هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#83

دورا ویلیامز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
بنابراین اسنیپ و گیبن همراه دوربین کالین به دنبال کلاه رفتند و املیا و پروفسور اسپراوت رو تنها گذاشتند. در همون لحظه که نه یکم بعد، در اتاق نظارت باز شد و لباس پف پفی بنفشی نصفه وارد شد. آملیا با دو دستش بر سرش کوبید.

_به به! میبینم بازم خودشیرینی کردی.
_به من چه که تو خسته ای؟
_لاقلش من نمیگم خستم و از اونور زیر زیرکی کار انجام بدم. چند روز دیگه میبینیم خانم رفته مدیر شده.

آملیا لبخند شومی بر لبانش آشکار شد.
_اتفاقا جزو برناممه.
_هممم.مثکه دروغ نمیگی و واقعا تو فکرشی.

دورا باز هم به آملیا خیره ماند و سرانجام به موضوع دلخواهش رسید.

_مبینم که گیبن هم نتونسته با آدم متوهمی مثل تو که با ستاره ها حرف میزنه، کنار بیاد.

بالاخره زهر خود را ریخته بود. دلش خنک شده بود. بالاخره او هرگز تو زندگیش عجله نداشت. کالم دوون اند رست آل د تایم. هنوز برای نظارت آماده نبود و تازه قرار بود این همه سال زندگی کند. فقط کافی بود دای یه گاز از گردنش بگیرد تا ابدی بشود.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶
#82

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
آملیا از سر جاش پاشد و به طرف پنجره رفت و به دستش به آسمون اشاره کرد و سرش رو برگردوند به طرف گیبن.
-نمیبینی ستاره ها رو ؟ نمیبینی میگن باید اجازه بدیم بهشون ؟ نمیبینی اون دو تا ستاره چجوری اون گوشه پیش هم جمع شدن و وسط اون دو تا ستاره دیگه هستن ؟ دیگه از این واضح تر میخواستی ؟

گیبن که از عصبانیت قرمز شده بود یه ذره به آملیا خیره شد و بعد با عصبانیت به طرف اسنیپ و اسپراوت برگشت تا شاید یه ذره منطق تو اونا پیدا کنه و درکش کنن که با چه فردی داره نظارت میکنه ولی اسنیپ و اسپراوت دیگه مرحله پوکر شدن رو گذرونده و رو زمین نشسته بودن و داشتن پوکر بازی میکردن. به میزان عصبانیت گیبن اضافه شد و رنگ صورتش از قرمز به سیاه نزدیک تر میشد که دیگه نتونست تحمل کنه و بخار مثل کتری از جفت گوشاش بیرون زد.
خودش رو کمی آروم کرد و به طرف پنجره رفت ، صرفا جهت اطمینان به ستاره ها یه نگاهی انداخت و دست آملیا رو گرفت و به طرف اسنیپ و اسپراوت برد. دو تایی به کمک هم بساط پوکر اون دونفر رو بهم زدن و دست اونارم گرفتن و بیرون بردن. بعد که 3 نفر دیگه منتظر بودن که دلیل این دست گرفتن و کشیدن ها چیه ، گیبن شروع کرد.
-راه حلش سادست. ستاره های این میگه مجوز بدیم برید اون اتاق رو ببینید ، من میگم بریم سوژه رو از اول بخونیم ببینیم چی شده اصلا.
-ساده ؟ ساده نیست که هزار تا پست زدیم ، نهایت یه پست دیگه برگردیم عقب خلاصشو بخونیم.
-دیگه به اونش کار نداشته باشین ، من دوربین کالین رو میگیرم و با اسنیپ میریم اتفاقات افتاده رو مرور میکنیم که هرجا نیاز شد اون بهم توضیح بده. شمام همگی برید اتاق کلاه رو بگردید.

آملیا که به نظرش رسید این کار سختی هست، یه ذره فکر کرد و دستی به موهاش کشید. رداش رو صاف کرد و دوباره دم پنجره رفت و به ستاره ها نگاهی کرد.
-ای بابا الان ستاره ها میگن که تو برو تو حموم خصوصی هافلپاف ریلکس کن و چند تا ماساژور بگیر که حسابی رفرشت کنن.

قبل اینکه آملیا بتونه از جمع جدا شه و به طرف تالار خصوصیشون بره ، گیبن که در طول این پست مختصص گرفتن و کشیدن دست شده بود ، دست آملیا رو گرفت و به اسپراوت سپردش.
-یه ناظر حتما باید باشه بالا سر اینا نرن سوژه های اتاق کلاه گروهبندی رو بکشن.

ستاره ها هم به آملیا کمک نکردن که از زیر این جستجو در بره و با اکراه به جمع اسپراوت و بقیه دانش آموزان پیوست.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۵ ۲۰:۰۹:۴۹



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶
#81

آملیا فیتلوورت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۲۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
خلاصه: کلاه گروهبندی گم شده و اهالی قلعه ی هاگوارتز برای پیدا کردنش به تکاپو افتادن. میخوان برن اتاق مخصوص کلاه جادویی تا مدارک بیشتری پیدا کنن.


اما قبل از آن باید از ناظرین اجازه میگرفتند؛ پس به دفتر ناظرین قلعه هاگوارتز رفتند که ناظرین آن، با صدای بلند، درحال مشورت بودند.

- میگم ستاره ها میگن تاپیک جدید لازمه!
- میگم هنوز زوده! تازه ناظر شدیم که!

اسپراوت پوکروارانه، به دعوای دوناظر جدید قلعه هاگوارتز، آملیا و گیبن، نگاه میکرد.
- دیالوگی که توی پست قبلی گفتمو عوض میکنم... اصلا میدم یکی از همینا عوضش کنن! مرلین پدر سازنده پوکر رو که هیچ، خود سازنده پوکر رو هم بیامرزه!

نگاهی به اسنیپ انداخت که حالت عادی اش را حفظ کرده بود... و همچنان حفظ میکرد... و حفظ میکرد... و...

- یعنی دعوای این دوتا پوکری نمیاره؟
- چرا.
- پس چطور تو پوکر نشدی؟
- من الان پوکرتر از همیشه م!

اسپراوت که از نگاه کردن به دعوای دوناظر خسته شده بود، در را هل داده و داخل شد؛ همزمان با داخل شدن اسپراوت، دعوای آن دو، نه تنها کمتر و یا تمام نشد، بلکه شدیدتر هم شد.

- ببین این بیچاره ها آواره تاپیکا شدن! جایی رو ندارن که برن، اومدن دفتر مدیریت!
- نه بابا، اینا حتما کار دارن که اومدن!

اسنیپ که پشت در ایستاده بود، گلویش را صاف کرد؛ طبیعی بود که به احترام ریش نداشته اش، دعوا تمام شود.
- بله، آقای گیبن... اگه واقعا اسم خونوادگیتونه. اومدیم مجوز رفتن به اتاق کلاه گروهبندیو بگیریم.

آملیا و گیبن نگاهی به هم انداختند، و برای اولین بار، با تفاهمی تکرار نشدنی، همزمان گفتند:
- برای چی؟!

اسنیپ و اسپراوت، با کف دست، خواستند با کف دست به پیشانی خود بزنند، که دیدند بسیار در فیلم ها و انیمیشن ها و همچنین سوژه ها استفاده شده، بر پیشانی یکدیگر زدند. []

- مگه سوژه رو دنبال نمیکنید؟
- نه.
- ناظرین نمونه!

خب، این هم یک استثنا بود که تفاهم پیدا کرده بودند؛ ولی خیلی طول نکشید.

- باید اول سوژه رو بخونیم! الکی که نمیشه!
- وقتی ستاره ها میگن، باید بدیم دیگه!

اخبار بیشتر را در پست بعد دنبال کنید.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۵ ۱۰:۰۰:۳۳

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
#80

جرالد ویکرزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۴ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
_ ولی این خیلی عجیبه

تمام دانش آموزان همراه دامبلدور که با حیرت به هیچی نگاه میکردند با صدای اسپراوت به سمت او برگشتند .
_ چی خیلی عجیبه ؟
_ وردی که برای باز شدن این دریچه نیاز هست رو فقط پرفسور ها بلدن مگر اینکه یه دانش آموز خیلی نخبه باشه .
_ مثل دای .

این صدا از یک دانش آموز بلند شد اما به دلیل تراکم افراد معلوم نشد کیست فقط همه با صورت هایی که نشان میداد آن فرد خیلی بی مزه بوده به همدیگر نگاه میکردند که خود دانش اموز خجالت کشید .
_ غلط کردم .

دامبلدور که دید دانش اموزان مسئله رو جدی نگرفتن ترفندی زد و گفت .
_ و توی ورق های پروفسور اسپراوت رمز باز شدن دریچه ی اسرار بود .

سکوت سنگینی حاکم شد .
_ اینا همش شایعست .

اسپراوت این رو گفت و باعث شد همه بفهمن که دامبلدور کلک زده اما قبل از اینکه کسی نگاه سنگینی به دامبلدور بندازه ، خودش در افق محو شد و ناپدید شد .
_ اوشون هم که رفت :|

پرفسور اسپراوت که فرصت رو غنیمت دید سینه سپر کرد و گفت .
_ من مدیریت تحقیقات رو ...

که ناگهان دید دانش آموزان نیز پراکنده شدند ، پس به سمت اتاق پرفسور اسنیپ رفت و در زد .
_ کیه ؟
_ پرفسور اسپراوت هستم .
_ کی ؟
_ پرفسور اسپراوت .
_ منم همینطور
_ چی ؟
_ نه اشتباه شد یه لحظه فکر کردم اون پیرمردم که میگه منم همینطور :| بیا تو .

پرفسور اسپراوت با پوکر فیس وارد میشود .
_ خدا پدر سازنده این پوکر فیسو نیامرزه . چه اتفاقی افتاده ؟

پس از اینکه اسپراوت جریان رو برای اسنیپ تعریف کرد اسنیپ تفکری اندر حوالات موضوع کرد و دستی به ریش نداشته اش کشید .
_ خب من مدیریت تحقیقات رو به عهده میگیرم ولی به یه شرط .
_ چی ؟
_ یک کپی از تمام اون کاغذ ها وقتی پیدا شد به من بدی .
_قبول

اسنیپ همراه اسپراوت به سرسرای عمومی رفتند . دانش اموزان که در همان لحظه ی ورود فهمیدند اسنیپ مدیریت گشتن به دنبال گمشده ها رو به عهده گرفته ، خودشون رو به اون راه زدن و دور و ورشون رو نگاه کردن .
_ خب از کجا شروع کنیم ؟

دانش آموزان با شنیدن این جمله از دهان اسنیپ فهمیدن این ننه من غریبم بازی ها جواب نمیده پس نظرشون رو گفتند .
_ از بیگ بنگ .
_ از عصر حجر .
_ از عصر فردا.

اسنیپ که دید همه به دنبال مسخره بازی هستند خودش نظرش را بر جمعیت تحمیل کرد و دموکراسی را به حد اعلا رساند .
_ از مبدا شروع میکنیم .
_ یعنی چی ؟
_ یعنی از جایی که کلاه گروه بندی توش نگهداری میشه .


so close no matter how far

could be much more from the heart

for ever trust in who we are

and nothing else matter


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
#79

پومانا اسپراوتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۶:۴۳ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
مینروا و بچه ها همینجور رفتن و رفتن تا به محوطه هاگوارتز رسیدند.
ناگهان یک عدد جغد خاکستری که خیلی هم کثیف و خاکی بود یک نامه عربده زن رو اورد تو دستای مینروا رها کرد.
مینورا که چشماش از تعجب گرد شده بود روبان نامه رو با کرد

نامه: آهای مینروا. اگه میخوای دنبال کلاه زشتت بگردی مطمئن باش به این راحتی پیدا نمیشه تو جنگل ممنوعه باید دنبالش بگردی
هاهاها
از طرف یک دشمن قدیمی

و نامه پاره پاره شد
همراه نامه هم چندتا دونه پرتقال بود (دونه پرتقال نمادی از مرگه )
رنگ مینروا مثل گچ سفید شده بود
همهمه ای بین بچه ها راه افتاده بود . بعضی ها به طور واضح میترسیدن
آخه این کی بود که مینروای قدرتمند رو ترسونده بود؟
نویل لانگ باتم به سرعت رفت دامبلدور رو صدا کنه. اگرچه چند بار هم زمین خورد
دامبلدور اومد و با تعجب به چیزایی که بچه ها تند تند تعریف میکرد گوش داد و وقتی هفت تا دونه پرتقال رو دید اولش کمی ترسید ولی ناگهان زد زیر خنده.بچه ها با تعجب به دامبلدور نگاه میکردن
دامبلدور از مینروا یادش رفته بود که هرماینی زو به شونه دامبلدور و گفت حال پروفسور مک گونگال خیلی بده مثل اینکه بهتره برم مادام پامفری رو صدا کنم.
در حالی که هرماینی دور میشد دامبلدور رو کرد به بقیه دانش آموز ها و

گفت: هری تو اینجا بمون و مراقب مینروا باش
بقیتون دنبال من بیاین میدونم این دونه های پرتقال کار کیه. آخه هرکسی از این قضیه دونه های پرتقال خبر نداره.

هری گفت: خب منم بیام تا ببینم چی میشه؟

دامبلدور جواب داد: خب پسرم اگه تو هم بیای عمه خدابیامرز من اینجا مراقب مینروا باشه؟؟؟

هری آهی از ته دل کشید و گفت: چرا همیشه من آخه؟؟

دامبلدور جوابی نداد و به راه افتاد تا اینکه جلوی اتاق یکی از اساتید قدیمی هاگوارتز رسید.
دامبلدور و بروبچه ها رسیدند پشت در یکی از اساتید مهربون و خنده رو هاگوارتز کسی که خودش رو همیشه دوست مینروا و دامبلدور نشون میداد.
و اون کسی نبود جز پروفسور اسپراوت
دهان همه از تعجب باز مونده بود که دامبلدور تقه ای به در زد.

پروفسور اسپراوت جواب داد: کیه؟

دامبلدور: منم با چندتا از بچه ها اومدیم پیشت.

اسپراوت: بیاین توو البته نه همتون گلهامو خراب میکنین.

دامبلدور در رو باز کرد و پشت سرش سیل دانش اموزان داشت روانه میشد که

اسپراوت گفت: بسه بابا چه خبرتونه؟

دامبلدور گفت: اوه اسپراوت چه کاری بود که کردی. مینروا رو حسابی ترسوندی

اسپراوت: من؟؟ من چی کار کردم که خبر ندارم؟

دوباره همهمه ای بین بچه ها راه افتاد

دامبلدور: مگه تو اون نامه عربده زن رو برای مینروا نفرستادی که باهاش درباره کلاه گروه بندی شوخی کنی؟

چشم های اسپراوت گرد شده بود و گفت :من اصلا چنین کاری نکردم. کلاه گم شده؟؟ من تمام هفته رو توو اتاقم بودم و داشتم روی هیبرید جدید قارچ جادویی و گیاه تاج الملوک کار میکرم.

ترس دامبلدور به وضوح از لرزش صداش مشخص بود آهسته به اسپراوت گفت: از قضیه هفت تا دونه پرتقال (نماد مرگ) فقط من و تو مینروا خبر داشتیم. نکنه این خبر جایی درز کرده باشه. تو به کسی چیزی نگفتی؟ یا این اطلاعات حیاتی رو جایی یادداشت نکردی؟

اسپروات گفت: اوه آلبوس عزیزمن همیشه تمام اطلاعاتم رو روی کاغذ جادویی با جادوی نامرئی مینویسم و فقط جادوگران بزرگ با طلسم های کم یاب میتونن نوشته هاش رو ظاهر کنن. اما اصلا نگران نباش جای دست نوشته های من امنه. اونها توی کمد شخصی من در زیر زمین این اتاق هستند.

سپس صندلیش رو کنار کشید و روی چندتا اجر اهسته ضربه زد و طلسمی رو زیر لب خوند. ناگهان دریچه کوچیکی باز شد. اما خالی بود.
همه از ترس جیغ کشیدند. قضیه فقط گم شدن کلاه نبود. تمام دستونشته های سری پروفسور اسپراوت هم گم شده بود.این یعنی خطر بزرگی تمام هاگوارتز رو تهدید میکرد.
زیرا با دونستن این گیاهان خطرناک بدون اثری از قاتل میشد جان چندین نفر رو گرفت.


ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۰:۲۵:۳۶
ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۱۶ ۰:۴۲:۳۴


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۲۳ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵
#78

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6190
آفلاین
-لازم نیست! من یافتم!

مینروا نگاهی حاکی از خوش نیامدن از این که سوژه شروع نشده تمام بشود، به دای انداخت.
-چی رو یافتی فرزند؟

دای دستش را در جیب ردایش کرد...ولی موفق نشد جسمی را که آن تو بود در بیاورد. برای همین دست دیگرش را هم برای کمک، به دنبال دست اول فرستاد. ولی هر دو دست با هم در جیب گیر کردند و صحنه نه چندان با ابهتی ایجاد شد.
دای بعد از کمی تقلا و بالا و پایین پریدن، تابلوی بزرگی را از جیبش بیرون کشید.
-اینو در سفری که به جاده های مشنگی داشتم پیدا کردم. این یک نشانه اس. به نظر من معنیش واضحه. اگه به سمت راست بپیچیم، کلاه را نخواهیم یافت.

مینروا سرگرم تحلیل نشانه و همچینین کل ماجرا بود که دای ضربه نهایی را وارد کرد.
-و در ادامه تحقیقاتم نشانه های دیگری را هم پیدا کردم. این لیست کارهاییه که در این جستجو نباید انجام بدیم.

دای بقیه تابلو ها را یک جا، به سادگی از شکاف کفشش بیرون کشید. و معلوم نبود چرا تابلوی اول را با همین جادو پنهان نکرده بود! دای گاهی جادوگر مشنگی می شد.

-دای...رانندگی بلدی؟

سوالی بود که رودولف پرسیده بود...و البته جوابش مثبت بود. دای مهارت زیادی در راندن جارو داشت...
-نه...نه...منظورم جارو نیست. منظور اینه که تا حالا شیش تا خانوم زیبای مشنگ رو سوار ماشین کردی؟...دِ نکردی دیگه!...باید بگم کار سختیه! ولی شدنیه! مشنگ ها باید خیلی لاغر باشن. و البته با تماس پیدا کردن با تو مشکلی نداشته باشن...ولی خب...موضوع این نیست الان. موضوع اینه که اینا علائم رانندگی هستن. و فکر نمی کنم به درد پیدا کردن کلاه بخورن. فوقش به درد تور کردن مشنگ های زیبا و باریک اندام می خورن که هدف بسیار والاییه ولی هدف فعلیمون نیست!

دای و بقیه چیزی از حرف های رودولف نفهمیدند...بجز این که این نشانه ها به درد عمه اش می خورد.

بنابراین تا توجه رودولف به عمه دای جلب نشده، تصمیم گرفتند جستجو را آغاز کنند.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵
#77

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
مینورا نگاهی به سیوروس انداخت...سیوروس هم نگاهی به مینورا انداخت...دانش اموزان هم به لادیسلاو نگاهی انداختند...لادیسلاو هم نگاهی به کلاهش انداخت...کلاه چشم نداشت،ولی اگر داشت نگاهی به رودولف می انداخت!رودولف هم نگاهی به ساحره ها انداخت،ساحره ها نگاهی به افق انداختند...افق هم نگاهی به دانش اموزان!
به هر حال مینورا که نگاه انداختن را در آن لحظه پایه گذاری کرده بود،بلاخره حوصله اش سر رفت و رو به اسنیپ کرد و گفت:
_خجالت نمیکشی؟
_خب موهاش قرمز بود...من همیشه موی قرمز دوس دارم!
_چی میگی؟
_مگه همیشه لیلی پاتر رو نمیگی؟
_نه...دارم در مورد دزدین دیالوگ و ایده ام صحبت میکنم!
_همیشه کدوم رو میگی؟
_همین که بریم سراغ نشانه ها!
_ببین...قرار شد همیشه با هم مشترکن مدیر باشیم دیگه...الان قهر نداره...با هم بیا بریم دنبال نشانه ها!
_به شرطی که دیگه ایده من رو ندزدی!
_همیشه!
_یه بار دیگه بگی همیشه از وسط نصفت میکنم!

دانش آموزان،لادیسلاو،ساحره ها،افق و همه با چشمانی گرد شده به مینورا نگاه کردند...سابقه نداشته که مینورا مکگونگال پیر تا کنون اینگونه از کوره دربرود!
مینورا هم که متوجه این موضوع شده بود،سعی کرد بر خودش مسلط شود...سپس بعد از چند سرفه ساختگی و صاف کردن کلاهش گفت:
_خب...بسه دیگه...همه گوش کنن...میریم دنبال نشانه ها تا کلاه رو پیدا کنیم...شاید دزدیده شده باشه...هر احتمالی هست...هر خطری ممکنه تو کمینمون باشه...پس حالا کی میاد؟

لادیسلاو و دانش اموزان اینبار اما همگی به افق نگاه کردند و شروع به سوت زدن کردند...اما مینورا سخت تر از این حرف ها بود!
_اصلا همه باید بیان...نصف نمره سمج توی اومدن با ما به دنبال نشانه هاس!
_مگه راهیان نوره که نمره دفاعی گروه رفتنش باشه؟
_همینه که هس...حالا اماده شین به سمت نشانه ها بریم!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#76

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- ما می دانیم چه باید کرد!

دانش آموزان و اساتید برگشتند و به منبع صدا که مردی با کلاه دراز بود خیره شدند. مرد با قدم هایی بلند به سمت چهارپایه خالی کلاه گروهبندی آمد.
- آمدیم که گروهبندی کنیم.
- اممم... پس نریم دنبال کلاه؟

و لادیسلاو بدون این که جوابی بدهد، طفل را برداشته، روی چهارپایه گذاشته و کلاهش را روی سر او گذاشت.
- کلاه آ، گروهش را ببند.

سکوت...

- کلاه آ، گروه!

لادیسلاو چند ضربه ای به کلاه زده و چند لحظه ای صبر کرد. امّا هیچ صدایی از کلاه بلند لادیسلاو خارج نشد و آقای زاموژسلی کلاه را از سر پسرک برداشته و او را به پایین هل داد:
- رو پسرک! فشفشه ای بیش نیستی!
- واقعا!
- آری کلاه دانایمان این چنین دانسته است. طفلی دیگر... شما که طفل نمی باشید، اسنیپ آ.
-نه خیر زاموژسلی، اما می شه یک سوال ازت بپرسم؟
- پرسش نمایید.
- کلاهت تا حالا هم حرف زده.
- خیر، ایشان بسیار کم رو می باشند و اهل خود نمایی نمی باشند و ... کجا می روید؟
- دنبال نشونه ها!

و سپس تمامی حاضرین تالار به دنبال اسنیپ به سراغ نشانه ها رفتند، مسلما این کار بیشتر از انتظار برای زبان باز کردن کلاه لادیسلاو نتیجه داشت.


নীরবতা


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#75

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۰۴ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
- حالا سال اولیارو بیخیال، یکی مدیرو دریابه.

با بلند شدن صدای فریاد ممد دانش‌آموزی، همه با بر زبون راندن "اوه" دست از کل‌کل برمی‌دارن و به بالای سر مدیر مدرسه هجوم میارن.

- پروفسور خواهش می‌کنم نمیرین. شما هنوز جا دارین.
- جا داره؟ جای چیو داره؟
- جا برا زندگی کردن.
-
- اصل جمله اولش بود خب. چرا الکی زوم می‌کنی رو چیزای بی‌ربط؟
- اگه بی‌ربط بود نمی‌گفتیش پس!

پیش از اینکه دوباره کل‌کل اوج بگیره و بیهوش شدن مدیر برای بار دوم به دست فراموشی سپرده بشه، فاطی دانش‌آموزی بار دیگه نظم رو به سراسرا برمی‌گردونه.
- در جریانین که مدیر مدرسه بیهوش شده دیگه؟

و اینبار واقعا دانش‌آموزا تکونی به خودشون می‌دن و حرکت مفیدی در راستای به هوش آوردن پروفسور مک‌گونگال انجام می‌دن. دای لیوان آبیو برمی‌داره و آروم رو صورت مدیر می‌پاشه. مک‌گونگال تکون خفیفی می‌خوره و ناگهان از جاش بلند می‌شه. دانش‌آموزا که شوکه شده بودن بلافاصله حلقه‌ی دور مدیرو گشاد کرده و گوش به فرمان می‌ایستن.

- پروفسور حالا باید چی کار کنیم؟
- به دنبال نشانه‌ها برین. ردپاهارو دنبال کنین. ما نباید کلاه گروهبندیو از دست بدیم. شما باید اونو پیدا کنین!

پیش از اینکه سوالی از جانب دانش‌آموزای متعجب مطرح شه، مک‌گونگال بار دیگه غش می‌کنه.

دانش آموزا:




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۵
#74

دای لوولین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
سوژه ژدید:

پس از سه ماه تعطیلی و "دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم." اکنون به لحظات ملکوتی "متنفرم از ته دل" رسیده ایم. نوگلان باغ دانش هاگوارتز، دوباره در سرسرای عمومی نشسته و منتظر سخنرانی مدیر فعلی پروفسور مک گوناگل هستند.

ساعاتی بعد
نوگلان باغ دانش عده ای به خواب فرو رفته بودند. عده ای هم در حال فرو رفته بودند.

- پیدا نمیشه!

مک گوناگل با قیافه ای پریشان و موهای به هم ریخته وارد سرسرا شد.

- چیشده؟!
- کلاه... کلاه گروهبندی... گم شده!

ملت چرتی و خواب آلود اکنون در هوشیاری کامل به مدیری نگاه می کردند که از هوش رفت!

- یعنی ارباب دوباره سعی کردن همه رو بفرستن اسلیترین؟!
- اون از سوژه قبلی، اینم از این! این تاپیک طلسم شده است! فرار کنید!
- دوباره تعطیلات!
- نه خیر! ولی سال اولیا رو چیکار کنیم؟


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.