...رودووووولف...کجایی ای عشق دیرین من؟
همه ساکت شدند و به ساحره سیاه پوشی که در وسط اتاق ظاهر شده بود و به رودولف اشاره میکرد نگاه کردند.
رودولف با شک و تردید به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
- ای ساحره با کمالات...با من بودی؟ واقعا؟
ساحره سرش را تکان داد و از پشت توری مشکی ای که صورتش را پوشانده بود لبخند زد و گفت:
- بله مرد توانا و دانای من. به سمت من بیا.
بلا چوبدستی اش را بیرون کشید تا کار رودولف و ساحره سیاه پوش را یکسره کند ولی رودولف قبل از اینکه بلا بتواند چوبش را بالا بیاورد خود را به ساحره مشکی پوش رساند و گفت:
- دیدی بلا؟ دیدی من چقدر جذابم؟ من هنوزم توانایی جذب ساحره های باکمالات رو دارم. چه کلاه مشکی لبه دار قشنگی. چه پارچه گیپوری شیکی. به به.
ساحره صورتش را به گوش رودولف نزدیک کرد. رودولف:
- میخوای خصوصی حرف بزنیم؟ چرا که نه.
... جییییییییییییییییییییییییییغ!!
تمام مرگخواران و محفلی ها گوش هایشان را گرفتن و به همان طور که سعی میکردند خود را از تیررس جیغ بنفش ساحره مشکی پوش دور کنند بهم برخورد میکردن و روی زمین میفتادن!
-...جون مادرت بس کن زن، کر شدم! از گوش هام داره خون میاد!تو که اینقدر با کمالاتی چرا اینقدر جیغ میزنی...بسههههه!
در همین حین در اتاق باز شد و با بشکنی مختصر ساحره مشکی پوش را ناپدید کرد!
رودولف در حالی که گوش هایش زنگ میزد با حسرت به اطراف نگاه کرد و گفت:
- ارباب چرا ناپدیدش کردین! بالاخره یکی منو انتخاب کرده بود. درسته که صداش وحشتناک بود ولی اگه باهاش تمرین میکردم حتما خواننده قابلی میشد!
لرد گلوی رودولف را با دستش گرفت و او را از زمین بلند کرد:
- اولا دفعه بعد اگه بخوای من رو بپیچونی میدم بلا تک تک رگ های بدنت رو خارج کنه.دوما جای تو بودم زیاد از اینکه اون زن انتخابم کرده بود ذوق زده نمیشدم.
دامبلدور ریشش را از زیر پایش جمع کرد و گفت:
- به خاطر صدای مزخرفش میگی مگه نه؟
لرد سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت:
همیشه میدونستم خیلی بی سوادی ولی لطف کن دهنت رو ببند تا ضریب هوشی جمع رو بیشتر پایین نیاوردی پیرمرد! اون زن ساحره نبود. بنشی بود ابله!
رودولف اب دهنش را به سختی قورت داد و همان طور که گلویش هنوز در چنگ لرد فشرده میشد به زحمت گفت:
- خاک بر سرم! بین این همه ساحره، بعد از این همه مدت، یه بنشی منو انتخاب کرده؟! یعنی من قراره به زودی بمیرم؟! جوون مرگ بشم؟ ارباب دستم به ردات نجاتم بده!
توضیح مهم: بنشی موجودی است که به عنوان قاصد مرگ شناخته میشه، معمولا به شکل زنی سیاه پوش روبروی خانه کسی که قراره به زودی بمیره ظاهر میشن و تا لحظه مردن فرد مورد نظر جیغ میکشن و شیون میکنن.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] هتل ملوان زبل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/03
تولد نقش: 1397/01/03
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:15
از: می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
پستها:
279
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

خلاصه:
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا که اون جا حبس شدن، تصمیم میگیرن برای فرار، ریش دامبلدور رو از پنجره آویزون کنن و ازش پایین برن.

- حالا کی اول میره؟
گویندهی این جمله قصد داشت گره همیشه قابل اتکای انتخاب داوطلب را به سوژه اضافه کند، غافل از این که سخت اشتباه میزند! برای نجات پیدا کردن از هتل، همه سر و دست میشکاندند و طبعا لرد سیاه این فرصت را به شخص دیگری نمیداد.
- صبر کنین ارباب!
رودولف تنها کسی بود که میتوانست به پیشی گرفتن از او، حتا فکر کند.
- ارباب فرار؟ شما و فرار؟! وا اربابا! وا ابهتا!
- دستور میدهیم خودت با قمهات زبانت را قطع کنی رودولف ... ما و فرار؟
ما فقط داریم چیز میکنیم ... چیز ... آهان! میخواستیم با ریش دامبلدور تاب بخوریم تا کمی او را به سخره گرفته باشیم. 
- این جوریه تام؟! یک محفلی واقعی به همه کمک میکنه اما به هیچکس اجازه سوء استفاده نمیده! خصوصا سوء استفادهی ابزاری!
دامبلدور که ریشش را از مقابل برد کنار کشید، رودولف فرصت را مغتنم شمرد تا به اهداف شوم دیگری نیز نزدیک شود.
- ارباب جادوگر سیاه و پلیدی چون شما، منتظر نمیمونه تا تکلیف پرونده قتلی که ما رو این جا علاف کرده مشخص بشه که ... خودش میره قتلو گردن میگیره!
باقی مرگخواران که میترسیدند دامبلدور ریشش را از آنها نیز دریغ کند یا از آویزان شدن به رشتهای پر از شپش چندششان میشد، با رودولف در تهییج لرد همصدا شدند و شروع به هلهله کردند!
- کی از همه قاتلتره؟
- لرد لرد لرد لرد!
لرد حسابی شیر شد و پیش از آن که خدم و حشم و کاسهلیسان فرصت کنند به او بپیوندند، به سوی دایرهی تحقیق و تفحص در باب قتل رفت.
- ما کشتیم!
- بله؟!
- فرمودیم ما کشتیم! همین ممدی که دنبال قاتلش میگردید را ما کشتیم! دیگر نگردید!

