جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  203 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 06:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آرنولد در حال گذر از خیابون بود و هر عابری رو میدید، به بهونه‌ی دوست شدن، میرفت سراغش.
- هی پسر، میشه باهم دوست نشیم؟

و به محض اینکه با اون پسر دست داد، پسر جیغی کشید و درجا ترکید.
آرنولد شونه‌هاشو بالا انداخت و رفت سراغ عابر بعدی که یه گربه‌ی سفید پشمکی بود.
- بَه‌بَه، لیدی کیتی. معاااااو! افتخار آشنایی نمیدین؟

و در اون لحظه، یه تریلی از روی "لیدی کیتی" رد شد و کتلتش کرد.
آرنولد دوباره شونه‌هاشو بالا انداخت و رفت سراغ چندتا گربه‌ی گوشه‌ی خیابون.
امّا همین که بهشون نزدیک شد، زمین دهن باز کرد و اون گربه‌ها رو قورت داد.
آرنولد این دفعه شونه‌هاشو بالا ننداخت. شوکِ پی بردن به میزان نحس بودنش، عضلاتش رو بی‌حس کرده بود. همونطور که زار میزد و به بخت بدش لعنت میفرستاد، چند دقیقه بعد، از کنار پاتیل دودرزدار گذشت.

- هی! آرنولد دوسِت دارم!

نگاهی به دور و برش انداخت و با لایتینا رودررو شد.
- دروغ میگی؟ چه عجب یکی ازم متنفر شد.

- فیس فیس! منم دوسِت دارم!

نجینی به دور پاهای آرنولد چسبید. آرنولد اوضاع رو یه‌کمی خیط دید. چی توی کله‌ی نجینی و لایتینا می‌گذشت؟
- اممم... یه‌کم معمولی نیس این رفتارا؟ بگین ببینم چی نشده؟

- هی بروبچ. بیاین اینجا. آرنولد اینجاس!
- آرنولد، دوسِت داریم!
- آرنولد، تو محشری، از همه سَری، تو یه افسونگری!
- آرنولد، عاشق فیگورتم! چهار دیوارِ اتاقمو با پوسترات تزئین کردم!
- مرحباً آرنولد، ایها القط العنّابی!
- راکی رامبو تستراله، فقط آرنولد رو عشقه!

آرنولد نگاهی به اطرافش انداخت.
موجی از جادوگرها و ساحره‌ها درِ پاتیل دودرزدار رو از لولا کندن و به طرفش حمله‌ور شدن.
چندین نفر از عشّاقش با چتر نجات فرود اومدن. چندین نفر هم از زیر زمین بیرون اومدن و از پُشت محاصره‌ش کردن.
آرنولد همیشه دوست داشت که مخاطبین و هواداران زیادی داشته باشه. ولی دیگه نه اینقدر!
- آـــــــــی خدا! ولم نکنیــــــــــن!

لنگ از جا کَند و زد به چاک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
همه‌ی ملتی که در پاتیلِ دودرزدار بودند نوشیدنی کره‌ای در دست داشتند و مشغول نوشیدن بودند که لایتینا که اولین نوشیدنی را گرفته بود، چند قلپ از نوشیدنی خورده بود و همانطور که هدفون روی گوش‌هایش بود سر جای خود ایستاد، نوشیدنی‌اش را لاجرعه سر کشید و شروع به جست و خیز میان جمع کرد و صداهایی که از او بعید بود درآورد :

- مئوووووووو

بقیه ابتدا با تعجیب به لایتینا نگاه کردند ولی بعد از خوردن نوشیدنی‌شان آنها نیز رفتارهای عجیبی از خود نشان دادند. آن عده‌ای که هنوز نوشیدنی نگرفته بودند حواسشان به این موقعیت جدید پرت شده بود.

- یکی منو به آرنولد معرفی کنه زودتر!
- آرنولدِ من کجاست؟
- من که میو میو میکنم براش بذارم برم؟!
- من باید همین الان آرنولد پفک رو ببینم. دیگه بیشتر از این طاقت دوری‌ش رو ندارم!

گویل با نگرانی به جمعیت نگاه میکرد. فکرش پیش هکتور بود که به همراه پاتیل‌ش در پاتیل درزدار نشسته بود و به پاتیل دودرزدار نیامده بود. انگار چیزی این وسط اشتباه شده بود. انتظار داشت بعد از خوردن نوشیدنی کره‌ای که به معجون عشق آلوده کرده بود همگی سراغ هکتور رفته و او را خوشحال کنند. ولی انگار اشتباهی معجون عشق نسبت به آرنولد پفک پیگمی را درست کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1396 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که وینکی جن خوب، شروع به پخش کردن نوشیدنی های کره ای کرد، این وسط دعوا های رخ داد و گسترش یافتن.

تق!

-اهای املیا اکه یه بار دیگه تلسکوپت رو بشکونی تو سرم، خودم میشکونمش.
-خوب بشکون.
-وینکی جن بد، اصلا چرا اومدی اینجا، دیگه نیای، دیگه نوشیدنی ندی.

در این هنگام دافنه کتابش رو پرت کرد به سمت گیبن و محکم خورد تو ملاجش.
-ساکت باشین دارم کتاب میخونم.
-ساکت نمیشیم.

چند دقیقه بعد کل ملت:

-سر دعوا چیه؟

گویل مونده بود بین این همه دعوا، مثل اینکه دوباره بچه های هافل دارن گند میزنن به همه چیز!
-ساکت ملت. اصلا برای اینکه سریع تر و زودتر به همه نوشیدنی برسه، من خودم هم کمک میکنم.

پس این گونه شد که ملت چون زودتر نوشیدنی بگیرن،ساکت شدن.
-بیا این برای تو و اینم برای تو.
-وینکی جن خوووب؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/28 23:49:01
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/29 14:16:28
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/29 14:17:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1396 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه!



همه جا ساکت بود.
همه به خانه هایشان رفته بودند ؛ چون قرار بود فردا شعبه دوم پاتیل درزدار افتتاح شود!

ناگهان حرکتی در کوچه دیده شد
جادوگر سیاه پوشی داشت به صورت مقفیانه ، به سمت انبار نوشیدنی کره ای میرفت!
از لرزش های گاه و بیگاه و خنده های هیستریک جادوگر ، بعد از حرف زدن با خودش درمورد معجون ، میشد فهمید یا هکتور است یا دیوانه شده!
جادوگر ، با ورد آلوهومورا در را باز کرد و وارد شد.

به محض وارد شدن نقابش را دراورد:
-پختم!


جادوگری که حالا معلوم شده بود گویل است یک کیسه پر از معجون داشت!

درحال ریختن معجون در بشکه نوشیدنی کره ای به میزان یک شیشه در بشکه با خودش حرف میزد:
-وقتی فردا همه از این معجون عشق هایی که به بدبختی درست کردم بخورن ، همه عاشق استاد هکتور میشن!یعنی از فردا همه فقط از معجونای استاد هکتور استفاده میکنن!

بعد از اتمام کارش قبل از گذاشتن ماسکش با به یاد آوردن سختی عجیبش برای گرفتن تار موی هکتور برای معجون عشق ، لرزی به تنش افتاد.
سریعا از محل دور شد تا کسی مشکوک نشود.


______________

صدای وینکی ، جن وزیر بلند به گوش میرسید:
-جادوگران و ساحره های عزیز!حشرات ، گیاهان، گرگینه ها و بقیه اعضای جامعه جادو!وینکی افتخار کرد که به شما شعبه دوم پاتیل درزدار به اسم پاتیل دو درزدار رو ، معرفی کرد و اون رو افتتاح کرد!

ملت جامعه جادو هورا کشان صف کشیدند تا اولین نوشیدنی کره ایشون از پاتیل دو درزدار رو بگیرند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/6/28 23:19:36
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/6/28 23:43:46

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 05:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی منتظر مهمان بعدی نبود. صدای در هم توجه کسی را جلب نکرد. کسی هم ناگهان وارد نشد!

- آقای علیزاده حالا ...

با شنیدن این جمله کلیدی، همه مهمان ها فارغ از رنگ و نژاد و فرقه، به یک نقطه حمله ور شدند و آن نقطه جایی جز «وسط» نبود. خانم فیگ که به عنوان مجلس گرم کن دعوت شده بود و از ساعت ها قبل از شروع مراسم، در محل حضور به هم رسانده بود، با لباس چیرلیدر از اتاق پشتی کافه آمد و با عزمی باور نکردنی خود را از میان جمعیت به «وسط» رساند.

- ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته ... اگه نگی نوشیدنی کره‌ای بسته اگه نگی نوشیدنی کره‌ای بسته!

خانم فیگ دستمال گردنی از یقه‌اش خارج کرد و اقدام به باباکرم نمود. در همین حین به پارتنری که شکار کرده بود توضیح می‌داد: این حرکت موزونو از شوهرم که خاورمیونه‌ای بود یاد گرفتم! خدابیامرز ژن خوبیم داشت ... الان پسرم داره تو کانادا شیرموز می‌خوره!

- Ain't nothin' but a wizard party ...

خانم فیگ سریعا پارتنر جدیدی برای خود دست و پا کرد و در حالی که برک دنس می‌زد، ورّاجی‌هایش را برای او ادامه داد: شوهرم پارکور کار بود! خدابیامرز فلو و استایل خوبی داشت ولی عجل مهلتش نداد ... عوضش الان پسرم راهشو ادامه داده، همین روزاس که امینمو دیس کنه!

- شما خونتون کرم فلوبر داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچ‌وقت یک پیرزن رو از خونه خالی نترسون! هیچ‌وقت!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

همه مشغول خوشگذرانی و کیک خوری شان بودند؛ هیچکس کوچکترین توجهی به آملیا و تلسکوپ در دستش نبودند. هرکسی هم که توجه میکرد، با متلکی، دوباره خودرا مشغول جشن میکرد. دختر در تلسکوپش نگاه میکرد و کاری به کار هیچکس نداشت که...

- وقتشه!

همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند.

- چی، وقتشه؟!

آملیا که میدانست وقت برای توضیح ندارد، به گفتن"سورپرایزم!" اکتفا کرد. گویل با خودش فکر میکر که چرا هیچکس به حرفش گوش نکرده و همه یا سورپرایز دارند، یا کادو، شروع به غر زدن کرد و دنبال آملیای هیجان زده، به بیرون حرکت کرد. صد البته که مهمانها هم دنبال او رفتند و...

- آسمونو نگاه کنید

منظره زیبایی بود... رد شدن شهاب سنگ ها...

- کادوی خوبیه، نه؟!

دهان همه از تعجب باز مانده بود؛ خیلیها میدانستند این پدیده، هر 100 سال یکبار رخ میدهد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. گویل سورپرایزمو دوس داشتی؟ تو پخ بهم بگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهاااا! آهاااا!

در میان اصوات موجود در جشن تولد، صوت غریبی که از پس در می آمد به گوش نمی رسید. صوتی که شاید دلیلی برای به گوش رسیدنش وجود نداشت.

- آه آ! ز نظرتان مناسب می باشیم؟

آه نگاهی به مرد انداخت، کمی از استاندارد های موجود درازتر بود، کت سرمه ای بلندی به تن داشت و کلاهی را نیز زیربغل زده بود.

- نمی دونم.
- خیر آه آ! ما بر درایت جنابتان ایمان داریم. به یقین که جنابتان می دانید.

آه از آن که آقای زاموژسلی هندوانه زیربغلش می گذاشت، ناخشنود بود، لکن سری به پشت پنجره کشید و جهت اطمینان از پس پنجره سرکی کشید تا نگاهی به درون ساختمان بیاندازد؛ چند نفر در حالی که مقداری برگ پوشیده بودند، تلاش می کردند تا خویش را بر روی چلچراغ حفظ کنند. هکتوری پاتیل به دست، ملاقه ملاقه معجون به اطراف پاشیده و در هر نقطه ای که معجون فرود می آمد، یک سر مرغ می رویید، تفاوتی نیز وجود مداشت. چه بر روی دیوار و چه بر سر پیشانی کراب و یا بال های لینی وارنر. مون آغوش خویش را گشوده و در تلاش برای روبوسی با رهگذران بود.
آه سر پس کشید.
- آره! کاملا مناسبی.

خیال آقای زاموژسلی راحت شده، لبخندی دوستانه بر لب نهاد. سپس دست خویش را بالا آورده و آن را به در کوبید.

تق تق !

پس از چندی در منهدم گشته و به اطراف پاشید.
در پس در گویلی نشسته و با چشمانی بادامی به لادیسلاو چشم دوخته و سعی در کاویدن وی داشت که به ناگاه قلبش به تپش افتاد. چشمانش در حدقه چرخیده و چیزی نمانده بود که کفی از دهانش به بیرون سرازیر شود.
فاجعه ای رخ داده بود؟!

- خیر، کادویتان را فراموش منمودیم!

آقای زاموژسلی، آه را که غرق در افکارش بود را گرفته و به سوی طفل گرگوری نام پرتاب کرده و به سرعت به برگ پوشان آویزان از چلچراغ پیوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه ای بود که کسی وارد مهمانی نشده بود...یعنی نتوانسته بود وارد شود! برای این که گویل از داخل، در ورودی را گرفته بود و با تمام قدرت به طرف بیرون هل میداد.
-نمیشه بیای تو...برو...از اینجا بروووو! با اون قیافت!

صدای ناامیدی از پشت در به گوش رسید.
-من مهمونم! تو حق نداری مهمونو بیرون کنی! مگه قیافم چشه؟ همینم که هستم. خیلی هم خوشگلم.

گویل که از شدت هل دادن به نفس نفس افتاده بود جواب داد:
-من تو رو نمیشناسم! اصلا تو هاگوارتز ندیدمت. برو یه جای دیگه.

توان گویل کم کم داشت تمام میشد و حالا مهمان ها میتوانستند چهره رنگ آمیزی شده کراب را ببینند که به زور سعی میکرد خودش را وارد کند.
-ببین من برات کادو هم خریده بودم! کادوی باارزش و بزرگ و خفن. ولی بعد دیدم نوشتین کادو ممنوع، پرتش کردم تو رودخونه. من فداکاری کردم. اینو بفهم. اینو درک کن. بذار بیام تو میخوام شیرینی بخورم!

گویل به سختی دستش را به طرف نزدیک ترین میز دراز کرد و یکی از شیرینی های روی میز را برداشت.
-بیا...اینم شیرینی. بگیر و برو. فقط برو!

-کجا برم بابا. من میخوام تو همه عکسا کنار تو باشم! نقش پررنگی داشته باشم. تو نمیتونی مانع حضور من بشی.

ناگهان فکری به ذهن گویل خطور کرد. در را رها کرد و کراب به همراه در پخش زمین شد. ولی فکر گویل این نبود!
-باشه...میتونی بیای تو. وقت ندارم باهات بحث کنم چون چند دقیقه دیگه جنگ کیک شروع میشه.

کراب کمی نگران شد.
-جنگ...کیک؟...از همونایی که کیکا رو...
-بله...میزنن تو سرو صورت هم. سر تا پامون کیکی میشه. صورتامون...چشمامون...

این خارج از حد تحمل کراب بود! صورت زیبا و آراسته اش کیکی شود! یکی از دیس های پر از شیرینی روی میز را برداشت.
-خب...فکر میکنم من بهتره برم. اینم با خودم میبرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-اه حالا چی بپوشم؟اینو ؟نه این قشنگ تره.
دورا طبق معمول در انبوهی لباس نشسته بود و فکر میکرد برای تولد گرگ چه بپوشد.
بالاخره ایده ای به ذهنش رسید و از جا پرید.

تق تق تق تق تق تق.

_بسه بابا اومدم!
_وای مومووووو!تو اینجا چکار میکنی؟چرا فقط تورو آورده؟اوپای من کوش؟تنها اومدی جدی؟ گرررگ؟سال دیگه به اوپا سونگی من نگی بیاداااا!
ناگهان توجه همه به دورا جللب شد.موهای قهوه ای روشنش تبدیل به مشکی شده یودند.همین طور چشم های خاکستری اش!ردای میشگی اش چایش را به لباس رسمی زرد رنگی شده بود.این دورا را هرگز ندیده بودند.
گرگ با بیخیالی به طرفش رفت.

_خوش اومدی دورا!من از بچه های اینفینیت و بی تی اس خوشم نمیاد.من یه اکسوالم نه اینسپریت!
_گفتی کادو نیارم ولی این به اسمت میخورد آوردم.تصویر تغییر اندازه داده شده
و کتاب را که بدون هیچ کاغذ کادویی بود به دستش داد.سپس بدون توجه به جسیکا و آملیا به سمت مومو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس گویل چوبدستی اش را در آورد و تکه های از هم پاشیده ی در را با هزار زحمت و بدبختی به هم چسباند و دوباره مثل روز اولش در لای چارچوب قرار داد و به سمت دوستانش رفت.
هنوز به مبل ها و دوستانش نرسیده بود که دوباره در به صدا در آمد.

تق تق.

صدایش در میان حرف ها و خنده های بچه ها به سختی شنیده می شد. گویل سریع برگشت و تندی به سمت در رفت. دستگیره آهنی اش را چرخاند و چهره ی خندان آدر کانلی در آستانه ی در آشکار شد. لبخند پهنی بر صورتش نشسته بود و بهترین لباس هایش را به تن کرده بود. یک ردای بلند و براق و جادویی که با توجه به احساساتش رنگ عوض می کرد و در آن لحظه رنگش زرد درخشان بود ، چکمه هایی ساق بلند با چرم قهوه ای و یک پیرهن قرمز و صاف و اتوکشیده که از زیر ردا پوشیده بود.
بوی حمام می داد و موهای تمیز و سیاه بلندش به سمت راست شانه شده بود. صورتش هم انگار سفید تر از قبل شده بود.
با صدایی بلند و شاد گفت :

- « سلام. »

گویل با لبخند جواب سلامش را داد و از جلوی در کنار رفت. آدر کانلی پا در پاتیل درزدار گذاشت و با گویل دست داد و روبوسی کرد و در همان حال با صدایی هیجان زده و بلند گفت :

- « تولدت مبارک! »

گویل لبخندی زد و گفت :

- « ممنون. »

بعد با دست راه را به او نشان داد. آدر کانلی که چشم هایش از شادی گشاد شده بودند چهره اش باز تر و لبخندش پهن تر از همیشه بود.
آرام آرام با گویل به سمت جمع حرکت کردند. همه ی بچه ها به صورت دایره ای شکل بر روی مبل های شیک و سبز نشسته بودند و گرم صحبت شده بودند و اصلا متوجه ورود آدر کانلی نشده بودند. صدا ها در هم و بر هم و بلند حرف زدن در کل کافه می پیچید. آرتور ویزلی که با یکی از پسر هایش صحبت می کرد از خنده لرزید و صورتش سرخ شد و قهقه اش در میان صحبت ها به هوا رفت. پسرش هم می خندید. دو تا از هم گروهی هایش آملیا و جسیکا را دید که بر مبلی دو نفره کنار هم نشسته بودند و آرام حرف می زدند. به غیر از آن دو و گویل تقریبا هیچ کس را نمی شناخت و اکثر چهره ها برایش نو و تازه بودند. قلبش با هیجان و اضطراب می تپید و لحظه ای احساس تنهایی کرد. رنگ ردا تغییر کرد و سیاه و سپس به رنگ قرمز تند در آمد و بعد دوباره زرد شد.
آدر کانلی در حالی که پشت سر گویل حرکت می کرد گفت :

- « فکر کنم جا کم آوردین. نه؟ باید زودتر میومدم. »

- « نه ، نه. جا هست. »

گویل بلافاصله چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد و یک صندلی چرمی از گوشه ی کافه را به هوا برد و آرام کنار مبلی که ویزلی ها تصاحب کرده بودند گذاشت.

- « ممنون. »

آدر کانلی که صورتش کمی قرمز شده بود دستش را تکان داد و بلند گفت :

- « جمعا سلام. »

و بر صندلی اش نشست.







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/5/28 12:37:47
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/5/28 12:39:51
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.