامت آن پرده بیشتر شده.
حس میکرد در حال یکی شدن با آن است...
و ثانیه ای بعد، آرسینوس داشت تک تک لحظات زندگی اش را میدید... حتی در یک لحظه مادر بزرگ مرلین بیامرزش را دید که داشت با آغوش باز او را به سوی خود دعوت میکرد...

اما لحظه ای بعد، همین که آرسینوس میخواست به آغوش مادر بزرگش پناه ببرد، پرده ضخیم کنار رفته بود... و هوای گرم، اما مطبوع وارد ریه های آرسینوس شد.
- ریگولوس؟! چه مرگته؟! من داشتم میرفتم بهشت... نور سفید دیدم!
- نور سفید چه کوفتیه؟ پاترونوس من بود. وگرنه تو جات توی مرلینگاه جهنمه.

آرسینوس پس از شنیدن این حرف، سرش را چرخاند و به گرگ درخشانی که در واقع پاتروناس ریگولوس بود نگاه کرد.
ولی گرگ درخشان به او نگاه نکرد، گرگ درخشان پاچه چیزی همچون یک شنل ضخیم و سیاه را گرفته بود و داشت آن را به بیرون از چادر هدایت میکرد.

- حالا کل اینا چی بود؟ چه خبره اصلا؟!
- مرگ پوشه... اون مرتیکه وزیر، که البته برعکس تو کامل بود، هاپو بود، چی بود؟ همون خلاصه... گفت الان گرماس... فصل مهاجرت مرگ پوشه هاست، منم میخواستم بیام عین یه مرگ پوشه بپرم روت، شاید سکته کنی، که دیدم واقعا یکیشون اومده روت.
- نخواستیم اردو، اسم اون وزیر نصفه نیمه هم "هاجدو" بود... و جمع کن بچه های وزارتو، همین الان برمیگردیم انگلستان! برمیگردیم! برمیگردیم! برمیگردیم!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۵ ۲۰:۴۱:۱۶
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۵ ۲۰:۴۲:۰۰
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۵ ۲۰:۴۶:۵۹


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین

یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

در کنار یکی ازرودخانه های زیبای آفریقا قدم رو جلو میرفتم و با خود به این می اندیشیدم که اغلب افراد کشور های خوش اب و هوا تر را برای مسافرت و گزراندن تعطیلات تابستانی انتخاب میکنند نه کشور های گرم و استوایی آفریقا رو!
متاسفانه برادر بنده علاقه ی فراوانی دارند به تجارب جدید و ریسک پذیری و دقیقا نقطه مخالف منی که از هیجان بدم میاد حضور شخصی رو کنار خودم احساس کردم و با بالا آوردن سرم چشمم به کریستین برادرم افتاد که با نیشی باز به قیافه درهم من نگاه میکرد

_هنن؟خوشالی آوردیمون اینجا عین هو چی باس چیلیک چیلیک عرق بریزیم؟

پسره ی پررو کلشو به بالا و پایین تند تند تکون داد و حرفم رو تایید کرد

+کارل جان؟(شخصیت دورا دو تا اسم داره دلایلش تو توضیحات هست) خواهر گلم؟خوشگلکم؟بیه بریم ماهی بگیریم

تو دلم کلیییی ذوق زده شدم بالاخره یه کار باحال پیدا شد بکنیم ولی موضع خودم رو حفظ کردم و با اخم نگاهش کردم و کلافه پوووووفی کشیدم وبا صدای تقریبا خالی از هر حس علاقه ای زمزمه کردم:

_چه میشه کرد ؟بده من اون قلاب رو

دسته قلاب رو به سمتم گرفت و گفت

+طعمه هام کمه تو برو همون جا بشین و شروع کن تا من یکم کرم پیدا کنم.

به سمت لبه ی رودخونه رفتم و نگاهی به آسمون که کم کم داشت رو به خاموشی شب میرفت و خورشید جای خود را به ماه نقره ای و ستاره های چشمک زن میداد ،انداختم .
قلاب رو به سمت خودم کشیدم و پرتش کردم و در انتظار به دام افتادن یک ماهی شدم به رو به روی خودم در اب روون خیره شدم و کم کم پاهام رو درون اب خنک رودخونه سر دادم حرکت اب خنک در میان انگش های پاهام منو وارد خلسه ای شیرین میکرد و باعث شد چشمانم خمار و خمار تر بشوند هوای گرم تنم رو اروم میکرد و سردی هوا از گرمای فراوون نجاتم میداد،خسته از به دام نیوفتادن ماهی ها و شرایط خوب بدنم برخلاف دیشب که از زور گرما نتوانسته بودم چشم روی هم بگزارم مسبب گرم شدن چشمان شد عقلم با خود زمزمه میکرد تا وقتی کریستین برگردد فقط تا وقتی او بیاید...
کمی که گذشت احساس نوازشی رو بر روی گونه هام حس کردم با لخند محوی روی لبام نقش بست و گفتم:

_کریستن نکن

با ادامه ی کارش دستمو همون طور که به سمت صورتم میبردم با خنده گفتم

_داداشیییی نکننن!

ولی دستم به دست همیشه گرم کریستین که نخورد هیچ به پارچه ی شناوری خورد که تا امدم چشمانم رو باز کنم به سمت گلوم رفت و انرا گرفت همین برخورد موجب شد خواب الودگی باز به بدنم برگردد.صدای اشنایی با ترس فریاد زد:

+کارللل،نـــــــــــــــــه سعی کن نخوابی اون...اون مرگ پوشستتتتت!

سعی کردم به چیزی فکر کنم به هر چیزی غیر مسائل خواب تلاش کردم به جای تمرکز بر هوشیاری چشمانم که مطمئنا بیهوده بود تمرکزم را بر گوش هایم بگزارم و به حرف ها و ورد های کریستین گوش کنم اون کارشو بلد بود و من بهش اطمینان داشتم .
صدای لرزون کریسیتین میومد که سعی داشت با ورد های قفل کننده و... اونو از بین ببره.افکارم را به جلسات مراقبت از موجودات جادویی سوق دادم حرف های استاد لوپین،مرگ پوشه،تو ذهنم مطالبو عین گوگل بالا و و پایین میکردم که پیداش کردم باید میگفتم باید حتما کریس با توجه به چشمان بستم نا امید میشه نفس کشیدنم کم کم داشت مرتب میشد مادر بزرگ لورا کمکم کن کمککک فریاد زدم:

_سپر مدافع کریس سپرررر

و دیگع نتونستم دووم بیارم تا نتیجه رو ببینم.

نمیدونم چقدر گذشت ولی وقتی چشمتن رو از هم جدا کردم و پلک زنان به اطراف نگاه کردم تو آغوشی فرو رفتم و

+خواهر کوچولوی من دورا جونم ببخشید که خیلی طول کشید تا بیام ببخشید که ورد یادم رفت میترسیدم از دستت بدم دورا کوچولوی من!قول میدم دیگه از این جا ها نیارمت.



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

تینا گلدشتاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۶ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۸ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 6
آفلاین
نقل قول:
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای و به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

***

دو-سه هفته ای پیش، توی دفترم نشسته بودم و به اطرافم نگاه میکردم که نا خودآگاه، یاد حرف نیوت، پسر عجیبی که این اواخر به آمریکا اومده بود، افتادم. راجب یه موجودات عجیبی به اسم "مرگ پوشه" هیچوقت فکر نمیکردم یکیشونو از نزدیک ببینم، تا اینکه...

دیروز که با خواهرم کویینی، توی خیابونای نیویورک قدم میزدیم، کویینی به سمت یه شیرینی فروشی رفت. چون تقریبا میتونستم حدس بزنم چرا هر روز میره اونجا، اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.

توی کوچه خلوتی پیچیدم و یهو، با دیدن جسد مردها و زن های جادوگر و بی جادو، شوکه شدم و آروم آروم عقب رفتم. درحالیکه با ناباوری به صحنه نگاه میکردم، متوجه حرکتی پشت سرم شدم. نمیخواستم برگردم و باهاش مواجه بشم، اما خب... مجبور بودم دیگه!

رومو برگردوندم و دیدم... خودشه! مرگ پوشه! جونوری که بدن شنل مانند داشت و...
"یه لحظه صبر کن"

نیوت بهم گفته بود که اون موجود، وقتی سراغ قربانی میره که طرف به خواب عمیقی فرو رفته باشه... من از هرچی مطمئن نبودم، ازاین مطمئن بودم که خواب نیستم!

