هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: محله پریوت درایو
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱
#1
- حواست باشه الان پسرمی‌ها رودولف! دلت می‌خواد مامانی واست معجونای خوشمزه بپزه تو حلقت بریزه؟

- دو دقیقه زبان به دهان بگیرید! ببینید می‌توانید جلوی این بی‌سروپاها نقشه ظریف و دقیق ما را لو بدهید؟! اگر الان وسط حرف‌های صد من یک غاز شما برگردند داخل اتاق و ...

ورود ناگهانی سیل محفلی‌ها به داخل اتاق، صحبت لرد را نیمه تمام گذشت.

- خوب جناب آقای دورسلی! باید ما رو ببخشید که بهتون زحمت دادیم. خیلی از مهمان‌نوازی گرم شما و خانواده محترم سپاسگزار هستیم. اگر اجازه بدید ما دیگه کم کم از حضورتون مرخص بشیم. ...

- با کمال میـ...

هکتور-پتونیا توی حرف شوهرش لرد-ورنون پرید:

- شام تشریف داشتید!

نگاهی که تنها با گفتن کروشیو پایان می‌پذیرفت، از سوی لرد نثار هکتور شد. اما خیلی زود، صدای دامبلدور این ارتباط چشمی را به هم زد.

- نه دیگه! بچه‌ها درس دارن! آرتورم صبح باید بره سر کار. با اجازه.

در کمال ناباوری، مرگخوارها از شر ایل و تبار محفل خلاص شدند! البته پس از طی فرآیند طولانی دست دادن مرگخوارها با تک تک آنان که شامل فرزندان پرشمار خانواده ویزلی هم می‌شد و مقداری «خیلی خوشحال شدیم ... زحمت دادیم ... دست شما درد نکنه ... خوش گذشت ... ایشالا گریمولد در خدمتتون باشیم ... بازم این طرفا تشریف بیارین ... این دفعه نوبت شماست ... حالا مدرسه بچه‌ها تموم شه بیشتر قرار میذاریم همو ببینیم ... کاش حداقل شام میکشیدم میبردین» تحویل همدیگر دادن و جلسه‌ی سرپایی جهت جمع‌بندی غیبت‌ها و حرف‌های خاله‌زنکی بین ساحره‌ها بیرون از خانه و در مقابل در؛ که این جلسه از صحبت‌های داخل مهمانی هم بیشتر طول می‌کشد.

کلیک! (افکت بسته شدن چفت درب)

- هوووووف!

مرگخوارها نفس راحت صداداری کشیدند و از آرایش جنگی خارج شدند.


پایان ســو ...


مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۸:۳۳ پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۱
#2
صبح یک روز گرم تابستانی، خانواده‌ی گرم و صمیمی و خوشبخت آقای دورسلی از خانه به مقصد بازار خارج شدند. آقای دورسلی بسیارهمسرش را دوست داشت و معتقد بود گنجاندن خرید در برنامه‌ی هفتگی خانواده برای روحیه‌ی خانم‌ها خوب است و هر کاری که روحیه‌ی خانم خانه را بهتر کند، وظیفه‌ی مرد خانواده است.

فلش بک


- خاک تو سر بی‌عرضت کنن مرد! اگه یه جو عرضه داشتی، من از خواهر سلیطه و مادر عفریته‌ت حرف نمی‌خوردم. هر بار ما رو بردی خه اون آبجی ایکبیریت، پز چینی لب‌پرا و بلور فیکای جدیدی که از شوش خریده رو به من داد! اون وقت من بیست ساله توی این خونه دارم تو ظرفای جهیزیه خودم میپزم و میخورم!
-ده آخه زن! مگه ما چه‌قدر کاسه بشقاب نیاز داریم؟ مگه کاسه بشقابای خودمون چیزیشون شده که نوشو بگیریم؟
- عه؟ این طوریه؟ خیله‌خب! [شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق! شترق!] حالا چیزیشون شده! همشون خورد و خاک‌شیر شدن!

پایان فلش بک


ورنون، همچنین به فرزند یکی یک دانه و دلبندش اهمیت بسیاری می‌داد. او برای موفقیت تحصیلی پسرش هر کاری می‌کرد.

