- به همه می رسه! شلوغ نکنید!... عه! یه دونه! می گم فقط یدونه!

- کدومشون گوجه نداره؟
- می گم اینجا پاترونوسم نمی آد! اومدم بیرون برات یه دونه می فرستم.
- هل نداده داداش!

قیییییژ!
در دادگاه به آرامی گشوده شده و باد و باران وارد تالار شد و یک پیرمرد خیس را هم با خودش آورد.
- سلام به همه!
پیرمرد که اکنون در آستانه در ایستاده بود، تکانی به خودش داد تا ریش و موهایش خشک شوند. در همین هنگام ماموری به جایگاه اشاره کرده:
- هاپوی بد، بیایید این جا.

-
در همین هنگام وزیر کریس از در پشتی وارد شده و لبخندی زیرکانه بر لب نشانده و در حالی که سرانگشتانش را بر هم می فشرد، به سمت میز قضاوت رفته، پشت آن نشست.
- من اعتراض دارم.
قاضی خوب می دانست که دامبلدور قصد دارد برای دفاع از خودش هر کاری بکند، او خودش را برای کارهای غیرمعمول او آماده کرده بود. اما این اعتراض زود هنگام، در اوج خونسردی را درک نمی کرد.
- هنوز که چیزی نشده، به چی اعتراض داری؟
- آقا این به شما گفت هاپوی بد!
دامبلدور به مامور اشاره کرده و این را گفته بود.
دامبلدور برخلاف شهرتش آدم حرف بیار و ببری بود.
- تو به من گفتی هاپوی بد؟!
وزیر انتظار آن را می کشید و می دانست به زودی خنجری از قفا به او زده خواهد شد.
- نه به جون مادرم آقا... با این بودم! اصلا این ها خودشون به من گفتن آقا!
- نه خیرم! من بهت نگفتم بگی هاپوی بد! گفتم متهم اپوبده!
کیریس نمی دانست منشی چه می گفت، اما خودش هم چندان از مامور خوشش نمی آمد. پس سعی کرد چیزی از روی میز به سمت مامور پرت کند تا خشمش را نشان وی دهد.
- هیییین! هیییین!
انگشتان کریس در اثر بیش از حد بر یک دیگر فشرده شدن، به هم چسبیده بودند و او محدود شده بود.
- بیگیر!
وزیر که نمی توانست دستانش را تکان دهد، دمپایی اش را پرت کرده بود.
- خب، حالا بده ببینم اون کاغذ رو... هییی، بذارش رو میزم خودم می خونم.
الف. پ. واو. ب . دال بیاد به جایگاه متهم.دامبلدور به جایگاه آمد و به آرامی در آنجا قرار گرفت.
- آقا شما متهم هستید به این که دویست سالتونه و در روز فرد توی خیابون دیده شدید. دفاعی دارید؟
- بله! چون روز فرد من به روز زوجم چسبیده بود! مایلید براتون بیشتر توضیح بدم.
کریس که به موضوعات چسبناک علاقه داشت، با تایید سر به پیرمرد اجازه داد که سخنش را از سر بگیرد.
- اول باید بپرسم، اصلا کسی می دونه روز ها رو با چی می شه بهم چسبوند؟!
- با گیریس!
وزیر از خود بی خود شده بود.
- اون برای مقوا خوب جواب می ده، برای روز ها یک مقداری آب می اندازه.
- با عشق!
پیرمرد که چهره ای متفکر به خود گرفته بود، سری به امتناع تکان داد:
- اون جوری فقط روزهامون نوچ می شه.
جمعیت به وجد آمده و هر کسی از گوشه ای چیزی را فریاد می زد، در یک طرف شوالیه کهنسالی تشت بزرگی را در دست گرفته و با رگ های بیرون زده از عمق جان فریاد می کشید:
-تف! با تف!
- نه سِر! اون برایـ...
پلشق!
دستان به هم چسبیده وزیر، به شدت از یکدیگر جدا شدند.
- گیــــــریـــــــس!

- یک بار گفت نه دیگه!

- اااه! گیر داده ها!
- همین که گفتم! همه چیز با گریس می چسبه! خوب هم می چسبه!

سپس وزیر بی توجه به جمعیت از جا برخواسته و فریاد زد:
- بی گناه! این مرد با استفاده از گیریس و انجام دادن عمل شرافتمندانه چسباندن، بی گناهه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

سپس خوشحال به سمت مقصد پرواز کرد.
ما برای پرونده ی دیگه ای اینجا هستیم آقای پرنگ. آیا صحبت دیگه ای دارید؟
همه حق داشتن که انتخاب کنن. همه هوشیار بودن. همه کاندیداها توی انتخابات شعار میدن. همه تبلیغ می کنن. این روزها جامعه پره از شایعه و تبلیغ. این مردم هستن که تشخیص میدن سمت چی برن. آملیا فقط مثل بقیه تبلیغ کرده. ضمن اینکه یه جوون پره از انرژی و ایده. اگه آملیا وزیر می شد بعید نیست شعارهاش رو عملی می کرد. کی می تونه بگه نه؟ شاید وزیر شدنش باعث ترقی خودش و جامعه می شد.








حالا که بیگناهم، بطور خودجوش از حسن و مصطفی شکایت میکنم که این ارور "ارسال نامعتبر است" رو کاریش نمیکنن که نیازی نباشه لینک خروج بفرستم!

و برخي اين حالتي :
خارج ميشن. مينروا مك گونگال هم در حال ِ گريه آخرين نفر به سمت ِ جاروي شيش دره اش ميره و از اون منطقه دور ميشه.






اوه ! بگو دراکو بیاد به جای ایوان توجیه شه ! 