دملزا کمکم از صحنه محو میشه و به جاش، دختر جدیدی ظاهرش میشه. برخلاف دملزا که خیلی مهربون به نظر میاومد، انگار این یکی از شرایطش خیلی لذت نمیبرد.
- خب خب. شنیدم که تو میدونی چطور میشه از این مکان فقیرانه بیرون زد!

- شما کی باشی؟

دختر سرفهای کرد و بعد به سمت افق خیره شد. البته افقی دیده نمیشد و فقط داشت به گوشه سلول زل میزد.
- من؟ من تلما هلمز، مسئول خزانه و بانکدار گرینگوتز هستم. به علاوه، وزیر سحر و جادوی آینده!

لیسا یک لحظه به فکر فرو رفت.
- مگه وزیر سحر و جادو کرنلیوس فاج نبود؟

- ای بابا! تو هم انقدر اینجا موندی همه چیز از دستت در رفته!
دورهی وزارتش تموم شد. الان قراره رایگیری بین کاندیدای جدید برگزار بشه. 
- خب پس اگه تو کاندیدی، چرا الان زندانی شدی؟

لیسا نمک روی زخم تلما پاشیده بود...
- نپرس که دلم خونه!

لیسا درسته که عادتهای بدی مثل قهر کردن داشت، ولی در عوض بچهی حرف گوش کنی بود. پس به تلما گوش کرد و ازش چیزی نپرسید.
- کنجکاو نیستی بدونی چرا اینجام؟

- چرا ولی خودت گفتی نپرس.

- خب الان میگم بپرس.

- خب چرا اینجایی؟

تلما دست به کمر زد.
- توطئه! رقبا فهمیدن که در برابر من هیچ شانسی برای پیروزی ندارن، برای همین خواستن من رو از کنار بردارن.

تلما لحظهای مکث کرد و بعد دوباره ادامه داد.
- بهم تهمت تقلب کردن زدن. درحالیکه من فقط قرار بود معجونهای شانس اسلاگهورن رو ازش قرض بگیرم...

- خب پس یعنی تقلب کردی.
- گفتم نه! حالا بهم بگو چطوری از اینجا میتونم برم بیرون؟

لیسا شونه ای بالا انداخت.
- نمیدونم.

- یا بهم میگی چطور از اینجا برم بیرون، یا تموم اموال خودت و خاندانت رو به نفع بانک مصادره میکنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج













