هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
اشک در چشم های گادفری حلقه زد.
- می دانستم میروی، اما حالا چرا؟

گادفری بعد از گفتن شعرش اشک هایش جاری شد; در همان حال با تمام سرعتی که در توان داشت به سمت مکانی نامعلوم دوید.

بلاخره به جایی که می خواست رسید، خانه ی اشلی ساندرز.
گادفری زنگ در خانه را زد، همانطور که انتظار داشت صدای اهنگ تا جایی که امکان داشت زیاد بود. گادفری که حدس زد اشلی صدای در رو نمیشنود برای همین پنج تا زنگ دیگر می زند.

- چیه!؟ مگه سر اوردی؟

اشلی با دیدن گادفری گریان مقداری جا خورد.
- اوه... بیا تو.
- مرسی لازم نیست.
- چی؟...چی شده؟
-ازت کمک می خوام.
- حالا برای چی؟
- عشقم ولم کرده حالا عشق می خوام، میدونی که تو هاگزمید چه خبره.
- یعنی می خوای برات مخ بزنم!؟
- نه، نه...اره.


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۹ ۲۱:۱۹:۰۷

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۶:۲۱
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
- جوجه مرگخوار کره ای! مگه ولدی بهت یاد نداده زل زدن کار بدیه؟ چشاتو درویش کن ببینم.

گریندل والد این را گفت و همراه با دامبلدور مشغول بررسی بقیه ی محتویات نه چندان 3+ گوشی شد. گویل هم تصمیم گرفت کمی به چشمانش استراحت دهد و مشغول صحبت با بادی پیلوی ساحره نمایش گردید.
- عشقم! یه کم نوشیدنی کره ای می خوای؟

بعد صدایش را نازک کرد و گفت:
- آره گویل جونم! بریز برام.

گرگوری لیوان را پر کرد؛ آن را به سمت قسمتی از بالش که دهان ساحره رویش نقاشی شده بود، برد و نوشیدنی را رویش ریخت. از قضا بادی پیلو با پشم گوسفند پر شده بود و هنگامی که خیس گردید، بوی بَبَعی در فضا پراکنده شد. خانم بزه که به دلیل پر خوری رودل کرده و آبرفورث مشغول ماساژ دادان شکمش بود، رایحه ی فَک و فامیل های دورش را حس نمود و با هیجان از جایش پرید.
- بِعع بِع! ساچ اِ نوستالژی!

در همین هنگام، اثر معجون عشقی که آقا سگه خورده بود، کم کم شروع کرد به محو شدن. هاپو چند لحظه با گیجی پلک زد و از خودش پرسید:
- واقق واق واق؟ (دارم چه استخونی می خورم؟)

سگ با وحشت به لب های غنچه ای گادفری که هر لحظه به او نزدیک تر می شدند، نگاه کرد. بعد دستش را بالا برد و ...

شترق!

سیلی محکمی به گوش گادفری نواخت.



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
-این کیه گویل؟

دامبلدور با شنیدن اسم گویل،به سمت او چرخید:

-فرزند روشنایی!
-فرزند روشنایی؟با من بود الان؟
-بله فرزند روشنایی!

گویل آستینش را بالا زد و نشانش را دو سانتی متری چشم دامبلدور برد:

-من مرگخوارم!ببین!مرگخوار!

گلرت محکم زد روی دست گویل:

-فاصله بگیر از عشقم!

در این بین،گادفری به زوج گویل زل زده بود:

-اون ساحره چرا تکون نمیخوره؟
-این؟این ساحره نیست!طرح ساحرست!به اینا میگن بادی پیلو!اختراح مشنگاست!
-پس چرا قدش اندازه خودته؟
-باور کن نمیخوای بدونی.

-این هم زیباست!

گویل با دیدن گوشی مشنگی اش در دستان دامبلدور،و یاد آوری مکانی که آن را نگه میداشت،بر خود لرزید!
و با دیدن عکس مورد نظر آلبوس،باز هم بر خود لرزید!


-این چه خوبه!

اینبار،گوشی گویل دست گلرت بود!


-آره ببین!موهاشم تقریبا شبیه توعه!فقط باید بزنی پایین رنگشم کنی!

گادفری نگاهی به گویل انداخت.
دستش را زیر چانه اش زده بود با لبخند عجیبی به آلبوس و گلرت زل زده بود.
مثل این که خیلی هم از در بین این زوج ها بودن،ناراضی نبود!


ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۷ ۱۶:۵۰:۳۵
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۷ ۱۶:۵۲:۱۶
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۷ ۱۶:۵۵:۱۷


"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۶:۲۱
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
گادفری به چشمان درشت و مشکی رنگ سگ خیره شد و قلبش به لرزه افتاد. اشک در چشمانش جمع شد و گفت:
- فک کنم نیمه ی گم شده مو پیدا کردم! پروف ممنون از اند و پندرزتون. کم مونده بود زندگی مشترکم به خطر بیفته.

دامبلدور برای خوشبختی زوج جوان به درگاه مرلین دعا کرد. همان طور که او مشغول راز و نیاز بود، سر و کله ی گلرت هم پیدا شد. او بالاخره دست از سر سیریوس برداشته بود، چرا که می دانست اگر دامبلدور دوباره مچش را در حال شیطنت بگیرد، حسابی او را در جلسات خصوصیشان تنبیه می کند.

گادفری و هاپو به همراه دامبلدور و گریندل والد به رستورانی در آن نزدیکی رفتند و نوشیدنی و غذا سفارش دادند. بعد هم سر میزشان رفتند و نشستند. سگ زبان دراز و صورتی رنگش را درآورد و شروع کرد به لیسیدن صورت گادفری. محفلی جوان لبخندی زد و گفت:
- می دونین اصن مهم نیست که هر دومون مذکریم و نمی تونیم بچه دار بشیم. تصمیم گرفتیم چن تا از بچه ویزلی ها رو به سرپرستی قبول کنیم.

دامبلدور دستی به نشانه ی تحسین بر پشت گادفری زد.
- آفرین فرزندم! فکر خوبی کردین... ولی از بچه دار شدن ام ناامید نباش. شفاگرای سنت مانگو یه روشی کشف کردن که زوج های مذکر ام بتونن بچه بیارن!

گلرت همان طور که سفارش ها را از پیش خدمت می گرفت و دست به دست می کرد، گفت:
- آل، بهت گفته باشم اگه قراره من 9 ماه جوجه پشمک ها رو حمل و نقل کنم، شیر دادنشون دیگه با خودته. وگرنه خونه زندگیو ول می کنم و برمی گردم زندون.

دامبلدور یک قاشق سوپ در دهان گریندل والد ریخت.
- باشه گِلی جونم، هر چی تو بگی.

در همین لحظه آبرفورث همان طور که بز سفیدی را در آغوش داشت، به میز آن ها نزدیک شد. دامبلدور از جایش بلند شد و با خوشحالی از آن ها استقبال کرد.
- به به! برادر عزیزم! عیال رو هم که اوردی.

آبرفورث بز را روی میز گذاشت. حیوان سرش را داخل ظرف سالاد گریندل والد فرو برد و خِرِچ خِرِچ کنان مشغول خوردن شد. دامبلدور و برادرش هم روی صندلی هایشان نشستند. آبرفورث آهی کشید.
- می گم برادر! خرج های عروسی بدجور کمرمو شکسته. زنم اندازه ی موهای تنش یونجه می خواد واسه مهریه.

گادفری در حالی که دهانش را باز نگه داشته بود و سگ با زبان لوله شده اش نوشیدنی کره ای در آن می ریخت، گفت:
- ولی من و هاپو هیچی از هم نمی خوایم. فقط عشقه که مهمه.

سگ هم که بر اثر مصرف معجون عشق مشکلات اقتصادی اش را از یاد برده بود، حرف های گادفری را تأیید کرد.
- واق واق واقق!

ناگهان خانوم بزه دست از چپاول محتویات ظرف گریندل والد برداشت و سرش را با شدت به نشانه ی مخالفت تکان داد.
- بِعع بِع بِعع!

