هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۴
#46

جاستین فینچ فلچلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
از I dont know
گروه:
کاربران عضو
پیام: 194
آفلاین
در کافه ی خانم رز مرتا....
رزمرتا:اه...دوباره سروکلشون پیداشد...
سالازار:سلام
رزمرتا زیر لب می گه:سلامو مرگ......

سالازار به همراه تام به طرف یه میز می رن و روبروی هم می شینن و شروع به صحبت می کنن.
سالازار:من انتقاممو از اوون دختره می گیرم....هنوز منو نشناخته.....من برای کشتن اوون لحظه شماری می کنم....

تام:نگران نباش ارباب این شتریه که دم خوونه ی همه می خوابه.
سالازار:خفه شو......من می خوام انتقام بگیرم....

تام:من یه فکری کردم...البته نمی دونم عملیه یه نه(این قسمت برای جذابیت بیشتر حذف می شه)

-----------
در ژاندارمری

بلیز و جاستین در حال بازی شطرنج هستن.بلیز هم طبق معمول داره به هلگا در انجام کارها کمک می کنه.سیبل هم تو ابدار خوونه در حال درست کردن چایی هست.

جاستین:تا دو حرکت دیگه کیش و ماتی.
بلیز:خواب دیدی خیر باشه.

جاستین:خواهیم دید
بعد از چند دقیقه

جاستین:دیدی گفتم مات می شی.
بلیز:تو کلک زدی.من قبول ندارم تو کلک زدی
جاستین:حقیقت تلخه

جاستین داشت با بلیز جروبحث می کرد که ناگهان هلگا از دفترش خارج شد و با صدای دست بچه ها رو به طرفش خووند

هلگا:بچه ها خسته نباشین البته می دوونم که هیچ کاری نکردین مگه نه بلیز
بلیز که صورتش سرخ شده بود سرشو پایین انداخت

هلگا:خوب بریم سر اصل مطلب.باید بگم که دامبلدور از من خواسته که کل نظم دهکدرو در اختیار بگیرم...من هم به کمک هرچه بیشتر شما دوستان نیازمندم...برای همین از شما می خوام که به فعالیت های خودتون بیش از بیش ادمه بدین..

جاستین میون حرف هلگا می پره و می گه:ها..اینی که گفتی یعنی چه؟

هلگا که عصبانی شده بود سر جاستین فریاد می زنه و می گه:
یعنی اینکه باید به گشت در دهکده بری...حالا فهمیدی

جاستین:مگه تو نگفتی که حرفام همش شوخی بوده.
هلگا:گذشته ها گذشته

جاستین:باشه پس من می رم خوونه مراقب پدر و مادم باشم.
بلیز:این کلکا قدیمی شده داداش....

هلگا:خوب بچه ها شما الان باید از این مرگ خوارا بازجویی کنین
جاستین و بلیز الان شما می رین از لوسیوس باز جویی می کنین
فهمیدین

جاستین و بلیز:بله قربان
هلگا:پس دست بکار بشین

جاستین و بلیز به طرف سلول لوسیوس می رن
جاستین زی لب به بلیز می گه:من که بالاخره استعفا می دم
بلیز:تو هم که یا داری میری یا داری استعفا میدی

جاستین:حالا بذار بریم از لوسیوس باز جویی کنین.




========================
این داستان ادامه دارد


اهم اهم من خیلی وقته می بینم که این تاپیک اینجوریه و به روش قدیمی
فلانی:سلام
بهمانی:منم سلام
و... این جوری پست می زنن یه کم به توصیف صحنه به پردازید جایی که داره اتفاق می افته رو شرح بدین این روش مکالمه ای خیلی قدیمی شده امید وارم از این به بعد پست های بهتری ببینم


ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۴ ۲۲:۳۸:۵۰


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۴
#45

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
سالازار:رزمرتا نگفته بودي مهمون داريم!
رزمرتا:قرار نبود بيان!(توجه:رزمرتا مرگخوار نيستها!!!)
ولدمورت:قربان بهتر ني...
-كسي با كارمند رسمي من كاري داره؟!
سالاز:صداي كي بود؟
جاستين:هلگا؟!
ولدمورت:از كي تاحالا اينا كارمنداي توئن خانوم كوچولو؟
هلگا:از همون موقعي كه تو توي قنداق بودي بابابزرگ!
جاستين و بليزي و ولدمورت و...:
سالازار:نبايد اونجوري حرف مي زدي!
هلگا:مثلا مي خواين چيكارم كنين؟من و بليز و جاستين سه تايي كل ارتش شما رو طرفيم!
بليز و جاستين:
يه مرگخواره:ارباب مي خواين نفلشون كنيم؟
يه مرگخوار ديگه:آره قربون..روشون زياد شده!شما فقط امر كن!(با لهجه قلدري بخونيد! )
ولدمورت:ها؟..بابابزرگ شما چي ميگين؟!
سالازار:صد دفعه گفتم بگو ارباب..پسره بي چشم و رو!
ولدمورت:چشم بابابزرگ..ا. نه..يعني ارباب!ا..خب آخه عادت كردم!
سالازار:اگه بهشون حمله كنيم ناجور مي شه..مردم واسمون حرف در ميارن!
هلگا:اگه هم حمله نكنين من واستون حرف در ميارم! جاستين با صدايي كه فقط هلگا و بليز مي شنون:نگو..الان داغونمون مي كننا!
هلگا با صداي آروم:نترس..من مي دونم دارم چيكار مي كنم!
بليز:اه..جاستين ضد حال نزن بابا بچه ننه!
مرگخواره:ارباب..اوا خدا مرگم بده!..اينا چي مي گن؟!(با لهجه اوا خواهري خونده شه لطفا!)
هلگا:اوا خدا مرگت بده..به تو چه جيگگگر؟! (با تقليد از لهجه مرگخواره!)
بليز و جاستين مي زنن زير خنده!
سالازار:حمله...
ولي هلگا با يك عكس العمل سريع يه ورد و به زبون مياره همه مرگخوارها رو طناب پيچ مي كنه..ديگه نمي تونستن از جاشون تكون بخورن!
جاستين و بليز و ولدمورت و سالازار و رزمرتا:
بليز:چه طوري اونكار رو كردي؟
هلگا:به سختي!
سالازار:من بلاخره انتقام اين مبارزه رو از اون ژاندارمري مسخرتون مي گيرم!تام..بيا بريم!زمين مغازه رزمرتا كجه..نمي شه مبارزه كرد!
هلگا:هووووي..من واسه اين همه آت و آشغال توي ژاندارمريم جا ندارم!(مرگخوارها!)يه دو سه تاشون رو بردار ببر!
سالازار:
ولدمورت:بابا بزرگ..واسه قلبتون بده..من ميارمشون!
سالازار:حرف نباشه!من مي رم ولي بدون كه تو و كارمندات رو زنده نمي گذارم
هلگا:آرزو بر جوانا عيب نيست نيست! جاستين..بليز..وقت نداريم بايد بريم..فقط برين از سر ميدون دهكده يه دو سه تا كارگر بردارين بيارين اينا رو با خودشون تا ژاندارمري بيارن!
بليز و جاستين:اوكي!
رزمرتا:خدا خيرت بده..من كه ديگه از دستشون عاصی شده بودم..ولي حسابي مراقب باش..دلشون ازت خيلي پره!
هلگا:نگران نباش..من و جاستين و بليز و بيل با اينكه 4 نفريم ولي اونا از پس ما برنميان! فعلا خداحافظ..بايد برم..!
رزمرتا:خداحافظ!
هلگا از مغازه بيرون مياد و مي بينه كه بليز و جاستين كنار چهارتا كارگر واستادن!كارگرها مرگخوارها و مثل سيگار برگ نگه داشته بودن!
هلگا:آدم دلش واقعا واسه اين كارگرهاي ضعيف بنيه مي سوزه!

****************توي ژاندارمري**********************
بيل:ا...اي كاش منم بودم!
جاستين:بعد من چوبدستيم گرفتم جلوي ولدمورت يه ورد گفتن همه پوستش متلاشي شد!..بعد افتاد غش كرد..نمي دوني ها..
بيل:
هلگا:
بليز:تو نمي خواي بس كني جاستين نه؟! بيل اين رو ولش كن بابا..نمي دوني من چه جوري با ماكروفر رزمرتا كوبوندم تو سر سالازار كه..!
هلگا:
بيل:هلگا دهنت رو ببند....پشه مي ره توشها!
هلگا:به حق چيزهاي نشنيده..اين دوتا دست شيطون رو از پشت بستن!
بليز و جاستشن:
هلگا:راستي بچه ها...من ديروز شوخي كردما..همه توي ژاندارمري آزادن..فقط بايد خوب بجنگين و شجاع باشين..من زياد به نظم و استكبار و زور و ستم و اينا اونم توي ژاندارمري اعتقاد ندارم!
بيل:جدي مي گي؟!
جاستين:شوخي نمي كني؟
بليز:يعني تكنو هم مجازه؟!
هلگا:بايد روي اين يكي فكر كنم!

=================================
دوستان..من اين نمايشنامه رو يه كم طنز نوشتم..شما جدي تر بنويسيد!البته در مواقع جدي نه الان!الان طنز هم بنويسين!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۳ ۱:۵۷:۳۸

هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۴
#44

جاستین فینچ فلچلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
از I dont know
گروه:
کاربران عضو
پیام: 194
آفلاین
ادامه....
جاستين:بابا هموون مايک بهتر بود اين هلگا فکر مي کنه کيه.هموون روز اول از حقوق من کم کرد...من که ديگه به حرفاش گوش نميدم تازه مايک از ما انقدر کار نمي کشيد....اه....
اين دختره ي مغرروره تازه به دوران رسيده....فکر مي کنه کيه....

بليز:انقدر غر نزن بابا.خوب اوونم حق داره ديگه...اوون بايد از اين دهکده محافظت بکنه و دامبلدور به اوون اعتماد کرده.

جاستين که اصلا حوصله نداشت با بليز کلکل کنه روشو بر مي گردونه و به راهش ادامه مي ده.

بعد از چند دقيقه...

جاستين:من که حوصله ندارم...دارم مي رم خوونه...بليز فعلا باي
بليز:کدوم گوري ميري.....هلگا به ما اعتماد کرده و از ما خواسته که در اين دهکده گشت بزنيم

جاستين:اولا که گفتم دارم مي رم خوونه دوما هم نمي خواد انقدر احساس مسئوليت بکني....هلگا هر دو تامون رو گذاشته سر کار
بليز:باشه تو برو...منم اگه هلگا رو ديدم بهش مي گم که....

جاستين حرف بليز رو قطع مي کنه و مي گه ساکت باش سپس روشو بر مي گردونه و به طرف خوونه اش مي ره..

بليز که به حرفي که هلگا زده بود پايبند بود تنها به راه خودش ادامه مي ده...

ناگهان صدايي از کافه ي خانوم رز مرتا بلند مي شه.بليز چوب دستيشو از جيبش بر مي داره و به طرف کافه مي ره....

بليز در کافرو رو به ارامي باز مي کنه و با صحنه ي بسيار عجيبي روبرو مي شه.....

سالازار به همراه نوه اش ولدمورت در کافه نشستن و مرگ خوارا هم دور اوونو گرفتن.

ولدمورت:سالازار من به وصيتت عمل کردم و با اين جامعه مبارزه کردم و در راه تو قدم نهادم...اي ارباب حالا تو سرور ما خواهي بود
سالازار:مي دونم پسرم تام.....تو جانشين خوبي براي من بودي و البته خواهي بود....

