جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1399 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف داشت فکر میکرد که چجوری این مشکل ارباب رو حل کنه که به در لابی برخوورد کرد!

تاققققق!

صدای برخورد سر رودولف به لابی در اونجا اکو شد! و باعث شد مدیر لابی از خواب بیدار شه!

-چی؟چیشد؟کی مرد؟...هی اقا کجا میری؟
-اممم...جایی نمی رم میخواستم شمارو ببینم!🙂
-🤨

رودولف تصمیم گرفت کاملا حرفش رو اثبات کنه پس:

-ببین اقای محترم اونجوری نگام چی؟ نکن. چی؟نکن افرین.من و خانواده ام از صب اینجا علاف شماییم!چی؟علاف شمایین باریکلا! حالا داری به من چپ چپ نگا میکنی؟هوممم؟
-امم...امم راستش نه راستش من اصلا قصد بدی نداشتم!🤗
-🤨
-جان شما!😁
-...
-حالا چیکار مینتونم براتون بکنم؟
-مشنگ ابله چیکار برام بکنی من میتونم همین الان له کنم!
-ببخشید اقا چیزی فرمودید اخه خیلی اروم گفتین؟
-راستش امدم که ازتون بخوام که به ما دوتا سوئیت دیگه بدین!😎
-اممم...راستش اینکار امکان پذیر نیست!😊
-جان؟🤨
-امم...
-چی گفتی اقای محترم؟
-اممممم...
-فکرکنم شنیدم گفتی نمیشه نه؟🤨
-خب...
-ببین داداش من میتونم الان برات معجزه کنم...مشنگ ابله!
-...اقای محترم میشه ادب رو رعایت کنید؟
-خفه شو ببینم!🤬
-ببخشید فامیل شریف؟🤗

رودولف خونش به جون امد، میخواست با یه اواداکداورای ساده مرتیکه رو بکشه اما...

-چیکار میکنی خنگول؟
-اهههه؛ باز تو؟
-ممیخواستی بکشیش؟...رودولف یه مشنگ مرده ها یکی دیگهرهم بمیره که تا ابد مرلین کبیر اینجاییم!😤
-اه میتونستم بکشمش برو بلا!
-ببخشید اقا غیر از ما کی اینجاست مگه؟کیو میخواین بکشین؟ نکنه شما قاتلین؟😨
-ببخشید مرلین!
-چیکار میکنی رودولف؟
-ابلیویت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: دوشنبه 17 شهریور 1399 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
_افرین رودولف!

رودولف که منتظر دعوا کردن ارباب و دادو فریاد راه انداختنش بود؛ از شنیدن این حرف حسابی جا خورد. بقیه مرگخوار ها هم که در هم چپیده شده بودند از این حرف متعجب بودند. تا اینکه بلاتریکس گفت:
_ارباب. اون، اون ابروی ما رو برده نشنیدین چیا گفت؟

ولدمورت با حالتی خونسردانه گفت:
_چرا شنیدم. خوبم شنیدم. با اینکه داشت همه چیز رو لو میداد اما به موقع حرفی رو زد که باعث شد هم ما در ارامش باشیم هم اونا نفهمن ما اینجاییم. تو فکر بهتری داشتی؟

بلاتریکس که چیزی به ذهنش نمی رسید؛ گفت:
_نه ارباب، شما درست میگین.
_من همیشه درست میگم.

ولدمورت با لبخندی ساختگی رو به رودولف کرد و ادامه داد:
_بیا. بیا رودولف. به اغوش من بیا تا ازت کمال تشکر رو بکنم.

همه هاج و واج مونده بودند؛ تشکر؟ از یک مرگخوار که وظیفشه؟
رودولف که از همه متعجب تر بود با ترس و لرز به سمت ولدمورت رفت. ولدمورت او را در اغوش و سریع رها کرد و گفت:
_خب حالا برو کاری بکن که بتوانیم چند اتاق دیگر بگیریم تا از این فشار در بیاییم.

