هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۳۳ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۳۲:۱۷
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 373
آفلاین
محفلی های از همه جا بی خبر به سمت اتاق مرگخواران یا در اصل مشنگها به راه افتادن.

-زاخاریاس باباجان، این اتاق کجاست؟
-امم...پرفسور فکر کنم باید از پومانا بپرسین.
-پومانا، باباجان...اتاق کجاست؟
-پرفسور فکر کنم باید از مدیر هتل بپرسیم!
-مگه خودت نمیدونی کجاست باباجان؟
-اممم...چرا ولی احتمال اینکه اشتباهی بریم کمتره پرفسور!

پرفسور نگاهی به گابریل انداخت تا با اون مشورت کنه اما مثل همیشه گابریل سر در کتاب داشت، نگاهی به فلور کرد که هر دقیقه با ساعت هاش ور میرفت.

-زاخاریاس باباجان، نظر تو چیه؟
-پرفسور به نظرم بهتره خودمون راهمون رو پیدا کنیم!البته اگه من ناظر محفل بودم حتما این و...
-باشه باباجان!

پرفسور بی اختیار داشت به سمت اتاق مرگخوارا میرفت و مگخواران از همه جا بی خبر بودن.



only Hufflepuff


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸:۰۷ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۹:۳۸
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 147
آفلاین
_پرفسور، پرفسور.
_جانم بابا جان. چی شده؟

پومانا نفس نفس زنان به سمت دامبلدور رفت و گفت:
_پرفسور.... من... نمی دونم....چرا.... اما....هرکار می کنم نمی تونم .....جلوشو ..... بگیرم.
_جلوی چیرو باباجان؟
_شهاب سنگ! اون داره با سرعت میاد طرف ما البته یکم کنار تر از ما؛ یعنی رو اتاق کناری.

زاخاریاس که داشت از همون اطراف رد می شد، گفت:
_منظورت همون اتاقی هست که اون اقا مشنگه اومد گفت ارومتر باشیم؟

پومانا سرش را به صورت جواب مثبت و تاسف تکان داد. دامبلدور که خیلی وقت بود دلش هوای کمک به مشنگ ها رو کرده بود گفت:
_پس معطل چی هستین؟! فرزندان روشنایی، توجه کنین.

همه سرهایشان را به سمت دامبلدور چرخاندند و به او نگاه کردند. دامبلدور گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
_ما متوجه شدیم که خطری افراد مشنگی را تهدید می کند. پس ای عزیزان من پیش به سوی کمک به مشنگ ها!!

همه فریاد می زدند و شعار می دادند. دامبلدور سرش را رو به پومانا کرد و ارام پرسید:
_میتونی یکم وقت برامون بخری؟
_تمام تلاشم رو می کنم پرفسور.

گابریل سریع به سمت پومانا امد و گفت:
_واقعا شهاب سنگها؟...

پومانا سرش را تکان داد و گفت:
_اره. فقط برام سوال شده که اینا برای چی دارن میان اینجا؟! اخه تا اونجا که من میدونم شهاب سنگ ها از مشنگ ها دور میشوند.
_اما من تو تعدادي از کتاب های مشنگی خوندم که شهاب سنگ ها به اونا جمله کردند.

در زمانی که محفلی ها می خواستند به همسایه به ظاهر مشنگشان کمک کنند. مرگخوار ها داشتند برای شیره مالیدن به سر محفلی ها نقشه های بشیار شومی میکشیدند.


هالووینتون ترسناک =)

تصویر کوچک شده:


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۹:۳۸:۲۱ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۳۲:۱۷
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 373
آفلاین

-می تونیم بهشون بگیم یکی به پول نیاز داره اما پولی نداره!
-خب که چی شه؟
-خب میان بیرون دیگه!
-فوقش زاخاریاس فقط میاد.
-...

هیچ کدام از مرگخوارا فکری در ذهنشون نداشتن.

-خب شاید باید با روش های خشن بیرونشون کنیم!
-حتما...با قمه ی تو اره؟
-خب با چیز های دیکه هم میشه!
-با چی؟
-ایمپریو!

فکر بدی هم نبود اما نیاز به مشورت داشتن مرگخوارا!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۹:۵۴:۳۱

only Hufflepuff


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱:۲۲:۲۱ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۲۶:۲۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 396
آفلاین
خلاصه:

مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبور هستن داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. حالا مرگخوارا دچار بحران کمبود فضا شدن.
* * *


-ما می‌خواهیم اتاق محفلی ها را در تملک خود در آوریم.
-ارباب، آخه چطوری این همه محفلی رو از اتاقشون خارج کنیم؟
-خودتان راهی برایش بیابید. برای ما فقط افزایش فتوحاتمان اهمیت دارد.

مرگخواران اتاق فکری تشکیل دادند.
-بریم بهشون بگیم توی راهرو هتل یه لنگه جوراب پیدا شده و بیان برای شناساییش. بعد که اومدن بیرون از اتاقشون، سریع بریم داخل اتاق و در رو پشت سرشون قفل کنیم.
-اونوقت چرا باید برا شناسایی یه لنگه جوراب، کل محفلی ها از اتاقشون بیان بیرون؟!
-بریم بگیم از طرف هتل اومدیم برای سمپاشی حشرات موذی. برای سلامتی خودشون باید موقع سمپاشی ما از اتاقشون خارج بشن.
-من با این ایده کاملا مخالفم.

نگاه های خشنی به سوی لینی روانه شد.

-حالا که مخالفی اصلا خودت بگو ایده ت برای بیرون کردن محفلیا از اتاقشون چیه!




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۵۷ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۳۲:۱۷
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 373
آفلاین
رودولف داشت فکر میکرد که چجوری این مشکل ارباب رو حل کنه که به در لابی برخوورد کرد!

تاققققق!

صدای برخورد سر رودولف به لابی در اونجا اکو شد! و باعث شد مدیر لابی از خواب بیدار شه!

-چی؟چیشد؟کی مرد؟...هی اقا کجا میری؟
-اممم...جایی نمی رم میخواستم شمارو ببینم!🙂
-🤨

رودولف تصمیم گرفت کاملا حرفش رو اثبات کنه پس:

-ببین اقای محترم اونجوری نگام چی؟ نکن. چی؟نکن افرین.من و خانواده ام از صب اینجا علاف شماییم!چی؟علاف شمایین باریکلا! حالا داری به من چپ چپ نگا میکنی؟هوممم؟
-امم...امم راستش نه راستش من اصلا قصد بدی نداشتم!🤗
-🤨
-جان شما!😁
-...
-حالا چیکار مینتونم براتون بکنم؟
-مشنگ ابله چیکار برام بکنی من میتونم همین الان له کنم!
-ببخشید اقا چیزی فرمودید اخه خیلی اروم گفتین؟
-راستش امدم که ازتون بخوام که به ما دوتا سوئیت دیگه بدین!😎
-اممم...راستش اینکار امکان پذیر نیست!😊
-جان؟🤨
-امم...
-چی گفتی اقای محترم؟
-اممممم...
-فکرکنم شنیدم گفتی نمیشه نه؟🤨
-خب...
-ببین داداش من میتونم الان برات معجزه کنم...مشنگ ابله!
-...اقای محترم میشه ادب رو رعایت کنید؟
-خفه شو ببینم!🤬
-ببخشید فامیل شریف؟🤗

رودولف خونش به جون امد، میخواست با یه اواداکداورای ساده مرتیکه رو بکشه اما...

-چیکار میکنی خنگول؟
-اهههه؛ باز تو؟
-ممیخواستی بکشیش؟...رودولف یه مشنگ مرده ها یکی دیگهرهم بمیره که تا ابد مرلین کبیر اینجاییم!😤
-اه میتونستم بکشمش برو بلا!
-ببخشید اقا غیر از ما کی اینجاست مگه؟کیو میخواین بکشین؟ نکنه شما قاتلین؟😨
-ببخشید مرلین!
-چیکار میکنی رودولف؟
-ابلیویت!


only Hufflepuff


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۱۲ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۵۹:۳۸
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 147
آفلاین
_افرین رودولف!

رودولف که منتظر دعوا کردن ارباب و دادو فریاد راه انداختنش بود؛ از شنیدن این حرف حسابی جا خورد. بقیه مرگخوار ها هم که در هم چپیده شده بودند از این حرف متعجب بودند. تا اینکه بلاتریکس گفت:
_ارباب. اون، اون ابروی ما رو برده نشنیدین چیا گفت؟

ولدمورت با حالتی خونسردانه گفت:
_چرا شنیدم. خوبم شنیدم. با اینکه داشت همه چیز رو لو میداد اما به موقع حرفی رو زد که باعث شد هم ما در ارامش باشیم هم اونا نفهمن ما اینجاییم. تو فکر بهتری داشتی؟

بلاتریکس که چیزی به ذهنش نمی رسید؛ گفت:
_نه ارباب، شما درست میگین.
_من همیشه درست میگم.

ولدمورت با لبخندی ساختگی رو به رودولف کرد و ادامه داد:
_بیا. بیا رودولف. به اغوش من بیا تا ازت کمال تشکر رو بکنم.

همه هاج و واج مونده بودند؛ تشکر؟ از یک مرگخوار که وظیفشه؟
رودولف که از همه متعجب تر بود با ترس و لرز به سمت ولدمورت رفت. ولدمورت او را در اغوش و سریع رها کرد و گفت:
_خب حالا برو کاری بکن که بتوانیم چند اتاق دیگر بگیریم تا از این فشار در بیاییم.

رودولف که حالا معنی محبت های ولدمورت رو فهمیده بود با حالت درماندگی نگاهی به بقیه کرد؛ اما تنها چیزی که از نگاه ها فهمید این بود که انها مشتاق انجام هر چه سریع تر این کار هستند. رودولف که از همه نا امید شده بود؛ به سمت در برای انجام ماموریت جدیدش رفت.


هالووینتون ترسناک =)

تصویر کوچک شده:


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸:۰۱ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۳۲:۱۷
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 373
آفلاین
اون طرف:

-اوه اوه! نگاه کن این همه ساحره نه ببخشید ماگل خوشگل!
-ببخشید اقای محترم؟

رودلف که مشغول دید زدن زنهای تو خیابون بود با صدای ماتیلدا به خودش امد!

-ب بله مات نه یعنی بله؟
-زاخاریاس بهم گفت یه اقای به نام آلبرت تو دستشویی منتظرمه!
-بله بله کاملا درسته!
-خب چه کاری از دستم ساخت...
-ااهمممم!
-زاخاریاس ترسوندی منو!
-ببخشید ماتیلدا همچین قصدی نداشتم!
-باشه، چیشده که دوباره امدی پیشم؟
-خب راستش ماتیلدا کارت داشتم!
-هوییی،ببین اقای خیار من علاف تو نیستم بعد از رفتنم حرف هاتو باهاش بزن من کار دارم!
-اولن که اسمم زاخاریاس نه خیار،دومن"اصلا به تو چه که من با ماتیلدا چیکار دارم؟"
-اروم باشین اقایون!
-ماتیلدا بیا یه لحظه!

رودلف عصبانی از دست زاخاریاس تصمیم گرفت جار و بلاسشو جمع کنه و بره، به اندازه ی شش ماه محفلی هارو دیده بود!

-اقای پرفسور ما رفتیم دیگه!
-کجا بسرم رودلف جان!
-رودلف جان؟...خانوما و اقایون، یه لحظه گوش بدین!

رودلف تصمیم گرفته بود جلب توجه کنه واسه همین به بالای میز رفت و شروع کرد به سخنرانی!

-ببینید، من یه ادم معمولیم،من یه برقکارم؛اما از وقتی که اون اقا...کوشش؟...اها اونجا، اون خیار یا همون زاخاریاس اسمم رو پرسیده همه صدام میکنن رودلف!
اقا شما ها که دوستان صمیمیه من نیستین! هی رودلف صدام میکنین، اسم من آلبرته...آلبرت!
-خیلی خب البرت جان بیا پایین اگه حرف دیگری نداری؟
-چرا دارم، اقا من سویئت کناریتونم تورو خدا اروم تر باشین!

رودلف مطمئن بود که خیلی زیادی جلب توجه کرده،پس راهشو گرفت و رفت به سمت مرگ خوارا!

اونطرف:


رودلف بی خبر از همه جا وارد سویئت شد، و دم در با چهره ی بلا روبه رو شد!

-خب خب ببینین کی امده"مرد سخنرانی"!

اونجا بود که رودلف فهمید زیادی صداشو بلند و زیادی جلب توجه کرده! و حالا باید جواب گوی ارباب باشه!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۳ ۲۲:۲۲:۴۸

only Hufflepuff


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷:۱۱ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

جیمز پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۸:۵۵ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۰۸:۵۰ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 19
آفلاین
زاخاریاس کمی با خودش فکر کرد وقت برای این کار ها نداشت یا حداقل الان نداشت پس تصمیم گرفت رودولف را به حال خود بگزارد. و سپس خودش از دستشویی بیرون رفت .

رودولف هم که شرایط را مناسب میدید تصمیم گرفت از پنجره ی دستشویی خانم های داخل خیابان را دید بزند ‌.




ان طرف

ولدمورت که از دیر کردن رودولف و قطع نشدن صدای محفلی ها خسته شده بود و خونش به جوش آمده بود تصمیم گرفت یک حمله به محفلی ها را انجام دهد و سپس رو به مرگخوار ها گفت .

- ما قصد داریم به محفلی ها حمله بکنیم . تام و لسترنج ، مادر الکساندرا اماده ی حمله باشین .

از آنجا که هیچ کدام از مرگ خوار دلشان نمیتوانست حمله ای بکنند و از طرفی از اربابشان می‌ترسیدند. در دوراهی گرفتار شده بودند .




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵:۲۱ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۳۲:۱۷
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 373
آفلاین

زاخاریاس و رودلف به سمت دستشویی روانه شدند در نزدیکیه دستشویی بودن که فکر بکری به ذهن رودلف خطور کرد!

