هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۰:۵۵ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶
#66

هری پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۳:۵۳ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
هری خسته بود، یعنی خیلی خسته بود، مثل سگ خسته بود، آره، مث سگ خستشه این بدبخت لاابالی! حتی انقدر خسته بود که حتی نخوند پست ها رو و فقط اعلام خستگی کرد. گوشه‌ای سکنا( سکنی، سکنه یا هر کلمه‌ای هست که به دلیل توصیف خستگی بیش از حد حتی دنبالش نمی‌گردم ببینم چی بود) گزیده بود که ناگاه جنی زیر گوشش نمایان شد و فرمود که:
- هری خیلی خوب بود، پسر گل بود، گل و بلبل بود، اون گله من منگلم با هم میشیم گل منگلی بود! دخمه نامیزون بود، وینکی رای خواست، هری پسر گل بود، هری تبلیغ کرد، هری تو دخمه پست زد!

و هری طبق این نوتلابازی جدید ملت تو فضای مجازی که می‌گن انقدر خستمه که حرف بعدیتم درسته( از همین جا بگم که آقا اگه حرف بعدیم فحشی چیزی بود و باعث رنجش شد معذرت می‌خوام، خودت گفتی دیگه!) رفت که ببینه دخمه چگونست. از باسی هاگر ها رد شد، از رون ویزلی های آغشته به نوتلا رد شد، از مرگخوارای مثلا کتابخون رد شد، از لوک های چالدرتون و خوش شانس و کلا همه چی رد شد. حال رو به روی او خود دخمه بود، اصل دخمه، روح دخمه و نوتلای دخمه که در اومده بود.

- چه می‌خواهی ای جوان؟ از روح دخمه چه چیزی می‌خواهی پس از این همه مدت چیزخور بودن و غیرفعال بودن؟

او چه می‌خواست؟ این‌‌که باهاش مصاحبه کنن تو قلم پر و بیاد و واس همه از کارای قبیحی که انجام داده بود واس معروفیت بگه؟ از کودتاهای نافرجامش، اعتراضاتش به داوری کوییدیچ، دعوا های مداومش با رودولف، رفاقت سینوسیش با هاگریدی که دیگه هاگرید نبود، پراید توی آزکابان، کاندیداتوری وزارت و گند زدن به انتخابات، گرفتن شناسه هری و به فنا دادن هر چی تو این مخلوق لعنتی وجود داشت، ماموریت دادن به اعضای محفل و خورد کردن اون‌ها واس شرکت نکردن، گرفتن منوی مدیریت برای خوندن تمام بلیتا و پیامای انجمنای خصوصی، استعفای بی‌موقع و بی‌دلیل و حالا هم مستراح قرار دادن تاپیک و سوژش برای هذیون گفتن. آری، هری نه تنها خسته بود بلکه بسیار فرد بی‌شعوری بود که ناشی از عقده های دوران کودکی، نوجوانی، جوانی و حتی بزرگسالیه ایشونه چون درسته ایشون بزرگساله ولی اون چیزی که باید بزرگ می‌شد، بزرگ نشد و ایشون بسیار از این جهت ضربه دیده.

- یه کتاب بدین این ولدمورتشون بخونه بلکه یکم در جهت سوژه باشه این پست. اصلا چرا سوژه رو بستن، چرا نیوسوژه؟ من در دهن این نیوسوژه می‌زنم، من سوژه تعیین می‌کنم!

روح دخمه لبخندی از جهت استهزا زد و پاسخ همی داد:
- برو خودت رو مسخره کن عامو، دخمه که روح نداره، خودش خبر نداره!

و هری مدتی مثل سیامک انصاری به دورین خیره شد و سپس در ادامه ی دوران خستگیش، گرفت خوابید و دخمه رو به حال خودش رها کرد.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۹ ۱۱:۴۸:۴۳

All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶
#65

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
و این جا بود که مرگخواران بد شکستند. مرگخواران نمی‌توانستند استخدام شوند. مرگخواران بلد نبودند استخدام شوند. و با وضعیت فعلی اقتصادی دنیا دیگر چه انتظاری دارید؟ اگر هر چرمنگی می‌رفت و استخدام می‌شد که دیگر بیکاری در جهان نمی‌ماند. و اگر بیکاری ریشه کن می‌شد، چه کسی فرزند کوچک خویش را با جاروی جادوییش این طرف و آن طرف می‌برد؟ و کدام فرزند کوچک برای گرفتن پاستیل از پدر مرگخوارش، خورشید را در دفتر نقاشی‌اش سیاه می‌کشید؟ نه! بیکاری خوب است. بیکاری فایده دارد. و دقیقا بخاطر همین فواید بود که مرگخواران دودل شدند. آیا باید استخدام می‌شدند؟ آیا نباید یک تنه به سپاه دشمن زده و کتابشان را از توی مرلینگاه بیرون می‌آوردند؟ چرا هیچوقت داستان تغییر نمی‌کند؟ چرا گیم‌پلی قدیمی همیشه سد راه پیشرفت ماست؟ چرا شخصیت ها گرافیک هنری و فنی ندارند؟ چرا دست این یکی از توی آن یکی در می‌آید و پای این یکی می رود توی سیرابی گوسفند بدبختی که حتی در سوژه هم نیست؟ چرا کمی خلاقیت به این بازی های کامپیوتری لعنتی اضافه نمی‌کنند؟ شاید مرگخواران خسته شده باشند از این دور باطل. خسته از این داستان کلیشه‌ای که آن را با رول های خفن در هم می‌آمیزند. بگذارید مردم کلیشه ها را بشکنند. بگذارید خلاقیت و باگ روانه سوژه تان شود. بگذارید دخمه ها نفس بکشند و راهشان را در آوندهای این هیپوگریف های شکننده بپیچانند.

و مرگخواران از روحیه تغییرطلبی که در وجودشان جوشیده بود، خوشحال شدند. این شد که یک تنه به صف دامبلدور ها و ریش ها زدند. حمله کردند تا برای همیشه رنگ ظلم را بر هر دامبلدور و هاگوارتزی بپاشانند.
میان ظلمی که می‌پاشید و طلسمی که شلیک می‌شد، دامبلدور ایستاده بود. او با چشم های بهت زده به اساتید جدید هاگوارتز می‌نگریست. اساتیدی که قرار نبود خفقان را تحمل کنند. اساتیدی که آینده خود را با دست خویش می‌ساختند.
اساتید بعد از نابود کردن دفتر مدیر مدرسه، دوان دوان به سمت مرلینگاه رفتند تا کتابشان را برای همیشه از سردمدار ظالم پس بگیرند.
سرانجام، این مرگخواران بودند که در دفتر قبلی دامبلدور به دنبال مرلینگاه مخفی می‌گشتند. آنها شرلوک هلمزی بودند که هیچوقت خودِ واقعی‌اش را پیدا نکرده بود. آنها کارآگاهانی بودند با مغزی دمخورِ دانش و نبوغ. و الحق که تمام لحظات زندگیشان آنها را به این لحظه بزرگ ختم می‌شد...

-پیداش کردم. مرلینگاه توی این جوراب پشمیه.

هکتور باهوش بود. هکتور می‌دانست که هیچ چیز غیرممکنی وجود ندارد. در هر نقطه ای از این کره جادویی، می‌توان یک جوراب یافت که درون آن یک مرلینگاه مخفی وجود داشته باشد. دنیای ما احاطه شده است توسط مرلینگاه های کوچک و بزرگی که اطراف ما هستند. و هکتور این را بهتر از هرکس دیگری یافته بود. یافتن مکان مرلینگاه، فقط بخاطر تشابه بوی مرلینگاه با جوراب پشمی دامبلدور نبود. یافتن مرلینگاه نتیجه درک درست هکتور از ناشناخته‌های جهان اطراف بود.

-ایول! بریم توش.

و مرگخواران رفتند توی جوراب! اما اتفاقی افتاد که تمام تلاش هایشان را تبدیل به یک تپه پشکل کرد. جوراب پاره شد!

-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! فاضلابش به سر و صورت من مالیده شد.
-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! مرلینگاه مردمو پاره کردیم.
-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! کتاب ارباب هم پاره شد.
-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! وینکی جن خووب؟

مرگخواران، به هر قیمتی که بود، باید برای لرد کتاب می‌بردند. و بخاطر همین، تصمیم گرفتند که بروند و یک کتاب از امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار بگیرند و به لرد بدهند تا بلکه همه جن خوب و کتابخوان شوند.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶
#64

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۰:۳۵
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1111
آفلاین
مرگخوارها حالا نه راه پس داشتند و نه پیش...آنها به دستور لرد به هاگوارتز آمده بودند تا کتابی که لرد به آنها دستور داده بود را بدست آورده و برگردند...اما مشکل اول این بود که کتاب در دستشویی اتاق دامبلدور پنهان شده بود...مشکل دوم این بود که دامبلدور دفترش را عوض کرده بود...و مشکل سوم و بزرگتر این بود که دامبلدور آنها را پیدا کرده بود و آنها برای رهایی از دست او،به دروغ گفته بودند که برای استخدام آمده بودند!
به طور کلی شرایط بسیار پیچیده و خطرناک بود،اما همیشه پای یک ریونی باهوش درمیان بود تا بتواند مرگخواران را نجات دهد...لینی وارنر!
_پورفسور...بعد این دفتر جدیدتون دستشویی داره؟
_خیر فرزندان!
_پس برای گلاب به روتون چیکار میکنید؟
_به دستشویی اتاق سابقم بر میگردم!

چشمان همه مرگخواران برق زد...همه آنها این فکر به ذهنشان خطور کرد فقط باید منتظر میشدند که دامبلدور نیاز به قضای حاجت پیدا کند و آنها یکجوری بتوانند با او وارد اتاق و دستشویی شده تا کتاب را بدست بیاورند!
_خب پورفسور...بریم دستشویی شما!
_بریم؟ما دوتا؟با هم؟
_آر...نه...نه....نه...صد البته نه..منظورم این بود که چیز..ام...هیچی...چطوری میتونم از دستشویتون استفاده کنم؟
_نمیتونین فرزندان...فقط من میتونم چون رمز دفتر و دستشویی رو فقط خودم میدونم!

امید مرگخواران سریعا دوباره ناامید شد...اما آستوریا هنوز امید داشت!
_خب پورفسور...اشکال نداره...حالا برگردیم سر بحث اصلی...استخدام!

همه مرگخواران به آستوریا نگاهی مخلوط از خشم و تعجب کردند!
آستوریا هم متوجه نگاه آنان شد و رو به دامبلدور ادامه داد:
_چیزه پورفسور...یه لحظه میشه با دوستانم مشورت کنم؟
_بله فرزند!

استوریا مرگخواران را به سوی خود خواند و سپس با صدایی آهسته بدون آنکه دامبلدور بشنود،با مرگخواران پچ پچ کرد...
_چتونه؟
_چی میگی اومدیم استخدام بشیم؟
_بابا...راه دیگه ای نداریم الان...بعدشم...بدون کتاب که نمیتونیم برگردیم...به نظرم یه جوری اینجا فعلا بمونیم و استخدام بشیم،به هر حال دامبلدور به زودی نیاز به دستشویی پیدا میکنه و ما هم یه جوری باهاش میریم دست شویی...
_
_خب حالا،اینجوری نگاه نکن...حالا باهاش یا بدون اون...بلاخره یجوری وارد دستشویی میشیم و کتاب رو میاریم،ولی تا اون موقع باید استخدام بشیم و تظاهر به کار کردن بشیم...فهمیدین؟

مرگخواران سرشان را به نشانه تایید هرچند با اکراه تکان دادند و به سمت دامبلدور برگشتند...
دامبلدور نیز از بالای عینک هلالی شکلش نگاهی به مرگخواران انداخت و گفت:
_خب...استخدام میخوایین بشین؟
_بله!
_باشه...ولی یادتون باشه توی هاگوارتز دزدی ممنونه...یعنی مرگخواری و استفاده از طلسم های ممنوعه...حالا بگین چیا بلدین تا ببینم تو کدوم قسمت باید استخدامتون کنم!

مرگخوارن نگاهی به هم انداختند...آیا باید حالا رزومه کاری و مهارت هایشان را به دامبلدور میگفتند تا استخدام شوند،یا راه بهتر از استخدام و کار در هاگوارتز پیدا میکردند؟




پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
#63

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-اومدين چي چي بشين ؟!
-استخدام...چيه مگه؟!

دامبلدور، با حالت آرسينوس اندر وزارتخانه، كمي ملت را برانداز كرد.
ملت، به سختي آب دهانشان را قورت دادند...اگر دامبلدور به نقشه شان پي ميبرد... بي شك كسي نميتوانست از خشم و غضب لرد سياه، جان سالم به در ببرد.
ثانيه ها، قدر دقيقه ها، ميگذشت و ملت، تماما به محلي در ميان ريش هاي دامبلدور، كه احتمال ميدادند دهانش باشد، خيره شده بودند.

-وااااي... وااااي... به حق خشتك پاره مرلين... بالاخره ...وااااي اينا الان اومدن استخدام شن...فردا هم ميان محفلي ميشن ديگه...وااااي، تلاش هام بيهوده نبوده... مطمئنم نَفَر بعدي، خود تامه كه مياد سمتم...مياد و ازم ميخواد قبولش كنم...من موفق شدم...من چقدر خوشبختم!
‏-
-بياين فرزند خوانده هاي تاريكي...بياين، بياين بريم به دفترم و اونجا عشق بورز...چيز...صحبت كنيم!

ملت مرگخوار، با دهان هاى باز، به دنبال دامبلدور راه افتادند.
ليني، روي شانه دلفي نشست.
-وااااي...اين چرا اينجورى كرد؟! ولي بيخيال...فكر ميكردم خيلي سخت تر از اين حرفا باشه...الان ديگه فكر كنم واسه ناهار، خونه باشيم!

دامبلدور، جلوي دري در طبقه اول، در نزديكي سرسرا، ايستاد.
-بياين فرزندانم...بياين...بريد داخل.

ليسا، با تعجب به در اتاق نگاه كرد.
-ببخشيد دمبلـــــ...پروفسور دامبلدور، اتاقتون قبلا يه جاي ديگه نبود؟!

دامبلدور آهي كشيد.
-چرا فرزندم... مثل اينكه ديگه واقعا سنم يه كم بالا رفته...اون همه پله تا طبقه بالا ، برام سخت بود...واسه همين به طبقه اول نقل مكان كردم!

خب...كتاب ها، در دستشويي اتاق سابق دامبلدور مخفي شده بودند و بعيد به نظر ميرسيد كه دامبلدور، هنگام نقل مكان، دستشويي آن اتاق را هم با خود آورده باشد. انگار كار مرگخواران كمي سخت تر از آنچه فكرش را ميكردند، شده بود.




ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۳۱ ۲۲:۴۷:۰۰


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۰۸ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
#62

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۶:۲۴
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 422
آفلاین
-آخ! الان پاشنه ی کفش من بهش ترشحات گوش میچسبه! اگر کفشام کثیف بشه و بهش میکروب بچسبه قهردونم فعال میشه!
- معجونام همه ترکید! الان دلفی تبدیل به غول 7 سر میشه.

آرسینوس سعی داشت کروات را از روی سرش جدا و نقابش را به جای آن قرار دهد ولی انگار کروات به آن چسبیده بود.

-میگم دوباره آپارات کنیم خانه ریدل!
- نمیشه اینجا طلسم ضد آپارات وجود داره.
-اوه اره راست میگی!

همه در حالی که به صورت کله ملق به دنبال چاره ای بودند.

- سلام بر شما فرزندان تاریکی! کمک نیاز دارین فرزندان؟

هر کسی میتوانست در بدترین شرایط صدای پیر و فرتوت دامبلدور را تشخیص دهد.

- نخیر!
- باشه فرزندان تاریکی! کمک خواستید عشق بورزید درست میشه!
دامبلدور حالت شخصی که در حال رفتن است به خود گرفت ولی زیر لب وردی زمزمه کرد و مرگخواران به حالت عادی خود برگشتند.

-آخیش!
-بدون نقابم داشتم میمردم!
-اه کفشم کثیف شده!
-اول عشق بورزید بعد بگید برای چی اومدین هاگواتز؟

همه ی مرگخواران به هم نگاه کردند؛ سپس بلاتریکس پیش قدم شد.
-اومدیم استخدام بشیم!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۲۱ ۱:۱۳:۵۵
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۲۱ ۲۰:۰۸:۴۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۰:۱۱ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۶
#61

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۹ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
دلفی طبق معمول مغموم و افسرده از روی میز صبحانه بلند شد،آهی کشید و بعد از چند بار پلک زدن که برای شفاف شدن دیدش از پشت پرده اشک لازم بود از میز دور شد، هنوز یک قدم کامل برنداشته بود که کسی از پشت روی شانه اش زد، لازم نبود پشت سرش را نگاه کند تا تشخیص دهد آستوریا آنجاست، تیزی ناخن هایی که روی شانه اش میکوبید به تنهایی گویای همه چیز بود!
-میز دلفی...
-ها؟
-امروز نوبت توئه میزو جمع کنی،ما تا نیم ساعت دیگه آپارات میکنیم هاگوارتز، خودتو برسون...

دلفی که هنوز حواسش درست و حسابی سر جایش نیامده بود گفت:
-آها باشه...

آستوریا در جواب لبخند کوتاهی زد و دور شد، اما هنوز از دیدرس دلفی خارج نشده بود که با شنیدن صدای عصبانی و متحیرِ دلفی، دوباره به سمت میز برگشت.

-میز؟... من؟... ولی...شاتوت... نه من جمع نمیکنم.

آستوریا هنوز لبخند ملیحش را حفظ کرده بود اما صدای چق چق ناخن های انگشت شست و سبابه اش که به هم دیگه برخورد میکردند انگار قصد رساندن منظور دیگری را داشتند!
-اوه... دلفی،ما دوستیم مگه نه؟ من دوست ندارم از سلاح سرد استفاده کنم.

دلفی که حالا نگاهش به جای صورت آستوریا به ناخن های او بود، آب دهانش را با صدا قورت داد و لبخند دندان نمایی زد:
-آ...آره البته که دوستیم آستوریا، من الان اینا رو جمع میکنم.
"دیالوگ های دلفی بعد از رفتن آستوریا به دستور سازمان تعیین مصادیق محتوای مجرمانه جادویی حذف شدند"


بیست دقیقه بعد
همه مرگخواران دور هم جمع شده بودند تا به هاگوارتز آپارات کنند. هر کسی چوبدستی اش را آماده نگه داشته بود؛ همگی همزمان ورد هایشان را خواندند تا شروع به انجام ماموریت کنند.
اما ناگهان مانعی جادویی بر سر راهشان قرار گرفت، در واقع مانع که نه بلکه همگی مثل توپ اسکواش میان دو مانع نامرئی در حال سانتریفوژ شدن بودند.
لینی لا به لای موهای بلاتریکس گیر کرده بود و پاشنه کفش لیسا تقریبا تا نیمه درون گوش کراب که به شدت برای ثابت نگه داشتن مژه های مصنوعی اش تلاش میکرد فرورفته بود...
رودولف هم انگار داشت همان اندک لباسی هم که به تن داشت را از دست میداد!
و جای کراوات و نقاب آرسینوس عوض شده بود...
تعدادی از معجون های هکتور توی صورت دلفی شکسته بود و از موهایش و حتی مژه هایش میچکید!
خود هکتور هم به طرز هولناکی ویبره میزد که بخشی از آن به خاطر مصیبت وارده و بخشی دیگر نتیجه یک نقص مادرزادی بود.
هیچ کس دلیل این اتفاق را نمیدانست و خب اگر هم کسی میدانست با توجه به این که سلول های میلوئیدی و آمیلوپلاستی و پلاکت های خونشان در حال از هم گسستن بودند، موقعیت پاسخگویی و ارائه راه حل برایشان فراهم نمیشد.
انگار کسی به یاد نیاورده بود که آپارات کردن به هاگوارتز ممکن نیست و احتمالا سانتریفوژ شدن از عواقب ناخوشایند انجام این کار بود.
حالا باید راه حلی برای خلاصی از وضع موجود پیدا میکردند...!


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۲۱ ۰:۱۷:۵۸

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
#60

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5561
آفلاین
ولی خیال او اصلا راحت نبود!

چشم دلفی هنوز دنبال ظرف مربا بود که بعد از خروج لرد سیاه، داشت دست به دست می گشت.

-اون طلسمه که می گفتی تازه ثبتش کردن چی بود؟
-شاتوت!

لیسا با تعجب به دلفی خیره شد.
-هی...داری کجا رو نگاه می کنی؟ یعنی چی که طلسمه شاتوت بود؟ گفتی باهاش می شه بخار آب رو تبدیل به...

دلفی چیزی نمی شنید.

ظرف مربا از این دست به آن دست منتقل می شد و رنگ بنفش جذابش کم و کمتر می شد. بوی مربا ته مانده طاقت دلفی را هم از بین برد.

-ببخشید...می شه اون مربا رو...

-راستی دلفی...ماموریت آخرت رو عالی انجام دادی. گزارششو همین دیروز خوندم.

آرزو کرد که ماموریت آخر به صورت کامل می خورد توی سر آرسینوس، با این تعریف بی موقع اش!
همین جمله آرسینوس باعث شده بود ظرف مربا که به یک قدمی دلفی رسیده بود، در اثر درخواست الیزابت به آن سر میز انتقال پیدا کند.
دلفی با یک حساب سرانگشتی فهمید که چهار نفر باقی مانده تا مربا به او برسد...و داخل ظرف، چیزی در حد سه قاشق باقی مانده بود.
-اکه فقط یکیشون شاتوت دوست نداشته باشه...

نفر اول قاشقش را پر کرد.

-لعنتی...خیلی برداشت.

نفر دوم هم همینطور...

دلفی با نگرانی به نفر سوم نگاه کرد.

رودولف معمولا اشتهای زیادی داشت. با نگاهی مردد به ته مانده مربا خیره شد. کمی فکر کرد. چند ثانیه که برای دلفی به اندازه یک سال گذشت...و با حرکت سری که به نظر دلفی جذاب ترین حرکت رودولف در طول عمرش بوده، مربا را رد کرد.
صندلی کنار دلفی خالی بود. با خوشحالی دستش را دراز کرد که ظرف را بگیرد...که مربا روی هوا معلق شد...قاشق وارد ظرف شد و مربا را تا آخرین قطره، روی نان کره زده ای که روی میز بود خالی کرد!

دلفی با دهان باز به ظرف خالی نگاه کرد که در مقابلش قرار گرفت...
-ب...بانز...ازت متنفرم!

صبحانه تمام شده بود!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۹ ۱۹:۰۶:۱۶

در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
#59

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
سوژه جديد

خانه ريدل ها

-ايها المرگخوااااار...پاشو، پاشو صبح شد، پاشو...قار قار! :hungry1:

صدا، صداي رودولف بود، كه اخيراً، حقوق درباني اش، كفاف ساحره بازي هايش را نميداد و سِمَت "ساعت كوكي" خانه ريدل را نيز پذيرفته بود.
به اين شكل كه بالاي سر هر مرگخوار، اينقدر فرياد "پاشو...پاشو،صبح شد"، ميزد تا وي، از تخت خواب دل كنده و راهي ميز صبحانه شود!

چندي بعد، همه سر ميز صبحانه، منتظر لرد سياه ايستاده بودند.
با آمدن لرد سياه، ملت نيز نشسته و مشغول خوردن صبحانه شدند.

-مربّا !

دست دلفي به سرعت به سمت ظرف مربّا رفت، ولي با ديدن چنگالي كه آستوريا، به سمت پيشاني اش نشانه رفته بود، دستش را عقب كشيد.
آستوريا ظرف مربّا را جلوي لرد سياه گذاشت.

-ياران ما...! ماموريتي برايتان داريم! در زمان تحصيلمان، چند كتاب با ارزش در دستشويي اتاق دامبلدور، پنهان كرده بوديم و الان به شدت به آنها احتياج داريم!

-ارباب...چجوري بايد وارد هاگوارتز بشيم؟
-همه چيز رو ما بايد به شما بگيم؟ بريد بگيد اومدين محفلي بشــ... نه، نه اين رو نگيد! چه ميدونيم يه راهي پيدا كنيد. اصلا بگيد براي تأييد صلاحيت اساتيد اومدين!...الان هم با خيال راحت صبحانه تون رو بخوريد و بعد صبحانه، راهي بشين...بدون كتاب ها هم بر نگردين.




پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
#58

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
پست پايانى:

ابولوك خيلى سعى كرد و خيلى دويد. اما با تمام خفنى و چادرتونيش، دستش به دامبلدور نرسيد؛ او فقط يك جفت پا داشت درحالى كه دامبلدور به دو جفت پا مجهز شده بود.

او در همان بيابان ماند و به شغل لوك بودن ادامه داد؛ به هر حال شغل خفنى بود ديگر!

حدود چهار سال بعد از شروع سوژه:

هرماينى، در همان حالي كه پوشك سومين فرزند نيمه غول-نيمه گرنجرش را عوض ميكرد و براى دومين فرزندش قصه زندگيش را ميگفت، چوبدستى اش را به سمت شيشه شيرى گرفت.
شيشه شير رفت و شيرش را درست كرد؛ كمى خودش را هم زد تا ولرم شود و بعد رفت در دهان كوچكترين فرزند!

-خب مامان جون كجا بوديم؟ آها...آره ديگه، رفتيم تو دخمه.

هرماينى بار ديگر به چوبدستيش حركتى داد و اينبار، زير قابلمه اى روشن شد.
-يادمه كه يه سر و صدايي شد، انگار دعوا بود... اون موقع ها با رون بودم، اما يهو با رون دعوام شد. والا مامان جون، هنوزم نميدونم چه اتفاقي افتاد، ولى يهو ديدم بغل بابا گراوپت، سر سفره عقد نشسته ام.

هرماينى آهى كشيد.
-دامبلدورم فك ميكرديم مرده. اما يهو با چهارتا پا و رون برگشت. خودشم درست نميدونست چي شده كه تصميم گرفته بود جاى مردن، بره تو خط قطار قزوين كار كنه. خلاصه كه مامان جون، تو اين چهارسال، هر روز يه اتفاق جديد برامون ميوفتاد! يه لحظه تو دخمه بوديم و يهو ميديدم تو مزرعه گياه شناسي هستيم. يه بار كه افتضاح شد! تريلانى پيش بينى كرد كه رون، پسر برگزيدس! اصلا يه وضعى بود. دامبلدور ميگه احتمالا به يه چسبندگي زمانى دچار شده بوديم كه هر چهارصد سال يه بار اتفاق ميوفته.

هرماينى نفس عميقي كشيد.
-واى كه دلم بابت اون سال هام ميسوزه... ميبيني مامان جون؟ حتى بوى سوختگي دلمم بلند شده...!

ولى بو، بوى دل هرماينى نبود، بوى غذاى سوخته ناهارشان بود كه ديگر جزغاله شده بود!



پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
#57

پرسیوال گریوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۷:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
اما بشنوید از بیابان لوک.
شیخ ابوسعید کتلت لوک را که خورد، به گوشه ای تکیه زد و با فراغ بال و کتف، بادی با عطر لوک از خود در کرد.

اما لوک کتلتی نبود که با این بادها بلرزد!
لوک خفن بود. لوک نامیرا بود. چرا که او یک لوک معمولی نبود، او یک لوک چالدرتون بود!

او به عنوان کتلتی که در روده ی شیخ سکنی گزیده بود، از فرصت استفاده کرد و به ذرات سازنده اش تجزیه شد. سپس جذب خون شیخ شد. در نهایت هم از رگ گردن به او نزدیکتر شد و به طور کامل شیخ را تسخیر کرد.
حاصل کار یک "ابولوک چالدرخیر" بود!!

ابولوک نیشخندی زد و با سرعتی ومپایروارانه، به سمت دامبلدور دوید تا انتقام پاهایش را از دامبلدور بگیرد.
دامبلدوری چهارپا که حالا مایل ها دور شده بود، سر راه هم رون را در جیبش گذاشته بود و داشت به هری می رسید!!!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.