هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱:۰۹ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
#76

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پایان سوژه :

هری داشت با تمام وجود بازیگری میکرد. جیغ میزد، داد میکشید، گریه میکرد، لباساش رو پاره میکرد، میرفت بالای دیوار خودشو پرت میکرد پایین. به طوری کلی یادش رفته بود که هدفشون از این تئاتر چیه و میخواست استعدادش تو بازیگری رو تست کنه. پیش خودش میگفت که چه اشتباهی کرده رفته هاگوارتز و کاراگاه وزارت خونه شده. باید میرفت دانشگاه هنر لندن و بازیگری یاد میگرفت و حتما میتونست خیلی بهتر از جینی هم تو ازدواج عمل کنه.

یوآن هم عاشقانه به هری نگاه میکرد. جفت چشماش تبدیل به اموجی قلب شده بودن و مدام جلو عقب میرفتن. هر لحظه ضربان قلبش بالاتر میرفت و بیشتر جذب هنر و توانایی های هری پاتر میشد. از سر جاش نمیتونست تکون بخوره.

ریتا اما حالش داشت بهم میخورد از بازیگری هری پاتر و اون تنها نبود. بقیه تماشاچی ها کم کم از سر جاشون بلند میشدن و در حالی که زیر لب به بازیگر نویسنده کارگردان و بخت بد خودشون فحش میدادن از سالن خارج شدن. محفلی ها هم با اینکه حالشون داشت بهم میخورد، فکر یه وعده غذای کامل نمیذاشت که از سر جاشون پاشن. همینجوری خون از چشمای پنه لوپه میریخت و ماتیلدا سعی میکرد با دستاش هم جلوی گوشش رو بگیره و هم جلوی چشماش رو. گادفری هرچی سعی میکرد به کمک جادو این نمایش رو به پایان برسونه نتونست کاری کنه. هرمیون بالاخره گفت:
-پاشیم بریم؟
-بشین سر جات تحمل کن آخرش غذا میدن.

هاگرید با عصبانیت هرمیون رو سر جاش نشوند و دوباره به رویا و فانتزی در مورد غذایی که به زودی میخوردن پرداخت.

---
خانه گریمولد

-گفتم بهت تنها میتونیم باشیم امشب بالاخره عزیزم.

دامبلدور دو لیوان نوشیدنی ریخت و به طرف مبل رفت. گریندل والد اونجا منتظرش نشسته بود.
-میدونستم محفلی ها میرن اون تئاتر رو ببینن و خونه گریمولد خالی میشه.
-و حق با تو بود. فرندز رو حالا میتونیم در سکوت کامل نگاه کنیم.

دامبلدور و گریندل والد، با نی از طرفی به نوشیدنی و از طرفی به دهن روی مبل لم دادن و به تماشای سریال پرداختن. در این بین دامبلدور به این فکر فرو رفت که هری چرا میخواسته همه رو ببره تئاتر که با گریندل والد ببیننش؟ محفلی ها که همیشه اونا رو تو خونه گریمولد با هم میبینن.

واقعا بعضی اوقات مشخص نیست هری پاتر چرا بعضی کار ها رو میکنه.


پایان





پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷
#75

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
گادفری لبخند سرخوشانه همیشگی اش را به روی لب نشاند و همینطور که دست لادیسلاو را گرفته بود وارد خانه گریمولد شد.
- ملت!

خب... شاید شکلک گذاشته شده با لبخند مزبور همخوانی نداشت، ولی نباید این نکته فراموش شود که عضو همیشه جیغ بزن محفل این رول را نوشته است.

- جمع کنین وسایلتونو!
- چرا؟
- می خوام ببرمتون تیاتر! برای محفلیا مجانیه و به هر کی که فامیلش ویزلی باشه پاستا با سس اضافه و اسانس نجینی ام می دن!

ملت محفلی آب دهنشان راقورت دادند و ثانیه ای بعد اثری از آنها نبود؛ گویا وضعیت اقتصادی محفل -به دلیل ولخرجی های اخیر پروف و کادوهای بی نام و نشانی که مدام می خرید و می گفت برای یتیم های سنت دیاگون خریده و رویشان استیک نوت قلبی شکلی با نوشته " تبدیل به عشقم" داشت- کمی مشکل پیدا کرده بود و حالا همه با کمی تغییرات در آرایش هالووینی شب قبل می توانستند خودشان را ویزلی جا بزنند و شکمشان را سیر کنند.

نیم ساعت بعد، همه در محل مورد نظر حاضر بودند و در انتظار غذا بی تاب بودند. با شروع نمایش، پسرکی با زخم صاعقه ای شکل روی پیشانی و عینک هری پاتری روی سن آمد و گفت:
- آاااااه پشمک! هم اکنون که از زندان آزاد شده ام آرزویی جز دیدن تو ندارم! چگونه خواهم توانست این آزادی را بی تو تاب بیاورم؟!
- هااااای هااای هاااای!

گادفری خیلی احساساتی بود.

- عه! چقد شبیه هریه بچه ها!
- اوهوم. حتی اون عینکشم شبیه همونیه که جینی واسه تولدش خرید و دسته هاش قرمزن!
- چقد شباهت آخه!
- نکنه داداششه؟
- وای چه رمانتیک! بچه ها بیاین به هم معرفیشون کنیم!
- وا! لیلی و جیمز که همون یه بچه رو داشتن! نکنه...
- بچه ها ما نباید تو مسائل خصوصی مردم دخالت کنیم!

محفلی ها حسابی گرسنه بودند.


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۱۰ ۱۳:۰۱:۴۳

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#74

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
گادفری سرخوشانه می دوید تا یک محفلی پیدا کند و به او خبر دهد.

- ما! ما!

گادفری با شنیدن صدای بی صاحب ناگهان ایستاده و کمی کلاهش را خاراند.

- بانز، اومدی جاسوسی ما رو بکنی؟
- ماااع! مااا!

گادفری لب هایش را بر هم فشرده و با خودش بیشتر فکر کرد.
- هری باز زیر شنلت گاو قایم کردی؟

صدایی نیامده و گادفری متوجه اشتباه خودش شد. گاو زیر شنل هری جا نمی شد!

- گوساله! گوساله قایم کردی زیر شنلت!

هری به گادفری بی محلی نموده و جواب پرسش های گادفری را نداده و هوش و ذکاوت بی حد و حصر او را مورد تمجید قرار نمی داد.
او مثل پدرش یک خودخواه خود پسند بود.

گادفری که تسلیم نشده بود دست هایش را از هم بازکرده و مشغل چنگ انداختن به این سوی و آن سوی شد تا سرانجام بتواند شنل را از روی هری و گاوش بردارد.

- رب النوع رهای آ! ما این سوی می باشیم.
- عععع!

شعبده باز می خواست جواب آقای زاموژسلی را بدهد اما چیز نامرئی ایی را گاز زده و به دهان گرفته بود.

شترف!

- بی شعورای وحشی! من دیگه این اطراف نمی آم ماموریت!

این را بانز که باسنش توسط آقای میدهرست گاز زده شده بود، گفته و با عصبانیتی که دیده نمی شد لوکیشن را ترک کرد.

- خوب شد دیدمت لاو! امشب یه نماشه! بیا تا سرم رو بذارم رو شونه ات و تو یقه ات فین کنم!

گادفری این را گفته و نسخه ای از پوستر را به آقای زاموژسلی داده و رفت تا سایرین را خبر کند و مرد دیگر که روی سقف دراز کشیده بود نیز او را با نگاه آزرده اش دنبال کرد.
آقای زاموژسلی خوشش نمی آد لاو، لادیس و از اینجور چیزها خطاب شود.



নীরবতা


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
#73

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۰:۵۹ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
ریتا چهار زانو به شیوه ی ایکیو سان کف محفظه نشست و شروع نمود به فکر کردن. آن قدر به مغزش فشار آورد که سلول های خاکستری اش به رنگ سیاه درآمدند و دود از آن ها بلند شد. همان طور که هری و یوآن ماسک های شیمیایی شان را به صورت می زدند تا بر اثر دود منتشر شده از مغز ریتا خفه نگردند، سوسک مزبور از جایش بالا پرید و با حالتی ارشمیدس مانند گفت:
- اوره کا! اوره کا! (یافتم! یافتم!)

