هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲:۱۷ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶
#32

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۲:۵۷ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
لوسیوس با این که هنوز درد داشت ولیلبخندی موذیانه و امیدوارانه زد... چوب دستی خود رو جلو گرفت و یاقوت را در جیب گذاشت و به طرفه حفره حرکت کرد هنوز به حفره نرسیده بود که باز دو چشم روشن در حفره مقابلش نمایان شد...

اما این بار دو چشم شبیه به دو چشم گرگی که قبلا دیده بود شباهتی نداشت لوسیوس آماده بود برای رویارویی ولی دو چشم ناپدید شد و در سیاهی رفت.. لوسیوس کمی این پا و آن پا کرد و در سیاهی پا گذاشت حتی نور چوب دستی هم به جز یکی دو متر نمی توانست جایی را روشن کند...

لوسیوس تمام حواسش رو جمع کرده بود... کمی که رفت سپس انگار وارد یک تالار شده بود چون صدا چکه های آب به گوش می رسید که انعکاس داده میشدند ناگاه همه جا با نور ضعیف ولی کافی سبز رنگی روشن لوسیوس خود را در یک تالار شش گوش دید که سنگفرش عجیبی در وسط داشت و ماره بزرگی دوره جام چنبره زده بود و یاقوتی دیگر روی جام بود...


مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶
#31

بورگینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
چشمان لوسیوس از درد به هم فشرده میشد و وقتی چند قدمی جلو رفت و چشمش به یاقوت سبز رنگ افتاد ، درد را به کلی فراموش کرد!

چوبدستی اش را در جیب ردای خاک گرفته و پاره اش گذاشت و به یاقوت سبز رنگ دست زد!
با اینکه هیچ نوری در آن اتاق دیده نمیشد ، تلالوئی خیره کننده در یاقوت به چشم میخورد!
یاقوتی سبز رنگ... تنها یاقوتی که در این جهان به رنگ سبز بود و جادوگر های سیاه همه خواهانش بودند و از بین این همه جادوگر معروف ، لوسیوس ، انتخاب شده بود ولی هیچ علامتی که لرد تاریکی آن را ذکر کرده بود بر روی یاقوت دیده نمیشد.

لوسیوس نمیخواست نا امید شود!
از پنجره ی کوچک اتاق نور مهتاب ، به صورت وهمناکی به داخل اتاق می آمد و آن جا را تا حد ملایمی روشن میکرد.

مالفوی ، چوبش را از جیبش بیرون آورد ، درد دیگر اذیتش نمیکرد! این درد ، در مقایسه با نفرین های ما بخشودنی ای که لرد ولدمورت برای عذابش بر وی اجرا میکرد ، پشیزی اهمیت نداشت!

چوبش را که دیگر خون لخته شده بر رویش بود به طرف یاقوت گرفت و زمزمه کرد :
_ آگرپانیو سیلماریل
هیچ اتفاقی! گویا یاقوت اصل بود ولی ذره ای از اون قدرت جادویی مخصوص رو هم نداشت!

_ سانیو وینلار
این بار تغییری در رنگ یاقوت پیدا نشد!
کم کم لوسیوس به این فکر افتاد که دستیابی بدون کمترین زحمتی به چنین گوهر گرانبهایی ، فکر مضحک و احمقانه است!
ولی باز هم به شانسش ایمان داشت!

_ لارتو مارتونو مورگوروت
و در کمال تعجبش ، یاقوت گرم شد!
سپس کلماتی ریز بر روی آن حک شد و باعث شد لوسیوس با ورد " لوموس " به قدرت روشنایی مهتاب کمک کند تا بتواند نوشته را بخواند!

اگر میخواهی به مقصودت برسی با چوب جادوت به دیوار رو به روت نشانه برو و ورد "آواداکاواندا" رو تلفظ کن!

در وجود لوسیوس شکی به وجود آمد!
از یک خطر پریدن به یک خطر دیگر که این بار ناشناخته تر به نظر میرسید.
میخواست منصرف شود که درد بازویش به وی دو چیز فهماند...
یک اینکه به زودی عذاب وحشتناکی از طرف ولدمورت در انتظارشه و دوم این که غرور و همتش ، به وی اجازه نمیداد که به این آسانی از مقصود خود منصرف شود.

بنا بر این چرخی زد و چوبش را به طرف دیوار گرفت و با صدایی رسا فریاد زد.
_آواداکاواندا!

بعد از چند ثانیه ، حفره ای عظیم و تاریک در مقابلش باز شد!



Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶
#30

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
زوزه گرگ در فضا پیچید. او همچنان به لوسیوس مالفوی نزدیک میشد
چوبدستی خونین خود را به سختی نشانه رفت و با صدای ضعیفی زمزمه کرد: آگونیا اگزمی
نور سبزرنگی از نوک چوبدستی بلند لوسیوس مالفوی خارج شد و به سینه گرگ برخورد کرد. گرگ چند قدم به عقب پرتاب شد. اما بسیار سریع برخاست و دوباره جلو آمد
- استیوپفای
لوسیوس این ورد را به سمت گرگ فرستاد. گرگ در هوا شناور ماند و پس از مدتی سرش به تخته سنگی برخورد کرد. گرگ بیهوش در کنار همان تخته سنگ افتاد
لوسیوس بسیار آرام در حالی که درد وحشتناک بازویش به شدت آزارش میداد خود را از گودال بیرون کشید.
در جایی نشست و مشغول ترمیم زخمهایش شد. پس از مدتی حالش بسیار بهتر شد. دیگر باید به مأموریتش میپرداخت
چوبدستی خود را بار دیگر در دستان خود گرفت. آماده بود که با هر صدایی، عکس العمل نشان دهد. آرام به سمت کلبه رفت.
پس از مدتی وقتی به کلبه رسید صدای زوزه گرگی بلند شد.بلافاصله چرخید. پایش لغزید و کمی در یک گودال همانند گودال اولی فرو رفت. اما تعادلش را حفظ کرد. هیچ چیزی در آنجا نبود. عجیب بود.
خیلی سریع در را باز کرد و وارد شد
کپه ای از خاک کف خانه را گرفته بود. دیوارها به قدری خاکی بودند که میشد گفت با خاک رنگ زده شده اند
لوسیوس در حالی که سعی میکرد جایی از کلبه را خراب نکند به سمت پلکان رفت.
پایش را بر روی اولین پله گذاشت. جیرجیری بلند شد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. چند پله دیگر را نیز با احتیاط طی کرد اما سرانجام با گام هایی سریعتر به سمت بالا حرکت کرد. میدانست شی مورد نظرش چیست
یک یاقوت سبز رنگ که توسط سالازار اسلیترین جادو شده بود و تنها نواده او قادر به استفاده از آن بود
بلاخره به طبقه دوم رسید. طبقه دوم نسبت به طبقه اول خاک بیشتری داشت. در ته اتاق یک میز قرار داشت. روی آن خالی بود اما نه. در ته میز یک شی سبز رنگ قرار داشت. لوسیوس چوبدستیش را به سمت شی گرفت و طلسم جمع آوری را اجرا کرد. شی تنها کمی جلو و عقب رفت و بعد به سرجای خود بازگشت. لوسیوس به شی چشم دوخت. آن شی هیچ تفاوتی با شی اصلی نداشت جز اینکه....
بله! علامت مارمانند اسلیترین بر روی آن نبود.


تصویر کوچک شده


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶
#29

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۲:۵۷ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
شبی در هگزمید...

مدت ها بود که لوسیوس مالفوی به هاگزمید نیامده بود...البته اینبار هم که آمده بود ...آمدنش با تمام کسانی که آنجا رفت آمد داشتن متفاوت بود... اکثرا برای برای خوشگذرانی در کافه ها شیرینی فروشی ها مغازه های جوک به آنجا می آمدند ولی لوسیوس برای دزدیدن چیزی بسیار مهم از جایی که در هاگزمید مخفی شده بود آنجا آمده بود چیزی که لوسیوس خیلی برای مهم بود برای همین رنگه او از همیشه سفید تر شده بود او صورت خود را پوشانده بود دوست نداشت کس او را آنجا ببیند او به طرفی در حال حرکت بود که تقریبا از هاگزمید خارج میشد... اونجا کلبه ای عجیب وجود داشت لوسیوس با اخباری که با جاسوسی ها خودشو دادن رشوه انجام داده بود متوجه شده بود چیزی که قراره بدست آورد در آن کلبه بود شب دهشناکی بود... ماه کامل بود و روشنایی زیادی داشت تکه های بزرگ ابر هم در آسمان بود که در نور ماه کاملا سیاه به نظر میرسیدند باد سرد وخشکی میوزید و هرز از گاهی صدای زوزه گرگی یا گرگ های شنیده میشد...

لوسیوس حالا دیگه کاملا مقابل کلبه بود صدای های عجیبی به گوش میرسید صداهای که مو به تن آدم سیخ میکرد... لوسیوس آب دهانش رو قورت داد البته به زحمت کمی ترسیده بود... با این که انسان ترسویی نبود..او یک جادوگر اصیل و پاک بود... که فقط از اربابش لرد تاریکی فرمان میگرفت... احتملا آمدن آن به اینجا هم برای همین بود که بر لرد تاریکی خدمت کند...

لوسیوس حالا چوب دستی زیبای خود رو از بالای عصای خود خارج کرد و آماده عکس العمل بود... کلبه عجیب بود پنجره ای نداشت حتی به نظر میرسید دری هم نداشته باشد... لوسیوس برای دور زدن کلبه به سمت چپ رفت ناگاه صدای ناله و زوزه های وحشتناکی به گوش رسید ... لوسیوس تکانی از ترس خورد وکمی عقب پرید و دوباره حرکت کرد دوباره دورهکلبه میچرخید که ناگاه پایش روی یک گودال که رویش را با برگ و شاخ پوشانده بودن رفت و نتوانست تعادل خودش رو حفظ کنه و به درون گودال افتاد گودال خیلی گود بود... لوسیوس وقتی به زمین خورد احساس کرد تمام استخوان هایش له شده است زمن اینکه درد عجیبی در بازویه چپش داشت انگار که خنجری در دستش فرو کرده باشیند...

هنوز از درد نمی توانست سرش را هم تکان بدهد انگار حتی گردنش هم شکسته بود دست راستش را روی بازوی چپش برد ودید که بله چیزی بازویش را زخم کرده و حالا سرش را برگرداند ودید چوب جادویی خودش بازویش رو سوراخ کرده و از طرف دیگر بیرون آمده... لوسیوس با دیدن بازویش احساس ضعف عجیبی کرد... و لعنتی فرستاد... هنوز نمیتوانست بلند شود چند دقیقه مکس کرد و سپس خودش را کشان کشان به طرف کنار گودال رساند وکمرش را به دیواره نم دار خاکی گودال زد سپس چوب دستی را گرفتو در یک آن او را کشید فریادی زد...

حالا حسابی عرق کرده بود... چشمانش از درد آب می آمد چوب دستی را برداشت و روی بازویه زخمی خود گرفت و وردی خواند ناگاه زخم ترمیم شد ولی نه بصورت کامل حالا شبیه به یک زخم خشک شده خلی بد شکل بزرگ بود ولی معلوم بود هنوز درد دارد چون سره خود را به دیوار گودال زد و دندان های خود را روی هم فشرد...

ناگاه با دیدن دو چشم زرد رنگ در طرف دیگر گودال درد را فراموش کرد... چوب دستی خود را به زحمت بالا گرفت و گفت:
-لوموس.

نور زرد رنگی از انتهای چوب دستی لوسیوس خارج شد و همه جا را روشن کرد ودید گرگی در مقابلش به او خیره شده و در حالی که بزاغ از دهانش میریخت دندان های خود رو به مالفوی نشان میداد سپس با صدای عجیب زوزه کش خودش را آماده حمله کرد...


ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۱۵ ۲۲:۳۱:۲۷
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۱۵ ۲۲:۳۲:۵۰

مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶
#28

جوزف ورانسكي


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۰ شنبه ۸ آبان ۱۳۹۵
از دارقوز آباد !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 916
آفلاین
پيوز جان ، تاپيك رو از موضوع قبلي ادامه بده لطفا . موضوع جالبي بود . همون نويل مايكل و ...


[


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۰:۰۰ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶
#27

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸:۴۴ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
جوزف جان گیر نده دیگه ، من قبلا برای این تاپیک و این ماموریت با اسکاور حرف هامو زده بودم !
-------------------------------------------------------------
روی سینه هوکی نیمه دوم مدال قرار داشت ! پیوز جلو رفت و آرام آرام به جسد نزدیک شد و با دقت مشغول بررسی آن شد و سپس گفت : " بورگین می تونی مدال رو برداری ! "
بورگین : " یه همین سادگی ؟ "
پیوز : " فکر می کنم ! "
در همین لحظه صدای وحشتناکی شنیده شد. بورگین چنگی به مدال زد و فریاد کرد : " زود فرار کنید ! "
همه به دنبال بورگین می دویدند تا اینکه به در رسیدند. بورگین سعی کرد در را باز کند اما باز نشد . بورگین بسیار ترسیده بود با صندلی قدیمی که کنار دیوار بود به در کوبید و در شکست !
همه از در شکسته بیرون دویدند !
وقتی همه بیرون رفتند و دویست سیصد متر از شیون آوارگان دور شدند بورگین ایستاد.
همه اعضا کورکورانه اطاعت کردند و ایستادند. شب بود. آسمان سیاه بود ستارگان چشمک می زدند ، آرامش هاگزمید اضطراب همه اوباش را از بین برد. سر انجام زاخاریاس اسمیت پرسید : " بورگین برای چی با اون سرعت فرار کردی ؟ "
بورگین گفت : " اون صدای ، صدای یک موجودی بود که در بچگی مادر من رو کشت ! نمیدونم اسمش چیه ! "
ادوارد از جیبش یک نیمه مدال را بیرون آورد. بورگین هم نیمه دیگر آن را در دست گرفت و به ادوارد داد. ادوارد دونیمه را روی هم گذاشت !
سپس شروع به چرخاندن دو نیمه بر روی یکدیگر کرد ! سپس زیر لب چیز هایی گفت و سر انجام فریاد زد : " ریموس لوپین ! "
در کمتر از یک ثانیه نوری زرد رنگ درخشید و ریموس در حالی که روی زمین نشسته بود در آنجا ظاهر شد !
ریموس بلند شد و نگاهی به اطراف کرد : " من کجام ؟ "
بورگین دستانش را باز کرد و گفت : " پیش خودمونی رفیق ! "
ریموس در آغوش بورگین پرید و گفت : " خوشحالم ! "
--------------------------------------------------------------
این ماموریت در همینجا به پایان رسید ! می تونید ارزشی بازی در بیارید و این تاپیک رو قفل کنید ! می تونید هم همونطور که من به اسکاور گفتم یک سوژه خوب خودتون بهش بدید و احیا کنید !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۹:۳۷ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
#26

جوزف ورانسكي


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۰ شنبه ۸ آبان ۱۳۹۵
از دارقوز آباد !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 916
آفلاین
اين تاپيك به علت فعاليت فوق ارزشي فعلا قفل ميشه تا در موردش تصميم گيري بشه .
جوزف
___________
تاپيك باز شد . ولي به شرط بهبود پست ها توسط اعضاي شما .
جوزف


ویرایش شده توسط جوزف ورانسكي در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۱۴ ۱۴:۰۶:۳۳
ویرایش شده توسط جوزف ورانسكي در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۱۴ ۱۴:۰۷:۵۷

[


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۰:۳۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
#25

ویکتور کرامold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۱:۲۰ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶
از مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
پیوز بار دیگر جواب داد: اون طلسم کاری کرد که این پیام به ذهنم ارسال بشه........
بورگین : یعنی چی؟ چه آزمایشی؟
پیوز: نمیدونم ولی فقط شما میتونید آزمایش بدید آزمایش خون
همه با تعجب به پیوز نگاه میکرد که ناگهان صدای چند خفاش از اتاق پخش شد و اوباش با خفاشها درگیر شدند تا خودشون رو نجات بدن بعد از ده دقیه که چشمان خودشون رو پوشانده بودن باز کردن و با صحنه ایی غیر قابل باور رو به رو شدند مدال در آنجا وجود نداشت همگی با ترس به همدیگر نگاه میکردن یعنی ممکن بود که کسی مدال رو برداشته شاید اصلاً خواب میدیدن. شایدم ارواح تونسته بودن اونو وردارن ولی نه پیوز هم روح بود ولی نتونست به اون دست بزنه
بالا خره زخاریس با ترس و لکنت گفت: پپپ..پیوز... تتت ... تو بیشتر از ما ... تتت...تجربببب ... به داری چکککار کنننیم؟
پیوز بعد از نگاه کردن به اوباش که همگی با چشمانی که از حدقه بیرون زده بودند گفت کار خفاشهاست
ویکتور: یعنی چی؟
پیوز گفتم همین حالا باید خون بدیم ببینم کی خونش با این هاله مطابقت میکنه این هاله آبی طلسمیه که فقط با خود مشخصی از بین میره میدونید منم خون ندارم پس من از همگی خون میدم و پیوز شروع به امتحان خونهای اوباش کرد ولی متاسفانه هیچکس خونش با اونچیزی که پیوز میخواست مطابقت نمیکرد تا اینکه ویولت پرسید: ببینم پیوز تو چه نوع خونی میخوای و اصلاض دیگه براچیمون مدال که اونجا نیست ؟
پیوز گفت ک ببین ما برای اینکه به اتاقهای بعدی بریم باید از این هاله رد بشیم چون خفاشها خونشون غلیظه و اونا تونستن طلسم رو رد کنن و مدال رو بردارن و اونا هنوز توی همین خونه هستن و من خون خیلی غلیظ میخوام که همتون متاسفانه خونتون رقیقه مگر...........
مگر چی؟
یه نفر مونده که خون نداده
اوباش: کی؟
پیوز : گروگان .....علیرضا..... ویکتور برواونو بیار توی گونی دم در هست
ویکتور: ولی......
پیوز: ولی چی میترسی؟ خب زخار تو هم باهاش برو
و هر دو میرن و اونو میارن و خونش رو امتحان میکنن
و پیوز خنده ای بلند سر میده و میگه خودشه این خون رو بورگین بریز روی هاله و بعد از این کار طلسم پاک میشه و همگی به اتاق مجاور حرکت میکنن دری شکسته مه بورگین با یک لگد آن را انداخت ولی با صحنه ایی عجیب روبه رو شد جسد هوکی در آنجا بود.......

--------------
میدونم فوق العاده داستان رو خراب کردم


کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
#24

ریموس لوپینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
با بسته شدن در سکوت بر فضا حاکم شد. تمامی اوباش با وحشت به یکدیگر نگاه میکردند. بورگین نگاهی به اوباش انداخت آنگاه فریاد زد:همه....
ترق ترق.... ترک برداشتن دیوار بورگین را بر این داشت که از فریاد زدن دست بکشد. او با صدایی آرام ادامه داد: همه دنبال من بیان.
اوباش سعی کردند ترس و وحشت به وجود آمده را از خود دور کنند. آنگاه همراه پیوز و بورگین به راه افتادند. تمام دیوارها خاک گرفته بودند. فضایی وحشتناک در درون شیون آوارگان به وجود آمده بود.هراز گاهی صداهای مختلفی از درون این خانه خوفناک برمیخاست و وحشت موجود در دل اعضا را دو برابر میساخت
پس از مدتی بلاخره به پله ها رسیدند. پله ها به طبقه بالا میرفتند. بورگین خیلی با احتیاط گام برداشت.پس از او نیز دیگر اعضا بر پله ها قدم گذاشتند و به سمت بورگین در طبقه بالا رفتند.
پیوز و بورگین با تعجب به تلالو آبی رنگ در میان اتاق نگاه میکردند یعنی به ای راحتی به آن مدال دست یافته بودند.
بورگین بسیار سریع گام برداشت و به سمت مدال رفت که ناگهان....
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
این صدای پیوز بود. او تا حدی که ممکن بود صدایش را بالا برده بود اما مراقب بود مبادا دیوار خانه را خراب کند
بورگین با شنیدن صدای او برگشت و رو به او گفت: چی شده؟؟؟ باز چی شده؟؟؟
پیوز جواب داد:ممکنه این یه تله باشه. این مدال خیلی باارزشه اگه قرار باشه به این راحتی به دست بیاد همه سعی میکردن اونو بردارن
- خب حالا که اینطوره چرا از خود تو استفاده نکنیم؟؟؟ تو در هوا معلقی. چرا خودت اون مدال رو برای ما نیاری
پیوز رو به ادوارد گفت: باشه. سعیمو میکنم
سپس به سمت جلو رفت. در حالی که همانطور در هوا شناور بود به مدال نزدیک شد.
نزدیک.... نزدیک تر.... تقریبا بهش رسیده بود که.......
پیوز محکم به سمت عقب پرتاب شد. بورگین گفت: لعنتی. طلسم دفاعی داره.
اما پیوز سری تکان داد وگفت: چیزی فراتر از اون.
- یعنی چی؟؟؟؟
پیوز پاسخ داد: باید آزمایش بدیم
بورگین با تعحب پرسید: از کجا فهمیدی؟؟؟
پیوز بار دیگر جواب داد: اون طلسم کاری کرد که این پیام به ذهنم ارسال بشه........
-------------------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوب شده باشه


تصویر کوچک شده


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
#23

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸:۴۴ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
فراخوان : در ادامه فعالت گروه اوباش بورگین و رفقا برای تجدید حیات تاپیک های خوابیده سر انجام به این تاپیک رسیدیم !
هشدار : این موضوع به موضوع قبلی هیچ ارتباطی ندارد !
-----------------------------------------------------------
آنچه گذشت ...
اوباش متوجه می شوند که لودو بگمن صاحب جدید کافه سه دسته جارو باجشون رو قطع کرده ! اون ها میرن تا باج رو بگیرن و در کافه با مرگخواران و آبی پوشان هم مواجه می شن که اونها هم از لودو طلب دارند ! سر انجام گروه لودو یعنی گروه هافلپافی های اصیل سر می رسند و از لودو پشتیبانی می کنند ... اوباش برای رسیدن به باجشون علیرضا ، گورکن محبوب لودو رو گروگان می گیرند و هافلپافی ها هم در همان زمان ریموس لوپین یکی از بهترین اوباش رو ربه گروگان می گیرند. اوباش به سرپرستی بورگین فرار می کنند و با اتوبوس شوالیه به مقر اصلی گروه بر می گردند. فردای آن روز میرن به پاتیل درزدار و برای پس گرفتن ریموس از هافلپافی ها نقشه می کشند. قرار میشه برند و به مغازه لوازم جادوی سیاه هوکی و یک طلسم باستانی که به شکل یک مدال و افراد رو ظاهر می کنه به دست بیارند که همون موقع هافلپافی های اصیل سر می رسند !
اوباش طوری که هافلپافی ها اون ها رو نبینند میرن از کافه بیرون و مستقیم میرن به سمت مغازه هوکی. در اونجا مقداری با هوکی درگیر می شن تا اینکه با یک کلک اون رو اسیر می کنند و مکان طلسم رو ازش می پرسند .... اما وقتی طلسم رو پیدا می کنند می بینند یک مدال نصفه است. هوکی میگه که نیمه دیگر مدال در شیون آوارگان پنهان شده و هیچکس تا به حال نتونسته اون رو پیدا کنه ! اوباش برای پیدا کردن نیمه دوم مدال راهی شیون آوارگان در هاگزمید میشن ...
ادامه داستان ...
نور خورشید به دیوار های چوبی شیون آوارگان می تابید ... گروهی گانگستر با لباس های تیره از دور می آمدند ... یک رئیس غول پیکر داشتند که جلو همه بود و یک معاون روح که در هوا در کنار رئیس شناور بود. اوباش سرانجام به شیون آوارگان رسیدند... بورگین با لگد در را باز کرد : ساختمان قدیمی بود و چوب های دیواره ها و کف پوسیده شده بود. کف اتاق یک لایه قطور خاک قرار داشت و گوشه ها دیوار و روی سقف با تار عنکبوت های غول پیکر احاطه شده بود. یک صندلی شکسته کنار دیوار بود و بقیه اتاق خالی و تاریک بود ... یک شومینه روی دیوار سمت چپ وجود داشت. اوباش با احتیاط وارد شدند و همان لحظه در پشت سرشان بسته شد ! ...
------------------------------------------------------
اوباش بشتابید !!!


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.