تغییر
پارت یک
میدونی! تغییر همیشه هست، ممکنه یک آدم برگرده و تغییر کنه. حالا ممکنه بد بشه یا خوب. هیچکس رو از بدی های گذشتش قضاوت نکن، شاید امروز صبح تغییر کرده باشه و پاک شده باشه. ولی خب، هیچ وقت کسیو از روی خوبی های گذشتش هم قضاوت نکن، ممکنه همین امروز صبح، کثیف ترین آدم شده باشه. پس ببین بحث دید آدم هاست، که گاهی تغییر میکنه.
هوا عالی تر از همیشه و پروانه های رنگی در کنار گلدون ها پرواز میکردند.
در تالار هافلپاف راه میرفت. شاد بود و سر زنده. تنها کسی بود در مدرسه حتی اسلیترینی ها هم از او خوششان میامد. اما نه برای خودش، بلکه دست میگرفتن و بعضی اوقات مسخرش میکردن. در تالار رو باز کرد، و باز هم مبل زردی رو دید که با رز اونجا مینشست و خاطرات خنده داری رو رقم میزد. ولی با اولین کسی که رو به رو شد، زاخاریاس بود.
-بععععععععععععععع برارگفته زاخار...چکار مُکنی؟
-بعععععععععع علی آقا! مرسی خوبم چیکار کردی با محفل؟ قرار بود عضو شی.
-ها دگه. داریم میایم پیش شما.
-به سلامتی.
و گرم صحبت شدند. و اما...
چند ساعت بعد از اومدن علی به تالار
رز ویبره زنان به طرف تالار میرفت. خوشحال به نظر میومد. در تالار باز کرد و با مبل زرد رو به رو شد. نیشخندی زد و تا سرشو بالا گرفت با زاخاریاس رو به رو شد.زاخاریاس در حال خوندنِ کتاب آموزش نظارت بود، و هواسش پرت کتاب بود.
-سلام زاخار! چطوری؟
-اع سلام. تو خوبی؟
-مرسی. میگم! از علی خبر نداری؟
-برعکس اینجا بود، ولی رفت.
-ای بابا! کارش داشتم. نفهمیدی کجا رفت؟
-نه والا.
جنگل سیاه
قدم هاشو محکم برمیداشت و از چیزی ترس نداشت.
-من مانده ام تنهای تنهاااااا، من مانده ام تنها، میانه سیل شله! قیمه اش کوووو، نمکش کوووو. کوکاکولاااا....
خواندنِش قطع شد. ناگهان حس کرد چیزی در اطراف اون پرواز میکنه. سمت راست! سمت چپ. نه چیزی نبود. صورتشو برگردوند، ولی حتی فرصتِ دیدن هم نکرد.
هاگوارتز. حیاطِ ساعتِه بزرگ.
رز روی سکو نشسته بود چشماشو بسته بود و داشت از هوا لذت میبرد. ناگهان علی ازجلوش رد شد، و به سمت در ورودی مدرسه رفت. در همان حین رز چشماشو باز کرد. به سمتش رفت و علی رو صدا زد ولی جوابی نشنید.
-علی! هوی!
قدم های محکمی بر میداشت، انگار نه انگار کسی صدایش زده. عجیب بود. رز بدنبال علی رفت ولی علی جوابی نمیداد.
-با توام صبر کن.
دوید و دستشو گذاشت روی شانه علی ناگهان علی برگشت. صداش دو رگه شده بود. مشت ها گره کرده، گره اخم ها از مشت ها بیشتر بود. انکار داشت مقاومت میکرد.
- دستت رو بردار.
- اوهو، از کی تا حالا زبونت عوض شده؟
نفسی عمیق کشید، اما لرزشی در نفس هایش حس میشد.
رز فکر میکرد بازم علی میخواد سرکارش بذاره. توجهی به اخمش نکرد. دست علی خود به خود به سینه رز زده شد و روی زمین افتاد.
حس معذرت خواهی توی چشمای علی موج میزد، قدم اولو برداشت تا کمکش کنه، ولی نمیشد. رز روی زمین افتاده بود و باور نمیکرد این علی باشه. اشک تو چشماش جمع شد. بلند شد و به اشک ها اجازه پایین آمدند نداد. قدم هایش رو به سمت علی محکم برداشت و تو گوشی به علی زد. به دستاش نگاه کرد. آیا این رز بود؟ آیا این علی همون علی بود؟ این دفعه اشک ها به چشمان رز غلبه کردند. به دست هایش خیره شده بود و صورت علی رو به پایین بود. هنوز مشت هاش رو گره کرده بود. به سمت عقب رفت و صورتشو برگردوند و فرار کرد. هنوز به حوض وسط حیاط نرسیده بودند که علی رز رو صدا کرد. رز ایستاد و دست هایش رو جلوی صورتش گرفته بود.
- رز؟
جلو تر رفت، انقدر جلو که چهرش توی آب حوض افتاد. رز بعد از مکث طولانی رو به علی برگشت. ولی ناگهان سرجاش ایستاد. خیره به آب حوض بود. یک نگاه به علی و یک نگاه به حوض کرد. داخل حوض علی به درختی بسته شده بود که مرگخوار ها دورش کرده بودند. صدایش غرقِ بغض بود.
- ع ع علی؟
علی جوابی نداد. انگار نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده.
-ع علی، ای این!
علی ساکت بود، انگار زبونش دست خودش نبود و فقط داشت مقاومت میکرد. صورتشو برگردوند و غیب شد.
-نه نه علی!
اما دیر شده بود، علی نبود و رفته بود.