هری و یوآن جلو رفتند و گوش هایشان را به روزنه ی محفظه چسباندند. ریتا هم با صدایی آرام طوری که خواننده های رول چیزی نشنوند، شروع کرد به پچ پچ نمودن.
***

گادفری همان طور که گونی بزرگی را بر دوشش حمل می کرد و شُر شُر عرق می ریخت و نفس نفس می زد، وارد یکی از اتاق های خانه ی گریمولد شد. اتاق مزبور دیوارهایی چرکولک گرفته داشت و بیدها روی فرش آن پارتی گرفته بودند.

محفلی جوان گونی را که به شدت تقلا می کرد، روی زمین گذاشت و نفسی تازه نمود. سپس در کیسه را باز کرد و یک بچه ی مو سرخ از آن بیرون آورد. دست های طفل مذکور بسته بود و پیاز بزرگی هم داخل دهانش قرار داشت.

گادفری یک جعبه ی چوبی و بزرگ و چند شمشیر را که با طلسم کوچک کننده در جیبش گذاشته بود، بیرون آورد. سپس دست و پای بچه ویزلی را باز کرد و پیاز را از دهانش خارج نمود. طفل همان طور که اشک می ریخت، گفت:
- عمو! تو رو به مرلین این کارو نکن. اگه معده م سوراخ شه، سیری ناپذیر می شم و به اقتصاد محفل صدمه می زنما.

گادفری دست نوازشی بر سر بچه کشید و به او لبخندی زد که از روی مهربانی نبود.
- نگران نباش عمو! من خیاط ماهریم. خودم می دوزمش.

بچه ویزلی با خودش فکر کرد اگر خیاطی گادفری به خوبی شعبده بازی اش باشد، کارش تمام است. آب دهانش را با ترس قورت داد و داخل جعبه ی چوبی نشست. محفلی جوان شمشیرها را برداشت و همان طور که طفل مو سرخ جیغ و فغان راه انداخته بود، آن ها را یکی پس از دیگری داخل جعبه فرو برد.

در همین حین، جغدی سفید رنگ که شباهت بسیاری با پرنده ی هری داشت، از پنجره ی باز اتاق وارد شد و کاغذی لوله شده را جلوی پای گادفری انداخت. بعد هم به گوشه ی اتاق رفت تا با حشراتی که در آن جا مسکن گزیده بودند، از خودش پذیرایی کند. شعبده باز محفلی کاغذ لوله شده را باز کرد و مشغول خواندن شد:
- نمایش احساسی "پشمک و گِلی"

گِلی پس از قرن ها آب خنک خوردن، از زندان آزاد شده و حال می خواهد به دیدار عشق قدیمی اش پشمک برود. آن هم پشمکی که با دستان خودش او را به زندان انداخته بود ... راستی، ملاقات آن ها چگونه خواهد بود؟

این نمایش را از دست ندهید.

امشب، ساعت یازده، کوچه ی ناکترن

اجرای رایگان برای محفلی ها + شیرکاکائو و تی تاپ مجانی


گادفری که تئاتر خونش پایین آمده بود و دلش لک زده بود برای دیدن یک نمایش احساسی، با خوشحالی چند بار اعلامیه را خواند و از آن جایی که موجودی تک خور بود، تصمیم گرفت تنهایی به دیدن تئاتر برود. اما بعد با خودش فکر کرد که موقع تماشای نمایش به چند همراه نیاز دارد تا به نوبت سرش را روی شانه هایشان بگذارد، زار بزند و در یقه هایشان فین کند. پس رفت تا بقیه ی محفلی ها را هم خبردار بنماید.

همان طور که داشت صحنه را ترک می کرد، بچه ویزلی از داخل جعبه داد زد:
- عموووو! لااقل این شمشیرها رو از تو حلق و چشم و چار من درمی اوردی.
***

در همین حین، دامبلدور مشغول آماده کردن خود برای قرار ملاقات شبانه اش بود. چند شیشه رُب را با آب مخلوط کرد و ترکیب مزبور را با فرچه به ریش ها و موهایش کشید تا آن ها را به رنگ سرخ آتشین دربیاورد. سپس با انگشت چروک های صورتش را محکم کشید؛ پوستش را در گوشه ای جمع کرد و به آن سنجاق قفلی زد. بعد هم با رضایت تصویر خودش را در آینه برانداز نمود.



ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۳ ۱۴:۴۵:۰۶


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#72

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه:

هری و یوآن با هم دست به یکی کردن که دامبلدور رو از ریاست محفل برکنار کنن تا خودشون بتونن بالاخره به این مقام برسن. در مرحله اول سعی میکنن چند تا بچه به نام دامبلدور بزنن و با این کار بی آبروش کنن. وقتی اون شکست خورد حالا میخوان رابطه گریندل والد و دامبلدور رو به همگان لو بدن.
---

-منو بالاخره میخواین آزاد کنین؟

هری و یوآن که هنوز داشتن به هوش و ذکاوت خودشون برای طراحی اون نقشه آفرین میگفتن، یه دفعه متوجه ریتا شدن که هنوز توی محفظه ای شیشه ای زندانی بود. هری یوآن رو کمی اونورتر کشید و سعی کرد با آرومترین صدایی که میتونه حرف بزنه:
-این ریتا الان نقشه های ما رو میدونه خب.
-درسته میدونه.
-خب دیگه ممکنه اگر آزادش کنیم لو بده به دامبلدور.
-درسته لو میده.
-خب؟
-خب؟
-باید بکشیمش دیگه.

-هوی پاتر و بمپتون، میدونین حرفاتون رو میشنوم؟

هری و یوآن یه دفعه سرشون رو به طرف ریتا برگردوندن و با لبخندی شیطانی بهش نزدیک شدن. هر قدم که بر میداشتن سرامیک های زیر پاشون صدا میداد و چندین سوسک دیگه که زیر اون سرامیک ها خونه زندگی برای خودشون فراهم دیده بودن کشته میشدن. صدای جیغ و داد سوسک ها به خاطر قتل عامی که داشت انجام میشد ترس به جون ریتا انداخت. خودش رو به دورترین نقشه شیشه چسبوند و در حالی که ضربان قلب 300 رو داشت تجربه میکرد با صدایی لرزان گفت:
-من هنوز میتونم بهتون کمکککک کنم. من آدم مفیدیم، خیلی مفیدم. دامبلدورم بدم میاد ازش و هری پاتر رو خیلی دوست دارم.

هری و یوآن که حالا به شیشه ای که ریتا توش بود رسیدن، نگاهی به همدیگه کردن. بعد نگاهی به اطرافشون کردن تا مطمئن شن فرد دیگه ای اون اطراف نیست. جز قطره های آبی که از سقف میریخت، تار عنکبوت هایی که هر گوشه ای که تونسته بودن پیدا کنن تشکیل شده بود و خودشون سه نفر کسی دیگه اونجا نبود. هری با خیالی راحت چوب دستیش رو بالا آورد که کار ریتا رو تموم کنه.
-هیچ فکر کردین چجوری میخواین گریندل والد و دامبلدور رو یه جا جمع کنین و به بقیه محفلی ها خبر بدین؟ من میتونم این کارو انجام بدم.

ریتا راست میگفت، دو نفر هنوز نقشه اشون کامل نبود. شاید ریتا میتونست مفید باشه.




پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#71

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۰:۵۹ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
هری و یوآن تصمیم گرفتند برای ریتا تله بگذارند. سوسک نر خوش قیافه و جنتلمنی را که ملبس به کت و شلوار بود، گروگان گرفتند؛ به صندلی بستند و گوشه ی اتاق قرار دادند. خودشان هم پشت دیواری پنهان شدند و منتظر ماندند تا سر و کله ی ریتا پیدا شود.

دقایقی بعد، سوسک ماده ای را دیدند که برای همتای نرش قلب می فرستد و با عجله به سمت او می رود. یوآن جستی زد و خانم سوسکه را شکار کرد؛ به چشمانش خیره شد و گفت:
- باید بهمون اطلاعات بدی.

سوسک به حالت پوکرفیس درآمد.
-

هری حشره را از دست یوآن گرفت و نگاه دقیقی به آن انداخت. سپس، گفت:
- این ریتا نیستش.

هری و یوآن سوسک را آزاد کردند؛ مجددا پنهان شدند و به انتظار نشستند. این بار سوسک ماده ای که موهای طلایی آراسته داشت، از سوراخی بیرون آمد و به سمت حشره ی نر رفت. یوآن با هیجان گفت:
- خودشه!

هری با شتاب جلوی سوسک ماده پرید؛ او را گرفت و داخل محفظه ای شیشه ای انداخت. ریتا شروع کرد به جیغ و داد؛ قلم پر سبزش از داخل کیف پوست ماریش بیرون آمد و الفاظ نه چندان مودبانه ای را روی دیواره ی حفاظ نوشت. هری با تحکم گفت:
- من به یه سری اطلاعات راجب دامبلدور نیاز دارم. بهم بگو تا آزادت کنم.

اسکیتر با حالتی پیروزمندانه گفت:
- اتفاقا یه سری اخبار دسته اول راجب آلبوس دارم. به جغد نامه برش پول دادم و اونم حاضر شد چن تا از یادداشت های دامبلدور و عشقشو بهم بده.

خبرنگار چند تکه کاغذ را از کیفش درآورد و آن ها را از طریق روزنه ی موجود در محفظه به پاتر داد. هری و یوآن با هیجان مشغول خواندن اولین یادداشت شدند:

- پشمک عزیزم
دوست دارم بازم ریشای گیسو کمندتو بپیچی دور کمرم. دلم واست یه ذره شده.
عاشق تو گِلی


عکسی از گریندلوالد به انتهای نامه ضمیمه شده بود. موهایش به رنگ خاکستری درآمده و قسمتی از آن ها هم ریخته بود. لبخند پت و پهنی بر لب داشت و دندان های کرم خورده اش نمایان بود.

هری و یوآن مشغول خواندن یادداشت دوم شدند:

- گِلی عزیزم
خیلی ممنون از عکسی که برام فرستادی. برق دندونات سوی چشامو گرفت و آبشار طلایی موهات هوشو از سرم پروند. منم دیگه طاقت دوریتو ندارم. امشب ساعت یازده تو کوچه ی ناکترن منتظرتم.
پشمک تو آلبوس


هری در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت، گفت:
- باید یه کاری کنیم موقعی که دامبلدور و گریندلوالد همو می بینن، توده ی محفلی ها هم اون جا باشن.

یوآن همان طور که با لذت موهای پرکلاغی و چشمان زمردی هری را می نگریست، سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.



پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#70

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
هرماینی بعد از سومین بچه یخورده به مشکل خورد. بلاخره باید یه کار کلی می کرد چون وارسی تک تک وقت گیر بود و دنبال یوآن هم باید می گشتن. به هر حال علامه دهر محفل بود و چشم ملت بهش دوخته شده بود.
سرانجام، دو تا کاغذ برداشت و روی یکی آواداکداورا و روی اون یکی اسم لاورن د مونتمرسی رو نوشت. طولی نکشید که همه بچه ها از سرتاسر اتاق به روی آواداکداوراهجوم آوردن و قیافه پوکرفیس محفلیاتشدید شد.
_ آقا قاعدتا یکی از اینا مال شما باید باشه دیگه!

رون دستی به چونش کشید.
_ میگم پروفس! مطمئنین یوآن بوده؟ یه وقت پای کس دیگه ای که آواداکداورا دوست داره وسط نبوده؟
یکهو پروفسور انگار دچار تشنج شده باشه دستشو گرفت به کمرش و عربده زد.
_ آااااااای کمرم! واااااای کمرم!
همه به جز رون که هنوز درگیر پروفس و گلرت و یوآن بود به طرفش دویدن.
_ چی شد پروفس؟
_ خوبین؟
_ بازم اون دردای همیشگی؟
پروفسور از بین بچه ها نگاهشوبه سمت رون سوق داد و وقتی دید هنوز دست به چونه داره به بچه دامبلیا نگاه میکنه دوباره دچار تشنج عمیق شد.
_ آااااااخ رون! رون! وای خیلی درد میکنه! رووون!
رون هم کلا پیمانه تفکراتش به اندازه قاشق چایخوری بود بیخیال جریان شد و به سمت پروفسور اومدتا ببرنش سنت مانگو و جریان بچه دامبلیا کلا منتفی شد و اونا به توده شون پیوستن.

*****
_ جواب نداد که. الان دامبلدور کاملا خودشو تبرئه کرد و ترفند بچه های ریشو جواب نداد. باید چیکار کنیم؟
یوآن اینو گفت و با عصبانیت یه گوشه نشست. هری یکم هرماینی طور فکر کرد اما هرماینی طور فکرکردن واقعا کافی نبود و اون به هیچ نتیجه ای نرسید.

_ با تواما!
_ خوب نمی دونم باید چیکارکنیم. دامبلدور آدم زرنگیه. اگه نبود که راحت از زیر روابطش با گریندلوالد در نمی رفت.
_ میگم چطوره بریم سراغ یه آدم کاربلد؟
_ منظورت چیه؟
_ ببین، ما احتیاج به کسی غیر از خودمون داریم که انقد تعطیل نباشه. بتونه اون اسراری که ما محفلیا شکسته بسته ازش می دونیم رو آشکار کنه و اینجوری از شر دامبلدور خلاص شیم!
_ آفرین یوآن خیلی فکر خوبی بود! فقط... اون آدم کاربلد کی می تونه باشه؟
_ خوب... شاید... شاید ریتا اسکیتر!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۵:۳۶ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
#69

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
دامبلدور بلندشد، قلنج کمرش را با ترق تروقی شکست و به طرف فرزندان رفت تا نگاه دقیق تری بیاندازد. چندبار دور میز چرخید. فرزندان سرخ روی و سفیدموی با چشمان قلبی شکل به دامبلدور نگاه می کردند و جیرینگ جیرینگ گالیون هارا از درون ریشش می شنیدند.

فرزندان ریش دار می توانستند به آغوش روشنایی بپیوندند و نسل جدید محفلیون ریش سفید را بسازند... اما خانه گریمولد قبلا با ویزلی ها اشباع شده بود. پس دامبلدور دستی به ریش پربرکت اش کشید تا چاره ای بیابد.
-

در همین لحظه دست دخترانه ای از میان جمع محفلیون بلند شده بود و سعی داشت با بلندتر شدن، توجه پروف را جلب کند.

-اوه هرماینی. بگو فرزند روشنایی.
-پروفسور! من میتونم تو شناسایی کمکتون کنم. اونجور که تو کتاب وراثت خوندم... .
-خوبه خانوم گرنجر. بیا و کمک کن.

هرماینی با خوشحالی به کنار میز آمد و از سمت راست شروع به معاینه کرد. ریش بچه ی اولی را کشید. ریش مصنوعی کش آمد و از صورت بچه جدا شد.
-خب، مسلما این نبود.

هرماینی به طرف بچه ی بعدی رفت. او لبخند زیرکانه ای بر لب های غنچه ای اش داشت.
-پروف شما آب نبات لیمویی با خودتون دارید؟
-آه، این لازمه؟
-البته، باید بتونم شناسایی کنم دیگه.

دامبلدور با اکراه دستش را در ریشش فرو برد و آب نبات لیمویی باارزشی را از آن بیرون آورد. هرماینی آن را گرفت و به طرف بچه دومی برد. بچه با کنجکاوی به آب نبات نگاه کرد. باز هم نگاه کرد که هرماینی بچه را بلند کرد و به طرف رون انداخت.
-به اندازه کافی مشتاق نبود. اینم نه. بعدی!




ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳ ۵:۴۰:۱۲

lost between reality and dreams


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷
#68

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-انجام شد؟

یوآن خودش رو به زور از سطح آشغال پایین پنجره بیمارستان بیرون آورد. چندین سرنگ خطرناک که تو بدنش فرو رفته بود رو کند و به گوشه ای پرتاب کرد.

-آره فکر کنم گول خوردن.

هری پاتر دستمال کاغذی از جیبش در آورد و به سمت یوآن گرفت. یوآن با عصبانیت دستمال رو از دست هری گرفت و صورتش که خونین و مالین شده بود رو پاک کرد. بعد دستمال رو به سمت هری پرتاب کرد و فریاد زنان گفت:
-هیچ جای نقشت من تو سطل آشغال بیمارستان پرتاب نمیشدم.
-همه اینها نیاز هست که دامبلدور باورش بشه.

هری پشتش رو به یوآن کرد و قدم زنان دور شد. یوآن از این همه غرور هری عصبی تر شد و با سرعت بهش نزدیک شد. دستی روی شونه هاش گذاشت و متوقفش کرد:
-حواست هست که ما تو این نقشه شریک هستیم دیگه؟ با هم رئیس محفل میشیم و دامبلدور رو بیرون میکنیم.

هری به آرومی عینک دودیش رو پایین آورد و چشمکی به یوآن زد. دست یوآن رو از رو شونه هاش برداشت و با دستمال دیگه ای شونه هاش رو تمیز کرد.
-همه چیز به موقعش یوآن عزیزم.

این رو گفت و قدم زنان در افق محو شد. یوآن که جذب چشمک هری شده و خودش رو تسلیم عشق بهش میدید به طرف مخالف حرکت کرد تا بقیه نقشه رو انجام بده.


بالاتر:

-پیداش کردین؟

دامبلدور روی صندلی نشسته بود و رون همچنان دو دستی کمرش رو مالش میداد. پیری هست و هزار تا درد و بدبختی، دیگه نمیشه آرتور رو هم راحت کتک زد بدون اینکه جایی از بدن خودت درد نگیره. توده محفلی ها بالاخره 5 تا بچه از مجموعه بزرگی از بچه های دیگه در آوردن و جلوی دامبلدور گرفتن.
-قربان دامبلدور، این 5 تا بچه ریش سفید دارن و با دست هاشون علامت قلب تولید میکنن. نمیدونیم دقیقا کدوم بچه شماست.

دامبلدور علاوه بر کمرش، سرش هم درد گرفت. توده محفلی ها هیچ کاری رو نمیتونستن کامل انجام بدن و همش باید خودش تصمیمات آخر رو میگرفت. ریشش رو بالا آورد تا آرتور رو مورد رحمتش قرار بده که با آرتوری زره ضد گلوله پوشیده مواجه شد. چجوری حالا میتونست بچه واقعیش رو پیدا کنه؟




پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷
#67

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
در همان لحظه دامبلدور متوجه چیزی شده و با دستی پیرهن آرتور را بالا زده و چند ضربه ریش شلاقی به او زد!

- چرا مــــــن!

دامبلدور دس از شلاق زدن آرتور برنداشته و با دست آزادش به یوآن اشاره کرد:
- این دست دومه!

یوآن شوکه، شوکه تر شد.
پرستار مو فرفری مشغول دل داری دادن به او شده و در گوشش نجوا ها می کرد که " همه اشون سر و ته یک کرباسن" و این دست چیز ها و تا او می آمد حرف بزند، می زد توی دهنش و می گفت که "هر چی تا حالا گفتی بسّته!".
احساس مسئولیت پرستار گل کرده بود.

در سویی دیگر رون و مالی با چشمان اشکبار دست و پای آرتور را گرفته و پروفسور دامبلدور نیز با تاب هایی که به ریشش می داد، ضربه ای به بدن نحیف و رنجور آرتور می زد تا دیگر از این خبط و خطا ها نکند که ناگهان اتفاقی افتاد!

قرچ.

کمر پروفسور گرفت.
دامبلدور با کمری کج دست از شلاق زدن آرتور کشیده و روی صندلی ای نشسته و بشکنی زد تا رون آمده و قدری کمر او را بمالد. رون نیز سریعا پدر زخم خورده اش را رها کرده و به سمت پروفسور شتافت.

- آخیـــــش! آخیـــــــش!

رون خوب می مالید.

- ببین پسرم... آرتور ...

شترق!

دامبلدور ریشش را به دیوار کوبید تا توجه آرتور را جلب کند و سپس ادامه داد:
- من فقط یه کار به تو سپردم!

آرتور پس از این که توجه اش را به دامبلدور داد، تشنج کرده و در حالی که کف و خون بالا می آورد بیهوش شد.

چیلک،

دامبلدور بشکنی دیگر زد و چند نفر حاضر شدند، سپس او به یوآن و پس از آن به پنجره اشاره کرد. افراد نیز یوآن را که لباس بیمارستان به تن داشت از تخت برداشته و بی توجه به گریه و زاری و فریاد های "بچه ام! بچه ام!" او را از پنجره به بیرون پرتاب کردند.

- پس کجا رفت؟ چرا بچه اش رو نبرد؟

افراد برگشته و پرستار را که طفلی در آغوش داشت دیدند. پرستار هل کرده و کمی این دست و آن دست کرده سپس بچه را به میان توده ای از اطفال روی هم چیده شده انداخت، دامبلدور که شاهد این صحنه بود، با آرامشی که تنها از او انتظار می رفت به توده اشاره کرد:
- پیداش کنید.

و محفلیون به سمت توده رهسپار شدند...



নীরবতা







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.