فلش بک


- پسر! بیا این جا ببینم!
- خودت بیا ... مگه نمی‌بینی پای گیمم؟
- این چه کارنامه‌ایه؟
- کارنامه مردود!
- تو خجالت نمی‌کشی؟ من تو کل دوران تحصیلم یک نمره زیر 18 نداشتم!
- بیخود شلوغش نکن بابا! معلما هم یک سری احمق مثل تو هستن دیگه!
- لا اله الا الله ... خانم ببین نتیجه رفتاراتو! ببین بچه‌ای که لوس بارش آوردی چجوری با پدرش حرف می‌زنه! ما سیبیلمون سفید شده بود هنوز پامونو جلو پدرمون دراز نمیکردیم.
- تند نرو ورنون ... حتما دادرز عزیزم یه توجیه منطقی برای این نمرات داره. مگه نه دادرز؟
- نه! ندارم! فقط دلم نمی‌خواد درس بخونم! بخونم که چی؟ بشم یه بی عرضه مثل بابا که پول نداشت آیفون جدید برام بگیره؟
- اما من تازه آخرین مدل پلی استیشن ...
- هنر کردی! حداقل یه میکروفون و دوربین درست حسابی بگیر تا گیم‌ها رو استریم کنم، خودم پول دربیارم. لنگ تو باشیم که کلاهمون پس معرکه است!

پایان فلش بک


دورسلی‌های شاد و صمیمی در حال قدم زدن در بازار بودند که ...

- مامان! مامان! اون جا رو نگاه چه صف شلوغیه! به نظرت چی می‌فروشن؟

- اوه ورنون! حتما از اون چیزای پرطرفدار باید برای دادرز بخریم. اصلا چند وقت بود که داشتم فکر می‌کردم نیاز به یه ... اوم ... نیاز به یه چیزی که اون جا می‌فروشن داره!

ورنون چاره‌ای جز رفتن به سوی مغازه نداشت. پتونیا از همان فاصله سرک می‌کشید تا بلکه سریع‌تر بفهمد چه می‌فروشند. دادلی که جلو دویده بود، سر در مغازه و سپس کاغذهای روی ویترین را خواند:

- خوار و بار فروشی لرد سیاه! از هری پاترهای داخل مغازه دیدن فرمایید. هری پاترهای آستین بلند تک‌سایز است، لطفا سوال نفرمایید. مــــامــــــان منم هری پاتر می‌خوام!

ورنون دیگر طاقت نیاورد و شروع به غرولند کرد:

- آخه پسر تو که از بچگی یه هری پاتر شخصی تو خونه داشتی! دوباره برای چیته؟ فقط می‌خوای خرج اضافی واسه من ...

- بخیل نباش مرد! ایش!

دورسلی‌ها پس از دقایقی تنه زدن و هول دادن از بین جمعیت خودشان را به داخل مغازه رساندند.

- از این هم هری پاتر دیگری برایمان درنیامد! باید فعلا تعطیل کنیم تا اجناسمان کامل شود. همین یک نمونه را اگر بفروشیم، دیگر دستمان به جایی بند نیست. یکی کرکره مغازه را پایین بکشد تا تدبیر جدیدی برای تکثیر می‌اندیشیم.

افراد جلوی مغازه که صدای لرد را شنیدند، بینشان همهمه شد و کم کم این همهمه به عقب‌تر نیز سرایت کرد. چند ثانیه بعد، مشتری‌های مشتاق شروع به شعار دادن کردند.

- ما هری می‌خوایم یالا! ما هری می‌خوایم یالا!

- هیچ‌جا نمی‌ریم همین‌حا هستیم ... ما منتظر هری نشستیم!

- ما تا هری نگیریم ... آروم نمی‌گیگیریم!

یک آن برق حسادت در چشم‌های پتونیا درخشید. انگار آن پسره‌ی کله زخمی خیلی محبوب بود که همه می‌خواستندش. مگر دادرز او چه کم داشت؟

- بیخود! تعطیلی بی تعطیلی! تا دادرز منو نفروشید تعطیل نمی‌کنید.

پتونیا در حالی که پسر دلبندش را در ویترین مغازه می‌چپاند، این را بر سر لرد فریاد زد.



پاسخ به: تالار رمزتازها
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱
#3
آورده‌اند که ساعت‌ها کلاس فلسفه دینی و سخنرانی و مباحثه، ممکن است حتا عقیده‌ی یک نفر را اپسیلونی تغییر ندهد. اما اگر کنگره بین المللی آتییست‌های دو آتشه را سوار هواپیمای چارتر کنی
و وسط آسمان صدایی از بلندگو بگوید: «مسافران محترم! کاپیتان صحبت می‌کنه. متاسفانه به دلیل نقص فنی ...» یک هواپیمای چارتر کاتولیک سفت و سخت داری که رو به آسمان ذکر می‌گویند:

- یا مادر مری! تو رو به حق جیزز کرایست نجاتمون بده!
- به روح پدر مرلین بیامرزم قسم که اگه سالم فرود بیایم تا عمر دارم شب‌های یک شنبه سفره‌ی یوحنا می‌ندازم!
- آقا به حق سه تن! به حق سه تن نجاتمون بدین! تو رو به پدر و پسر و روح القدس قسم!

و دیگر ادامه‌ی جمله‌ی خلبان را نمی‌شنوند که می‌گوید: «به دلیل نقص فنی با ده دقیقه تاخیر فرود خواهیم آمد. » که اگر بشنوند، ریست فکتوری شده و دوباره بحث‌های قبلی را از سر می‌گیرند:

- نیچه مرده است. خدا مرده است. و من حالم بد است. *
- تو بمیری من حالم خیلی بدتر است. ما که مثل توده‌ها دین افیونمان نیست.
- جای نگرانی نیست برادران. به محض فرود، می‌رویم چارراه، دنگی اسپرسو می‌زنیم و غم‌های متعالیمان را در تلخی آن حل می‌کنیم.
- به نظرم خوب که حل شد کمی حشیش هم بچاقیم و به پوچی روزگار بخندیم.
- احسنت! احسنت!

همین فرمول، اکنون بر روی لرد پیاده شده بود. او که ته چاه نه چوبدستی داشت نه مرگخواری دور و برش بود و صدایش به هیچ جا نمی‌رسید، احساس عجز کرد و درست در همین لحظه است که فطرت وارد عمل می‌شود!

- ای کسی که بعضی‌ها می‌گویند هستی! ما که به تو اعتقاد نداریم. فقط به خودمان اعتقاد داریم. فقط ما وجود داریم و کسانی که از درک قدرتمان عاجزند! ما از ابتدای جهان بودیم و تا انتهای آن امتداد خواهیم داشت. ما ...

سوسکی روی سر لرد افتاد و او را از خودستایی بازداشت. شاید کم‌تر کسی می‌دانست که ترسناک‌ترین جادوگر دنیا که ارتشی از دوزخی‌ها دارد و به زبان مارها سخن می‌گوید، ترسی پنهان از سوسک دارد.

- چیزه ... اینو میگفتیم. حالا شاید یکمی هم به تو اعتقاد داشته باشیم. ته دلمان! درست است که ما بسیار ظلم و ستم و اعمال شیطانی کرده‌ایم. اما مهم این است که دلت پاک باشد دیگه. مال ما پاک پاک است. جان تو!

ناگهان نوری از آسمان به انتهای چاه تابید و صدایی بلند به گوش رسید.

- ای لرد! توبه‌ات به خاطر دل پاکی که داری پذیرفته شد. اکنون ما به تو تعبیر خواب آموختیم و به پیامبری برگزیدیمت! به زودی از این چاه نجات خواهی یافت.

همین که نور خاموش شد، سطلی داخل چاه افتاد. لرد از آن آویزان شد و کاروانی که تصادفا از آن نقطه در حال عبور بود، او را بالا کشید. کاروان به مصر رفت و لرد را هم با خودش برد و آن جا بانویی زیبا و متمول که زلیخا نام داشت، او را خرید و به فرزندی قبول کرد. لرد ولدارسیف که همگان را شیفته‌ی زیبایی و اخلاق نیکوی خود می‌کرد، به محبوب ترین شخص دربار مصر بدل شد و همگان از روی عشق و ارادت، او را «ارباب» صدا می‌زدند. تا این که روزی از روزها بانو زلیخا او را فراخواند.