-بفرمایین اینجا دستشویی هستش،اگه چیزی لا...
-زاخاریاس،باباجان چرا رفتی تو دستشویی؟
-پرفسور این برقکاره گفت که باید از اینجا اب زده باشه به...
-نمیشنوم بابا!
-باشه الان میام...هی اقا برقکاره! اسمت چیه؟

رودلف اون موقع فقط روی نقشه ای که کشیده بود فکر میکرد نه اسم فرضیش!

-هی...هی اقا!
-هان؟چیه؟ چیشده اقا؟
-اسمت چیه؟
-امممم...اسمم؟
-بله اسمت!
-امم...خب راستش دوستام صدام میکنن رودلف! اما اسم اصلیم چیزه...چیز...اه ببین تورو خدا از بس رودلف صدام زدن که اسم اصلیم یادم رفته!
-جان؟
-خب اسمم خیلی طولانیه سرت درد میگیره!...راستی اون اقاهه کارت داشت!
-جالبه!
-چی؟
-روودلف لسترنج! اسمت این نیست؟
-اممم...رودلف لسترنج؟...نه بابا این کدوم خریه؟
-زاخاریاس جان،نیومدی چرا؟
-الان پرفسور!

زاخاریاس با شک و تردید از دستشویی دور شد؛عرق سرد بر پیشونی رودلف یخ بسته بود که ناگهان دست بلاتریکس دوباره فعال شد!

-اخه کله پوک! کدوم ماگلی اسمش رودلف که تو اون باشی؟
-اخ...اخ نکش گوشمو! خب چی میگفتم؟
-این همه اسم بود لعنتی!
-خب نام ببر!
-رابرت،مکس،الکس...
-خب من داشتم به چیزه دیگه ای فکر میکردم!
-وسط ماموریت ارباب؟
-نه منظورم اینه که مثلا چجوری خفه شن تا ما راحت شیم از دستشون!
-احمق کله پوک!
-میشه اینقدر بهم فحش ندی بلا؟
-کله پوک، الان فحش دادن مهمه یا انجام داد...

اما بلاتریکس درون رودلف یکهویی رفت! چون زاخاریاس برگشته بود!

-اممم...داری چیکار میکنی رودلف؟
-هیچی!راستی اسم اصلیم یادم امد!
-واقعا؟
-اره!
-خب...چیه؟
-البرت!
-آلبرت؟
-بله،آلبرت!
-خب ابرت چیزی لازم نداری؟
-نه...فقط اگه به یک خانم بگی بیاد کمکم ممنونت میشم!
-خانوم؟
-اره خب!
-به چه دردت میخوره؟
-خب... اهان ببین من باید دستمو به ته چاه فاضلاب برسونم،بعد از اونجا میفهمم نشتی داده یانه؟
-خب خانوم به چه دردت میخوره این وسط؟
-خب...یکی بالاخره باید این چنگگ تو کیفم رو تو چاه کنه!
-خب من میتونم!
-نه اخه باید دستت ظریف باشه! برو یک خانومه مجرد رو بیار کمکم کنه!

زاخاریاس گیج و با کلی شک و تردید از دستشویی بیرون رفت،اون هنوز به برق کار شک داشت پس تصمیم گرفت مطمئن بشه که اون فقط یه ماگله!


only Hufflepuff


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳:۲۷ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

جیمز پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۸:۵۵ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۰۸:۵۰ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 19
آفلاین
رودلف که سر رشته ای از برق کاری نداشت واز انجام ندادن حرف هاش توسط محفلی ها عصبانی بود و نمی دانست چکار باید بکنه سعی کرد فرار بکنه .

- این فیوز هست ؟

- شوخی نکن این که جارو برقی هست فیوز نیست .

- خواستم شوخی کنم جدی نگیر .

رودلف از فشار عصبی حسابی عرق کرده بود . تصمیم گرفت راه حل دیگری رو برای فرار انتخاب کنه که ناگهان .

- این فیوز رو باید نگاه کنید .

رودلف که فکری به ذهنش نمی رسید تصمیم گرفت زاخاریاس را بپیچوند.

- حالا که فکر میکنم مشکلش باید از دست شویی باشه .

-دستشویی!

- اره دستشویی ممکنه که فاضلاب زده باشه به کنتور .

- کنتور ؟!

-اره کنتور چند روز پیش از سازمان دستشویی تمیز کنان علیه فاضلاب ها آوردند . گفتند فاضلاب قهر کرده رفته پیش کنتور .

زاخاریاس که لحظه به لحظه داشت تعجبش بیشتر میشد و برای اینکه کم نیاورد گفت .

- درست میگید بیاین برسم دست شویی .

- شما هم میاین !

- اره

و سپس به سمت دستشویی حرکت کردند .



ویرایش شده توسط جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۳ ۱۴:۴۴:۵۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.