چوبدستیمو جلوش گرفتم و هرجور طلسمی که به ذهنم میومد اجرا کردم، حتی آلوهومورا! همینطور که طلسمای مختلف رو اجرا میکردم و میدیدم که اون جونور، نه تنها عقب نمیره، بلکه جلوتر میاد... یهو ناخودآگاه گفتم:" اکسپکتو پاترونوم!"
و پاترونوسم - شیطان جهنده- جونمو نجات داد و موجود رو در هوا ناپدید کرد.

با احساسی حاکی از ترس و هیجان، پاترونوسم رو به وزارتخونه فرستادم تا بیان و یه طوری قضیه این جسدا رو جمع و جور کنن و از ته دل از خدا میخواستم که کمک کنه تا دیگه هیچوقت یکی از این مرگ پوشه ها رو نبینم!




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

هانا ابوتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۱ پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۳:۰۰ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
از سر راه برین کنار! هانا اومد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 26
آفلاین
کلاس مراقبت از موجودات جادویی چهارشنبه 4 تیر

نقل قول:
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

===================================
هانا درحالیکه در یک دستش، یک کیک پاستیلی و در دست دیگرش، کتاب :"راهنمای موجودات جادویی" را در دست داشت، در کنار دریاچه ای که از کوه های نسبتا کم ارتفاعش نشات میگرفت، قدم میزد.

در حینی که قدم میزد، نگاهی به فهرست کتاب انداخت، گازی از کیک پاستیلی اش زد و با دهان پر گفت:" هوم؟ مرگ پوشه؟"

به صفحه 228 رفت و درحالیکه یک گاز دیگر از کیک پاستیلی اش میزد، با چشمانش کتاب را خواند:" سپر مدافع... پنج ستاره؟ وای!"

به هوا نگاه کرد که رو به تاریکی میرفت. با خودش گفت که فقط 10 دقیقه دیگر مطالعه میکند و سپس به چادر برمیگردد.

========

خانم ابوت، چادر را کنار زد که برود؛ اما به سمت هانا برگشت و زمزمه کرد:" ما تا یک ساعت دیگه برمیگردیم..."

هانا پتو را روی خودش کشید:" باشه، منم یه ساعتی میخوابم."

========

حدود ده دقیقه ای گذشت؛ در این مدت هانا به خواب عمیقی فرو رفته بود. در خواب، دید که مرگ پوشه ای -با تصویری که خودش در ذهنش از آن داشت- وارد شده و سعی در گرفتن گلو و خفه کردن هانا دارد. هانا سعی میکرد با چوبدستی اش آن را دور کند، اما...

ناگهان از خواب پرید. جز نوری که از دهانه چادر داخل میشد، چیزی دیده نمیشد. احساس عجیبی به او دست داد؛ چوبدستی اش را برداشت و تکان داد:" لوموس!"

نوری چادر را روشن کرد و همزمان با آن، هانا خودش را در برابر موجودی عجیب یافت؛ چیزی که به نظر میرسید مرگ پوشه باشد، اما با تصورات هانا، زمین تا آسمان فرق داشت.

مرگ پوشه ابتدا، همانجایی که بود ایستاد اما بعد، به سمت هانا حرکت کرد. هانا از ترس اینکه مبادا خوابش به واقعیت تبدیل شود، چوبدستیش را بی هدف تکان میداد و وردهایی اجرا میکرد:" پتریفیکوس... نه... استیوپه فای!.... نه؟؟ گا..."

ناگهان به یاد کتابی که ساعتی پیش خوانده بود افتاد و درحالیکه موجود نزدیک میشد، چشمانش را بست و خودش را در میان آغوش آملیا و تینا تصور کرد:" اکسپکتو پاترونوم!"

سگی از چوبدستی هانا بیرون پرید و به سمت مرگ پوشه حمله ور شد. مرگ پوشه عقب عقب رفت، اما نتوانست از پاترونوس هانا فار کند و کم کم ناپدید شد.

هانا، سرمست از اینکه توانسته بود موجودی پنج ستاره را شکست داده بود، آن شب تا صبح به خواب نرفت؛ منتظر بعد از ظهر بود تا همه چیز را برای دوستانش تعریف کند.


"چیزی که سرنوشت انسان را میسازد، استعداد هایش نیست، انتخاب هایش است"
جی.کی.رولینگ، خالق هری پاتر
تصویر کوچک شده
==========


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه


مایکل ناراحت بود ، با ناراحتی به سمت کلاس موجودات جادویی میرفت ، به کلاس رسید ، همه مشغول صحبت بودند و بعضی ها به هوا موشک کاغذی جادویی پرت میکردند ، صداهای پاشنه پروفسور تورپین کلاس را به لرزه در می آورد ، پروفسور تورپین وارد کلاس شد و سکوت شکسته شد ، پروفسور تورپین شروع به صحبت کرد ، پروفسور تورپین از موجودی حرف میزد که برای مایکل از صبح آشنا بود ، موجودی پنج ستاره که مایکل چیزی از آن موجود نمیدانست اما چیزی که مایکل را خیلی نگران میکرد این بود که این موجود طبق صحبت های پروفسور تورپین موقع خواب عمیق به انسان حمله میکند ، کلاس تمام شد ، پروفسور تورپین و دیگر جادوآموزان از کلاس خارج شدند ، مایکل شوکه شده از کلاس خارج شد اما چیزی که به او قوت میداد این بود که این موجود با سپر مدافع از انسان دور میشود ، او نفسی عمیق کشید ، میدانستد این موجود هنوز در پی اوست ، به یک خوابگاه خود برای تظاهر خواب رفت ، سعی میکرد خواب نرود و بعد گذشت چند دقیقه متوجه نزدیک شدن آن موجود به خود شد ، صبور بود تا آن موجود بیشتر به او نزدیک شود به بهترین خاطره خودو بعد از چند لحظه

- اکسپکتو پاترونوم

آن موجود با سرعت از مایکل دور شد ، بعد از چند روز که باز نیز مایکل ناراحت بود آن موجود باز نیز مایکل را تعقیب میکرد ، برای مایکل جالب بود که چرا هر وقت احساس ناراحتی میکنم این موجود شروع به تعقیب من میکنه ، مایکل تصمیم گرفت ناراحتی خود را کنار بگذارد و از ته قلب خوشحال باشد ، وقتی او این حس را پیدا کرد آن را به پروفسور تورپین اطلاع رسانی کرد که خوشحالی راهی برای مهار کردن این موجود هست


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 175
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

در یک شب که مهتاب در آسمان نبود، پالی و دوستش در جنگل ممنوعه قدم می زدند.

- حالا مطمئنی یه صدایی شنیدی؟
- وقتی می گم شنیدم یعنی شنیدم دیگه!

رز که معلوم بود حرف های پالی را باور نکرده است سرش را به علامت تاسف تکان داد.

-هیس... شنیدی؟
- نه! چیو؟
- یه صدای عجیب غریب.
- خیالاتی شدی. البته شایدم صدای یه سانتور باشه.
- می شه بپرسم سانتور تو محدوده هاگوارتز چی کار می کنه؟ خوبه صد بار واسه ت توضیح دادم اول صداشو شنیدم، بعد دیدم وارد جنگل شد.
- اصلا تو خوبی!

شترق!

- چی شد؟
- پام گیر کرد به ریشه درخت. خیالت راحت شد؟

پالی پای رز را از ریشه درخت جدا و رز را بلندکرد. آن دو به راه خود ادامه دادند. در طول راه با چیز عجیبی برنخوردند. جنگل ممنونه از همیشه ساکت تر و آرام تر بود. آنها رفتند و رفتند تا به جایی پر از درخت رسیدند.
- خب اینجا چه چیز ترسناکی وجود داره؟
-ولی من مطمئنم همینجا اومد.
- دفعه بعدی که خواستی رویا و توهماتت رو به کسی بگی، لطفا به من نگو.
رز به طرف راهی که از آن آمده بودند رفت.

- کجا؟
- میرم قلعه. خیلی خوابم میاد. مگه تو نمی یای؟
- شاید هنوز اینجا باشه.
- کی؟چی؟ لطفا به خودت بیا پالی اینجا هیچی نیست.
- تو برو.ولی من می خوام ببینم اون موجود چی بود.
- باشه بمون. وقتی جک و جونورای جنگل خوردنت بهت می گم!

رز رفت. پالی تصمیم داشت راهی را که در پیش گرفته بود را ادامه دهد. اصلا برایش مهم نبود که رز چه فکری می کند.
هنوز زیاد جلو نرفته بود. که صدای جیغی را شنید. شکی نداشت صدای رز بود. اما او کجا بود؟ از حس بویایی بسیار قوی اش استفاده کرد. او بوی رز را حس می کرد. همانطور که جلو می رفت فریاد زد:
- رز طاقت بیار!

جلو و جلوتر رفت. به جایی رسید که خالی از چیزی بود. رز را دید که به روبه رو خیره شده بود و از ترس غالب تهی می کرد. چیزی که رز به آن نگاه می کرد، چیزی مانند شنلی متحرک بود. آن چیز مرگ پوشه بود. او سعی داشت درس کلاس مراقبت از موجودات جادویی را به یاد بیاورد.

نقل قول:
- این موجود با سپر مدافع، دفع میشه.


- اکسپکتوپاترونوم!

قوی زیبای سفیدی پرواز کنان از چوبدستی پالی خارج شد و به سمت مرگ پوشه رفت و آن را از آنجا دور کرد.
پالی به طرف رز، که خیلی ترسیده بود رفت و او را در آغوش گرفت.
- رز تو حالت خوبه؟

رز به تایید سرش را تکان داد. ناگهان چشمانش پر از اشک شد. پالی نیز سعی داشت او را دلداری دهد.
- حالا که چیزی نشده. اون رفته تو هم حالت خوبه!
- باید حرفتو باور می کردم.

پالی با شیطنت گفت:
- خب از این ماجرا دو تا درس گرفتی. یک... از به بعد حرف منو باور کنی، دو... دیگه هیچوقت چوبدستی رو فراموش نکنی!

با این حرف پالی رز اشک هایش را پاک کرد و خندید. دو دوست دست در دست یکدیگر راه هاگوارتز را در پیش گرفتند.




ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۴ ۲۲:۳۸:۵۹

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای و به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)


داشتم با دقت به وسایل باحالی که از فروشگاه شوخیه دو قلو های ویزلی خریده بودم نگاه میکردم

سرمو که بالا آوردم ی شنلو دیدم

تنها چیزی که ازش یادم بود این بود که دیوانه سازا اینشکلین!

با ناله گفتم:آخه الان؟من تازه سال اولم!سال هفتم جادوگره سیاه میشم!از الان اومدین بفرستینم آزکابار؟

بدون توجه به دمای هوا که همچنان عجیب گرم بود و این که خاطرات ضهنم کاملا خودشون بودن یاده کلاس معجون سازیه استاد هکتور افتادم

هنوز یکم از معجونی که مردمو به دیوانه ساز تبدیل میکرد همرام داشتم

اولین آدم دمه دستو گرفتم و معجونو تا ته تو حلقش ریختم

درحالی که منتظر ی دعوا بین دیوانه سازه آزکابار با دیوانه سازه خدم بودم هوا سرد شد و خاطرات بد تو مغزم جولون دادن و فهمیدم اون بخت برگشته ی بی گناه به دیوانه ساز تبدیل شده!

اون شنله مثله ی هاپوی ترسیده یکم لرزید و بعد فرار کرد

تازه اونموقع یادم اومد اگه شنله دیوانه ساز بود باید سردم میشد!

این شد که به سرعت سمته محله اقامته مدیر رفتم تا گذارش کنم یکی دوباره از معجونای کلاسه پرفسور هکتور استفاده کرده!



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۲۳:۱۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 463
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

به پیشنهاد پادما برای عوض شدن آب و هوامون دوتایی اومده بودیم جنگل های استوایی! پادما جلوتر از من راه می رفت؛خب اون قبلا اینجا اومده بود ولی من اولین بارم بود و به نظرم این هوای گرم که رطوبتش نفس کشیدن رو سخت میکرد و این جنگل پر از حشره واقعا هیچ جذابیتی نداشت.فقط تو دلم از خدا میخواستم که با هیچ ماری،سمی یا غیر سمی روبه رو نشم.پادما ایستاد و متفکر به اطرافش نگاه کرد منم چون چاره ای نداشتم ایستادم و بی حوصله گفتم:
_چی شد؟گم شدیم؟
_گم؟اوه نه پروتی من اینجا رو خوب بلدم.به نظرت بهتره امشب لب رودخونه بخوابیم یا وسط جنگل؟
_پادما واقعا نمیشه امشب برگردیم خونه و دوباره فردا آپارات کنیم بیایم اینجا؟
_نه،چطور میتونی بیخیال یه شب خوابیدن تو جنگل بشی؟شب های جنگل پر از رازه...
_میخوام صد سال رازیاب نشم.
_چه قدر نق میزنی بیا بریم.رودخونه ی اینجا خیلی قشنگه...

دوباره راه افتاد منم برای اینکه گم نشم دنبالش میرفتم و زیر لب با خودم غر میزدم.
_چه قدر به نظر من اهمیت میده واقعا...من نخوام تو جنگل بخوابم باید کی رو ببینم؟آآآآآخ.....

روی زمین پر از گیاه های مختلف بود و همین باعث شده بود من نبینم که یک چاله جلومه و پام بره توی گِل، پادما اومد به کمکم پامو که احساس میکردم پیچ خورده در آوردم و به پایین شلوارم که خیس و گِلی بود با تاسف نگاه کردم. مشنگ ها بدون جادو چطور زندگی میکنن؟با وردی لباسم تمیز شد و درد پام هم کاملا از بین رفت.پادما که خیالش راحت شده بود اتفاق خاصی نیفتاده غرغرشو شروع کرد:
_جلو چشمتو نمی بینی؟بعد مدامم برای من ادعای بزرگی میکنه...
_انقدر نق نزن رسیدیم.چادرو درست کنم؟
_درست کن.

از توی کوله پشتی خاکی رنگ چادر رو که به اندازه ی دفترچه ای کوچک شده بود درآوردم و با چوب دستیم ضربه ای بهش زدم.کم کم شروع به بزرگ شدن کرد؛گذاشتمش روی زمین و چند دقیقه ی بعد چادر کوچک دونفره ای جلوم بود که داخلش خیلی بزرگ و راحت بود.پادما با مقدار زیادی چوب برگشت که روی هوا با جادو معلق بودند.با تعجب به چوب ها نگاه کردم و گفتم:
_مگه شومینه هیزم نداره؟
_نه تو سفر قبلیم تموم شده بود.
_آها، بیا برو تو.

پادما چوب ها رو هدایت کرد به داخل چادر و جلوتر از من رفت داخل؛ دور چادر گشتم تا اگر چیزی از وسایلامون رو زمینه بردارم که توجهم به سایه ای پشت درخت ها جلب شد.هوا کم کم داشت تاریک میشد برای همین با شک گفتم:
_لوموس.

محیط روشن شد اما هیچ موجود عجیبی اطراف نبود.حتما اشتباه دیدم؛ نگاه سر سری ای انداختم و برگشتم سمت در چادر و رفتم داخل، پادما چوب ها رو گذاشته بود داخل شومینه و روشن کرده بود.هوای بیرون گرم بود اما خب پادما میگفت نزدیکای سحر گرم میشه.رفتم سمت تخت هامون و کیف پادما رو گذاشته کنار تختش،لباسمو عوض کردم و مسواک رو از تو کیفم در آوردم؛ بدون اینکه نگاه کنم پادما چیکار میکنه گفتم:
_درو با طلسم مهر و موم کن.

منتظر جوابش نشدم و رفتم داخل دستشویی، با حوله صورتم رو خشک میکردم و به سمت تخت رفتم که دیدم پادما روی تخت رسما بیهوش شده.ملافه ی نازکی کشیدم روش و دراز کشیدم.طبق عادت همیشگشیم چوب دستیمو گذاشتم کنار بالشتم و از خستگی به خواب عمیقی فرو رفتم.خواب خیلی سبکی نداشتم اما همش احساس میکردم یکی داره توی چادر راه میره.قلتی زدم و دستمو گذاشتم زیر بالشت تا از خنکیش لذت برم.دستم خورد به چوب دستیم ولی دیگه کم کم داشتم هوشیار میشدم.صدا خیلی نزدیک شده بود احساس کردم صدای کنار رفتن ملافه ی پادما امد.لای چشم هامو باز کردم اما از دیدن موجود روبه روم یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد.یه موجود که شبیه ردا بود، یک ردای سیاه.مغزم به کار افتاد باید با پاترونوسم دفعش میکردم.این تنها راه بود قبل از اینکه کنار خواهرم دراز بکشه چوب دستیمو از کنار دستم برداشتم و یکدفعه از جام بلند شدم.توجهش به من جلب شد؛با وجود لرزش به خاطره ی آخرین گردشمون با پدرم فکر کردم و گفتم:
_اکسپکتوپاترونام.

پروانه ی قشنگی از چوب دستیم خارج شد و با پر زدنش سمت مرگ پوش اونو از چادر خارج کرد.قبل از رفتم به سمت پادما درو مهر و موم کردم.بعد از اینکه خیالم از امنیتمون راحت شد دویدم سمت خواهرم که با صدای من از خواب بیدار شده بود و با تعجبی آمیخته به ترس به من خیره شده بود.با دیدنش که سالم بود بغلش کردم و حتی به خاطر سهل انگاریش دعواش نکردم فقط آروم گفتم:
_سالمی پادما...خداروشکر.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۵۸ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)

هوا خيلي گرم شده بود و باد بسيار گرمي مي وزيد. تواني براي حركت نداشت. آخرين نگاهش را به پروتي كه اندكي آن طرف تر افتاده بود ،انداخت. پروتي مدتي قبل به خاطر گرما بيهوش شده بود. جيني نيز كم كم در حال بيهوش شدن بود كه ناگهان با ديدن يك شنل متحرك هوشيار شد. زير لب، با خودش تكرار كرد:
- يك شنل متحرك... اون حتما يك مرگ پوشه. اما... اينجا!

ذهنش به كار افتاد. صحبت هاي پروفسور تورپين را به خاطر آورد:
نقل قول:
- این موجود منتظر میمونه تا طعمش به یک خواب عمیق فرو بره و بعد به اون حمله میکنه.

- خواب؟ نبايد بخوابم! پروتي... پروتي بيدار شو. خواهش ميكنم بيدار شو.

اما صدايي از پروتي بلند نشد. نگاه جيني دوباره به مرگ پوشه افتاد كه با سرعت زيادي در حال حركت به سمت پروتي بود.
- نه... امكان نداره بذارم بلايي سر پروتي بياره!

جيني قدرتش را در پاهايش جمع كرد و آن ها را حركت داد. اندكي از روي زمين بلند شد اما دوباره روي زمين افتاد. قدرتش لحظه به لحظه تحليل مي رفت. مرگ پوشه خيلي به پروتي نزديك شده بود. جيني دوباره پروتي را صدا زد:
- پروتي... خواهش ميكنم بلند شو!

اما باز هم صدايي از او نشنيد. با تمام قدرتش دستش را تكان داد و چوب دستي اش را كه در كنارش افتاده بود، برداشت و به سمت مرگ پوشه گرفت و ورد را گفت. اما جادو اندكي روي آن موجود تاثير نداشت. دوباره و دوباره تلاش كرد اما باز هم بي نتيجه بود. قوي ترين وردش را زير لب تكرار كرد:
- ردوكتور.

اما اندكي تغيير هم در وضعيت مرگ پوشه ايجاد نشد. مرگ پوشه با سرعت هرچه بيشتر به سمت پروتي در حال حركت بود. جيني با خود گفت:
- نه... نااميد نميشم. نميذارم هيچ آسيبي به دوستم برسه.

جيني به چند روز پيش فكر كرد. زماني كه به همراه پروتي و بقيه ي دوستانش سر كلاس موجودات جادويي نشسته بودند. دوباره به ياد حرف هاي پروفسور تورپين افتاد:
نقل قول:
- این موجود با سپر مدافع، دفع میشه.

- خودشه... سپر مدافع!

و بالاخره راه حل را پيدا كرد. چوب دستي اش را بالا آورد و با آخرين قدرتي كه در بدنش باقي مانده بود، ورد را تكرار كرد:
- اکسپکتوپاترونام!

و بالاخره جواب داد. مرگ پوشه از پروتي دور شد و به گوشه اي پرتاب شد. جيني به سمت دوستش نگاه كرد و گفت:
-خوشحالم كه نذاشتم آسيبي بهت برسه.
- جيني! پروتي!

جيني با شنيدن صدا به سمت منبع آن، برگشت. آرسينوس با سرعت به سمت هم گروهي هايش ميدويد. جيني با ديدن آرسينوس لبخند خوشحالي زد و از حال رفت.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۴ ۲۳:۵۱:۵۶

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.