- محمدی نامی کجا! عباس بوعذار کجا!
خوبه که عباس بوعذار، نه حیم ... نه ح داره نه میم داره نه دال داره ... یه دونه ر داره!
اونم محمدی نداره! 
- خوب اینها به ما چه ربطی دارد؟
- آقای قاضی! ایشون مدعی شدن محمدی نامی رو کشتن! نه عباس بوعذار رو. جستوجو برای قاتل عباس بوعذار باید ادامه پیدا کنه. تموم شد و رفت!
- بابا ما نگفتیم محمدی ... گفتیم ممدی که دنبال قاتلش هستید! هر مشنگ بی اهمیتی برای ما یک ممد است.
- توجیهات شما کافی نیست آقای ریدل. مدعیالعموم درست میگن. بنابراین پروندهی قتل آقای عباس بوعذار در هتل، باز میمونه. شما هم در بازجوییهای آتی در مورد هویت محمدی نامی که ظاهرا وجود خارجی نداره و قتل ایشون باید توضیحات بیشتری ارائه کنید. ختم جلسه!
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا که اون جا حبس شدن، تصمیم میگیرن برای فرار، ریش دامبلدور رو از پنجره آویزون کنن و ازش پایین برن.

- حالا کی اول میره؟
گویندهی این جمله قصد داشت گره همیشه قابل اتکای انتخاب داوطلب را به سوژه اضافه کند، غافل از این که سخت اشتباه میزند! برای نجات پیدا کردن از هتل، همه سر و دست میشکاندند و طبعا لرد سیاه این فرصت را به شخص دیگری نمیداد.
- صبر کنین ارباب!

رودولف تنها کسی بود که میتوانست به پیشی گرفتن از او، حتا فکر کند.
- ارباب فرار؟ شما و فرار؟! وا اربابا! وا ابهتا!

- دستور میدهیم خودت با قمهات زبانت را قطع کنی رودولف ... ما و فرار؟
ما فقط داریم چیز میکنیم ... چیز ... آهان! میخواستیم با ریش دامبلدور تاب بخوریم تا کمی او را به سخره گرفته باشیم. 
- این جوریه تام؟! یک محفلی واقعی به همه کمک میکنه اما به هیچکس اجازه سوء استفاده نمیده! خصوصا سوء استفادهی ابزاری!

دامبلدور که ریشش را از مقابل برد کنار کشید، رودولف فرصت را مغتنم شمرد تا به اهداف شوم دیگری نیز نزدیک شود.
- ارباب جادوگر سیاه و پلیدی چون شما، منتظر نمیمونه تا تکلیف پرونده قتلی که ما رو این جا علاف کرده مشخص بشه که ... خودش میره قتلو گردن میگیره!

باقی مرگخواران که میترسیدند دامبلدور ریشش را از آنها نیز دریغ کند یا از آویزان شدن به رشتهای پر از شپش چندششان میشد، با رودولف در تهییج لرد همصدا شدند و شروع به هلهله کردند!
- کی از همه قاتلتره؟

- لرد لرد لرد لرد!

لرد حسابی شیر شد و پیش از آن که خدم و حشم و کاسهلیسان فرصت کنند به او بپیوندند، به سوی دایرهی تحقیق و تفحص در باب قتل رفت.
- ما کشتیم!

- بله؟!
- فرمودیم ما کشتیم! همین ممدی که دنبال قاتلش میگردید را ما کشتیم! دیگر نگردید!

- محمدی نامی کجا! عباس بوعذار کجا!
خوبه که عباس بوعذار، نه حیم ... نه ح داره نه میم داره نه دال داره ... یه دونه ر داره!
اونم محمدی نداره! 
- خوب اینها به ما چه ربطی دارد؟

- آقای قاضی! ایشون مدعی شدن محمدی نامی رو کشتن! نه عباس بوعذار رو. جستوجو برای قاتل عباس بوعذار باید ادامه پیدا کنه. تموم شد و رفت!

