هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۶:۲۶ دوشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۰
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 132
آفلاین
خاطرات مارکوس فنویک سال 2021 (البته یه قرن دو قرن اونورتر البته من اون موقع مرده بودم)
--------------------------------------------------------------
وسط بیابون نا کجا آباد پادگان سربازی


-اینجا کجاست ما را آورده ای مردک؟

-پادگان سربازی! احترام بگزارید!

-دراکو اگر ما را از اینجا خارج نکنی !خون خودت ،،، خانواده ی مالفوی ،،، این پادگان گردن تو خواهد بود.

-سرهنگ وارد میشود! احترام بگذارید!

-دراکو اینجا همه مانند سرهنگ دارای اضافه وزن هستند؟

-ارباب به این اضافه وزن نمیگن که .میگن عضله. 180 کیلو عضله ی خالص.

-نه خوشمان آمد. اگر تو ماموریتت را انجام بدهی من از این سرهنگ می خواهم در استخر خصوصی به من تعلیم عضله در آوردن بدهد.

-ارباب به این میگن بدن سازی نه عضله درآوردن ارباب.

-دراکو نیاز نیست تو به ما ارباب سیاهه لرد....

-خوش خوشانتونه آره بعد از اینکه مجبورتون کردم روی ذغال پا به رهنه راه برید اونوقت میفهمید باید سر جلسه ی سخرانی من کسی لب تر کنه!

- به ما رحم کنید ای سرهنگ!

-ارباب از شما بعید بود.

-خب به شما رحم میکنم . چون بار اولتون بود. سرباز!

-بله قربان؟

-برو ذغال رو آماده کن

تام جاگسن: صبر کنید!

-تام تو در این پادگان چکار می کنی؟


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹

مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۲۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 59
آفلاین
سوژه جدید:

خورشید به تازگی طلوع کرده بود و محوطه اطراف قصر مالفوی ها را روشن کرده بود. با اینکه چندان خبری از درخت در حیاط خانه شان نبود، اما صدای چند گنجشکی که شاید فقط در حال عبور از آنجا بودند، برخاسته بود. اما صدای گنجشک ها در برابر صدای همهمه ای که از داخل خانه مالفوی ها بیرون میامد، چیزی نبود. اعضای خانواده مالفوی ها از صبح زود بیدار شده بودند و در حال تدارک برای سفر تنها فرزندشان بودند.

- خب مامان فدات بشه، همه وسایلتو برداشتی؟
- آره مامان جون. برداشتم.
- لباس گرم که یادت نرفته؟
- نه.
- لباس سرد چی... چیز ینی، لباس راحتی اینا؟
- آره مامان. همه چی رو برداشتم.
- الهی مامان قربون تک پسر کچلش بشه که بزرگ شده و میخواد بره مرد بشه.

نارسیسا این رو گفت و نگاهی سرشار از عشقِ سیاه، گونه از ای عشق که فقط در بین مرگخواران و نسبت به یکدیگر بود، به پسرش انداخت و دستی به سر کچل او کشید. لوسیوس نیز با افتخار به پسرش نگاه کرد که بالاخره به سنی رسیده بود که می توانست یکی از قدم های بزرگ زندگی اش را بردارد. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت:
- بهت افتخار می کنم پسرم.

دراکو لبخندی زد ولی هنوز ترس در چشمانش مشهود بود.

- هنوز چند دقیقه مونده تا بیان. بیا بشین تا یه چیزی برای راهت آماده کنم.
- باشه مامان.

در حالی که خانواده مالفوی ها مشغول بودند، با صدای پاق مهیبی، لرد سیاه در داخل خانه شان ظاهر شد. مالفوی ها با شنیدن صدا ترسیدند ولی با دیدن اربابشان، فورا تعظیم کرده و به او خوشامد گفتند.
- خیلی خوش اومدین سرورم. ما رو مفتخر کردین.
- سلام و درود خدمت لرد سیاه. خوشحالمون کردین ارباب.

پدر و پسر بعد از تعظیم بلند بالا و خوشامد گویی های بسیار، سر خود را بالا آورده و با تردید به لرد نگاه کردند. اطمینان نداشتند که دلیل حضور وی در آن لحظه چه بود.

- ما اومدیم تا پسرت رو بدرقه کنیم و بهش ماموریت مهمی بدیم.
- یا مرلین. بازم ماموریت؟
- چی؟
- هیچی ارباب. منظورم این بود که... بازم ماموریت!
- حالا بهتر شد. ما فهمیدیم که می خوای بری سربازی و قراره بری یکی از دورافتاده ترین پادگان هایی که هست. بهت این ماموریت رو میدیم که اونجا هر سربازی که دیدی، به خدمت ارتش سیاه در بیاری. در غیر اینصورت ارتش سیاه به خدمت خانواده ت خواهد رسید.
- ولی ارباب.... چطوری...
- چطوری نداریم! این ماموریتی هست که باید انجام بدی.

مالفوی پسر سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت که چگونه باید این کار رو بکنه. هیچ ایده ای نداشت که چطور می تونه یه مشت سرباز معلوم الحال رو به خدمت ارتش سیاه در بیاره. اونجا کمدی هم نبود تا بتونه باهاش رفت و آمد کنه. در حالیکه دراکو در این فکر ها بود، صدای زنگ در آمد.
- فکر کنم خودشونن. اومدن که همراهیت کنن.
- من در رو باز می کنم.

دراکو این را گفت و وسایلش را برداشت و به سمت در رفت و آن را باز کرد. مامورین پادگان سربازی پشت در بودند و با دیدن دراکو، نگاه خشمگینی بهش انداختند.
- خب زود باش پسر. همین الان باید خودت رو معرفی کنی.
- باشه.
- باشه چیه؟! چشم قربان!
- چشم قربان!
- کجا با این همه عجله؟ اون یکی مونده.

مامور اشاره ای به لرد سیاه کرد.
- اونم باید بیاد دیگه.
- اون عمته! ما ارباب هستیم. و جایی نمیاییم.
- قانون میگه هر کسی که کچله، باید بیاد سربازی!
- کچل خودتی و این پسره! ما مادرزادی مو نداریم. در ضمن، ما بالاتر از قانونیم. قانون در خدمت ماست.
- من این چیزا حالیم نمیشه. اونجا به افسر فرمانده توضیح بده.

مامور قبل از اینکه لرد سیاه یا هر کدام از مالفوی ها بتوانند واکنشی نشان دهند، چوبدستی اش را تکان داد و لحظه ای بعد، مامور، دراکو و لرد سیاه غیب شده بودند.

مایل ها و مایل ها آنطرف تر، وسط دورترین جای ممکن، پادگان سربازی:

- اینجا دیگه کجاست ما رو آوردی؟
- پادگان سربازی! احترام بذارید!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲:۰۷ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۷:۴۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6590
آفلاین
(پست پایانی)


-بشینین سر جاتون ببینم!

صدای فریاد نارسیسا، محفلی ها را سر جایشان نشاند.
-چه خبره؟ مگه شما مهمون نیستین؟ بگیرین بشینین خب!

ولی گوش محفلی ها به این حرف ها بدهکار نبود. بچه ویزلی های متعدد مانند تیری از کمان پرتاب شده و در سطح خانه پراکنده شدند.

دو دقیقه بعد، در تمامی اتاق ها باز بود و مالفوی ها به همراه دراکو که حالا به خانه بازگشته بود، دست و پای بچه ویزلی ها را گرفته بودند و کشان کشان به طرف پدر و مادرشان می بردند.

درهای باز اتاق ها باعث شد لرد سیاه و مرگخوارها، اتاق ها و آشپزخانه خالی را ببینند!

-نارسیسا؟ اینجا چه خبره؟

نارسیسا کمی فکر کرد. او ساحره باهوشی بود.
-ارباب... خونه رو به سیستم ضد غارت ویزلی ها مجهز کردیم. به محض ورود یک ویزلی، خونه خود بخود خالی می شه. که نتونن چیزی بدزدن!

لرد دستی به چانه اش کشید.
-فکر خوبی کردین! ما پسندیدیم! ولی خانه خالی دوست نداریم.از قیافه شما و اینا هم خسته شدیم! به خانه ریدل های خودمان باز می گردیم! یارانمان... آماده باشید! مادر... شما اگه دوست دارین می تونین مدتی همینجا بمونین.

نارسیسا مطمئن بود که مروپ قبول نمی کرد. او نمی توانست از پسرش جدا بشود. برای اولین بار در طول زندگی اش، محفلی ها به دردش خورده بودند!
-لوسیوس... جغد بفرست به وزارتخونه. ستاد امحاء متصرفین مزاحم. بیان اینا رو ببرن!


پایان.





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۵:۰۲ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 196
آفلاین
دراکو همین طور به لاوندر که در حال دور شدن بود نگاه می کرد. به نظر می رسید استعداد هایش چندان هم مفید نبودند. پس از مدتی دوباره برای جستجوی یک ضامن به راه افتاد و در طول راه به این فکر می کرد که چه کسی ممکن است ضامن او شود.

-یعنی از کجا می تونم یه ضامن پیدا کنم؟ اگه ضامن پیدا نشه پول هم گیر نمیاریم. اگه پول گیر نیاریم ارباب...ارباب.

-جیغ نزن بچه جان.

دراکو با شنیدن صدای پیرمرد به سمتش چرخید و درست زمانی که می خواست چیزی به او بگوید، توجه اش به تابلویی که بالای یک مغازه نصب کرده بودند، جلب شد.

با ما ضامن به راحتی از دستتان در نمیرود.



دراکو با دیدن کلمه ضامن روی آن تابلو با خوشحالی و به سرعت وارد مغازه شد، اما او فقط بخشی از تابلو را دیده بود که می خواست ببیند و خبر نداشت که در آن مغازه چه چیزی در انتظارش است. او نمی دانست که کلمات همیشه فقط یک معنی ندارند.


آن طرف. قصر خانواده مالفوی


-پروفسور حالا چی کار کنیم؟
-پنج دقیقه و چهل ثانیه ست اومدیم تو ولی به هیچی نرسیدیم.

دامبلدور پس از کمی فکر کردن گفت:
-محفلی های بابا. مگه فقط تو آشپزخونه غذا نگه می دارن. وقتشه یه بازدیدی از این عمارت کنیم.

بار دیگر همه هورا کشیدند و به راه افتادند.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۲:۳۰ یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 261
آفلاین
لاوندر در حالی که داشت کوچه ها را یکی یکی و بی هدف رد میکرد، مستقیم به پسری با موهای بلوند برخورد.
-دراکو؟
-عه سلام!
-سلام.

سکوت.

-لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه ...
-چی گفتی؟
-نه به یاد یه خاطره خوش میندازه .
-اوهوم.
-یا موهات منو به یاد جارو های های حصیری میندازه ... چی بود...
-چی گفتی؟ من الان اعصاب ندارمااا!
-نه بابا... میخواستم بگم که... کلا همه چیه تو منو به یاد خاطره های خوبم میندازه .
-واقعا؟
-آره واقعا!

لاوندر شصتش خبردار شد که طرف آن قدر ها هم راستگو تشریف ندارد، اما راستی که این تعریف ها چه دلنشین بود! ولی...
-خب که چی دراکو؟
-اینکه... خب تو الان برای چی توی خونه ی ما نیستی؟
-دلم نمیخواد اونجا باشم.
-آمممم...

دراکو دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

-نکنه میخوای مزاحم یه دوشیزه بشی که داره به سمت... یه جایی میره؟
-من؟ نه به مرلین!
-قسم دروغ میخوری؟ اونم به مرلین؟
-نه!
-حرف نزن! کروشیو!

ده ثانیه بعد دراکو روی زمین افتاده بود. لاوندر چوبش را غلاف کرد.
-پسره ی نکبت!

راهش را کشید و به سوی مقصد نامعلومش رفت.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹

دراکو مالفوی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۲۰ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 16
آفلاین
دراکو فکر کرد ،کمی بیشتر فکر کرد ، باز هم فکر کرد و وقتی در باره ی اینکه نباید زیاد فکر کند فکر کرد، با خودش گفت دیگر وقت عمل است !
پس تصمیم گرفت از محفلیان استفاده کند! و با وعده های خود آنها را خام کند ولی در آخر موقع حل شدن مشکلات زیر وعده هایش بزند چون فریب ، پاچه خواری و دروغگویی به همراه چرب زبانی از ویژگی های دراکو بود و خود دراکو از ویژگی هایش راضی و خشنود بود !

- لاوندر میگم چقدر جوراب هات قشنگه منو به یاد خدمتکار بوگندو مون میندازه نه به یاد یه خاطره خوش میندازه .
یا موهات منو به یاد جارو های های حصیری میندازه ... چی بود کلا همه چیه تو منو به یاد خاطره های خوبم میندازه .

دراکو که فهمید حرف هایش دارد در دل لاوندر رسوخ میکند یک درود به پدر مادرش فرستاد که او را اینگونه بزرگ کرده اند و یک افرین به خودش بابت استعدادش !


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۱۲:۴۶:۱۱


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹

ایزابلا تینتوئیستل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۴۶:۳۷ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۰
از ارباب دورم نکن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 124
آفلاین
خانه مالفوی ها

_نارسیسا حالا اینکه به من تا حالا نگفتی عشقم به کنار. با این محفلیا چی کار کنیم؟
_من باید اینو از تو بپرسم ،نه تو از من .
_چه فرقی داره تو این موقعیت‌.
پس این دراکو کجاست؟

دراکو ، در راه برگشت به خانه

_بدبخت شدیم رفت ... خدا میدونه وقتی لرد بفهمه پولامون ته کشیده چی کارمون میکنه.
بابا مو میکشه.
مامانمم کیروشیو رو که دیگه داره.
منم...
دراکو سعی کرد به اتفاقی قرار بود برایش بیفتد فکر نکند.
بومب . تق . جیغ.(صدای بهم برخورد کردن دو نفر)
_ جلو تو نگاه کن مالفوی.
دراکو با تعجب به لاوندر نگاه کرد.
_یه محفلی؟
_یه نفر کجا بود . همه مون هستیم ، پروف. ویزلیا...
دراکو به حرف های لاوندر گوش نمی کرد بلکه به افق نگاه می کرد.(از اون حالت هایی که میشه از روش مجسمه ساخت)
سپس جرقه در ذهنش خورد.
_اره داشتم میگفتم دیگه. همه گشنمونه ولی من نرفتم چیزی بخورم.
_چرا؟
_چون من این غذا ها رو دوست ندارم.
_میخوای هر غذایی که دوست داری رو بخوری.
_اره.
_میخوای هر لباسی که میخوای رو بپوشی.
_اره دیگه رون به اون خرخونه نگاه نمیکنه.
_پس باید ضامنم بشی.
_ضامن دیگه چیه؟
_با کیا شدیم جادوگر.


!Warning
Risk of biting


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۸:۱۷ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۳۲:۳۰ یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 261
آفلاین
خانه مالفوی ها

لوسیوس مثل درخت خشک شده بود. آیا باید خودش با کابوس مخارج آرایش زنش رو به رو می شد؟
-نارسیسا! بیا ببین این ضعیـ... خانم محترم چی میگن.

و پشت بندش کمی رو به مگان خم شد.اما نارسیسا درست پشت سرش ایستاده بود.
-عــــــــــــه! مگان جوووون! از این طرفا!
-الان وقت چاق سلامتی ندارم سیسی جون. پولمو بده من برم.

لبخند خوش آمد گویی روی لب "سیسی جون" ماسید.
-عشقم حالا چرا نمیای تو ؟
-تازه موهامو شنیون کردم .اون یه گله وحشی اون تو خرابش میکنن.
-مگان جون میشه دو روز وقت بدی؟ دراکو رفته وام بگیره خبر مرگش!
-سیسی جون فقط به خاطر گل روی خودت هااا!
-عشقی مگی جون!

و با عجله در را بست. لوسیوس گفت:
-نارسیسا ما بیست و پنج ساله که زن و شوهریم!
-خب که چی؟
-توی این مدت یه بار به من نگفتی عشقم!

نارسیسا چپ چپ نگاهش کرد.اما حسرت یک جمله ی عشقولانه به دل لوسیوس مانده بود.
-من هم حتی یه بار تو رو سیسی صدا نکردم.
-خوشم نمیاد!

و با تنه ای به شوهرش به سمت اتاق لرد رفت.

محفلیا

-بدویین! طبق نقشه!

همه ی محفلی ها از راهرو به داخل دویدند به جز لاوندر. او مثل تکه سنگی بر جا ماند. دامبلدور گفت:
-بیا لاوندر!
-نمیخوام بیام! نمیام!
-

ده ثانیه بعد خودش وارد شد. اما مثل بقیه محفلی ها خشکش زد.کسی از بین جمعیت گفت:
-پروفسور مگه توی قصر نباید کلی غذا باشه؟
-چرا محفلی بابا!

پروفسورخم شد و دو تا پیاز و نصف نان را برداشت.
-همه ش همینه!

پیازها و نان را روی زمین انداخت و بلند گفت:
-ولی محفلی جماعت گشنه از این در بیرون نمیره!

همه هورا کشیدند جز لاوندر، که داشت گشنه از در بیرون میرفت.


تصویر کوچک شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱:۴۳ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۰۱ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
همان لحظه که لوسیوس و نارسیسا خواستند بروند و دنبال راه چاره ای بگردند زنگ در دوباره به صدا در امد. لوسیوس دیگر تحمل این همه بدبختی را نداشت. اول نمی خواست در را باز کند تا شاید بگذارد و برود ولی دید که فایده ای ندارد و در را باز کرد. زنی با تاج گلی صورتی و لباسی بلند دم در بود. بسیار شاکی به نظر می رسید و چند برگه همراه خود داشت. با عصبانیت برگه ها را رو به لوسیوس گرفت.
- اقای لوسیوس مالفوی برید به همسرتون نارسیسا مالفوی بگید که بیاد دم در باید تصفیه حساب با من بکنه. می دونید چند ماهه که پول ارایشگاه رو نداده و گفته بعدا می ارم. تا الان شما ۶۰۰ گالیون به من بدهکارید. سریعا پرداخت کنید من وقت ندارم.

لوسیوس و نارسیسا بدبخت شده بودند. زیر چندین تا قرض تا حالا رفته بودند. لوسیوس دیگر موتور مغزش کار نمی کرد و نمی دانست چطور این مشکل را حل کند. فقط امیدوار بود که دراکو سریع تر با چند وام برگردد و انها را برای مدتی نجات دهد.
......
بانک:
دراکو روی صندلی نشسته بود و استرس داشت. استرس انکه وقتی نوبت به او برسد وام ها تمام بشوند و دیگر نتواند وام بگیرد. اخر نوبت ۳۴۴ بود. بلاخره بعد از ۲ ساعت تمام در صف نشستن به سمت باجه رفت. به ارامی روی صندلی نشست. حس نشستن روی صندلی با کیفیت را فراموش کرده بود. به ارامی چند برگه و کارت شناسی ها را در اورد و روی میز گذاشت. خیلی بد شانس بود چون نمی توانست وام بگیرد. باید ضامن گیر می اورد ولی از کجا. انگار هر دقیقه به بدبختی های انها اضافه می شد.


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۳۷:۱۸ چهارشنبه ۲ تیر ۱۴۰۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
ولدمورت آرام آرام ابروهایش را پایین آورده و گره زد، لب‌هایش را جمع کرد و سعی کرد جدال سلول‌های عصبی را که با مشعل و چنگک به سمت قسمت صاف سرش حرکت می‌کردند را نادیده گرفته و خاطره‌ای محو از واقعه‌ای مشمئز کننده را کنار بزند و دلیلی برای خشمش از لوسیوس پیدا کند.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- اِ! ارباب دارن زنگ در رو می‌زنن! بریم درو باز کنیم ارباب؟ ارباب...؟

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- برید.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

لرد ولدمورت حتم داشت تا رفتن و برگشتن مالفوی‌ها دلیل خشمش را به خاطر خواهد آورد.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

همان زمان، جلوی در خانه ریدل‌ها:

- خب... یه بار دیگه مرور می‌کنیم! ریموند و فلور و جوزی، میوه‌ها! آرتی و زاخی و رز، پلو و خورشت، سِر و کریچر و پنه‌لوپه، سوپ و کباب و مایعات، هری هر چیزی دلش خواست، بقیه چیزا رو هم هاگرید پوشش می‌ده، بچه‌ها دقت کنید یک جوری بخورید که تا یک ماه دیگه سیر باشید. یک دو سه، محفل!

حلقه محفلی‌ها بعد از مرور نقشه‌شان از هم گسسته شده.

- چـــــه خـــــبــــــــرتونه! اومدم!

با شنیده شدن صدای مالفوی‌ها، رز که از لحظه رسیدن دستش را روی زنگ گذاشته بود، پا به فرار گذاشت.

- باباجان کجا؟
- پروف خودت گفتی هر موقع صداشون اومد بدوییم، تا نشنیدیمم کسی بگه لعنت بر پدر و مادر مردم‌آزار واینسیم.
- اون مال یه جای دیگه بود، الان اومدیم مهمونی، پلو، خورشت، آجییییل!

با به زبان آورده شدن کلمه آجیل رز به وجد آمده و با شدّت بیشتری لرزید.

- پسته هم داره؟!

دامبلدور با حرکت سر تایید کرد، در همان لحظه در خانه مالفوی ها باز شد و قبل از آن که نارسیسا متوجه چیزی شود، موجودی شبیه به یک طوفان مرتعش از کنار او عبور کرد.

- هووووی! کجا؟!
- به‌به آقای مالفوی عزیز، ببین کی اومده دیدنت! پسرخالهِ عمویِ برادرخوندهِ شوهرعمهِ خانومت، سیریوس!

مالفوی‌ها به یکدیگر نگاهی کرده و به صدای محفلیون که حالا با سر و صدا وارد سرسرا می‌شدند و با همه سلام علیک می‌کردند، گوش سپردند.
- بدبخت شدیم.
- نه عزیزم... بدبخت‌تر شدیم.

نارسیسا این را گفت و دستش را به دور شانه‌های لوسیوس انداخت.



...Io sempre per te







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.