- مطمئنی باید اینجا دنبالش بگردی؟ بوی کثافت و انواع نیات شوم میاد. میدونی این تو نفس کشیدن یکم سخته.
هاول بیتوجه به زمزمهای که از زیرِ ردایش به گوش میرسید، کریستالهای جادویی را از نظر گذراند. بعضیهایشان زیر لمسش گز گز می کردند و تعدادی انگار به انگشتانش میچسبیدند. هنوز جادویی که میخواست را حس نکرده بود.
- هوی! صدامو نمیشنوی مردک-
این بار دستش را زیر ردایش برد و به نرمی روی فانوسِ جیبیای که به کمربندش آویخته بود، کشید.
- کالیسیفر عزیز، اگه نمیخوای توی اون فانوسِ فسقلی خفه شی و جفتمون رو به کشتن بدی، یه لحظه ساکت باش و بذار چیزی که لازم داریم رو از توی همین "نیاتِ شوم" پیدا کنم.
مکثی کرد و با ملایمت اضافه کرد:
- لطفا.
مشغولِ ساختنِ فانوسی بود که انرژی کالیسیفر را بیش از چند ساعت نگه دارد. کار راحتی نبود و دقیقا به همین دلیل تا این حد مجذوبش شده بود. بلاخره قطعهی کریستالی که حاملِ جادوی کافی بود را پیدا کرد. گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت.
در مسیرش به سمتِ پیشخوان، با چشمانش قفسهها را زیر و رو میکرد که لبخند روی لبهایش خشکید. مسیرش را به سمتِ قفسهای خاک گرفته و نیمه خالی تغییر داد. لبهایش به آرامی از هم فاصله گرفتند و با برقی در چشمانش به "
آن" نگاه کرد.
یک مهرهی اسبِ سفید شطرنج به تنهایی روی یک قفسه قرار داشت. منزوی، مات، بیاهمیت، اما چشمان هاول دیگر چیزی به جز آن نمیدید. مهرهای تنها بود، بدون صفحه و سایر یارانش. جادویش هاول را فرا میخواند. جادویی ملایم داشت اما وعدهی قدرت میداد. فقط کافی بود یک بار لمسش کند تا قدرتی ناشناخته را تماشا کند.
- هاول... ببین این اصلا فکر خوبی نیست. این جادو اینقدر قدیمیه که حتی منم نمیخوام دور و برش باشم... میدونی که من یه اهریمنم و...
اما هاول دیگر صدای کالیسیفر را نمیشنید. کنجکاویاش درمورد جادویی ممنوع اما باشکوه، تمامِ حواس دیگرش را از کار انداخته بود.
- گوش کن ببین چی میگم. بیا فقط بیخیالش شو، منم دیگه لباسهات رو نمیسوزونم! تو که کلکسیون شطرنج جادویی داری این اسبِ تنها رو توی بدبختیش ول کن.
- اگه من جات بودم، به حرف این دوستِ کوچیکت گوش میکردم.
نشستنِ دستی سنگین بر روی شانهاش و شنیدن آن صدای خشن، هاول را به خودش آورد. برگشت و سری برای آقای بورگین تکان داد. مردکِ خسیس وسایل شگفتانگیزی داشت و هرگز هاول را از خریدن چیزی منع نکرده بود. همین برایش کافی بود تا دست دراز کند و مهره را بردارد.
- میخوامش.
بورگین به سمتِ پیشخوان برگشت و بدون نگاه کردن به هاول گفت:
- فروشی نیست...
مکثی کرد و با چهرهای درهم ادامه داد.
-اصلا مال من هم نیست... ولی نمیخوام بیشتر از این اینجا نگهش دارم. به هرحال تو پاچهی کسی نمیره، هیچکسی اون قفسههای خالی رو نگاه هم نمیکنه. ببرش.
هاول شلنگتختهزنان در حال خروج از مغازه بود که بورگین صدایش کرد.
- درمورد کریستال اینو نگفتم.
- مچمو گرفتی.
لبخندی زد و چال کوچکی کنار گونهاش ظاهر شد؛ لبخندی که معمولاً باعث میشد آدمها یادشان برود قرار بوده از دستش عصبانی باشند، اما بورگین شانه بالا انداخت.
- دو برابر باهات حساب میکنم.
- ای دزدِ بدذاتِ شومِ-
هاول فانوس را با ردایش پوشاند و با لحنی که اصلا متاسف نبود، گفت:
- معذرت میخوام این دوستِ کوچیکم یه مقداری بیادبه.
مهره را در دستش میفشرد و این از نگاه بورگین دور نماند. اگر این پسر میخواست به سراغ دردسر برود، راهش را سد نمیکرد. از لحظهای که مهرهی کوچک را به صاحب جدیدش داده بود، احساس میکرد بار سنگینی را روی زمین گذاشته است.
- اگه میخوای بیشتر بدونی، نیمهشب جمعه، ساختمونِ متروکهی کنارِ هاگزهد، پلهها رو برو پایین تا باشگاه شطرنج.
و بعد در مغازه جلوی صورت هاول بسته شد.
- چرا همیشه باید هاگزهد باشه؟
- اگه دنبال یه چیز ممنوعه باشی که وزارت هنوز نتونسته کامل جمعش کنه، جای دیگهای به ذهنت میرسه؟
هاول درحالی که سنگینی مهره را توی جیبش احساس میکرد، لحظهای مکث کرد.
- شاید یه جایی توی هاگوارتز میساختم؟
- اگه الان نفسم رو برای فحش دادن بهت حروم کنم، توی همین فانوس میمیرم.
***
ماجراجوییهای نیمهشب، بخشی جدانشدنی از زندگی هاول بودند و معمولاً آنهایی که با یک "فقط یه سر و گوشی آب میدم." شروع میشدند، دردسرسازترینشان از آب درمیآمدند.
پلکان مارپیچِ آهنی با هر گامش، نالهی کوتاهی سر میداد؛ انگار از هر غریبهای که به اعماق زیرزمین پا میگذاشت، دل خوشی نداشت. مهرهی کوچک کف دستش، با برداشتنِ هر قدم، سنگینتر میشد. لرزشش بر کف دست هاول میخزید و از مچ دستش بالا میرفت. انگار مسیر را به خاطر داشت و میدانست به
خانهاش برمیگردد.
وقتی بلاخره به درِ فلزي زنگزدهای رسید که انگار از اول دنیا آنجا بوده، برق چشمانش میتوانست کل راهروی تاریک را روشن کند.
- فقط یه نگاه میکنیم، باشه؟
- هر بار قبل از اینکه تو دردسر بیفتیم، همینو میگی.
- فقط یه باشگاه شطرنجه.هاول با لبخندی کمرنگ دستش را دراز کرد و درِ زنگ زده، با یک لمسِ سبک باز شد.
درست کنارِ در، میزِ چوبیِ زهوار در رفتهای زیر انبوهی از کاغذ، فنجانهای لکهدار و تهسیگار دفن شده بود. زنِ جوانی پشتِ آن لم داده بود؛ در یک دستش روزنامهی چند سال پیشِ پیام امروز را نگه داشته بود و در دست دیگرش سیگاری که مدتها پیش خاموش شده بود. بیآنکه روزنامه را پایین بیاورد، گفت:
- دعوتنامه.
هاول یک ابرویش را بالا انداخت و در دلش بورگین را لعنت کرد، اما لبخندش همچنان ثابت ماند.
- خب... این یکمی برنامههامو بهم زد...
زن بالاخره نگاهش کرد و یک نگاه کافی بود. دوباره مشغول خواندن روزنامهای شد که احتمالا قبل از تولد هاول چاپ شده بود.
- اشتباه اومدی، بچه مدرسهای.
لبخند هاول به یک تارِ مو بند بود. اینجا مکالمات ارزشی نداشتند و هاول زمانش را با کلمات معامله نمیکرد. به نرمی خم شد و مهرهی اسب را روی میز گذاشت.
زن برای اولین بار روزنامه را تا کرد و کناری گذاشت. سیگارِ بین انگشتانش، قبل از اینکه مهره را بردارد، روی زمین افتاده بود.
- پس اون بورگین لعنتی هنوز زندهس. بلاخره از شرِ این خلاص شد.
سایهای از یک لبخند بر روی لبهایش نشست و بلافاصله ناپدید شد. برای لحظاتی مهره را زیر نور چرخاند و بعد بدون اینکه سؤال دیگری بپرسد، پردهی وصلهشدهی رو به سالن شطرنج را کنار زد.
- به چیزی دست نمیزنی، بازی نمیکنی، هر اتفاقی که اینجا افتاد رو همینجا نگه میداری.
هاول برای لحظهای ایستاد و محیط اطرافش را برانداز کرد. سالنی با سقف کوتاه و تیرهای چوبیِ قدیمی، وزنِ ساختمانِ متروکهی بالای سرشان را به دوش میکشیدند. نور شمعها به همهی سالن نمیرسید؛ گوشههایی از اتاق در تاریکی رها شده بودند.
حدود ده میز شطرنج با فاصله از هم چیده شده بود. هیچکدام شبیه دیگری نبودند؛ یکی از آبنوس، یکی از سنگ مرمر ترکخورده، یکی با صفحهای نقرهای که درخشش کمرنگ شمعها را بازتاب میداد. فقط صدای برخورد مهرهها با صفحه، میان دود شمعها و بوی فلز زنگزده میپیچید.
هاول آهسته میان میزها قدم میزد. تقریباً همهشان اشغال بودند. بعضی از بازیکنها بیحرکت به صفحه خیره مانده بودند و بعضی دیگر مهرهای را میان انگشتانشان میچرخاندند. تماشاگران با لیوانی در دست یا تکیه داده به دیوار، بیصدا بازیها را دنبال میکردند.
نگاهش از روی صفحهها، مهرهها و دستهای بازیکنها میلغزید. هنوز پیدایش نکرده بود. در تلاش برای یافتنِ چیزی بود که بورگین درموردش به او هشدار داده بود؛ جادویی که حتی کالیسیفر هم آن را دوست نداشت. اینجا... اگر اینجا فقط یک کلاب شطرنج بود، چرا پشت در زنگزدهی یک ساختمان متروکه پنهانش کرده بودند؟
این ماجراجوییای نبود که هاول را به اینجا کشانده بود. نمیدانست سکوتِ کالیسیفر به خاطر دلخوری است یا صرفا خوابش برده.
با بیحوصلگی کنار نزدیکترین میز بازی ایستاد و دستهایش را در جیب ردایش فرو برد. برقِ هیجان از چشمانش پر کشیده بود و بعد، نگاهش به صفحهی شطرنج افتاد. کافی بود چند حرکت آخر صفحه را نگاه کند. بازی مدتها پیش تمام شده بود؛ فقط یکی از دو بازیکن هنوز خبر نداشت.
بازیکن سیاه هنوز دنبال راه فرار میگشت، اما هاول بعد از چند لحظه فهمید چیزی برای نجات دادن وجود ندارد. این بازی از مدتها قبل تمام شده بود؛ فقط مهرهها هنوز تکان میخوردند.
کنجکاویاش دوباره جان گرفت. بازیکنِ سفید حتی یکبار هم به حریفش نگاه نکرده بود. صورتش پشت سایهی شنل پنهان مانده بود و حرکاتش هیچ نشانی از غرور یا تردید نداشت. بردن بازی برایش هدف نبود، نتیجهای بود که در هرصورت باید اتفاق میافتاد.
این یک بازی معمولی نبود.
بازیکنِ سفید دستش را جلو برد و انگشتانش دورِ اسب حلقه شدند. هاول حاضر بود قسم بخورد انگار زمان برای لحظاتی ماتِ این صحنه شده و حرکت کردن را فراموش کرده بود. بعد، اسب را روی خانهی جدید گذاشت.
- هاول... یکمی برو عقب.
نادیده گرفتن صدای کالیسیفر تا به حال اینقدر برایش آسان نبود.
بازیکنِ سیاه دیگر حرکتی نکرد.
چشمهایش روی صفحه ماند. انگار تازه متوجهِ تاری شد که حریف در هر حرکتِ ساده برایش تنیده بود. آرام دستش را جلو برد و شاهِ سیاه را به زانو درآورد.
برای لحظاتی هاول با یک ابروی بالا انداخته به صفحهی بازی نگاه میکرد، بعد، خطوط حکشده روی صفحه درخشیدند.
"فاتح برگزیده شد."
پیش از آنکه هاول حتی فرصت کند معنی جمله را هضم کند، شکافی روی مهرهی شاهِ سیاه به وجود آمد و سایهای از آن بیرون خزید. رشتههایی به تاریکی شب، آرام از دلِ مهرهی سیاه خارج شدند.
هاول بیاختیار یک گام به جلو برداشت. تمایل به نابودی را از این جادو حس نمیکرد... بیشتر شبیه تصاحب، به دست گرفتن و نگه داشتن قدرت بود.
کالیسیفر زیر ردای هاول بیقرار به خودش پیچید.
-هاول... این جادویی که داره بیدار میشه...
رشتههای سیاه در هوا معلق ماندند و به آرامی پیچ خوردند؛ نه مثل جرقهای سرکش، بلکه مثل جویبارهای کوچکِ درحالِ ملحق شدن به رود.
واژهای که سالها پیش لابهلای کتابی پوسیده دیده بود، بیاختیار از گوشهی ذهنش بیرون خزید.
ربایش.
کتاب فقط یک خط دربارهاش نوشته بود؛
«جادویی که قدرت را نمیآفریند، بلکه صاحبش را عوض میکند.» و بعد از آن تمام صفحات کتاب پاره شده بودند. برای هاول مثلِ یک افسانه بود؛ جملهای که در همان کتاب باقی مانده بود و-
بازیکنِ سفید چوبدستیاش را به نرمی تکان داد و به سمتِ بازیکنِ مقابلش گرفت. هیچ طلسمی نخواند و کلامی از دهانش خارج نشد. هاول حتی بیشتر به سمت او خم شد اما چیزی نشنید. با این وجود، بازندهی بازی انگار تمام نیرویی را که بدنش را سرپا نگه داشته بود، از دست داد. انگشتانش از لبهی میز سر خوردند و با ضربهای سنگین روی زانو افتاد.
رشتههای سیاهرنگ به جای مهرهی شاه، از میانِ سینهاش، از امتدادِ بازوانش، از نوکِ انگشتانش به سمتِ چوبدستی بازیکن سفید لرزیدند. هیچ تقلا و مقاومتی در کار نبود. تاریکی، راهش را خودش پیدا میکرد و بیآنکه لحظهای سرگردان شود، در نوکِ چوبدستیِ مرد محو میشد. چوبدستی حتی نمیدرخشید؛ فقط هر بار که رشتهای در آن ناپدید میشد، هاول حس میکرد هوای اطرافش برای لحظهای سنگینتر میشود.
تمامِ آن کتابهایی که دربارهی جادوی سیاه خوانده بود، از نفرین، مرگ، خون و هیولاها حرف زده بودند؛ اما هیچکدام حتی یک خط هم دربارهی این سکوتِ هولناک ننوشته بودند. دربارهی جادویی که نه فریاد میکشید، نه ویران میکرد، نه چیزی را به زور میگرفت؛ فقط دست دراز میکرد و قدرت، بیهیچ مقاومتی، صاحبش را عوض میکرد.
هاول حتی متوجه نشد بازیکنِ سیاه چه زمانی توانست خودش را از روی زمین جمع کند. تمامِ حواسش به چوبدستیِ برنده دوخته شده بود؛ چوبدستی ظاهراً معمولی که چند لحظه پیش، طلسمی اجرا کرده بود که حتی کتابهای جادوی سیاه هم جرئت نداشتند بیشتر از یک خط دربارهاش بنویسند.
کالیسیفر درونِ فانوس غرغر کرد و گوشهی ردای هاول را سوزاند.
- حالا میفهمی چرا این لعنتی رو پشت بازی شطرنج قایم کردن؟ حتی فکرشم نکن که جفتمونو به فنا بدی!
بازیکنِ سفید هنگام عبور، فقط برای لحظهای نگاهش کرد. نگاهی کوتاه و گذرا و بعد، برقیآشنا را در چشمهای هاول دید و گوشهی لبش اندکی بالا رفت.
- فکر کردی همهی کسایی که بهشون میگن
جادوگرِ بزرگ... فقط یهو با یه جادوی بزرگ به دنیا اومدن؟
شنلش پشت سرش روی سنگهای کف سالن کشیده شد و چند لحظه بعد، بی هیچ سر و صدایی از سالن خارج شد.
هاول فقط ایستاد و به صفحهی شطرنج خیره ماند؛ به خانههای سیاه و سفیدی که چند دقیقه پیش، برایش چیزی بیشتر از یک بازی نبودند.
حالا دیگر نگاهش از روی آنها رد نمیشد. هر خانه، هر مهره و هر حرکت، انگار رازی در خود داشت که دنیا ترجیح داده بود پنهانش کند و هیچچیز بیشتر از رازهایی که همه از آنها میترسیدند، هاول را وسوسه نمیکرد.