جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری به چشمان درشت و مشکی رنگ سگ خیره شد و قلبش به لرزه افتاد. اشک در چشمانش جمع شد و گفت:
- فک کنم نیمه ی گم شده مو پیدا کردم! پروف ممنون از اند و پندرزتون. کم مونده بود زندگی مشترکم به خطر بیفته.

دامبلدور برای خوشبختی زوج جوان به درگاه مرلین دعا کرد. همان طور که او مشغول راز و نیاز بود، سر و کله ی گلرت هم پیدا شد. او بالاخره دست از سر سیریوس برداشته بود، چرا که می دانست اگر دامبلدور دوباره مچش را در حال شیطنت بگیرد، حسابی او را در جلسات خصوصیشان تنبیه می کند.

گادفری و هاپو به همراه دامبلدور و گریندل والد به رستورانی در آن نزدیکی رفتند و نوشیدنی و غذا سفارش دادند. بعد هم سر میزشان رفتند و نشستند. سگ زبان دراز و صورتی رنگش را درآورد و شروع کرد به لیسیدن صورت گادفری. محفلی جوان لبخندی زد و گفت:
- می دونین اصن مهم نیست که هر دومون مذکریم و نمی تونیم بچه دار بشیم. تصمیم گرفتیم چن تا از بچه ویزلی ها رو به سرپرستی قبول کنیم.

دامبلدور دستی به نشانه ی تحسین بر پشت گادفری زد.
- آفرین فرزندم! فکر خوبی کردین... ولی از بچه دار شدن ام ناامید نباش. شفاگرای سنت مانگو یه روشی کشف کردن که زوج های مذکر ام بتونن بچه بیارن!

گلرت همان طور که سفارش ها را از پیش خدمت می گرفت و دست به دست می کرد، گفت:
- آل، بهت گفته باشم اگه قراره من 9 ماه جوجه پشمک ها رو حمل و نقل کنم، شیر دادنشون دیگه با خودته. وگرنه خونه زندگیو ول می کنم و برمی گردم زندون.

دامبلدور یک قاشق سوپ در دهان گریندل والد ریخت.
- باشه گِلی جونم، هر چی تو بگی.

در همین لحظه آبرفورث همان طور که بز سفیدی را در آغوش داشت، به میز آن ها نزدیک شد. دامبلدور از جایش بلند شد و با خوشحالی از آن ها استقبال کرد.
- به به! برادر عزیزم! عیال رو هم که اوردی.

آبرفورث بز را روی میز گذاشت. حیوان سرش را داخل ظرف سالاد گریندل والد فرو برد و خِرِچ خِرِچ کنان مشغول خوردن شد. دامبلدور و برادرش هم روی صندلی هایشان نشستند. آبرفورث آهی کشید.
- می گم برادر! خرج های عروسی بدجور کمرمو شکسته. زنم اندازه ی موهای تنش یونجه می خواد واسه مهریه.

گادفری در حالی که دهانش را باز نگه داشته بود و سگ با زبان لوله شده اش نوشیدنی کره ای در آن می ریخت، گفت:
- ولی من و هاپو هیچی از هم نمی خوایم. فقط عشقه که مهمه.

سگ هم که بر اثر مصرف معجون عشق مشکلات اقتصادی اش را از یاد برده بود، حرف های گادفری را تأیید کرد.
- واق واق واقق!

ناگهان خانوم بزه دست از چپاول محتویات ظرف گریندل والد برداشت و سرش را با شدت به نشانه ی مخالفت تکان داد.
- بِعع بِع بِعع!

اما سگ زبان بزها را بلد نبود و چیزی نفهمید. دامبلدور دستش را دور گردن آبرفورث انداخت و همان طور که سعی داشت او را از ناراحتی دربیاورد، گفت:
- برادر! می تونم دو سه تا پیاز بهت قرض...

گریندل والد چنگالی مزین به اسپاگتی را در دهان دامبلدور چپاند و نگذاشت او حرفش را تمام کند.

در حالی که آن شش نفر گل می گفتند و گل می شنفتند، زوج خوش تیپ دیگری خرامان خرامان به میزشان نزدیک شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/27 17:27:25
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1397 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- عه... چخه... سگ بد برو!
مروپ این کلمات را تکرار کرد، اما غافل از اینکه خود مروپ داشت چخ می شد!
- چرا همچینک می شم!

دامبلدور که از دور شاهد ماجرا بود، به مروپ که داشت محو می شد، نزدیک شد.
- مروپ فرزندم! هزار بار بهت گفتم تام رو ادب کن نره سمت تاریکی؛ اینم از عاقبت گوش نکردن به حرفم. اما حالا که داری می ری، بذار یه نصیحت پدرانه بهت بکنم.

صدای دامبلدور چوبدستی اش را بیرون آورد و روی گلویش گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد، رو به مروپ گفت:
- مروپ عزیز! هرگز برای مرده ها دلسوزی نکن، مخصوصا...

ناگهان ساحره ای بازوی دامبلدور را گرفت.
- ای بابا! دامبل جون چقد اینو می گی؟ خسته نشدی؟ بیا بریرم عشق و حال!

دامبدور درحالی که ساحره را از خود جدا می کرد گفت:
- بذار نصیحتمو بکنم فرزند! الان میام!

اما وقتی نگاه به مروپ انداخت، متوجه شد مرومپی در کار نیست و در جایی که مروپ ایستاده بود، نوشته ای وجود داشت؛ با مضمون: "مروپ گانتold"

- ای بابا! یه بارم خواستم یه فرزند تاریکی رو به روشنایی هدایت کنم اینطوری شد.

اما ناگهان از جای مروپ، گاد فری میدهرست سبز شد.

- سلام فرزند روشنایی!
- سلام پدر روشنایی!
- بیا بریم نوشیدنی کره ای بزنیم فرزند! البته بگو که بیست و یک سالت شده چون فرزندان روشنایی نباید، قبل از سن بیست و یک سالگی نوشیدنی کره ای بخورن!

میدهدست سری تکان داد، اما وقتی خواست برود، سگ پاچه اش را گرفت.
- هاپ هاپ!
- ای بابا! چخه حیوون! میدهرست شدم دست از سرم برداری!

اما سگ این حرف ها حالیش نبود او عاشق میدهرست که بوی مروپ را می داد، شده بود.

- ناراحت نشو فرزند روشنایی! به همه عشق بورز این سگ هم تو رو دوست داره چرا بهش عشق نمی ورزی؟ همین منو گلرت رو ببین! همین تفاوت هاست که تفاهم رو می سازه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1397 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره ی ناشناس ، مروپ گانت بود که سعی داشت خودش را به گویل برساند ، اما انبوه جمعیت مانع او می شد. ناگهان چشمش به سگ سیاهی افتاد که گوشه ی دیوار ایستاده بود. با خودش فکر کرد:

-ا...سیریوس بلک هم اینجاست!...بهتره قبل از اینکه برم پیش گویل ، از بلک اطلاعات بگیرم...

استخوان بزرگی را که به معجون عشق آغشته شده بود ، از کیفش درآورد و گفت : "سلام سیریوس!...ببین خاله مروپ واست چی اورده..."

-هاپ هاااپپ هاپ هااپ!

سگ استخوان را از مروپ گرفت و با اشتها مشغول خوردن آن شد. همان طور که با اشتها غذایش را می جوید ، تحولی در مولکول های بدنش رخ داد و حس کرد می خواهد با یک عدد ساحره ی چشم لوچ که اسمش هم مروپ گانت بود ، تشکیل خانواده دهد و تعداد زیادی توله مروپ-سگ درست کند. دست از خوردن برداشت و به آغوش مروپ پرید.

-هاپ هااپ هاااپپ!

مروپ در حالی که سعی داشت سگ را از خود دور کند ، گفت : "سیریوس!...برگرد به شکل آدمیزادیت دیگه! ..."

در همین لحظه سیریوس بلک و گلرت گریندل والد که تازه از افق بازگشته بودند ، وسط مهمانی ظاهر شدند و مروپ متوجه شد آن به اصطلاح بلکی که به او معجون عشق خورانده بود ، واقعا یک سگ است!

مروپ بر شانس سگی خود لعنت فرستاد و داد زد : "چخه!...چخه! ..."

لیکن ، سگ از او جدا نشد. پس ، مروپ همان طور که آن حیوان عاشق ، ردایش را با دندان چسبیده بود ، به سمت گویل رفت تا کلکی سوار کند و سنگ را از او برباید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1396 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سنگ هردوشون رو دوباره زنده کرد ولی ایندفه اثر معجون هکتور از بین رفته بود و گلرت با دیدن سیریوس واقعی , مثل بمب هیدروژنی که جادوگران کره شمالی درست کرده بودن , منفجر شد و به دونبال سیریوس افتاد. سیریوس هم به ناچار با تمام توان دوید و در افق به همراه گلرت محو شد.

در این میان بین اون همه جمعیت , بین اون همه خون های گرم فقط میشه گفت جایه یکی خالی بود.
و اون شخص هم از یکی از کوچه های تاریک و خلوت اون میدون درحال نزدیک شدن بود کلاه سیوشرت خاکستریش کاملا چهرشو پوشونده بود ولی میشد چشمای قهوه ای تیرش که توی اون تاریکی به دونبال یک طعمه حسابی می گشت و مثل مروارد برق میزد دید.

همه مردم برای زیباتر نشون دادن خودشون ماسک های رنگارنگی زده بودند و هرکی با یکی با موزیک سال تحویل و به همراه ترقه هایی که تو اسمون منفجر میشدند در حال رقص و پای کوبی بودند.
اون شخص یا به عبارتی استریکس بلاخره وارد میدون شد و نور چراغ ها نصف پایین صورتش رو روشن کرد و نصف دیگ بالایی کاملا تو تاریکی کلاهش محو بود.

گویل با چهارتا از بادیگارد های درشت اندامی که اجیر کرده بود و با یک ماسک طلایی رنگش میان مردم قدم میزد و دخترا هی براش اشوه میومدن ولی کی بود محل بده.

رئیس بازی در اوردن گویل احتمالا امشب به ضررش تموم میشد چون که چشمای استریکس درست روی گویل قفل شده بود.
ممکن بود به عنوان یه غذای کره ای شام مخصوصی برای استریکس باشه.

با دور اسلوموشن , استریکس قدم هاشو برداشت و از میان جمعیت عبور میکرد. دخترا دور گویل رو گرفته بودند و مانع دیدن شکارچیش میشدند.

استریکس بلاخره به پشت دخترای دور گویل رسید. ناخوناشو تیز کرد و دندونای نیشش از بین لباش برق زدند. استریکس میتونست در عرض دو ثانیه دخترارو کنار بزنه و سر گویل رو از سرش جدا کنه و قصد همین کار رو هم داشت.
همین که استریکس خواست یکی از دخترارو کنار بزنه , ناگهان دستی از پشت دستشو گرفت!

بلاخره یکی از دخترا تونست مخ گویل رو بزنه و کمی اونطرف تر مشغول رقص باهاش شد ولی گویل غافل از اینکه اون دختر هم یکی از بچه های هاگوارتز بود که یکی از معجون عشق هکتور رو خورده بود و میخواست سنگ رو از گویل بدزده.

اینطرف , استریکس سریع برگشت تا شخصی که مانع شکارش شده بود رو ببینه.
یک دختر , با مو های قهوه ای و همینطور چشمان قهوه ای ولی روشن و پوستی سفید مثل برف تازه زمستون.
استریکس اول فکر کرد یکی از دخترای مزاحم توی جشنه ولی دید نه! انگار اشناست و دی عرض چند ثانیه کلی خاطرات از جلوی چشماش رد شد.

