هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۱۹ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱

گریفیندور

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۸:۱۹ سه شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۵:۳۱:۵۳ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
از جایی که پاستیل ها آزادانه پرواز می‌کنند!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
خبرنگار ها با تعجب به او خیره شده بودند.
بین جمعیت خبرنگاری که از همه ی اونها کم تجربه تر بود جثه ی کوچکش رو بالا کشید.
و درحالی‌که چینی به بینی کوچیکش میداد فریاد زد:
-این یعنی طغیان شما علیه سرباز کماندار عرب؟!
خبرنگار های مات و مبهوت با شنیدن صدای خبرنگار کوچکتر به خودشان آمدند و با هیجان توصیف نشدنیی شروع به بال پر دادن به این داستان کردن.
-یعنی سرباز کماندار عرب باعث شده گریفیندوری ها نتونن تاپیک بزنن؟
-شاید سرباز کماندار عرب داره توی تاسیسات ما رخنه کرده!
هرج و مرج بالا گرفته بود.
هرکس داستان چرت و پرتی برای خودش سرهم میکرد و دیگری به اون شاخ و برگ میداد.
سدریک به دکمه ها خیره شد.
بالاخره باید یکی را فشار میداد.
چشمانش را بست و شروع به زدن دکمه ها کرد:
-بگیرید حمله کنید بکشید سرباز کماندار عرب.
مردم که به نظر میومد خیلی جوگیر باشند به طرف پنجره و در های سالن رفتند و در حالی که میله ی پرده به عنوان سلاح در هوا تکان می‌دادند.
فریاد میزدند:
-تا کماندار عرب را نگریم آرام نمیگیگیریم
و هیچکس فکرش را هم‌ نمیکرد...که سدریک خوابش بگیرد!


ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۲ ۱:۰۲:۵۸

𝙎𝙣𝙤𝘸𝘮𝘢𝘯

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۴۸ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱

ریونکلاو

ورنون دورسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۸ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۱۱:۱۱ یکشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۱
از جادو جمبل حرفی نباشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
ایوا، وزیری مردمی بود. او یک جا بند نمی‌شد. از این سفر استانی، به آن سفر استانی ... از این حضور میدانی بین اقشار مختلف جادوگر و ساحره، به آن گفت‌وگوی رودررو با جادوگران و ساحره ... بالاخره باید طعم حرف مردم مختلف را می‌چشید می‌شنید.

- جناب وزیر! واقعا خیلی اوضاع خیطه! ما از گرینگوتز درخواست تسهیلات تاسیس تاپیک داشتیم، اونه ندادن به ما! من واقعا گلبم الان گرفته! از اون طرف رفتیم برای دریافت مجوز، اون جا هم هی ما رو پاس می‌دن از این ناظر به اون ناظر. خوب ما بریم همین تاپیکو تو یه سایت دیگه تاسیس کنیم، دیوانه‌سازها میان به جرم اقدام علیه امنیت جادوگران و همکاری با سایت‌های بیگانه می‌ندازنمون آزکابان. شما به ما بگین تو سال رونق تاپیک، چه راهی جلومونه برای تاپیک زدن؟! ما تسهیلات نخواستیم ... حداقل جلو راهمون سنگ نندازین.

ایوا که با نیش همیشه نیمه‌بازش به جادوگر بیچاره زل زده بود، با چند لحظه سکوت و نگاه منتظر او، فهمید که باید پاسخش را بدهد. و این، اولین ماموریت سدریک برای مدیریت مغز او بود. با نگاهی مضطرب به پنل دهان نگاه کرد. در میان دکمه‌های رنگ و وارنگ و کوچک و بزرگ که هیچ توضیحی نداشتند، ده بیست سی چهل کرد و دکمه‌ای فشرد.

- به شما نهار دادن؟

با وجود مردمی که پوکرفیس به ایوا خیره شده بودند، به نظر می‌رسید ایوا پاسخ چندان به جایی نداده. سدریک اما نظر دیگری داشت.

- هوم ... بدم نشد. حداقل فحش نداد بهش.

سدریک از پنل پا، اهرم اوتوپایلوت را کشید و بدین طریق، ایوا راهی کنفرانس مطبوعاتی شد.

- جناب وزیر، راهکار اصلی شما برای مقابله با مشکل هاستینگ سایت و تعطیلی چند هفته‌ای اون چه هست؟

سدریک که این بار شجاع تر از قبل شده بود، تصمیم گرفت دکمه‌های ترکیبی را امتحان کند. بنابراین دکمه‌هایی که خوشگل‌تر به نظر می‌رسید را یکی پس از دیگری فشرد ...

- ما باید یک آنگوزمان اقتصادی ایجاد کنیم که فوری، سریع، انقلابی. سرباز کماندار عرب. سرباز پیاده. کارگر. مردم احساس آرامش بکنند. سرباز کماندار عرب. سوارکار.


ویرایش شده توسط ورنون دورسلی در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۲ ۱:۱۷:۱۰


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲:۰۹ جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱

مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۴:۴۸ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 309
آفلاین
خلاصه:
ایوا دچار گرسنگی مفرط شده و داره هرچیزی که توی وزارت خونه هست رو میخوره. مروپ گانت بهش سدریک رو میده که بخوره. سدریک که خورده میشه، به این نتیجه میرسه که میتونه مغز ایوا رو تسخیر کنه و اونو کنترل کنه. اینجوری هم وزیر و قدرتمند میشه، و هم دیگه لازم نیستش مثل دنیای واقعی دائم تو حرکت باشه و میتونه توی بدن ایوا استراحت، و اونو هدایت کنه.
برای اینکه بتونه اعتماد مغز ایوا (که به شکل یه خانم زیبا در سرش قرار داره) رو بدست بگیره، باید بره و سعی کنه یک سری ویروس که در گوش چپ ایوا تجمع کردن و باعث پارگی پرده ی گوش ایوا شدن رو شکست بده. سدریک پس از نبردهای دلیرانه با ویروس ها، اونا رو شکست میده و حالا که خودشو ثابت کرده، میخواد پیش مغز ایوا بره.

______

رسیدن به چنین موفقیتی، کمی دور از تصور سدریک بود. به صحنه ی قتل‌عام ویروس ها و میکروب ها نگاه کرد. سپس از شدت نگرانی و تعجب، پلک هایش کم کم روی هم افتادند، سرش را زمین گذاشت و به خواب رفت.
خب... نگرانی یک سدریک، دلیل قانع کننده ای برای اینکه او نتواند بخوابد نیست. خواب امری حیاتی و مقدس است به هر حال.

سدریک نمیدانست که ده ثانیه خوابیده است، ده ساعت یا ده سال. زمان در عالمِ یک سدریک قابل اندازه گیری نیست؛ خب... خواب این کار را مشکل میکند. به خصوص حالا که او در بدن ایوا به سر میبرد و آسمان را نمیدید، نمیتوانست زمان تقریبی را حدس بزند. در دنیای بیرون، اگر خورشید در آسمان نبود، یعنی وقت خواب بود. اگر خورشید در آسمان بود... وقت خواب بود. باز هم.
حالا دادن اینهمه اطلاعات اضافی، برای این بود که بگویم، سدریک وقتی چشم هایش را باز کرد، نمیدانست کجاست، چه کسی او را به آنجا آورده است یا ساعت چند است. در راهرویی چسبناک و پیچ در پیچ قرار داشت که فقط تابلوی راهنمایی با این عنوان در آن آویزان بود:
"مرکز فرماندهی- لوب پیشانیِ مغز"
همان موقع زن زیبا رو، یا همان خانومِ کنترل کننده ی مغز از دری بیرون آمد و لبخند زد.
-سدریک! چقدر خوشحالم که زنده از دست ویروس ها برگشتی.