رودولف که حالا معنی محبت های ولدمورت رو فهمیده بود با حالت درماندگی نگاهی به بقیه کرد؛ اما تنها چیزی که از نگاه ها فهمید این بود که انها مشتاق انجام هر چه سریع تر این کار هستند. رودولف که از همه نا امید شده بود؛ به سمت در برای انجام ماموریت جدیدش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اون طرف:

-اوه اوه! نگاه کن این همه ساحره نه ببخشید ماگل خوشگل!
-ببخشید اقای محترم؟

رودلف که مشغول دید زدن زنهای تو خیابون بود با صدای ماتیلدا به خودش امد!

-ب بله مات نه یعنی بله؟
-زاخاریاس بهم گفت یه اقای به نام آلبرت تو دستشویی منتظرمه!
-بله بله کاملا درسته!
-خب چه کاری از دستم ساخت...
-ااهمممم!
-زاخاریاس ترسوندی منو!
-ببخشید ماتیلدا همچین قصدی نداشتم!
-باشه، چیشده که دوباره امدی پیشم؟
-خب راستش ماتیلدا کارت داشتم!
-هوییی،ببین اقای خیار من علاف تو نیستم بعد از رفتنم حرف هاتو باهاش بزن من کار دارم!
-اولن که اسمم زاخاریاس نه خیار،دومن"اصلا به تو چه که من با ماتیلدا چیکار دارم؟"
-اروم باشین اقایون!
-ماتیلدا بیا یه لحظه!

رودلف عصبانی از دست زاخاریاس تصمیم گرفت جار و بلاسشو جمع کنه و بره، به اندازه ی شش ماه محفلی هارو دیده بود!

-اقای پرفسور ما رفتیم دیگه!
-کجا بسرم رودلف جان!
-رودلف جان؟...خانوما و اقایون، یه لحظه گوش بدین!

رودلف تصمیم گرفته بود جلب توجه کنه واسه همین به بالای میز رفت و شروع کرد به سخنرانی!

-ببینید، من یه ادم معمولیم،من یه برقکارم؛اما از وقتی که اون اقا...کوشش؟...اها اونجا، اون خیار یا همون زاخاریاس اسمم رو پرسیده همه صدام میکنن رودلف!
اقا شما ها که دوستان صمیمیه من نیستین! هی رودلف صدام میکنین، اسم من آلبرته...آلبرت!
-خیلی خب البرت جان بیا پایین اگه حرف دیگری نداری؟
-چرا دارم، اقا من سویئت کناریتونم تورو خدا اروم تر باشین!

رودلف مطمئن بود که خیلی زیادی جلب توجه کرده،پس راهشو گرفت و رفت به سمت مرگ خوارا!

اونطرف:


رودلف بی خبر از همه جا وارد سویئت شد، و دم در با چهره ی بلا روبه رو شد!

-خب خب ببینین کی امده"مرد سخنرانی"!

اونجا بود که رودلف فهمید زیادی صداشو بلند و زیادی جلب توجه کرده! و حالا باید جواب گوی ارباب باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/6/13 23:22:48
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس کمی با خودش فکر کرد وقت برای این کار ها نداشت یا حداقل الان نداشت پس تصمیم گرفت رودولف را به حال خود بگزارد. و سپس خودش از دستشویی بیرون رفت .

رودولف هم که شرایط را مناسب میدید تصمیم گرفت از پنجره ی دستشویی خانم های داخل خیابان را دید بزند ‌.




ان طرف

ولدمورت که از دیر کردن رودولف و قطع نشدن صدای محفلی ها خسته شده بود و خونش به جوش آمده بود تصمیم گرفت یک حمله به محفلی ها را انجام دهد و سپس رو به مرگخوار ها گفت .

- ما قصد داریم به محفلی ها حمله بکنیم . تام و لسترنج ، مادر الکساندرا اماده ی حمله باشین .