دختره دست استریکس رو کشید و بین رقص دونفری مردم گم شدند.
چشمان دختره و استریکس روی هم قفل شده بود. انگار که دارن با چشماشون باهم حرف میزنند. بازم با روند اسلوموشن , لب های دختره نزدیک صورت استریکس شد و استریکس همون جوری نگاه میکرد. میشد نفس های گرم دختره و سرده استریکس رو روی همدیگه حس کنن.
لب های دختره نزدیک تر شد , نزدیک تر , بازم نزدیک تر , دیگه میشد گفت که درست چند سانتی باهم دیگه فاصله داشتند , دیگه دختره چشماشو بسته بود و منتظر طعم سرد لب های استریکس بود که زارت!

دختره چشماشو باز کرد و به چشمای پر از خشم استریکس زل زد بعد چشماش به سمت پایین حرکت کرد و به دست استریکس که قلوشو گرفته بود قفل شد. استریکس یه پوزخندی زد و گفت:
_ هنوز بوی عطر گل رز سیاهت رو میتونم حس کنم , کتی!

کتی که با معجون عشق هکتور خودشو تبدیل به یک دختر دیگه ای کرده بود و میخواست استریکس رو تسترال خودش کنه , کاملا با چشمای گردش به استریکس زل زد.

_ ت.و!... تو... چطوری فه.میدی؟!

استریکس این سوال کتی رو بی جواب گذاشت و بعد از ول کردن قلوی کتی پشتشو بهش کرد. دستی توی موهاش کرد و کلاهشو از سرش کنار زد و شروع به دور شدن از مهمونی شد. ولی غافلل از اینکه یه دختر ناشناس دیگه میخواد گویل رو تیغ بزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1396 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی از دور وارد شد.به شدت سعی داشت وارد شود.
در آخرین تلاش به سگ سیاهی تبدیل شد تا بتواند از میان جمعیت رد شود ولی نخیر!
سیریوس در همان حالت جانور نما مظلومانه نشست و با حصرت به جمعیت جادوگران خوشتیپ که توست ساحره ها محاصره شده بودند نگاهی کرد.
حاضر بود زندگی اش را بدهد تا در آن جعم باشد!

صدای لرزانی گفت:معجون ساحره عاشق کن بدم؟

سیریوس فورا به حالت انسانی تبدیل شد وبعد از اِخ کردن شونصد گالیون معجون را از هکتور گرفت
در آن لحضه آنقدر محبوبیت را میخواست که رد شدن تمامی تاثیرات معجون های هکتور برای بار دهم از جلوی چشمش هم جلویش را برای سر کشیدن معجون نگرفت!
___
سیریوس احساس کرد دارد تغییر میکند
احساسی شبیه به تاثیر معجون مرکب پیچیده
___

دستی از بین جامعه جادوگران جیگر طول تاریخ ساحره را کنار زد و ساحرگانی که دست "گلرت گرینوالد" به آنها خورده بود مثل دومینویی روی هم غش کردند!
بله!معجون هکتور باز هم تاثیری که باید را نداشت اما شدیدا به تاثیر نزدیک شده بود!
فقط بجای "ساحره عاشق کن" بودن "جادوگر عاشق کن" بود!
ملت ساحره با چشم هایی درشت شده نگاهشان را بین گلرت و سیریوس میچرخاندند

ناگهان آسمان رعدی زد و "دامبلدور" وارد صحنه شد
با دیدن سیریوسی که از دست گلرت فرار میکرد و گلرتی که با لب های غنچه شده دنبالش میدوید دو آواداکداورا نصیب گلرت و سیوروس کرد و درحالی که دستی به ریشش میکشید رفت تا بعد از بی گناه شناخته شدن در دادگاه رفتن به هاگزمید را تا اطلاع ثانوی برای محفلی ها ممنوع اعلام کند

ولی فراموش کرده بود که سنگ زندگی که تمام مردگان را زنده کرده باز هم میتواند دوباره زنده شان کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-دیشدام و رامپدارم دیشدارم دامدارام دارام دارم رام را ماااااایاماااااماماماما
-مامامامایا.
-رام رام رام رام
-رابابابابا
-لالااااااااااااااااااااااااااا
-مااااااااااااااااااااااا

اعضای محفل که خوشی زده بود زیر دلشون و مدام نوشیدنی میرفتن بالا و میزدن و میرقصیدن، با هر ساز سیریوس ذوق می کردند و با او تکرار می کردند.