ناگهان در حاليکه بليز داشت به حرفهاي اوونا گوش مي داد جاستين با صداي بلند اوونو صدا مي زنه و مي گه ....
_رفيق منو ببخش نبايد تو رو تنها ميزاشتم...هرچي فکر کردن نتوونستم کنار بيام و تو رو تنها بذرم حالا برگشتم ....راستي چرا....
بليز حرفشو قطع مي کنه و مي گه:
_ساکت شو......نمي بيني دارم به حرفاشون گوش مي دم....
جاستين:به حرف کي؟......نه
بليز:چي نه؟
جاستين: پشت سر....تو....نگ...نگاه....ک...ن
بليز رو شو بر مي گردونه و مي بينه که سالازار به همراه تام توي چشماش ذل زدن




-----------------------------------------
اين داستان ادامه دارد


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۳ ۱:۵۴:۴۸


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴
#43

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
فردای آن روز همه در دمه در ژاندارمری تجمع کرده بودن و داشتند اعلامیه بر روی در ژاندارمری رو میخوندند
اطلاعیه
دیشب طی تصمیم فوری که براساس توافق
مدیر فعلی هاگوارتز و وزارت خونه انجام شد
مایک لوری رئیس ژاندارمری از سمت خود
کناره گیری کرد و هلگا هافلپاف معاون ارشد
وی به عنوان جایگزین او انتخاب شد .هلگا
هافلپاف در مصاحبه ای با خبرنگاران پیام امروز
به خبر نگاران گفت : مایک لوری به علت
مشغله کاری از سمت خود کناره گیری کرد
و به عضویت دفتر کاراگاهان دراومد و من نیز به
طور موقت رئیس اینجا هستم.
در درون ژاندارمری طبق معمول اعضا سرگرم کارهای شخصی و روز مره بودند بیل داشت کتابی رو میخوند جاستین و فیلچ سر جر زنی در بازی شطرنج با هم در حال سر و کله زدن و جر و بحث بودن و تریلانی داشت با گوی خودش بازی میکرد ناگهان در دفتر مدیریت باز شد و هلگا از آن خارج شد
بلیز و جاستین : سلام هلگا
بیل : چه طوری ؟
هلگا : سلام
بیل : چی شده مثل اینکه حالت زیاد خوب نیست
هلگا ناگهان فریاد زد : پاشید تنبلا یک ماه هیچ کاری نکردید
بلیز : خوب یکی باید نمایشنامه بنویسه تا ما بتونیم یک کاری کنیم دیگه
هلگا : من این حرفا حالیم نیست بجنبید یالا سر صف وایستید ببینم
همه اعضا
جاستین : صفمون کجا بود بابا
هلگا : یکماه از حقوقت کم میشه من مافوق تو هستم نباید با من این طوری صحبت کنی یالا بیل تو از همه بلند تری برو ته صف
بلیز تو بیا اینجا....
بعد چند دقیقه
هلگا : خب اینجانب به عنوان رئیس ژاندارمری لازم دیدم که چند نکته رو برای شما روشن کنم اول اینکه دیگه کسی اینجا بیکار نمیمونه باشه هر کسی باید یک کاری انجام بده دوم اینکه شما همتون از این به بعد وظایفی دارید که موظفید آنها رو به درستی انجام دهید ....
یواش یواش احساس خواب آلودگی بر بلیز چیره شد و دیگه نمیتونست بدرستی به حرفهای هلگا توجه کنه
جاستین : این چی میگه حسابی جو گرفتدش
بلیز : بابا اگر نظر من رو بخوای...
اونجا چه خبره بلیز بیا جلوی صف ببینم خوب داشتم میگفتم خلاصه اینکه از همین الان بلیز و جاستین میرن توی هاگزمید یک چرخی میزنند بعدش هم بیل و تریلانی منم میمونم کارهای اداری اینجا رو بهش رسیدگی میکنم در ضمن بعضی مواقع هم افراد دامبلدور برای مطمئن شدن از وضع هاگزمید به ما سر میزنند حالا بجنبین دیگه راه بیفتین بهتره یادتون باشه مرگخوارا هنوز همین دور و برا هستن پس خوب مواظب باشید
بدین ترتیب بلیز و جاستین برای شیفت اول از ژاندارمری خارج شدند...