اما سگ زبان بزها را بلد نبود و چیزی نفهمید. دامبلدور دستش را دور گردن آبرفورث انداخت و همان طور که سعی داشت او را از ناراحتی دربیاورد، گفت:
- برادر! می تونم دو سه تا پیاز بهت قرض...

گریندل والد چنگالی مزین به اسپاگتی را در دهان دامبلدور چپاند و نگذاشت او حرفش را تمام کند.

در حالی که آن شش نفر گل می گفتند و گل می شنفتند، زوج خوش تیپ دیگری خرامان خرامان به میزشان نزدیک شدند.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۷ ۱۶:۲۷:۲۵


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۰ دوشنبه ۴ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- عه... چخه... سگ بد برو!
مروپ این کلمات را تکرار کرد، اما غافل از اینکه خود مروپ داشت چخ می شد!
- چرا همچینک می شم!

دامبلدور که از دور شاهد ماجرا بود، به مروپ که داشت محو می شد، نزدیک شد.
- مروپ فرزندم! هزار بار بهت گفتم تام رو ادب کن نره سمت تاریکی؛ اینم از عاقبت گوش نکردن به حرفم. اما حالا که داری می ری، بذار یه نصیحت پدرانه بهت بکنم.

صدای دامبلدور چوبدستی اش را بیرون آورد و روی گلویش گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد، رو به مروپ گفت:
- مروپ عزیز! هرگز برای مرده ها دلسوزی نکن، مخصوصا...

ناگهان ساحره ای بازوی دامبلدور را گرفت.
- ای بابا! دامبل جون چقد اینو می گی؟ خسته نشدی؟ بیا بریرم عشق و حال!

دامبدور درحالی که ساحره را از خود جدا می کرد گفت:
- بذار نصیحتمو بکنم فرزند! الان میام!

اما وقتی نگاه به مروپ انداخت، متوجه شد مرومپی در کار نیست و در جایی که مروپ ایستاده بود، نوشته ای وجود داشت؛ با مضمون: "مروپ گانتold"

- ای بابا! یه بارم خواستم یه فرزند تاریکی رو به روشنایی هدایت کنم اینطوری شد.

اما ناگهان از جای مروپ، گاد فری میدهرست سبز شد.

- سلام فرزند روشنایی!
- سلام پدر روشنایی!
- بیا بریم نوشیدنی کره ای بزنیم فرزند! البته بگو که بیست و یک سالت شده چون فرزندان روشنایی نباید، قبل از سن بیست و یک سالگی نوشیدنی کره ای بخورن!

میدهدست سری تکان داد، اما وقتی خواست برود، سگ پاچه اش را گرفت.
- هاپ هاپ!
- ای بابا! چخه حیوون! میدهرست شدم دست از سرم برداری!

اما سگ این حرف ها حالیش نبود او عاشق میدهرست که بوی مروپ را می داد، شده بود.

- ناراحت نشو فرزند روشنایی! به همه عشق بورز این سگ هم تو رو دوست داره چرا بهش عشق نمی ورزی؟ همین منو گلرت رو ببین! همین تفاوت هاست که تفاهم رو می سازه!


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
ساحره ی ناشناس ، مروپ گانت بود که سعی داشت خودش را به گویل برساند ، اما انبوه جمعیت مانع او می شد. ناگهان چشمش به سگ سیاهی افتاد که گوشه ی دیوار ایستاده بود. با خودش فکر کرد:

-ا...سیریوس بلک هم اینجاست!...بهتره قبل از اینکه برم پیش گویل ، از بلک اطلاعات بگیرم...

استخوان بزرگی را که به معجون عشق آغشته شده بود ، از کیفش درآورد و گفت : "سلام سیریوس!...ببین خاله مروپ واست چی اورده..."

-هاپ هاااپپ هاپ هااپ!

سگ استخوان را از مروپ گرفت و با اشتها مشغول خوردن آن شد. همان طور که با اشتها غذایش را می جوید ، تحولی در مولکول های بدنش رخ داد و حس کرد می خواهد با یک عدد ساحره ی چشم لوچ که اسمش هم مروپ گانت بود ، تشکیل خانواده دهد و تعداد زیادی توله مروپ-سگ درست کند. دست از خوردن برداشت و به آغوش مروپ پرید.

-هاپ هااپ هاااپپ!

مروپ در حالی که سعی داشت سگ را از خود دور کند ، گفت : "سیریوس!...برگرد به شکل آدمیزادیت دیگه! ..."

در همین لحظه سیریوس بلک و گلرت گریندل والد که تازه از افق بازگشته بودند ، وسط مهمانی ظاهر شدند و مروپ متوجه شد آن به اصطلاح بلکی که به او معجون عشق خورانده بود ، واقعا یک سگ است!

مروپ بر شانس سگی خود لعنت فرستاد و داد زد : "چخه!...چخه! ..."

لیکن ، سگ از او جدا نشد. پس ، مروپ همان طور که آن حیوان عاشق ، ردایش را با دندان چسبیده بود ، به سمت گویل رفت تا کلکی سوار کند و سنگ را از او برباید...



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۳۶ جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۷:۴۴
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 169
آفلاین
سنگ هردوشون رو دوباره زنده کرد ولی ایندفه اثر معجون هکتور از بین رفته بود و گلرت با دیدن سیریوس واقعی , مثل بمب هیدروژنی که جادوگران کره شمالی درست کرده بودن , منفجر شد و به دونبال سیریوس افتاد. سیریوس هم به ناچار با تمام توان دوید و در افق به همراه گلرت محو شد.

در این میان بین اون همه جمعیت , بین اون همه خون های گرم فقط میشه گفت جایه یکی خالی بود.
و اون شخص هم از یکی از کوچه های تاریک و خلوت اون میدون درحال نزدیک شدن بود کلاه سیوشرت خاکستریش کاملا چهرشو پوشونده بود ولی میشد چشمای قهوه ای تیرش که توی اون تاریکی به دونبال یک طعمه حسابی می گشت و مثل مروارد برق میزد دید.

همه مردم برای زیباتر نشون دادن خودشون ماسک های رنگارنگی زده بودند و هرکی با یکی با موزیک سال تحویل و به همراه ترقه هایی که تو اسمون منفجر میشدند در حال رقص و پای کوبی بودند.
اون شخص یا به عبارتی استریکس بلاخره وارد میدون شد و نور چراغ ها نصف پایین صورتش رو روشن کرد و نصف دیگ بالایی کاملا تو تاریکی کلاهش محو بود.

گویل با چهارتا از بادیگارد های درشت اندامی که اجیر کرده بود و با یک ماسک طلایی رنگش میان مردم قدم میزد و دخترا هی براش اشوه میومدن ولی کی بود محل بده.

رئیس بازی در اوردن گویل احتمالا امشب به ضررش تموم میشد چون که چشمای استریکس درست روی گویل قفل شده بود.
ممکن بود به عنوان یه غذای کره ای شام مخصوصی برای استریکس باشه.

با دور اسلوموشن , استریکس قدم هاشو برداشت و از میان جمعیت عبور میکرد. دخترا دور گویل رو گرفته بودند و مانع دیدن شکارچیش میشدند.

استریکس بلاخره به پشت دخترای دور گویل رسید. ناخوناشو تیز کرد و دندونای نیشش از بین لباش برق زدند. استریکس میتونست در عرض دو ثانیه دخترارو کنار بزنه و سر گویل رو از سرش جدا کنه و قصد همین کار رو هم داشت.
همین که استریکس خواست یکی از دخترارو کنار بزنه , ناگهان دستی از پشت دستشو گرفت!

بلاخره یکی از دخترا تونست مخ گویل رو بزنه و کمی اونطرف تر مشغول رقص باهاش شد ولی گویل غافل از اینکه اون دختر هم یکی از بچه های هاگوارتز بود که یکی از معجون عشق هکتور رو خورده بود و میخواست سنگ رو از گویل بدزده.

اینطرف , استریکس سریع برگشت تا شخصی که مانع شکارش شده بود رو ببینه.
یک دختر , با مو های قهوه ای و همینطور چشمان قهوه ای ولی روشن و پوستی سفید مثل برف تازه زمستون.
استریکس اول فکر کرد یکی از دخترای مزاحم توی جشنه ولی دید نه! انگار اشناست و دی عرض چند ثانیه کلی خاطرات از جلوی چشماش رد شد.

دختره دست استریکس رو کشید و بین رقص دونفری مردم گم شدند.
چشمان دختره و استریکس روی هم قفل شده بود. انگار که دارن با چشماشون باهم حرف میزنند. بازم با روند اسلوموشن , لب های دختره نزدیک صورت استریکس شد و استریکس همون جوری نگاه میکرد. میشد نفس های گرم دختره و سرده استریکس رو روی همدیگه حس کنن.
لب های دختره نزدیک تر شد , نزدیک تر , بازم نزدیک تر , دیگه میشد گفت که درست چند سانتی باهم دیگه فاصله داشتند , دیگه دختره چشماشو بسته بود و منتظر طعم سرد لب های استریکس بود که زارت!

دختره چشماشو باز کرد و به چشمای پر از خشم استریکس زل زد بعد چشماش به سمت پایین حرکت کرد و به دست استریکس که قلوشو گرفته بود قفل شد. استریکس یه پوزخندی زد و گفت:
_ هنوز بوی عطر گل رز سیاهت رو میتونم حس کنم , کتی!

کتی که با معجون عشق هکتور خودشو تبدیل به یک دختر دیگه ای کرده بود و میخواست استریکس رو تسترال خودش کنه , کاملا با چشمای گردش به استریکس زل زد.

_ ت.و!... تو... چطوری فه.میدی؟!

استریکس این سوال کتی رو بی جواب گذاشت و بعد از ول کردن قلوی کتی پشتشو بهش کرد. دستی توی موهاش کرد و کلاهشو از سرش کنار زد و شروع به دور شدن از مهمونی شد. ولی غافلل از اینکه یه دختر ناشناس دیگه میخواد گویل رو تیغ بزنه.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
مردی از دور وارد شد.به شدت سعی داشت وارد شود.
در آخرین تلاش به سگ سیاهی تبدیل شد تا بتواند از میان جمعیت رد شود ولی نخیر!
سیریوس در همان حالت جانور نما مظلومانه نشست و با حصرت به جمعیت جادوگران خوشتیپ که توست ساحره ها محاصره شده بودند نگاهی کرد.
حاضر بود زندگی اش را بدهد تا در آن جعم باشد!

صدای لرزانی گفت:معجون ساحره عاشق کن بدم؟

سیریوس فورا به حالت انسانی تبدیل شد وبعد از اِخ کردن شونصد گالیون معجون را از هکتور گرفت
در آن لحضه آنقدر محبوبیت را میخواست که رد شدن تمامی تاثیرات معجون های هکتور برای بار دهم از جلوی چشمش هم جلویش را برای سر کشیدن معجون نگرفت!
___
سیریوس احساس کرد دارد تغییر میکند
احساسی شبیه به تاثیر معجون مرکب پیچیده
___

دستی از بین جامعه جادوگران جیگر طول تاریخ ساحره را کنار زد و ساحرگانی که دست "گلرت گرینوالد" به آنها خورده بود مثل دومینویی روی هم غش کردند!
بله!معجون هکتور باز هم تاثیری که باید را نداشت اما شدیدا به تاثیر نزدیک شده بود!
فقط بجای "ساحره عاشق کن" بودن "جادوگر عاشق کن" بود!
ملت ساحره با چشم هایی درشت شده نگاهشان را بین گلرت و سیریوس میچرخاندند

ناگهان آسمان رعدی زد و "دامبلدور" وارد صحنه شد
با دیدن سیریوسی که از دست گلرت فرار میکرد و گلرتی که با لب های غنچه شده دنبالش میدوید دو آواداکداورا نصیب گلرت و سیوروس کرد و درحالی که دستی به ریشش میکشید رفت تا بعد از بی گناه شناخته شدن در دادگاه رفتن به هاگزمید را تا اطلاع ثانوی برای محفلی ها ممنوع اعلام کند

ولی فراموش کرده بود که سنگ زندگی که تمام مردگان را زنده کرده باز هم میتواند دوباره زنده شان کند!



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

سیریوس بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۳ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۹:۵۶ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
-دیشدام و رامپدارم دیشدارم دامدارام دارام دارم رام را ماااااایاماااااماماماما
-مامامامایا.
-رام رام رام رام
-رابابابابا
-لالااااااااااااااااااااااااااا
-مااااااااااااااااااااااا

اعضای محفل که خوشی زده بود زیر دلشون و مدام نوشیدنی میرفتن بالا و میزدن و میرقصیدن، با هر ساز سیریوس ذوق می کردند و با او تکرار می کردند.

-به یاد وزیر فراری...همه با هم...عروس چقدر قشنگه...
-ایشاالله مبارکش باد
-سیریش چقدر قشنگه
-ایشاالله مبارکش باد
-موهاش خوشا برنگه
-ایشاالله مبارکش باد
-ماشاالله به چشم و ابروش
-ماشاالله ماشاالله ماشاالله

در این هنگام جیمز بود که سراسیمه وارد جمع شد و فریاد زد:
-سیریوس.
-ها؟
-بیا.
-کار دارم تو بیا.

جیمز که دید حریف سیریوس نمیشه، با پا گذاشتن بر روی سر و کله ی بقیه راه خود را به سمت سیریوس پیش گرفت که راهی بسی پر مشغله و صعب بود اما هر شکستی را پیروزی ایست.

-چی می گی تو؟
-تو هاگزمید همه ی خوش تیپا جمع شدند.:sout:
-چی؟
و اینگونه بود که سیریوس دست از زدن برداشت و با تعجب به جیمز خیره شد.
-چی گفتی؟ همه ی خوش تیپا جمع شدن؟ چرا بدون من؟
-خب منـ...واستاااا
-جای من خالیه اونجا!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۱۸ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
نیو سوژه:

خانه ریدل ها-7 صبح:

جغدی بر روی سر همه به پرواز درامد و پاکتی را کنار پاتیل هکتور انداخت و خارج شد.
تمامی مرگخواران با چشمانی اندازه گالیون های نداشته ویزلی ها به هکتور و پاکت زل زدند.

لینی روی سر همه پرواز کرد و کنار هکتور گفت:بازش کن ببینم چیه؟

هکتور بسته را باز کرد و کم کم لرزشی که بخاطر تعجب قطع شده بود از سر گرفته شد!

-سفارش دارم!

همین حرف هکتور کافی بود تا مرگخواران متعجب از روی هم رد شوند تا ببیند چه کسی از زندگی اش سیر شده و سفارش معجون های هکتور را داده!

___________
دهکده هاگزمید-پنج روز بعد:

آستوریا و هکتور وارد دهکده شدند تا سفارش صد شیشه معجون عشق را به صاحبش برسانند.

آستوریا با نگاه مشکوکی گفت:حس نمیکنی اینجا یجور سکوت عجیبی داره؟
هکتور بی توجه نقشه توی دستش را نگاه کرد و گفت:دوتا میدون پایین تره

هنوز دو خیابان را هم رد نکرده بودند که به تمامی مردم برخوردند
آستوریا یقه اولین نفر را گرفت و گفت:سریعا تعریف کن اینجا دقیقا چه اتفاقی افتاده!

ساحره نیشخندی زد و گفت:یکی سنگ زندگی رو پیدا کرده و تمامی جادوگر های خوشتیپ تاریخ رو آورده اینجا!همه جمع شدن تماشا!

آستوریا مشکوک گفت:و اون "یکی" کیه؟

ساحره:نمیدونم!گفت اسمش...گوریل؟همچین چیزایی!از این اسم های عجیب غریبه!

صدای معترضی آمد:گویل!!اینقدر سخته؟

یقه گویل جایگذین یقه ساحره توی دست های آستوریا شد:سنگ رو از کجا آوردی؟

:
اگه نفهمیدید سوژه:
تمامی جادوگران خوشتیپ زنده و مرده تاریخ اومدن توی هاگزمید و کل ساحره ها کل زندگیشونو ول کردند و اومدند تا سعی کنند جادوگر های خوشتیپ رو عاشق خودشون کنن و برای این کار از معجون عشق هکتور سفارش دادند!



"تنها ارباب است که میماند"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.