- بابا ما نگفتیم محمدی ... گفتیم ممدی که دنبال قاتلش هستید! هر مشنگ بی اهمیتی برای ما یک ممد است.
- توجیهات شما کافی نیست آقای ریدل. مدعیالعموم درست میگن. بنابراین پروندهی قتل آقای عباس بوعذار در هتل، باز میمونه. شما هم در بازجوییهای آتی در مورد هویت محمدی نامی که ظاهرا وجود خارجی نداره و قتل ایشون باید توضیحات بیشتری ارائه کنید. ختم جلسه!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید!
از آن گر نان پزی مستی فزاید!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/03
تولد نقش: 1399/06/03
آخرین ورود: جمعه 5 شهریور 1400 15:00
از: بدشانس بودن متنفرم!
پستها:
54

دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-از جا به جایی نمیتونیم استفاده کنیم...کروشیو و اینجور چیزا هم که دور از اخلاقیات محفله...راه دیگهای به ذهن من نمیرسه.
-معلومه که چیزی به ذهنت نمیرسه! دادن ایدههای بینظیر و خفن فقط کار خودمونه! ایدهی ما به این صورته که...خب...ایدهی ما...
لرد همانطور که اخم کرده بود رو به مرگخواران کرد.
- ایدهی خفن و بینظیر ما چیست؟
-میتونیم از پنجره فرار کنیم ارباب!
-بله بله...میخواستیم همین رو بگیم.
دامبلدور با سردرگمی به سمت پنجره رفت و پایین را نگاه کرد.
-باباجان اینجا ارتفاعش خیلی زیاده... نمیتونم جون محفلیایِ بابا رو با پریدن از اینجا به خطر بندازم.
همان لحظه بود که نگاه همه روی ریش های بلند و سفید دامبلدور، ثابت ماند.
چند دقیقه بعد
-راپونزل، موهاتو بفرست پایی...چیز...یعنی...منظورم این بود که پروفسور، ریشتونو بفرستین پایین.
و دامبلدور ریشش را پایین انداخت!
ماموریت پایین رفتن از ریش دامبلدور و فرار از هتل، شروع شده بود!
-از جا به جایی نمیتونیم استفاده کنیم...کروشیو و اینجور چیزا هم که دور از اخلاقیات محفله...راه دیگهای به ذهن من نمیرسه.

-معلومه که چیزی به ذهنت نمیرسه! دادن ایدههای بینظیر و خفن فقط کار خودمونه! ایدهی ما به این صورته که...خب...ایدهی ما...

لرد همانطور که اخم کرده بود رو به مرگخواران کرد.
- ایدهی خفن و بینظیر ما چیست؟

-میتونیم از پنجره فرار کنیم ارباب!

-بله بله...میخواستیم همین رو بگیم.

دامبلدور با سردرگمی به سمت پنجره رفت و پایین را نگاه کرد.
-باباجان اینجا ارتفاعش خیلی زیاده... نمیتونم جون محفلیایِ بابا رو با پریدن از اینجا به خطر بندازم.

همان لحظه بود که نگاه همه روی ریش های بلند و سفید دامبلدور، ثابت ماند.
چند دقیقه بعد
-راپونزل، موهاتو بفرست پایی...چیز...یعنی...منظورم این بود که پروفسور، ریشتونو بفرستین پایین.

و دامبلدور ریشش را پایین انداخت!
ماموریت پایین رفتن از ریش دامبلدور و فرار از هتل، شروع شده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/16
تولد نقش: 1399/04/18
آخرین ورود: سهشنبه 12 دی 1402 18:24
از: عشق من دور شو!
پستها:
263

بلاتریکس معذب گفت:
-عه ببخشید ارباب!
لرد نگاهی چپکی به او کرد و چیزی نگفت. بلا نفس عمیق کشید.
-من اومدم شما رو نجات بدم باباجان!
-گفتی اینو قبلا. قرار شد فرار کنیم.
-میدونم که گفته بودم تام بابا. یه چیزی تو مایه های آنچه گذشت باید وجود میداشت باباجان!
لرد چشم هایش را در کاسه گرداند. دامبلدور گفت:
-حالا که به تفاهم رسیدیم، محفلیای بابا، بدویین بیاین!
یکدفعه یک عالمه محفلی که بیرون بودند ریختن توی اتاق و همه جا را پر کردند. بوی یک عالمه بدن تازه ومحفلی معده ایوا را به قار و قور انداخت.
-چه خبر است اینجا الان؟
صدای لرد همه را ساکت کرد. دامبلدور گفت:
-تام بابا! محفلیا هم باید در تصمیم گیری شرکت داشته باشن، مگه نه باباجان؟
لرد با دندان های کلید شده گفت:
-هوم.
صندلی ها کافی نبود، اما دامبلدور آن قدر با مهربانی چانه زد که مرگخواران هم کنار محفلی ها روی زمین نشستند.
-خب تام بابا، تو فکر میکنی چطور باید فرار کنیم از اینجا؟
-ما می گوییم. چوبدستی ها را بیرون کشیده، هزاران آوداکداورا به سمت...
بلاتریکس حرفش را برید:
-و کروشیو ارباب؟
لرد ادامه داد:
-و کروشیو.
البته چشم غره هم رفت.
-به سمت این پلیس های ماگل روانه میکنیم، همه را میکشیم، و خیلی شیک فرار می کنیم. شکوهمند خواهد بود، و خبرش روزنامه های ماگلی را...
-عه! عه تام بابا! آوداکداورا و کروشیو طلسم های ممنوعه هستند، محفلی جماعت این ننگ رو به جان نمیخره باباجان! یک راه دیگه انتخاب کنیم!
هرماینی دست بلند کرد.
-من بگم پروفسور؟
-بگو هرماینی بابا.
هرماینی بلند شد.
-میشه با استفاده از نظریات جادوئولوژی و همین طور نظری به ...
-بیشین بینیم باو!
پارازیت فنریر بمب خنده مرگخواران را ترکاند و هرماینی گریه کنان نشست و گفت:
-اصلا من دیگه حرف نمیزنم پروفسور!
-ای بابا هرماینی بابا !
لاوندربلند شد.
-پارازیت خوبی بود گرگینه! اما نظر من خیلی سادست، نه به بی رحمی اینا، نه به پیچیدگی نظر بعضیا. میتونیم از جا به جایی استفاده کنیم!
-آفرین لاوندر بابا!
سپس محفلی ها دست یکدیگر را گرفتند و مرگخواران خودشان به تنهایی با شماره سه همزمان دامبلدور و لرد تصمیم گرفتند جا به جا شوند. لرد آهسته به مرگخواران گفت:
-وقتی محفلیا جا به جا شدن، شما جا به جا نشین تا اتاق اونا رو تصرف کنیم!
اما نتوانستند جابه جا شوند، و معلوم شد که هتل طلسم شده تا نشود از آن جابه جا شد. قضیه، خیلی جدی تر از پلیس های ماگلی بود. پای یک جادوگر قوی تر در میان بود....
-عه ببخشید ارباب!
لرد نگاهی چپکی به او کرد و چیزی نگفت. بلا نفس عمیق کشید.
-من اومدم شما رو نجات بدم باباجان!
-گفتی اینو قبلا. قرار شد فرار کنیم.
-میدونم که گفته بودم تام بابا. یه چیزی تو مایه های آنچه گذشت باید وجود میداشت باباجان!
لرد چشم هایش را در کاسه گرداند. دامبلدور گفت:
-حالا که به تفاهم رسیدیم، محفلیای بابا، بدویین بیاین!
یکدفعه یک عالمه محفلی که بیرون بودند ریختن توی اتاق و همه جا را پر کردند. بوی یک عالمه بدن تازه ومحفلی معده ایوا را به قار و قور انداخت.
-چه خبر است اینجا الان؟
صدای لرد همه را ساکت کرد. دامبلدور گفت:
-تام بابا! محفلیا هم باید در تصمیم گیری شرکت داشته باشن، مگه نه باباجان؟
لرد با دندان های کلید شده گفت:
-هوم.
صندلی ها کافی نبود، اما دامبلدور آن قدر با مهربانی چانه زد که مرگخواران هم کنار محفلی ها روی زمین نشستند.
-خب تام بابا، تو فکر میکنی چطور باید فرار کنیم از اینجا؟
-ما می گوییم. چوبدستی ها را بیرون کشیده، هزاران آوداکداورا به سمت...
بلاتریکس حرفش را برید:
-و کروشیو ارباب؟
لرد ادامه داد:
-و کروشیو.
البته چشم غره هم رفت.
-به سمت این پلیس های ماگل روانه میکنیم، همه را میکشیم، و خیلی شیک فرار می کنیم. شکوهمند خواهد بود، و خبرش روزنامه های ماگلی را...
-عه! عه تام بابا! آوداکداورا و کروشیو طلسم های ممنوعه هستند، محفلی جماعت این ننگ رو به جان نمیخره باباجان! یک راه دیگه انتخاب کنیم!
هرماینی دست بلند کرد.
-من بگم پروفسور؟
-بگو هرماینی بابا.
هرماینی بلند شد.
-میشه با استفاده از نظریات جادوئولوژی و همین طور نظری به ...
-بیشین بینیم باو!
پارازیت فنریر بمب خنده مرگخواران را ترکاند و هرماینی گریه کنان نشست و گفت:
-اصلا من دیگه حرف نمیزنم پروفسور!
-ای بابا هرماینی بابا !
لاوندربلند شد.
-پارازیت خوبی بود گرگینه! اما نظر من خیلی سادست، نه به بی رحمی اینا، نه به پیچیدگی نظر بعضیا. میتونیم از جا به جایی استفاده کنیم!
-آفرین لاوندر بابا!
سپس محفلی ها دست یکدیگر را گرفتند و مرگخواران خودشان به تنهایی با شماره سه همزمان دامبلدور و لرد تصمیم گرفتند جا به جا شوند. لرد آهسته به مرگخواران گفت:
-وقتی محفلیا جا به جا شدن، شما جا به جا نشین تا اتاق اونا رو تصرف کنیم!
اما نتوانستند جابه جا شوند، و معلوم شد که هتل طلسم شده تا نشود از آن جابه جا شد. قضیه، خیلی جدی تر از پلیس های ماگلی بود. پای یک جادوگر قوی تر در میان بود....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