- ارباب! خواستیم به شما بگوییم که ما تنها هستیم. پدرمان هم نیست. درها هم بسته است.

- خوب چه کنیم؟

- هیچی دیگه! کولر گازی را روشن کنیم. پدرمان نیست که خاموشش کند، لم می‌دهیم جلوی آن، شلوارک می‌پوشیم، و عششش میکنیم.

- خیر!

لرد ولدارسیف به بابا برقی پایبند بود. می‌دانست که اسپیلت مصرف برق بالایی دارد.

- خیر نداریم! همین که گفتیم! ما هم‌اکنون کولر را روشن می‌کنیم.

لرد دست انداخت تا کنترل کولر را از زلیخا بگیرد. لرد بکش، زلیخا بکش. لرد بکش، زلیخا بکش. عاقبت کنترل شکست و درست در همان لحظه بود که پدر زلیخا سر رسید.

- آه پدر! می‌بینی؟ لرد ولدارسیف می‌خواست دور از چشم شما کولر را روشن کند. پول برق را چه کسی می‌دهد؟!

از آن جایی که کنترل پشت و جلو ندارد و از وسط می‌شکند، اصلا کسی وارد سوژه نشد که حقیقت را روشن کند. لرد را گرفتند و به زندان انداختند. زندان هم حسابی عمیق بود ... پس از چند ثانیه لرد با محکم فرود آمد کف زندان.

- آخ!

نگاهی به دو طرف انداخت ... هنوز درون چاه بود. ظاهرا فشار گرسنگی او را سخت متوهم ساخته بود. باز دست به دعا برداشت ...



_________
* پی نوشت: بالاجبار از شکلک سیگار برگ استفاده شد. شما خودتون بهمن بوقی بذارین جاش.


ویرایش شده توسط ورنون دورسلی در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۲ ۲۳:۰۳:۲۰

مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱
#4
ایوا، وزیری مردمی بود. او یک جا بند نمی‌شد. از این سفر استانی، به آن سفر استانی ... از این حضور میدانی بین اقشار مختلف جادوگر و ساحره، به آن گفت‌وگوی رودررو با جادوگران و ساحره ... بالاخره باید طعم حرف مردم مختلف را می‌چشید می‌شنید.

- جناب وزیر! واقعا خیلی اوضاع خیطه! ما از گرینگوتز درخواست تسهیلات تاسیس تاپیک داشتیم، اونه ندادن به ما! من واقعا گلبم الان گرفته! از اون طرف رفتیم برای دریافت مجوز، اون جا هم هی ما رو پاس می‌دن از این ناظر به اون ناظر. خوب ما بریم همین تاپیکو تو یه سایت دیگه تاسیس کنیم، دیوانه‌سازها میان به جرم اقدام علیه امنیت جادوگران و همکاری با سایت‌های بیگانه می‌ندازنمون آزکابان. شما به ما بگین تو سال رونق تاپیک، چه راهی جلومونه برای تاپیک زدن؟! ما تسهیلات نخواستیم ... حداقل جلو راهمون سنگ نندازین.

ایوا که با نیش همیشه نیمه‌بازش به جادوگر بیچاره زل زده بود، با چند لحظه سکوت و نگاه منتظر او، فهمید که باید پاسخش را بدهد. و این، اولین ماموریت سدریک برای مدیریت مغز او بود. با نگاهی مضطرب به پنل دهان نگاه کرد. در میان دکمه‌های رنگ و وارنگ و کوچک و بزرگ که هیچ توضیحی نداشتند، ده بیست سی چهل کرد و دکمه‌ای فشرد.

- به شما نهار دادن؟

با وجود مردمی که پوکرفیس به ایوا خیره شده بودند، به نظر می‌رسید ایوا پاسخ چندان به جایی نداده. سدریک اما نظر دیگری داشت.

- هوم ... بدم نشد. حداقل فحش نداد بهش.

سدریک از پنل پا، اهرم اوتوپایلوت را کشید و بدین طریق، ایوا راهی کنفرانس مطبوعاتی شد.

- جناب وزیر، راهکار اصلی شما برای مقابله با مشکل هاستینگ سایت و تعطیلی چند هفته‌ای اون چه هست؟

سدریک که این بار شجاع تر از قبل شده بود، تصمیم گرفت دکمه‌های ترکیبی را امتحان کند. بنابراین دکمه‌هایی که خوشگل‌تر به نظر می‌رسید را یکی پس از دیگری فشرد ...

- ما باید یک آنگوزمان اقتصادی ایجاد کنیم که فوری، سریع، انقلابی. سرباز کماندار عرب. سرباز پیاده. کارگر. مردم احساس آرامش بکنند. سرباز کماندار عرب. سوارکار.


ویرایش شده توسط ورنون دورسلی در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۲ ۰:۱۷:۱۰


پاسخ به: پشت پرده وزارت
پیام زده شده در: ۰:۱۵ شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۱
#5
وجدان، نه وجدان داشت، نه گرانش، نه عقل درست و حسابی که نظر درست حسابی‌ای بدهد و بتواند گره از کار سوژه باز کند. وژدان بی همه چیزی بود در کل! اما خوب همین نداشتن عقل، باعث می‌شد نفهمد که چیزی نمی‌فهمد، و در هر موقعیتی دهانش را باز کند. این برای سوژه هم بد نبود؛به این ترتیب حتا بدون سوژه هم با حرافی‌های وجدان پیش می‌رفت. والا که بقیه‌ی سوژه‌های مثلا سوژه دار هم چندان بیشتر از او پیش نمی‌رفتند و تنوعی نداشتند!

- ببین سوژه جان! برای این که مردم نسبت بهت اقبال داشته باشن، لازم نیست راست راستکی سوژه داشته باشی، محتوا داشته باشی ... سوژه مغزداری باشی!

- یعنی یه سوژه‌ی بی همه چیز باشم؟

- نه دیگه! از شخصیت پردازی من تقلید نکن. اون مال منه.

- خوب پس چی داشته باشم؟

- هر چیزی که توجها رو بهت جلب کنه!

- آهان فهمیدم! چطوره شلوارمو دربیارم؟

- خوب ببین البته اونم جواب میده ها ... ولی متاسفانه ناظرای این سایت به آزادی بیان اعتقاد ندارن. می‌زنن پاکت می‌کنن.

- چه بد. فقط چیزه ... درآوردن شلوار جزو آزادی بیان محسوب می‌شد؟

- حالا بیان یا بدن ... هر دوش به یه اندازه مهمه. اصل مطلب رو بچسب!

- خوب ببین فکر کنم شلوار هم جزو بدن نباشه‌ها ... باز اگه منظورت زیر ...

- ول می‌کنی شلوار و زیرشلواری رو؟

- یعنی کششون رو ببرم؟ باشه باشه خوب پس چجوری جلب توجه کنم؟

- می‌گفتم ... این جور کارهای خاک برسری خوب جلب توجه می‌کنه، ولی مشکل سانسور یه طرف، محبوب هم نمی‌شی! یعنی ممکنه صدهزار نفر بیان بخوننت، ولی بعدش فحش می‌دن و می‌رن. باید محبوب هم بشی. باید ملتو درگیر کنی! جنجالی باشی!

- فهمیدم! چطوره پست بعدیم در مورد تعجب جنجالی علی ضیا روی آنتن زنده از واکنش جنجالی بهنوش بختیاری به حرکت جنجالی اکبر عبدی در مقابل ...

- نه خیر! اینم محبوبیت نداره. باید اعتراضی باشی! طوری که همه بگن چه نترس و آزاده و این جور چیزاست!

- اعتراض؟ به چی؟ من که مساله‌ای ندارم!

- حتا اگه مساله‌ای هم نیست، باید اعتراض کنی.

- خوب به چه مساله‌ای که نیست اعتراض کنم؟

- باید اعتراض کنی آقا جون!

- باشه باشه ... میکنم!

- باید اعتراض کنی! هر کی اعتراض نکنه خائنه! بی‌شرفه!

- زنده باد اعتراض! ما خواهان درآوردن شلوار خود هستیم! ننگ بر شلوار اجباری!

-



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۰:۴۵ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#6
سلام. دوستانی در پشت صحنه معترض بودن که چرا مسابقه رو واسه خاطر عزلت نشینی خودت می‌فرستی رو هوا ... گفتم شاید بد نباشه این توضیح رو ارائه کنم که رو هوا رفتن مسابقه ربطی به حضور یا عدم حضور بنده در سایت نداشت. بنده وقتی دیدم شرایط حضور در سایت ندارم، از داور مسابقه درخواست کردم که ادامه‌ی برگزاری رو بر عهده بگیرن و ایشونم لطف کردن و پذیرفتن. در ادامه مطلع شدم که در بین بعضی شرکت کننده‌ها، جنبه‌ی برد و باخت وجود نداشته و با اعتراض مکرر و زیر سوال بردن داوری و درخواست از این و اون برای جایگزین داور شدن و ... سعی داشتن مسابقه رو برای به دست آوردن پیروزی، از روال طبیعی خارج کنن. بالطبع نه مسابقه با این روند می‌تونست جذاب باقی بمونه و نه وظیفه‌ای که داور مسابقه لطف کردن و پذیرفتن، تحمل این حواشی بچگانه بود. بنابراین مجددا خودم ازشون درخواست کردم که ادامه مسابقه رو متوقف کنن. امیدوارم در آینده یا کسی پیدا بشه که حوصله‌ی سر و کله زدن با این حواشی رو داشته باشه یا جنبه‌ی شرکت در مسابقات بین همه‌ی اعضا وجود داشته باشه. از اعضایی که نقشی در این حواشی نداشتن هم به سهم خودم عذرخواهی میکنم که پاسوز دیگران شدن!


مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۱۶ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#7
- مشکلات؟ مگر موجوداتی که هم عصر ما هستند، از همان هوایی تنفس می‌کنند که ما می‌کنیم، مشکلات هم دارند؟

رودولف که احساس می‌کرد فرصت مناسبی برای کمک به لرد و تقویت شانس خود برای تصدی پست نائب اربابی به دست آورده، او را گذاشت روی کول خود و شروع به دویدن کرد.

- کجا می‌بری ما رو؟
- پایین شهر!
- آن جا درد و بلایی دارند؟
- والا درد و بلا که ... هواشون آلوده به مازوته و سرطان‌زائه. یه مقدار گرد و غبار و ریز گرد هم هست علاوه بر اون که خوب من حیث المجوع شانس تنفس براشون باقی نمی‌ذاره. لوله‌کشی گاز و اینا هم ندارن. برق دارن که شبا قطع می‌شه تو روز هم ازشون درخواست شده جهت صرفه جویی روشن نکنن. آب دارن که این دیگه قطع نمی‌شه ولی رنگی مایل به زرد و بویی مایل به تخم مرغ داره. بعد این محله‌ای که ما می‌ریم کل یوم افتاده تو طرح تعریض اتوبان، قراره خونه‌هاشونم خراب کنن. یه چندتا جوون داره که چون اشتغال ندارن، با بلای خانمان‌سوز اعتیاد هم دست و پنجه نرم می‌کنن. یه چند تا پیرمرد و پیرزن هم داره که دیابت دارن ولی انسولین بهشون نمی‌فروشن. یه چندتا بچه هم هستن که واسه خودشون تو جوب و اینا بازی می‌کنن تا ایشالا اونا هم هپاتیتی و ایدزی‌های آینده‌ی جامعه رو تشکیل بدن.
- درد و بلاشون همگی بخوره تو سر تو! چرا ما رو این شکلی می‌بری خوب؟ به گونه‌ای ببر که بدانند با اربابی طرف هستند نه یکی مثل تو و خودشان!
- نه خوب با سیس اربابی اگه بریم فکر میکنن مسئولی چیزی هستین اومدین وعده‌های انتخاباتی بدین که قراره اونچنون رونق اقتصادی ایجاد کنین که فیلان ... با سنگ و چوب ازمون استقبال می‌شه.

لرد که کم کم احساس می‌کرد رودولف سواری هم تفریح بدی نیست و بعد از گذراندن محکومیتش باید آن را بیشتر امتحان کند، مشغول تماشای محیط اطراف شد. از محله‌هایی سرد و بی‌روح عبور می‌کردند که در آن کم‌تر انسانی دیده می‌شد.

- رسیدیم ارباب!

