هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
توضیحات :

انتظار میره ازتون که کوتاه بنویسید، مثل نمونه پایین (حتی کوتاه تر). نیاز نیست که به ادامه دادن سوژه زیاد فک کنید، هرجا بردینش اشکال نداره. اصلا فکر نکنید که سوژه از بین رفت یا کشته شد، مهم نیستن اصلا این مسائل تو این تاپیک.
وقت زیادی نیاز نیست بذارید. بیشتر از 15 دقیقه وقت برای پست زدن نذارید، شروع کنید به نوشتن و هرچی اومد بنویسید و بفرستید.

خلاصه :
مرگخوارها و محفل ها از دامبلدور و ولدمورت مستقل شدن و ماموریت های خودشون رو انجام میدن.
گروه اول به دنبال آزمایشگاهی در هاگوارتز رفتن. آدر با شجاعت به عنوان اولین نفر وارد تونلی میشه که گروهی پیدا میکنن اما مرگخوار ها و بقیه محفلی ها کمی بیشتر طول میکشه تا تصمیم بگیرن وارد تونل بشن.
گروه دوم به تهران رفتن تا با این شهر آشنا بشن. با چند نفر تهرانی آشنا میشن که اونا میخوان از جادوگرا تا اونجا که میشه پول بگیرن و برای جلب اعتماد جادوگرها ، اونارو به یه مهمونی دعوت میکنن.
گروه سوم به یکی از ورزشگاه های جام جهانی رفتن تا سنگ زندگی بی‌پایان رو پیدا کنن.

*هر کدوم از شاخه های داستان رو که دوست داشتین ادامه بدین از پست قبلی که در مورد اون سوژه نوشته بود.


---
ادامه داستان ورزشگاه :

-جون ببین عجب چیزی داره میاد، بهتره به خاطرش همه پل ها رو خراب کنم و فقط رو اون سرمایه گذاری کنم.

رودولف این رو گفت و به سمت ساحره های اطرافش رفت. هر کدوم رو با توهینی از خودش دور کرد تا جا برای ساحره رون ویزلی باز بمونه. رودولف اگر میدونست جذب زیبایی رون شده مطمئنا خودش رو از نزدیک ترین پرتگاه به پایین پرتاب میکرد ولی تا اینجای کار نقشه مودی جواب داده بود و رودولف شکی نکرد.

-رودولف خان که میگن شمایین؟

رون موهاش رو به باد سپرده بود و با گام هایی که جلوی هم برمیداشت به طرف رودولف اومد. پلک هاش رو با سرعت چند بار باز و بسته کرد و با چشمهایی بزرگ بهش خیره شد.

-بله، خان ... نه دورولف ... نه لفرود ... منظورم اینه که آره من شمائم.

رودولف تا حالا اینقد جلوی ساحره ای هول نشده بود، معمولا این نوع هول شدن رو جلوی کروشیو های اربابش به انجام میرسوند. این رو نشونه خوبی گرفت که بالاخره یه ساحره پیدا کرده که میتونه تمام آرزوهاش رو برآورده کنه. به ترک بلاتریکس فکر کرد، به ترک مرگخوارا فکر کرد و خودش رو تو سواحل هاوایی دست تو دست رون میدید که تو افق آفتاب گم میشن.

-بفرمایید بشینین خانم ... اسمتون چی بود؟
-رونه هستم ... رونه الستور بلاتریکس.

رون هیچوقت در لحظه نمیتونست بهترین تصمیم ها رو بگیره. حتی یه اسم ساحره به ذهنش نرسید و مجبور شد یه اسم از خودش بسازه. ساحره رونه الستور بلاتریکس.






پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
بلاتریکس هیچوقت نمی تونست به محفلیا خیری برسونه. اصلا تو ذاتش نبود این کار و بنا بر همین اصل که رون و مودی تصمیم گرفتن بعد از برگشت به همه محفلیا بگن که اونو سر لوحه زندگیشون قرار بدن دست به سر کوبان از بلاتریکس دور شدن. باید فکر دیگه ای می کردن. رون که کلا از نظر فکری همیشه با شکست روبرو می شد، بنابراین مودی دستی به چونش کشید و یکهو به رون خیره شد.

- چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟
- موهات خیلی قشنگه رون!
- منظورت چی... وایسا ببینم! تو که نمی خوای...
- آفرین پسر! تو جدیدا باهوش شدی!

