هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵
#69

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۴:۴۷
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
مینورا نگاهی به سیوروس انداخت...سیوروس هم نگاهی به مینورا انداخت...دانش اموزان هم به لادیسلاو نگاهی انداختند...لادیسلاو هم نگاهی به کلاهش انداخت...کلاه چشم نداشت،ولی اگر داشت نگاهی به رودولف می انداخت!رودولف هم نگاهی به ساحره ها انداخت،ساحره ها نگاهی به افق انداختند...افق هم نگاهی به دانش اموزان!
به هر حال مینورا که نگاه انداختن را در آن لحظه پایه گذاری کرده بود،بلاخره حوصله اش سر رفت و رو به اسنیپ کرد و گفت:
_خجالت نمیکشی؟
_خب موهاش قرمز بود...من همیشه موی قرمز دوس دارم!
_چی میگی؟
_مگه همیشه لیلی پاتر رو نمیگی؟
_نه...دارم در مورد دزدین دیالوگ و ایده ام صحبت میکنم!
_همیشه کدوم رو میگی؟
_همین که بریم سراغ نشانه ها!
_ببین...قرار شد همیشه با هم مشترکن مدیر باشیم دیگه...الان قهر نداره...با هم بیا بریم دنبال نشانه ها!
_به شرطی که دیگه ایده من رو ندزدی!
_همیشه!
_یه بار دیگه بگی همیشه از وسط نصفت میکنم!

دانش آموزان،لادیسلاو،ساحره ها،افق و همه با چشمانی گرد شده به مینورا نگاه کردند...سابقه نداشته که مینورا مکگونگال پیر تا کنون اینگونه از کوره دربرود!
مینورا هم که متوجه این موضوع شده بود،سعی کرد بر خودش مسلط شود...سپس بعد از چند سرفه ساختگی و صاف کردن کلاهش گفت:
_خب...بسه دیگه...همه گوش کنن...میریم دنبال نشانه ها تا کلاه رو پیدا کنیم...شاید دزدیده شده باشه...هر احتمالی هست...هر خطری ممکنه تو کمینمون باشه...پس حالا کی میاد؟

لادیسلاو و دانش اموزان اینبار اما همگی به افق نگاه کردند و شروع به سوت زدن کردند...اما مینورا سخت تر از این حرف ها بود!
_اصلا همه باید بیان...نصف نمره سمج توی اومدن با ما به دنبال نشانه هاس!
_مگه راهیان نوره که نمره دفاعی گروه رفتنش باشه؟
_همینه که هس...حالا اماده شین به سمت نشانه ها بریم!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#68

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- ما می دانیم چه باید کرد!

دانش آموزان و اساتید برگشتند و به منبع صدا که مردی با کلاه دراز بود خیره شدند. مرد با قدم هایی بلند به سمت چهارپایه خالی کلاه گروهبندی آمد.
- آمدیم که گروهبندی کنیم.
- اممم... پس نریم دنبال کلاه؟

و لادیسلاو بدون این که جوابی بدهد، طفل را برداشته، روی چهارپایه گذاشته و کلاهش را روی سر او گذاشت.
- کلاه آ، گروهش را ببند.

سکوت...

- کلاه آ، گروه!

لادیسلاو چند ضربه ای به کلاه زده و چند لحظه ای صبر کرد. امّا هیچ صدایی از کلاه بلند لادیسلاو خارج نشد و آقای زاموژسلی کلاه را از سر پسرک برداشته و او را به پایین هل داد:
- رو پسرک! فشفشه ای بیش نیستی!
- واقعا!
- آری کلاه دانایمان این چنین دانسته است. طفلی دیگر... شما که طفل نمی باشید، اسنیپ آ.
-نه خیر زاموژسلی، اما می شه یک سوال ازت بپرسم؟
- پرسش نمایید.
- کلاهت تا حالا هم حرف زده.
- خیر، ایشان بسیار کم رو می باشند و اهل خود نمایی نمی باشند و ... کجا می روید؟
- دنبال نشونه ها!

و سپس تمامی حاضرین تالار به دنبال اسنیپ به سراغ نشانه ها رفتند، مسلما این کار بیشتر از انتظار برای زبان باز کردن کلاه لادیسلاو نتیجه داشت.


নীরবতা


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ جمعه ۲ مهر ۱۳۹۵
#67

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۹:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4735
آفلاین
- حالا سال اولیارو بیخیال، یکی مدیرو دریابه.

با بلند شدن صدای فریاد ممد دانش‌آموزی، همه با بر زبون راندن "اوه" دست از کل‌کل برمی‌دارن و به بالای سر مدیر مدرسه هجوم میارن.

- پروفسور خواهش می‌کنم نمیرین. شما هنوز جا دارین.
- جا داره؟ جای چیو داره؟
- جا برا زندگی کردن.
-
- اصل جمله اولش بود خب. چرا الکی زوم می‌کنی رو چیزای بی‌ربط؟
- اگه بی‌ربط بود نمی‌گفتیش پس!

پیش از اینکه دوباره کل‌کل اوج بگیره و بیهوش شدن مدیر برای بار دوم به دست فراموشی سپرده بشه، فاطی دانش‌آموزی بار دیگه نظم رو به سراسرا برمی‌گردونه.
- در جریانین که مدیر مدرسه بیهوش شده دیگه؟

و اینبار واقعا دانش‌آموزا تکونی به خودشون می‌دن و حرکت مفیدی در راستای به هوش آوردن پروفسور مک‌گونگال انجام می‌دن. دای لیوان آبیو برمی‌داره و آروم رو صورت مدیر می‌پاشه. مک‌گونگال تکون خفیفی می‌خوره و ناگهان از جاش بلند می‌شه. دانش‌آموزا که شوکه شده بودن بلافاصله حلقه‌ی دور مدیرو گشاد کرده و گوش به فرمان می‌ایستن.

- پروفسور حالا باید چی کار کنیم؟
- به دنبال نشانه‌ها برین. ردپاهارو دنبال کنین. ما نباید کلاه گروهبندیو از دست بدیم. شما باید اونو پیدا کنین!

پیش از اینکه سوالی از جانب دانش‌آموزای متعجب مطرح شه، مک‌گونگال بار دیگه غش می‌کنه.

دانش آموزا:




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۵
#66

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
سوژه ژدید:

پس از سه ماه تعطیلی و "دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم." اکنون به لحظات ملکوتی "متنفرم از ته دل" رسیده ایم. نوگلان باغ دانش هاگوارتز، دوباره در سرسرای عمومی نشسته و منتظر سخنرانی مدیر فعلی پروفسور مک گوناگل هستند.

ساعاتی بعد
نوگلان باغ دانش عده ای به خواب فرو رفته بودند. عده ای هم در حال فرو رفته بودند.

- پیدا نمیشه!

مک گوناگل با قیافه ای پریشان و موهای به هم ریخته وارد سرسرا شد.

- چیشده؟!
- کلاه... کلاه گروهبندی... گم شده!

ملت چرتی و خواب آلود اکنون در هوشیاری کامل به مدیری نگاه می کردند که از هوش رفت!

- یعنی ارباب دوباره سعی کردن همه رو بفرستن اسلیترین؟!
- اون از سوژه قبلی، اینم از این! این تاپیک طلسم شده است! فرار کنید!
- دوباره تعطیلات!
- نه خیر! ولی سال اولیا رو چیکار کنیم؟


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۹:۵۰ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵
#65

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۰:۱۳ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
در باز شد !

چهره ی روونا ریونکلاو در بین چارچوب در خودنمایی میکرد ... لبخند ملیحی به لب داشت در حالی که تمام اعضای هافلپاف و ریونکلاو از استرس خشک شده بودند !
در میان این سکوت صدایی آمد ...
لرد گفت : بیا تو روونا ... بهترین موقع اومدی ...
روونا با آرامش خاصی وارد خانه ریدل شد و مستقیم بر روی صندلی کنار هلگا نشست !
بچه ها کلا فقط نگاه میکردن و عکس العمل خاصی رو نشون نمیدادن !
لرد بلند داد زد :
خب فکر میکنم باید کم کم مراسم رو شروع کنیم !
تراورز نگاهی به ساعتش کرد و سپس نگاهی به روونا کرد و گفت :
الان که زوده ولی میشه بگین شما اینجا چی کار میکنین ؟ نشان ما ... بهتره بگم نشان شما گم شده بعد راحت اومدین اینجا نشستین ؟
روونا که همچنان آرامش خاصی در چهرش نمایان بود گفت :
هیچ عروسی ای در کار نیست !
لرد تقریبا خشک شد ...
زمزمه ها در خانه ریدل بلند شد ... همه هاج و واج شده بودند ... معنی این حرف روونا چی بود .... در همین حین هلگا نیز از صندلی کنار تام بلند شد و گفت :
_ ببینید بچه ها هیچ عروسی و ازدواجی در کار نیست و ما میخواستیم فقط غیرت شما رو نسبت به گروهتون تست و آزمایش کنیم . حالا هم متوجه همه چیز شدیم ...
چهره ی تام رنگ به رنگ شده بود ... عصبانیت از چهره اش موج میزد ... گویا خودش را نگه داشته بود که منفجر نشود ولی نتیجه ای نداشت و بالاخره فریادش به هوا بلند شد ...
_من رو سر کار گذاشتین ؟ حالا نشونتون میدم بچه های اسلاترین حمله کنین ....

گویا سقف آسمون سوراخ شده بود و بچه های اسلاترین از در و دیوار وارد خانه شدن ....
_آواداکداورا ....
این ورد از کنار رز گذشت و نشان داد که هیچ شوخی ای در کار نیست ...
_بچه ها دفاع کنین ...
صدای فریاد روونا از میان دیگر فریاد ها به گوش رسید ....

دقایقی بعد ...

سقف خانه ی ریدل خراب و تمام پنجره های آن شکسته و نابود شده بود ... اعضای اسلاترین بیهوش یا کشته شده بودن ... و تام هم ناپدید شده بود ...

در سرسرای عمومی

روونا و هلگا کنار همدیگه ایستاد بودن به بچه های گروهاشون نگاه میکردن !
_بچه ها واقعا کارتون عالی بود نشون دادید که غیرت دارید و از همدیگه میتونین دفاع کنین ....


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#64

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۹:۲۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4735
آفلاین
هافلـکلاو
لینی & سوزان همه با همه!



ساعت‌های زیادی از وقتی که لینی نگینی رو پیدا کرده بود و مدعی شده بود که متعلق به دیهیم رووناس می‌گذشت؛ و هنوز باور این چنین نقل و مکاناتی به خارج از هاگوارتز، و حتی گشت و گذار تو خود هاگوارتز اون هم تو ساعات ممنوعه براش باور پذیر نبود.
یعنی مدیریت هاگوارتز تسترال تشریف داشت و به مشتی بچه مدرسه‌ای آن هم از نوع عصبی اجازه می‌داد به معنای واقعی کلمه هر غلطی می‌خوان بکنن؟

مسلما پاسخ هر ریونکلاوی به این سوال، خیره! و پاسخ هر هافلپافی به این سوال... سورپرایز! باز هم خیره!

بنابراین چیزی که لینی حس می‌کرد این بود » قطعا کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌س!

با این وجود افکار لینی فقط برای خودش بود و پیش از اینکه ابر تفکراتش بخواد بسط پیدا کنه و به ادامه دادن سیر تخیلاتش بپردازه، با ضربه‌ای که به شونه‌ش برخورد می‌کنه کلهم توهماتش به ملکوت اعلا می‌پیونده.
- هان چیه؟
- لینی لینی! یادته تو پست دوم ماموریت چی بهت گفتم؟

لینی حافظه‌ی قوی‌ای داشت... خب شاید هم نداشت! در این لحظه فقط اینو می‌دونست که نمی‌دونه منظور سوزان چه دیالوگیه! بنابراین آموخته‌های الادورای مرحوم رو به بخش جلویی مغزش انتقال می‌ده و بعد از وارد شدن به اینترنت توسط گوشی، پستی که سوزان به اون اشاره کرده بودو پیدا می‌کنه و بلند از روش می‌خونه.
نقل قول:
- همه می‌دونن که رمز اون نشانا مدام در حال تغییره و فقط اعضای همون گروه ازش خبر دارن. حتی اگه کار اونا هم بوده باشه، بالاخره یکی از خودمون دخیل بوده!

- خب؟
- هیچی دیگه همین. فقط می‌خواستم بدونم چی گفتم.
-

سوزان اینو می‌گه و لینی رو با قیافه‌ای پوکرفیس تنها می‌ذاره. لینی که کلا امروز تو کار ساخت انواع و اقسام ابرهای تفکر بود، این‌بار هم ابر دیگه‌ای بالای سرش شروع به تشکیل شدن می‌کنه.
- "عروس هلگائه! پس یعنی رمز هافلو خودش داده. اما دوماد اسلیترینیه، پس چرا باید به جای نشان اسلی دیهیم روونا گیرشون میومد؟"

پاسخ این پرسش با ورود روونا ریونکلاو به داخل خانه ریدل داده می‌شه. یا اگه هم داده نشده، حداقل تو پستای بعدی جواب داده خواهد شد!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۱۳ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#63

زنوفیلیوس لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۶ سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۵:۵۳:۳۲ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین


هافلـکلاو

لاکریتا
&زنوف&ویلبرت
همه ملت ریون به صورت قطاری به دنبال هم می رفتند. تا به لرد تبریک بگویند و با هلگا صحبت کنند که مهریه اش را ببخشد.
- عروسیه روبوسیه ...
- شاه پسر داریم دوماد قند و عسل داریم ...
- نون و پنیر آوردیم هلگاتونو ما بردیم.
- نون و پنیر و نمی خوایم دختر نمی دیم به شما.
- ...
ملت همواره شعر و رجز برای یکدیگر می خوانند و می خواستند گویی برای خود کلاس بگذارند. ولی هیچ یک به این فکر نمی کرد که چگونه هلگا را باید راضی کند.

پس از یک ربع پیاده روی بالاخره به جلوی در خانه ریدل رسیدند. مرگخواران که فامیل دوماد محسوب می شدند، جلو ایستاده بودند و سایر افراد در پشت سر آنها ایستادند.
 
لینی که جلو تر از همه ایستاده بود ضربه های منظمی به در زد و آرسینوس با آن نقاب و کروات قرمز همیشگی اش در را باز کرد. انتخابات نزدیک بود و این عمل لرد باعث تشویش بیشتر اعضای خانه ریدل می شد.

- چرا به من نگفتید؟
آرسینوس بی حوصله نگاهی به لینی انداخت و گفت:
- چیو؟
- اینکه ارباب داره دوماد می شه؟ من به عنوان یه مرگخوار حق نداشتم بدونم؟
- خیلی مهم بود؟
- آره دیگه.
- خب حالا که فهمیدی.
 
ملت بدون اجازه دادن به ادامه بحث بین لینی و آرسینوس وارد خانه ریدل شدند و هر کدام به صورت دو به دو مشغول جشن و پایکوبی شدند.


زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمی‌شوی،
می‌شوی مثل شیشه‌ای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمی‌بیند،
منظرهٔ بیرون را می‌بیند.!





تصویر کوچک شده




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۱۹ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#62

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
بعد از شروع سوژه و گسترش ملت در نواحی مختلف و بعضا ناپدید شدن عده ای و زدن سی و دو پست( ناموسن؟:|) ملت ریونکلاوی و هافلپافی دوباره در سرسرا جمع شده بودند. لاکریتا بنا بر عادت دیرینه خود سعی در بالا رفتن از شانه های ویلبرت داشت که متوجه شد اتفاقات مهم تری در جریان است!

-
-
-

قبل از این که سه بی طرف خبر خود را پخش کنند، لینی میان جمع رفت.
- ملت! ما اینو پیدا کردیم. بقیه چیکار کردن؟

و جواهر دیهیم ریونکلاو را بالای سرش گرفت.
لیلی پس از مشورت های بسیار با سدریک تصمیم گرفت واقعیت را بگوید.
- خب ببینید... اسمشو نبر...
- پسرم می خواد با ننه هلگا ازدواج کنه. شرط ازدواج ننه داشتن نشان های چارتا گروهه.
-

ملت همچنان پوکرفیس در افکار خود فرو رفتند.
- یعنی ارباب می ذارن من به عنوان ساقدوش بشینم رو شونه هاشون؟
- من چی بپوشم؟
- شام چی می دن؟
- کروشیو سلف سرویس.

بعد از این که ملت پی بردن، ای دل غافل! عمریه بلند فکر می کنن؛ تصمیمی به شدت گولاخ طور گرفتند.
- می ریم خونه ریدل تبریک می گیم!شاید تونستیم ننه رو هم راضی کنیم مهریه شو ببخشه.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۲۴ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#61

مرگخواران

وندلین شگفت انگیز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۲ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۲۹ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶
از اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 382
آفلاین
بعد از اینکه رز موفق شد با موفقیت وندلین رو جا بزنه [در حالی که گارانتی بی شرفش هیچ کمکی در این راستا نکرد!]، و دای رو از دیوار جدا کنه و بهش اطمینان خاطر بده که اتفاق شگفت انگیزِ دیگه ای نمی افته، تصمیم گرفتن که از اون راهروی تاریک خارج بشن و ببینن تو بقیه زیرزمین چه خبره. تا اون موقع گروه لاکرتیا اینا نصف ناکترن و دیاگون و پاتیل آباد سفلی و علیا رو گشته بود، خوبیت نداشت اونا فقط یه راهرو رو گشته باشن خدایی!

رز که به عنوان جاسوس به گروه الحاق شده بود، منتظر بود تا وندلین تصمیم خفنی بگیره، یا دای هوشمندانه انتخاب کنه جای بعدی که میگردن کجا باشه. اما در کمال تعجب دای و وندل خیلی عادی از راهرویی که توش بودن اومدن بیرون و رندوملی وارد یکی از راهروهای دیگه شدن. رز هم که پاک ناامید شده بود بندری زنان دنبالشون رفت. هیچکس نمیدونست رز چرا همیشه ویبره میره. همونقدر که هیچکس نمیدونست چرا لرد سیاه دماغ نداره. یا چرا دامبلدور اون همه سال عمر کرده. یا چرا هری عینک می زنه. یا چرا می چرخه زمین. ای عشق من بگو چرا؟ تو فقط بگو همین! [رز بندری زنان وارد کادر دوربین شده و پس از اجرای چند قر ریز از آن سوی کادر خارج می شود.]

همینطور که راه میرفتن، وندلین هر از چند گاهی با صدای خرچ و خورچ تک تک مهره هایی از ستون فقراتش که درست جا نرفته بودن جا مینداخت، رز بندری می زد و دای در عوالم خودش فکر می کرد که فنجان هلگا حتما بین وسایلی بوده که هلگا وقتی گذاشته رفته، با خودش برده. یعنی در واقع از هافلی ها هیچی بعید نیست دیگه. خود بنده همین الان داشتم دنبال متکایی که همیشه میذارم زیر آرنجم و باهاش تایپ می کنم می گشتم، کل خونه رو زیر و رو کردم آخر فهمیدم زیر آرنجمه. به همین سوی چراغ. حالا شما اینو تعمیم بده به کل هافلی ها اعم از فارغ التحصیل تا سال اولی.

اما این بار دای در اشتباه بود. چرا که سدریک، تام و لللن موفق شده بودن اثبات کنن که نه تنها فنجون ننه هلگا دست ننه هلگا نیست، بلکه دست ننه هلگا با کسی که فنجون و دیهیم رو دزدیده، تو یه فنجون کاسه س و اون شخصِ دزدِ بسیار محترم هم لرد ولدمورت کبیر می باشه! بنابراین هرچی در مورد هوش هافلی گفتید خودتونید و ایشالا میرید جهنم با بقیه مسخره کنندگان به توبره کشیده میشید.

دو همگروهی و جاسوس ویبره زنِ همراهشون اونقدر رفتن که طبق نقشه غارتگری که بنده از فانتازیو خریداری نمودم، الانا دیگه باید از ضلع شرقی قلعه خارج شده باشن و رسیده باشن بلوار دانشجو. اما خب همونطور که میبینید از قلعه خارج نشده ن و در عوض دارن میرن که...بله...
-بوشومف!
-کی اونجاست؟!

وندلین جیغ زد و چنان عقب پرید که از سایش پاشنه کفشش به زمین میشد برق تولید کرد.
-یه نفر خورد به من! کی هستی ! خودتو نشون بده! آواداکداورا! ایمپریو! آگوامنتی! لوموس! نکسوس! اپل واچ! آی پاد تاچ! جییییییییغ!

زیر نوری که وندلین بالاخره تونست از چوبدستیش ساطع کنه [شما هم شیش ماه چوبدستیتونو بذارین تو کشوی میز تحریرتون برین یللی تللی بعد برگردین شروع کنین به جادو کردن از وضعیت جنگی خارج میشید آمادگی جسمانی تونو از دست میدین. جهنم - مسخره کننده ها - توبره. آره. ] چهره پوکر فیس لن و سوزان رو میشد دید.

چندی بعد

دای در حالی که گوهر آبی رنگی که لن به دستش داده بود با دقت نگاه می کرد پرسید:
-پس شما این گوهر رو تو راهرو های نزدیکِ آشپزخونه پیدا کردین و متوجه شدین که مالِ دیهیمه؟

لینی با نگرانی بال بال زد و سوزان سرش رو به تایید تکون داد. در همون حال رز به عنوان دانش آموز ارشد هافلپاف مشغول چسب زخم چسبوندن روی زانوی اوف شده ی سوزان بود.
وندلین در حالی که با حالتی عصبی فندکش رو روشن و خاموش می کرد گفت:
-چیز دیگه ای پیدا نکردین؟ مثلا تیکه های شکسته ی یه فنجون طلایی...

لینی یکی دو سانت از زمین فاصله گرفت و گفت:
-بعیده کسی که نماد ها رو دزدیده بخواد اونا رو از بین ببره. بیشتر به نظر میاد که طرف متوجه نشده که به دیهیم آسیب زده...یه موجودِ بی فکر، بی مسئولیت، حواس پرت، فاقد صلاحیت، فاقد احساس وفاداری به این شیء با ارزش و باستانی و یک جانی به تمام معنا بوده!

دای پرید شونه های لن رو ماساژ بده تا اونو از کندن موهاش و کوبیدن سرش به سقف[چون پیکسی ها میتونن پرواز کنن. شما نمی تونین. شما تهش میتونین سرتون رو بکوبین به دیوار. ] منصرف کنه. رز که کار چسب زدن زانوی سوزان رو تموم کرده بود پیشنهاد داد:
-برگردیم سرسرا و بچه ها رو جمع کنیم به همه خبر بدیم چی شده!

بقیه اعضای گروه به هم نگاه کردن و سر تکون دادن. رز هم خوشحال از این موافقت دسته جمعی ویبره های بیشتری رفت و از کادر خارج شد.


ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱:۰۲:۴۹

تصویر کوچک شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
هافلکلاو

رز & تراورز

تراورز وقتی که می رفت حتی یک درصد هم احتمال نمی داد که رز به حرفش گوش کند و دنبال بقیه ی گروه ها راه بیافد، فکر می کرد او همانجا می ماند و ویبره می زند تا او به خانه ی ریدل برود.

اما رز یک هافلپافی اصیل بود و هیچ هافلپافی اصیلی نمی توانست منتظرکسی بایستد، باید خودش دست به کار می شد. از آن جایی که حس فکر کردن هم نداشت، فسفر برای پیدا کردن کار نسوزاند و به جای آن فکر کرد که بهتر است زاغ سیاه کدام گروه را چوب بزند.

- لاک؟

لاکرتیا می توانست گزینه ی خوبی باشد اگر دو ریونکلاوی را در گروهش نداشت. این ها همه بر وزن اگر هست که در این موقعیت شرط برقرار نیست و حالا که تعداد ریونی ها بیشتر است، رز به این نتیجه رسید که :

- فسفر بیشتر سوزوندن بهتر از زاغ سیاهِ دو ریونی را چوب زدنه! هم بهتره هم راحتره! بعدی لطفا!
- آریانا؟

آریانا هم گزینه ی خوب دیگری می بود اگر مشکل با اکسپليارموس نداشت. در واقع آریانا استاد طلسم های اشتباه به در و دیوار زدن بود و رز در محدوده ای که آریانا حضور داشت احساس راحتی نمی کرد. حتی به سوزان هم فکر کرد اما واقعا نمی توانست حدس بزند لینی سوزان را به کجا برده است و او کجا را باید بگردد.

- چه قد این ریونی ها سخت می گیرن. تفاوت فکری که توی سر هافلیه با اون چیزی که تو ذهن ریونی می چرخه، فرق هاگوارتز با دورمشترانگ ـه!

بلاخره از فکر کردن خسته شد و به سمت زیرزمین، جایی که به احتمال نود درصد وندلین رفته بود تا آن زیر زیر ها فندکش را روشن کند، راه افتاد. بنا به تجربه ی بسیار گرانبهای رز، نیازی نبود به دنبال راهی برای رفتن به زیر زمین بگردد، فقط لازم بود بی فکر حرکت کند و چند دقیقه ی بعد خودش را گم شده در زیرزمین پیداکند.

- به این راحتی! نیازی به فعایلت ذهنی هم نیست!

کاری به شدت هافلی ای بود که رز با ویبره های متعدد آن را اجرا کرد. نقشه ی رز تا به اینجا که درست پیش رفته بود، او حالا در زیرزمین بود اما فاز بعدی نقشه ی نداشته اش این بود که بفهمد کجا هست و پس از آن بفهمد که وندلین و دای کجا هستند. شاید فکر کنید غیر ممکن است اما هیچ چیز برای هافلپافی غیر ممکن نیست!

- خب دیگه فکرکنم با موفقیت گم شدم حالا باید بفهمم کجا گم شدم؟

دختر کمی دیوار را نگاه کرد اما به جایی نرسید این مکان با جاهای دیگر از زیرزمین که به انواع مختلفی از جمله : کاملا اتفاقی دیده / توش گم شده/ از اونجا پیدا شده/ از تالار اسرار به اونجا رسیده/ و هزار نوع دیگر، دیده بود فرق می کرد. باید به یاد می داشت که بعد از این ماجراها این قسمت را هم به جی پی اس مخصوص هافل اضافه می کند.

خلاصه ی بند قبلی این می شود که رز از خیر فاز اول گذشت نمی دانست کجاست اما می توانست وندلین و دای را پیدا کند. منطقی به نظر نمی آید اما برای رز خیلی هم منطقی بود! شیوه ی اجرای فاز دوم هم از آن روش هایی بود که فقط برای رز منطقی بود.

طرف دای و وندلین:


وندلین همچنان مشغول چک کردن گارانتی های مختلفش بود و دای هم همچنین در حسرت یک هم گروهی غیرشگفت انگیز بود که صدایی از نزدیک آنها به گوش رسید:

- همگروهی ام کجایــــــــــــی؟ دقیقا کجایــی؟ بی من تو، بی من کجایــــــی؟

دای سرش را بالا آورد و پرسید:

- صدای چی بود؟

وندلین دفترچه های گارانتی اش را گوشه ای انداخت با با تاسف گفت:

- صد بار بهشون گفتم از این فیلم های مشنگی نیارین تو تالارببینین، گوش نمی دن که!

دای با نگاه سرزنش بار " منکه تو هافلتون نیستم ببینم کی این طوری می خونه. عین یه آدم عادی بگو اینصدا کدومشونه "

وندلین هم با نگاه " من ریونی ام یا تو ؟" جوابش را داد:
- این رزم که برا من خواننده شده حالا!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۲۱:۴۹:۱۵









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.