شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- شما از همین حالا به علت کاری که با سازمان ملل قبلی کردید ...جزو رئیس های قوای لشکر جدید هستین. همین حالا هم باید به جنگ با مخالفان برید.
ایوا آب دهانش را قورت داد و در رویاهایش خیلی چیز های دیگر را هم قورت داد. رییس که به نظر میرسید به سختی دارد تلاش میکند خندهاش را کنترل کند در نهایت با دیدن قیاقه های هاج و واج و کج و کوله ایوا و دلفی کنترل خودش را از دست داد و بلند بلند زیر خنده زد. - وای... وای... قیا... قیاقه هاشونو.
دلفی بسیار گیج شده بود اما ایوا که هیچوقت از هیچ احساسی به جز گرسنگی استفاده نمیکرد، بنابراین الان حتی بیشتر از قبل گرسنه شده بود. رییس در حالی که به زور نفسش از خنده بالا میآمد خطاب به همراهانش گفت: - وای خدایا... فکر کنم...فکر کنم باور کردن.
دلفی که حسابی مشکوک شده بود خیلی آهسته خلوت تنهایی اش را از ته چوبدستی اش درآورد و آماده جیم زدن کرد. رییس همچنان داشت از خنده روی زمین غلت میزد. اما به نظر میرسید همراهان رییس کم کم دارد حوصلهشان سر میرود. بنابراین یکی از آنها با آرنجش ضربه ای به پهلوی رییسش زد. - اِهِم اِهِم... بسه دیگه رییس به نظرم. - آم چیزه... بله درسته کافیه دیگه نمیخندم. - من گشنمه.
ایوا دیگر داشت تحملش را از دست میداد. روده کوچیکه به روده بزرگه داشت حمله میکرد و معده سعی میکرد برای حل اختلاف پا در میانی کند.
- عالیه خانم ایوانوا... چون اومدیم ببریمتون یه جایی که تا آخر عمرتون میتونید بخورید و بخوابید! البته فقط آب خنک.
قبل از این که ایوا بتواند اعتراضی بکند ماموران ناشناسی که حالا مشخص شده بود ماموران آزکابان هستند با ژست کابوی مانند و غرب وحشی طور ایوا را طنابپیچ کرده بودند. دلفی که اوضاع را خطری دید خیلی سریع در خلوت تنهاییش را باز کرد و جفت پا پرید توی خلوت تنهاییش و در ثانیه آخر قبل از این که طنابپیچ شود شود با ذکر "مرلین لعنتتون کنه من این وسط چیکاره بودم اصلا؟" جیم زد.
سر خط اخبار جادو گر نیوز دو هفته بعد از واقعه:
- و اینک توجه شما را به خبری که هماکنون به دستم رسید جلب میکنم. ساختمان زندان آزکابان به همراه تمامی کارکنان، زندانیان و حتی رهگذر های اطراف، توسط وزیر سابق مجرم؛ ایوانوا طی یک اقدام خصمانه و انتقام جویانه بلعیده شد. همچنین همدست وی، دلفی همچنان متواری است و خبری از او در دست نیست. و هماکنون تصاویر زنده ای داریم از محل حادثه.
قبل از بلعیدن خود دوربین و قطع برنامه در آخرین لحظه ایوا که در حال جویدن پایه های دوربین بود در صفحه جلوزیون دیده شد. - هنوزم خیلی گشنمه!
حتی دلفی هم دیگه نمیدونست باید چیکار کنه. تمام حقه هاش تموم شده بود. دیگه الان پای خودشم درگیر بود و اون فکر اینجاش رو نمی کرد. اون واقعا هم تقصیری نداشت. نمیدونست وزیر مملکت این همه دردسر درست کرده. از اون طرف وزیر مملکت که دیگه از این اوضاع خسته شده بود و حتی از آدماش. اون سعی می کرد جلوی اشتهای سیری ناپذیرش رو بگیره و بتونه خودشو کنترل کنه تا باعث دردسر بیشتری نشه.
- اقدام به قتل، دزدی، فساد، و ...
با هر کلمه دلفی بیشتر و بیشتر ناامید می شد و دعا می کرد کاشکی هیچوقت به کمک وزیر نمی رفت تا درگیر این مسائل نمیشد. دلفی همینطور که دقت می کرد فهمید که هر لحظه ایوا قرمز و قرمز تر میشه. اما دلیلش رو نمیدونست.
بوم!
ایوا تو یه حرکت گسترده تمام رئیس و معاونین رو خورد و با یه آروغ بلند رنگش از قرمز به رنگ طبیعی اش تغییر کرد. بعد چند دقیقه صدای هیاهوی به گوش رسید و بعد چند دقیقه افراد جدید وارد شدند. آدم هایی که تازه وارد شده بودند در جستجوی رئیس و معاونین بودند و آخر سر روی شکم ایوا زوم کردند.
بلافاصله اخم اونا به لبخند تبدیل شد و کسی که بنظر میرسید رئیس هست به سمت ایوا و دلفی اومد.
- شما از همین حالا به علت کاری که با سازمان ملل قبلی کردید ...جزو رئیس های قوای لشکر جدید هستین. همین حالا هم باید به جنگ با مخالفان برید.
ایوا آب دهنش رو قورت داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
-پس فرمودین که جناب وزیر سابق سلامت عقلی ندارن؟ جناب معاون این مورد رو هم به پرونده شون اضافه کنید.
دلفی و ایوا اب دهانشان را قورت دادند.
-تازه فرم و برگه رو حروم کردن که از پول بیت الماله. پس اسیب به اموال دولتی رو هم اضافه کنید. -ینی چی اقا میگی بیت المال بعد میگی اسیب زدن به اموال دولتی؟
دلفی وکیل خیلی خوبی نبود اما نادان هم نبود و کسی نمیتوانست سرش کله بگذارد. سریع کیسه ی خلوتش را باز کرد و پرونده ی چند متری بیرون کشید و روی میز رئیس کوبید.
-اتفاقا ما از تمام اسناد اختلاس های شما اطلاع داریم.
حالا نوبت رئیس و معاونینش بود که اب دهانشان را قورت بدهد. با اینکه اسناد دلفی چیزی جز یک مشت کاغذ پاره نبودند؛ موثر واقع شدند و رئیس خودش فرم ب233 را پاره کرد و به سطل زباله ریخت.
دلفی هم مثل یک وکیل خوب لبخند زنان به سمت ایوا رفت تا اورا از انجا ببرد.
-یک لحظه صبر کنید. اینا به خاطر وام ایشون بود. اما جرم های سابقشون هنوز به قوت خودش باقی است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/11/18 17:07:39
ایوا اصلا این وضعیت را دوست نداشت. بغضش را خیلی صدا دار قورت داد و طبق دیالوگ معروف فیلم های جنایی گفت: -اصلا من وکیلمو میخوام! -وکیل مکیل ندا...
هنوز جمله کارمند سازمان تمام نشده بود که صدای "اهم اهم" بسیار بلندی برای اعلام حضور شنید. دلفی که در دسیسه چینی در تاپیک بغلی برای به چنگ آوردن وزارت ناکام مانده بود، این بار رو به وکالت آورده بود. -من وکیلشم.
کارمند رو به ایوا کرد و پرسید: -این از کجا اومد؟ راست می گه؟
ایوا هیچ ایده ای نداشت که چرا و چطور وکیل دار شده اما در آن شرایط اصلا از این موضوع بدش نمی آمد. -اوهوم.
دلفی جلوتر آمد و کنار میز ایستاد. بعد برگه وام را برداشت و نگاهی به آن انداخت. -این برگه ارزش قانونی نداره.
خیلی به کارمندان و رییس سازمان بر خورده بود! کجا از سازمان ملل جادویی می توانست "ارزش قانونی دار" تر باشد؟ -چرا اون وقت؟ -چون موکل من در زمان امضاش دارای سلامت عقلی و روانی کامل نبوده! مگه نه ایوا؟
ایوا به هرقیمتی که شده می خواست از این مخمصه فرار کند! -اوهوم.
کارمند های سازمان بسیار از این وضعیت شاکی و ناراضی بودند و می خواستند هر طور شده اوضاع را به نفع خودشان برگردانند.
ایوا، پس از زدن امضای معروفش پای ورقه، با خوشحالی دستانش را بر هم زد. - خب، حالا پولامو بدین!
شورشی، بسیار شرورانه، به ایوا لبخند زد. وزیر سابق، زیر این نگاه لرزید و آب دهانش را قورت داد. هیچوقت، نگاهی به این ترسناکی ندیده بود. - ام... چیزی شده؟
نگهبان، برگه هارا مرتب کرد و به ایوا نگاه کرد. - فقط یادم رفت بگم. سال، 365 روزه. هر روز هم باید قسط بدین.