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۰ ۵:۲۹:۰۲



Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴
#42

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
همه اعضا ژاندارمري حتما حتما اين پست رو بخونن!از اين به بعد من يعني هلگا هافلپاف به طور موقت رئيس ژاندارمري خواهم بود!
با تشكر!
هلگا هافلپاف

====================================
مایک می خواست چیز دیگه ای بگه که یهو هلگا با عجله وارد ژاندارمري شد!
مايك:اوه اومدي؟خب من صبر كردم كه خودت بهشون بگي...فكر كردن اينجوري بهتر باشه!
هلگا:اوه مايك...بايد سريع بري..ديپت كارت داره..يعني يه مشكلي اونجا پيش اومده..خودت برو مي فهمي!من به اينجا اعزام شدم كه هم جريان رو واسه بچه ها تعريف كنم هم اينكه ژاندارمري خالي نباشه!
مايك:مرگخوارها حمله كردن؟!
هلگا:خودمم درست نمي دونم..فقط خيلي اضطراريه..تو بايد سريع بري!
مايك:باشه الان مي رم..راستي..هرازگاهي هم ميام اينجا..هلگا..خوب از اينجا مراقبت كن..من به اينجا عادت كرده بودم!
هلگا:خيلي خب تو برو!قول مي دم از اينجا خوب نگهداري كنم!
مايك از در مي ره بيرون..ولي يادش مي ره در رو ببنده!هلگا مي ره در رو مي بنده و وقتي برميگرده با چهره بچه هاي اجرايي روبهرو مي شه:
جاستين:اينجا چه خبره؟
بليز:مايك كجا رفت؟
سيبل:چشم درونم پارازيت مي ده!
بيل:هي بچه ها..شون كجاست؟!
هلگا:آروم باشين بابا..آروم باشين..شماها به دفتر فرمانهدهي كارآگاها سر نمي زنين نه؟!
بروبچز:نه!..
هلگا:خب..قصش طولانيه..بياين بشينين سرجاتون تا براتون تعرف كنم!
هلگا مي ره ميشينه پشت ميز مديريت!
بيل:مايك زياد خوشش نمياد تو رو روي صندلي خودش ببينه ها!
هلگا:جريان همينه ديگه..بياين بشينين روي اين صندليها تا براتون بگم!
همه ميشينن و با چهره هاي متعجب به هلگا نگاه مي كنن!
هلگا:خب راستش الان مايك ديگه رئيس اينجا نيست!اون الان معاون گروه اجرايي دفتر كارآگاهاست!
همه:
هلگا:منم به طور موقت رئيس اينجا شدم! البته مايك قول داد كه به اينجا هم سر بزنه و اگه من به مشكل برخورد كردم كمكمون كنه..ولي خب به هر حال كتر مياد اينجا!در ضمن متاسفانه بايد بگم كه شون هم به لرد سياه پيوست و البته بيل تنها كسيه كه دربين شما از اين مسآله خبر داشته!شون قبل پيوستنش به لرد سياه 3 نفر از اعضاي وزارتخانه رو كشت و فقط بيل از اون مسآله سالم بيرون اومد و فكر كنم كه حالا بخواد انتقامش رو از شون بگيره!
سيبل:عجيبه چرا چشم درونم چيزي به من نگفت؟
هلگا:حالا ما يك معاون و كارآگاه كم داريم كه به جاي من كار كنه!خب اگه اجازه بدين من فكر مي كنم كه بيل صلاحيتش رو داشته باشه!
جاستين:خب چرا من يا بليز نه؟يا همين طور سيبل؟!
هلگا:براي اينكه بيل بيشتر با نحوه عملكرد لرد سياه آشنايي داره و بهتر مي تونه باهاش مقابله كنه و البته تو بليز و سيبل هم بايد بهش كمك كنين!
بليز:آخه شون ديگه چرا؟
جاستين:كيا رو كشته؟
هلگا:متاسفانه من اينش رو ديگه نمي دونم!
سيبل:مايك الان كجا رفت؟
هلگا:دفتر فرماندهي كارآگاهان كه محل كار جديديشه!
جاستين:حالا ما بدن اون چيكار كنيم؟
هلگا:اي بابا شماها چقدر ياس و نااميدي مي خونين؟پس من اينجا چيكاره ام؟همين جا قسم مي خورم كه مثل دوتا چشمام از ژاندارمري و دهكده خوب محافظت كنم!هركي با منه بياد عهد ببنديم!
بليز و جاستين و سيبل و هلگا هر سه با هم ديگه گفتن:

يكي براي همه..همه براي يكي


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۰ ۵:۲۱:۱۷

هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#41

مایک لوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
کمک....به من کمک کنید......به دادم برسید...

مایک به همراه جاستین به طرف صدا می دوند.

بعدش بیل را می بینندد که روی زمین افتاده و و داره به خودش می پیچه.....

بیل: اااا سلام...شما اید..

مایک: برای چی داد می زنی..؟؟

بیل: داشتم شما رو امتحان میکردم...که اگه من کمک بخوام زود به دادم می رسید یا نه؟؟

جاستین: پاشو...این مسخره بازیها چیه..یه ماه از حقوقت کم می کنم تا دیگه از این کارا نکنی.!!!

مایک: اهم...جاستین..فک نمی کنی من رئیسم...

در ژاندارمری:

مایک: چقدر حرف می زنید....بس کنید دیگه..

سکوت با پر جا شد.

مایک می خواست چیز دیگه ای بگه که یهو.......

ادامه دارد
===================================

توجه:

نسبت دادن نمایشنامه هاتون به موضوع لرد اسلیترین تا زمانی که تعداد پست های ژاندارمری به 40 نرسیده بود...ممنوع بود.

بر طبق این قرار داد شما می تونید از این پس رول هایتان رو هم به لرد اسلیترین مربوط دهید.

با تشکر
ریاست ژاندارمری


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#40

جاستین فینچ فلچلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۸
از I dont know
گروه:
کاربران عضو
پیام: 194
آفلاین
جاستین:صدای چی بود
بلیز:نمی دونم...اما صدا از طرف شما بود.
هلگا:خدا به خیر بگذرونه...شون هم به طرف شمال رفته....

مایک:احتمالا با هم در گیر شدن...باید بریم کمکشون...جاستین
و بلیز همراه من میان و هلگا و سیبل از بیل.....راستی بیل
کجاست؟
جاستین:نمی دونم تا یه دقیقه ی پش که اینجا بود

هلگا:احتمالا به طرف صدا حرکت کرده...باید بریم کمکش
مایک:هلگا درست میگه...پس هلگا تو همراه ما بیا وسیبل
تو هم لر ولدمورتو بنداز تو حبس کنار رفیقش لوسیوس بعدشم
به سمت ما حرکت کن.
سیبل:باشه قربان...شما برید من هم با بهترین سلاح خود یعنی گوی پیشگو میام
جاستین:عجب سلاحی...ما بدون اوون هیچیم....
سیبل:مسخره می کنی؟
مایک:وقت تنگه باید بریم

جاستین رو می کنه به بلیزو می گه
_این مایک هم صورت می شه ها...فکر می کنه کیه...خیلی
مغروره
مایک:بلیز یالا بگو جاستین بهت یواشک چی گفت..ها...ها...ها
بلیز:گفت که شما ادم مغرور وودخواهی هستید
مایک:که این طور...وقتی انداختمش بیرون می فهمه چه جور قضاوت کنه
جاستین در حالیکه خیلی عصبانی به نظر می اوومد زیر لب به بلیز گفت:
-خیلی نامردی

هلگا:وقت جرو بحث نیست باید حرکت کنیم
مایک به همراه هلگا و بلیز وجاستین به طرف شمال که به جنگل بزرگی ختم می شد

حرکت کردند...هوا کاملا تاریک شده بود
مایک به همراه یارانش به طرف جنگل در پیش بودند

جاستین:به نظر من یه کاسه ای زیر نیم کاسس...مگه میشه هری به راحتی لرد ولدمورت رئ گیر بندازه
بلیز:حالا کی نظر تو رو خواست

جاستین:شیطونه می گه...
بلیز:شیطونه خیلی بی جا می کنه....
جاستین:پس بگیر
بلیز:اخ...می زنی..نوش جوونت
جاستین:اخ..خیلی نا مردی

مایک:بس کنین دیگه اگه یه تیر نثارتون بکنم دیگه مقل شگو گربه به هم نمی پرین
مایک در حال فریاد زدن بود که ناگهان شون انها رو صدا زد

هلگا که هیجان زده شده بود گفت:حالت خوبه ما نگران شده بودیم
شون که خسته به نظر می رسید گفت:اره
هلگا:تعثیبشون کردی؟

شون:اره اما..اما همهی اینا نقشه بود تا بتونن لوسیوسو نجات بدن
مایک:اوه...نه...سیبل الان تو پاسگاس
جاستین:باید بریم کمک سیبل چون الان داره با مرگ خوارا مبارزه می کنه...
مایک:پس بیل کجاست؟..به هر صورت باید بریم کمک سیبل بعد به دنبال بیل می گردیم

انها شروع به حرکت کردن بودند که ناگهان صدای بیل به گوش رسید که
بسیار واضح بود .اودر خواست کمک می کرد



=====================
این داستان ادامه دارد



Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴
#39

مایک لوریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
همه از ژاندارمری بیرون اومدن.

صحنه ی عجیبی بود. قابل باور نبود. هری پاتر در حالی که سیگاری روشن کرده بود و پایش را روی گلوی ولدمورت گذاشته بود به کارآگاهان متعجب ژاندارمری نیگا می کرد.

هری: چیه؟؟؟

لوری: هیچی...فقط موندم چطوری گرفتیش؟؟؟

هری: به راحتی....

بلیز: واقعا.....

هری: مگه نمی بینی....

در همین لحظه انفجار شدیدی روی داد...........


ادامه دارد.........................
===================================


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴
#38

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
آن شب
همه اعضا در زاندارمری بودند غیر از هلگا و شون پن که برای گشت رفته بودند بیرون بیل داشت نامه ای را مینوشت مایک هم داشت روزنامه میخوند و بلیز و جاستین هم هنوز داشتن با هم بحث میکردن :
بلیز : ولی جاستین یک چیزی میگم ناراحت نشیها
جاستین : نه بابا چرا ناراحت بشم بگو
بلیز : عجب کله ای صبحی موقع دعوا بهت زدم هاهاها
جاستین : تو کی به من کله زدی آخه پس من چی بگم مثل اینکه خودت رو تو آینه ندیدی زیر چشمت رو میگم
بلیز : نه آخه میدونی چیه اون موقع من حواسم نبود وگرنه امکان نداشت انگشتت به من بخوره
جاستین : ولی تو فقط میخواستی یک لگد بزنی که تازه لگدتم خورد توی دیوار دیگه کله ای نزدی
بلیز : پس میشه بپرسم اون کبودیه جای صورتت مال چیه
جاستین خواست جواب بلیز را بدهد که که بیل سرش رو از روی نامه بلند کرد و گفت : اه چقدر جر و بحث میکنید اون کبودیه زیر چشم بلیز با کبودی روی صورت تو مال اینه که وسط دعوا من کله های هر دو تون رو گرفتم ومحکم به هم زدم فکر میکنم برای همینه که بلیز میگه به تو کله زده
جاستین و بلیز با هم گفتند تو دیگه چی میگی
در همون لحظه مایک بلند شد و گفت : بچه ها توی روزنامه پیام امروز در مورد مبارزه ما هم توی هاگزمید نوشته بیاین یک نگاهی بندازین ازمون تشکر کردند اگر ریش مرلین بخواد دیگه از این ماه باید حقوقمون رو زیاد کنند
ناگهان مایک از نظر ناپدید شد زیرا همه روی مایک افتاده بودند و هر یک میخواست روزنامه رو زودتر از دیگری بخوند مایک که در این بین داشت زیر دست و پا له میشد گفت :
تو رو خدا . بسه دارم خفه میشم از روی من بلند شین به ریش مرلین قسم روزنامه به همتون میرسه با شما هستم بی فرهنگها
ناگهان همگی در همون حالتی که بودند ساکن شدن ولی نه بخاطر حرفهای مایک بلکه بخاطر صداهای داد و فریادی که از بیرون شنیده میشد
_وای چوبدستیه نوعم وای تازه خریده بودمش وای حالا چی کار کنم
_دزد ها نامردها از پشت حمله کردن
صدای آشنایی از بیرون شنیده شد که گفت : شون از اون طرف رفتن تعقیبشون کن من میرم کمک بیارم
ناگهان بلیز و بیل و جاستین به یک باره مثل فنر از جا پریدند و با چوبدستی های آماده به سمت در هجوم بردند و مایک رو با روزنامه پاره شده اش تنها روی زمین گذاشتند
مایک به خودش گفت : اگر من بفهمم نسل اینا از چیه واقعا خوبه و سپس اونم بلند شد و به همراه بقیه از در بیرون رفت.....




Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴
#37

هلگا هافلپافold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲
از كجا باشم خوبه؟!؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
مايك گفت كه پست بليز قبول نيست پس بايد پست من رو ادامه ميدادين!ولي خب اشكال نداره من بازم ادامش ميدم!
====================================
مايك:هي...كجايي؟!
سيبل:ها؟..چي؟..آخ ببخشيد خوابم برده بود!
هلگا:بابا تو ديگه كي هستي؟وسط جنگ خوابت مي بره؟!
جاستين يك طلسم ميفرسته سمت مرگخواره و بعدش هوار مي كشه:هي سيبل..انجوري نميشه كار كرد..بايد بجنگي نه اينكه خواب ببيني و پيشگويي كني! و دوباره يك طلسم مي فرسته و ميره تو اعماق جنگ!
سيبل:خيلي خب بابا..اه..!همچين حالا انگار ارتش سرخ چينن!
در همين موقع هلگا مي خواست بره كمك دامبل كه داشت بدجوري نفله مي شد...
هلگا:آآآآي...خدا نكشتت سيبل چرا جفت پا مي گيري؟!
سيبل:براي اينكه تو نبايد بري اونجا..من تو خواب ديدم كه تو نبايد بري..!
هلگا:برو بابا تو هم يا خواب ميبيني يا پيشگويي مي كني..اه..
و مي ره كه به دامبل كمك كنه!
يك ساعت بعد:
سيبل:نمي دونم چرا خوابم برعكس شد!..آخه هلگا تو يكاره رفتي با بيل زدي وسط فرق سر يارو؟
هلگا:خب آخه اعصابم رو خورد كرد..هرچي طلسم بهش ميفرستادك جاخالي ميداد!
جاستين:حالا مگه خواب تو چي بود سيبل؟!
بليز:ولش كن بابا مايكي خواب زن چپه!
جاستين:هزار دفعه گفتم مايكل نه و جاستين!اه..تو چرا نمي فهمي؟!
بيل:خب راست ميگه ديگه..جاستين چه ربطي داره به مايكل آخه بليز؟كه تو باهم قاطي ميكني؟!
بليز:خب تقصير خودشه كه مثل بچه آدم با يك شناسه نمي مونه!
جاستين:با من بودي؟!نشونت مي دم!
و مي پره روي بليز حالا نزن و كي بزن!بيل هم كه كشته مرده اين كارها مي پره دعوا!
مايك و هلگا:هووووي...اينجا ژاندارمريه ها!
جاستين:آخه بليز روش زياد شده..و يك بادمجون ميكاره پاي چشم بليز..اونم نامردي نميكنه و يه لگد محكم مي زنه به دل جاستين!
هلگا:يا همين الان هر سه تاييتون بس مي كنين يا خودم ميندازمتون بيرون!
شون:جنابعالي چيكاره باشين كه آدم اخراج ميكنين؟؟؟؟؟؟؟؟
هلگا:مئاون رئيس ژاندارمري..سربازرس كارآگاه هلگا هافلپاف
جاستين و بليز و بيل و شون و سيبل:
مايك:خيلي خب..بابا حالا تو هم!من اينقدر افه نميام كه تو مياي!
جاستين:ديگ به ديگ مي گه روت سياه!
مايك:چي؟!
همه با هم:نخود چي!


هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.