-به یاد وزیر فراری...همه با هم...عروس چقدر قشنگه...
-ایشاالله مبارکش باد
-سیریش چقدر قشنگه
-ایشاالله مبارکش باد
-موهاش خوشا برنگه
-ایشاالله مبارکش باد
-ماشاالله به چشم و ابروش
-ماشاالله ماشاالله ماشاالله

در این هنگام جیمز بود که سراسیمه وارد جمع شد و فریاد زد:
-سیریوس.
-ها؟
-بیا.
-کار دارم تو بیا.

جیمز که دید حریف سیریوس نمیشه، با پا گذاشتن بر روی سر و کله ی بقیه راه خود را به سمت سیریوس پیش گرفت که راهی بسی پر مشغله و صعب بود اما هر شکستی را پیروزی ایست.

-چی می گی تو؟
-تو هاگزمید همه ی خوش تیپا جمع شدند.:sout:
-چی؟
و اینگونه بود که سیریوس دست از زدن برداشت و با تعجب به جیمز خیره شد.
-چی گفتی؟ همه ی خوش تیپا جمع شدن؟ چرا بدون من؟
-خب منـ...واستاااا
-جای من خالیه اونجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو سوژه:

خانه ریدل ها-7 صبح:

جغدی بر روی سر همه به پرواز درامد و پاکتی را کنار پاتیل هکتور انداخت و خارج شد.
تمامی مرگخواران با چشمانی اندازه گالیون های نداشته ویزلی ها به هکتور و پاکت زل زدند.

لینی روی سر همه پرواز کرد و کنار هکتور گفت:بازش کن ببینم چیه؟

هکتور بسته را باز کرد و کم کم لرزشی که بخاطر تعجب قطع شده بود از سر گرفته شد!

-سفارش دارم!

همین حرف هکتور کافی بود تا مرگخواران متعجب از روی هم رد شوند تا ببیند چه کسی از زندگی اش سیر شده و سفارش معجون های هکتور را داده!

___________
دهکده هاگزمید-پنج روز بعد:

آستوریا و هکتور وارد دهکده شدند تا سفارش صد شیشه معجون عشق را به صاحبش برسانند.

آستوریا با نگاه مشکوکی گفت:حس نمیکنی اینجا یجور سکوت عجیبی داره؟
هکتور بی توجه نقشه توی دستش را نگاه کرد و گفت:دوتا میدون پایین تره

هنوز دو خیابان را هم رد نکرده بودند که به تمامی مردم برخوردند
آستوریا یقه اولین نفر را گرفت و گفت:سریعا تعریف کن اینجا دقیقا چه اتفاقی افتاده!

ساحره نیشخندی زد و گفت:یکی سنگ زندگی رو پیدا کرده و تمامی جادوگر های خوشتیپ تاریخ رو آورده اینجا!همه جمع شدن تماشا!

آستوریا مشکوک گفت:و اون "یکی" کیه؟

ساحره:نمیدونم!گفت اسمش...گوریل؟همچین چیزایی!از این اسم های عجیب غریبه!

صدای معترضی آمد:گویل!!اینقدر سخته؟

یقه گویل جایگذین یقه ساحره توی دست های آستوریا شد:سنگ رو از کجا آوردی؟

:
اگه نفهمیدید سوژه:
تمامی جادوگران خوشتیپ زنده و مرده تاریخ اومدن توی هاگزمید و کل ساحره ها کل زندگیشونو ول کردند و اومدند تا سعی کنند جادوگر های خوشتیپ رو عاشق خودشون کنن و برای این کار از معجون عشق هکتور سفارش دادند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 11 شهریور 1395 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مگس خیس و آب کشیده پرواز کرد...