کیفی را که برایش آورده بودند، باز کرد. دهان ایوا، با دیدن تراول های رنگارنگی که درون کیف بود، باز ماند. شورشی، نصف پول هارا بیرون آورد و رو به ایوا گرفت. - خانم محترم. شما هر روز تا 365 روز، باید این قدر مبلغ پرداخت کنین. در پایان سال، باید یه چیزی حدود 180 برابر پولی که الان بهتون دادیم، دست ما بدین. برگرم امضا کردین. دیگه راه برگشت ندارین.
ایوای بخت برگشته، آب دهانش را به زور پایین داد و بغض کرد.
-ببینید جناب وزیر سابق. اگه بخواین اتهاماتتون بخشیده شه باید خشکه حساب کنید. -چی خشک کنم؟ مامانجونم برگه آلو خشک میکرد خیلی خوشمزه بود. -نه منظورم اینه که باید پولش رو بدین تا ما ببخشیمتون. بعد یه کم دیگه پول وارد وزارتخونه کنید که به عنوان کاندیدای وزارت معرفی بشین. بعد هم باید حسابی خرج کنید تا جاپاتون رو محکم کنید و در اخر باید خرج مهمونی وزیر جدید که خودتونید رو بدین.
ایوا دستی به شکمش کشید و قار و قور ان را ساکت کرد. اون اینهمه پول نداشت و اگر داشت هم به جز غذا روی چیزی سرمایه گذاری نمیکرد. اما چاره ای نداشت باید پول را میداد تا انها از محکوم کردنش دست بردارند و بتواند وزارت کند. -من اینقدر پول ندارم.
رئیس کمی چانه اش را خاراند و نگاه عاقل اندرصفیحی به ایوا انداخت بعد هم رو به معاونش گفت برید اون فرم شماره ی 223 ب رو بیارید. ایوا دلش شور زد. نمیخواست توی بلای بزرگتری گرفتار شود. پس باید صدای لرزان و ارامی از رئیس پرسید که این فرم مربوط به چیست.
-فرم 223 ب؟ هممم. چیز خاصی نیست. فرم درخواست وامه. با بهره ی 50 درصدی که مطمئنن از پس پرداختش برمیاین. در ضمن بازپرداختش روزانه است و حداکثر توی یکسال باید پسش بدین کل مبلغ رو به همراه بهره اش.
ایوا چشمانش گرد شد. این معامله نبود بلکه باعث میشد پای او بیشتر در گل فرو برود. اما چاره ای هم نداشت و مجبور بود خودش را از شر اتهاماتش خلاص کند تا بیگناهیش ثابت شده و دوباره بتواند وزارت را به دست بگیرد.
ایوا در حالی که روی صندلی چرمی نشسته بود، با استرس با انگشت هایش باز میکرد. رییس سازمان، پشت میز بزرگش استاده بود و از بالا به ایوا نگاه میکرد. ایوا آب دهانش را قورت داد.
-باورم نمیشه بعد از خوردن نصف سازمان، برای قورت دادن آب دهنت هم جا داری... گفتی برای چی اینجا اومده بودی؟
برای خود ایوا هم عجیب بود. بهرحال جواب داد: -من... گفتن که وزیر دورگه رو نمیتونید چیز کنید.... و چیز. بیگانه و اینا. بعدم اومدم که... -و چرا نصف وزارت خونه ی رو خوردی؟ چرا تغییر شکل داده بودی؟ آیا تو جاسوسی؟ چرا داشتی توی قسمت نقاشا سرک میکشیدی؟
ایوا نمیدانست. او همینجوری صبح پا شده بود و تنها بدون هیچ ایده ای آمده بود سازمان ملل. قطعا ممکن بود از این اتفاقات و سوءتفاهم ها پیش بیاید. چیز عجیبی نبود. -ببینید! اولش نگهبانای شما منو راه ندادن. بعدش یهو خوشگل و پریزاد طور شدم. بعدم کردنم مدل نقاشی و زنبوره اذیتم کرد. بعدم بهم یه میز خیلی خوشگل پر از خوراکی دادن. چرا شما نمیتونید آدمو یه ذره درک کنید!
رییس چند نکته را در دفترش یادداشت کرد: -فریب دادن نگهبانان سازمان ملل، تغییر چهره و جاسوسی، سعی در دزدیدن نقاشی ها و اثر های هنری هنرمندان. سعی در تخریب سازمان ملل.