لرد با نگاهی متعجب و مشکوک محیط اطراف را برانداز کرد. در مکانی متوقف شده بودند که از همه جا شلوغ‌تر بود و شور و هیجان بیشتری در مردمش دیده می‌شد. تعداد زیادی بچه‌ی قد و نیم‌قد دنبال یک توپ دولایه‌ی پلاستیکی می‌دویدند و با هر ضربه به آن، در میان گرد و خاک کوچه گم و گور می‌شدند.

- مطمئنی؟ این‌ها به نظر مردمانی راضی میان ها!

چشم چرخاند تا کسی را پیدا کند که مشکل‌دارتر به نظر بیاید. نگاهش روی پیرمردی متوقف شد که یکی دو نفس بیشتر از حیاتش باقی نمانده و به تکه چوب کج و کوله‌ای تکیه زده بود. جلو رفت و میکروفونی با لوگوی «در هاگزمید» از ردایش بیرون کشید.

- پدر جان چند ساله که دارین با این دشواری زندگی می‌کنین؟

- دوشواری؟ دوشواری نداره این جا! خیلی هم عالیه! یکیه!



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۴:۵۷ یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹
#8
نام: ورنون

نام خانوادگی: دورسلی

گروه هاگوارتز: چی؟! هاگوارتز دیگه کدوم جهنم‌درّه‌ایه؟ خوب گوش کن ببین چی می‌گم! وقتی جادو جمبل وجود نداره، جایی که توش جادو جمبل یاد بدن هم وجود نداره. ساده و هوشمندانه بود ... نه؟

چوبدستی: منظورت اسلحه است دیگه؟ یه دولول اصل آلمانی دارم که تو تعطیلات باهاش قرقاول می‌زنم. هر مزخرفی که در مورد اسلحه‌های آمریکایی و روسی شنیدی فراموش کن ... این آلمانیای لعنتی تو همه چی بهترینن. می‌دونی چرا؟ چون نظم دارن! همه چیشون سر نظم و حساب کتابه. برنامه‌ای هم که منظم باشه، نتیجه می‌ده.

جارو: یه بوش 1800 وات تو جهیزیه‎ی منزل بود ... همون‌جا فهمیدم که به هدف زدم و این زن، زن زندگیه! البته طبیعیه. کسی که مرد همه چی تمومی مثل من رو می‌پسنده، مشخصه که سلیقه‌ی درست درمونی داره و سراغ جنس آلمانی می‌ره. البته به جز اون یه جارو نپتون دم دستی هم زیر مبل مخصوص خودم هست که بعد از خوردن پن‌کیکِ ساعت چهار عصر، خورده شیرینی‌ها رو جمع کنم. چون اصلا تحمل بی نظمی و کثیفی رو ندارم ... حتی برای یک لحظه!

شرح حال: این که می‌بینید آدم موفقی هستم، روشن می‌کنه که از همون بچگی منظم و پرتلاش بودم. این رو بیش از هر چیزی مدیون مادرم هستم که از ابتدا منو به این شکل بار آورد و فقط سر ساعت بهم اجازه شیر خوردن می‌داد و بعد از اون هرچقدر هم زاری میکردم میگفت یک ساعت دیگه باز میکنیم! تا زندگی روی برنامه رو یاد بگیرم.

جلوتر هم در این مورد الگوی مناسبی برای هم سالانم بودم. مثلا ساعت 9 که می‌شد، تلویزیون رو خاموش می‌کردم و می‌خوابیدم. حتا اگر پسرخالم اومده بود خونمون تا بازی شفیلد یونایتد و دربی کانتی رو با هم ببینیم و تازه یک ربع از بازی گذشته بود.

این موضوع توی مدرسه‌ی نمونه‌دولتی که می‌رفتم هم صدق می‌کرد و من نه تنها خودم منضبط ترین دانش آموز بودم، بلکه با نوشتن اسم خوب‌ها و بدها و گزارش اون به معلم، باعث می‌شدم حواس دیگران هم جمع بشه و یا با ذکر «آقا تکالیفو چک نکردین!» اجازه نمی‌دادم کلاس از برنامه خارج بشه.

در ادامه به مهم ترین و دوست داشتنی ترین مرحله زندگی یعنی کنکور رسیدم و با شرکت منظم در آزمون‌های آزمایشی و مطالعه کتاب‌های کانون، تونستم در این آزمون سرنوشت ساز قبول (مجاز) بشم.

بلافاصله بعد از تحصیلات عالیه به سربازی رفتم که به همه توصیه میکنم برای مرد شدن این دوران شیرین رو بگذرونن.

طولی نکشید که شرکت «آریا مته گستران سبز فردا» من رو جذب کرد و من همیشه از مدیرعامل محترم این شرکت یعنی آقای ورنون دورسلی سینیور بابت این شایسته سالاری تشکر می‌کنم.

بعد از اون بود که با در دست داشتن کارت پایان خدمت، مدرک تحصیلی و گواهی اشتغال در این شرکت، عازم خواستگاری شدم. البته چون معتقد بودم عشق کسالت بار و ملالت آوره، تا اون لحظه به هیچ دختری علاقه نداشتم ... اما خوب همسایه‌ای به اسم خانم فیگ داشتیم که یه آلبوم عکس از دخترای مجرد محل به همراه مشخصات داشت. من ازش خواستم فقط از روی موقعیت و سرمایه‌ی پدراشون برام بخونه و انتخابی متناسب با خودم داشتم.

توی جلسه‌ی خواستگاری وقتی رفتیم تو اتاق نشستیم تا حرفامونو بزنیم، قبل از هر چیزی آدامسی که زیر دسته‌ی صندلی بود چسبید به کتم و من دهنمو باز کردم تا بگم آدامس جویدن کلا کار آدمای بی نزاکته ... اما قبل از این که فرصت کنم طرف مقابلم گفت «این لیلی ما ... بین خودمون بمونه ها! کلا آدم بی نزاکتیه. از آدامس جویدنش معلومه دیگه! تازه این که چیزی نیست ... گاهی دیدم که چوبدستیشو می‌کنه تو دماغش.» و من پرسیدم «چوبدستی؟!» که جواب داد «عه گفتم چوبدستی؟ ببخشید حواسم رفت به آستین کتتون ... می‌خواستم بگم انگشت اشتباهی گفتم چوبدستی. چیزی نیستا! من برعکس لیلی این چیزا رو خوب بلدم. می‌تونم مثل اول سالم و نو کنمش. بالاخره مرده و آستین کتش دیگه!»
اون‌جا بود که فهمیدم عشق اون‌طور که فکر می‌کردم نیست و یک دل نه صد دل عاشق پتونیا شدم!

کم‌تر از یک سال بعد ما صاحب پسری شدیم به اسم دادلی که خدا رو شکر همه وجنات پدرش رو به ارث برد. البته من روی پوست بستنی خونده بودم که «فرزند کمتر، زندگی بهتر» و از اون‌جایی که می‌دونم دولت‌ها حرف بی‌حساب نمی‌زنن و به فکر خودمون هستن، از تکثیر ژن بی‌نظیر خودم خودداری کردم و به دادلی عزیزم اکتفا کردم.

در حال حاضر، روزانه پس از روغن کاری سبیل پرپشتم، می‌رم سر کار و صبح تا ظهر رو توی محل کارم می‌گذرونم که این زمان صرف فریاد سر کارگرا می‌شه تا حواسشون باشه که باید درست کار کنن. البته اگر درست کار کنن هم من وظیفمو به درستی انجام می‌دم و سرشون فریاد می‌زنم که بدونن رییس کیه.

برای ناهار به خونه میام و بعد از اون استراحت می‌کنم. بعدش هم مشغول روزنامه می‌شم تا ببینم دنیا دست کیه! بالاخره آدم باید از اوضاع دور و برش باخبر باشه. در همون حین پن‌کیک عصرونمو هم می‌خورم. بقیه‌ی روز رو توی حیاط می‌گذرونم تا وقت شام برسه. توی این مدت صرف یکدست نگه داشتن چمن و از بین بردن لکه‌های ماشینم می‌شه.

بعد از شام هم اخبار و گفت و گوی ویژه‌ی خبری رو نگاه می‌کنم و بعد از بوسیدن دادلی عزیزم، می‌خوابم.

---
تایید شد، خوش آمدید.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۶ ۷:۲۳:۲۳

مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.