پرواز با بال های خیس کار سختی بود. برای همین مگس در اولین ایستگاه روی لبه پاتیلی فرود آمد.

این جا را می شناخت.

محیطی بخار آلود و گرم...و جادوگری کراوات زده که کلافه و سراسیمه مواد عجیبی به هم می زد.

آرسینوس جیگر...و حمامش!

همین چند روز پیش با او مواجه شده بود. آرسینوس همیشه مکان های عجیبی را برای معجون سازی انتخاب می کرد. شاید برای پنهان شدن از هکتور!
فراموش نکرده بود که آرسینوس چه ماده ای را برای تکمیل معجونش لازم دارد.

بال مگس!

شنیده بود که معجون های آرسینوس، بر خلاف معجون های هکتور درست عمل می کنند. معجون های آرسینوس مفید بودند.

به خطوط روی دستش نگاه کرد.

این خطوط طبیعی نبودند...خودش تک تک آن ها را کشیده بود. هر روز بعد از غروب آفتاب.
شمرد...
چهارده خط روی دست سیاه رنگش قرار داشت.
-روز آخره...

مگس خوشحال بود. طی این چهارده روز شخصیت های زیادی را دیده بود. سفر کرده بود...به دام افتاده بود... آزاد شده بود... ایجاد مزاحمت کرده بود...و البته عاشق شده بود!
زندگی مگسی بسیار پرباری داشت!
ولی این روز آخر بود. مگس کمی روی لبه پاتیل قدم زد. خسته بود. احتیاج به استراحت داشت. یک استراحت طولانی.

آرسینوس هنوز او را ندیده بود. ولی لازم بود ببیند. برای همین برای چند ثانیه کوتاه بال هایش را به سرعت به هم زد.

صدای وزوز توجه آرسینوس را به خود جلب کرد.

مگس را دید که روی لبه پاتیلش ایستاده و مستقیم به او خیره شده.
برای یک لحظه به نظرش رسید که مگس لبخند زد...دست ها و بال هایش را به طور هم زمان باز کرد...مکثی کرد، و بعد با سرعت زیادی به داخل پاتیل معجون شیرجه زد.

معجون بلافاصله به رنگ سبز درخشانی در آمد...

و کامل شد!


پایان سوژه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1395 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس رفت. مگس وایساد. مگس نگاه کرد. مگس چرخید. مگس دستاشو به هم مالید. مگس دید! مگس بالاخره دید.
روبروی مگس، تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش نشسته بود و داشت دود می‌داد بیرون. مگس، بالاخره عشق واقعی خودش رو پیدا کرد. مگس، دافنه گرین‌گراس رو کشف کرده بود.

-ویـــــــــــــــــــــــــــز!

مگس رفت جلو. مگس بال زد و دور دافنه چرخید. مگس خیلی خوشحال بود. رویاهای حشره کوچیک بالاخره به واقعیت پیوسته بودن. جلوی روش، آینده رویایی که همیشه خوابشو می‌دید، در حال تنفس سلولی بود. اونطوری که واکوئل هاش دود می‌دادن بیرون، اونطوری که شبکه آندوپلاسمیش عقب و جلو می‌رفت، اونطوری که ریبوزومش پروتئین تولید می‌کرد...
و مگس می‌دونست. مگس همه چیز رو می‌دونست. این، لحظه‌ای بود که زندگی مگس برای همیشه تغییر می‌کرد. از این به بعد، مگس باید هر روز برای دافنه گرده افشانی می‌کرد. بعد هم صبر می‌کردن تا گرده هاشون به مدرسه برن. وقتی به مدرسه می‌رفتن، دچار انحراف اخلاقی می‌شدن. نتیجه این انحرافای اخلاقی، قتل و آدمکشی و خیانت و دزدی بود. همه گرده ها بخاطر کارای بد بدِشون، اعدام می‌شدن و می‌مُردن. بعد از این، مگس و دافنه افسردگی می‌گرفتن و خودکشی می‌کردن.
مگس حتی نمی‌تونست همچین زندگی رویایی رو تصور کنه. چنین چیزی فراتر از آرزوهای یه مگسِ ساده از طبقه کارگر بود.