سدریک هم خوشحال بود.
-چیزه... حس میکنم لیاقتمو ثابت کردم. میدونید؟

خانوم کنترل کننده، در حالی که او را به سمت اتاقش راهنمایی میکرد جواب داد:
-آره آره حتما! اتفاقا منم میخواستم بعد از بیست سال کنترل کردنِ این دختره، یه استراحتی به خودم بدم. واسه همین... این کلیده رو میبینی؟ اینو بزنی، میز کارم راه میفته. بعدش هم میتونی با فشار دادن دکمه های مختلف ایوا رو کنترل کنی...

سپس به قیافه ی گیج سدریک لبخندی زد، و بدون اینکه راهنمایی دیگری کند، چمدانش را از گوشه ی اتاق برداشت و سدریک را با میزِ کنترل کننده ی ایوا، تنها گذاشت.





پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰:۱۳ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۵:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
سدریک تا حالا در عمرش اینقدر فعالین نکرده بود. آیا واقعا جلب رضایت بانوی زیبا که کنترل مغز رو بر عهده داشت به خوابش می ارزید. این سوال سدریک بود. اون الان باید در خانه ریدل ها می موند و همونجا می خوابید و درگیر این مسائل نمی شد و این اتفاق ها براش پیش نمی یومد.
سدریک سعی کرد به این چیزا فکر کنه و تا اومدن ماموران پرده گوش رو تمیز کنه تا مورد خشم بانوی زیبا قرار نگیره.

- گلوبول سفید صحبت می کنه. زود باش بیا بیرون. وگرنه اتفاقی میوفته که نباید بیوفته.

صدای به احتمال زیاد سدریک رو صدا می زد. سدریک توی بد دردسری افتاده بود. شاید واقعا این خوابیدن زیادش یه ویژگی داشته که نخوابیدنش این همه دردسر درست کرده.

سدریک می‌دونه وقت زیادی نداره پس بالش رو آماده می کنه تا از اون به عنوان وسیله تمیز کاری استفاده کنه. اون باید بعد این مسائل حتما از بالشش عذر خواهی بکنه و دیگه پاشو تو وزارتخانه مذاکره. مگه اینکه بخواد دوباره دردسر درست کنه.

بوم!

بنظر میرسید وقت زیادی نداره چون گلوبول های سفید درو شکسته بودن و وارد شده بودن.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۴۹ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
سدریک از خواب پرید. باکتری کج و معوج که حالا کج تر شده بود جلوی پایش افتاده بود و او هم کنارش خوابش برده بود.
چه خواب خوبی، دوستای مرگخوارش کنارش بودن اما اونا کجا اینجا کجا.
سدریک خمبازه ای کشید، به هرحال جنگیدن انرژی زیادی از فرد میگیره و بدون چرت زدن و تجدید قوا سدریک اصن نمیتونست.

اما باید بلند میشد و همه چیو تموم میکرد. ماموریت چسب زدن پرده گوش رو به پایان میرسوند و باکتری هاشو تار و مار میکرد، اونوقت گلبول های سفید به عنوان قهرمان ازش یاد میکردن و بانوی زیبا هم ازش راضی و خشنود میشد و کنترل مغز ایوا رو به دستش می داد.

اون هرچه زودتر باید به پرده می رسید و نگهبان/پرده رو نصب می کرد.
اما از سدریک تا پرده جمعیتی از باکتری ها و گلبول های سفید بودند که سدریک توان مقابله باهاشون رو نداشت. اصلا چندنفر به یک نفر واقعا.

-ای باکتری های پست و دون مایه! اینجا جایی برای شما نیست!

سدریک با تعجب به بالشش نگاه میکنه. اون همیشه میدونست که بالشش یار و همدم تنهایی و دغدغه هاشه اما دیگه تا این حد ازش انتظار نداشت.
اما این بالش نبود که حرف میزد.
-هی بیگانه ی بی تربیت! منتظر چی هستی، برو که بجنگیم.

نگهبان یه چماق و یه چشمش رو از بالش بیرون آورده بود. سدریک دوزاریش افتاد. باید برای خواب بهتر می جنگید.
اون بالش/نگهبان رو بالای سرش میگیره و در حال هلیکوپتری چرخوندنش به میون جمعیت میره و همه رو از باکتری و گلبول سفید و قرمز تار و مار میکنه.
باکتری با کله میره تو شکم ویروس و گلبول سفیدها هم از فرصت استفاده میکنن و میخورنشون.

باکتری ها با جیغ و داد متفرق میشن و سدریک همچنان میچرخه. توی همون چرخش یکم چرت هم میزنه تا اینکه بلاخره به شکم گنده ی یه گلبول سفید برخورد میکنه و می ایسته.

سدریک باکتری ها رو فراری داده بود و حالا تا برنگشتن وقتش بود که پرده گوش تعمیر بشه.


بپیچم؟


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۰۴ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۰۴:۳۶
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 146
آفلاین
خلاصه:
گلبول هاس سفید سدریک رو محاصره کردن و با این که با آدامسی که سدیک بهشون پرت کرده بود نصفشون گرفتار شده بودن اونرو دستگیر می کنن.
_______________________

-نههههههههههه.....نههههههههههههههههه.
گلبول های سفید سدریک را به قسمت دیگری از بدن ایوا بردند.
-خب اسم فامیل قصدت از دخول به محوطه ما
-اسمم سدریک.....
-خب؟
-اونا کین؟
وبه مرگخوارهایی نگاه کرد که بسته شده بودند.
-اونها متجاوزن .
-من.....
ولی خواب اجازه نداد سدریک حرفش را کامل بزند.
-این دیگه کیه؟ اگه میکروب باشه که اصلا به گرفتنش هم نمیارزه چه برسه به نابود کردنش بندازینش پیش بقیه.

مرگخوار ها امیدوار به سدریک نگاه می کردند ، اما وقتی فهمیدند او مخصوصا خودش را به خواب نزده تا آنها را نجات دهد نا امید شدند ولی دست کم سدریک را نبسته بودند.
-نمیدونم ارباب چرا تا حالا همچین مرگخواری داشته؟
-حالا اصلا کجا هستیم؟


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲:۳۰ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
سدریک خواب‌آلود و خسته از جستجوهای زیاد وارد خونه شد.
نگهبانی که به پرده تبدیل شده بود شروع به تکان خوردن کرده بود بنابراین سدریک چند مشت و مال دیگر حواله اش کرد و برای اطمینان او را در بالشتش جاساز کرد.
خونه ای که واردش شده بود تنگ و نمور بود. سدریک یک مرگخوار بود که به تاریکی عادت داشت. در واقع تاریکی اون رو به یاد خواب و راحتی می انداخت، فقط حیف که نمیشد در آن تاریکی دنج و زیبا خوابید.

اول فکر کرد که وارد مهمونی شده، چون فضا مثل وقتایی که اربابش توی خونه ریدل براشون با وردهای نابخشودنی رقص نور ایجاد می کرد تا سرگرم بشن تاریک روشن می شد. اما کمی که جلو رفت فهمید که وارد میدون جنگ شده.

گلبول های سفید که شبیه همون نگهبان بخت برگشته بودن با چوب و چماق دنبال باکتری ها افتاده بودن و باکتری ها هم قهقهه زنان به هر طرف می دویدن و بعضی ها هم انگار که افسون دوتا شدن داشته باشن وسط راه یکی مثل خودشون تولید میکردن. وسط معرکه هم ویروس و باکتری با رضایت وایساده بودن و گلبول های سفید رو سیخونک میزدن و بعضیارو محاصره میکردن.

-داعاش تو کدوم طرفی ای؟

سدریک به طرف صدا برگشت و با باکتری قرمز و کج و معوجی مواجه شد.

-انگار راهتو گم کردی کوچولو. این چیه دستته؟

سدریک میخواست فریاد بزند که به بالش من دست نزن اما همان لحظه خمیازه ای آمد و خب، خمیازه ها مقدس اند.