ایوا خوب نفهمید که او چه میگوید ولی چون چند کلمه ی ناآشنا بین حرف هایش شنید، حدس زد حتما باید چیز بدی باشد. ایوا زد زیر گریه: -آهای آقا حالا اینجوری هم نگید بهم. ببخشید خب. -و انتظار داری به عنوان وزیر سحر و جادوی لندن هم به رسمیت شناخته بشی.
در همان حال که ایوا زمین و زمان را گاز میگرفت و میبلعید، دو نفر شورشی سعی داشتند پیش از اینکه آوار بر سرشان بریزد فرار کنند. عوامل سازمان ملل نیز که تا آن لحظه از حضور ایوا و شورشیان در آن اتاق بیخبر بودند، در کمال حیرت و تعجب سعی میکردند ساختمان درحال ریزششان را با نهایت سرعت بازسازی کنند.
ایوا از خود بیخود شده بود. مدت زیادی میشد که اینگونه چیزی نخورده بود و حالا هر چه بیشتر میبلعید، ظرفیتش بیشتر شده و گرسنهتر میشد. - میخورم! همهتونو میخورم!
ستونها و نیمی از زمین دیگر وجود نداشت. تمام سقف و بخشی از دیوارها نیز در شکم ایوا قرار گرفته بود. کارکنان سازمان ملل با هر وردی که بر زبانشان میآمد، سعی داشتند این خرابکاری را درست کنند. ایوا هر چه بیشتر میخورد و به شخصیت گذشتهاش نزدیکتر میشد، ظاهر زیبایش هم تغییر میکرد و کج و کولهتر میشد. ایوا داشت تبدیل به همان ایوای اولیه میشد!
- هی! این همون وزیره نیست که انداختیمش بیرون؟ - حالا مهم نیست فعلا! اول جلو ریزش این ساختمونو بگیر، بعد میتونیم به اون موردم فکر کنیم!
ایوا بلند شد و سراغ صندلی ها رفت و یکی یکی انهارو میشکست و میبلعید.
-صندلی هم بیارین.
ایوا خودش را کف زمین انداخت و ارواره های کوسه مانندش را در سنگ گرانقیمت کف زمین فرو کرد و با پایش خودش را به سبک غواصان به جلو راند و سنگ ها را میبلعید.
-قربان زمین جدید هم بیاریم؟
ناگهان همه چیز شروع به لرزیدن کرد. ایوا که دیگر کنترلش را از دست داده بود. به سمت دیوار ها رفت و اول کمدهای جلوی ان و بعد کاغذ دیواری و سپس خود دیوار را گاز گاز کرد و به سمت سقف رفت.
-رئیس... الانه که بی سازمان ملل بشیم. چیکار کنیم حالا؟
رئیس در بهت و حیرت ایوا را نگاه کرد که مثل تارزان که از این شاخه به ان شاخه به دنبال موز میگشت به دنبال لامپ ها بود و از این لوستر به ان لوستر میپرید و لامپ هارا یکی یکی بالا می انداخت. بعد هم خودش را پایین انداخت و توی واحد تاسیسات و لوله کشی فرود امد و لوله هارا مثل اسپاگتی یکی پس از دیگری هورت میکشید. رئیس که نمیتوانست نگاهش را از ایوا بردارد، اب دهانش را قورت داد.
ایوا، تکه ی بزرگ کیک را فرو داد و ذره ای از سرعت جویدنش کم نکرد. - خوبه، خوبه! یه میز غذای دیگه میخوام. این کم بود.
شورشی، با پوزخندی که نشان میداد باور نکرده، به سمت میز غذا برگشت. همه ی ظرف ها خالی بود و کَفِشان هم لیسیده شده بود. - ام... یه میز غذای دیگه... برای بانو بیارین. مثل اینکه سیر نشدن.
ایوا، چنگالش را در دهانش انداخت و شروع کرد به جویدن. پس از آن هم، بشقابش را مانند بسکوییت شکلاتی، گاز زد و قورت داد. - کی میز بعدی آماده میشه؟ این دسرا سیرم نمیکنه.
دست مرد، شروع کرد به لرزیدن و لیوان آب، از دستش افتاد. از کنار ایوا بلند شد و پنج صندلی آنطرف تر نشست. - زود تر بیارین غذارو برای بانو. گشنشونه. دسرا سیرشون نمیکنه. در ضمن...
آب دهانش را قورت داد...
- بشقاب قاشق جدید هم بیارین. و...
ایوا، شروه کرده بود به خوردن پایه های میز.
- پایه های میز هم بیارین.
دخترک، رو میزی را مانند سوپ هورت کشید و پس از تمام کردن میز، انگشتانش را لیسید.