رون با چشمای گشاد به مودی نگاه کرد و با عقب گردش قصد فرار کرد ولی مودی چوبدستیشو تکون داد و رون دیگه نتونست حرکتی بکنه.

کمی بعد

- تموم شد! حالا می تونی خودتو تو آینه نگاه کنی گلم! عین ماه شدی!

رون با چندش به مودی نگاه کرد.
- الان به کدوم دلیل لعنتی داری انقد لوس حرف می زنی؟

مودی گلوی صاف کرد و راست ایستاد.
- یکم جو آرایشگاه زنونه منو گرفت. خوب حالا!

رون آینه رو برداشت و به خودش نگاه کرد. موجودی سرخاب سفیداب شده جلوش ایستاده بود با موهای شینیون شده و پروتزهای شرم آوری که برای جلوگیری از شدن سایت راجع بهشون صحبت نمی کنیم.
رون حالا با این سر و وضع باید می رفت سراغ رودولف... و چه کسی نمی دونست رودولف چجور آدمیه؟


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۴۳ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
ادامه سوژه ورزشگاه

-
-

مودی و جیسون بهت زده به هم خیره شدن. بلاتریکس و این همه احساسات؟ مگه داریم؟! مگه میشه؟! به هرحال باید یه طوری قضیه رو ماسمالی میکردن چون صدای گریه بلا، از پنالتی خراب کردن تو فینال جام جهانی هم آزاردهنده تر بود.
دوباره مودی و جیسون به هم نگاه کردن ولی اینبار زیاد طول نکشید چون مودی با یه اردنگی جیسون رو به سمت بلا پرتاب کرد تا قضیه رو درست کنه.

- اممم... چی بگم حالا.... بلا...  اتفاقا تو خیلی هم خوشگل و جذاب و با کمالات و زیبا و از اینطور حرفا هستی.

بلا پا شد... اشکاش رو پاک کرد... کم کم داغ کرد... سرخ شد و با خشم به جیسون گفت:
- چطور جرئت میکنی به ناموس مردم بگی خوشگل و جذاب و با کمالات و از این حرفا؟ هان؟ بدم پرنسس بخورتت؟
جیسون:

مودی با یه تنه جیسون رو محکم کنار زد و جلوی بلا اومد و گفت"
- حالا ببین من چیکار میکنم... امم بلا... جیسون اشتباه کرد... شیکر خورد... پوزش میطلبه... شما خودتو ناراحت نکن... شما بهترینی!
- اگه من بهترینم، پس ارباب چیه هان؟!

اینبار جیسون مودی رو کنار زد و با ترس گفت:
- باش اصن هر چی شما بگی. اممم... درد و بلات بخوره تو سر رودولف.

بلا بنظر آرومتر بنظر میرسید. چن تا نفس عمیق کشید و گفت:
- مگه من درد و بلا دارم که بخوره تو سر رودولف؟ اصن چرا تو سر شوهر من؟ بخوره تو سر یکی دیگه.

اینبار مودی جیسون رو یه پس گردنی زد و خیلی سریع و با استرس به بلا گفت:
- نه شما که درد و بلا نداری... درد و بلات تو سر رودولف هم نخوره... درد و بلایی که نداری بخوره تو سر اون ساحره که رودولف براش لاو میفرسته.

ولی باز هم گند زدن و خون بلاتریکسی که معلوم نبود چشه رو به جوش آوردن.

- اون ساحره هم عضوی از جامعه جادوگراست. اونم هم نوع منه... چرا باید تو سر اون بخوره؟
-



ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳ ۲۰:۲۸:۰۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳ ۲۰:۲۹:۲۲



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ پنجشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
ادامه سوژه ورزشگاه


-چرا اینجوری بهم نگاه میکنین ؟
-نقشه ریختیم.
-اگر نقشتون اینه که اینقد بهم زل بزنید که هر جفتتون رو شکنجه کنم ، تا اینجا داره با موفقیت جلو میره.

مودی و جیسون به هم نگاهی کردن. کدومشون میخواست این نقشه رو به بلا توضیح بده؟ تصمیم سختی بود و هیچ کدوم علاقه ای به کروشیو شدن نداشتن.
-نه که این ساحره بتونه منو شکنجه کنه ها ، ولی حسش نیست چوب دستیم رو در بیارم بین این همه ماگل.
-تو راس میگی الستور. چجوری تصمیم بگیریم پس؟
-سنگ کاغذ قیچی ؟

بعد از 10 دقیقه مسابقه حساس سنگ کاغذ قیچی بالاخره بازی 50 به 49 به نفع مودی به پایان رسید. با قیافه ای خوشحال و مغرور به اینکه تونسته این مسابقه حساس رو برنده بشه ، جیسون رو با پای چوبیش جلوی بلا که به خاطر 10 دقیقه معطلی عصبانی تر هم شده بود ، انداخت. جیسون زبونی به لب هاش کشید، یه ذره مکث کرد، به سمت مودی برگشت و با چشماش التماس کرد که کمکش کنه ولی مودی باقالیلی و پاپکرن به دست مشتقانه منتظر عکس العمل بلا بود.
-ببین بلا، نقشه ما اینه که تو شبیه اون ساحره جذاب و خوشگل بشی که رودولف بهت توجه کنه.

جیسون تا جمله اش تموم شد، سریعا به پشت مودی فرار کرد و پناه گرفت. اما عکس العمل بلا بر خلاف انتظار این دو، تماشاچی های ماگلی و خواننده های این پست بود.
-یعنی من خودم خوشگل و جذاب نیستم؟

و بلا دستاش رو جلوی صورتش گرفت و گریه کنان روی صندلی نشست.




پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۴۳ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
ادامه سوژه ورزشگاه

- آخیش بالاخره از دست شعر خوندناش خلاص شدیم. خب... کجا بودیم؟

بلاتریکس پوکر فیس به دو محفلی ای نگاه کرد که همیشه ادعای عشق و محبت میکردن ولی الان نه تنها به کمک رون نرفتن بلکه اونو به دست سرنوشتی سپردن که رون بیهوش رو به سمت بیمارستانی ماگلی میکشوند.

- هان؟ نیگا داره؟
- نه... خب... فکر میکردم واکنش بهتری داشته باشین.
- بنظرتو من با این هیکل و این عصا و این چشم برم وسط یه بیمارستان ماگلی، وضعیت اضطراری اعلام نمیشه؟ بچه خودش برمیگرده دیگه... البته اگه زنده بمونه.

مودی درست میگفت. همون تیاقش هم به دل همه ترس مینداخت... چه برسه به خودش. و اینکه... چند دقیقه ای میشد که درگیر حاشیه شده بودن و اشتباه رون باعث شده بود که توپی رو هم که سمتشون اومده بود رو از دست داده بدن.

- کسی نقشه ای نداره؟ اول توپو بگیریم بعد رودولفو بکشیم یا اول توپ رو بگیریم بعد رودولفو شکنجه کنیم و بعد بکشیمش؟

به هر حال محفلی ها اگه هر کمی کاستی ای هم داشته باشن، یه ویژگی خوب دارن... اونم اینه که در هر موقعیتی میتونن یه نقشه خوب بکشن.

- امم... بلا... گفتی رودولف برا کدوم ساحره پشت سر هم لاو میفرستاد؟
- همون #### ای که اونجا نشسته.

بعد مودی رو به جیسون کرد و همونطور که باقالیلی میخورد گفت:
- داری به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
- اینکه باقالیلی یکم تلخ میزنه؟!
- نه ابلح. ببین بلا باید خودشو شکل اون ساحره در بیاره و رودولف رو مخ کنه که در ازای برقراری دوستی، توپ بازی رو براش بیاره. دیگه چرا و چطوریش که مثلا چطوری رودولف رو از زمین بیرون بیاره کار ما نیست.
- عالیه کارآگاه. من همیشه به هوش شما یقین داشتم.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶

دارین ماردنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 97
آفلاین
ادامه ی سوژه ی آزمایشگاه.

به محض برخورد نور به آن شخص یا جانور ، دری که در انتهای تونل بود در یک لحظه باز و بسته شد.
مرگخوار ها و محفلی ها فقط توانستند سایه ای از کسی را ببینند که جیغ کشید. آملیا آب دهانش را قورت داد و گفت :
- اون چی بود؟

هیچ کس چیزی نگفت. مرگخوار ها و محفلی ها به آرامی به در زنگ زده و آهنین نزدیک شدند. رز ویزلی ایستاد و گفت :
- صبر کنین. فکر نکنم این کار درست باشه.

آرنولد با تعجب به او نگاه کرد و گفت :
- چرا؟
- ما نمی دونیم اون تو چی منتظرمونه. از کجا معلوم که جون خودمون به خطر بیافته. اصلا چرا باید به خاطر آدر خودمونو به خطر بندازیم. من که می رم.

ادوارد گفت :
- اما رز. آدر الآن توی دردسره. جونش در خطره.
- برام مهم نیست.

جمعی از مرگخواران به هم نگاه کردند و با رز همراه شدند و بدون آنکه حتی پشت سرشان را نگاه کنند رفتند. آملیا لبخندی مصنوعی زد و به طعنه گفت :
- عالی شد! حالا چی کار کنیم؟

ادوارد در حالی که دیگر به دور شدن و گم شدن مرگخوار ها در تاریکی نگاه نمی کرد جواب داد :
- در رو باز می کنیم.

همه به در خیره شدند. ادوارد به آرامی دستش را جلو برد و دستگیره ی سرد در را گرفت و فشار داد.

-----------------------------------

از کسایی که این رولو دیروز خوندن معذرت می خواهم. چون متن پر از کلمات غلط املایی بود. دیروز خیلی با عجله نوشتم و به خاطر همین اینطوری شد.


ویرایش شده توسط دارین ماردن در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۲۴ ۸:۳۷:۰۷

عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
ادامه سوژه ورزشگاه

رون روبه جیسون و مودی کرد وگفت:
-من یه نقشه دارم.
-چی؟بگو زود.
-بریم توپو ازشون بگیریم.
-زحمت کشیدی ،اونوقت چطوری تو پو بگیریم ازشون.
-به اینجاش فکر نکرده بودم.

مودی،جیسون و رون با چهره ای پکر به زمین بازی نگاه میکردند.ناگهان مودی لامپ تو سرش روشن شد و گفت:
-من یه نقشه ای دارم.
-تو رو به مرلین نقشه درست حسابی باشه.
-وقتی توپ به بیرون افتاد ما میریم اونو ور میداریم و دبرو فرار.
-نقشه بدیم نیست .

مودی و رون و جیسون کمی نزدیکتر می آیند تا بتوانند توپ را بگیرند. ناگهان توپ توسط فردی به سمت رون آمد.
-رون بگیرش.
-ها ،چیشده ؟

و توپ مستقیم به صورت رون برخورد کرد و رون نقش زمین شد.
-مثلا اومده بودیم یه توپ بگیریما تازه می خواستیم رودلفم بکشیم،خودمون نمیریم خیلیه.

بعد از چند دقیقه امداد رسان ها رون را به سمت بیمارستان بردند.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۱۰:۳۴:۴۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
ادامه سوژه ورزشگاه

بلا با عصبانیت از سر جاش بلند شد و دهنش رو باز کرد که فریاد بکشه ولی مودی سریعا یکی از پاهای چوبیش رو تو دهن بلا فرو کرد و رون با جفت دست ها روی صندلی نشوندتش (فعل رو حال کنید فقط ).
-بلا آروم بگیر، مثل اینکه یادت رفته چی شده دقیقا تو این سری از سوژه. محفلی و مرگخوارا از دامبلدور و ولدمورت جدا شدیم هر کدوم و تقسیم به 3 گروه شدیم تا بریم ماموریت هایی خودمون رو انجام بدیم.

مودی سرفه ای کرد، یه ذره از باقالیلی خورد و گلوش رو صاف کرد.
-ماموریت ما این بود که یه چیزی که توی توپ مسابقه افتتاحیه (با کمی تغییر سوژه) هست رو به دست بیاریم.

مودی این بار صرفا فقط چون از طعم باقالیلی خوشش اومده ، مقادیر زیادی ازش خورد و باز ادامه داد:
-الان میبینی که رودولف اونجا داره بازی میکنه. این فقط یه معنی میتونه داشته باشه، اینکه رودولف هنوز داره واسه ولدمورت کار میکنه و به ما خیانت کرده. میخواد توپ رو واسه اربابش ببره.

بلا از این همه اطلاعات سرش درد گرفته بود، مرگخوارا معمولا اطلاعات زیادی بهشون داده نمیشد. لرد بهشون یه اسم میگفت و اونا میدونستن که باید برن بکشنش و پیچیدگی بیشتر نداشت.
-باشه قبول که رودولف این کار رو میخواد بکنه و منم صبر میکنم تا با نقشه جلو بریم. اما رودولف الان گل زد و چند تا بوس واسه تماشاچی های ساحره فرستاد. اگر قول میدین بعد توپ من به تنهایی بتونیم رودولف رو خفه کنم و جنازش رو آتیش بزنم بفرستم تو خورشید ، منم قول میدم که عجله نکنم.

مودی، رون و جیسون راهی جز قبول کردن نداشتن. اما حالا باید نقشه ای میریختن که توپ رو به دست بیارن.





پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۶

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۴۳ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
- بیاین که براتون باقالیلی با طعم پرتقال صورتی گواتمالایی که روش پودر برگ درخت یاس کبود ریخته شده، آوردم.

مودی و بلاتریکس و جیسون چشمشون از زمین بازی برگشت و با مود "شیز هرماینی گرنجر، ویث ویکتور کرام" به رون خیره شدن. رونی که چند دقیقه پیش فرستاده بودنش دنبال چیزی یه درجه اونورتر از نخود سیاه یعنی همونی که گفت. جیسون به مودی گفت:
- مگه نگفتی چنین چیزی وجود نداره؟ مگه قرار نبود اینو بفرستیم دنبال نخود سیاه؟
- فانوسا چطوری اینو گیر آورد؟

رون باقالیلی با طعم پرتقال گواتمالایی ... رو داد به مودی و گفت:
- اخیرا یه شعری آماده کردم، اجازه بدین خدمتتون عرض کنم. در رابطه با ...

ولی کسی دوست نداشت شعرو بشنوه. آخه کمتر کسی حداقل این روزا پیدا میشد که مثل رون به شعر اهمیت بده. گر چه شعرای خودشم یخورده مسخره بودن ولی ... به هر حال مودی گفت:
- باشه برا یه وقت دیگه رون. حالا نه!
- منظورت رو فهمیدم. پس وقتی تو سایت اومد بخونین. بزودی میاد.

پس از چند ثانیه، افکت غمناک برداشته شد و دوباره اوضاع به حالت عادی برگشت. جیسون به بقیه گفت:
- اوه به کلی اوضاع دور و برمون رو یادمون رفته بود. اونجا رو ببینین. چرا رو جارو نیستن. چرا مث این ماگلا دارن سرود ملی میخونن؟ چرا هر تیم یه دروازه داره؟

بلاتریکس همونطور که با بلیط ور میرفت به حالت در اومد.
- چیشده بلا؟
- اینجا نوشته بازی افتتاحیه جام جهانی فوتبال 2018 : روسیه – عربستان
- یعنی ما الان تو ورزشگاه کوییدیچ نیستیم؟

شوکگی و ترس و تعجب در چشمان اون چهار جادوگری که میون هزاران ماگل بودن زیاد بود ولی نه به اندازه ای که حرف رون رو شنیدن که گفت:
- اونجا رو. رودولف تو زمینه. داره بازی میکنه.
-
-
-




ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۵ ۲۳:۵۴:۱۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پادگان ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
ادامه سوژه ورزشگاه
=====

بالاخره مامورای امنیتی، مرگخوارا و محفلیا رو سرجاشون نشوندن و فریاد زننده هم دوباره شروع به فریاد زدن کرد.
- ساندویییییچ تخم مرغ؟ تخمه؟ آب؟ نوشابه؟ زهر ماری؟

بازم جیسون خواست عصبی بشه، مودی مشکوک بشه، دوتاشون بهش حمله کنن، بلاتریکس بپره بهشون؛ منتها این بار فریاد زننده حواسش جمع بود و در رفت، در نتیجه، هیچکدوم از این اتفاقات نیفتاد و مرگخوارا و محفلیا مثل بچه جادوگر سر جاشون نشستن.

نتیجه اخلاقی: هیچوقت تقصیر محفلیا نیست.

بازی شروع شد؛ جادوگرای رول ما انتظار داشتن یه عده جادوگر سوار بر جارو از رختکن ها بیرون بیان، اما وقتی دیدن ورزشکارا دارن با پای پیاده زمین رو طی میکنن، خیلی جاخوردن.

-


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.