روی صحبت پرفسور با محفلی ها بود اما ایندفعه محفلی ها تنها سری تکان دادن و به پرفسور نگاه کردن.
-خب...تام، باباجان خودت راهی بیندیش!
لرد با غرور به اطرافش نگاهی انداخت و نزدیکترین مرگخوار به خودش رو انتخاب کرد.
-تو بیا!
-من؟من محفلیم! عمرا بیام پیش تو! تو پدر مادرم رو کشتی!تو زندگیمو نابود کردی!تو...
-یکی بیاد ساکتش کنه.
تام با عجله از پشت بین جمعیت به بیرون پرید و با حالتی مادرانه هری رو پند و اندرز داد.
-کله زخمی عزیز...آروم باش! نذار غم دنیا باعث بشه بمیری...تو باید زنده بمونی...نذار این خاطره تورو از بین ببره! ارباب به تو نیاز داره...
-تام؟...این چرندیات چیه داری بهش میگی؟
-ارباب...دارم سعی میکنم زنده نگهش دارم!
لرد با تاسف تام رو نگاه کرد که حالا مشغول تعریف کردن خاطره ای برای هری بود کرد و سپس به بلاتریکس نگاه کرد.
-بلا؟این ننگ رو از پیراهن ما پاک کن.
-الان ارباب...کروشی...
-نهــــــــــــه!
-
هری خودش رو از بند دستان تام آزاد کرد و به سمت بلاتریکس شیرجه زد. بلاتریکس به خاطر این حرکت هری به عقب افتاد و چوبدستیش به سمت صورت لرد به پرواز در اومد.
-آخ!...بلا این چه کاریست؟
-خب...تام، باباجان خودت راهی بیندیش!
لرد با غرور به اطرافش نگاهی انداخت و نزدیکترین مرگخوار به خودش رو انتخاب کرد.
-تو بیا!
-من؟من محفلیم! عمرا بیام پیش تو! تو پدر مادرم رو کشتی!تو زندگیمو نابود کردی!تو...
-یکی بیاد ساکتش کنه.
تام با عجله از پشت بین جمعیت به بیرون پرید و با حالتی مادرانه هری رو پند و اندرز داد.
-کله زخمی عزیز...آروم باش! نذار غم دنیا باعث بشه بمیری...تو باید زنده بمونی...نذار این خاطره تورو از بین ببره! ارباب به تو نیاز داره...
-تام؟...این چرندیات چیه داری بهش میگی؟
-ارباب...دارم سعی میکنم زنده نگهش دارم!
لرد با تاسف تام رو نگاه کرد که حالا مشغول تعریف کردن خاطره ای برای هری بود کرد و سپس به بلاتریکس نگاه کرد.
-بلا؟این ننگ رو از پیراهن ما پاک کن.
-الان ارباب...کروشی...
-نهــــــــــــه!
-
هری خودش رو از بند دستان تام آزاد کرد و به سمت بلاتریکس شیرجه زد. بلاتریکس به خاطر این حرکت هری به عقب افتاد و چوبدستیش به سمت صورت لرد به پرواز در اومد.
-آخ!...بلا این چه کاریست؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff

جزئیات کاربر

خلاصه:
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبور هستن داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. مرگخوارا می خوان اتاق محفلیها رو هم تصاحب کنن و محفلیها با این تصور که ساکنین اتاق بغلی در خطر هستن، دارن به طرف اتاق مرگخوارها میرن.
............................
دامبلدور به سمت اتاق مرگخواران رفت. هری از بین محفلیها داوطلب شده بود تا دامبلدور را از رفتن به آن اتاق منصرف کند. همهمه محفلیها بلند شد ولی با فریاد "پروفسور میدونه داره چیکار میکنه داوش"ِ ویلبرت و "باشه داوش"ِ هری، همهمهها خاموش شد.
دامبلدور جلو رفت و لبخند بزرگی بر صورتش نمایان شد. او باز هم میخواست کسانی از اتفاق ناگوار نجات دهد!
در زد.
-باباجان؟
صدایی از داخل اتاق نیامد.
-باباجان؟
همچنان صدایی نمیآمد.
اتاق
-این پیرمرد اینجا چه میکند؟
لرد با صدای بسیار آرامی این را گفت. آنقدر آرام که فقط لینی فهمید چه میگوید!
مرگخواران با نگاه پرسشگرانهای به یکدیگر نگاه کردند. لینی که متوجه شده بود مرگخواران از حرف لرد چیزی نشنیدند، جلوتر رفت و کنار گوش همه حرف لرد را تکرار کرد.
-عاو. نمیدونم ارباب. شاید باز میخواد فضای معنوی ایجاد کنه.
-حتما معنویت خونش افتاده!
-شایدم اومده یه حقهای بهمون بزنه!
-اوه آره! شاید!
لرد که از افکار بیمعنی مرگخوارانش کلافه شده بود با صدایی بلندتر از قبل گفت:
-یکی از شماها بره و در رو برای این پیرمرد باز کنه. ما حوصلهی در زدنها و باباجان گفتنهای او را نداریم!
-چشم ارباب.
بلاتریکس به سمت در رفت و آن را باز کرد.
-اوه! بلاجان! ما اومدیم که...
-بیا تو.
بلاتریکس با حرص دندانهایش را روی هم میسایید و دامبلدور نگاه میکرد که به سمت لرد و مرگخواران قدم برمیدارد.
دامبلدور چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و سعی کرد با آرامش چشمانش را باز کند تا لحظهای عاشقانه درست کند.
لرد میان تلاشهای دامبلدور برای ساختن این فضای عاشقانه پرید و گفت:
-با ما چه کار داری دامبلدور؟
-اومدم شما رو نجات بدم باباجان.
-میخواهی ما را...
ناگهان یکی از مرگخواران بخت برگشته با شاخ و برگهایش از جا پرید و گفت:
-منظورتون اینه که از این وضع خستهکننده نجاتمون بدین؟
لرد با خشم به پاتریشیا نگاه کرد و مجبورش کرد ساکت بشود.
-باباجان من اومده بودم شما رو از...
لرد بدون توجه به حرف دامبلدور و برای رهایی خودش و مرگخواران گفت:
-ما از این وضع خسته شدهایم. باید از یک راهی از اینجا بیرون برویم تا حوصلهمان بیشتر از این سر نرود.
-ولی باباجان...
محفلیها پچ پچکنان با خودشان گفتند:
-من هم خسته شدم.
-آره. منم.
دامبلدور که خستگی محفلیها را دید برگشت و به لرد نگاه کرد.
-باشه باباجان. حالا قراره چجوری از اینجا بریم بیرون؟
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبور هستن داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. مرگخوارا می خوان اتاق محفلیها رو هم تصاحب کنن و محفلیها با این تصور که ساکنین اتاق بغلی در خطر هستن، دارن به طرف اتاق مرگخوارها میرن.
............................
دامبلدور به سمت اتاق مرگخواران رفت. هری از بین محفلیها داوطلب شده بود تا دامبلدور را از رفتن به آن اتاق منصرف کند. همهمه محفلیها بلند شد ولی با فریاد "پروفسور میدونه داره چیکار میکنه داوش"ِ ویلبرت و "باشه داوش"ِ هری، همهمهها خاموش شد.
دامبلدور جلو رفت و لبخند بزرگی بر صورتش نمایان شد. او باز هم میخواست کسانی از اتفاق ناگوار نجات دهد!
در زد.
-باباجان؟

صدایی از داخل اتاق نیامد.
-باباجان؟

همچنان صدایی نمیآمد.
اتاق
-این پیرمرد اینجا چه میکند؟

لرد با صدای بسیار آرامی این را گفت. آنقدر آرام که فقط لینی فهمید چه میگوید!
مرگخواران با نگاه پرسشگرانهای به یکدیگر نگاه کردند. لینی که متوجه شده بود مرگخواران از حرف لرد چیزی نشنیدند، جلوتر رفت و کنار گوش همه حرف لرد را تکرار کرد.
-عاو. نمیدونم ارباب. شاید باز میخواد فضای معنوی ایجاد کنه.

-حتما معنویت خونش افتاده!

-شایدم اومده یه حقهای بهمون بزنه!

-اوه آره! شاید!
لرد که از افکار بیمعنی مرگخوارانش کلافه شده بود با صدایی بلندتر از قبل گفت:
-یکی از شماها بره و در رو برای این پیرمرد باز کنه. ما حوصلهی در زدنها و باباجان گفتنهای او را نداریم!

-چشم ارباب.

بلاتریکس به سمت در رفت و آن را باز کرد.
-اوه! بلاجان! ما اومدیم که...
-بیا تو.

بلاتریکس با حرص دندانهایش را روی هم میسایید و دامبلدور نگاه میکرد که به سمت لرد و مرگخواران قدم برمیدارد.
دامبلدور چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و سعی کرد با آرامش چشمانش را باز کند تا لحظهای عاشقانه درست کند.
لرد میان تلاشهای دامبلدور برای ساختن این فضای عاشقانه پرید و گفت:
-با ما چه کار داری دامبلدور؟

-اومدم شما رو نجات بدم باباجان.

-میخواهی ما را...
ناگهان یکی از مرگخواران بخت برگشته با شاخ و برگهایش از جا پرید و گفت:
-منظورتون اینه که از این وضع خستهکننده نجاتمون بدین؟

لرد با خشم به پاتریشیا نگاه کرد و مجبورش کرد ساکت بشود.
-باباجان من اومده بودم شما رو از...
لرد بدون توجه به حرف دامبلدور و برای رهایی خودش و مرگخواران گفت:
-ما از این وضع خسته شدهایم. باید از یک راهی از اینجا بیرون برویم تا حوصلهمان بیشتر از این سر نرود.

