هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ جمعه ۲ بهمن ۱۳۹۴
#31

سیگنس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
با قدم هایی ترسان اما مشتاق همراه بقیه سال اولی ها وارد سرسرای اصلی شد همه حرف هایی که در مورد شکوه غظمت هاگوارتز شنیده واقعیت داشت
چهار میز که هر کدام متعلق به یمی از شبانه روزی ها بود و در انتهای سرسرا میز استید قرار داشت.بقیه سال ائلی ها هم مثل سیگ ترسیده بودن ولی سیگ به نوعی مطمئن بود که به اسلیترین میره تمام اعضای خانوده اش در این شبانه روزی بودند اما سیگ علاقه چندانی به اسلیترین نداشت.
وبالاخره به چهار پایه ای رسیدند که کلاه وصله داری رئیس قرار داشت یکی از معلم ها کنار چهار پایه وایساده بود وقتی کاملا همه جمع شدن
گفت:وقتی اسم هر کدومتونو خوندم بیاین کلاه روی سر بزارین تا گروه بندی بشین.
اولین نفر درئلا روزیه بود دختری که سیگ تئ قطار باهاش آشنا شده بود درئلا با ترس جلو رفت و کلاه روی سرش گذاشت که کلاه بعذ از مکثی فریاد زد:
اسلیترین
بعد از فریاد کلاه تشویق از میز اسلیترین بلند شد و درئلا با قدم های آرام رفت به سوی میز اسلیترین بعد از درئلا اسم هایی خونده شدو بعد
معلم مو بور گفت :سیگنس بلک
همه به طرف سیگ برگشتن تقریبا همه میدونستند که که سیگ به اسلیترین میره همه ی اغضای خاندان بزرگ بلک در اسیلیترین بودند.
سیگ با قدم هایی ترسون لرزون(یادی از شاملو ) جلو رفت کلاه روی سرش گذاشت کلاه آروم تو مغز سیگ گفت:
مممممم جالبه خیلی جالبه یه بلک دیگه تو فرق میکنی پسر جون نمیدونم از یه طرف همه قدرتیو که اسلیترین نیاز داره تو وجودت هست ولی یه قدرت خاص داری فک کمک باید سنت شکنی کنم بهتره بری به
گریفندور
آخری کلمه کلاه بلند بود همه تو سرسرا ساکت شدند بعد چند ثانیه صدای تشویق از میز گریفندور بلند شد حالا دیگه سیگ باید هر کاری میکرد برای گریف میکرد.


عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴
#30

اورلا کوییرکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
در قطار هاگوارتز بود. آرام و قرار نداشت. پاهایش به طور عصبی تکان می‎خوردند طوری که خودش هم نمیتوانست جلوی لرزش آنان را بگیرد. همه از گروه خود سخن می‎گفتند و تنها چیزی که او می‎دانست و آن هم از مادرخوانده اش شنیده بود این بود که مادر و پدرش در ریونکلاو بودند و البته همین برایش کافی بود که علاقه اش مشخص شود.

- ارولا...

اورلا برگشت و به هم‎کوپه اش نگاهی انداخت. دختری هم قد و قواره اورلا بود اما نمی‎توانست اسم دوستش را صدا بزند.

- بله؟
- تو فکر می‎کنی کجا بیوفتی؟

پوزخندی زد.

- نمی‎دونم و مثل این که مامان بابام تو ریونکلاو بودن و منم مثل اونا باهوشم.
- مگه با مامان بابات حرف نزدی که میگی مثل این که؟

پوزخندش از بین رفت. اشک در چشمان اورلا حلقه زد و دخترک برای این که کسی از ناراحتی درونش خبردار نشود برگشت و از پنجره به بیرون چشم دوخت.

هاگوارتز


درهای سرسرای عمومی را گشوده شد. سال اولی ها پشت پروفسور مک گونگال راه می‎رفتند. شاگردان سال بالایی گروه های مختلف از همدیگر بالا می‎رفتند تا بچه های ریزه میزه را نگاه کنند.

- وقتی اسمتون رو خودم میاین تا کلاه رو سرتون بذارم.

حواس همه به گوینده این جمله یعنی پروفسور مک گونگال جمع شد، از سال اولی ها تا سال بالایی ها! اما باز هم حواس اورلا جمع نبود. گرچه حالا به خودش مطمئن شده بود و می‎دانست به خاطر هوشی که دارد به ریونکلاو می‎رود.

دانش آموزان با نگرانی از پله ها بالا می‎رفتند و با خوشحالی پایین می‎آمدند گرچه کسانی هم بودند که از گروهشان ناراضی باشند.

بالاخره هم‎کوپه ایش که مدت کوتاهی با او دوست شده بود به گروه خودش یعنی گریفندور پیوست و نوبت به اورلا رسید!

- اورلا کوییرک!

اورلا از جا پرید. با وقار و متانت از پله ها بالا رفت و لبخند خودپسندانه ای می‎زد و بالاخره کلاه جلوی چشمانش را گرفت.

- امم... چه انتخاب سختی! عجب پشت کاری داری اما نمیدونم به هافبپاف بخوری یانه. شجاعتت هم قابل تحسینه. به به حسابی هم که به خودت می‎بالی. هوشت واقعا عالیه. اما بازهم نمیدونم باید چیکار کنم...
- مامان بابام تو ریونکلاو بودن.
- درسته فراموش کرده بودم. شاگردهایی باهوشی بودن و احتمال میدم بچه ـشون هم شبیه خودشون باشه. همونقدر تیزبین و باهوش.
-من باهوشم! می‎دونستم!
- سعی نکن خودتو به دیگران ثابت کنی اما فکر کنم دوستای ریونیت بهت کمک می‎کنن... ریونکلاو!

با فریاد کلاه تشویق های ریونی ها هاگوارتز را پر کرد. چشمان اورلا دوباره باز شد و برقی زد. از پله ها پایین رفت. لبخند خودپسندانه اش از همیشه بزرگتر بود. هرچه باشد همه میدانستند گروه ریونکلاو مخصوص افراد باهوش است!


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۸ ۱۹:۵۴:۲۳

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳ دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴
#29

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
اوتو آرام سرش را به پنجره یخ زده تکیه داده بود و به مناظر مه آلود اطراف نگاه می کرد. همه چیز از آن چیزی که فکر می کرد سریع تر رخ داده بود. خیلی زود یازده ساله شد، خیلی زود نامه به او رسید، خیلی زود مادرش مُرد و خیلی زود به هاگوارتز پا گذاشت. از همان دقایق اول سکوت را پیشه کرده بود. حتی وقتی همه دوست پیدا می کردند و با هم حرف می زدند هم او هیچ چیز نمی گفت و فقط به بیرون نگاه می کرد. افکارش فوران می کردند ولی خودش آرام به نظر می رسید.
- ببینم اسم تو چیه؟
- اوتو...
- چه اسم باحالی... حدس می زنی تو کدوم گروه بیفتی؟!
- برام مهم نی...

دو پسر کناری اش پوزخندی زدند و با هم پچ پچ کردند. لونا که پچ پچ آن ها را دید رو به اوتو کرد و گفت:
- اینا اسلیترینی هستن... عوضی و مغرور!
- مواظب حرف زدنت باش!
- تو هم مواظب خودت باش!

اوتو برگشت و به آن دو نگاه کرد. چشم هایش خشمگین و دست هایش مشت شده بود. می خواست هر دو آن ها را بدرد. هرگز توهین را قبول نمی کرد نه تا این حد!
- یا بلند شید گورتونو گم کنید یا همین جا گردنتونو می شکنم!

دو پسر کمی عقب رفتند و سپس با عصبانیت از کوپه خارج شدند. لونا نگاهش را از آن ها گرفت و به اوتو انداخت...

❇❇❇


- سال اولیا از این طرف!

هاگرید را می شناخت. تقریبا همه جا حرف از او بود پس اوتو هم او را می شناخت شاید کم تر ولی می شناخت. همه با چشم هایی نگران به دنبال هاگرید رفتند.

هاگرید قدم هایش سریع و بزرگ بود و برای رسیدن دانش آموزان به او مجبور بودند بدوند. سرانجام هاگرید پشت در بزرگی که زن مسنی هم أن جا بود ایستاد.
- خوب من میرم. ایشون پروفسور مک گونگال هستن و باید به حرفشون گوش کنید.

سپس از پله ها بالا رفت و گم شد. چشم ها به سوی مک گونگال که حال یک طومار بزرگ در دست داشت خیره شد.
- مایکل کرنر!
- حاضر...
- اوتو بگمن.
- حاضر...
- لونا لاوگود.
- حاضر...
- ...

❇❇❇


- اوتو بگمن!

استرسی عجیب داشت و همهمه آن را شدت می بخشید. قدم هایش آهسته ولی پایدار بود تا اینکه به چهار پایه رسید. هاگرید او را بلند کرد، روی چهار پایه نشاند و مک گونگال کلاه را روی سر او گذاشت. ابتدا هیچ چیز نبود. نه صدایی و نه حالت عجیبی اما ناگهان...
- خوب، چیزای زیادی در تو میبینم! هوش زیاد، سکوت، مرگ، مهربان، آرامش و استوار... بهترین گروه برای تو ...ریونکلاوه!

صدا در سرسرا پیچیده شد و بچه های میز ریونکلاو با هوا رفتند!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴
#28

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۴:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4737
آفلاین
نگاهی به سایر دانش‌آموزان انداخت. نگرانی در چهره‌ی تک‌تک آن‌ها موج می‌زد. حتی آن‌هایی که با اطمینان از گروهی که تمام خاندانشان در آن قرار گرفته‌اند صحبت می‌کردند هم ته دلشان استرس داشتند که مبادا سنت خانودگیشان را بشکنند.

لینی نگاهش را از آن‌ها برمی‌دارد و خودش را سرگرم مرتب کردن ردایش نشان می‌دهد. برایش فرق چندانی نداشت که در کدام گروه بیفتد، زیرا کسی وجود نداشت تا برای حضور لینی در گروهی خاص رویاپردازی کند. تنها خودش بود و خودش. ترجیحش بر این بود تا درایت کلاه، گروهی که برایش مناسب بود را برگزیند. اما می‌دانست هر گروهی که کلاه برگزیند، تبدیل به خانوده‌اش می‌شود.

با این حال، هم از فرا رسیدن لحظه‌ای که کلاه گروه‌بندی بر روی سرش قرار می‌گرفت و گروهش را فریاد می‌زد می‌ترسید؛ و هم از طولانی شدن انتظار و آشوبی که در دلش برپا بود واهمه داشت.

بالاخره در باز می‌شود و پروفسور مک‌گونگال در آستانه‌ی آن ظاهر می‌شود. نگاهی گذرا به آن‌ها می‌اندازد و با اشاره‌ی دست همه را به سوی خود فرا می‌خواند. لینی نفس‌عمیقی می‌کشد و همراه سایرین به حرکت در می‌آید. چیزی تا رسیدن به لحظه‌ی موعود فرا نرسیده بود. در باز می‌شود و با اولین قدمی که به درون سرسرا می‌گذارد، در می‌یابد که هرآنچه از هاگوارتز و شکوه و عظمتش شنیده بود حقیقت دارد.

چهارمیز طویل که هرکدام متعلق به یکی از چهار گروه بودند و دانش‌آموزان با چهره‌هایی خندان منتظر پیوستن اعضای جدیدشان بودند را از نظر می‌گذراند و توجهش به سقف سرسرا جلب می‌شود. آسمان پر ستاره، همچون فرشی بر روی سرشان کشیده شده بود و هر از گاهی عبور شهاب‌سنگ، تغییری در ساختار منظم و دقیق آن می‌داد.

با بلند شدن صدای فریاد کلاه گروه‌بندی که نام "گریفیندور" را در سرتاسر سرسرا طنین انداخته بود، به خود می‌آید. وقت برای کشف هاگوارتز و شگفتی‌هایش زیاد داشت، اما این صحنه‌ی گروه‌بندی بود که برای اولین و آخرین بار به آن نزدیکی و با احساسی متفاوت شاهدش بود.

بالاخره در حالی که تنها چند نفر باقی مانده بودند، با پایان یافتن شور و شوق دانش‌آموزان حاضر در میز هافلپاف، نامش را می‌شنود. برای لحظه‌ای زمین و زمان متوقف می‌شوند و لینی به احساسی که هنگام برسر گذاشتن کلاه قرار است به او دست بدهد فکر می‌کند. پاهایش بی‌اختیار شروع به حرکت می‌کنند و به سمت چهارپایه‌ای که پروفسور مک‌گونگال کنارش ایستاده بود قدم برمی‌دارد.

در راه زیرچشمی نگاهی به چهره‌ی دانش‌آموزان چهار گروه می‌اندازد. همه‌ی آن‌ها با اشتیاق منتظر گروه‌بندی‌اش بودند. سرانجام به چهارپایه می‌رسد و به آرامی بر روی آن می‌نشیند. طولی نمی‌کشد که سنگینی قرار گرفتن کلاه گروه‌بندی بر روی سرش را حس می‌کند.

- هممم... فکر می‌کنم پیش دوستان ریونکلاویت بیشتر از هرجای دیگه‌ای احساس رضایت و پیشرفت می‌کنی. پس ریونکلاو!

کلاه تردیدی در انتخابش نداشت و لینی هم شکایتی نداشت. با اشتیاق از روی چهارپایه پایین می‌پرد و به سوی میزی حرکت می‌کند که همه با خوش‌حالی ورودش را خوشامد می‌گفتند. او دیگر متعلق به گروهش بود...


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۳۰ ۱۷:۰۷:۳۵



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴
#27

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
شب بود،سال اولی ها از قطار پیاده شدند،هاگرید به ملاقات سال اولی ها آمد،سال اولی ها به همراه هاگرید وارد قایق ها شدند،هاگوارتز به راحتی قابل مشاهده بود،مایکل کرنر جز سال اولی ها بود و از دیدن هاگوارتز حیرت زده شده بود،آرزوی مایکل ممتاز شدن در هاگوارتز بود،سال اولی ها بعد از نیم ساعت به هاگوارتز رسیدند،هاگرید سال اولی ها را با فضای مدرسه آشنا کرد و آنها را تا سرسرا همراهی کرد.
.
- خوب سال اولی ها من باید برم و الان پروفسور مک گونگال به دیدارتون میاد.
.
هاگرید به داخل سرسرا رفت و پروفسور مک گونگال به دیدار سال اولی ها آمد.
.
- به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز خوش اومدین!
.
پروفسور مک گونگال درباره گروه های گریفیندور،اسلیترین،هافلپاف و ریونکلا صحبت کرد و توضیحاتی درباره هاگوارتز داد و بعد از چند دقیقه سال اولی ها پشت سر پروفسور مک گونگال وارد سرسرا شدند،مایکل کرنر در همان موقع با خوشحالی به دانش آموزان گروه ریونکلا نگاه می کرد و بعد نگاهی به کلاه گروهبندی کرد و ایستاد،پروفسور مک گونگال لیست اسامی دانش آموزان را در آورد.
.
- وقتی اسمتون رو خوندم بیان روی صندلی بشینین تا کلاه گروهبندی رو رو سرتون بزارم!
.
اولین نفری که اسمش صدا شد مایکل کرنر بود،مایکل بدون هیچ ترسی بر روی صندلی نشست و پروفسور مک گونگال کلاه گروهبندی را روی سر مایکل گذاشت.
.
- ذهنت دیقه به دیقه کار میکنه،شجاعتت به اندازه جرئتت نیست،مهربونی و غروری نداری،فک کنم گروه مورد علاقت هم ریونکلا باشه،ریونکلا گروه خوبیه برات و تو رو توش روشن میبینم.
.
همه به کلاه و مایکل نگاه می کردند و و همه جا ساکت بود.
.
- ریونـكلا
.
سکوت شکست و مایکل با خوشحالی و حسی عجیب به نیمکت ریونکلا رفت.


ویرایش شده توسط مایکل کرنر در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۴ ۱۶:۴۴:۴۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۴
#26

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۶:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
دقیقا سه روز پیش یازده ساله شده بود. البته " یازده ساله" کامل نه!
مورگانا اگر قرار بود با خودش صادق باشد الان هزار و سیصد و یازده سال داشت. ولی خب این روند رشد معکوس....
او در این لحظه یک دختر یازده ساله به شمار می رفت که قرار بود به هاگوارتز برود. در حالیکه از پنجره های کوپه، به بیرون خیره بود، به این فکر می کرد که تنها یازده ساله ای است که میتواند از همین حالا، استاد باشد. خوشحال بود که در این مسیر تنها نیست و دوستی همراه خود دارد.

- تو فکر می کنی کجا بیافتی؟

مورگانا با شنیدن این سوال ایلین، اندیشید که این کوپه ها هر سال، این سوال را چند بار شنیده اند و چند پاسخ صحیح بود است!
و مورگانا با همه دانایی پنهانش، پاسخ درست این سوال را نمی دانست.
.
.
.
.

زل زده بود به قلعه ای نورانی که از بین درخت هاو آن سوی دریاچه به صورتی محو، دیده می شد. تسترال ها را میدید و هیچ علاقه ای نداشت بهشان نزدیک شود.هیچ یازده ساله ای دوست ندارد.
.
.
.
.
از قایق که پیاده شدند متوجه مک گوناگلی شد که به استقبالشان آمده بود. و همچنین شبح چاقی که کنارش ایستاد.
- میخواید قبل از همه به تالار برید؟

لبخند ملایمی زد.
- ولذتش رو از دست بدم؟

و دست ایلین را فشرد.راهب چاق هم لبخندی زد
- شاید خونه هلگا.

مورگانا صادقانه گفت:
- و شاید هر جای دیگه ای!

وقتی طومارهای مینروا مک گوناگل تمام شد. همه دانش آموزان به سمت تالار اصلی رفتند. دو دوست جوان مبهوت سقف سحر آمیز شده بودند. مورگانا نجوا کرد
- این یه طلسم تلفیقیه. گودریک گریفندور و روونا ریونکلاو مشترکا انجامش دادن. کارش اینه که سقف رو با هوای بیرون یکسان نشون بده!

پسر مغروری به مورگانا پوزخند زد.
- چند بار کتاب ها رو جویدی؟

مورگانا پاسخی نداد. علاقه ای نداشت روز اول خودش را درگیر کند. اما چهره پسر را به خاطر سپرد. او مک گوناگل را دید که لیستی به دست داشته و کنار یک کلاه قدیمی ایستاده بود. خنده ای روی لب هایش شکل گرفت. " کلاه قدیمی هلگا"

- مورگانا لی فای!

این اسم معروف تر از آن بود که "همه" ساکت شوند. اما مورگانا اگر می خواست به زمزمه ها توجه کند بیشتر می ترسید. وقتی روی چهارپایه نشست تنها توجه اش به ایلین بود.

- خودت بگو کجا بفرسمت؟

و مورگانا برای بار سوم گفت:
- نمیدونم!
- نگران دوستتی.
- بله!
- این یه اخلاق گودریک مابانه است!
- مزخرف نگو!

کلاه درون سر مورگانا خندیده بود.
- اسلیترین!

و انگار باری از روی دوشش برداشته بودند.


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۴
#25

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۸:۲۷:۱۶ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از همون اول خوشم نمیومد ازت.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
اسامی یکی یکی اعلام می شدند.
- نویل لانگ باتم
پسرک تپلی بود که به گریفندور فرستاده شد. اصلا به چهره اش نمی آمد که شجاع باشد. کلاه چرا او را به...
- سوزان بونز
رشته ی افکارش پاره شد. نفس عمیقی کشید و از پله های سکوی کوچک بالا رفت.
روی چهارپایه ی چوبی نشست. کلاه پوسیده و نخ نمایی روی سرش قرار گرفت و تا روی چشمانش را پوشاند. ناگهان صدای بلندی درون ذهنش شنید:
- خب...میبینم که یکی از اعضای خاندان بونز امسال به هاگوارتز اومده. تو رو توی کدوم گروه بندازم؟ تو شجاعت آملیا بونز رو نداری. پس، به گریفندور نمیری. بذار ببینم...تو دختر سختکوشی هستی...تا به خواسته ات نرسی، از تلاش دست نمی کشی. پس با این حساب...هافلپاف
کلمه ی آخر همچون فریادی بلند، در تالار شنیده شد.
از روی صندلی بلند شد و به طرف میز هافلپافی ها رفت. حس خوبی به او می گفت که در آن گروه به موفقیت های زیادی دست می یابد.
حالا او یک هافلپافی بود.





تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵ پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۴
#24

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
دای برای آخرین بار به اتاقش نگاه کرد. تا کریسمس خالی می ماند. به هاگوارتز می رفت مثل دیگر جادوگران، اما احساس عجیبی ته دلش داشت. تا تابستان امسال زیاد به هاگوارتز فکر نمی کرد. برایش معمولی بود. اما از وقتی آن نامه به دستش رسید همه چیز تغییر کرد...


در ایستگاه کینگز کراس رو به روی پدر و مادرش ایستاده بود. پدرش دستش را روی شانه پسر کوچک گذاشته بود و لبخندی عمیق بر لب داشت. چه کسی می دانست که همین حرکت کوچکش تمام انرژی دای را برای سرپا ایستادن تامین می کرد؟ مادر سفارش های کوچک آخر را دوباره گوشزد می کرد. مردد بود. اگر اصلا نمی رفت چه؟ اگر گروهبندیش...
- پدر، گروهبندی... یعنی گروه های هاگوارتز...

پدرش رو به روی دای زانو زد. با همان لبخند به او نگاه می کرد.
- ببین دای من تو اسلیترین بودم. ژولیت یه ریونکلاوی باهوش بود. اما هیچ فرقی نداره که تو کدوم گروه باشی. استرس نداشته باش. باشه؟ مطمئن باش به همون گروهی می ری که بهش تعلق داری. مهم اینه که برای گروهت مفید باشی. توی هر گروهی که افتادی برام بنویس. میخوام اولین نامه ی پسرمو برای همیشه نگه دارم.
- برای ما فرقی نداره توی کدوم گروه باشی دای.

مادرش چشمک زد.
- البته ریون... باشه باشه پیتر.

سرمستانه خندید. دای هم لبخند زد. هر گروهی که می افتاد، پدر و مادرش به او افتخار می کردند. خوشبختی چیزی به غیر از این بود؟


هاگوارتز

دانش آموزان سال اولی به صف رو به روی چارپایه کوچک ایستاده بودند. پرفسور باتلر لیست بلند و بالایی را در دست داشت و دانش آموزان را یک به یک صدا می کرد:
- آرچیبالد کریوی!

پسرک تقریبا همین که کلاه را بر سر گذاشت فریاد هافلپاف کلاه، سالن را پر کرد.

- دای لوولین!

صدایی از میز کناری آمد:
- مرگ ها؟ پسر کوچولو!

به آرامی کلاه را بر روی سرش گذاشت. کلاه تنها یک جمله زمزمه کرد:
-خوب می دونم جای تو کجاست... ریونکلاو!

بازدمش را با شدت بیرون داد. ریونکلاو، آرامش دوباره بعد از چند هفته برگشته بود. به سمت میز نوادگان روونا راه افتاد.

آرامش چیز عجیبیست... گاهی با یک کلمه کلاه رنگ و رو رفته بر میگردد... و گاهی تنها مهمان رویا های انسان می شود.


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۲ ۱۷:۳۱:۴۳

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ پنجشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۴
#23

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹:۱۰ دوشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۸
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
روز اول مدرسه بود و از این که تونسته بودم خانواده و کل اصل و نصب و قانون مدارش شکسته و به جای مدرسه دخترانه کاملا اسلامی دارای مجوز ارشاد و فرهنگ و علم و ادب به مدرسه جادوگری هاگوارتز که یک انگلیسی مدافع حقوق چیز میز گرایان ساخته و یک امریکایی مدافع حقوق چیز میز نگرایان به تصویر کشیده پا بزارم بسی خوشحال بوده ، و از شادی در هیچ کدام از تابلو های متحرک قصر نمی گنجیدم.

خیلی دلم می خواد بچه هایی که اون روزبه مدرسه امده بودن براتون وصف کنم ولی هیچ کدوم از همسن های من در کتاب های هری پاتر به دلیل جنگ های صلیبی , دخالت های داعش ،دست های پشت پرده، حادثه هلوکاتس و همدردی با قربانیان حادثه پاریس ذکر نشده ان که من ذکر کنم.

بعد از کلی انتظار مدیر مدرسه مینروا مک گونال به همراه علی دایی بازیکن برتر تیم ملی کویدیچ به صحنه میان و پس از اعلام این که تا زمانی که میمون ها دوبار به تکامل نرسن از صحنه خارج نمی شن اغاز مراسم گروه بندی را اعلام می کنن.

بلاخر بعد از کلی انتظار اسممو خوندن و من به طرف صندلی رفته در طی حرکتی عمودی کلاه به صورت افقی بر اساس معادلاتی از فیزیک پاییه کوانتم که در ذهن 11 سال من نمی گنجید بر سرم گذاشتن و کلاه به سخن در امد:

-فرزند پریزادم که یک رگت گرگینس خودت خبر نداری و کلا رگ به رگ شدی می بینم که کل اصل تبار خاندان به باد دادی ,از مارم که بدت میاد, 3 تا دکترا هم که در زمینه درس های مشنگی داری و هر روزم که اشکت دم مشکت و خوب از اون جایی که روایت شده بور های گوششون دراز و توصیه شده اگه حتی دارز نیست گوششون به دارزی بزنن و ادای گوش دراز ها رو در بیارن ؛ من دقیقا می دونم تو به کدوم گروه تعلق داری

ولی از اونجایی که در همین لحظه و در همین ثانیه ذرات کوانتمومی کشف شد و کل معادله فیزیک افق بر عمود کلاه بر هم ریخت و علامت ها عوض شد و انشتین به این که این علامت گناه زندگی معادله وارش اعتراف کرد؛ کلاه بیچاره هم که بی معادله شده بود و علامت ها رو قاطی کرده بود فریاد زد:

- اسلیترین.

و پس از قرار دادن پیتر پنجه نقره ای در گروه گریفیندور بدترین گروه بندی قرن انجام شد .




ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۲ ۱۱:۳۷:۵۹
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۲ ۱۱:۴۰:۵۷

[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۴
#22

مونیکا ویلکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۸ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
سرسرا خیلی روشن بود خیلی روشن همه روی صندلی نشسته بودند
دامبلدور لبخند میزد مرتب ترین میز میز ریونکلاو بود اسلایترین مثل همیشه با غرور به بقیه نگاه می کردند هالپافی ها هم مثل همه نشسته بودند گریفی ها مدام لبخند میزدند و ریونی ها باشور و شوق به ما نگاه میکردند من هم لبخند زدم
- مونیکا ویلکینز
آرام روی صندلی نشستم کلاه را روی سرم گذاشتند
کلاه کمی فکر کرد ت وهم با وفایی هم شجاغ هم کمی غرور داری و هم باهوشی تو رو به اسلایترین نمی فرستم چون میدونم که اونا از تو استقبال نمی کنند به هافلپاف هم نرو چون هوش و شجاعتت بیشتر از وفاداریته به گریفندور هم نمی فرستمت چون خوابگاهش جا نداره به مال کجایی از ترس اشک توی چشمانم جمع شده بود نمی دانستم باید چه بکنم دامبلدور با چشمان گرد شده به ما نگاه میکرد کلاه گفت پس باید ببینم تو از نواده کدام یک از او ن چهار نفری سالزار ..نه گودریگ..نه هلگا..نه روونا ..بله پس من یک گروه رو جا انداختم تو هوش بالایی داری پس برو به

ریونکلاو

از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم من را فرستاده بودند به بهترین گروه دنیا ریونکلاو...


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.