جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1399 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو همین طور به لاوندر که در حال دور شدن بود نگاه می کرد. به نظر می رسید استعداد هایش چندان هم مفید نبودند. پس از مدتی دوباره برای جستجوی یک ضامن به راه افتاد و در طول راه به این فکر می کرد که چه کسی ممکن است ضامن او شود.

-یعنی از کجا می تونم یه ضامن پیدا کنم؟ اگه ضامن پیدا نشه پول هم گیر نمیاریم. اگه پول گیر نیاریم ارباب...ارباب.

-جیغ نزن بچه جان.

دراکو با شنیدن صدای پیرمرد به سمتش چرخید و درست زمانی که می خواست چیزی به او بگوید، توجه اش به تابلویی که بالای یک مغازه نصب کرده بودند، جلب شد.

با ما ضامن به راحتی از دستتان در نمیرود.



دراکو با دیدن کلمه ضامن روی آن تابلو با خوشحالی و به سرعت وارد مغازه شد، اما او فقط بخشی از تابلو را دیده بود که می خواست ببیند و خبر نداشت که در آن مغازه چه چیزی در انتظارش است. او نمی دانست که کلمات همیشه فقط یک معنی ندارند.


آن طرف. قصر خانواده مالفوی


-پروفسور حالا چی کار کنیم؟
-پنج دقیقه و چهل ثانیه ست اومدیم تو ولی به هیچی نرسیدیم.

دامبلدور پس از کمی فکر کردن گفت:
-محفلی های بابا. مگه فقط تو آشپزخونه غذا نگه می دارن. وقتشه یه بازدیدی از این عمارت کنیم.

بار دیگر همه هورا کشیدند و به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Happiness cannot be found But it can be made
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1399 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر در حالی که داشت کوچه ها را یکی یکی و بی هدف رد میکرد، مستقیم به پسری با موهای بلوند برخورد.
-دراکو؟
-عه سلام!
-سلام.

سکوت.

-لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه ...
-چی گفتی؟
-نه به یاد یه خاطره خوش میندازه .
-اوهوم.
-یا موهات منو به یاد جارو های های حصیری میندازه ... چی بود...
-چی گفتی؟ من الان اعصاب ندارمااا!
-نه بابا... میخواستم بگم که... کلا همه چیه تو منو به یاد خاطره های خوبم میندازه .
-واقعا؟
-آره واقعا!

لاوندر شصتش خبردار شد که طرف آن قدر ها هم راستگو تشریف ندارد، اما راستی که این تعریف ها چه دلنشین بود! ولی...
-خب که چی دراکو؟
-اینکه... خب تو الان برای چی توی خونه ی ما نیستی؟
-دلم نمیخواد اونجا باشم.
-آمممم...

دراکو دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

-نکنه میخوای مزاحم یه دوشیزه بشی که داره به سمت... یه جایی میره؟
-من؟ نه به مرلین!
-قسم دروغ میخوری؟ اونم به مرلین؟
-نه!
-حرف نزن! کروشیو!

ده ثانیه بعد دراکو روی زمین افتاده بود. لاوندر چوبش را غلاف کرد.
-پسره ی نکبت!

راهش را کشید و به سوی مقصد نامعلومش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 31 شهریور 1399 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو فکر کرد ،کمی بیشتر فکر کرد ، باز هم فکر کرد و وقتی در باره ی اینکه نباید زیاد فکر کند فکر کرد، با خودش گفت دیگر وقت عمل است !
پس تصمیم گرفت از محفلیان استفاده کند! و با وعده های خود آنها را خام کند ولی در آخر موقع حل شدن مشکلات زیر وعده هایش بزند چون فریب ، پاچه خواری و دروغگویی به همراه چرب زبانی از ویژگی های دراکو بود و خود دراکو از ویژگی هایش راضی و خشنود بود !

- لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه نه به یاد یه خاطره خوش میندازه .
یا موهات منو به یاد جارو های های حصیری میندازه ... چی بود کلا همه چیه تو منو به یاد خاطره های خوبم میندازه .

دراکو که فهمید حرف هایش دارد در دل لاوندر رسوخ میکند یک درود به پدر مادرش فرستاد که او را اینگونه بزرگ کرده اند و یک افرین به خودش بابت استعدادش !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1399/7/1 11:46:11

...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه مالفوی ها

_نارسیسا حالا اینکه به من تا حالا نگفتی عشقم به کنار. با این محفلیا چی کار کنیم؟
_من باید اینو از تو بپرسم ،نه تو از من .
_چه فرقی داره تو این موقعیت‌.
پس این دراکو کجاست؟

دراکو ، در راه برگشت به خانه

_بدبخت شدیم رفت ... خدا میدونه وقتی لرد بفهمه پولامون ته کشیده چی کارمون میکنه.
بابا مو میکشه.
مامانمم کیروشیو رو که دیگه داره.
منم...
دراکو سعی کرد به اتفاقی قرار بود برایش بیفتد فکر نکند.
بومب . تق . جیغ.(صدای بهم برخورد کردن دو نفر)
_ جلو تو نگاه کن مالفوی.
دراکو با تعجب به لاوندر نگاه کرد.
_یه محفلی؟
_یه نفر کجا بود . همه مون هستیم ، پروف. ویزلیا...
دراکو به حرف های لاوندر گوش نمی کرد بلکه به افق نگاه می کرد.(از اون حالت هایی که میشه از روش مجسمه ساخت)
سپس جرقه در ذهنش خورد.
_اره داشتم میگفتم دیگه. همه گشنمونه ولی من نرفتم چیزی بخورم.
_چرا؟
_چون من این غذا ها رو دوست ندارم.
_میخوای هر غذایی که دوست داری رو بخوری.
_اره.
_میخوای هر لباسی که میخوای رو بپوشی.
_اره دیگه رون به اون خرخونه نگاه نمیکنه.
_پس باید ضامنم بشی.
_ضامن دیگه چیه؟
_با کیا شدیم جادوگر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 08:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه مالفوی ها

لوسیوس مثل درخت خشک شده بود. آیا باید خودش با کابوس مخارج آرایش زنش رو به رو می شد؟
-نارسیسا! بیا ببین این ضعیـ... خانم محترم چی میگن.

و پشت بندش کمی رو به مگان خم شد.اما نارسیسا درست پشت سرش ایستاده بود.
-عــــــــــــه! مگان جوووون! از این طرفا!
-الان وقت چاق سلامتی ندارم سیسی جون. پولمو بده من برم.

لبخند خوش آمد گویی روی لب "سیسی جون" ماسید.
-عشقم حالا چرا نمیای تو ؟
-تازه موهامو شنیون کردم .اون یه گله وحشی اون تو خرابش میکنن.
-مگان جون میشه دو روز وقت بدی؟ دراکو رفته وام بگیره خبر مرگش!
-سیسی جون فقط به خاطر گل روی خودت هااا!
-عشقی مگی جون!

و با عجله در را بست. لوسیوس گفت:
-نارسیسا ما بیست و پنج ساله که زن و شوهریم!
-خب که چی؟
-توی این مدت یه بار به من نگفتی عشقم!

نارسیسا چپ چپ نگاهش کرد.اما حسرت یک جمله ی عشقولانه به دل لوسیوس مانده بود.
-من هم حتی یه بار تو رو سیسی صدا نکردم.
-خوشم نمیاد!

و با تنه ای به شوهرش به سمت اتاق لرد رفت.

محفلیا

-بدویین! طبق نقشه!

همه ی محفلی ها از راهرو به داخل دویدند به جز لاوندر. او مثل تکه سنگی بر جا ماند. دامبلدور گفت:
-بیا لاوندر!
-نمیخوام بیام! نمیام!
-

ده ثانیه بعد خودش وارد شد. اما مثل بقیه محفلی ها خشکش زد.کسی از بین جمعیت گفت:
-پروفسور مگه توی قصر نباید کلی غذا باشه؟
-چرا محفلی بابا!

پروفسورخم شد و دو تا پیاز و نصف نان را برداشت.
-همه ش همینه!

پیازها و نان را روی زمین انداخت و بلند گفت:
-ولی محفلی جماعت گشنه از این در بیرون نمیره!

همه هورا کشیدند جز لاوندر، که داشت گشنه از در بیرون میرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1399 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همان لحظه که لوسیوس و نارسیسا خواستند بروند و دنبال راه چاره ای بگردند زنگ در دوباره به صدا در امد. لوسیوس دیگر تحمل این همه بدبختی را نداشت. اول نمی خواست در را باز کند تا شاید بگذارد و برود ولی دید که فایده ای ندارد و در را باز کرد. زنی با تاج گلی صورتی و لباسی بلند دم در بود. بسیار شاکی به نظر می رسید و چند برگه همراه خود داشت. با عصبانیت برگه ها را رو به لوسیوس گرفت.
- اقای لوسیوس مالفوی برید به همسرتون نارسیسا مالفوی بگید که بیاد دم در باید تصفیه حساب با من بکنه. می دونید چند ماهه که پول ارایشگاه رو نداده و گفته بعدا می ارم. تا الان شما ۶۰۰ گالیون به من بدهکارید. سریعا پرداخت کنید من وقت ندارم.

لوسیوس و نارسیسا بدبخت شده بودند. زیر چندین تا قرض تا حالا رفته بودند. لوسیوس دیگر موتور مغزش کار نمی کرد و نمی دانست چطور این مشکل را حل کند. فقط امیدوار بود که دراکو سریع تر با چند وام برگردد و انها را برای مدتی نجات دهد.
......
بانک:
دراکو روی صندلی نشسته بود و استرس داشت. استرس انکه وقتی نوبت به او برسد وام ها تمام بشوند و دیگر نتواند وام بگیرد. اخر نوبت ۳۴۴ بود. بلاخره بعد از ۲ ساعت تمام در صف نشستن به سمت باجه رفت. به ارامی روی صندلی نشست. حس نشستن روی صندلی با کیفیت را فراموش کرده بود. به ارامی چند برگه و کارت شناسی ها را در اورد و روی میز گذاشت. خیلی بد شانس بود چون نمی توانست وام بگیرد. باید ضامن گیر می اورد ولی از کجا. انگار هر دقیقه به بدبختی های انها اضافه می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 23:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ولدمورت آرام آرام ابروهایش را پایین آورده و گره زد، لب‌هایش را جمع کرد و سعی کرد جدال سلول‌های عصبی را که با مشعل و چنگک به سمت قسمت صاف سرش حرکت می‌کردند را نادیده گرفته و خاطره‌ای محو از واقعه‌ای مشمئز کننده را کنار بزند و دلیلی برای خشمش از لوسیوس پیدا کند.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- اِ! ارباب دارن زنگ در رو می‌زنن! بریم درو باز کنیم ارباب؟ ارباب...؟

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- برید.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

لرد ولدمورت حتم داشت تا رفتن و برگشتن مالفوی‌ها دلیل خشمش را به خاطر خواهد آورد.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

همان زمان، جلوی در خانه ریدل‌ها:

- خب... یه بار دیگه مرور می‌کنیم! ریموند و فلور و جوزی، میوه‌ها! آرتی و زاخی و رز، پلو و خورشت، سِر و کریچر و پنه‌لوپه، سوپ و کباب و مایعات، هری هر چیزی دلش خواست، بقیه چیزا رو هم هاگرید پوشش می‌ده، بچه‌ها دقت کنید یک جوری بخورید که تا یک ماه دیگه سیر باشید. یک دو سه، محفل!

حلقه محفلی‌ها بعد از مرور نقشه‌شان از هم گسسته شده.

- چـــــه خـــــبــــــــرتونه! اومدم!

با شنیده شدن صدای مالفوی‌ها، رز که از لحظه رسیدن دستش را روی زنگ گذاشته بود، پا به فرار گذاشت.

- باباجان کجا؟
- پروف خودت گفتی هر موقع صداشون اومد بدوییم، تا نشنیدیمم کسی بگه لعنت بر پدر و مادر مردم‌آزار واینسیم.
- اون مال یه جای دیگه بود، الان اومدیم مهمونی، پلو، خورشت، آجییییل!

با به زبان آورده شدن کلمه آجیل رز به وجد آمده و با شدّت بیشتری لرزید.

- پسته هم داره؟!

دامبلدور با حرکت سر تایید کرد، در همان لحظه در خانه مالفوی ها باز شد و قبل از آن که نارسیسا متوجه چیزی شود، موجودی شبیه به یک طوفان مرتعش از کنار او عبور کرد.

- هووووی! کجا؟!
- به‌به آقای مالفوی عزیز، ببین کی اومده دیدنت! پسرخالهِ عمویِ برادرخوندهِ شوهرعمهِ خانومت، سیریوس!

مالفوی‌ها به یکدیگر نگاهی کرده و به صدای محفلیون که حالا با سر و صدا وارد سرسرا می‌شدند و با همه سلام علیک می‌کردند، گوش سپردند.
- بدبخت شدیم.
- نه عزیزم... بدبخت‌تر شدیم.

نارسیسا این را گفت و دستش را به دور شانه‌های لوسیوس انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
البته لوسیوس که اشک در چشمانش حلقه زده بود، بحران موقعیت را درک نکرده بود و میخواست از مشکلات زندگی و بی پولی هایش بگوید.
-ارباب! نمیدونید که شما! نمیدونید این چند وقت من چه سختی هایی کشیدم! این چند شب به جز نون و پیاز...

نارسیسا که برخلاف لوسیوس بحران موقعیت را درک کرده بود سقلمه هایی دردناک به پهلوی لوسیوس میزد. ولی شوهر احمقش همچنان ناله میکرد:
-... ارباب! حالا اینا به درک! آخ... چند وقت دیگه وقت زن گرفتن پسرمونه! آخ... ولی این زن چی کار میکنه؟ هیچی...آخ... فقط پی مُده! آخ! چی کار میکنی؟!

لوسیوس که تا ان موقع با چشمان بسته مشغول سخنرانی مفصلش بود، با تعجب نگاهی به نارسیسا انداخت. سپس حالت صورتش تغییر کرد و درحالی که با عصبانیت با انگشت نارسیسا را نشان اربابش میداد فریاد زد:
-میبینید؟! حتی الان هم در محضر شما هم قصد آزار دادن من رو داره! میبینید ارباب؟! دیدید؟! راست میگفتم یا نه؟

لرد هیچی نمیگفت... هیچی... حالت صورتش لحظه به لحظه خطرناکتر میشد و نگاهش بین لوسیوس و نارسیسا که در کشمش بودند، در حرکت بود.
نارسیسا مِن مِن کنان و با دستپاچگی سعی در بستن دهان شوهرش را داشت:
-نه...نه... نَ...کُ...ن...اَ...ح...مق... نِ...می...بی...نی؟!
-میبینید ارباب؟! داره ویز ویز میکنه! میبیند چقدر موذی...

نارسیسا که زیر نگاه های سنگین اربابش در حال له شدن بود، دیگر تحمل نکرد و جیغ کشید:
-احمق! مگه نمیبینی ارباب چجوری نگامون میکنن؟! پس خفه شو و بشین!
-میبیند ارباب؟! داره جیغ میکشه! داره تمارض می... چی؟

لوسیوس چشمانش را باز کرد و لرد را دید که با انگشتانش روی دسته ی صندلی ای که مروپ برایش آورده بود ضرب گرفته است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- حوصله‌مان سر رفت! ترجیح می‌دهیم به‌هوش بیاییم.

لرد چشمانش را باز کرد و به حالت نشسته در آمد. ردایش را تکاند و ادامه داد:
- دفعه بعد که بیهوش شدیم، دستانمان را روی سینه بگذارید و گل رزی سیاه میانشان قرار دهید. می‌خواهیم زیبای خفته باشیم.

- سَروِ مامان، بالاخره به‌هوش اومدی؟ نارسیسا بدو تو آشپزخونه یه آپ پرتقال مخلوط با کرفس بگیر! پسرم نیاز داره تقویت شه.

و نارسیسا دیگه نمی‌دونست این دفعه چه گِلی به سرش بگیره.

لرد شروع به غرغر کرد.
- آب پرتقال نمی‌خواهیم! دو ساله که ما رو علاف کردین تو این تاپیک! ما برای مرگخوارانمان، اربابی هستیم بسیار فهیم و درک کننده! اگه مشکلی هست، با ما در میان بگذارید.

اشک در چشمانِ خانواده‌ی مالفوی حلقه زد. شاید باید زود تر قضیه رو با لرد در میون می‌ذاشتن. هر چه نباشد، اربابشان بسیار زلال سیاه دل و پاک پلید طینت بود!

- کدوم تسترالی باعث شده پَسِ کله‌ی ما، از خط چشم کراب هم صاف تر بشه؟

البته شاید هم الآن زمان مناسبی برای در میان گذاشتن مسائل مالی‌شان با ارباب نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همتونو بیل می‌زنم!
پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1399 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اون ور

لوسیوس در حالی که عرق از سر رویش جاری شده بود و کلا سیستم تصمیم گیریش سوخته بود دنبال چاره ای می گشت .

که ناگهان صدایی به گوشش رسید . کمی که دقت کرد صدای پسرش دراکو بود البته اگه دقت میکرد بیشتر اشتباهات و دردسر ها توسط دراکو انجام شده بود .


- بابا !
-بابا !

- من یه فکری دارم .

- لوسیوس که دیگر تحمل دردسر نداشت به دراکو گفت : دیگه حرف نزن حرف نزنی سبک تری.

- اما بابا فکرم ممکن به کمکتون بیاد .

- لوسیوس که کمی فکر کرد باخود ش فکر کرد و گفت : ممکن فکر پسرش به کمکش بیاید و گفت : بگو

- بابا ! بابا ! چرا وام نگیریم بیدل نقال تو آگهی گفته وام بدون ضمانت مخصوص مرگخوار ها میده .

لوسیوس با خودش گفت : فکر بدی هم نیست و سپس دراکو را همراه با نارسیسا به دنبال بیدل فرستاد .

این طرف

- هلو انجیری مامان بیدار شو .
- اگه بیدار نشی مامان دق میکنه .

و سپس به آیوا را بوس بوس کنان به دنبال لوسیوس می فرستد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!