به محض اینکه دست باکتری به بالش سدریک خورد جیز شد و چماق گنده ای از بالش سدریک بیرون آمد و باکتری را له و لورده کرد.
مثل اینکه نگهبان درحال به هوش آمدن بود. آیا سدریک باید می جنگید و خودش را به بانوی زیبا ثابت می کرد یا... خمیازه ای دیگر.


بپیچم؟


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶:۲۸ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
تصویر کوچک شده


بپیچم؟


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹:۲۵ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۵:۰۰
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
سدریک از ماشین پیاده شد. البته فهم کاملی از گوش و اندازه و درون آن نداشت. او تمام کل عمرش را می خوابید و وقتی که بیدار بود سعی می کرد نخوابد و خلاصه اصلا نمی‌دانست گوش چشم است با بینی.
جایی که سدریک می دید سیاه بود و دود از آن بلند می شد. دقیقه به دقیقه چیز های عجیبی از آن رفت و آمد می کردند و معلوم نبود آنجا کجاست.
سدریک مرگخوار بود. می دانست اینجا مشکوک است و حس خوبی نسبت به این مکان نداشت و می ترسید خرابکاری دیگری کند تا اینبار واقعا از چشم بانوی زیبا بیفتد و سر و کارش به آنتی بیوتیک بیفتد.

- اینجا گوشه؟
- آره داش. مطمئن باش.

سدریک مطمئن نبود. او دروغ را تشخیص میداد. ولی الان چاره ای نداشت. چون راننده ماشین داشت با حالت تهدید آمیزی نگاش میکرد و سدریک مطمئن بود اگه بگه اینجا گوش نیست حتما اتفاق بدی براش میوفته.

سدریک وارد خونه شد. بوی دود توش می پیچید. انواع باکتری ها در آنجا بودند. سدریک نمی‌دانست آیا ویروس هم هست یا نه.
سدریک باید کاری میکرد.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲:۱۷ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
از اینور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 393
آفلاین
-گوش چپ. اگه راهو بلد نیستی میخوای بپرسم...

باکتری که انگار توهین بزرگی بهش شده بود دنده عقب گرفت و صدای شلپ شلپ دیگه ای هم از پشت آمد.
-نه داداش این حرفا چیه، فقط این چندتا رو آش و لاش کنم رفتیم، بفرما.

و آنها دوباره در جاده های متروک درحال ویراژ دادن بودند. سدریک کمی صاف تر نشست و سعی کرد هدف درازمدت استراحت در بدن ایوا و کنترل او را به هدف کوتاه مدت چرت زدن ترجیح بدهد.

او شنیده بود که موفقیت برای افرادی که تلاش می کنند پیش می آید و او حالا برای اولین بار در زندگی اش تلاش می کرد تا در برابر خواب دوباره مقاومت کند. آیا آن خانم زیبا این تلاش و پشتکار رو می دید و تحسینش می کرد؟ آیا دیگر دربه دری و دردسر هایش تمام شده بود؟

ویژژژژژژژژژژژ

سدریک با کله از تصوراتش بیرون فرستاده شد و به صندلی جلو برخورد کرد. ماشین برای مسافر دیگری ایستاده بود.

-بیا بالا.

آقای چاق و چله و سرحالی سوار شد و به گرمی با باکتری روبوسی کرد.

-تو کجا اینجا کجا ویروس؟ فکر کردم گرفتنت.
-نه در رفتم. تا شنیدم اومدم... مثل اینکه حسابی سوراخ سوراخه نه؟
-والا میگن یکی جیغ زده سوراخ کوچیک داره، ولی سوراخ سوراخش میکنیم داداش.
-دستخوش. این یارو خماره کیه؟
-اینم یه بنده خدا. فکر کنم اونم مهمونی دعوته.

سدریک خمیازه ای کشید. با کم شدن سرعت ماشین به نظر می رسید به مقصد رسیدند.


بپیچم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.