-ولی باباجان...
محفلیها پچ پچکنان با خودشان گفتند:
-من هم خسته شدم.

-آره. منم.

دامبلدور که خستگی محفلیها را دید برگشت و به لرد نگاه کرد.
-باشه باباجان. حالا قراره چجوری از اینجا بریم بیرون؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

محفلی های از همه جا بی خبر به سمت اتاق مرگخواران یا در اصل مشنگها به راه افتادن.
-زاخاریاس باباجان، این اتاق کجاست؟
-امم...پرفسور فکر کنم باید از پومانا بپرسین.
-پومانا، باباجان...اتاق کجاست؟
-پرفسور فکر کنم باید از مدیر هتل بپرسیم!
-مگه خودت نمیدونی کجاست باباجان؟
-اممم...چرا ولی احتمال اینکه اشتباهی بریم کمتره پرفسور!
پرفسور نگاهی به گابریل انداخت تا با اون مشورت کنه اما مثل همیشه گابریل سر در کتاب داشت، نگاهی به فلور کرد که هر دقیقه با ساعت هاش ور میرفت.
-زاخاریاس باباجان، نظر تو چیه؟
-پرفسور به نظرم بهتره خودمون راهمون رو پیدا کنیم!البته اگه من ناظر محفل بودم حتما این و...
-باشه باباجان!
پرفسور بی اختیار داشت به سمت اتاق مرگخوارا میرفت و مگخواران از همه جا بی خبر بودن.
-زاخاریاس باباجان، این اتاق کجاست؟
-امم...پرفسور فکر کنم باید از پومانا بپرسین.
-پومانا، باباجان...اتاق کجاست؟
-پرفسور فکر کنم باید از مدیر هتل بپرسیم!
-مگه خودت نمیدونی کجاست باباجان؟
-اممم...چرا ولی احتمال اینکه اشتباهی بریم کمتره پرفسور!

پرفسور نگاهی به گابریل انداخت تا با اون مشورت کنه اما مثل همیشه گابریل سر در کتاب داشت، نگاهی به فلور کرد که هر دقیقه با ساعت هاش ور میرفت.
-زاخاریاس باباجان، نظر تو چیه؟
-پرفسور به نظرم بهتره خودمون راهمون رو پیدا کنیم!البته اگه من ناظر محفل بودم حتما این و...
-باشه باباجان!
پرفسور بی اختیار داشت به سمت اتاق مرگخوارا میرفت و مگخواران از همه جا بی خبر بودن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/15
تولد نقش: 1399/05/03
آخرین ورود: چهارشنبه 23 تیر 1400 10:21
از: خانه گریمولد
پستها:
157

_پرفسور، پرفسور.
_جانم بابا جان. چی شده؟
پومانا نفس نفس زنان به سمت دامبلدور رفت و گفت:
_پرفسور.... من... نمی دونم....چرا.... اما....هرکار می کنم نمی تونم .....جلوشو ..... بگیرم.
_جلوی چیرو باباجان؟
_شهاب سنگ! اون داره با سرعت میاد طرف ما البته یکم کنار تر از ما؛ یعنی رو اتاق کناری.
زاخاریاس که داشت از همون اطراف رد می شد، گفت:
_منظورت همون اتاقی هست که اون اقا مشنگه اومد گفت ارومتر باشیم؟
پومانا سرش را به صورت جواب مثبت و تاسف تکان داد. دامبلدور که خیلی وقت بود دلش هوای کمک به مشنگ ها رو کرده بود گفت:
_پس معطل چی هستین؟! فرزندان روشنایی، توجه کنین.
همه سرهایشان را به سمت دامبلدور چرخاندند و به او نگاه کردند. دامبلدور گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
_ما متوجه شدیم که خطری افراد مشنگی را تهدید می کند. پس ای عزیزان من پیش به سوی کمک به مشنگ ها!!
همه فریاد می زدند و شعار می دادند. دامبلدور سرش را رو به پومانا کرد و ارام پرسید:
_میتونی یکم وقت برامون بخری؟
_تمام تلاشم رو می کنم پرفسور.
گابریل سریع به سمت پومانا امد و گفت:
_واقعا شهاب سنگها؟...
پومانا سرش را تکان داد و گفت:
_اره. فقط برام سوال شده که اینا برای چی دارن میان اینجا؟! اخه تا اونجا که من میدونم شهاب سنگ ها از مشنگ ها دور میشوند.
_اما من تو تعدادي از کتاب های مشنگی خوندم که شهاب سنگ ها به اونا جمله کردند.
در زمانی که محفلی ها می خواستند به همسایه به ظاهر مشنگشان کمک کنند. مرگخوار ها داشتند برای شیره مالیدن به سر محفلی ها نقشه های بشیار شومی میکشیدند.
_جانم بابا جان. چی شده؟
پومانا نفس نفس زنان به سمت دامبلدور رفت و گفت:
_پرفسور.... من... نمی دونم....چرا.... اما....هرکار می کنم نمی تونم .....جلوشو ..... بگیرم.
_جلوی چیرو باباجان؟
_شهاب سنگ! اون داره با سرعت میاد طرف ما البته یکم کنار تر از ما؛ یعنی رو اتاق کناری.
زاخاریاس که داشت از همون اطراف رد می شد، گفت:
_منظورت همون اتاقی هست که اون اقا مشنگه اومد گفت ارومتر باشیم؟
پومانا سرش را به صورت جواب مثبت و تاسف تکان داد. دامبلدور که خیلی وقت بود دلش هوای کمک به مشنگ ها رو کرده بود گفت:
_پس معطل چی هستین؟! فرزندان روشنایی، توجه کنین.
همه سرهایشان را به سمت دامبلدور چرخاندند و به او نگاه کردند. دامبلدور گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
_ما متوجه شدیم که خطری افراد مشنگی را تهدید می کند. پس ای عزیزان من پیش به سوی کمک به مشنگ ها!!
همه فریاد می زدند و شعار می دادند. دامبلدور سرش را رو به پومانا کرد و ارام پرسید:
_میتونی یکم وقت برامون بخری؟
_تمام تلاشم رو می کنم پرفسور.
گابریل سریع به سمت پومانا امد و گفت:
_واقعا شهاب سنگها؟...
پومانا سرش را تکان داد و گفت:
_اره. فقط برام سوال شده که اینا برای چی دارن میان اینجا؟! اخه تا اونجا که من میدونم شهاب سنگ ها از مشنگ ها دور میشوند.
_اما من تو تعدادي از کتاب های مشنگی خوندم که شهاب سنگ ها به اونا جمله کردند.
در زمانی که محفلی ها می خواستند به همسایه به ظاهر مشنگشان کمک کنند. مرگخوار ها داشتند برای شیره مالیدن به سر محفلی ها نقشه های بشیار شومی میکشیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نیستم ولی هستم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