از آنجا که هیچ کدام از مرگ خوار دلشان نمیتوانست حمله ای بکنند و از طرفی از اربابشان می‌ترسیدند. در دوراهی گرفتار شده بودند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین

زاخاریاس و رودلف به سمت دستشویی روانه شدند در نزدیکیه دستشویی بودن که فکر بکری به ذهن رودلف خطور کرد!

-بفرمایین اینجا دستشویی هستش،اگه چیزی لا...
-زاخاریاس،باباجان چرا رفتی تو دستشویی؟
-پرفسور این برقکاره گفت که باید از اینجا اب زده باشه به...
-نمیشنوم بابا!
-باشه الان میام...هی اقا برقکاره! اسمت چیه؟

رودلف اون موقع فقط روی نقشه ای که کشیده بود فکر میکرد نه اسم فرضیش!

-هی...هی اقا!
-هان؟چیه؟ چیشده اقا؟
-اسمت چیه؟
-امممم...اسمم؟
-بله اسمت!
-امم...خب راستش دوستام صدام میکنن رودلف! اما اسم اصلیم چیزه...چیز...اه ببین تورو خدا از بس رودلف صدام زدن که اسم اصلیم یادم رفته!
-جان؟
-خب اسمم خیلی طولانیه سرت درد میگیره!...راستی اون اقاهه کارت داشت!
-جالبه!
-چی؟
-روودلف لسترنج! اسمت این نیست؟
-اممم...رودلف لسترنج؟...نه بابا این کدوم خریه؟
-زاخاریاس جان،نیومدی چرا؟
-الان پرفسور!

زاخاریاس با شک و تردید از دستشویی دور شد؛عرق سرد بر پیشونی رودلف یخ بسته بود که ناگهان دست بلاتریکس دوباره فعال شد!

-اخه کله پوک! کدوم ماگلی اسمش رودلف که تو اون باشی؟
-اخ...اخ نکش گوشمو! خب چی میگفتم؟
-این همه اسم بود لعنتی!
-خب نام ببر!
-رابرت،مکس،الکس...
-خب من داشتم به چیزه دیگه ای فکر میکردم!
-وسط ماموریت ارباب؟
-نه منظورم اینه که مثلا چجوری خفه شن تا ما راحت شیم از دستشون!
-احمق کله پوک!
-میشه اینقدر بهم فحش ندی بلا؟
-کله پوک، الان فحش دادن مهمه یا انجام داد...

اما بلاتریکس درون رودلف یکهویی رفت! چون زاخاریاس برگشته بود!

-اممم...داری چیکار میکنی رودلف؟
-هیچی!راستی اسم اصلیم یادم امد!
-واقعا؟
-اره!
-خب...چیه؟
-البرت!
-آلبرت؟
-بله،آلبرت!
-خب ابرت چیزی لازم نداری؟
-نه...فقط اگه به یک خانم بگی بیاد کمکم ممنونت میشم!
-خانوم؟
-اره خب!
-به چه دردت میخوره؟
-خب... اهان ببین من باید دستمو به ته چاه فاضلاب برسونم،بعد از اونجا میفهمم نشتی داده یانه؟
-خب خانوم به چه دردت میخوره این وسط؟
-خب...یکی بالاخره باید این چنگگ تو کیفم رو تو چاه کنه!
-خب من میتونم!
-نه اخه باید دستت ظریف باشه! برو یک خانومه مجرد رو بیار کمکم کنه!

زاخاریاس گیج و با کلی شک و تردید از دستشویی بیرون رفت،اون هنوز به برق کار شک داشت پس تصمیم گرفت مطمئن بشه که اون فقط یه ماگله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
رودلف که سر رشته ای از برق کاری نداشت واز انجام ندادن حرف هاش توسط محفلی ها عصبانی بود و نمی دانست چکار باید بکنه سعی کرد فرار بکنه .

- این فیوز هست ؟

- شوخی نکن این که جارو برقی هست فیوز نیست .

- خواستم شوخی کنم جدی نگیر .

رودلف از فشار عصبی حسابی عرق کرده بود . تصمیم گرفت راه حل دیگری رو برای فرار انتخاب کنه که ناگهان .

- این فیوز رو باید نگاه کنید .

رودلف که فکری به ذهنش نمی رسید تصمیم گرفت زاخاریاس را بپیچوند.

- حالا که فکر میکنم مشکلش باید از دست شویی باشه .

-دستشویی!

- اره دستشویی ممکنه که فاضلاب زده باشه به کنتور .

- کنتور ؟!

-اره کنتور چند روز پیش از سازمان دستشویی تمیز کنان علیه فاضلاب ها آوردند . گفتند فاضلاب قهر کرده رفته پیش کنتور .

زاخاریاس که لحظه به لحظه داشت تعجبش بیشتر میشد و برای اینکه کم نیاورد گفت .

- درست میگید بیاین برسم دست شویی .

- شما هم میاین !

- اره

و سپس به سمت دستشویی حرکت کردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1399/6/13 15:44:53
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین

اما از پس که محفلی ها بلند حرف میزدن کس متوجه ی حرف های رودلف نشد!

-اهممممم...بخوابین!
-اره پرفسور دیدین چجوری تو دوئل شکستش دادم؟
-اری باباجان!

رودلف تصمیم گرفت یه بار دیگه اینکارو انجام بده ببینه چی میشه!

-بخوابین!
-پرفسور ببخشید میشه اون لیوانو بهم بدین؟
-اینو باباجان؟
-اره پرفسور!
-بیا باباجان!

رودلف دید اینطوری نمیشه انگار هیچکس حتی متوجه وجودیه مرگخوار تو جمع محفلی ها نشده بود!
تصمیم گرفت با خود دامبلدور حرف بزنه...

-پیر خرف...نه ببخشید پرفسور دامبلدور؟
-بله باباجان؟
-اممم...ببخشید میخواستم ببینم میتونم ازتون خواهش کنم که...
-که پیوز نه ببخشید بابا فیوز رو نشونت بدم؟
-امم نه پرفسور من میخواستم که...
-زاخاریاس عزیز میشه فیوز رو به این برق کار عزیز نشون بدی؟
-حتما پرفسور! بیا اینجا اقا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1399 05:37
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط یک قدم مانده بود که رودولف به بیل برسد و دعوای افسانه ای مورد انتظار همگان به وقوع بپیوندد که فردی گوش رودولف را گرفت و او را کشان کشان به سمت دیگری برد.
-عه داری چیکار می کنی؟! کجا می بریم؟

رودولف نگاهی به دستی که گوشش را گرفته بود انداخت. دست خودش بود!
-چرا یهویی خودسر شدی تو؟
-من الان دست تو نیستم رودولف.
-پس دست کی هستی؟
-دست بلاتریکس درونت!
-بشکنه این دست که نمک نداره. حالا نمی شد بجای دست بلاتریکس درون دست پالی درون باشی؟

دست بلاتریکس درون سیلی محکمی نثار رودولف کرد.
-تو مگه نرفته بودی ماموریت سرورمونو انجام بدی؟
-من...

دست سیلی محکم تری نثار رودولف کرد.
-سریع میری سراغ ادامه ماموریتت یا می خوای چشمتو از کاسه در بیارم؟
-باشه باشه.

اما مسئله اینجا بود که چگونه می توانست جماعت محفلی را ساکت کند. تصمیم گرفت اولین راه حلی که به ذهنش می رسد را اجرا کند.
-بخوابین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبورا داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. سر و صدای داخل اتاق محفلیا، مزاحم لرد شده. برای همین رودولف می‌ره به اتاق محفلیا تا اون ها رو ساکت کنه. محفلی‌ها به خاطر ظاهر و پوشش رودولف فکر می‌کنن اون یک کارگره و می‌ذارن بره داخل اتاق. رودولف هنوز شروع به کار نکرده که شروع به مزاحمت برای ساحره‌ها می‌کنه.
* * *


رودولف که دستپاچه شده بود سریع از آنجا بلند شد تا به سوی دیگری برود که ناگهان نگاهش متوجه فلور شد که گوشه ای نشسته بود و کتاب می خواند.او همینطور که محو زیبایی فلور شده بود به او نزدیک شد و کنارش نشست.
_ شما وضعیت تاهلت چجوریاست؟

فلور بدون اینکه نگاهی به رودولف بکند به خواندنش ادامه داد .رودولف که فکر می کرد او صدایش را نشنیده ،کمی بلند تر جمله اش را تکرار کرد.فلور این بار با عصبانیت کتابش را بست و به رودولف نگاهی انداخت .رودولف هم که فکر می کرد فلور به صحبت علاقه پیدا کرده ادامه داد.

_ شما چند سالتونه ؟

_ شما الان به مدت سه دقیقه و سی و پنج ثانیه است که دارین با حرفهاتون مانع خوندن من میشید و من دارم وقت با ارزشمو به خاطر یه کارگر از دست می دم.

_ پس ظاهرا برای زمان ارزش قائلید و به سوالای پیچیده تر علاقه دارید. خوب خودتون بگید،چطوری شروع کنیم .چیز خاصی هست که من باید بدونم .هر چیزی که باعث بشه در وقتمون صرفه جویی بشه . می خوام بدونید که من حاضرم هر کاری براتون بکنم.

فلور به مردی که گوشه اتاق ایستاده بود اشاره کرد و گفت :
_ اون مرد رو اونجا می بینید که داره با آقای ویزلی صحبت میکنه .برید و بهش بگید که شما درباره وضعیت تاهلم ازم می پرسید و همینطور بگید دو تا نوشیدنی هم برامون بیاره.شک نکنید راه های صرفه جویی در زمان رو براتون توضیح میده.

_ عالیه .پس می تونیم همراه خوردن نوشیدنی با هم صحبت کنیم.
_ درسته . فقط یادتون نره حتما بگید از من چه سوالی کردید.

رودولف با خوشحالی از اینکه می توانست با فلور صحبت کند و بدون اینکه به عواقب گفتن این حرف ها فکر کند به سمت آن مرد رفت.فلور هم در حالی رودولف را به سوی بیل و آقای ویزلی هدایت کرده بود نگاه می کرد تا از نتیجه کارش لذت ببرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/24 23:15:07
دلیل: اضافه کردن کلمه "خلاصه"
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/6/13 4:53:48
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: هتل ملوان زبل
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1399 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید در را پشت سر رودولف محکم بست و گفت:
-خب شوما اینجا چیکار داشتی؟

رودولف نگاهی به چاله در اتاق کرد و گفت:
-کارگرم.
-باشه بیا این کولنگو دستت بگیر.

رودولف از هاگرید کلنگ و بیلی گرفت و مشغول کندن چاله شد.همزمان او به دنبال پیدا کردن یک ساحره با کمالات نیز بود.در این میان دوباره هاگرید با سر کادوگان دوئل میکرد:
-ای پست فطرت رزل.اگر جرئت داری با شمشیر دوئل کن.
-اینو داشته باش.

هاگرید دوباره با تفنگش به تابلو سر کادوگان شلیک کرد و سر و صدایی بسیار بلند در هتل ایجاد کرد.رودولف دیگر تحمل نکرد خواست مانند سدریک صدایش را بلند کند که چشمش به تانکس افتاد که خیاری روی چشمانش گذاشته بود.رودولف گفت:
-شما وضع تاهلت چجوریاس؟

تانکس با غیض پرسید:
-چی؟
-چند سالتونه شما؟

دوباره خیارها از چشم تانکس افتادند.بلند فریاد زد:
-ریییییییممممموووووسسسسس.

نیمچه گرگینه ای از در وارد شد و گفت:
-چی شده تانکس؟
-این مرد مزاحم من میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده