آرنولد در حال گذر از خیابون بود و هر عابری رو میدید، به بهونهی دوست شدن، میرفت سراغش.
- هی پسر، میشه باهم دوست نشیم؟

و به محض اینکه با اون پسر دست داد، پسر جیغی کشید و درجا ترکید.
آرنولد شونههاشو بالا انداخت و رفت سراغ عابر بعدی که یه گربهی سفید پشمکی بود.
- بَهبَه، لیدی کیتی. معاااااو! افتخار آشنایی نمیدین؟

و در اون لحظه، یه تریلی از روی "لیدی کیتی" رد شد و کتلتش کرد.
آرنولد دوباره شونههاشو بالا انداخت و رفت سراغ چندتا گربهی گوشهی خیابون.
امّا همین که بهشون نزدیک شد، زمین دهن باز کرد و اون گربهها رو قورت داد.
آرنولد این دفعه شونههاشو بالا ننداخت. شوکِ پی بردن به میزان نحس بودنش، عضلاتش رو بیحس کرده بود. همونطور که زار میزد و به بخت بدش لعنت میفرستاد، چند دقیقه بعد، از کنار پاتیل دودرزدار گذشت.
- هی! آرنولد دوسِت دارم!

نگاهی به دور و برش انداخت و با لایتینا رودررو شد.
- دروغ میگی؟ چه عجب یکی ازم متنفر شد.

- فیس فیس! منم دوسِت دارم!
نجینی به دور پاهای آرنولد چسبید. آرنولد اوضاع رو یهکمی خیط دید. چی توی کلهی نجینی و لایتینا میگذشت؟
- اممم... یهکم معمولی نیس این رفتارا؟ بگین ببینم چی نشده؟

- هی بروبچ. بیاین اینجا. آرنولد اینجاس!

- آرنولد، دوسِت داریم!

- آرنولد، تو محشری، از همه سَری، تو یه افسونگری!

- آرنولد، عاشق فیگورتم! چهار دیوارِ اتاقمو با پوسترات تزئین کردم!

- مرحباً آرنولد، ایها القط العنّابی!

- راکی رامبو تستراله، فقط آرنولد رو عشقه!

آرنولد نگاهی به اطرافش انداخت.
موجی از جادوگرها و ساحرهها درِ پاتیل دودرزدار رو از لولا کندن و به طرفش حملهور شدن.
چندین نفر از عشّاقش با چتر نجات فرود اومدن. چندین نفر هم از زیر زمین بیرون اومدن و از پُشت محاصرهش کردن.
آرنولد همیشه دوست داشت که مخاطبین و هواداران زیادی داشته باشه. ولی دیگه نه اینقدر!
- آـــــــــی خدا! ولم نکنیــــــــــن! 
لنگ از جا کَند و زد به چاک!