مگس جلوتر رفت. خیلی جلوتر رفت. اون‌قدر جلوتر رفت که از دماغِ دافنه رفت توی اثناعشرش و از جزایر پانکراسش بیرون اومد. مگس، خیلی هیجان‌زده بود.
مگس، دست کرد تو جیبش و دنبالِ حلقه گشت. مگس باید به دافنه پیشنهاد ازدواج می‌داد. مگس دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. باید هر چه زودتر می‌رفت سرِ خونه و زندگیش.
و دقیقا لحظه ای که بالاخره تونست حلقه‌ـشو پیدا کنه، دافنه قِل خورد و رفت شناسَشو بست!

مگس:

مگس، نابود شده بود. مگس، به منجلاب و بدبختی افتاده بود. مگس، حشره ناکام! مگس، حشره منجلابیده! مگس، حشره بدبخت و بیچاره! مگس، حشره بد!
مگس، شکست عشقی خورده بود. مگس و دافنه، سعی کرده بودن دنیاشونو عوض کنن ولی این دنیاشون بود که اونا رو عوض کرده بود. مگس، همه چیشو باخت. نمی‌تونست دافنه رو هم ببازه. ولی همیشه اونجوری نمیشه که ما انتظار داریم.

و مگس، با حلقه ای تو دستش، میون بارون وایساده بود و به شناسه بسته شده دافنه نگاه می‌کرد. مگس، اون‌قدر نابود شده بود که متوجه نبود که معمولا توی اتاقا بارون نمیاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1395/6/10 22:40:51

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 10 شهریور 1395 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
مگس که بسیار بال زده بود،برای رفع خستگی بر گوشه پنجره ای نشست و به بیرون نگاه کرد...ناگهان صدایی شنید و حالتی به خورد گرفت تا اگر تشخیص دهد منبع ساطع کننده آن صدا برای او خطری دارد،سریع به پرواز در بیایید!
اما منبع ساطع شدن آن صدا،قدم های مردی بود که به سمت مگس می آمد...
_سلام...چطوری؟

مگس به اطراف نگاهی انداخت...هیچکس در آن اطراف غیر آن مرد و خودش نبود...پس آن مرد با چه کسی حرف میزد و حالش را میپرسید؟انسان عاقل که با مگسان حرف نمیزد...پس آن مرد دیوانه بود!زیرا که یا واقعا حال مگس را پرسیده بود و یا داشت با خودش حرف میزد که هر دو نشانی از دیوانگی بود! اما مرد ادامه داد...
_چه مگس باکمالاتی!

مگس درست شنیده بود؟آن مرد نتنها حال او را پرسیده،بلکه از او تعریف کرده بود؟هیچکس تا به حال از مگس تعریف و حالش را نپرسیده بود...اصلا تا حالا هیچکسی با مگس صحبت نکرده بود...مگس موجود بدبخت و تنهایی بود! اما حالا کسی بود که با او از در مهربانی در آمده و با او صحبت میکرد!
_ویییییز!
_اره..اره...ویز...ببینم..آم...وضعیت تاهلت چطوریاس؟

مگس با تعجب به رودولف نگاه کرد؟دقیقا وضعیت تاهل او به چه درد رودولف میخورد؟
_ویز؟
_آم...اصلا ببینم...تو ماده هستی دیگه؟

مگس به نظر میرسید کم کم داشت موضوع را میفهمید!
_وات د ویز؟
_یه لحظه وایسا بذار جنسیتت رو چک کنم!

مگس قبل از آنکه رودولف او را با دست بگیرد،جان و البته آبرویش را برداشت و پراواز کنان فرار کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!