-می تونیم بهشون بگیم یکی به پول نیاز داره اما پولی نداره!
-خب که چی شه؟
-خب میان بیرون دیگه!
-فوقش زاخاریاس فقط میاد.
-...
هیچ کدام از مرگخوارا فکری در ذهنشون نداشتن.
-خب شاید باید با روش های خشن بیرونشون کنیم!
-حتما...با قمه ی تو اره؟
-خب با چیز های دیکه هم میشه!
-با چی؟
-ایمپریو!
فکر بدی هم نبود اما نیاز به مشورت داشتن مرگخوارا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/1 9:54:31
only Hufflepuff

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبور هستن داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. حالا مرگخوارا دچار بحران کمبود فضا شدن.
-ما میخواهیم اتاق محفلی ها را در تملک خود در آوریم.
-ارباب، آخه چطوری این همه محفلی رو از اتاقشون خارج کنیم؟
-خودتان راهی برایش بیابید. برای ما فقط افزایش فتوحاتمان اهمیت دارد.
مرگخواران اتاق فکری تشکیل دادند.
-بریم بهشون بگیم توی راهرو هتل یه لنگه جوراب پیدا شده و بیان برای شناساییش. بعد که اومدن بیرون از اتاقشون، سریع بریم داخل اتاق و در رو پشت سرشون قفل کنیم.
-اونوقت چرا باید برا شناسایی یه لنگه جوراب، کل محفلی ها از اتاقشون بیان بیرون؟!
-بریم بگیم از طرف هتل اومدیم برای سمپاشی حشرات موذی. برای سلامتی خودشون باید موقع سمپاشی ما از اتاقشون خارج بشن.
-من با این ایده کاملا مخالفم.
نگاه های خشنی به سوی لینی روانه شد.
-حالا که مخالفی اصلا خودت بگو ایده ت برای بیرون کردن محفلیا از اتاقشون چیه!
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبور هستن داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. حالا مرگخوارا دچار بحران کمبود فضا شدن.
* * *
-ما میخواهیم اتاق محفلی ها را در تملک خود در آوریم.
-ارباب، آخه چطوری این همه محفلی رو از اتاقشون خارج کنیم؟

-خودتان راهی برایش بیابید. برای ما فقط افزایش فتوحاتمان اهمیت دارد.
مرگخواران اتاق فکری تشکیل دادند.
-بریم بهشون بگیم توی راهرو هتل یه لنگه جوراب پیدا شده و بیان برای شناساییش. بعد که اومدن بیرون از اتاقشون، سریع بریم داخل اتاق و در رو پشت سرشون قفل کنیم.
-اونوقت چرا باید برا شناسایی یه لنگه جوراب، کل محفلی ها از اتاقشون بیان بیرون؟!
-بریم بگیم از طرف هتل اومدیم برای سمپاشی حشرات موذی. برای سلامتی خودشون باید موقع سمپاشی ما از اتاقشون خارج بشن.
-من با این ایده کاملا مخالفم.
نگاه های خشنی به سوی لینی روانه شد.
-حالا که مخالفی اصلا خودت بگو ایده ت برای بیرون کردن محفلیا از اتاقشون چیه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج